فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب زن غیر ضروری

نسخه الکترونیک کتاب زن غیر ضروری به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب زن غیر ضروری

می‌گویم: «روشنایی باشد.» بله، کمی افراطی هستم. برای زن غیرمذهبی‌ هم‌چون من، این رویه دین و آیین است.
امسال، اما، برای اولین بار پس از مدت‌ها، در مورد کتابی که می‌خواهم ترجمه کنم مطمئن نیستم. امسال، برای اولین بار، ممکن است مجبور باشم درحالی‌که موهای آبی دارم، ترجمه‌ام را شروع کنم. اَیییی.
تصمیم به ترجمه‌ی رمان ناتمام روبرتو بولانیو، ۲۶۶۶، گرفته‌ام، اما کمی شک دارم. با بیش از نُهصد صفحه در هر دو نسخه، کار کمی نیست. یا بهتر بگویم، کار کوتاهی نیست. حداقل دو سال زمان خواهد برد. آیا چنین پروژه‌ی بلندمدتی را شروع کنم؟ آیا نباید به خاطر سن و سالم ملاحظاتی داشته باشم؟ از مردن حرف نمی‌زنم. از سلامت برخوردارم و زن‌ها در خانواده‌ی ما زیاد عمر می‌کنند. مادرم هنوز سرپاست.
بگذارید این‌طور بگویم: موقع خریدن موزهای سبز درنگ نمی‌کنم، اما دارم دست به عصاتر حرکت می‌کنم. ۲۶۶۶ پروژه‌ی بزرگی است. کارآگاه‌های وحشی نوزده ماه زمان برد و معتقدم سرعت کارم مثل قبل نیست. برای همین است که تردید می‌کنم.
بله، باید دائم به خودم یادآوری کنم که سالم و سرپا هستم. اوایل همین هفته، موقع معایناتِ سالی دو بارِ سالانه‌ام، دکترم تأکید کرد که کاملاً سالمم و مثل آهن سفت و سخت هستم. البته، درست می‌گوید و من از این بابت ممنون هستم، اما چیزی که او باید مرا با آن مقایسه می‌کرد، آهن زنگ زده بود. احساس اکسیدشدگی می‌کنم. یورسنار(۱)، از زبان هادریان، در مورد پزشکان چه گفته بود؟ «امکان ندارد مردی بیش از سی سال طبابت کند و یک‌بار هم دروغ نگوید.» دکتر من از این هم بیش‌تر است که دارد طبابت می‌کند. ما با هم پیر شده‌ایم. به من گفت اوضاع قلبم خوب است. این را درحالی‌که سرش پشت پرینت کامپیوتریِ نتایج آزمایشم پنهان شده بود گفت. حتی منی که یک تکنولوژی‌گریز هستم هم سال‌ها بود چنین پرینت‌های سوراخ‌دار قدیمی را ندیده بودم. موبایلش، یک بلک‌بری که روی میز، کنار آرنج چپش قرار داشت، قطعاً آخرین مدل روز بود. من از این‌ها ندارم. اما خوب، نیازی هم به تلفن ندارم، چه برسد به نوع هوشمندش؛ آخر کسی به من زنگ نمی‌زند.
خواهش می‌کنم! ترحم و دلسوزی غیر صادقانه‌تان را روانه‌ام نکنید. نمی‌خواهم بگویم برای خودم متأسف هستم که کسی بِهِم زنگ نمی‌زند یا این‌که بدتر از آن، شما باید از این بابت برایم دل بسوزانید. کسی به من زنگ نمی‌زند. این یک گزاره‌ی حقیقی است.
من تنها هستم.
این انتخابی است که کرده‌ام، هرچند انتخابی است در وضعیتی که گزینه‌های چندان دیگری پیش رویم نبوده است. جامعه‌‌ی بیروت آن روزها، نگاه خوبی به زن‌های مطلقه‌ی بدون بچه نداشت.
با وجود این، من گلیمم را از آب بیرون کشیدم. گلیمی ساده، راحت و مکفی.

ادامه...

  • ناشر: نشر قطره
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 2.52 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۳۲۰صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب زن غیر ضروری



زن غیر ضروری

ربیع علم الدین

ترجمه: هرمز گیلیانه





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



خانواده ی شوهرم آپارتمان را فراموش کردند، اما خانواده ی خودم آن را از یاد نبردند. مادرم، تا چشمش به من می افتاد، لحظه ای از تلاش برای متقاعد کردن من به ترک آپارتمان، دست برنمی داشت. برادران ناتنی ام، خانواده های پرجمعیتی داشتند که در آپارتمان هایی کوچک زندگی می کردند. آن ها بیش از من به آن نیاز داشتند. زندگی های سخت تری داشتند و حق شان بود در آن خانه زندگی کنند. ترک آن خانه وظیفه ی خانوادگی ام بود. من خودخواه، بی تفاوت و مغرور بودم. آیا نمی دانستم مردم در خصوص تنها زندگی کردنم، چه چیزهایی پشت سرم می گفتند؟ مادرم نقش سازمان ملل جوان را داشت: خانه ات را ترک کن، برادرانت سختی کشیده اند، تو جاهای دیگری داری که بتوانی بروی، برادرانت ندارند، برو بیرون.
برادران ناتنی ام، بارها، لعن و نفرینم کردند. بارها، هر کدام برای ترساندن من در خانه ام را به لرزه درآوردند. وحشت می کردم، بخصوص اوایل، که بیش ترین بی پناهی را احساس می کردم و ترسِ از دست دادن خانه ام، روحم را می آزرد. در آپارتمانم می نشستم و مشغول غذا خوردن یا خواندن بودم که ناگهان از پشت در صدای بر در کوبیدن و نفرین فرستادن می آمد. قلبم از جا کنده می شد، بدنم به لرزه درمی آمد. گاهی اوقات، در اوایل تنها زندگی کردنم، احساس می کردم گویی روحم دارد پژمرده می شود، مانند شاه بلوطی که داخل پوستش خشک می شود.

همه ی این ها ـ بر در کوفتن ها، مزاحمت ها، مطالبات برادرانم ـ سال ها بعد، در سال ۱۹۸۲، با محاصره ی بیروت توسط اسرائیل، پایان یافت. بسیاری از ساکنین، شهر را ترک کرده بودند و بیغوله نشین ها به سرعت خانه های خالی را تصاحب کردند. آن عده از ما که باقی ماندند، آن هایی که جایی برای رفتن نداشتند، از نظر احساسی فرسوده شده، از آبشخور ترس و آدرنالین نوشیده، اما سیراب نمی شدند. سه مرد، که فکر کرده بودند کسی خانه نیست، صبح زود وارد آپارتمانم شدند. لباس خواب به تن، از تخت بیرون جستم. هفته ها بود از آب خبری نبود؛ موها و لباس خوابم، مدت ها بود که شسته نشده بودند. کلاشنیکوفی را که کنارم در سمت راست تخت قرار داشت، جایی که سال ها قبل محل خواب شوهرم بود، برداشتم. در تمام مدت جنگ داخلی، مونس و همدم شب هایم بود. پابرهنه و اسلحه به دست، از اتاق بیرون دویدم. مردان ملبس به لباس نظامی، یک نگاه به زن دیوانه ی مهاجم انداخته و فرار را بر قرار ترجیح دادند ـ و باید اضافه کنم به هیچ وجه به آرامی خارج نشدند. دنبال شان دویدم، اما فقط تا پاگرد، چرا که با دویدن غیر ورزشکارانه شان، دوازده دست و پای کج و معوج، هم چون گله ی گاوهایی که زیر دست و پای یک دیگر می روند، دیگر به طبقه ی همکف رسیده بودند.
تیری که از طبقه ی چهارم شلیک شد، ترس را جایگزین هیستری نمود که به آن دچار شده بودم. فادیا، یکی از کیسه های شنی انتهای کوچه را نشانه گرفته بود. مثل من، فقط می خواست آن ها را بترساند، اما او واقعاً با تفنگش شلیک کرده بود.
فریاد زد: «دیگر نبینم برگردید. این کوچک ترین تفنگم است.» سپس رو به بچه هایش کرد و گفت: «برگردید تو. این جا چیزی برای دیدن نیست.»
او هم مدت ها بود موهای چون مدوسا(۱۱) ژولیده و لباس خواب مندرسش را نشسته بود. احتمالاً به اندازه ی من ترسناک می نمود، اما، مثل همیشه، ناخن هایش به بهترین شکل مانیکور شده بود. از دو طبقه پایین تر، می توانستم ناخنِ ارغوانیِ به زیبایی قالب گرفته شده ی انگشت سبابه اش را، که ماشه را فشرده بود، ببینم. شوهرش از داخل آپارتمان داد زد که او دیوانه است. با پلک های قرمزش رو به آسمان صاف آبی چشمک زد. بهش گفتم دیگر تیراندازی نکند وگرنه اسرائیلی ها ساختمان را بمباران می کنند. چند لحظه ای طول کشید تا مرا به جا بیاورد.
گفت: «تفنگ بزرگی داری.»
وقتی داستان زن های دیوانه، مینئادها(۱۲) و تیرسوس(۱۳) های نیمه اتوماتیک شان پخش شد، برادران ناتنی ام دیگر سراغ آپارتمان را نگرفتند.
عالیه، برج عاج نشین، دیوانه.

چراغ اتاق مطالعه را روشن می کنم. با وجود این که تازه هفت و نیم است، هوا بیرون کاملاً تیره شده است. زمستان دارد فرامی رسد.
از وقتی خودم را بازنشست کرده ام، وقت شامم با فصل ها تغییر می کند. وقتی در کتاب فروشی کار می کردم، عادت داشتم موقعی که به خانه می رسیدم، و همیشه در زمان ثابتی، غذا بخورم. از آن زمان، نمی دانم چرا، به محض این که خورشید غروب می کند و عصر فرامی رسد، احساس گرسنگی می کنم. شکمم ساعت بیولوژیک مخصوص خودش را دارد. احساس خستگی می کنم، اما برای خوابیدن هنوز خیلی زود است.
تصمیم می گیرم برای خودم لیوانی چای درست نکنم. کافئین در بعدازظهر، سیستمم را به هم می ریزد و تحمل دم نوش ها یا طعم بی مزه ی قهوه های بدون کافئین را ندارم. البته، جوری حرف می زنم انگار در غیر این صورت سیستمم کاملاً تنظیم است.
از میان تمامی لذت های گوارایی که بدنم شروع به دریغ کردن آن ها از من کرده است، خواب باارزش ترین آن هاست؛ تحفه ی مقدسی که بیش از همه دلتنگش هستم. خواب عمیق، تنها خاکسترش را برایم به جا گذاشته است. اگر اصلاً بخوابم، به صورت تکه تکه است. وقتی برای سال های کهنسالی ام برنامه می ریختم، اصلاً انتظار نداشتم هر شب را در اتاق خواب تاریک کرده ام، با پلک های نیمه باز، سر بر روی بالشت های سفت، همدم خاطراتم باشم.
خواب، ارباب تمام مردان و خدایان. آه، جزر و مدِ آن دریای بی کران بودن. وقتی جوان تر بودم، هر جایی می توانستم بخوابم. می توانستم روی مبلی خودم را کش بدهم، در آن فرو بروم، وادارش کنم مرا دربر بگیرد و در اعماق جهان خواب آلودگی غرق شوم. گویی به اقیانوس مطبوعی داخل شده، در ژرفنایش فرو می رفتم.
ویرجیل(۱۴) و پیش از او ایسوکرات(۱۵)، خواب را برادر مرگ نامیدند. هیپنوس(۱۶) و تاناتوس(۱۷)، پسران نیکس(۱۸). این کوچک شمردن مرگ، زیبنده نیست.
پسوآ نوشت: «هیچ چیز برای یک فرد متفکر بدتر از آن نیست که مرگ را همسان چرت زدن قلمداد کند.» از بدیهیات خواب این است که از آن بیدار می شویم. پس آیا این بیدار شدن نوعی رستاخیز است؟
روی مبل، روی تخت و روی صندلی می خوابیدم. خطوط از روی صورتم محو می شدند. هر تیک تاک آرام ساعت جوان ترم می کرد. چرا در سنینی که بیش ترین نیاز را به نیروی شفابخش خواب داریم، کم ترین دسترسی را به آن داریم؟ با نزدیک شدن تاناتوس، هیپنوس محو می شود.
وقتی برای سال های کهنسالی ام برنامه ریزی می کردم، فکرش را نمی کردم که شب های بی خوابی را به مرور سال های گذشته خواهم گذراند. فکر نمی کردم تا این حد برای کتاب فروشی دلتنگ شوم.
گاهی وقت ها فکر می کنم اگر آن روز استخدام نشده بودم، زندگی ام تا چه حد متفاوت می شد.

عاشق کارهای خاویر ماریاس هستم. دوتا از رمان هایش را ترجمه کرده ام: قلبی چنین سفید و فردا در میدان نبرد به من فکر کن. به سومی هم، بعد از این که ترجمه ی فرانسوی جلد آخر صورت فردای تو را خواندم، فکر خواهم کرد، هرچند با حجم بیش از هزار و سیصد صفحه ای اش، احتمالاً آن را هم کنار خواهم گذاشت.
اما، مطابق معمول، دارم حاشیه می روم.
ماریاس، در یکی از مقالاتش، اشاره می کند که آثارش به همان اندازه که به آن چه رخ می دهد، می پردازند، به آن چه اتفاق نمی افتد نیز، می پردازند. به بیان دیگر، اغلب ما بر این باوریم که تصمیماتی که گرفته ایم، رویدادهایی که بر ما تاثیر گذاشته اند و انتخاب های اطرافیان مان هستند که به هویت و شخصیت ما شکل داده اند. به ندرت به این فکر می کنیم که تصمیماتی که نگرفته ایم، رویدادهایی که ممکن بود به وقوع بپیوندند اما به وقوع نپیوستند و هم چنین نبود گزینه های دیگر است که ما را به آن کسی که هستیم، تبدیل کرده اند.
بیش از پنجاه سال قبل، در روزی ابری که امید همراه شوهر سابق مردنی ام از در بیرون رفت، یا حداقل در آن زمان این گونه گمان می بردم، دوستم هانا دستم را کشید و به یک کتاب فروشی، که یکی از اقوامش مالک آن بود، برد. آن قوم و خویشش، که نوه ی پسرخاله اش بود، کتاب فروشی را محض سرگرمی باز کرده بود؛ مغازه ای در طبقه ی همکف با ویترینی بیش از حد کوچک، در ساختمانی واقع در کوچه ای منشعب از خیابان اصلی که رفت و آمد چندانی در آن جریان نداشت. تعداد عروسک های پارچه ای احمقانه اش از تعداد کتاب ها بیش تر بود و همه جا را غبار گرفته بود. کتاب فروشی همان اندازه شانس موفقیت داشت که من.
اما از آن میان، شرری که شعله ی شوق را در دلم برافروخت، میز چوب بلوط بزرگی با لکه ی تیره بود که مالک کتاب فروشی پشت آن می نشست. نزد یک زن مطلقه ی بیست ساله که آه در بساط نداشت، نشستن پشت چنین میزی چنان باشکوه و مجلل می نمود که بتوان آرزویش را داشت. من در زندگی ام به شکوه نیاز داشتم.
هانا به فامیلش گفت مرا استخدام کند و فامیلش به او گفت می خواهد کسی را که تجربه ی بیش تر و به همان درجه از اهمیت، تشخص بیش تری داشته باشد، استخدام کند. جوری صحبت می کرد انگار من آن جا نبودم، گویی نامرئی بودم، انگار دارد از پشت صفحه ای مشبک صحبت می کند. هانا، قهرمان من، شکست را نمی پذیرفت. برایش توضیح داد که من عاشق کتاب هستم و همیشه در حال خواندن هستم، که در مورد کتاب ها، بیش از آن چه او هیچ گاه خواهد دانست، می دانم، و به همان درجه از اهمیت این که می توانم گردگیری کنم و تمیز کنم و بسابم و جارو بکشم. اضافه کردم که تمیزترین کتاب فروشی شهر را خواهد داشت، براق ترین شان که هم چون تکه ای الماس بدرخشد. گفتم بوی زننده ی نایش را از بین خواهم برد. وانمود کرد دارد در مورد این پیشنهاد فکر می کند و سپس گفت (هم چنان رو به هانا و نه من) مرا به صورت موقت، تا زمانی که کسی را که چهره ی موجه تری داشته باشد بیاورد، استخدام می کند.
آن چه در آن زمان نمی دانستم این بود که اولین چهره ی موجهی که کار را به او پیشنهاد کرده بود، متعلق به دختر زیبایی بود که خانواده اش به قدری
متشخص بودند که به برزیل مهاجرت کردند و یکی از فرزندان شان اخیراً به عنوان فرماندار سائوپائولو منصوب شده بود. آن دختر بدون این که حتی یک بار در کتاب فروشی رخ بنماید، رفت. دختر دوم هم نیامد، ازدواج کرد و دیگر نه نیاز داشت و نه دلش می خواست که کار کند.
اگر هر کدام از این دخترها به کتاب فروشی آمده بودند، زندگی من کاملاً دگرگون می شد. تا چند سال پیش که مالک کتاب فروشی به صورت گذرا اشاره ای به موضوع نکرده بود، متوجه تاثیر سرنوشت آن دو دختر بر سرنوشت خودم نبودم. یک لحظه هم فکر نکرده بود که از پس کار برخواهم آمد. موفقیت مرا مرهون آموزش های دقیق خودش می دانست.
پنجاه سال برای این کتاب فروش غیرحرفه ای کار کردم و صورت من تنها صورتی بود که مشتریان با کتاب فروشی تداعی می کردند.
آن میز چوب بلوط بزرگ با لکه ی تیره که زمانی تمنایش را داشتم، حالا در اتاق مطالعه ام جا خوش کرده است؛ پشتش پنجره ای که تاریکی اوایل شب را به داخل راه می دهد و کنار آن، کتابخانه های مملو از کتابم. وقتی مالک کتاب فروشی، رئیسم، چهار سال پیش مرد، خانواده اش کتاب فروشی را بستند و کتاب ها و موجودی آن را به پشیزی فروختند و این میز به من رسید.
چه قدر احساس امنیت خواهم کرد وقتی ترجمه ام را شروع کنم؛ چه قدر ایمن خواهم بود، نشسته پشت این میز در تاریکی شب، آن گونه که سیبالد(۱۹) از زبان ژاک آوسترلیتز می گوید: «به نوک مدادم می نگرم که زیر نور چراغ، سایه اش را دنبال می کند، گویی سرخود و با وفاداری کامل حرکت می کند... از چپ به راست» ـ البته در مورد من از راست به چپ ـ «خط به خط بر روی کاغذ خط دار».
بر روی این بلوط باشکوه، دفترچه یادداشت جدیدم را کنار مدادها و روان نویس ها قرار می دهم. سر روان نویس اصلی ام را، که یک پارکر قدیمی است، باز می کنم و جوهرش را وارسی می کنم. جوهردان گردویی شکلش، عتیقه ای تقلبی از چینی و مس، لبالب است. همیشه آماده شدن برای یک پروژه ی جدید برایم هیجانی لذت بخش دارد. آیین های آغازینم، حس امنیت خوشایندی به من می بخشند.
عتیقه ی واقعی روی میز، کتابی مصور است؛ نسخه ی تصویری داستان دو شهر به عربی، پیچیده در سلفون قرمز. ارزش آن صرفاً احساسی است. وقتی حدود شصت سال پیش دریافتش کردم به شدت آسیب دیده بود، چهار صفحه اش نبود، دو صفحه پاره شده بود و صفحاتی دیگر آغشته به لکه های آب بودند.
تابستان بود و من ده ساله بودم. مادرم بچه هایش را به باغ عمومی بیروت می برد. تا آن موقع، فکر می کنم سه برادر ناتنی داشتم که کوچک ترین شان هنوز در گهواره بود. ممکن است چهره ی برادرانم به خوبی به یادم نمانده باشد، اما آن روز و آن چه پوشیده بودم، بهترین دامنم، از پارچه ی تافته ی آبی با حاشیه ی سفید را کاملاً به یاد دارم. کیف دستی سفید پلاستیکی ای همراهم داشتم که باز نمی شد و، در هر صورت، آن قدر کوچک بود که چیزی جز یک تخته آدامس در آن جا نمی شد. یادم می آید که مدام آن را سمت راست کمرم محکم نگه می داشتم. به یاد دارم آسمان صاف بود و باد می آمد؛ خورشید سفیدفام، تنبل و بی تفاوت می نمود؛ نور و گرمایش به اندازه بود. مادرم ـ خمیده، زانوهایش چسبیده به هم و هر دو پایش روی زمین ـ روی نیمکت چوبی ای که قهوه ای بیش از حد پررنگی رنگش کرده بودند و یکی از تخته های پشتی اش کنده شده بود نشسته بود. من و برادران ناتنی ام، هم چون سیاره هایی که دور ستاره ی خسته شان می چرخند، دورش را گرفته بودیم. هِری، هِری. نمی خواست دوروبرش باشیم. عادت نداشتیم دوروبر غریبه ها باشیم.
با گام های لرزانی که با پاهای کوچکم برداشتم جدا شدم، به آهستگی و با تردید؛ اما جدا شدم.
پسری با موهای شاه بلوطی رنگ، تپل و بی رنگ و رو، با چشمانی به رنگ روغن زیتون تازه گرفته شده، غمگین و تک و تنها، روی نیمکتی نشسته بود و با تمنا به فوج بچه های به شدت پر سروصدایی که روی دوچرخه ها، سه چرخه ها و آن ماشین های مینیاتوریِ قرمزرنگِ بدون سقف و بدون کفی به سرعت می گذشتند، می نگریست. پسرک تنها چند سالی کوچک تر از من به نظر می رسید. در دستانش کتاب مصوری که هم اکنون روی میز من قرار دارد، مچاله شده بود.
به او حسودی کردم. تمنایم برای داشتن آن کتاب مصور، بیش از هرگونه میل و تمنایی بود که تا پیش از آن تجربه کرده بودم.
از او پرسیدم دلش می خواهد بازی کنیم. یادم می آید از کلمه ی بازی استفاده کردم و به او این گزینه را دادم که بازی ای را که می خواهد انتخاب کند. گل از گلش شکفت. صورتش جوری گل انداخت گویی لیوانی بوردو(۲۰) نوشیده باشد. دلش می خواست بازی کند. صد البته که می خواست. سرش را چندین بار به نشانه ی موافقت تکان داد. از او پرسیدم دلش می خواهد کتاب مصورش را با من شریک شود. موافقت کرد و گذاشت کتابش را نگه دارم. دامنم هیچ جیبی نداشت چون کیف همراهم داشتم؛ کیفی که باز نمی شد. کیفم را به او دادم. معامله ی منصفانه ای بود، نه؟ کیف را روی نیمکت گذاشت و هیچ کدام مان وقتی گم شد، متوجه نشدیم و اهمیت ندادیم. گرگم به هوا بازی کردیم. برادران ناتنی ام و دیگران نیز به ما پیوستند. به او خوش گذشت. ما را درحالی که دست مادرش را گرفته بود و با دست دیگرش با حرارت با ما خداحافظی می کرد و لبخندی به پهنای صورت چانه ی دوتکه اش را سه تکه کرده بود، ترک کرد. چهره ی بشاش و شادمانی اش را تا به امروز در یاد دارم. باید دلیلی وجود داشته باشد که صورتش این چنین شفاف در ذهنم نقش بسته است.
با کتاب مصورم به خانه رفتم و مادرم مرا به خاطر گم کردن کیف دستی پلاستیکی به باد ناسزا گرفت.
با این کارها چگونه می خواستم بزرگ شوم و به یک خانم واقعی تبدیل بشوم؟
یادگار دیگری نیز روی میز هست، اما نه به آن قدمت؛ سوغاتی از سال های جنگ در بیروت: نسخه ای از شهرهای نامرئی کالوینو(۲۱)، که گوشه ی پایینِ سمتِ راستش سوخته است، اما فقط جلد پشتی و بیست و دو صفحه ی آخرش. جلو کتاب آسیبی ندیده است. کتاب را در حالی زیر نور شمع می خواندم که مردم داشتند هم دیگر را بیرون پنجره ام می کشتند. درحالی که شهرم می سوخت، من نیز بدبیاری آتش گرفتن را پشت سر گذاشتم؛ چیزی که به نظر می رسد برای جوزف کنراد زیاد پیش می آمد ـ البته بدبیاری آتش گرفتن را می گویم، نه شهرهای در حال سوختن را.

شهرِ در حالِ سوختن؛ عجب دورانی بود. در این جا باید اشاره کنم صرف این که در دوران جنگ یک قبضه کلاشنیکف به جای یک شوهر هم بسترم بود، نشانه ای بر دیوانگی ام نیست. در آن دوران، مالکیت یک اسلحه ی جنگی نشانه ی جنون نبود. باید موقعیت را در نظر می گرفتید. در روزهای اول جنگ داخلی، وقتی آتشباری توپخانه شروع می شد، در گاراژِ زیرِ ساختمان بغلی پناه می گرفتم؛ ساختمان ما که ده سال کهنه تر بود، گاراژ نداشت. من از آن شب ها متنفر بودم. ساکنان محله، نگران و خواب آلود، با لباس های نامناسب، دور گاراژِ پر از موش می نشستند؛ با لباس خواب، زیر پیراهنی و جوراب های سوراخ. شب های زیادی را در اوایل جنگ آن جا گذراندم، تا این که یک روز در سال ۱۹۷۷، درحالی که زیرزمین بودم، گروهی با شکستن در آپارتمان وارد خانه ام شدند و وسایلم را زیرورو کردند این اولین مورد بود.
من هم کلاشنیکف خریدم.
منتظر آرام شدن اوضاع ماندم. بعد از این اتفاق، سه روز نتوانستم بخوابم و دیگر وقتی آتشبار توپخانه ها شدت و حدت می گرفت، بدو بدو به اعماق ساختمان مجاور نمی دویدم. تصمیم گرفتم با آپارتمانم بمیرم تا این که بدون آن زندگی کنم. در گرگ و میش صبح، به پشت پنجره ام خزیدم و مرگ پرستانِ نوجوانی را که با اسلحه های نیمه اتوماتیک مثل سوسک زیگزاگ می رفتند، نظاره کردم. نور ماه بر روی لوله ی تفنگ های دست دوم. درحالی که ابری از شعله ی نورافکن ها، آسمان نیلی رنگ را روشن می کرد، ستاره هایی را دیدم که خشمگینانه به سمت گستاخی ای که آن پایین در جریان بود سوسو می زدند. چراغ نفت سفیدم که روی شعله ی کم قرار داشت، تمام طول شب نجواگونه می سوخت و نقش صدای پس زمینه را ایفا می کرد. درحالی که ساعتی تیک تاک کنان، که عقربه هایش در تاریکی نور سبز ـ لیمویی فسفری از خود ساطع می کردند، همدمم بود، ساعت ها منتظر ماندم. کنار پنجره نشستم، درحالی که کارهای خانه را انجام نداده بودم. نشسته بر روی مبل راحتی بزرگم، کنار تلویزیونِ از آن هم بزرگ ترم، شهرم را، شهر گورستان شده ام را، که می گداخت و خرد می شد، نظاره کردم.
در صبح روزی که آتش بس شماره ی ۵۳۲۷۴ اعلام شد (آتش بس قبلی فقط سی ثانیه دوام آورد، آتش بس قبلی احتمالاً از آن هم کم تر ـ باشد، باشد، قبول دارم، دارم اغراق می کنم، اما قطعاً تا سال ۱۹۷۷ که دو سال از شروع جنگ می گذشت، بیش از صد مورد آتش بس داشتیم)، لباس خوابم را از تن درآوردم و لباس ورزشی صورتی و صندل پوشیدم. آن طرف خیابان، مرگ دوست های تحت تاثیرِ دِکسِدرین، با چوب کبریت به جای ژتون، بر روی میز تاشویی با رویه ی نمد سبزرنگ با پایه های باریک، جلو بقالی آقای آذری، داشتند پوکر بازی می کردند؛ سنگ محک واقعی دوام آتش بس ها ـ البته مغازه را می گویم، نه ورق بازی را، چون آقای آذری ارتباط نزدیکی با بسیاری از رهبران شبه نظامی ها داشت. مغازه دماسنج جنگ بود. اگر کرکره های سبزِ سیرش بسته بود، هیچ کس جرئت نمی کرد از خانه بیرون بیاید. اگر باز بودند، خطر آنی ای محله را تهدید نمی کرد. با شمارش من، پنج جای گلوله روی جای جای کرکره های فلزی مغازه، به چشم می خورد. آقای آذری، طوری که مشخص بود می خواهد با من هم صحبت شود، برایم دست تکان داد، اما من فقط سرم را به نشانه ی جواب سلام تکان دادم و به سرعت گذشتم. خودم را به خاطر این که دوستانه تر رفتار نکردم، به خاطر این که سعی نکردم بیش تر تلاش کنم تا از من خوشش بیاید، سرزنش کردم؛ چون از موجودیِ محدودش آب و غذا احتکار می کرد و به مشتریان محبوبش می داد. به این نتیجه رسیده بودم که من هرگز یکی از آن ها نخواهم بود. مشتریان محبوبش به او غذای خانگی می دادند و من آشپزی معمولی بودم. اما خوش شانس بودم؛ قضا و قدر، هوایم را داشت. فادیا، با اختلاف بسیار، بهترین آشپز محله بود و همیشه به او غذا می داد. از وقتی جنگ شروع شده بود، پانزده کیلو چاق شده بود. من ممکن است محبوب ترین فرد نزد فادیا نبوده باشم، اما همسایه و مستاجرش بودم (او، بعد از مرگ والدینش، ساختمان را به ارث برده بود). چند باری در هفته، صبح ها که بیدار می شدم، چند بطری آب، گاهی کیسه ای برنج و بعضی وقت ها کیسه ای گوجه فرنگی تازه یا چند پرتقال جلو درم بود. بعد از شب هایی که درگیری ها شدیدتر از همیشه بود، بشقابی از همان غذایی که به آقای آذری می داد، برایم می گذاشت. با اولین لقمه، ایمان می آوردم و دعا می کردم به بهشت، دامان خداوند یا هر اسپای مخصوص زیبایی ای که خودش بخواهد، راه پیدا کند.
به جای این که بروم کتاب فروشی را باز کنم، سوار ماشین درب و داغانی به مقصد صبرا شدم. هیچ ماشین لبنانی ای، از وقتی جنگ شروع شده بود، وارد هزارتوی پرپیچ وخم کمپ فلسطینی نمی شد، بنابراین در ورودی کمپ از ماشین پیاده شدم. نیاز تِسئوس(۲۲) و دانش آریادنه(۲۳) را داشتم، گلوله ی کاموایی نداشتم، پس مینوتار(۲۴) را جستم، نه برای این که بکشمش، بلکه برای طلب یاری. احمد را جستم.

مادر احمد در یک آلونک زندگی می کرد، یا به عبارت دقیق تر، در سازه ای باسمه ای متشکل از دیواری سیمانی که از سه طرف با دیواره هایی از آزبست و آهن گالوانیزه احاطه شده بود و سقفی حلبی بر روی آن قرار گرفته بود. درِ خانه، که آن هم تخته کوبی شده بود، از لولایش خارج شده بود؛ برای ورود و خروج فقط کافی بود آن را با دست از جا برمی داشتید و پس از رد شدن، دوباره سر جایش می گذاشتید. نیاز به قفل نبود، چون همسایه ها همه تنگ یک دیگر بودند؛ اگر چیزی گم می شد، همه می دانستند کدام همسایه کدام وسیله یا ابزار را قرض گرفته است. یک بار دیگر، سال ها قبل، آن جا رفته بودم، زمانی که شش نفر در این سازه زندگی می کردند. فقط می خواستم کتابی را که به عنوان هدیه برای هفده سالگی احمد خریده بودم، تحویل بدهم و حتی با وجود این که مادرش، که آن زمان مهربان و ملایم بود، مرتب اصرار می کرد که او را با حضورم در خانه اش مفتخر کنم، وارد نشدم.
پیدا کردن مسیر در هزارتوی کوچه پس کوچه های کمپ، کاری که قبل از جنگ دشوار بود، حالا به عذابی الیم تبدیل شده بود. چاله های آبی که فقط بعد از باران ایجاد می شد، به دریاچه های دائمی قهوه ای رنگ از فاضلاب، با بوی گند خفه کننده، تبدیل شده بودند. ران هایم از کش آمدن غیرطبیعی با هر گامی که برای جلوگیری از افتادن در دریاچه ها برمی داشتم به درد آمده بودند. باید راهم را از میان کپه های مبلمان دورانداخته شده، تیرک های زنگ زده، بشقاب های شکسته و نقره جات کج شده، باز می کردم. اوکالیپتوسی عظیم الجثه، که به نظر تنها موجود زنده ی آن حوالی می آمد، به رایحه های گیج کننده ی فضا (گوه و ویکس) می افزود، در زیستگاه غریبش می بالید و بر آلونک های آجری و سیمانی اطرافش با دیواره های آلومینیومی و یا حتی مقوایی شان، سایه افکنده بود. این درخت، هم چون مهاجری خوشحال و قانع، مفتخر به دستاورد و شکوه خود، یحتمل هرگونه پیشنهاد برای رجعت به استرالیا را به سخره می گرفت. رنگ سبز غمگینش در برابر فقر رنگ محیط، که سراسر خاکستری های محو شده و سفیدهای چرک بود، روشن می نمود. اگر کسی پیچک زینتی کاشته بود، در این شکاف های حاصلخیز، می بالید.
مادر احمد، که به ترکیبی از حرکات تشنج گونه و نفرین ها تقلیل یافته بود، درِ تخته کوبی شده را باز کرد و گفت پسر قدرنشناسش سال هاست دیگر آن جا زندگی نمی کند. گفت اگر دیدمش به آن متنفر از مادرِ سنگدل بگویم زنی که به وجودش شکل داد، زنی که نه ماه دردناک حملش کرد و تا بزرگ شدنش کوچک ترین خواسته هایش را اجابت می کرد حالا نان می خواهد.
احمد سری در میان سرها درآورده بود و صبرا را ترک کرده بود.
اجازه بدهید کمی از موضوع منحرف بشوم. فقط برای این که می خواهم به شما شناخت بهتری از صبرا بدهم.
سال ها بعد، بعد از جنگ، در اواسط دهه ی نود، هنرمندی محلی از من خواست به او کمک کنم تا کپی هایی از نقشه ای از بیروت و حومه اش را، که خودش با دست نقاشی کرده بود، بفروشد. آشکارا عاشق شهرمان بود. بیروت را جوری نقاشی کرده بود، انگار کل جهان است، کاملاً قائم به ذات، هر محله هم چون کشوری مجزا با رنگ مخصوص به خود، خیابان ها مثابه مرز، کوچک ترین کوچه پس کوچه های شهر را هم کشیده بود. حتی جای چاه های آب را هم با نشانه های هیدرو گرافیک کشیده بود ـ بیروت، که نامش ریشه در کلمه ی چاه در اغلب زبان های آرامی دارد، چون شهر مملو از آب های زیرزمینی است.
کره ای کامل، بیروتی به مثابه ی تمامیت کره ی زمین، کل دنیا. نقاش، حتی، هم چون شکل گرینلند بر روی کره ی زمین، خطوط مربوط به طول جغرافیایی را در بالا و پایین کش داده بود، به گونه ای که با حرکت به سمت شمال یا جنوب شهر، ابعاد و اندازه ها به شکل فزاینده ای تغییر می یافت. در نقشه، بیروت حیاتی خارج از وجود لبنان داشت، مجزا بود، بخشی از خاورمیانه نبود. به خودی خود کامل بود.
به عنوان یک بیروتی اصیل، که در عمری طولانی، فقط ده شب را دور از سینه های شیرده شهرش سپری کرده است (گرونباین(۲۵): سفر، پیش مزه ی جهنم است)، نقشه را یک شاهکار، اثری الهام بخش، نفس گیر و باشکوه می پنداشتم. هرچه بیش تر تعریف می کردم، لبخندش پهن تر می شد. کنار هم در کتاب فروشی ام ایستاده بودیم و به نسخه ای از نقشه که به دیوار زده بودم، خیره شده بودیم. سعی کرد سیگاری روشن کند، اما دستش لرزش بیش از حدی داشت. به او گفتم نمی تواند داخل سیگار بکشد. گفت استرس دارد. نقشه به دست، به سمت بیرون راهنمایی اش کردم. گفتم: «بگذار در نور بیروت ببینیمش.» جلو مغازه، استرسش را به کناری نهاد و اعتمادبه نفسش را دوباره به دست آورد. اشاره کردم که خیابان های صبرا نام گذاری نشده اند و کم تر از خیابان های سایر محلات مشخص شده اند.
گفت: «سعی ام را کردم. اما همه چیز علیه من بود. خیابان هایش ثابت نبودند و شب ها، انگار که بخواهند مرا گول بزنند، تغییر شکل می دادند و به چیز دیگری تبدیل می شدند.» کتاب های پشت پنجره ی شیشه ای گواهی بودند بر آن چه پس از آن بیان کرد: «کوچه ها و خیابان های صبرا شب ها مثل موش تکثیر می شوند. باور کن! مثل موش.»
کمپ صبرا را آبی خیلی کم رنگ، مثل رنگ توندرای سیبری در خیلی از نقشه ها، کشیده بود. نقشه کش، احتمالاً رغبت چندانی به گنجاندن کمپ در نقشه نداشته است. به فکرم رسید کتاب برونو شولتز(۲۶) را، که به موقعیت مشابهی اشاره دارد، به او بدهم. شولتز می نویسد: «روی آن نقشه... منطقه ی خیابان کروکودیل ها از سفیدیِ خالی ای می درخشید که معمولاً برای نشان دادن مناطق قطبی یا کشورهای اکتشاف نشده که هیچی در موردشان نمی دانند، به کار می رود.»
آه، که مغازه های دارچین هم چنان یکی از کتاب های محبوبم است. آن نقشه ی بیروت هنوز به دیوار اتاقم آویزان است.
صبرا؟ از آن روز دیگر به آن جا بازنگشته ام.

به احمد بازگردم. اولین بار در سال ۱۹۶۷، وقتی نوجوانی خجالتی، دراز و دیلاق، مثل یکی از شخصیت های داستان های چخوف بود، با ریش کرکی تازه درآمده و چفیه، درحالی که سعی می کرد ادای قهرمانش یاسر را دربیاورد، دیدمش (جورج حبش و جبهه ی مردمی، که همان سال در حال تشکیل شدن بود، هنوز وارد زندگی اش نشده بودند). عینک دسته استخوانی، که برای صورتش زیادی بزرگ بود، می زد. تا وقتی گلویش را صاف نکرده بود، متوجه حضورش مقابل میزم نشدم. با بوی شیرین بیان و انیسه، که از آب نبات های دندان خردکنش برمی خاست، به استقبالم آمد. کتاب فروشی دیگری او را پیش من فرستاده بود؛ آن جا به او گفته بودند من تنها کسی هستم که می توانم کمکش کنم. دنبال کتابی از یک نویسنده ی ایتالیایی می گشت، اما نه عنوان کتاب یادش مانده بود، نه نام نویسنده اش. به او گفتم باید یک کم اطلاعات بیش تری به من بدهد تا بتوانم کمکش کنم. ایتالیایی ها صدها سال است که دارند کتاب می نویسند.
گفت: «قهرمان کتاب، قهرمان نبود. یک عالم مارمولک را کشت.»
خنده به لب نیاوردم، اما احتمالاً چشم هایم مرا لو دادند. سرخ شد و قدمی عقب رفت. به سمت دسته ای از کتاب ها بردمش و سازشگر(۲۷) را دستش دادم.
گفتم: «مارمولک ها در صفحات اول کتاب هستند.»
کتاب را جوری در دست هایش گرفته بود انگار قرآن است. آیا نسخه ی عربی کتاب را داشتم؟ گمان نمی کردم به عربی ترجمه شده باشد (من ترجمه اش نمی کردم، چون آن را به شکل کسالت آوری پندآمیز یافتم و تازه اگر هم ترجمه اش می کردم، ترجمه ام را به او نشان نمی دادم). انگلیسی اش خیلی خوب نبود.
گفتم: «من معلم نیستم. کتاب خواندن قطعاً به بهتر شدن انگلیسی ات کمک خواهد کرد.»
گفت اگر اجازه بدهم، نگاهی به کتاب بیندازد، ببیند قادر به خواندنش هست یا نه.
برگشتم پشت میزم. روی زمین نشست و به یکی از قفسه های کتاب تکیه داد؛ با پاهای باز، طوری که کف پلاستیکی کفش هایش رو به بیرون و آشکارا در دید قرار گرفته بود. سه کتاب نیز در دیدرس بودند: گوربه گور، خداحافظ کلمبوس(۲۸) و جشن بیکران، که دوتای آخر تازه به بیروت رسیده بودند. این کتاب ها، که به وسیله ی عطف سایر کتاب ها از یک دیگر جدا افتاده بودند، مثلثی را بالای سر او ایجاد کرده بودند. تازه آن موقع بود که فهمیدم او پول خریدن کتاب، هیچ کتابی را، ندارد. شلوار ارتشی ای که به پا داشت، نه مد روز بود، نه نشانه ی گرایشی سیاسی، صرفاً ارزان بود.
از او پرسیدم وقتی بچه بود، مارمولک کشته یا نه. او از من معنای لغت magpie، لغت austerity و لغت covet را پرسید.(۲۹)
از او خوشم آمد.
عاشق کتاب شد و آن را در بیست و سه روز خواند (کتاب فروشی یک شنبه ها باز نبود). هر روز عصر پیدایش می شد و در همان گوشه ی همیشگی می نشست. در معدود مواردی که وقتی می آمد، مشتری داشتم، خجولانه دستی تکان می داد و نوک پا سمت کتاب موراویا، که روز قبل آن را در جایش قرار داده بود، می رفت. از هفته ی دوم، شروع به انجام یک سری خرده کاری ها در کتاب فروشی کرد و از هفته ی چهارم، بسته های دریافتی را تحویل می گرفت. سعی کردم استخدامش کنم، اما صاحب کتاب فروشی مخالفت کرد. به کمکش احتیاج داشتم. من تنها کارمند کتاب فروشی بودم. اگر مریض می شدم، کتاب فروشی باز نمی شد.
صاحب کتاب فروشی گفت: «بخشی از حقوقت را به او بده. این کتاب فروشی کسب و کار درآمدزایی نیست. این کار، کار دل است.»
البته، حق مطلب این نبود. کارش را من انجام می دادم، عشق و علاقه اش را هم من فراهم می کردم و او از پرستیژ صاحب یک کتاب فروشی بودن بهره و لذت می برد. احمد چهار سال بدون حقوق در کتاب فروشی کار کرد. به نظر می آمد برایش مهم نبود. هر وقت می توانست به من کمک می کرد و وقتی مغازه خلوت بود، در گوشه ی همیشگی اش می نشست و کتاب می خواند. رفتن و آمدنش دست خودش بود، خیلی منظم و سروقت نمی آمد، اما شدیداً به کتاب فروشی و خواندنش دلبستگی داشت و بی تابانه در پی آموختن بود. وقتی به خاطر کار کشیدن های بدون حقوق از او معذرت خواستم، در پاسخ گفت پسرها همیشه بدون دریافت مزد برای پدران شان کار می کنند.
یک روز تصمیم گرفت داخل مغازه را رنگ کند. قوطی های رنگ مجانیِ اسطوقدوسی کم رنگ گیرش آمده بود. انگار یکی در اردوگاه آوارگان آن ها را به قیمت پایینی خریداری کرده بود، اما بعداً پی برده بود کسی دلش نمی خواهد دیوارهایش را به چنین رنگی دربیاورد. احمد فضای پشت قفسه های کتاب را رنگ نزد، چون رنگ به اندازه ی کافی نداشتیم. عاشق آن رنگ شدم و تا زمانی که کتاب فروشی تعطیل شد و من بازنشست شدم، به آن دست نزدم.
به او متکی شده بودم. قبل از آمدنش، چند مرد جوان، تک تک و گروهی، بدون قصدی برای خرید کتاب، روانه ی کتاب فروشی می شدند. وقتی زنی تنها داخل مغازه ای کار می کرد، پسرها می توانستند مهارت های مخ زنی شان را تمرین کنند و شانس شان را بیازمایند. من با بی اعتنایی به آن ها، از سر بازشان می کردم. آزاری نداشتند، اما حضورشان کلافه کننده بود. دوستم هانا، که معمولاً در مغازه به دیدنم می آمد، آن ها را سرگرم کننده می یافت. با آن ها تعاملی نمی کرد، اما هر وقت یکی از آن ها وارد مغازه می شد، گل از گلش می شکفت. احمد، اما، حضورشان را توهین آمیز قلمداد می کرد. به آن ها خیره می شد و تا وقتی مغازه را ترک نمی کردند، همه جا دنبال شان می آمد. یک بار وقتی دو نوجوان را به بیرون فراری داد، هانا از او پرسید مگر مطمئن است که نمی خواهند چیزی بخرند.

درحالی که در آشپزخانه ی تاریک نشسته ام و چای سیاه تر از این تاریکی می نوشم، ذهنم به سرعت به بعدازظهری خیلی دور، وقتی هنوز بچه بودم، پرتاب می شود ـ حتماً مثل حالا زمستان بود؛ خیلی زود تاریک شده بود. غذای ساده ای که به زحمت همه ی خانواده را سیر می کرد، بی صبرانه داخل سینی بزرگ برنجی که بر روی صندوقچه ای با روکش کرباس قرار داشت، منتظر بود. آپارتمان جای کافی برای یک میز غذاخوری و شش بچه نداشت. مادرم تا شوهرش، دستیار یک خیاط در مغازه ای در وسط شهر، که تا آخر عمرش هم کارش همین بود، به خانه برنمی گشت، حاضر به غذا دادن به ما نبود. مادرم، لحظه ای که صدای چرخیدن کلیدش را داخل در شنید، پا شد. برق خانه همان لحظه رفت و خانه را در سیاهی فرو برد و اضطراب بی حدی را بر مادرم مستولی کرد، چه این که شوهرش ممکن بود با وارد شدن به اتاقی تاریک، خودش را زخمی کند. درحالی که برای استقبال از او، هشدار دادن به او و نشان دادن راه به او، به سمتش می دوید، پایش به سینی خورد و سینی معلق شد و به سر برادر ناتنی از همه بزرگ ترم خورد؛ از پوشش تاریکیِ لحظه ای برای کش رفتن تکه ای پنیر سفید استفاده کرده بود. غذا، مثل ترکش به دور و اطراف مان پرتاب شد.
مادرم هشدار داد: «تکان نخورید. مبادا جنب بخورید.»
کورمال کورمال وارد آشپزخانه شد و با یک چراغ لامپای سوسوزن برگشت. ما در جای مان خشک مان زده بود، اما شوهرش، با وارد شدن به آپارتمان، پایش را در روغن زیتون بر زمین ریخته گذاشت. وقتی کفشش را برداشت، لکه ی شکلِ جای پایش را روی فرش دیدیم. همه مان زانو زدیم و شروع به برداشتن غذا از روی زمین کردیم ـ پنیر، زیتون های سیاه، تربچه، گوجه فرنگی های حلقه حلقه شده، پیازهای سفید ـ فقط روغن زیتون را نمی شد نجات داد. دور سینی نشستیم و شام مان را در سکوت خوردیم. تمام بعدازظهر، گونه های مادرم سرخ سرخ بود؛ سرخی ای که حتی در نور کم چراغ هم دیده می شد.
کتاب هایم به من نشان می دهند که زندگی کردن در یک کشور قابل اتکا، که در آن وقتی کلید چراغی را می زنید مطمئن هستید چراغی روشن خواهد شد و روشن باقی خواهد ماند، که می دانید ماشین ها پشت چراغ قرمز توقف خواهند کرد و آن چراغ های راهنمایی روزی چند بار خراب نخواهند شد، چگونه است. وقتی لوله کش در وقت مقرر می آید، وقتی اصلاً می آید، چه حسی دارد؟ چه حسی دارد تلقی این که وقتی یکی می گوید کاری را تا تاریخ مشخصی انجام می دهد، واقعاً انجامش خواهد داد؟
در مقایسه با خاورمیانه، جهان ویلیام باروز(۴۴) یا ماکوندوی گابریل گارسیا مارکز قابل پیش بینی تر هستند. لندنی های دیکنز از لبنانی ها قابل اعتمادتر هستند. بیروت و ساکنانش به غیر قابل پیش بینی بودن شهره و بدنام اند. هر روز، یک ماجرا است. این بی ثباتی به ما نوعی حس هیجان و حس خطر می دهد و همین طور بار سنگین فرسایش را. لحظه ای لرزه ی هیجان به تن مان می اندازد و روح مان را می فسرد.
وقتی قطارها سر ساعت می آیند (اصلاً وقتی قطارها می آیند)، وقتی تا گوشی را برمی دارید صدای پاسخگوی تلفنی می آید، زندگی بیش از حد قابل پیش بینی نمی شود؟ آیا این قابل اطمینان بودن ذاتی، حوصله ی آلمانی ها را سر نمی برد؟ آیا توضیح کوه جادو(۴۵) در همین است؟
آیا اگر همسایه های تان منطقی باشند، اگر هر گاه احساس کردند باید تنبیه شوید، نیروگاه های برق تان را بمباران نکردند، زندگی هیجان کم تری خواهد داشت؟ اگر، صرفاً چون می توانند، پنجره ها و اعصاب تان را با انفجارهای صوتی مداوم به لرزه درنیاورند، از هیجان انگیز بودن زندگی کم خواهد شد؟
وقتی امور اغلب آن گونه که انتظارش را دارید پیش می روند، آیا احساس می کنید سرنوشت تان به میزان بیش تری در دست خودتان است؟ آیا خودتان را برای آن چه در زندگی تان رخ می دهد، بیش تر مسئول می دانید؟ اگر این گونه است، پس چرا آمریکایی ها همواره به گونه ای رفتار می کنند گویا قربانی هستند؟
بگذارید کمی بیش تر توضیح بدهم. من هر روز صبح که بیدار می شوم، نمی دانم قادر به روشن کردن چراغ ها خواهم بود یا نه. وقتی توالتم پارسال خراب شد، مجبور شدم سه لوله کش صدا کنم، چون دوتای اول نیامدند و سومی با چهار ساعت تاخیر آمد. به ندرت پیش می آید بتوانم برای مدتی بیش تر از یک ماه مسیر یکسانی را، از نقطه ی A به نقطه ی B، مثلاً از آپارتمانم تا سوپرمارکت، طی کنم. باید مرتب مسیرهای پیاده روی ام را به روز کنم؛ هر یک از چندین و چند سیاستمدار خرده پا، ممکن است کل یک محله را ببندند، چون به یک باره خودشان را به درجه ای مهم می پندارند که احساس مورد تهدید بودن به آن ها دست می دهد. زندگی در بیروت بیش از حد تصادفی است. نمی توانم خودم را وادار کنم بپذیرم سرنوشت بخش اعظم زندگی ام را خودم تعیین می کنم.
آیا قابل اطمینان بودن، توهم کنترل را تقویت می کند؟ اگر چنین است، دارم فکر می کنم در کشورهای توسعه یافته (از واژه ی نفرت انگیز متمدن استفاده نمی کنم) تحمل و پذیرش فرآیند خیانتکارانه و توهم شکن پیر شدن باید خیلی دشوارتر باشد.
آیا تجربه ی پیر شدن برای من در مقایسه با زنان هم سن و سالم در لندن آسان تر است؟

ماری ـ ترز از گربه اش می خواهد به خانه برگردد؛ نوای صبحگاهی هرروزه. جهان بی توجهِ پیچیده شروع به بیدار شدن می کند. به مرور، گوشه های پرده روشن خواهند شد.
«میصوره! میصوره!» صدای ماری ـ ترز از وقتی شوهرش مرده است، بلندتر شده است.
درک نمی کنم چرا اجازه می دهد دو گربه اش در کوچه های محله مان ول بگردند. بیروت، شهری دوستدار حیوانات نیست. ماری ـ ترز، مثل مادرم عاشق گربه هاست. اما مادرم هیچ وقت گربه نداشت؛ عشقش را نثار گربه های خیابانی شهر می کرد.
ژنراتور با صدای وزوز آرامش روشن می شود. حتماً فادیا بیدار شده است. چراغ ها را روشن نمی کنم و در تاریک روشنا باقی می مانم.
به برودسکی فکر می کنم:

کنار پنجره می نشینم، ظرف ها شسته شده اند
این جا خوشحال بودم. اما دیگر نخواهم بود.

خورشید طلوع می کند و آشپزخانه شکل می گیرد و جزئیات خود را نمایان می کند. به چشم و به گوش من، بیدار شدن شهرم از سر برآوردن صبح در دره ای روستایی یا یک جزیره ی کم سکنه ی رویایی، زیباتر است؛ البته هیچ دره ی روستایی یا جزیره ی کم سکنه ی رویایی را از نزدیک ندیده ام. در شهر من، خورشید انعکاس نورش را بر روی انبوه پنجره ها و شیشه ها، با بازتاب هایی رنگارنگ تکثیر می کند، به گونه ای که هر صبح با صبح های دیگر فرق می کند. نور کم سو، کنجکاو برای دیدن آن چه در آشپزخانه ام می گذرد، از پنجره به داخل می خزد. از صورتم رد می شود و تردید می کند. خودم را وادار به ایستادن می کنم. کمی تلوتلو می خورم و به میز صبحانه ی به رنگ قرمز شرابی و زردِ هم چون ادرار، که شوهرم وقتی ازدواج کردیم خرید و با رفتنش بر جای گذاشت، تکیه می دهم. لبه های شل رب دوشامبرم را تکان می دهم. ذرات گرد و خاک در هوا متراکم اند. آشپزخانه، دو پنجره بر روی دیوارهای مجاور هم دارد. عنکبوتی با پاهای جلویی بسیار بزرگ خودش را با شکاری که در تارش گیر افتاده مشغول کرده است. تنها لایه ای نازک از تارعنکبوت با ردیفی از رگ ها باقی مانده است. عنکبوت، پنجره ی اشتباه را انتخاب کرد؛ خانه اش با اولین باران از بین خواهد رفت. روی نوک پنجه ام می ایستم، پرده های کوتاه پنجره ی دوم را کنار می زنم و از نور صبحگاهی بیش تری پرده برداری می کنم. اجازه می دهم روشنایی از دو طرف آشپزخانه را دربربگیرد. پنجره را برای اولین بار بعد از چند روز، باز می کنم. این پنجره رو به راه پله ی بیرونی باز می شود و همسایه هایم می توانند حس فضولی شان را وقتی تلق و تولوق کنان از پله ها بالا و پایین می روند، ارضا کنند. کمی هوای تازه، ذرات گرد و غبار را پراکنده می کند؛ دسته ای از نور خورشید آن ها را طلایی و نورانی می کند.
آپولو، کیمیاگر کیمیا به دست، هنوز ارابه اش را در آسمان بیروت می راند. خودِ هوا را به طلا تبدیل می کنم.
باید زندگی ات را تغییر دهی.

صدای تعجب برانگیز صندل های بدون بندِ ماری ـ ترز از پنجره داخل می شود ـ تعجب برانگیز از این جهت که همسایه ی طبقه ی پایینم مدت هاست از این پله ها بالا نیامده است. بعد از این که از برابر پنجره می گذرد، خم می شوم تا ببینم اوضاع از چه قرار است. به نظر نمی آید دیگر در حال به دوش کشیدن سایه اش باشد و رخت عزا هم بر تن ندارد. کمی طول می کشد تا به یاد بیاورم امروز اولین روز بعد از سالگرد فوت شوهرش است. پاشنه ی پایم که دوباره به زمین می رسد، متوجه می شوم گردنم گرفته است.
صدای فادیا از بالا سرازیر می شود: «آفرین، عزیزم، آفرین. بهت افتخار می کنم.» صدا جاندار به نظر می رسد، گویی صاحبش را در یک فواره ی شادمانی ایتالیایی فرو کرده باشند.
دورهمیِ قهوه خوردن شان امروز صبح دوباره به راه می شود. خوش باشند.
سه اعجوزه تقریباً سی سال است هر روز صبح با هم قهوه ی غلیظ می نوشند. همسایگانم، در پاگرد طبقه ی سوم، جلو آپارتمان جومانا، دور سینی گرد برنجی جمع می شوند، سیگار می کشند، غیبت می کنند و آماده ی روز پیش رو می شوند. ماری ـ ترز، در طول سال گذشته حتی یک بار هم روی چهارپایه اش ننشسته است ـ اگر نظر من را بخواهید، عزاداری اش کمی بیش از حد بوده است، اما قابل درک است. همین که تا طبقه ی بالا آمده مناسبت بزرگی است.
جومانا ندا می دهد: «روزمان را با حضورت روشن کردی.» صدایش در راه پله می پیچد و به آشپزخانه ام پرتاب می شود.
یک صبح باشکوه و طلایی شرقی است.
آکوستیک ساختمان به گونه ای است که از داخل آشپزخانه ام تمامی آن چه در پاگرد گفته می شود را می شنوم. هر روز صبح، صمیمانه بین همسایه هایم می پلکم. صدای خوردن فنجان ها به نعلبکی های شان، برخورد نعلبکی ها به سینی برنجی، ریختن قهوه، مناسک مقدس شان، به قول جومانا «آبیاری باغچه» را می شنوم. صدای گپ و گفت و غیبت کردن شان را می شنوم: این را شنیدی؟ آن را باور می کنی؟ به دشمنان شان لعنت می فرستند و به دوستان شان درود. هر آه و خنده ای را می شنوم. به نقشه ریختن ها، تبادل اطلاعات کردن ها، رد و بدل کردن های دستورات آشپزی و به نمایش گذاشتن های هر خرید تازه ی بی موردی که کرده اند، گوش می دهم.
گفت وگوهای سالیان.
چه بسیار صبح ها: فادیا که خنده ی معروف ترسناکش را سر می دهد؛ بازدمی تیز و شکننده که باعث می شود گلوی درازش باد کند و مثل دَم نانوایی موج بردارد، خنده ای وحشیانه و به شکل اپیدمی واری مسری، که آن را دست و دلبازانه خرج می کند. شوهر جومانا، که سرش را از در بیرون می آورد، به خانم ها صبح به خیر می گوید، با آن ها شوخی می کند و بر سر آقای حایک، شوهر و شکنجه گر ماری ـ ترز، در آپارتمان پایین من، داد می زند تا مطمئن شود برای پیاده روی شان تا دانشگاه آمریکایی، جایی که هر دو در آن تدریس می کنند، آماده است. جومانا هم در همین دانشگاه درس می دهد، اما او با ماشین می رود و هیچ وقت قهوه اش را با عجله نمی خورد. آن ها را دست می اندازد، چون اغلب روزها کاهلانه و تفرج کنان قدم می زنند و او آن ها را سر راه سوار می کند. می گوید: «ورزش کردن را دوست دارند، اما عرق کردن را نه.»
آقای حایک بیچاره، دیگر نیست تا در این پیاده روی شرکت کند.
یک نارنگی خوشبو از کاسه برمی دارم، با انگشتم سوراخی زیرش ایجاد می کنم و شروع به پوست کندن می کنم. لیوان دومی چای برای خودم می ریزم.
فادیا می گوید: «خیلی خوشحالم که لباس عزایت را از تن درآورده ای. یک سال زمان خیلی زیادی است.»
موافقم. یک سال، اگر عاشق شوهرتان بوده اید هم، خیلی زیاد است. برای آقای حایک دیگر از زیادی هم زیادتر است.
فادیا ادامه می دهد: «درک می کنم چرا تصمیم گرفتی این کار را بکنی. درکت می کنم، عزیزم. اما من می گویم شش ماه، شش ماه دیگر بس است. من عاشق شوهرم بودم. همه می توانند شهادت بدهند، اما نمی توانستم به سیاه پوشیدن ادامه بدهم.»
ماری ـ ترز می گوید: «با سیاه پوشیدن مشکلی نداشتم.» صدای بلند بوق ماشینی نمی گذارد جمله ی بعدی اش را بشنوم.
جومانا می گوید: «خوب شد درش آوردی. او هم همین را ازت می خواست. شوهرت از مشکی متنفر بود.»
فادیا می گوید: «و آن جوراب های مشکی را هم دیگر نپوش. هرچند خیلی جاها را می پوشانند!» هیچ بوق ماشین، کامیون در حال دنده عقب گرفتن یا موتورسیکلت در حال گاز دادنی قادر به پوشاندن صدای او نیست.
جومانا به او نهیب می زند: «فادیا!»
فادیا می گوید: «چیه؟ این جوری به من نگاه نکن. فادیا حقیقت را می گوید. خودت این را می دانی. فکر می کنم همه مان به کمی اپیلاسیون نیاز داریم. حرفم فقط همین است. دروغ می گویم؟ به من بگویید. مسلم است که دروغ نمی گویم. همه مان یک پدیکور درست و حسابی هم لازم داریم. درست نمی گویم؟ درست نمی گویم؟ امروز عصر همه مان به آرایشگاه می رویم. فقط کارهای اولیه، همین. بالا تا پایین. تازه، می دانی عزیزم، پاهای تیغ نزده واگیر دارند. اگر برای پاهای تو کاری نکنیم، کسی چه می داند چه بلایی سر پاهای من خواهد آمد؟ ناخن های پدیکور نشده از آن هم بدتر است. نگاه کن، نگاه کن.»
صدای فادیا آمیخته به جیغ به گوش می رسد: «رنگش همین حالا که داریم صحبت می کنیم دارد کنده می شود. نیاز به یک مداخله ی اضطراری داریم.»
فادیا، که همیشه از بذله گویی های خودش لذت می برد، می خندد، همان خنده ی بلند خش دار.
جومانا می گوید: «پس برنامه ی بیرون رفتن داریم امشب، دخترها.»
فادیا می افزاید: «می توانیم دوباره جوان باشیم.»
فادیا، با شصت و دو سال سن، مسن ترین این سه است. من، البته، از او خیلی مسن تر هستم. او با وقار پیر نمی شود؛ با تمام توان و خشم به جنگ کوچک ترین نشانه ی زوال می رود. آرایشش مدام پررنگ تر می شود و لباس هایش مرتب جوانانه تر؛ دست یازیدن مستاصلانه ی دیرهنگامی به جوانیِ شیرینی که حسرتش را می خورد. حتی با وجود این، جوان تر و سرحال تر از ماری ـ ترز، که ده سال از او کوچک تر است و بدون خشم و با وادادگی تمام پیر می شود، دیده می شود. آرنج هایش به اندازه ی یک گردو چین وچروک دور خودشان جمع کرده اند؛ به اندازه ی چین وچروک های من. به تقلید ناشیانه ای از آن چه زمانی بوده مبدل شده است. چشمانش از مدت ها قبل به بی تفاوتی خو کرده اند.
ماری ـ ترز صورت نفوذ ناپذیری دارد؛ نگاهش به گونه ای است گویا زندگی برایش یک رویاست، گویی نمی خواهد با واقعیات آزاردهنده روبه رو شود؛ که البته این نگاه، ماسکی بیش نیست، چون چنین برداشتی درست نیست. این نما با خانه ای که پشتش پنهان شده است، نمی خواند. به دلایلی، او مرا یاد دختری می اندازد که فرناندو پسوآ سعی کرد با او دوست شود؛ تنها رابطه ی رومانتیک زندگی اش. نمی توانم دلیلش را توضیح دهم. نمی دانم آن دختر چه شکلی بود. فکر نمی کنم هیچ کس بداند. حتی اسمش را هم به یاد نمی آورم ـ بلانکا، ماریا، فرانچسکا؟ حافظه ام تصمیم گرفته امروز صبح آزارم بدهد. آن دختر در همان دفتر صادرات ـ وارداتی که شاعر من کار می کرد، مشغول به کار بود و تصمیم داشت او را بیرون ببرد یا هر مناسکی را که دو نفر دلداده در لیسبون ۱۹۲۹ انجام می دادند، به جا بیاورد.
باید بگویم به نظر من ماری ـ ترز شبیه پیری آن دختر است، نه زمانی که شاعر نابغه در فکر او بود.
البته، پسوآ با آن دختر بیرون نرفت و هر آن چه در لیسبون ۱۹۲۹ انجام می دادند را انجام نداد. اسمش اوفلیا کیروش بود. دارم خرفت می شوم. آخر، آدم یک اوفلیا را فراموش می کند؟ کوتاهی این رابطه به خاطر مداخله ی بدخواهانه ی آلوارو دِ کامپوس، مخلوق خود پسوآ، یکی از هفتاد و دو هویت ادبی که استفاده می کرد، یک ژیگول منحرف که از اوفلیا متنفر بود و او را مانعی بر سر راه جاه طلبی های ادبی پسوآ می دانست، بود. او برای دخترک بیچاره نامه نوشت و به او گفت هرگونه فکری در خصوص رابطه داشتن با فرناندو را که در سر می پروراند، به مستراح انداخته و روی آن سیفون بکشد.
هیچ گونه شواهدی وجود ندارد، حداقل شواهدی که من از آن ها اطلاع داشته باشم، که اوفلیا هیچ ایده ای داشته که فرناندو کیست، چه برسد به این که بداند او وقتش را صرف خلق شخصیت های ادبی می کرده که برخی از شاهکارهای بزرگ قرن بیستم را نوشته اند. در همان اداره کار می کرد، اما تصور نمی کنم حتی یک بار هم با یک دیگر صحبت کرده باشند. نمی توانم تصور کنم پسوآ با هیچ کس صحبت کرده باشد.
فرناندو در گمنامی نسبی مرد، عزب و تارک دنیا.

فکر کردم امروز خواندن کتاب تازه ای را شروع خواهم کرد، اما به نظر زمان مناسبی برای خواندن نمی آید یا شاید من حس و حال خواندن ندارم. بعضی روزها، روز شروع کتاب تازه نیستند.
بعد از این که دیروز سیبالدخوانی کردم، به این نتیجه رسیدم که ترجمه کردن آوسترلیتز پروژه ای آسان تر از ترجمه ی مهاجران خواهد بود، چون این آخری قیر موردنیاز را ریخته و مسیر را برای آوسترلیتز هموار کرده است. در ترجمه ی سیبالد به عربی معضل بغرنجی به وجود می آید. سبک او، جملات کش دار و طولانی ای که دور صفحه و خواننده می پیچند، در نگاه اول با زبان عربی، که در آن خیلی از نقطه گذاری استفاده نمی شود، کاملاً سازگار به نظر می رسد (ترجمه کردن سالِ مرگ ریکاردو ریش ساراماگو نسبتاً آسان بود). اما، منتقل کردن اقدام سیبالد در گنجاندن جا به جای روایت ژاک آوسترلیتز در روایت راوی گمنام اول شخص به شکل دقیق، دشوار بود، چون عربی، مانند اسپانیایی، بیش تر از انگلیسی یا آلمانی، ضمیرها را حذف می کند. منِ سیبالد، حداقل دو نفر را نمایندگی می کرد.
این معضل مورد اشاره در بالا، امروز صبح تمام افکارم را جلبک وار مورد هجوم قرار داده است. ترجمه ام از مهاجران را، که سال هاست به آن نگاهی نینداخته ام، بازخوانی خواهم کرد. باید ببینم آن موقع این معضل را چگونه حل کردم. اما ابتدا باید آن را از انبار دربیاورم.
منتظر تمام شدن چایم نمی مانم و دنبال چراغ قوه می روم ـ از تاریکی می آیم و به تاریکی بازمی گردم. دو چراغ قوه دارم، اما هیچ کدام شان را پیدا نمی کنم. هر دو در آشپزخانه هستند، از این مطمئن هستم. تا ده می شمارم و دوباره به گشتن ادامه می دهم. همه ی گام های قبلی را تکرار می کنم، مبادا بار اول جایی را ندیده باشم و باز به نقطه ی قبلی بازمی گردم. بی فایده است. چایم را سر می کشم، فنجان را در سینک قرار می دهم و دو شمع را با موم به نعلبکی می چسبانم. لبه ی گودی نعلبکی کمی تغییر رنگ داده است ـ لایه ای از زنگ زدگی و قرمز و قهوه ای، بقایای چای های گذشته که نمی خواستند شسته شده و فراموش شوند؛ حلقه های عمر بشقابی کوچک. اتاق خدمتکار، که کمی از جعبه هایی که در آن انبار شده اند بزرگ تر است، انتهای آشپزخانه و پشت دست شویی خدمتکار است. در ساختمان جاه طلبی زندگی می کنم: هر چهار آپارتمان، طراحی یکسانی دارند، همراه با سکونت گاه های نقلی مخصوص برای خدمتکارها، اما تا آن جایی که من می دانم، هیچ یک از ساکنان تاکنون خدمتکار خانگی نداشته است. اتاق هیچ گونه نوری ندارد، لامپ سقفی اش، سال ها پیش، تاریخ مصرفش تمام شده است. قدم بلند است، اما رفتن به بلندی را خوش ندارم. برای تعویض لامپ های واقع در ارتفاع، به تعمیرکار وابسته هستم و برای همین است که نیاز به چراغ قوه یا شمع دارم.
رژه به سمت اتاق را، شمع و نعلبکی به دست، با دمی از دود و گوگرد در منخرینم، آغاز می کنم.
دست شویی خدمتکار مملو از جعبه های چوبی است. این جا نیازی به شمع نیست. از دوش یا حمام خبری نیست. فقط یک شیر آب فلزی در ارتفاع پایین و یک کف شوی که کف موزاییک پوش حمام کمی به سمت آن شیب دارد. پنجره ای نزدیک سقف، رو به خیابان دارد که باریکه ای از نور شمالی صبحگاهی از آن به داخل تابیده و کارتن های دست نوشته ها را نمایان کرده است. در توالت، سه جعبه روی هم انبار شده اند. این ها آن چه به دنبالش هستم نیستند؛ این ها جعبه هایی مربوط به ده سال گذشته هستند، سرریزِ اتاق خدمتکار.
اتاقِ بدونِ پنجره ی خدمتکار نور را می بلعد و جریان خونم را مختل می کند. چند سالی می شود که این در را باز نکرده ام ـ از زمانی که این اتاق پر شد و جعبه های جدید به دست شویی راه پیدا کردند، دیگر چندان به آن سر نمی زنم. اتاق، ضربان قلبم را نامنظم می کند. برخی مواقع، در بدو ورود، قلبم چنان تند می زند که تا آستانه ی توقف می رود. در مواقع دیگر، چنان با شوق می زند که به مرحله ی انفجار می رسد. باز، در مواردی دیگر، تا حد سکون کند می شود و می میرد. امروز صبح، رگ های شقیقه هایم همراه با سردرگمیِ ای بزرگ، بسط یابنده وزوزکنان، تیر می کشند.
«قلب غیرمنطقی» ـ عاشق این عبارت هستم؛ آن را سال ها قبل در مورفی(۴۶) خواندم، و برای خودش جایگاهی دائمی در حافظه ام حک کرده است. هم چنین، می توانستم بنویسم قلبم هم چون «راکتی پرتاب شده» رفتار کرد؛ برگرفته از مرگ فروشنده ی دوره گرد وِلتی(۴۷).
قادر به ترجمه ی بکت نیستم، چون به دو زبانی نوشت که به خود اجازه نمی دهم از آن ها ترجمه کنم. از همان اوایل، تصمیم گرفتم، از آن جایی که بعضی از لبنانی ها قادر به خواندن انگلیسی یا فرانسه هستند، از نویسندگانی که به یکی از این دو زبان می نویسند ترجمه نکنم؛ ممکن است تصمیمی من درآوردی به نظر برسد، اما احساس کردم ضروری است. محدود کردن گزینه ها همیشه کار بدی نیست. هیچ وقت از یک نویسنده ی فرانسوی، انگلیسی یا آمریکایی ترجمه نکرده ام. نه کامویی، نه دوراسی، نه فاکنری، نه ولتی ای، نه همینگوی ای (خدا را شکر) و نه نویسندگان جوانی که تحسین شان می کنم، جونو دیاز (با استفاده ی فوق العاده اش از چند زبان دیگر در نوشته ی انگلیسی) و آلکساندر هِمون (با استفاده ی فوق العاده اش از یک زبان دیگر در نوشته ی انگلیسی). قوانین خودنگاشته ام به این معنا بودند که نمی توانستم آثار برخی نویسندگان آفریقایی، برای مثال جی ام کوئتزیا، نادین گوردیمر یا نورالدین فرح را ترجمه کنم، چون به انگلیسی می نوشتند یا می نویسند. استرالیایی ها هم حذف شدند، نه از پاتریک وایت، که ستایشش می کنم و نه از دیوید مالوف کاری ترجمه نکردم. میلان کوندرای چک تبار را هم نمی توانم ترجمه کنم، چون او نسخه های فرانسوی کتاب هایش را نوشت و بازنویسی کرد و روی اسماعیل کاداره هم نمی توانم کار کنم، چون نسخه های انگلیسی رمان هایش از فرانسوی ترجمه شده اند و نه از اصل آلبانیایی شان.
با این حال، من تنها به سه زبان تسلط دارم: عربی، انگلیسی و فرانسوی. بنابراین، سیستم مخصوص خودم را اختراع کردم: برای این که به دقیق ترین بازنمایی از یک کار دست پیدا کنم، از ترجمه ی فرانسوی و انگلیسی در کنار هم استفاده می کنم تا ترجمه ای عربی به دست دهم. سیستم کاربردی و به دقت اندیشیده شده ای است که به من اجازه می دهد از کارم لذت ببرم. می دانم این کار باعث می شود ترجمه ام، مثل رمان های انگلیسی کاداره، یک مرحله ی دیگر از نوشته ی اصلی فاصله بگیرد، اما روشی است که هم چنان مورداستفاده قرار می دهم. این ها قوانینی هستند که انتخاب شان کرده ام. تبدیل به نوکری، هرچند به اختیار، برای یک نظم و نظام و یک آیین بخصوص شدم. من سیستم خودم هستم و سیستمم، خودِ من است.
مورفی بکت را حتی اگر به زبان دیگری، فرضاً صرب ـ کروات، هم نوشته شده بود، ترجمه نمی کردم، چون از این رمان خوشم نمی آید. در انتظار گودو را سه بار خوانده ام و هنوز هم نمی توانم به شما بگویم در مورد چیست. اگر، آن گونه که برخی منتقدان می گویند، در مورد سر رفتن حوصله در حین انتظار برای بازگشت خدا است، پس حتی از آن چیزی که فکر می کردم هم کسل کننده تر است.
جعبه ها، جعبه ها، قوطی ها و جعبه ها. نسخه های فرانسه و انگلیسی دست نوشته های ترجمه، به منظور شناسایی، به کناره ی جعبه های حاوی آن ها الصاق شده اند. تولستوی، گوگول و هامسون، کالوینو، بورخس، شولتز، ناداش(۴۸)، نوته بوم(۴۹)، کیش(۵۰)، کاراسوو(۵۱) و کافکا؛ کتاب هایی در مورد خاطره و ناآرامی، اما نه از خنده و فراموشی. سال های کتاب ها، کتاب های سال ها. هدر دادن وقت، هدر دادن یک زندگی.

می شود گفت وقتی موهایم را آبی رنگ می کردم فکرم جای دیگری بود؛ دو گیلاس شراب قرمز هم بی تاثیر نبود.
بگذارید توضیح بدهم.
در ابتدا باید این را در مورد من بدانید: من فقط یک آینه در خانه ام دارم؛ آن هم آینه ای کدر و چرک آلود. من در تمیزکاری وسواس به خرج می دهم و حتی شاید بتوان گفت آن را به حد افراط رسانده ام؛ سینک دست شویی از سفیدی برق می زند و شیرهای برنجی آن می درخشند ـ اما به ندرت یادم می ماند که آینه را تمیز کنم. فکر نکنم نیاز به مشورت با فروید یا یکی از چندین و چند دنباله رواَش باشد تا متوجه شویم پای عقده ای در میان است.
این داستان را با تصویری محو در آینه شروع می کنم. یکی از دو لامپ دست شویی سوخته است. در میانه ی آیین شبان گاهی مسواک زدن دندان هایم، رو به آینه ای که ذکرش رفت، ایستاده ام که هاله ای دور سرم توجهم را به خود جلب می کند. درحالی که مسواک در دست راستم هم چنان به بالا و پایین و چپ و راست حرکت می کند، دست چپم به سمت عینک مطالعه ی روی میز کوچک کنار توالت می رود. وقتی عینک روی دماغ مزاحمم قرار می گیرد، به من کمک می کند ببینم که نه قدیسم و نه قدیس گونه، بلکه بیش تر شبیه ملکه ی مادر شده ام؛ البته، تصویری از ملکه ی مادر که مدادپاک کن یک دخترمدرسه ای آن را محو کرده باشد. هاله ای در کار نیست. پدیده ی آبی، موهای مرطوب خودم است. نبردی میان رنگ دانه ها بالای سرم درگرفته است، گیس و گیس کشی میان رقیبانی نابرابر.
به طره ای هم چنان خیس دست می کشم تا دوام رنگ آبی را بسنجم و لکه ای چسبناک از خمیردندان روی آن باقی می گذارم. می توانید به درستی نتیجه گیری کنید که انجام چند کار در آن واحد جزء نقاط قوتم محسوب نمی شود.
روی وان حمام خم می شوم و قوطی شامپوی بِل آرژانی را که دیروز خریدم برمی دارم. توضیحات روی قوطی را با ریز کردن چشم هایم، حتی با وجود به چشم داشتن عینک، می خوانم. بله، ده برابر مقداری که تجویز شده است موقع شستن موهایم استفاده کرده ام. از آب کشی پر و پیمان لذت می برم. خواندن دستورالعمل ها نیز جزء نقاط قوتم نیست.
خنده دار است. کاشی های حمامم سفید مستطیل شکل هستند با گل های لاله ی آبی کم رنگ درهم تنیده. تقریباً همان رنگِ رنگ موی جدیدم. خوشبختانه، آبی شان آبی پرچم کشوری متخاصم نیست. فکرش را بکنید. آن وقت واقعاً نبردی میان نیروهای نابرابر را شاهد می بودیم.
عموماً به خودشیفتگی وقعی نمی نهم؛ دغدغه اش را ندارم. اما شنیده بودم که سه عجوزه دارند از سفیدی بیش از حد موهایم صحبت می کنند. جومانا، همسایه ی طبقه ی بالایی ام، گفته بود اگر از شامپویی مثل بِل آرژان استفاده کنم، سفیدی موهایم کم تر به چشم می آید. به همین سادگی!
آن طور که من درک می کنم، و ممکن است مثل همیشه اشتباه کنم، من و شما به موازات بیش تر شدن سن مان، تعداد مخروط های موج کوتاه مان کاهش می یابد و در نتیجه توانایی مان در تشخیص رنگ آبی کم می شود. به همین خاطر است که خیلی از آدم ها از یک سنی به بعد، موهای شان ته رنگ آبی دارد.
بدون این ته رنگ آبی، آن ها موهای شان را زرد کم رنگ یا شاید نارنجی می بینند. آرایشگری داشت در رادیو تعریف می کرد که چگونه توانست بالاخره زن مسنی را راضی کند که موهایش زیادی آبی شده است؛ اما مشتری اش هم چنان با تغییر رنگ مویش مخالفت می کرد. برایش خیلی بیش تر اهمیت داشت که موهایش به نظر خودش طبیعی جلوه کند تا این که بقیه ی دنیا آن را طبیعی بپندارند.
من احتمالاً آبم با این مشتری بیش تر توی یک جوی می رفت.
من نیز زن مسنی هستم، اما هنوز مخروط های موج کوتاه زیادی از دست نداده ام. حالا رنگ آبی را بسیار بیش از آن چه باید مشاهده می کنم.
بگذارید نیمچه دفاعیه ای در ارتباط با دلیل پرت شدن حواسم داشته باشم. در پایان سال، قبل از این که پروژه ی جدیدی را شروع کنم، ترجمه ای را که به پایان رسانده ام یک دور می خوانم. اصلاحات نهایی کوچکی انجام می دهم، صفحات را به ترتیب مرتب می کنم و آن ها را در یک جعبه قرار می دهم. این بخشی از آیین من است که نوشیدن دو گیلاس شراب قرمز هم بخشی از آن است. هم چنین اعتراف می کنم که خوانش آخر به من این امکان را می دهد که به خودم یک دست مریزاد بگویم و به جهت به پایان رساندن پروژه به خودم تبریک بگویم. امسال، رمان محشر آوسترلیتز را ترجمه کردم، دومین ترجمه ام از دبلیو جی سیبالد. امروز داشتم آن را می خواندم و به دلیلی، احتمالاً به خاطر استیصال بی پاسخ شخصیت اصلی داستان، نتوانستم از فکر کردن به هانا دست بردارم؛ نتوانستم، گویی این رمان یا ترجمه ی عربی من از آن، واسطه ای برای ورود به دنیای هانا بود.
به یاد آوردن هانا، تنها دمخورم، هیچ گاه آسان نیست. هنوز هم او را روبه روی خودم پشت میز آشپزخانه می بینم، درحالی که بشقابش را از غذا پاک کرده است، گونه ی راستش روی کف دستش آرام گرفته است و با سری کمی کج شده به من گوش می دهد و نایاب ترین هدایا، توجه تام و تمام را به من ارزانی می دارد. صدای من تا پیش از ورود او به زندگی ام، منزل گاهی نداشت.
در هفتاد و دو سال زندگی ام او تنها کسی بود که برایم اهمیت داشت، تنها کسی که همه چیز را به او می گفتم؛ غلوها، تنفرها، شادی ها، ناامیدی های تلخ. کلیت درهم تنیده شان را. دیگر به اندازه ی قبل به او فکر نمی کنم، اما هر از چند گاهی در افکارم ظاهر می شود. اثری که هانا بر من گذاشته است قابل زدودن نیست.
خاطراتی که قطره قطره از صافی ذهن می گذرند، شراب قرمز، شامپوی پیرزنان: خوب مخلوط کنید. حاصل موی آبی خواهد بود.
فردا صبح یک بار دیگر موهایم را، این بار با شامپو بچه ی بدون اشک، می شویم. امیدوارم رنگ آبی موهایم را کم کند. با این وضعیت، از همین حالا می توانم تصور کنم همسایه ها چه خواهند گفت.

تقریباً در سراسر دوران بزرگسالی ام، از بیست و دو سالگی تاکنون، هر ژانویه ترجمه ی کتاب جدیدی را شروع کرده ام. متوجه هستم که این روز بخصوص روزی است که اغلب در آن جشن می گیرند و کم تر کسی در روز اول سال نو کار می کند. یک بار که داشتم بین پوشه ی سونات های بتهوون می گشتم، متوجه شدم که فقط سونات یکی مانده به آخر، اپرای محشر ۱۱۰ در آی ماژور، در گوشه ی بالای سمت راستش تاریخ داشت، گویی آهنگ ساز می خواست بدانیم در آن روزِ کریسمس سال ۱۸۲۱ مشغول کار بوده است. من نیز تصمیم گرفتم در اعیاد خودم را مشغول کنم.
در این پنجاه سال گذشته کمی کم تر از چهل کتاب ترجمه کرده ام ـ سی و هفت تا، اگر درست شمرده باشم. بعضی کتاب ها بیش تر از یک سال طول کشیدند، برخی دیگر به ترجمه تن ندادند و کسالت بار بودن برخی دیگر ـ نه خود کتاب ها، بلکه ترجمه ی من از آن ها ـ مرا وادار به کنار گذاشتن شان کرد. کتاب ها به خودی خود به ندرت کسالت بار هستند؛ البته غیر از کتاب های خاطرات روسای جمهور آمریکا (نیکسون!)، یا به طور کلی، اصولاً کتاب خاطرات همه ی آمریکایی ها. از سندروم «من در ثروتمندترین کشور دنیا زندگی می کنم، اما برایم دل بسوزانید چون با کف پای صاف و مهبلی بوگندو به دنیا آمدم، اما در آخر بر موانع غلبه می کنم» رنج می برند. ایششش!
کتاب ها به جعبه تبدیل می شوند؛ جعبه هایی از ورق های ترجمه شده ی جدا جدا. زندگی من این است.
من از مدت ها قبل خودم را فدای کلمات نوشته شده کردم. ادبیات محوطه ی شن بازی من است. در آن بازی می کنم، برج و بارو می سازم و اوقاتم را می گذرانم. دنیای بیرون این زمین است که برایم دردسرساز است. به شکلی خفیف، اما نه مرسوم، خودم را با این جهان مریی خو داده ام تا بتوانم بدون زحمت زیاد به دنیای درونی کتاب هایم بازگردم. اگر بخواهم استعاره ی شنی ام را گسترش بدهم، باید بگویم اگر ادبیات محوطه ی شن بازی ام است، آن گاه دنیای واقعی در حکم ساعت شنی ام است؛ ساعت شنی ای که ذره ذره
می کاهد. ادبیات به من زندگی می بخشد و زندگی مرا می کشد.
خوب، زندگی همه را می کشد.
اما این مبحث تلخی است. امشب احساس زنده بودن می کنم. زنده بودنی از جنس موهای آبی رنگ و شراب قرمز. آخر سال نزدیک است؛ شروع سالی جدید. سال مرده است. زنده باد امسال! پروژه ی بعدی ام را شروع خواهم کرد. این زمانی است که بیش از هر وقت دیگری هیجان زده ام می کند. به تزیینات کریسمسی ای که در محله های مختلف شهرم سر برمی آورند یا چراغانی هایی که به سال نو خوشامد می گویند، توجهی نمی کنم. امسال عاشورا تقریباً با سال نو هم زمان شده است.
بگذار توده ها خودشان را در طلا، کُندر و شانِل غرق کنند تا میلاد منجی شان را جشن بگیرند. این امور برای من اهمیتی ندارند.
آغازها بارور امکان اند. با همه ی لذتی که از به پایان رساندن ترجمه می برم، این لحظه ها هستند که حقیقتاً مرا به وجد می آورند. آیین آماده شدن: کنـار گذاشتـن دو نسخـه از کتاب موردنـظـر ـ یـکی انگلیـسـی و دیگری فرانسه ـ کاغذها، دفترچه ای که با یادداشت ها پر خواهد شد، مدادهای گرافیت ۲B با مدادتراش، پاک کن پِرل و خودکارها. تمیز کردن اتاق مطالعه: گردگیری میز کناری، جاروبرقی کشیدن پرده ها و صندلی راحتی باستانی مخملِ سرمه ای با منگوله های آویزان از دسته ها. در روز پیدایش، اول ژانویه، صبح را با حمامی آیینی شروع می کنم، آیینی از سابیدن و زدودن و پس از آن دو شمع به یاد والتر بنجامین روشن می کنم.
می گویم: «روشنایی باشد.» بله، کمی افراطی هستم. برای زن غیرمذهبی هم چون من، این رویه دین و آیین است.
امسال، اما، برای اولین بار پس از مدت ها، در مورد کتابی که می خواهم ترجمه کنم مطمئن نیستم. امسال، برای اولین بار، ممکن است مجبور باشم درحالی که موهای آبی دارم، ترجمه ام را شروع کنم. اَیییی.
تصمیم به ترجمه ی رمان ناتمام روبرتو بولانیو، ۲۶۶۶، گرفته ام، اما کمی شک دارم. با بیش از نُهصد صفحه در هر دو نسخه، کار کمی نیست. یا بهتر بگویم، کار کوتاهی نیست. حداقل دو سال زمان خواهد برد. آیا چنین پروژه ی بلندمدتی را شروع کنم؟ آیا نباید به خاطر سن و سالم ملاحظاتی داشته باشم؟ از مردن حرف نمی زنم. از سلامت برخوردارم و زن ها در خانواده ی ما زیاد عمر می کنند. مادرم هنوز سرپاست.
بگذارید این طور بگویم: موقع خریدن موزهای سبز درنگ نمی کنم، اما دارم دست به عصاتر حرکت می کنم. ۲۶۶۶ پروژه ی بزرگی است. کارآگاه های وحشی نوزده ماه زمان برد و معتقدم سرعت کارم مثل قبل نیست. برای همین است که تردید می کنم.
بله، باید دائم به خودم یادآوری کنم که سالم و سرپا هستم. اوایل همین هفته، موقع معایناتِ سالی دو بارِ سالانه ام، دکترم تاکید کرد که کاملاً سالمم و مثل آهن سفت و سخت هستم. البته، درست می گوید و من از این بابت ممنون هستم، اما چیزی که او باید مرا با آن مقایسه می کرد، آهن زنگ زده بود. احساس اکسیدشدگی می کنم. یورسنار(۱)، از زبان هادریان، در مورد پزشکان چه گفته بود؟ «امکان ندارد مردی بیش از سی سال طبابت کند و یک بار هم دروغ نگوید.» دکتر من از این هم بیش تر است که دارد طبابت می کند. ما با هم پیر شده ایم. به من گفت اوضاع قلبم خوب است. این را درحالی که سرش پشت پرینت کامپیوتریِ نتایج آزمایشم پنهان شده بود گفت. حتی منی که یک تکنولوژی گریز هستم هم سال ها بود چنین پرینت های سوراخ دار قدیمی را ندیده بودم. موبایلش، یک بلک بری که روی میز، کنار آرنج چپش قرار داشت، قطعاً آخرین مدل روز بود. من از این ها ندارم. اما خوب، نیازی هم به تلفن ندارم، چه برسد به نوع هوشمندش؛ آخر کسی به من زنگ نمی زند.
خواهش می کنم! ترحم و دلسوزی غیر صادقانه تان را روانه ام نکنید. نمی خواهم بگویم برای خودم متاسف هستم که کسی بِهِم زنگ نمی زند یا این که بدتر از آن، شما باید از این بابت برایم دل بسوزانید. کسی به من زنگ نمی زند. این یک گزاره ی حقیقی است.
من تنها هستم.
این انتخابی است که کرده ام، هرچند انتخابی است در وضعیتی که گزینه های چندان دیگری پیش رویم نبوده است. جامعه ی بیروت آن روزها، نگاه خوبی به زن های مطلقه ی بدون بچه نداشت.
با وجود این، من گلیمم را از آب بیرون کشیدم. گلیمی ساده، راحت و مکفی.

اولین ترجمه ام را وقتی چهارده سالم بود، انجام دادم؛ بیست صفحه ی کسالت بار از یک کتاب درسی علوم. همان سالی بود که عاشق زبان عربی شدم، البته نه گویش محاوره ای، بلکه زبان کلاسیک آن. البته، آن را از وقتی کودک بودم، از همان زمانی که انگلیسی و فرانسه را در مدرسه شروع کرده بودم، خوانده بودم. اما، تنها در کلاس عربی بود که مدام به ما می گفتند نمی توانیم بر این دشوارترین زبان ها مسلط شویم، که هر چه قدر هم که آن را می خواندیم و مشق می کردیم، قادر به نوشتن به خوبی المتنبی(۲) یا، نعوذ باالله، اوج فصاحت این زبان، قرآن، نخواهیم شد. معلم ها این گونه به ما تلقین می کردند، همان گونه که به خودشان وقتی جوان تر بودند تلقین شده بود. هیچ یک از ما نمی توانیم از این وضعیت شکست خورده بودن مان به عنوان یک عرب، از این گناه ازلی، فراتر برویم.
قرآن را خوانده بودم و بخش های زیادی از آن را از بر کرده بودم، اما این همه خواندن مرا با جادوی این زبان آشنا نکرده بود؛ یادگیری اجباری و جادو دشمن خونی هستند.
هفت ساله بودم که اولین کلاس قرآنم را گذراندم. معلم مان ـ یک لکنت زبانی با شانه های پهن و عینکی ـ وقتی قرآن را تلاوت می کرد لکنتش از بین می رفت؛ به قول معلم های دیگر معجزه ای واقعی. همه اش را از حفظ بود و وقتی تلاوت می کرد، چشمانش می درخشید، سرِ روسری پوشش بر روی گردن لرزانش به عقب و جلو می رفت و چوب علامت گذاری اش جلو او به چرخش درمی آمد. مایی که در ردیف اول نشسته بودیم، هر وقت چوب زیادی نزدیک می شد، چشم های مان را می بستیم؛ تا به امروز هر وقت موقع رگبار، صندلی جلو ماشین می نشینم، می ترسم شیشه پاک کن های ماشین چشمم را سوراخ کنند. چوب معلم جلوه ای خطرآفرین داشت، اما چیزی که ما را با آن می زد آن چوب نبود. اگر هنگام از حفظ خواندن مرتکب اشتباهی می شدیم، اگر یکی از دخترها کلمه ای را فراموش می کرد یا در به یاد سپردن خطی مشکل پیدا می کرد، لپ های معلم منقبض و قرمز می شد، لب هایش جمع می شد، از فرد خاطی می خواست به جلو کلاس بیاید و دست هایش را دراز کند و تنبیه را با به ظاهر بی ضررترین اشیا، تخته پاک کن، اِعمال می کرد. دردش از درد ابزار شکنجه ی متصدیان تفتیش عقاید هم بیش تر بود.
گویی حفظ کردن اجباری ـ حفظ کردن اجباری هر چیزی ـ خودش به اندازه ی کافی مجازات نبود.
تشویق کنان می گفت: «به کلماتش گوش بده. به جادویش گوش بده. آهنگ و شعرش را بشنو.»
چگونه می توانستم به چیزی گوش بدهم وقتی از شدت درد نمی توانستم تکان بخورم یا هر آن انتظار مواجه شدن با چنین دردی را داشتم؟
عادت داشت بگوید: «معجزه ی قرآن زبانش است.»
ملاحظه کنید: خداوند، برای این که حضرت موسی را به مقامی بالاتر از دیگران ارتقا دهد، معجزه ای به او ارزانی داشت تا مردم هم عصرش را شگفت زده کند. در آن دوران، جادوگران در مصر کار و بارشان سکه بود، بنابراین تمامی معجزات موسی، خیال انگیزترین جادوها را در خود داشتند: عصایی که به مار تبدیل می شود، رودخانه ای که به جوی خون مبدل می شود و دریای سرخی که دو نیم می شود. در دوران حضرت عیسی، طبابت پادشاهی می کرد. عیسی جذامیان را درمان و مردگان را زنده می کرد. در دوران پیامبر ما، شعر ارج و قرب داشت و خداوند به محمد، مردی عامی، معجزه ی کلامی بی همتا را اعطا نمود.
«این میراث و ارثیه ی ماست؛ جادوی ماست.»
آن موقع گوش نمی دادم. معلم کاری کرد که دیگر اهمیتی نمی دادم.
در مقایسه با زبان و سبک قرآن، کلام سایر کتاب های مقدس، کودکانه جلوه می کند. می گویند مارشال لوکزامبورگ(۳) بعد از یک نگاه به انجیل بانگ برآورد که: «لحنش کاملاً ترسناک است! چه قدر حیف که روح القدوس چنین سلیقه ی نازلی دارد!»
در نهایت شعر بود که چشمانم را باز کرد؛ این شعر بود که خودش را در اعماق ذهن من حک کرد؛ شعری که سنگ سخت را هم تراش می دهد. تردید دارم که کشف عشق لزوماً بدیع تر و یا حتی لذت بخش تر از کشف شعر باشد.
شاعری که شعله ی این آتش را برافروخت، عنتره، جنگجو ـ شاعر سیه چرده را به یاد می آورم. شوک ناشی از احیا
شدن زبانی نفرین شده را به یاد می آورم.

تو را به یاد آوردم آن هنگام که نیزه ها
عطش شان را در تنم فرو نشاندند
و شمشیرهای سفید به خونم آغشته گشتند
پس بر آن گشتم تا تیغه هایی را
که برق دهان خندانت را به یادم می آوردند ببوسم

شاید هم کار امرو القیس بود. او و عنتره را، در میان هفت شاعری که آثارشان در «قصیده های معلق افسانه ای» قرار داده شده است، از همه بیش تر دوست دارم.

اما، پیش آیید دوستان من، در این لحظه که به عزا نشسته ایم، آیا آذرخش را می بینید؟
درخششش را، چون سفیدی حرکت دو دست، در میان ابرهای متراکمی که گرد می آیند ببینید،
شکوهش هم چون چراغ های نفتی راهبی، آن هنگام که فتیله شان را به نفت آغشته کرده است، می درخشد،
با همراهانم نشستم و آذرخش و توفان در راه را به نظاره نشستیم.

زبان؛ آن را هر روز می شنویم. گویندگان اخبار به عربی کلاسیک صحبت می کنند، همین طور برخی سیاستمداران و بخصوص معلم های عربی، اما آن چه از دهان شان خارج می شود، در برابر عربی لبنانی ما، لهجه ی محلی و بومی مان، عجیب و غریب به نظر می رسد. صدای گویندگان رادیو و تلویزیون، به نظرم بیگانه می آید. آن شعرهای اولیه اما، هم چون کیمیاگری می مانند، گویی معجزه باشند. گوش و ذهنم را، هم چون گلی که به آن آب رسیده باشد، باز کردند.
با وجود این، اولین ترجمه ام یک شعر نبود، بلکه بیست صفحه ی کسالت آور بود. در مدرسه ای که می رفتم، همه ی علوم به زبان فرانسه تدریس می شد. به ندرت در هیچ یک از مدرسه های بیروت، که برنامه ی تحصیلی اصلی شان همواره یکسان سازی اجتماع بوده است، از زبان عربی برای فیزیک، شیمی یا ریاضیات استفاده می شد. به نظر می رسد عربی را زبانی برای منطق به حساب نمی آورند. جوکی که وقتی بچه بودم نقل زبان ها بود و احتمالاً هنوز هم به کار می رود، این بود: تعریف دو خط موازی در کتاب های هندسه ی عربستان سعودی عبارت است از دو خط صاف که هرگز به هم نمی رسند، مگر به اذن خداوند قادر متعال.
آن بیست صفحه از سر کنجکاوی بود؛ می خواستم ببینم حاصل کار چه طور می شود. ترجمه ی اولم، عجیب و نیز غریب می نمود.
ترجمه های بعدی ام بهتر از آب درآمدند؛ لااقل امیدوارم این طور بوده باشد. منظورم از بهتر شدن این است که دیگر از گذاشتن اسمم پای چیزهایی که ترجمه می کردم، مثل زمان شروع کارم، احساس بدی بِهِم دست نمی داد.

پدرم اسمم را عالیه گذاشت؛ عالیه، برج عاج نشین، قرارگرفته در اوج. او عاشق این اسم بود، و بارها به من یادآوری می کردند، از آن بیش تر، عاشق من بود. من چیزی به یاد نمی آورم. وقتی هنوز خردسال بودم، کمی قبل از تولد دو سالگی ام، درگذشت. حتماً مریضی ای داشت، چون قبل از این که مادرم را با فرزند دومی حامله کند، آن گونه که باید می کرد و از او انتظار می رفت، بخصوص به این علت که من مونث بودم و به عنوان فرزند اول به دنیا آمده بودم، از دنیا رفت. کشور من در سال های ۱۹۳۰، هنوز در تلاش بود تا خودش را از قرن چهاردهم بیرون بکشد. از جهاتی، گمان نمی کنم هیچ گاه در این زمینه موفق شده باشد. پدرم، وقتی ازدواج کرد، به زحمت نوزده سالش بود و وقتی مرد بیست و یک سالش بود؛ مادرم در هجده سالگی بیوه شده بود. قرار بود سال ها در کنار هم زندگی کنند. اما تقدیر این چنین مقدر نکرده بود.
با یک بیوه ی جوان چه باید کرد؟ خانواده ها جمع شدند. خانواده ی مادرم، که تصور می کردند یک نان خور اضافه از سر سفره کم شده است، حالا با دوتا مواجه شده بودند. می گویند پدربزرگ مادری ام گفته یک نمونه ی معیوب گیر خانواده آمده است. خانواده ها تصمیم گرفتند بیوه ی جوان را به برادرشوهرش بدهند تا دوباره تلاش کند تا پسر بزاید. البته با این تفاوت که مهریه ی دومی در کار نخواهد بود. سه ماه پس از درگذشت پدرم ـ یک دوره ی سه ماهه ی عرفی ـ مادرم فرمانبردارانه برابر یک شیخ زانو زد و امضای قراردادهای ازدواج از سوی پدر و برادرشوهرش را نظاره کرد.
به مرور صاحب پنج خواهر و برادر ناتنی شدم که با هیچ کدام صمیمیتی به هم نزدم. شش بچه، یک اتاق، سه تشک ناصاف باریک روی زمین؛ هنرهای رزمی افقی در طول شب؛ تن های کبود خواب آلود در صبح روز بعد.
پدر ـ عمویم مهربان بود، گرچه چندان خوش خو و بامحبت نبود. توجه چندانی به بچه هایش نمی کرد و از آن کم تر هم به من. چیز چندانی از او به یاد ندارم. عکسی از او ندارم و به همین خاطر در خاطراتم صورتش همواره محو است. هر بار تصویری از کودکی هایم به یادم می آید، صورت ناپدری ام کم ترین جزئیات را دارد، از همه تیره و تارتر است. وقتی به او فکر می کنم، گویی چشم خاطره ام، آب مروارید دارد.
تنها خصوصیت بارزش گاز بیرون دادن های بی وقفه اش بود، که هیچ گونه تلاشی نمی کرد برای این که جلوَش را بگیرد. شام و ناهارها، که خانواده روی زمین دور او می نشست، غیر قابل تحمل بودند. پسرها غش و ضعف می رفتند، اما من بعد از باد بیرون دادن های او، دیگر لقمه از گلویم پایین نمی رفت. احتمالاً به همین خاطر است که تمام عمرم لاغر بوده ام. تا به امروز، بوهای انسانی خاصی، حالم را بد می کنند.
در بستر مرگش، در شبی مست از صدای جیرجیرک ها، درحالی که خانواده در اتاقش جمع شده بودند، فرزندانش را یک به یک فراخواند تا آخرین نصایح گوهربارش را به آن ها ارزانی بدارد، اما فراموش کرد کوچک ترین دخترش و من را صدا کند. کوچک ترین دختر به شدت متاثر شد، و همه سعی می کردند دلداری اش بدهند. دورش را گرفتند، از او دلجویی کردند، با پند و اندرزهای تسکین دهنده آرامش کردند و دستمال گردن های شان را به او دادند. من ناراحت نشده بودم و کسی هم به من دلداری نداد. هیچ کس به من دستمال گردن که هیچ، یک دستمال کاغذی هم نداد. او هیچ نصیحت گوهرباری برای ارائه دادن به من نداشت؛ هیچ کس در خانواده ام نداشت.
من آپاندیس خانواده ام هستم؛ زائده ی غیرضروری آن.
در شانزده سالگی شوهرم دادند؛ کال و نارس از مدرسه، تنها خانه ای که داشتم، کندند و به اولین خواستگار غیرخواستنی ای که به در خانه مان آمد، دادند؛ مردی کوتاه قامت و کوته ذهن. ازدواج نزد یک نوجوان، نهادی به غایت نامطلوب است. وارد این آپارتمان شدیم و کمی کم تر از چهار سال طول کشید تا آن گونه که قانون الزام می دارد، برابر من بایستد و روح بخش ترین عبارت ها را بر زبان بیاورد: «طلاقت می دهم.» هیچ چیز در ازدواج مان به اندازه ی ترک آن برازنده ی او نبود.
حشره ی اخته از در بیرون رفت و کف این خانه دیگر هیچ گاه مجبور به تحمل گام های او بر خود نشد. علی رغم جوانی ام، یک قطره اشک هم نیفشاندم. آن چه اقتضای طبیعتم بود را انجام دادم. آن چنان خانه را تمیز کردم، برق انداختم، تی کشیدم و ضدعفونی کردم که کوچک ترین اثری از آثار او باقی نماند؛ نه حتی کوچک ترین بو، تار مو یا نشانه ای. میخ های روی دیوار را کندم، میخ هایی را که کلاه کثیف و پیپ های بوگندوی خود را که فکر می کرد به او وجهه ای متشخص و متمایز می بخشند، به آن آویزان می کرد. با یک سوزن و قرقره ای از نخ، تمامی سوراخ هایی را که زغال های پیپش بر روی دستمال سفره ها ایجاد کرده بودند مرمت کردم. پشه بند را در وایتکس خواباندم.
صبر نکردم بوی او خود به خود از بین برود. آن را محو کردم.
این پشه ی لاجون با مردانگی معیوب، قبل از ترک این جهان، دو بار دیگر ازدواج کرد و بچه ای به دنیا نیاورد.
«زن، طلاقت دادم.» البته، می توانست بدون طلاق دادن من زن دومی را به آشیان رو به فروپاشی زندگی مشترک مان بیاورد. داشتن بیش از یک زن، حتی آن موقع هم، در بیروت متداول نبود. اگر چنین می کرد، تنها کسی در محله مان می شد که دو زن دارد، اما اجازه ی انجام این کار را داشت.
مادرم از من می خواست که شکرگزار باشم. شاید مرا به عنوان فضله ای زائد طرد کرده باشد، شاید مرا صرفاً محصول قابل صرف نظر کردن دنده ی خویش در نظر گرفته باشد(۴)، اما باز می بایست قدردان باشم. «او طلاقت داد. می توانی با یک مرد بیوه ی مهربان یا خواستگاری زیبنده تر که چند باری جواب رد شنیده است، دوباره ازدواج کنی. خودت را خوش شانس بدان.»
خوش شانس؟ نزد مادرم منفعلانه منتظر شوهر بودن به مراتب بهتر از زن دومی فراموش شده بودن قلمداد می شد. تصور جهانی که در آن همه ی برگ های برنده دست شوهرم نباشد، در مخیله اش نمی گنجید. در دنیای او شوهران قدر قدرت بودند و تصور ناتوان و اخته بودن شان محال بود. شوهر من، مرا عامل سرشکستگی خود می پنداشت و احتمالاً پس از آن هم زن های بعدی اش را به همین خاطر مورد ملامت قرار می داد. اگر زن هایش با یک دیگر صحبت می کردند، دستش رو می شد.
خیلی دوست داشتم با زن دوم یا سومش گپی بزنم. آیا هم چنان کلاهِ به شکل مضحکی بزرگش را که کله ی کوچکش را به شکل بی رحمانه ای بیش از پیش کوچک نشان می داد، بر سر می کرد؟ می توانستم بپرسم: «کی تسلیم می شد؟ کی به تقلای تحقیرآمیزش در تاریکی پایان می داد؟ بعد از یک سال، شش ماه یا یکی، دو ماه؟ گمان کنم به یک ماه هم نکشیده باشد. او این مناسک مضحک را با من هفت ماه تمام طول داد.»
کانت در دانش حق می نویسد: «ازدواج اتحاد دو نفر از جنس های مخالف است به منظور تملک دوجانبه ی مادام العمر یک دیگر.»
کانت قطعاً هیچ گاه شوهرم را ملاقات نکرده بود.
البته، کانت هم چون دکارت، نیوتون، لاک، پاسکال، اسپینوزا، کیرکگارد، لایبنیتز، شوپنهاور، نیچه و ویتگنشتاین هیچ گاه رابطه ی عاطفی نزدیکی برقرار نکرد و خانواده ای تشکیل نداد.
به عنوان یک زن جوان، حسابی کلافه بودم آه از یاس یافتن کرمی به جای یک هیولا. از چنین چیزی باید می ترسیدم؟ این است کوره ی باروری؟ اما جلو کنجکاوی ام را نمی توانستم بگیرم. اچیه هومو(۵). از هر فرصتی که گیر می آوردم برای نگاه کردن استفاده می کردم؛ آن هم با کبریت زدن و نه با نور شمع، چون وقتی سریع خاموش می شد، دودش به اندازه ی دود شمع رسواکننده نبود. خروپف های یکنواخت، تنفس های عمیق و خواب سنگینش، هرگز برآشفته نگردید. هیچ گاه مچم را نگرفت، هیچ وقت پی نبرد.
شوهرم، پانزده سال پیش در شصت و یک سالگی مرد؛ مسافری تنها در اتوبوسی عمومی که سرش را با زاویه ای غریب به پنجره ی کدر اتوبوس تکیه داد. اتوبوس کل مسیرش را دو بار پیمود و مسافرها سوار و پیاده شدند تا این که راننده متوجه شد با مردی بی جان هم سفر است. گاهی مرگ به آرامی فرامی رسد.
از آن جایی که می خواستم به او دوباره خلاصی ببخشم، در مراسم خاکسپاری اش، تدفین نهایی وی، شرکت کردم. مراسمی که در آن خبری از ناله و شیون نبود. در تابوت روباز، پیکر بی جانش، درازکش افتاده بود. کسی موهایش را چسبیده به سرش و به شکلی مضحک شانه زده بود، گویی تازه کلاه احمقانه اش را از سرش برداشته باشد. زن های عزادار، که دورم نشسته بودند، جلو خنده و پچ پچ شان را نمی توانستند بگیرند. در وضعیتی کنایی مرده بود، وضعیتی دردناک در آخرین جدال ها با مرگ، طعنه ای درخور آثار اسوِوُ.(۶)
به گاه مرگ اروس(۷) پیروز شده بود، حال آن که در زندگی اش تاناتوس(۸) غالب بود. شوهر من از کندذهن های مکتب فروید بود.
مرگ تنها جایگاهی است که می توان از آن یک زندگی را به درستی مورد محک قرار داد. من، از فراز این جایگاه، درحالی که شاهد بودم مردانی که نمی شناسم تابوتش را می برند، زندگی اش را محک زده و خالی یافتم.
متوجه شدم که به اسم شوهرم اشاره ای نکرده ام. تعمدی در کار نیست. مسئله فقط این است که می توانم شوهرم صدایش کنم و همین برای توصیفش کفایت می کند.
دلایل زیادی برای نام نبردن از یک شخصیت یا فردی که درباره اش می نویسید، وجود دارد. ممکن است بخواهید کتاب تماماً در مورد راوی اصلی باشد، یا ممکن است بخواهید شخصیت سطحی و قوام نیافته باقی بماند.
من، اما، چنین دلایلی ندارم. نامش صبحی صالح بود؛ با طنینی سخت و سنگین. متاسفانه، هم چنان نام خانوادگی اش را چون صلیبی بر دوش می کشم؛ گویی به آن الصاق شده باشم. نام کوچکش را می توان فراموش کرد. می توانیم آن را به امواج دریا بسپاریم و زیر گل و لای کف مدیترانه مدفون کنیم.
صبحی. اه!

اوایل ازدواجم، اما، زندگی سرشار از امکان می نمود. بیروت و این ساختمان، در اوایل دهه ی پنجاه، شکل دیگری داشتند. بوته ی یاسمنی که مدت هاست دیگر اثری از آن نیست، بازیگوشانه مقابل ساختمان طنازی می کرد، و عطر و گل هایش را وقتی وارد ساختمان می شدم، ارزانی می داشت. آن سوی خیابان هم درخت اقاقیایی بود که از آن هم دیگر اثری نیست و ریشه کن شده است. در اوایل شب، صدای چهچهه ی سارها هنوز در محله می پیچید و رو به خاموشی نگراییده بود. از میان تعاریف متعدد پیشرفت، «دشمن درخت ها» و «قاتل پرنده ها» به نظرم مناسب ترین می آیند.
وقتی به آن خانه نقل مکان کردیم، حاج ورده، مالک ساختمان، با عینکی آفتابی بر روی صورت بی رنگش، سبیلی کم پشت و حداقل سه زگیل، با خانواده اش، همراه با پودینگ برنج و گلاب، به استقبال من و شوهرم آمدند؛ گلابی که به نظرم زیادی آمد، چون خود پودینگ بیش تر از مقدار لازم گلاب داشت و تعداد بی شماری گل رز برای درست کردن آن دسر از ساقه جدا شده بود. ناخن های مرتب نازکش را به خوبی به یاد دارم. اولین کلماتی را که از دهان دختر کوچکش خارج شد به یاد دارم: «اما خانمه از آقاهه خیلی قدبلندتر و لاغرتره.» فادیای همواره رک گو، آن موقع شش سالش بود. خجالت کشیدن پدرش و این که مادرش جلو دهانش را گرفت را به یاد می آورم.
حاج ورده گفت: «به خانواده ی ما خوش آمدید.»
عنوانش را به تازگی و با غرور به دست آورده بود: تازه از مکه برگشته بود.
کفش های سیاهم به رنگ قرمز آجری درآمده بودند؛ دو چمدان و چندین بقچه، تمام مایملکم، را زیر چتری از درختان کاج از این سر شهر به آن سر، کشانده بودم. هر آن چه داشتم ازجمله جهازم: سه دست لباس، یک جفت کفش، سه جفت جوراب (و نه جوراب ساق بلند)، لباس زیر، دو روسری، یک زنجیر طلا، یک النگو، یک گل سینه از گیلاس های سوزن دوزی شده، دو قابلمه، یک سینی با ترکی کوچک، پنج بشقاب، یک ظرف سوپ خوری از مس و قلع با قاشقش، یک سِت کامل غذاخوری سه نفره ی نقره، چندتا خرت و پرت پدرم و دو کتاب درسی آن سال، که مطمئن بودم دیگر آن ها را استفاده نخواهم کرد.
آن زمان، خودم را کاملاً ثروتمند احساس می کردم. آپارتمان به نظر خیلی جادار و بزرگ می آمد. حالا با حسرت به آن روزها می نگرم.
از پسوآ(۹) نوشت: «آه، این حسرتم برای آن کسی است که می توانستم باشم، که روحم را می آزارد و عذابم می دهد.»
عالیه، ورای همه چیز، جداشده، کلافی از هم باز شده.
بسیاری از حاجی های مسلمان و مسیحی استادان تظاهر زاهدانه ای هستند که عنوان حاجی را می جویند اما روش و مسلک آن را نمی پویند. حاجی ورده اما این گونه نبود؛ او لایق عنوانش بود. به اصول ژاوری(۱۰) پایبند بود. در ابتدا سخاوتمند و همسایه ای مهربان بود، اما وقتی شوهرم خانه را ترک کرد، دیگر کاری با من نداشت. گویی داغ ننگی بر پیشانی داشته باشم. معاشرت با من را برای فرزندانش ممنوع کرد. فادیا، که تمام وقتش را در آپارتمان من می گذراند، شروع کرد به بی محلی کردن به من و هر وقت از کنارش رد می شدم، پشتش را به من می کرد. اگر مجبور بود با من حرف بزند، لحنش را عامرانه و متکبرانه می کرد، گویی کنیز آشپزخانه اش باشم. با وجود این که تنها ده یا یازده سال داشت، برای خودش اتوکراتی شده بود. تنها اندکی از آن خودکامگی خصمانه ی کودکی به بزرگسالی اش راه پیدا کرد ـ البته، شاید کمی بیش تر از اندکی.
هر چند حاج ورده مرا به عنوان یک انسان مستقل به رسمیت نمی شناخت، وقتی پای آپارتمان به میان آمد، طرف مرا گرفت. خانواده ی شوهرم آپارتمان را می خواستند و مدعی بودند من حقی نسبت به آن نداشتم. خانواده ی خودم هم آن را می خواستند و می گفتند هر یک از برادرانم حق بیش تری برای تصاحب آن دارند. حاج ورده گوشش به هیچ یک از این حرف ها بدهکار نبود. از نظر او، مالک آپارتمان شوهرم بود و، مگر خود شوهرم یا پسران احتمالی اش در آینده مدعی آن شوند، آن را به هیچ کس نمی داد. البته، شوهرم نمی توانست چنین ریسکی را بپذیرد. تا وقتی اجاره ام را می دادم، حاج ورده مرا مستاجر خودش می دانست.
خانه ام، آپارتمانم؛ در آن زندگی می کنم، حرکت می کنم و هستی ام را می گذرانم.

گفت: «فقط دنبال ایجاد مزاحمت برای خانم های با شخصیت هستند.»
هانا گفت: «مطمئنی خانم های با شخصیت دل شان نمی خواهد برای شان مزاحمت ایجاد شود؟ عالیه را نمی دانم، ولی من شاید دلم بخواهد با یک مرد جوان خوش تیپ چندکلمه ای صحبت کنم.»
به هر دوی مان نگاه کرد و برای اولین بار در آن روز لبخند زد و موقع لبخند زدن عینکش کمی روی بینی اش پایین آمد.
گفت: «اگر با یکی شان صحبت کنید، دیگر از دستش خلاصی نخواهید داشت. هیچ وقت رهای تان نخواهد کرد.»

روزی در سال ۱۹۷۱ ترکم کرد، چون رویدادهای تراژیک سپتامبر سیاه(۳۰) در پاییز سال قبل او را بر آن داشت تا اولویت هایش را مورد بازنگری قرار دهد. کشتارها در اردن احتمالاً قانعش کردند که کتاب ها دری را به روی سلول وجودش نخواهند گشود. در این دنیا، یک آرمان می تواند چنین کند ـ یک آرمان می تواند درهای زندان را بگشاید. من از دست دادن او را به ماتم نشستم.
هرچند معتقدم انتخاب اولین کتاب، کتابی که چشم های تان را باز می کند و روح تان را به پرواز درمی آورد، به همان اندازه ی اولین عشق غیرارادی است، هنوز آرزو می کنم کتاب دیگری را به عنوان اولین کتابش، انتخاب می کرد. عاشق سازشگر شد و خودش را کاملاً متفاوت از قهرمانش می دانست، اما با در نظر گرفتن آن چه در سال های بعد به آن تبدیل شد، انتخابش، حالا، به شکلی رقت انگیز و چه بسا کلیشه ای، پیش بینی پذیر می نماید. احزاب سیاسی می توانند جروبحث کنند، داد و بیداد کنند، توهین کنند، هم دیگر را به مشت و لگد میهمان کنند و موشک و خمپاره پرتاب کنند؛ اما این همه، چیزی جز نگریستن مضحک نارسیسوس به انعکاس چهره ی خودش در آب نیست.
احمد اطمینان داشت که با مارچلو، قهرمان سازشگر، که هیچ گونه وجدان اخلاقی ندارد، که یک دنباله رو است و هیچ گونه شخصیت مستقلی ندارد، فرق دارد. احمد مدعی بود که یک فردگرا است.
سازشگرتر از کسی که فردیتش را به رخ می کشد نیست.

بگذارید دوباره رویدادهای سپتامبر سیاه را مرور کنم، نه برای این که بخواهم فضای سیاسی یا تاریخی را ترسیم کرده باشم، هرچند نقشی بسزا در تغییر لبنان و فرستادن آن به مغاک جنگ داخلی داشت، بلکه برای این که تغییراتی را که در احمد به وجود آمد، نشان داده باشم. مایلم تغییراتی را که در صورتش ایجاد شد، ترسیم کنم.
اطلاعات کمی در مورد پیشینه اش دارم. خانواده اش از روستایی کوچک در شرق حیفا آمدند و در دوران نکبت ۱۹۴۸ (الفاظ خودش، نه من) به دست ییشوو(۳۱) اخراج شدند. روستا با خاک یکسان شد و جز در ذهن و خاطر ساکنانش، نام و نشانی از آن باقی نماند. او در صبرا متولد شد. خانواده اش، عمه ها و عموهایش، در اردوگاه های آواره ها در جنوب لبنان، اردن و کرانه ی غربی پراکنده شدند.
در سپتامبر ۱۹۷۰ اردن غرق در بحران بود. فداییون فلسطینی در حال طرح ریزی عملیات از داخل خاک اردن بودند و اسرائیل با بمباران اردن به شکل غیرمتناسب و افراطی، آن گونه که رویه ی معمولش است، تلافی می کرد. در عمل، فلسطینی ها کشور را اداره می کردند؛ دولتی در درون دولت. ملک حسین اردن، که احساس خطر کرد، به آن ها اعلان جنگ داد. هزاران نفر ناپدید شدند. درگیری و مرگ و میر تا ژوئیه ی ۱۹۷۱ و تبعید سازمان آزادی بخش فلسطین و هزاران جنگجوی فلسطینی به لبنان ادامه یافت.
خوشا به سعادت ما.
در طول آن ماه ها، احمد تغییر کرد. او پادشاه اردن را عامل اسرائیل و نوکر آمریکا می دانست. اگر برادر می تواند برادر را بکشد، پس همه مظنون هستند، همه و هر کسی. داغان شده بود. او که در حالت عادی هم کم حرف بود، دیگر تقریباً لال شده بود. نوجوان کج خلقی نبود، اما شد. در خود فرو رفت. آسمانش ابری شد.
اما صورتش.
صورتش.
جوزف راث(۳۲) زمانی نوشت: «مدت زیادی طول می کشد تا چهره ی مردان شکل بگیرد. گویی بدون صورت، پیشانی، دماغ یا چشم های شان به دنیا می آیند. همه ی این ها را با گذر زمان به دست می آورند و باید صبور بود؛ طول می کشد تا همه ی اجزا کاملاً با یک دیگر منطبق شوند.»
احمد چهره اش را در جریان سپتامبر سیاه به دست آورد. ابروهایش در هم گره خوردند و تقریباً به یک کلیت واحد تبدیل شدند، به گونه ای که جدیتی دائمی به چهره اش می دادند. نیازی به صبوری برای انطباق اجزا نبود. تغییر که شروع شد، با سرعت و حدت به پیش رفت. تقریباً می توانستم تک تک موهای ابرویش را که بالای بینی اش پلی زده بودند، ببینم. یاس در گره های ریز پیشانی اش لانه کرده بود و خشم در گوشه های دهانش. چشم هایش تیره تر شدند و پوستش سفت تر شد؛ آن اندک چربی کودکی که داشت، آب شد و استخوان های زیر صورتش برجسته تر شدند. کرکِ هلو به ریش تبدیل شد.
تا مدتی، هنوز به کتاب فروشی می آمد، اما دیگر قابل دسترس نبود. گویی من هم به بخشی از معضل تبدیل شده بودم، کسی بودم که نمی شد به او اعتماد کرد، یک دیگری. در فضای مشترکی به سر می بردیم، اما دیگر از توجه، همدلی یا همراهی خبری نبود. مثل یک زوج ازدواج کرده شده بودیم. درک نمی کردم چرا چند ماه بعد از سپتامبر سیاه باز هم هر روز می آمد، اما دلم می خواست که بیاید. احساس می کردم به شکل غیر قابل توضیحی دلش بودن من را می خواست.
یک روز با اخم شدیدی وارد کتاب فروشی شد و متوجه شدم که تحول کامل شده است. تستوسترون از سر و رویش می بارید. و هم چنین متوجه شدم شلوار ارتشی اش دیگر از آن مدل های ارزان قیمت نیست. احساس خرد شدن کردم.
سر تا پایش را، از پوتین ها تا چفیه اش، ورانداز کردم. پوزخندی زد، چرخید و پشتش را به من کرد و از کتاب فروشی خارج شد.
ترکم کرد.

چند سال بعد، رفتم تا پیدایش کنم.
بله، احمد سری در میان سرها پیدا کرده بود و از صبرا، از سیبری، رفته بود. سال ۱۹۷۷، که زنگ درش را به صدا درآوردم، در یکی از محلات پرجنب وجوش بیروت، فرسنگ ها دورتر از اردوگاه، زندگی می کرد. هم چنان تصویری از شر و شور جوانی بود، اما دیگر هیچ جنبه ای از خامی از جنس کرک هلو در وجودش نبود. باید به خودم یادآوری می کردم که کرک هلو همان بار آخری که دیده بودمش، از میان رفته بود. در بیست و شش یا بیست و هفت سالگی، در اوج خود قرار داشت و در میانه ی یک جنگ داخلی مهارگسیخته، مامن یافته بود: با شلوار اتو شده و کارِ دستِ خیاط، پیراهن سفید خیاط دوز گران، صورت خندان و سه تیغ. در بدو ورود پوست گورخری روی زمین خودنمایی می کرد و گویی احمد خودش صبح قبل از این که سحری اش را بخورد، پوستش را کنده باشد. اتاق انتظارش از آلونک مادرش بزرگ تر بود.
اول پی نبردم؛ چند دقیقه ای طول کشید تا متوجه شوم دارد از آن چه تغییر جایگاه مان می پندارد، لذت می برد. گفت معلوم است که کمکم می کند. هر کاری بخواهم برایم انجام خواهد داد. گفت من همیشه با او مهربان بوده ام. گفت بنشین، در این پذیرایی باشکوه با صندلی های فاخرش، بنشین. احاطه شده در اتاقی با تزیینات بالزاکی ـ زیرسیگاری های لالیکِ(۳۳) شبدری شکل، آدمک های سفالی یادرو(۳۴) و هومل(۳۵) که صحنه ای مدرنیستی از میلاد مسیح را تشکیل داده بودند، یک ساعت پاندولی و فرشی که احتمالاً دو برابر سن من در آن زمان قدمت داشت ـ نشستم.
پرسید صبحانه خورده ام یا نه. گفتم: «بله. دو روز پیش خورده ام.»
لبخندزنان گفت: «خیلی هم خوب. بسیار عالی.»
پرسید قهوه میل دارم.
خدمتکاری فیلیپینی قهوه را آورد. نتوانستم تعجبم را پنهان کنم.
گفت: «حتماً جایی که او از آن می آید، وضع شان از ما هم بدتر است. آن ها جنگ های خودشان را دارند.»
جرعه ای قهوه نوشیدم و رفتم سر اصل مطلب. به او گفتم می خواهم از خودم محافظت کنم. گفتم به زور وارد خانه ام شده اند. چهره اش، با حالتی آماده برای کمک، گشوده شد. کلاشنیکف را پیشنهاد کرد. گفت ارزان است، قابل اطمینان است، هیچ وقت گیر نمی کند، به کار بردنش آسان است و سبک است. گفت بازار را اشباع کرده اند؛ در آپارتمانش سه تا داشت. می خواستم بابت یکی از آن ها پول بدهم. گفت نمی تواند پول من را قبول کند، اما می توانم چیزی را که همیشه به دنبال آن بوده است به او بدهم.
چه چیزی می خواست؟
مدام تکرار می کرد: «می دانی چه می خواهم.»
ناگهان این طور به نظر آمد، گویی دو احمد، یکی احمد جوان خجالتی و دیگری احمد زمخت کنونی، در حال جدال با هم هستند؛ جدالی روحی. گویی با افزایش سن، هم زمان اعتمادبه نفس و شرمگینی اش، بیش تر شده بود. فقط لحظه ای به من نگاه می کرد و به سرعت چشم هایش را به کفش هایش می دوخت. سال ها قبل، وقتی دچار اضطراب می شد، نگاهش را به کفش های من می دوخت، نه مال خودش.
«می دانی چه می خواهم.»
نمی دانستم. به مغزم فشار آوردم. از چه صحبت می کرد؟ قبلاً همیشه کتاب می خواست. اما این مدت ها پیش بود. نمی توانست آن چه از من می خواست را بر زبان بیاورد، نمی توانست تمنا را تکلم نماید. به او خیره شدم، فکر کردم و حتی سرم را خاراندم. بالاخره، گویی نشانه ای از ماورا دریافت کرده باشم، غیر قابل تصورترین سوال را از او پرسیدم: «رابطه می خواهی؟»
این آن چیزی بود که احمد از من می خواست.
«با من؟» نوبت من بود که مرتب تکرار کنم. «با من؟ با من؟» مثل یک ساعت دیواری سوییسی پرنده دار مدام تکرار می کردم.
چرا؟ ژولیده و آشفته بودم. بوی فاضلاب می دادم. مثل عجوزه ی هانسِل و گرتِل(۳۶) شده بودم. چهل ساله بودم. لباس ورزشی صورتی، البته با پولک های موج دار، بر تن داشتم. حتی ماتیک هم نزده بودم.
گفت دوش دارد.
گفتم: «دوش؟»
به تایید سر تکان داد.
گفتم: «آب داغ هم داری؟»
احمد حتماً مارمولک های زیادی کشته بود. در دوران جنگ در بیروت، قدرتمندان قدرت داشتند، اما فقط صاحبان قدرت حقیقی، آب داشتند.
خنده ای کمابیش عصبی کردم و همراه خنده هوا و ترس را از اعماق شش هایم به بیرون دادم؛ خنده ی موافقت. چشم هایش را به چشم هایم دوخت، با اعتمادبه نفس بیش تر، خشنود و درحالی که نشانه های تسلیمم را دریافته بود. می گویند خنده بزرگ ترین پیونددهنده است.
می دانستم احمد کارش چه بود. شایعاتی شنیده بودم، داستان هایی مرموز، که اغلب به قدری عجیب بودند که باورشان ممکن نبود. یکی از اصلی ترین شکنجه گران جنگ بود و لقب متنبی را برایش گذاشته بودند (چون می گفتند می توانست لال را به سخن گفتن وا دارد، که اشاره ای به مشهورترین بند اشعار این شاعر بود)، یک لقب ادبی شایسته، درحالی که شکنجه گران دیگر، اسامی عام تری هم چون کوجاک، جان وین، بلموندو، آرواره ها یا کابوی را انتخاب می کردند. همان لحظه که آپارتمانش را دیدم، به درستی شایعاتی که پشت سرش بود، پی بردم و اگر نه آپارتمان، حمامش تایید همه ی شایعات را در خود داشت ـ تمام مرمر، فولاد ضدزنگ و خطوط سخت (اگر بخواهم توصیفاتی نابوکوفی و نه بالزاکی ارائه داده باشم).
می دانستم، و به آن چه می خواست، تن دادم. احتمالاً این من، و نه مارچلو یا احمد، بودم که به هیچ گونه اصول اخلاقی پایبند نبودم.
تفنگ می خواستم. دوش می خواستم. دست به انتخاب زدم.
این کار می توانست دردسرآفرین باشد، نزدیک شدن به فردی نسبتاً نزدیک و آشنا، اما تصمیم گرفتم بگذارم نگرانی سهم او باشد، بگذارم او تصمیم بگیرد به دنبال چنین نزدیکی ای هست یا نه. من خیال تصمیم گیری نداشتم. زیر بار شرمساری نرفتم. آب، مرا به سوی خودش می خواند.
دوش، حسی شبیه باران موسمی داشت: داغ، مرطوب، هم چون غسل تعمید. با محو شدن کثافت از روی پوستم، با مهاجرت چرک، احساس طراوت و تازگی کردم؛ گویی دوباره متولد شدم. آبِ نزدیک به جوش، سختی تنم را به نرمی تبدیل کرد، پوستم را به رنگِ گلی صورتی درآورد. حس هایم تقویت شده بودند. تیغِ ریش تراشی احمد را برای کندن موهای تنم استفاده کردم.
خشک کردن تنم با آن حوله ی لوکس احتمالاً نزدیک ترین رویداد شبیه به یک تجربه ی مذهبی بود که تجربه اش می کردم. در اتاق خواب منتظرم بود؛ او به تمامی ملبس، من تنها تن پوشم حوله ی لوکس. نورِ بیش از حد. یادروهای روی میز کنار تخت، در نور آفتاب طلاییِ مذاب، غوطه ور بودند. سرم را به سمت پرده های نیمه شفاف بردم. احمد به سرعت رفت تا آن ها را بکشد و اتاق نیمه تاریک شد. احمدی که می شناختم برای لحظه ای دوباره پدیدار شده بود؛ به شدت حساس، خدمتگزار و فرمانبر، راضی و امیدوار. پابرهنه، مثل دزدی که نمی خواهد لو برود یا صدایی ازش بلند شود، نوک پا به سمت تخت رفتم.
قبل از باز کردن حوله، روی یادروها را برگرداندم. حتماً فکر کرده بود این کار را از روی خجالت مفرط انجام دادم. خجالت نبود. ترجیح می دادم شاهد خیره شدن زشتی نباشم.
گفت زیبا هستم. گفتم این آدمک ها زیبا نیستند. به آن طرف تخت رفت و همه ی شان را داخل ظرف آشغال ریخت. بار دیگر دراز کشید و گفت زیبا هستم. به او گفتم زنده هستم.
از دُن(۳۷):
اسرار عشق در روح و روان می بالند،
اما کتابش تن است.
احمد اولین نبود، و آخرین نفر هم نمی ماند. از این که مثل جنازه ای بی حرکت دراز نکشیدم، تعجب کرد. ژرژ باتای(۳۸) و هنری میلر را خوانده بودم، خود را تسلیم مارکی دو ساد کرده بودم، ترس از پرواز(۳۹) نژادپرست را بلعیده بودم و با نویسندگان عرب هرزه نگار عصر طلایی که مرتب از خداوند به خاطر لذتِ کردن تشکر می کردند، همنشین شده بودم؛ با التیفاشی، التیجانی و التوسی، ابن نصر، ابن یحیی و ابن سلیمان؛ آموزگاران زیادی داشته ام. می خواستم به احمد بگویم نباید به مطالعاتش خاتمه می داد. می خواستم به او بگویم که این موراویا بود که در مورد بی وفایی نوشته بود. نگفتم، هیچ یک را نگفتم.
چگونه می توان از کلمات الکن برای توصیف آن چه غیر قابل بیان و ورای کلمات است استفاده کرد؟ باور به این که کلمات بتوانند به هیچ شکلی معمای بی پایان رابطه را بازتاب بخشیده یا، دریغا، توضیح دهند به این می ماند که باور کنیم خواندن نت های سیاه روی کاغذ می تواند یکی از پارتیتا(۴۰) های باخ را توضیح دهد یا این که با مطالعه ی کمپوزیسیون و رنگ بتوان یکی از خودنگاره های متاخر رامبرانت را درک کرد.
به قدری غرقِ عجیب بودنِ موقعیت شده بودم که حافظه ام تنها نسخه ای بازنویسی شده را، در خود ثبت کرد؛ حافظه تصمیم می گیرد آن چیزی را نگه دارد که میل و تمنا را یارای حفظ آن نیست. تصاویری که در ذهن نگه داشته ام،اما، نمی توانستند به وقوع پیوسته باشند. در حافظه ام احمد را می بینم.
عالیه، برج عاج نشین؛ عالیه با چشمان تیزبین، بر فراز باتلاق ها و گل و لای زندگی.
ما با امید دراز می کشیم و با دروغ برمی خیزیم.
وقتی رهبران قبایل جنگی چند روز بعد به آتش بس خود خاتمه دادند، داخل آپارتمانم، منتظر نشسته با کلاشنیکفی در بر، احساس امنیت می کردم.
عالیه، برج عاج نشین، جدا از دیگران.

من، عالیه، منِ مسن، باید به تخت خوابم بروم ـ در تختم دراز بکشم و خدایان استراحت را فرا بخوانم، به جای آن که پشت میزم بنشینم و دست به یادآوری بزنم.
دورنمای در حال محو شدنم از گذشته، بر زمان حالم چنگ می اندازد.
به یاد آوردن کین توزی ای است که از اکنونم ارتزاق می کند.
احساس خستگی و فرسودگی می کنم؛ ذهنم سنگین شده است، موهایم هنوز آبی هستند.
و بدین سان روزها می گذرند.
در اتاق خوابم، غیر از صدای به هم خوردن لباس های روی بند در باد، هم چون وزشِ نرمِ باد به بادبان کشتی های کوچک در حال گذر، صدایی نمی آید؛ ساختمان پشتی در تمامی طبقاتش ایوان دارد (ساختمان ما یکی هم ندارد)، و هر یک چندین بندِ رخت دارند. این صداهای شبانه آزارم نمی دهند؛ آن ها را صداهای پس زمینه ی ارگانیک می نامم. اتاق خوابم در چند سال اخیر، به موازات بزرگ شدن خانواده ی جومانا در طبقه بالا و ماری ـ ترز در طبقه ی پایین و ترک خانه توسط بچه های پر شر و شورشان، ساکت شده است. تا زمانی که طبقه ی پایین زندگی می کردند، آقای حایک حداقل هفته ای یک بار، در سراسر دوران زندگی مشترک شان، تا سال قبل که فوت کرد، با ماری ـ ترِز مناسک جیغ و داد داشت. فادیا زمانی گفته بود دوام یک ازدواج را از تعداد زبان گزیدن ها می توان سنجید. آقای حایک یکی هم نداشت. چیزی در دلش نمی ماند. «هیچ کاری را درست انجام نمی دهی، همیشه حرف اشتباه را به زبان می آوری. چرا نمی توانی کاری را که به تو می گویم، انجام بدهی؟ اعصابم را خورد می کنی.» شبیه گوش دادن به نسخه ی غیر روشنفکرانه تری از چه کسی از ویرجینیا وولف می ترسد؟ بود که در آن بازیگر خجالتی و لالی نقش مارتا را بازی می کند.
حالا خیلی ساکت تر است.
خوابیدن خیلی راحت تر شده است، فقط اگر می توانستم.
شب سختی داشتم. حتماً چرت کوتاهی زدم، چون اول صبح ضربان قلبم بر اثر یک کابوس کوتاه متلاطم، بیش تر شده بود ـ کابوسی، نه با حضور مادرم، شخصیت اول آشفته کننده ترین کابوس هایم، بلکه در مورد هانا، زنی که مادرم احتمالاً بیش از هر کس دیگری در زندگی، و در پی مرگش، به او بی احترامی کرد.
این حافظه ی من چگونه کار می کند؟ چگونه به من خیانت می کند؟ چه خرده توفان هایی از نورون ها در تاریک روشنای صبح در مغزم آتشباری کردند، چه ارواحی!
درحالی که چرت می زدم، هانا بر من ظاهر شد ـ سالم، جوان تر، در اواخر دهه ی سی ـ و در ابتدا، این که از من خیلی جوان تر بود، بی اهمیت می نمود. کسی که تا مرز زن برادرم شدن پیش رفت، جسمیت یافته و خوش بنیه، اما کمی غیرعادی به نظر می رسید؛ بیش تر شبیه یک نقاشی رنگ روغن کشیده شده پس از مرگ تا خود واقعی اش. یکی از پیراهن های آشنای خودش با قد و قواره ی عجیب را پوشیده بود، بنفش و از کتان مرغوب. در حالتی که آستین های ژاکتی مشکی دور شانه هایش را گرفته بودند، حس رسمیت مهربانانه ای وجود داشت و هم چنین در دقت به کار رفته برای انتخاب محل گره ِ پشمی اش. کفش هایش، و نه صورتش، پرچین وچروک بود. نگاهش، مهربان، گشوده و سرخوش بود.
دستم را به طرف گونه اش بردم و گفتم: «عزیز دلم، دیگر کسی موهایش را به این شکل درنمی آورد.» لبانش به خنده باز شد و من با لبخند همیشگی ام، که بخشش را گدایی می کرد، پاسخ دادم. او برای شهامت بخشیدن به من بر من ظاهر شده بود و من نگران ظاهرش بودم. شرم بر من. چنین آدم غصه خور و نگرانی هستم. معجزاتی را که جلو چشمم ظاهر می شوند، نمی بینم: بر روی ستاره ی سوسوزن محو شونده ای متمرکز می شوم و صورت فلکی بزرگ تر را نمی بینم. توفان های رعد و برق زیبا را با نگرانی از این که مبادا لباسی روی بند داشته باشم، درنمی یابم.
مجمع الجزایر لکه های قهوه ای پشت دستم، مدام حواسم را از صورتش پرت می کرد. دستم را با حرکتی تند عقب کشیدم و با دست چپم پوشاندم و هر دو را به حالت دعا خواندن جلو قلبم گرفتم. او به من اعتنایی نکرد و به سمت ستوان، کسی که قرار بود شوهرش شود، که البته هیچ وقت نشد، رفت. ستوان در کابوسم از او خیلی جوان تر بود.
یک ناظر برداشت اشتباهی از این تابلو خواهد داشت. فکر کردم سن های شان درست نیست. به هم نمی خوردند. نابوکوف موذی بار دیگر خودش را داخل خواب های من کرده بود و اجازه نمی داد خودم را در آن چه می بینم غرق کنم، اجازه نمی داد به زندگی وصل شوم. هانا، هامبرت بود و ستوان، دختر ساده. لهیب گُرده ام. آن ها مشغول خوش گذرانی شدند؛ واژه ی دیگری را نمی توان به کار برد. هانا و ستوانش.

چرا هانا؟ چرا حالا؟
زمانی، حتی یک دقیقه هم نبود که به یادش نباشم، به فکر روزهای آخرش، تنهایی تام و تمامش و این که چه قدر خوب آن را پنهان کرد؛ به تمنای سیری ناپذیرش. ناخواسته و بدون دعوت وارد افکارم شده بود. شاید هانا و روحش، قبل از این خواب، به خاطر این که دل شان به حال منِ پیرزن، به حال حافظه ی سنگینم، سوخته بود، نزدیک نمی شدند. شاید چنین کاری را ضروری می دیدند، حداقل برای این که مرا از شر یکی از وسواس های گروتسکم رها کنند. باید سعی کنی به جلو حرکت کنی، زندگی کنی.
اما زندگی لزوماً به ملاحظه کاری یا مهربانی ارواحش نیست.
منصفانه هم نیست.
«اسمش لو بود، صاف و ساده. لو، در صبحگاه، با صد و پنجاه سانت قد و یک لنگه جوراب به پا. لولای شلوارراحتی پوش بود. در مدرسه دالی بود. در شناسنامه دلورس بود.» لولیتا را ترجمه نخواهم کرد، هرچند همواره خواسته ام ترجمه اش کنم. بر ضد مرامم است. کارهای ابتدایی نابوکوف به روسیِ سرکش را می توانستم ترجمه کنم.
«اما در بغل من همیشه لولیتا بود.»
«لو. لی. تا.»
حافظه ام در پیری تبدیل به یک کودک سرتق شده است، اما هم چنان باهوش است.
مسئله، تنهایی و انزوای مطلقم است. هانا در خاطراتم ظاهر می شود تا به یادم بیاورد تا چه حد تنها هستم؛ چه قدر زندگی ام بی اهمیت و ترحم برانگیز شده است.
به سنی رسیده ام که زندگی تبدیل به مجموعه ای از شکست هایی شده است که با آن ها کنار آمده ام ـ کهنسالی و شکست، برادران خونی ای که تا انتها به یک دیگر وفادار می مانند. هر روز با دشواری و زحمت از تخت برمی خیزم. بیرون، هنوز شب است و هیچ نوری از درزهای تخته های نورگیرِ چوبیِ اتاق خواب به داخل نشت نمی کند. بیش از یک ساعت، و احتمالاً بیش تر است که بیدار هستم. پاهایم را به سمت کنار تخت می برم و آن ها را به سمت فرش پایین می آورم، که کمکم می کند با صرف انرژی کم تری بنشینم. آخ. دست خواب رفته ام را دراز می کنم و آباژور کنار تخت را روشن می کنم؛ عتیقه ای پنجاه ساله که به زحمت کار می کند، یکی از اولین دارایی هایی که با پول خودم خریدم.
به زحمت کار می کند، مثل من: مفصل های ملتهب، آرتروز، بی خوابی، یبوست و بی اختیاری توامان، جزر و مدِ اندام های در حال پیری. در رگ های صبحگاهی ام، جریان خون به سرعت جریان شیره ی قند کاهش یافته است. بدنم با من همراهی نمی کند، ذهنم نیز. وقتی بدنم کار می کند، گویی مستقل از خواست و اراده ی من است، و ذهنم مرتب فراموش می کند آن خواسته ها چه هستند، چه برسد به این که کلیدها یا عینک مطالعه ام را کجا گذاشته ام. می توان گفت هر روز برای خودش ماجرایی است.
با تردید می نشینم، پایم را روی فرش کنار تخت، یکی از اولین هدیه های متعدد هانا، می گذارم. طرح رویش یک جانماز عجیب و غریب است، کوچک و دستبافت، ایرانی یا افغان، با قبله نمای مینیاتوری در بالای آن تا بتوانم آن را به سمت شرق بیندازم. قبله نما هنوز به سمت شرق است، اما فرش نه. تمام صبح های زمستانی، مانع برخورد پاهایم با زمین سرد می شود.
به آهستگی بلند می شوم، به بدنم کش و قوسی می دهم تا پشتم را صاف کنم. دردم لزوماً به خاطر سنم نیست ـ سال هاست با درد خفیف کمر زیسته ام. آن چه تغییر کرده است پیچیدگی گره ها است؛ در سال های جوانی ام حس می کردم در عضلات کمرم گره های ساده وجود دارد، درحالی که امروز صبح حس می کنم تعدادی گره ملوانی و گره دوسر طناب دولا در کمرم هستند. اسم چندتا از گره هایی را که ملوان ها استفاده می کنند می دانم، اما هیچ وقت سوار قایق نشده ام. داستان های جوزف کنراد نطفه ی علاقه به داستان های دریایی را در دلم کاشت. اخبار کشتیرانی(۴۱) آنی پرولکس وادارم کرد کتاب گره های اَشلی را بخوانم.
من یک خواننده هستم. بله، خواننده ای با درد کمر مداوم.
هنگامی که استخوان هایم به درد می آیند یا کمرم دست به نافرمانی می زند، درد را مجازاتی برای سال های بی توجهی به بدنم و چه بسا انکار همراه با تنفر آن قلمداد می کنم. وقتی جوان تر بودم، از وجه جسمانی خودم متنفر بودم و حالا این جسمم است که از من متنفر است. به موازات سالخورده شدنم، بدنم جایگاه برحق خود را در ذهنم طلب می کند. سهمش را می خواهد.
زمانی ذهن بر جسم می چربید، اما دیگر نه.
عالیه، برج عاج نشین. عالیه ی جدا شده.
عالیه، عالیه، اوبِر آلِس(۴۲).
غم انگیز، غم انگیز، غم انگیز.
با احتیاط، درحالی که احتمالاً به آدمک کوتوله ی تلوتلوخورانی می مانم، به سمت در می روم. اتاق خوابم یکی از مناطق امن آپارتمان است که آینه ها را از آن تبعید کرده ام. هلن گارنر، در یکی از کتاب هایش می گوید تمامی زنان بالای شصت سال به طور غریزی یاد می گیرند بدون نگاه کردن از کنار آینه رد شوند. من می گویم اصلاً چرا باید ریسک کرد.
البته، با احتراز کردن از انعکاسم در آینه، اندرز زیبای ریلکه(۴۳) را کنار می گذارم:

هرچند انعکاس در برکه،
اغلب برابر چشمان مان شنا می کند؛
تصویر را بشناس.

چه قدر زیباست!
چند دقیقه ی دیگر، وقتی عضلات و مفصل هایم گرم شدند، با وقار بیش تر یا با ناشی گری کم تر، راه خواهم رفت.

چراغ سقفی آشپزخانه را روشن می کنم و برای چایم آب می جوشانم. با آبی و کبود شدن شعله ی گاز، حباب های داخل سقف یکی ـ دو بار سکسکه می کنند و خاموش می شوند، همان طور که تک چراغ توی خیابان. برق دولتی دوباره رفته است. ژنراتور ساختمان، حداقل تا ساعت شش صبح روشن نخواهد شد؛ تا زمانی که یکی دیگر بیدار شود، به احتمال زیاد ماری ـ ترز، که هر روز صبح یکی از گربه های پرسه زنش را صدا می کند، که باعث بیداری فادیا می شود و او هم ژنراتور را روشن می کند.
در تاریکی منتظر روشن شدن چراغ ها می مانم. به این کار عادت کرده ام.
بدون برق، شب دوباره شب می شود، نه تقلید ناشیانه ای که به اسم شب، در یک شهر مدرن، قالب می شود. بدون برق، شب دوباره جهان عمیق تاریکی می شود؛ معمایی که به هراس مان می اندازد.
تاریکیِ آشکار.
به نظر می رسد شهرم دارد به دوران اولیه تری بازمی گردد. به زحمت سرپاست.
یکی از بیمارستان های شهر، اخیراً یکی از بخش هایش را بازسازی کرد و به آن چه به آن «سوپر اولترا دلوکس» می گویند، مبدل کرد که معنایش این است که فقط برای تنفس هوای داخل آن باید جواهرات تان را گرو بگذارید. کفش پارکت است، بالشت هایش از پر قو هستند و تمامی فناوری هایش، ازجمله توالت هایی که برای سیفون کشیدن از حسگرهای حرکت استفاده می کنند، آخرین مدل هستند. چیزی که هیچ کس در نظر نگرفته بود، این بود که هر بار برق شهر قطع می شود و ژنراتورها وصل می شوند، این حسگرها به هم می ریزند و باید مجدداً تنظیم شوند. از آن جایی که این جا بیروت است، این کار باید روزی دو بار، اگر نه بیش تر، انجام شود. بیمارستان مجبور است یک تنظیم کننده ی توالت تمام وقت استخدام کند.
ریشخندِ تاریکی.

نظرات کاربران
درباره کتاب زن غیر ضروری