فیدیبو نماینده قانونی نشر نی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بارگران

کتاب بارگران
اسطوره اطلس و هراکس

نسخه الکترونیک کتاب بارگران به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب بارگران

اطلس عاشق زمین بود؛ خردشدن خاک بین انگشتانش، شکوفایی بهار، میوه‌دادن آهسته‌ی پاییز. دگرگونی. حالا زمین دگرگون شده بود اما اطلس ساکن مانده بود و محور مایل را حس می‌کرد که در مقابل تیغه‌های شانه‌اش می‌گردد. تمام نیرویش بر نگه‌داشتن جهان متمرکز بود. دیگر نمی‌دانست حرکت چیست. مهم نوبد که برای راحتی اندکی جابه‌جا می‌شد. بار سهمگین برای همه‌چیز تصمیم می‌گرفت. چرا؟ چرا نگذاردش زمین؟ درباره‌ی بار گران خدایانی که اطلس جرئت سرپیچی از ایشان را به خود داده بود او را برای ابد به بر دوش‌کشیدن جهان محکوم کردند، آزادی دست‌نیافتنی به‌نظر می‌رسد. اطلس در اسطوره‌شناسی باستانی یونان از اعضای نژادی اصیل از خدایان به نام تیتان‌ها شورشی را علیه خدایان جدید، المپیان، رهبری می‌کند. او بدین سبب خشم الهی را برمی‌انگیزد، المپی‌های پیروز اطلس و سیب‌های زرین حیاتش را مجبور می‌کنند تا بار زمین و آسمان‌ها را برای ابد بر دوش بکشد. وقتی به هراکلس پهلوان در یکی از دوازده خوان معروفش تکلیف می‌شود تا آن سیب‌ها را بدزد به جست‌وجوی اطلس برمی‌آید و به او پیشنهاد می‌دهد که اگر این تیتان برایش میوه‌ها را بیاورد جهان را موقتاً به دوش خواهد گرفت. اطلس که می‌داند او تنها کسی است که توان تحمل این بار را دارد و چشم‌انداز آزادی هر چند کوتاه به وجدش آورده، قبول می‌کند و شراکتی آشفته میان آن دو پدید می‌آید. جانت وینترسن با هوش و ذوق همیشگی‌اش اطلس را به قرن بیست‌ویکم می‌آورد. او در اسطوه‌ی خیره‌کننده‌ی اطلس و هراکلس سؤالات دشواری درباره‌ی طبیعت جبر و اختیار می‌کند. بار گران رؤیابین و بدیع، باورپذیر و صمیمی امور آشنا را واژگون می‌کند تا ما را از منظری نو به خودمان بنمایاند.

ادامه...
  • ناشر نشر نی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.86 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۴۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب بارگران

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

 

درآمد

انتخاب موضوع مثل انتخاب معشوق تصمیمی شخصی است.
تصمیم، لحظه ی آری گویی را چیزی عمیق تر برمی انگیزد، شناخت. تو را بازمی شناسم؛ دوباره می شناسمت، از رویا یا زندگی دیگری، یا شاید حتا از دیداری اتفاقی در کافه ای، سال ها پیش.
این دیدارهای اتفاقی، این نشانه ها، این بازگشت ها، پیوند ناخودآگاه با موضوع را آغاز می کنند، پیوندی ناخودآگاه که منتظر لحظه ای معمولی از روشنی روز است تا رخ بنماید.
وقتی از من خواستند اسطوره ای را برگزینم تا درباره اش بنویسم، فهمیدم که از مدت ها پیش این کار را کرده ام. قصه ی اطلس که جهان را بر دوش گرفته، پیش از آن که تماس تلفنی تمام شود در ذهنم بود. اگر آن تماس پیش نمی آمد لابد هرگز این قصه را نمی نوشتم، اما وقتی پیش آمد این قصه در انتظار نوشته شدن بود.
یا شاید در انتظار بازنوشته شدن. «می خواهم این قصه را از نو بگویم» نقش مایه ی مکرر بارِ گران است. آثار من پر است از بازگویی ها. دوست دارم قصه هایی را که فکر می کنیم می شناسیم بگیرم و جور دیگری ثبت کنم. در بازگویی ها تکیه یا گرایش تازه ای پدید می آید و ترتیب جدید عناصر کلیدی مستلزم آن است که جوهری تازه به متن موجود تزریق شود.
بارِ گران از قصه ی ساده ی مجازات اطلس و فراغت موقتی او هنگامی که هراکلس بار جهان را از دوش او برمی دارد، خیلی دور می شود. می خواستم به تنهایی، انزوا، مسئولیت، بار و نیز آزادی بپردازم، چرا که بازگویی من پایان یگانه ای دارد که در جای دیگری یافت نمی شود.
البته این قصه برآیند مستقیم موقعیت خود من است. غیر از این هم نمی تواند باشد.
بارِ گران قصه ای شخصی است که به قصه ی بزرگ تر اسطوره ای که می شناسیم و اسطوره ای که من بازگویی کرده ام تقسیم می شود. من این قصه ی شخصی را به اول شخص نوشته ام و همین سوالاتی درباره ی حدیث نفس بودن آن پیش می آورد.
حدیث نفس بودن اهمیتی ندارد. اصالت مهم است. نویسنده باید خودش را در میانه ی متن به آتش بکشد و گدازه ای باشد که عناصر ناهمخوان را به هم جوش می دهد. باورم این است که همیشه در روند نوشتن عریانی و آسیب پذیری وجود دارد، اما نه به معنای اعتراف نویسی یا خاطره نویسی. این یک روند واقعی است، همین.
اکنون، انسان ها توده وار اشتهایی نفرت انگیز به آن چه «واقعی» می نامند پیدا کرده اند، چه برنامه های تلویزیونی درباره ی زندگی روزمره ی افراد باشند چه برنامه های داستانی کُندی که تنها می توانند مثل مستندهای سطح پایین عمل کنند، یا کمی بهتر، برنامه های واقعی و شرح حال ها و گزارش های «براساس زندگی واقعی» که فضایی را که پیش تر از آنِ تخیل بود اشغال کرده اند.
چنین پدیده ای به خطری اشاره می کند که در کمین زندگی درونی و آن چه برین و شاعرانه و غیرمادی و تعمقی است، نشسته است.
در مقابل همه ی این ها، نویسنده ای مثل من که به نیروی قصه گویی به سبب کیفیات اسطوره ای آن و نه به سبب کیفیات بیانگرانه باور دارد و معتقد است که زبان چیزی ورای اطلاعات است، باید برخلاف جریان پارو بزند مثل زیگفرید(۱) که برخلاف جریان راین(۲) پارو زد.
سلسله کتاب های اساطیر(۳) طرحی شگفت انگیز برای قصه گویی دارد ــ بازگویی قصه ها برای خاطر خود آن ها و در آن ها حقایق ابدی درباره ی طبیعت بشر یافتن. همه ی آن چه می توانیم انجام دهیم این است که به قصه گویی ادامه دهیم و امیدوار باشیم که کسی به آن ها گوش می دهد. امیدوار باشیم که در کابوس پر پژواک و گوش خراش خبرهای فوری و اراجیف بی پایان مربوط به افراد مشهور، صداهای دیگری نیز شنیده شوند که از حیات ذهن و سفر روح سخن می گویند.
آری، می خواهم قصه را از نو بگویم.

می خواهم قصه را از نو بگویم

آن که آزاد است هرگز به فرار نمی اندیشد.
در آغاز هیچ نبود. حتا مکان و زمان هم نبود. می توانستی کائنات را به سویم پرتاب کنی و من می توانستم با یک دست آن را بگیرم. کائناتی نبود. آسان می شد تحملش کرد.
این هیچِ شادان، پانزده قرن ازلی پیش به پایان رسید. روزگار غریبی بود. آن چه را می دانم از زمزمه های رادیواکتیو شنیده ام؛ تمام آن چه از فریادی بزرگ در میانه ی سکوت باقی مانده.

تو از چه تشکیل شده ای؟ مرده ها. زمان. نقش ونگار روشن یک هزاره در دلت می شکفد. در هر دقیقه، در هرکدام از شما، چند میلیون اتم پتاسیم تسلیم اضمحلال رادیواکتیو می شوند. انرژی یی که به این حوادث کوچک اتمی نیرو می دهد از زمانی که بمبی به اندازه ی یک ستاره با انفجارش هیچ آفرید، درون اتم های پتاسیم محبوس مانده. پتاسیم مانند اورانیوم و رادیوم، زائده ی هسته ای رادیواکتیوِ دیرپای انفجارِ ابر نُواَختری است که تو را به وجود آورده.
اولین نیای تو یک ستاره بود.
آن روزها مثل دوزخ گرم بود. خودِ دوزخ بود، اگر دوزخ آن جایی باشد که زندگی دلخواه ما نمی تواند وجود داشته باشد. آن آتش های سوزان بی پایان و عذاب های آتشفشانی همچون ترسی واپسین در ما بیتوته کرده اند. دوزخ هایی که می سازیم همان دوزخ هایی اند که از پیش می شناختیم. دوزخ همین است: نبود، نیست، نمی تواند. علم آن را جهانِ پیش از آغاز زندگی می خواند ــ دوره ی هادین(۴). اما زندگی آغاز شده بود، چرا که زندگی چیزی ورای توانایی زایش است. در گدازه های مذاب و سنگ های دهانه ی آتشفشان، زندگی آرزومند زندگی بود. آن نخستین، آن تقریباً، آن شاید. نه زهره. نه مریخ. زمین.
سیاره ی زمین آن چنان زندگی را می خواست که به چنگش آورد.
چند میلیارد سال جلوتر معجزه ای رخ داد. دست کم من آن را واقعیتی غیرمنتظره که قصه را دگرگون می کند می خوانم. زمین زندگی باکتریایی داشت ولی اکسیژن نداشت، اکسیژن سمی کشنده بود. سپس، طی انقلابی آرام که در نوع خود به اندازه ی یک ستاره انفجارآمیز بود نوع جدیدی از باکتری، جلبک های سبزـ آبی، شروع کرد به فتوسنتز ــ و محصول فرعی فتوسنتز اکسیژن است. سیاره ی زمین جوّ تازه ای دارد. مابقی تاریخ است.
خب خیلی هم نه. می توانم برای تان خوش بینی های وحشی دوره ی کامبرین(۵) را فهرست کنم، کوه هایی که مثل گل مروارید از چمن سربرمی افراشتند، یا روزهای رویایی سیلورین(۶) ستاره ماهی ها و شکم پایان. حدود ۴۰۰ میلیون سال پیش، اولین حیوانات خشکی زیست که آب نمک را از باله ها و فلس های شان می تکاندند، از تالاب های گرم صخره های مرجانی پهناور بیرون پریدند. دوره های تریاسیک و ژوراسیک از آنِ دایناسورهاست، این سلاح های کشتار کارآمد که مثل کابوس عادی بودند. بعد سه یا چهار میلیون سال پیش ــ تصادفی و تازه ــ این چیست که دارد می آید ــ یک ماموت و چیزی شبیه انسان؟

زمین مات و مبهوت بود. زمین همیشه برای خودش عجیب و تازه بود. هرگز پیش بینی نمی کرد قرار است بعد از این چه کند. هرگز شگفتی پیش رو را حدس نزد. عاشق ریسک بود، عاشق تصادفی بودن، احتمال بخت آزمایی یک برنده. ما فراموش می کنیم اما او هرگز، که آن چه به نظرمان بدیهی و بی اهمیت می آید همان قصه ی موفقیت است. شکست ها محو شده اند. سیاره ای که به نظر این چنین بدیهی و اجتناب ناپذیر می رسد همان جایزه ی اصلی است. زمین همان توپ آبی است با شماره ی برنده بر رویش.
فهرستی درست کن. به دور و برت نگاه کن. سنگ، شن، خاک، درخت های میوه، رزها، حلزون ها، قورباغه ها، ماهی، گاوها، اسب ها، بارش باران، نور آفتاب، تو و من. این همان تجربه ی باشکوه است. چه چیزی می توانست از این غیرمنتظره تر باشد؟
همه ی قصه ها این جا هستند، لجن بسته و فسیل شده. کتاب جهان در هر جایی باز می شود، گاه شماری تنها یکی از روش هاست و نه بهترین آن ها. ساعت ها زمان نیستند. حتا ساعت های سنگی رادیواکتیو، حتا دی اِن اِی تابیده شده می تواند زمان را تنها همچون قصه ای بگوید.
وقتی کائنات مثل بمبی ترکید، مثل بمبی هم شروع به تیک تاک کردن کرد. می دانیم که خورشید می میرد، چند صد میلیون سال بعد یا در همین حدود و بعد نورها خاموش می شوند و دیگر هیچ نوری برای کتاب خواندن نمی ماند.
می گویی: «ساعت چند است؟» و آن چه واقعاً می گویی «قصه ای برایم بگو» است.
این همان باری است که نتوانسته ام زمین بگذارم.

بارِ جهان

پدرم پوسئیدون(۷) بود، مادرم زمین.
پدرم عاشق خطوط برجسته ی مادرم بود. عاشق مرزها و کرانه هایش. با او تفاهم داشت. او سخت بود و مسلّم، شکیل و مادی.
مادرم عاشق پدرم بود چرا که او مرزی نمی شناخت. بلندپروازی هایش جزر و مدی بودند. می رفت و برمی گشت، غرق می شد، طغیان می کرد، از نو شکل می گرفت. پوسئیدون طوفانی از انسان بود. نیرو از او می شرید. عمیق بود و گاه آرام، اما راکد هرگز.
پدر و مادرم سرشار از زندگی بودند. آن ها زندگی بودند. آفرینش بستگی به آنان داشت حتا پیش از آن که هوا یا آتش وجود داشته باشد. آن ها بسیار داشتند. آن ها بسیار بودند. آن ها در برابر یکدیگر تاب مقاومت نداشتند.
هر دو سبک و فرار بودند. پدرم که معلوم است، مادرم بیش تر به طرزی ترسناک. مثل سنگ آرام بود ولی با خشم آتش می فشانید. مثل صحرا ساکت بود اما پوسته ی سستی داشت. وقتی ظرفی به آن سوی اتاق پرتاب می کرد، کل جهان شکستنش را احساس می کرد. پدرم می توانست تنها در لحظه هایی کولاک شود. مادرم روزها یا هفته ها یا ماه ها می ژکید و می غرید و می لرزید تا این که خشمش تمامی شهرها را می شکافت و مچاله می کرد یا نوع بشر را به تسلیمی گدازه وار وامی داشت.
نوع بشر... آن ها هرگز نمی توانستند پیش بینی اش کنند. به پمپئی(۸) بنگرید. آن جا در گرمابه ها، روی صندلی های شان نشسته اند و نگاه های خیره و شگفتی زده ی اسکلت وارِ سوخته دارند.

وقتی پدرم به مادرم اظهار عشق کرد او بی درنگ پذیرفت. پدرم بازیگوش بود و گرم، برای مادرم در اعماق آبی روشن انتظار می کشید، کمـی نزدیک تر می شد، پس می کشید و ترفندش این بود که هدیه ی کوچکی روی ساحل می گذاشت؛ تکه ای مرجان، صدف مروارید، گوش ماهی یی به پیچاپیچی رویا.
گاهی خیلی دور می رفت، دل مادرم برایش تنگ می شد و ماهی های به گِل نشسته نفس نفس می زدند. بعد دوباره همیشه در همه سو با او بود، با هم پری دریایی می شدند، چون همیشه با وجود آن نیروی عظیم چیزی مادینه در پدرم وجود داشت. زمین و آب از یک جنس اند، درست مثل آتش و هوا که مقابل آن هایند.
مادرم عاشق پدرم بود چرا که پدرم خودِ او را به او نشان می داد. پدرم آیینه ی سیالی بود در برابرش. به دور دنیا می بردش، دنیایی که او بود و آن را برای او بر دوش می گرفت تا ببیند، زیبایی جنگل ها و صخره ها و مرز های ساحلی و جاهای وحشی اش را. برای پدرم او هم بهشت بود و هم دهشَت و او عاشق هر دو بود. با هم به جاهایی می رفتند که هیچ انسانی هرگز نرفته بود. جاهایی که تنها آن ها می توانستند بروند، جاهایی که تنها آن ها می توانستند باشند. هرجا پدرم می رفت او آن جا بود؛ مانعی لطیف، تذکری جدی؛ زمین و آب هایی که زمین را می پوشاندند. ولی پدرم می دانست با این که نمی تواند تمام او را بپوشاند، او تمامیتش را پی ریخته. نیروی او با نیروی پدرم برابری می کرد.

من به دنیا آمدم، یک تیتان(۹)، نیمه انسان، نیمه خدا، غولی از نژاد غول ها. در جزیره ای زاده شدم که پدرم می توانست یک روز و یک شب پیش از آن که فروبنشیند با مادرم باشد. باید در حکم ثمره ی این رابطه ی طولانی ترکیبی مهلک از هر دوی آنان می شدم. من به سرکشی پدرم هستم، به اندیشناکی مادرم. ناگهانی عمل می کنم. هرگز فراموش نمی کنم. گاهی می بخشم و شفقت حافظه ام را می شوید و پاک می کند. می دانم عشق چیست. عشق دروغین را می شناسم. هم زمان، نیک سیرتی ام باعث می شود به راحتی فریب بخورم. مثل برادرم پرومِتِئوس(۱۰) به دلیل پا فرا نهادن از مرزها تنبیه شده ام. او آتش را دزدید. من برای آزادی جنگیدم.
مرزها، همیشه مرزها.
دوباره و دوباره این قصه را می گویم و با این که راه های خروج گوناگونی می یابم، دیوارها هرگز فرونمی ریزند. زندگی ام اندازه گیری شده ــ این جا و این جا و این جاــ می توانم شکلش را تغییر دهم اما نمی توانم فراتر از آن بروم. نقب می زنم، انگار راه خروجی می بینم، ولی راه های خروج به هیچ کجا نمی رسند. دوباره برمی گردم تو و بر کرانه های خویش تکیه می زنم.
این تن است، تمامیتی مهر و موم شده که هوشیارانه هرچه را برای زندگی نیاز دارد به خود راه می دهد، که نیرومندانه مهاجمانی از نوع میکروب را دفع می کند. این تن است، که کرانه هایش تنها با فساد تضعیف می شوند و بعد از آن آزادی یی که به همراه می آورد بی فایده است. بالاخره با جهان یکی شده ام، مُرده ام.
این تن است و تن من جهانی است کوچک. من خود گیتی ام ــ تمام آن چه هست، و هم زمان هرگز بیش از این بیرون نبوده ام، هرگز بیش از هیچ نبوده ام. هیچی در احاطه ی هیچ.
هیچ خاصیت غریبی دارد. سنگین است.

قصه ساده است. مزرعه داشتم. گاو داشتم. تاکستان داشتم. چند دختر داشتم. در آتلانتیس زندگی می کردم، ترکیب بی عیب ونقص مادری ثروتمند و پدری مغرور. تیتان ها در برابر هیچ کس تعظیم نمی کردند، حتا زئوس(۱۱) که آذرخش هایش برای ما به بازی می ماند.
وقتی طلا و جواهرات خواستم از مادرم پرسیدم آن ها را کجا می گذارد و او مثل همه ی مادرهایی که پسرشان را لوس می کنند نوازشم کرد و معادن مخفی و غارهای زیرزمینی اش را نشانم داد.
وقتی نهنگ یا بندر یا تور ماهیگیری با ماهی و مروارید برای دخترهایم خواستم نزد پدرم رفتم که احترامم کرد و رفتاری برابر با من داشت. با او به درون چشمه های گرم که کف اقیانوس را می شکافتند شیرجه زدیم. شناکنان از روی کشتی های شکسته گذشتیم و گرازماهی ها را رام کردیم. زمین و دریا برای من هر دو خانه بودند و وقتی آتلانتیس در نهایت نابود شد(۱۲) حتا خوشحال هم شدم. همه ی آن زوال به هرحال چیزی نبود جز آغوش پدر و مادرم. من هیچ بودم، به هیچ بازگشتم، آرزو می کنم این گونه بوده باشد.
مرزها، همیشه مرزها، و آرزوی فضای لایتناهی.
باغی دیواردار ساختم، یک تمنوس(۱۳)، فضایی مقدس. سنگ های غول پیکر را با همین دست هایم برداشتم و با دقتِ یک بُزچران کومه کردم و برای گذشتن باد شکاف های کوچک تعبیه کردم. یک دیوارِ سخت به آسانی فرومی ریزد. کار مادرم است که در خواب جُم می خورد. یک دیوار خوب که فضاهای نامرئی در آن تعبیه شده می گذارد باد شوریده از منافذش رد شود. وقتی زمین زیرش بلرزد، این فضاها برای جنبش و سکون جا باز می کنند. دیوار بر جا می ماند. نیروی دیوار در سنگ ها نیست بلکه در منافذ بین سنگ هاست. فکر کنم این خودم را مضحکه کند ولی با وجود نیرو و زحمتی که صرف کردم، دیوار بر هیچ تکیه دارد. بزرگ تر می نویسم ــ هیچ.
این باغ بلندآوازه ای است. دخترهایم هسپریس ها(۱۴) به آن می رسند. پهناور است و بزرگ. نامش باغ هسپریس هاست. این باغ با وجود انواع معمول میوه باغی نادر است. مادرم، مادر زمین، به ایزدبانو هِرا(۱۵) برای روز عروسی اش یک درخت سیب زرین داد و هرا آن قدر عاشق این درخت بود که از من خواست از آن محافظت کنم.
شنیده ام بعضی می گویند سیب ها طلای خالص اند و به همین دلیل است که باید این طور به دقت از آن محافظت شود. آدم ها فکر می کنند دیگران هم باید به هرچه برای خودشان ارزشمند است رشک ببرند. کسانی که عاشق طلا و آرزومند آن اند و به قیمت جان از آن محافظت می کنند. با این که زندگی گرانبهاتر از هر نوع فلزی است. مادرم هیچ نیازی به طلا ندارد. هرا می خواهد با طلا چه کند؟ نه، زیبایی درخت در طبیعتِ جان آن است. سیب هایش کوچک اند، جواهراتی با بوی آناناس که از شاخه های بارور پوشیده از برگ های سبز تیره آویزان اند. هیچ درخت دیگری مثل آن نیست. درخت در مرکز باغ ایستاده و هرا سالی یک بار می آید تا محصولش را بچیند.
همه چیز خوب و عالی. دست کم من که این طور فکر می کردم تا زمانی که هرا با چنان خشمی در برابرم ظاهر شد که از ترس پشت عذر و بهانه های بی شمارم پناه گرفتم.
دخترانم یواشکی میوه های مقدس را می خورده اند. نمی شد سرزنش شان کرد، درخت خوش بو و سنگین و چمن زیرش نمناک از ژاله ی سرِ شب. پاهای دخترها برهنه بود و دهان های شان مشتاق. دخترند دیگر چه می شود کرد.
خود من ضرر و زیانی نمی دیدم، اما خدایان آزمند مایملک شان اند. هرا مارِ لادون(۱۶) را برای نگهبانی از درخت فرستاد و او حالا آن جاست، چنبره زده و هشیار، با صدها سر و دو برابر آن زبان. از او بیزارم، با وجود این که او رویای تاریک مادرم است؛ کابوسی مجسم که به روز آمده.
وقتی از باغ اخراج شدم فکر کردم هیچ چیز سنگین تری نمی تواند برایم اتفاق بیفتد.
اشتباه می کردم.

نبرد میان خدایان و تیتان ها نبردی بود که ترجیح می دادیم از آن پرهیز کنیم. نسخه های گوناگونی از این نبرد هست. یک چیز اما مسلم است: آن چه به مثابه آرمانی دادخواهانه آغاز شد تبدیل شد به یک دست آویز. ده سال جنگیدیم.
بعضی می گویند پدر من اورانوس(۱۷) بود و من و برادرهایم، به خصوص کرونوس(۱۸)، نقشه کشیدیم به او حمله کنیم و اخته اش کنیم. روشن است که کرونوس اورانوس را اخته کرد و بعد خودش قدرت را به دست گرفت. این هم روشن است که کرونوس بچه ای داشت؛ زئوس که مثل او پدرش را خلع کرد و مهار آسمان ها را به دست گرفت. زئوس دو برادر داشت، هادس(۱۹) و پوسئیدون. هنگامی که زئوس خدای آسمان شد، پوسئیدون قلمرویش را در میان امواج گرفت و هادس به آن چه زیر خاک است بسنده کرد. زمین برای نوع بشر ماند.
این نوع بشر بود که به آتلانتیسِ آرام هجوم برد و زئوس بود که به آن ها کمک کرد مردم من را از بین ببرند. گریختم و به شورش علیه آسمان ها ملحق شدم. فرمانده نبرد بودم؛ کسی که همه چیزش را باخته بود و چیزی برای ترسیدن نداشت. کسی که چیزی برای باختن ندارد از چه می تواند بترسد؟
بیش تر افرادمان در این نبرد طولانی کشته شدند و مادرم، به سبب طبیعت پنهان کارش، به زئوس قول پیروزی داد. تیتان هایی که مانده بودند به بریتانیایی تبعید شدند که صخره های سرد و نامهربانش از مرگ هم بدترند. من به دلیل نیروی عظیمم بخشیده شدم.
به گونه ای انگار به من اجازه دادند کیفر خویشتن باشم.

چرا که من عاشق زمین بودم. چرا که دریاهای زمین در من ترسی برنمی انگیختند. چرا که موقعیت سیاره ها و مسیر ستاره ها را آموخته بودم. چرا که نیرومند بودم، کیفر من به دوش کشیدن گیتی بود. بار همه ی جهان را به دوش گرفتم، با آسمان های بالا و اعماق پایینش. هر آن چه هست، از آنِ من است، اما در اختیارم نیست. این بار سهمگین من است. مرزِ آن چه منم.
و آرزویم؟
فضای لایتناهی.

روزِ مجازات بود.
خدایان گرد آمدند؛ زنان در سمت چپ و مردان در سمت راست. آرتمیس(۲۰) آن جاست، با عضلات ورزیده و موهای بسته شده از پشت با پاپیونش بازی می کند تا مجبور نشود نگاهم کند. ما با هم دوست بودیم. با هم به شکار می رفتیم.
هرا آن جاست، زهرخند بر لب، گوشه گیر. تا زمانی که پای خودش گیر نباشد اصلاً به چیزی اهمیت نمی دهد.
هرمس(۲۱) آن جاست، بی قرار و پریده رنگ، از دردسر بیزار است. کنار او هفایستوس(۲۲) لمیده، بدخلق و عاجز، پسر افلیج هرا، که به سبب آهنگری اش با او مدارا می کنند. روبه رویش آفرودیته(۲۳) نشسته؛ همسر هفایستوس که از تن او بیزار است. ما همه با او بوده ایم ولی با او مثل یک باکره رفتار می کنیم. به من لبخند می زد. تنها کسی بود که جسارتش را داشت...
زئوس حکمش را خواند. اطلس، اطلس، اطلس. این نام من است، باید می دانستم. نام من اطلس است ــ یعنی «آن که تحمل می کند».

پشتم را خم کردم، پای راستم را سفت کردم و با پای چپ زانو زدم. سرم را پایین آوردم و دست هایم، کف دست هایم را بالا بردم، تقریباً حالت تسلیم. گمان می کنم تسلیم بود. چه کسی را یارای گریختن از سرنوشت است؟ چه کسی می تواند از آن چه مقدر است بشود بگریزد؟
حکم که داده شد، گله های اسب و گاو با تقلا پیش دویدند. گیتی را مثل یک خیش بر پشت خود می کشیدند. همان طور که آن گوی عظیم ابدیت را درمی نوردید، قطعه های زمان از جای کنده شدند. بعضی به زمین افتادند، که موهبت آینده بینی و پیشگویی را عطا می کردند. بعضی به طرف آسمان پرتاب شدند و حفره های سیاهی ساختند؛ جایی که گذشته و آینده قابل تشخیص نباشد. زمان به عضلات ساق پا و رگ وپی های رانم می پاشید. جهان را قبل از آغازش احساس می کردم و آینده اثرش را روی من به جا می گذاشت. من تا ابد این جا می مانم.
همین طور که گیتی پیش تر می آمد، گرمایش پشتم را می سوزاند. احساس می کردم جهان بر کف پایم تکیه کرده و قرار می گیرد.
بعد، بدون هیچ صدایی، آسمان ها و زمین بر پشتم قل داده شد و من آن ها را بر دوشم نگه داشتم.
سخت نفس می کشیدم. نمی توانستم سرم را بلند کنم. کوشیدم آهسته جابه جا شوم یا صحبت کنم. مثل کوهی بی صدا و بی حرکت بودم. خیلی زود کوه اطلس(۲۴) صدایم کردند، نه برای قدرتم که برای سکوتم.
درد بدی در مهره ی هفتم گردنم می پیچید. بافت نرم بدنم دیگر داشت سفت می شد. این منظره ی زشت از زندگی ام داشت جانم را می گرفت. زمان، مِدوسا(۲۵)ی من بود. زمان داشت من را به سنگ بدل می کرد.
نمی دانم چه مدت این طور دولا، سنگ وار و بی حرکت ماندم.
***
بالاخره چیزی شنیدم.
فهمیدم آن جای جهان که به گوش هایم نزدیک است، می توانم همه چیز را بشنوم. می توانستم مکالمات، جیغ طوطی ها، عرعر خرها را بشنوم. خروش رودخانه های زیرزمینی و ترق و توروق سوختن آتش را می شنیدم. هر صدا به مفهومی بدل شد و دیری نگذشت که شروع به رمزگشایی از جهان کردم.
گوش کن، این جا دهکده ای است با صدها نفر در آن. سپیده دم گاوهای شان را به مرغزارها می برند و غروب رمه را به خانه برمی گردانند. دختری لنگ لنگان دَلوی را بر دوش می برد. لنگیدنش را از چکاچک دلوَش تشخیص می دهم. پسری پیکانی می افکند ــ تَک! تَک! به هدف می زند. پدرش چوب پنبه از دهانه ی تُنگ شراب می کشد.
گوش کن، دسته ای مرد دنبال یک فیل کرده اند. آن جا، پری یی به درختی تبدیل می شود. آه هایش صمغِ آن.
یکی چهاردست وپا از شیب سنگریزه ای بالا می رود. چکمه هایش زمین زیر پایش را سست می کنند. ناخن هایش می شکافند. خسته روی چمن می افتد. سخت نفس می کشد و به خواب می رود.
جهان را می شنوم که آغاز می کند. زمان خودش را از نو برایم به نمایش می گذارد. سرخس ها را می شنوم که از استراحت درآمده گره از ساقه ها می گشایند. برکه ها را می شنوم که زندگی در آن ها می جوشد. می فهمم دارم نه فقط این جهان، بلکه تمامی جهان های شدنی را حمل می کنم. دارم جهان را هم در زمان و هم در مکان حمل می کنم. دارم اشتباهات و افتخارات جهان را حمل می کنم. دارم هم آن چه را می تواند بشود حمل می کنم و هم آن چه را شده.
همین طورکه دایناسور ها لابه لای موهایم می خزند و انفجارهای آتشفشان بر صورتم آبله می اندازند می فهمم بخشی از آن چه شده ام که باید به دوش بکشم. دیگر اطلس و جهان در کار نیست، آن چه هست تنها اطلسِ جهان است. در من بگرد من خود قاره ها هستم. من همان سفری ام که تو باید بکنی.
گوش کن، مردی دارد قصه ای درباره ی مردی می گوید که جهان را بر دوش گرفته. همه می خندند. فقط مست ها و بچه ها باورش می کنند.
***
هیچ کس باور ندارد به حقیقت داشتنِ آن چه خود احساس نمی کند. دوست دارم خودم را باور نکنم. شب ها می خوابم و صبح ها به این امید بیدار می شوم که نباشم. این اتفاق هرگز نمی افتد. یک زانو جلو، یک زانو خم، من جهان را حمل می کنم.

برای دبرا وارنر که بار از دوش ام برداشت

نظرات کاربران درباره کتاب بارگران