فیدیبو نماینده قانونی نشر راویس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب آخرین قطار به استانبول

نسخه الکترونیک کتاب آخرین قطار به استانبول به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب آخرین قطار به استانبول

مجید آن روز صبح قبل از رفتن به صبیحه گفته بود که دیر به خانه برمی‌گردد. بااین‌حال، وقتی ساعت از هشت شب گذشت، عذاب‌وجدان گرفت. با عذرخواهی از اتاق جلسه بیرون آمد، به دفترش برگشت و با تلفن سیاه‌رنگ روی میز با آن شماره‌گیر پرسروصدایش، شماره خانه را گرفت.
«امشب باز جلسه داریم. لطفا برای شام منتظر من نباش.»
«وای دوباره؟! نزدیک سه هفته‌ست که با هم شام نخوردیم. عزیزم کسی اون‌جا زن و بچه نداره که منتظرش باشن؟»
«محض رضای خدا چی داری می‌گی؟ ارتش بلغارستان تو یه قدمی ماست و تو به فکر شامی!»
همچنان که گوشی را قطع می‌کرد، گفت «زن‌ها همه‌شون همینن.»
همسرش درست مثل مادرش بود؛ اداره خانه، خواب و خوراک بچه‌ها، مهمانی شام برای کل فامیل- اولویت‌های معمول زنان خانه‌دار منظم. با خود فکر کرد تلاش‌های آتاتورک برای تبدیل آن‌ها به زنان امروزی بی‌نتیجه بوده است؛ واضح است که زنان ما فقط خانه‌داری و مادری را خوب بلدند. او حتی در مورد همین هم به شک افتاده بود. نکند صبیحه وظایف مادری‌اش را رها کرده و دخترشان را به پرستار سپرده باشد؟ رفتارش عجیب به نظر می‌رسید.
اوایل عصبانی بود چون فکر می‌کرد رفتار صبیحه اعتراض خاموشی است به جلسات کاری بی‌پایان او که تا صبح روز بعد طول می‌کشیدند. اما او چه حقی داشت که از این موضوع عصبانی باشد؟ مگر جنگ تقصیر مجید بود؟ مگر او مقصر این جلسات طولانی شبانه بود؟ اگر ترکیه واقعا وارد جنگ می‌شد چه؟ و اگر جنگ می‌شد، کدام‌یک از زنانی که می‌شناخت دیگر حتی رنگ شوهران‌شان را می‌دیدند؟

ادامه...

  • ناشر: نشر راویس
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 2.66 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۳۰۰صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب آخرین قطار به استانبول



آخرین قطار به استانبول

عایشه کولین

ترجمه: سمیرا توسلی






حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است

استانبول ۱۹۳۳

سلوا موهای بلند طلایی اش را زیر آفتاب خشک می کرد و شانه عاج کوچکی لای تارهای نرمش می کشید. هم زمان سرش را کمی تکان می داد و قطره های ریز آب مثل کریستال های مینیاتوری پایین می ریختند.
«موهاتو این جا خشک نکن. آبش لباسمو لک می کنه.»
«شوخیت گرفته! کی دیده که قطره آب لباسو لک کنه؟»
«مطمئنم که آب ساتن رو لک می کنه.»
سلوا از جلوی پنجره کنار رفت، چهار زانو روی تختش نشست و به خشک کردن موهایش ادامه داد.
«می تونی منم با خودت ببریا!»
«نمی شه.»
«چرا؟»
«چون هنوز کوچیکی. شاید سال دیگه.»
«اما قدم از تو بلندتره.»
صبیحه با عصبانیت نگاهش کرد. می خواست جواب بدهد ولی لبش را گاز گرفت.
می دانست او چه قدر به موهای بلندش مغرور است و مدام می گفت «به نظرم وقتشه کوتاه شون کنی. کم کم باید زمینو باهاشون جارو کنی.»
«پدر اجازه نمی ده کوتاه کنم.»
«الکی نگو. خودت نمی خوای، همین!»
«آره شاید...»
«از مد افتاده دیگه سلوا؛ رسیده به قوزک پات! شستن و خشک کردنش سخته. چندین ساله که یه کپه بزرگ مو بالای سرت جمع می کنی؛ دو تا دسته موی پیچونده که پشت سرت قلمبه شدن. واقعا خسته نشدی ازش؟»
«نچ!»
«به من ربطی نداره اما اگه می خوای با من به مهمونی های چای بیای، باید موهاتو یه مدل دیگه درست کنی. نمی شه مثل ملکه ویکتوریا دنبالم راه بیفتی. امیدوارم اینو بفهمی.»
«باشه متوجهم.»
صبیحه از جواب خواهرش تعجب نکرد. او از آن آدم هایی بود که هرگز با کسی مخالفت نمی کرد اما آخر راه خودش را می رفت. جر و بحث با او غیرممکن بود، بنابراین موضوع را عوض کرد. چند گردن بند را جلوی آینه امتحان کرد و پرسید «کدوم بهتره؟»
«این خوبه!»
«نه، این یکی انگار بهتره. کمکم می کنی ببندمش؟»
موهایش را با دست بالا گرفت و سرش را خم کرد تا سلوا قفل گردن بند را ببندد.
او انتخاب خواهرش را تحسین کرد. «راست می گی، این خیلی بهتره. قشنگ ترین دختر مهمونی می شی.»
صبیحه خودش را در آینه برانداز کرد؛ سه رشته مروارید، زیبایی پیراهن ابریشمی سبزرنگش را تکمیل کرده بود. از ظاهرش راضی بود. دستی به موهایش کشید و چند رشته را پشت گوشش داد. واقعا جذاب شده بود؛ لبخندی تحویل آینه داد.
همان موقع مادرشان در اتاق را باز کرد. «دوستات اومدن عزیزم. زود باش، و توروخدا دیر برنگرد خونه. باید قبل از پدرت خونه باشی وگرنه داستان درست می شه!»
خواهرش را بوسید و همراه مادر از اتاق بیرون رفت. چند لحظه بعد با عجله برگشت، سلوا را در آغوش کشید و گفت «قول می دم دفعه بعد ببرمت.» و دوباره بیرون رفت.
سلوا به صدای دورشونده قدم های شان گوش داد، از روی تخت بلند شد، موهایش را پیچید و روبه روی آینه گیره سرش را محکم کرد. به در اشاره کرد و گفت «لرد من، هرگز تو را نخواهم بخشید؛ نه، هرگز. هرگز نخواهمت بخشید لرد سِیمور. با تمام وجودم به تو اعتماد کردم. نباید مرا ترک کنی.»
مادرش که صدا را شنیده بود به اتاق برگشت «چی کار داری می کنی دخترکم؟»
با خنده جواب داد «اوه! نفهمیدم اومدی تو. دارم نمایش آخر ترم رو تمرین می کنم. من نقش الیزابت اول رو دارم.»
«شاه کیه؟»
«شاهی در کار نیست، مامان. وقتی هنری هشتم می میره، همه چی زیر و رو می شه. نمایش در مورد رقابت بین دو زن سر پادشاهی انگلیسه. مُعلا نقش ماری استوارت رو بازی می کنه و رافو هم لرد سِیمور. نقش های دیگه هم البته هستن، مثل کشیش ها و لردها. مامان، خواهش می کنم، می شه هفته دیگه بازیگرها رو برای چای دعوت کنم؟ لطفا نه نگو.»
«می‎تونی فقط دخترا رو دعوت کنی.»
«ای بابا! چه جوری آخه بدون پسرا تمرین کنیم؟ کی نقش اونا رو بازی می کنه؟»
«عزیزم، من جواب پدرتو چی بدم؟ می دونی که روی این چیزا حساسه. می دونی چه قدر تلاش کردم تا راضیش کنم بذاره تو بری مهمونی.»
«منظورت چیه؟ شما هیچ وقت نمی ذارید من برم مهمونی.»
«اما عزیزم هنوز هجده سالت هم نشده.»
«اذیت نکن مامان. حتی وقتی هجده سالم بشه نمی خوام برم مهمونی. برای این که خواهرمو اذیت کنم می گم می خوام برم.»
«آخه چرا نمی خوای بری؟»
«خب من می دونم چرا دخترا می رن مهمونی؟ چون می خوان برای خودشون شوهر پیدا کنن.»
«و کل این حرفا از کجا می آد؟»
«شنیدم که صبیحه با دوستاش در این مورد حرف می زنن. همه شون دنبال یه چیزن، یه فکر توی سرشونه.»
«می شه بپرسم اشکالش چیه؟ مردای جوون مناسب با تحصیلات خوب تو این مهمونیا حضور دارن. همه به چند زبون صحبت می کنن و رفتارشون بی نقصه. تازه این مهمونی ها همیشه تو خونه ان و بزرگ ترا هم حواس شون هست.»
«می دونم، این دقیقا همون چیزیه که ازش خوشم نمی آد. مادرا این مهمونیا رو ترتیب می دن تا برای دخترشون شوهر پیدا کنن.»
«خب ایرادش چیه؟ چه اشکالی داره یه مادر بخواد همسر مناسب برای دخترش پیدا کنه؟»
«خب من اصلا همچین چیزی نمی خوام!»
«از نظر من اشکالی نداره؛ من و پدرت وارد موضوع نمی شیم. می تونی مثل من به روش قدیمی عمل کنی. ببینیم وقتی دلال ازدواج در خونه رو می زنه چه حالی می شی!»
«خدا نکنه، منظورم این نبود!»
«نمی تونم تصور کنم این جوری خوشحال بشی.»
«هرگز، مگه از روی جنازه م رد بشن!»
«منم همچین فکری نکردم...خب پس حرف حسابت چیه؟»
«درست نمی دونم. فقط به نظرم عجیبه که مردای جوون موجه و دخترای قشنگ رو جمع کنن یه جا و سعی کنن... اه... ولش کن... نمی تونم توضیح بدم.»
«خب می شه توضیح بدی دقیقا چه جوری می خوای همسر مناسب خودتو پیدا کنی؟ مثلا تو بازار می شه شوهر پیدا کرد؟»
«من فقط می دونم که خودم شوهرمو پیدا می کنم. بدم می آد تو این مسابقه هایی که مادرای مشتاق برای شوهردادن دخترا ترتیب می دن، کسی رو پیدا کنم.»
«عالیه! حرف بچه گانه می زنی، چون بچه ای. آخه کسی تو سن و سال تو از انتخاب شوهر چی می دونه؟ دیگه بسه. بهتره به تمرینت برسی.»
مادر از اتاق بیرون رفت و سلوا پشت سرش بلند گفت «مامان، صبر کن! تمرین هفته بعد چی می شه؟ می شه حداقل یه نفر دعوت کنم؟ اون پسره که نقش اصلی رو داره»
«حالا این ستاره کی هست؟»
«رافو. رافائل آلفانداری.»
«آلفانداری؟ پسر همون دکتر معروف؟»
«پسر بزرگش.»
«خب چی بگم؟ فکر کنم بشه. پدرت خانواده شو می شناسه. احتمالا مشکلی نداره.»
لمان خانم اتاق را ترک کرد و سلوا به تمرین دیالوگش جلوی آینه ادامه داد.
کمی بعد درحالی که مشغول مطالعه بود، مادرش شتابان وارد اتاق شد. «سلوا، ساعت پنج و نیمه و خواهرت هنوز برنگشته.»
«فکر نکنم پنج و نیم شده باشه. صدای ساعت رو هنوز نشنیدم.»
درست همان لحظه صدای کوکوی ساعت از داخل راهرو شنیده شد.
لمان خانم گفت «بیا اینم از ساعت.»
«هول نکن مامان، هر لحظه ممکنه پیداش بشه.»
«فقط امیدوارم قبل از پدرت برسه.»
سلوا از پنجره نگاهی به بیرون کرد. «ایناهاش داره می آد.»
مادر و دختر هر دو در قاب پنجره جای گرفتند و صبیحه را دیدند که دوان دوان به سمت خانه می آمد. باد شنل و پیراهنش را به رقص درآورده بود.
مادرش انگار که او می شنید، فریاد زد «مواظب باش، ندو، می افتی.»
کالفا پیشکار خانه، قبل از این که سلوا از پله ها پایین بیاید، در را باز کرده بود. صبیحه انگار می درخشید؛ چشم هایش برق می زدند و صورتش سرخ بود.
لمان خانم از بالای نرده ها پرسید، «خب چه طور بود؟ خوش گذشت؟ آدمای جالبی اومده بودن؟»
«منظور مامان اینه که مردای جوون مناسب دیدی؟»
لمان خانم از حرف سلوا عصبانی شد. «بسه دیگه سلوا. این حرف رو چند بار زدی و دیگه داره حوصله سربر می شه.»
سلوا فهمید که زیاده روی کرده. «ببخشید.»
صبیحه شنلش را به کالفا سپرد و پله ها را با عجله بالا رفت. خودش را روی تخت انداخت، دستش را زیر چانه اش زد و به نقطه ای خیره ماند.
مادر به دنبالش وارد اتاق شد. «اِ...، لباس قشنگت این طوری خراب می شه. با این لباس ابریشمی نباید دراز بکشی. زود باش منتظرم نذار. بگو کی اون جا بود؟ چی شد؟»
«وای مامان فوق العاده بود. یکی بود به اسم مجید. انگار خواهرزاده نجمیه خانم بود. تو پاریس درس خونده و تو وزارت امور خارجه کار می کنه. عالی بود، یعنی خیلی خوش تیپ بود.»
«خب؟»
«خب گفتنش سخته. با نجلا رقصید اما بیشتر وقتشو با من گذروند. به نظرم از من خوشش اومده.»
سلوا میان حرفش پرید، «بهت نگفت که قشنگ ترین دختر اون جایی؟»
«دخترای دیگه هم خیلی خوشگل بودن، اما اون بیشتر با من حرف زد.»
«بقیه چی؟ دیگه کی اومده بود؟»
«هممم...مثلا برهان هم بود، برادر نجلا.»
«چه طوره؟ چی کار می کنه؟»
«کی؟»
«همین برهان دیگه.»
«اوه! نمی دونم. بهم گفت ولی یادم نیست.»
«خب پس انگار از همین مجید خوشت اومده. باید زودتر در موردش تحقیق کنم.»
«چیز دیگه ای نیست. همه رو بهت گفتم.»
«پاشو اون لباسو قبل از این که داغون شه دربیار. پدرت الان می رسه.»
لمان خانم اتاق را ترک کرد و دو خواهر تنها شدند.
سلوا به خواهرش در آینه خیره شده بود و با رضایت او را تحسین می کرد.
«صبیحه یعنی عاشق شدی؟»
«نه بابا. یه روزه که آدم عاشق نمی شه. اما خیلی جذاب بود!»
«از مامان خواستم اجازه بده هفته دیگه دوستای مدرسه رو دعوت کنم. می خوای اونم دعوت کنیم؟»
«قاطی اون همه دختر؟ شوخیت گرفته؟ حوصله ش سر می ره.» او نمی خواست مجید سلوا را ببیند. او اگر نه زیباتر از صبیحه، اما قدبلندتر بود.
«رافو رو هم دعوت می کنم.»
«همون یهودیه؟»
سلوا ادای خواهرش را درآورد، «آره همون یهودیه!»
«لوس نشو. خب یهودیه دیگه.»
«آره هست، ولی با بقیه فرق داره. خیلی باهوش تره، خیلی مودبه. خیلی هم بزرگ و بالغه.»
«دیگه ادامه نده. هرچی هم باشه، آخرش غیرممکنه.»
«غیرممکن؟ نمی شه آدم فقط دوست باشه؟»
«سلوا زندگی خیلی کوتاهه. پدر چه قدر در مورد ارزش زمان بهمون گفته؟ وقت رو نباید تلف کرد.»
«اگه زندگی کوتاهه، پس همون بهتر که بیشترین استفاده رو ازش بکنیم، اون جوری که می خوایم زندگی کنیم.»
«یعنی رافو رو می خوای؟»
سلوا سکوت کرد.
صبیحه ادامه داد. «رافو... یه جنتلمن واقعیه، نمی شه انکار کرد. از طرفی اگه فقط دوست باقی بمونید، چرا که نه؟»
«اگه جنتلمنه، چرا نباید باهاش ازدواج کرد؟»
«احمق نشو؛ می دونی که امکان نداره.»
«چرا؟ مگه جمهوری ترکیه رو تشکیل ندادیم که از این تعصبات مسخره خلاص شیم؟»
«زیاد تند نرو. مگه من و تو جمهوری ترکیه رو درست کردیم؟ آن قدر نگو "ما"! تازه اونایی که درستش کردن هم مقصودشون ازدواج دخترای ترک با غیرمسلمونا نبوده. به هرحال این از همون بحثای مخصوص توئه که نباید ادامه ش داد. نمی دونم چه اصراری به این فکرای احمقانه داری. بازم بچه شدی مثل همیشه.»
سلوا تصمیم گرفت به بحث ادامه ندهد و صبیحه هم رویش را به سمت دیگری چرخاند. اگر خواهرش تا این حد از رافو خوشش آمده بود، دیگر رقابتی بین آن دو بر سر مجید در کار نبود. چرا مردها همیشه به دخترهایی مثل سلوا که زیاد به خودشان نمی رسیدند، لباس های شیک نمی پوشیدند یا حتی لاس نمی زدند، توجه بیشتری می کردند؟ از نظر او سلوا فقط قد و موی بلند و گردنی باریک داشت. البته مودب و صادق هم بود و این ویژگی ها برای برخی مردان جذاب بود. ناگهان حسادت در رگ هایش جوشید.
مادربزرگ پدری اولین کسی بود که بذر این حسادت را در قلبش کاشت؛ او همیشه به قدبلند بودن اهمیت خاصی می داد. یادش آمد که هر روز قد او و سلوا را کنار دیوار اندازه می زد و وقتی سلوا که دو سال از او کوچک تر بود هم قد او شده بود، چه قدر فخر می فروخت. او معتقد بود خودش و صبیحه، با چشم های تیله ای سبزرنگش، دو رشته از یک دوک هستند و نوه اش باید باریک و بلند باشد. وقتی قد صبیحه را اندازه می گرفت به او تشر می زد «شیر به اندازه کافی نمی‎ خوری. ببین سلوا داره قدش بلندتر و بلندتر می شه. اگه مواظب نباشی، قدکوتاه می مونی.» صبیحه شنیده بود که مادرش از مادربزرگ خواسته بود مراعات او را بکند. «لطفا این جوری بهش نگو. داری بی خودی به صبیحه طفلک فشار می آری.»
«عمدا این کارو می کنم تا تشویق بشه لبنیات بیشتر بخوره.»
«مادرجان، به این سادگی که نیست. ژن ژنه. سلوا به پدربزرگ من رفته. صبیحه نه. کار زیادی نمی شه براش کرد.»
«ای خدا! چه جوری این حرفو می زنی؟ می خوای دخترت قدکوتاه بمونه؟»
«اون خیلی قدکوتاه نیست. این قد برای سن اون عادیه. اون یکیه که نردبون رفته هوا.»
«قدبلندی چیز محشریه. هم برای زنا هم مردا خوبه. به نظر من که خیلی مهمه.»
«به نظر من برای زنا خیلی خوب نیست. زنا باید ریزنقش باشن. بعدم مگه خودت همیشه نمی گی چیزای خوب تو بسته های کوچیک می آن؟»
صبیحه این مکالمه را شنید اما برای فهم نکته این ضرب المثل هنوز کوچک بود. او دختر زیبای پدر بود و سلوا دختر باهوشش. فاضل رشات پاشا سعی می کرد تمایلش به سمت سلوا را پنهان کند، اما چندان موفق نبود. هرکس در چشم هایش دقیق می شد، نگاه تحسین آمیزش به سلوا را می دید. چشم های سبز و درشت صبیحه و مژه های بلندش که به مادرش رفته بود، دل پدر را نمی برد. صبیحه هم خوب می دانست که پدرش به مغز اهمیت بیشتری می دهد تا زیبایی. چهره او زیباتر بود، اما اهمیتی نداشت. باز هم در مقایسه با خواهرش آنچه به چشم می آمد، قد کوتاهش بود. با این فکرها صورتش را در بالش فرو برد و اشک ریخت.
سلوا در سکوت به زیبایی خواهرش خیره مانده بود، بی خبر از این که صبیحه سعی می کرد ماجرا را به سمتی ببرد که احیانا رقابتی بر سر مجید شکل نگیرد. و البته از این بابت عذاب وجدان داشت.
«رافو واقعا جنتلمنه و خب خیلی هم خوش تیپه. فکر نکنم ایرادی داشته باشه یه مدت دوست باشید.»
«واقعا این طوری فکر می کنی؟»
«آره چرا که نه؟ چرا به رقص آخر دوره دعوتش نمی کنی؟»
«شوخیت گرفته؟ اجازه نمی دن که.»
«من می تونم باهات بیام.»
سلوا هیجان زده خود را در آغوش خواهرش انداخت و او را غرق بوسه کرد.
«نمی دونستم رافو رو جدی گرفتی. چرا قبلا چیزی نگفتی؟»
«خب حالا که گفتم.»
سلوا با چشم های قهوه ای درشتش به خواهرش خیره شد و با خود فکر کرد چه طور یک باره نظرش عوض شده؟
صبیحه هم در فکر بود. اگر مجید می فهمید خواهر او با یک پسر یهودی دوست شده چه می شد؟
نباید برایش اهمیتی می داشت. به هرحال او در فرانسه تحصیل کرده بود و روشنفکر بود. چرا باید از ارتباط خواهر او با یک یهودی ناراحت می شد؟ بهتر از این بود که هیچ رابطه ای نداشته باشد. اما گذشته از این اگر قد بلند، چشم های تیره و افکار جسورانه سلوا دل مجید را می برد چه؟
«خب پس بیا برای چای دعوت شون کنیم. تو روی رافو تمرکز کن و منم مجید.»
سلوا از ذوق دست هایش را به هم کوبید.
هفته بعد همان موقع، همه وسط مهمانی چای بودند. هم کلاسی های سلوا نمایش شان را تمرین کردند و بعد گرامافون را روشن کرده و مشغول رقص فوکس ترات شدند.
روز بعد لمان خانم نمی توانست جلوی خود را بگیرد و از دختر بزرگش در مورد رافو نپرسد. «دیدی سلوا چه جوری به اون پسر یهودی نگاه می کرد؟ هربار که پسره حرف می زد، با ولع بهش خیره می شد.»
«اون یه مرد جوون مودبه. تا جایی که من می دونم از این پسرای ترک ازخودراضی خیلی جنتلمن تره.»
«آلفانداری ها خانواده قدیمی و اصیلی هستن. از طایفه پزشکای سلطنتی ان. باسواد و حرفه ای. ولی خب سلوا رو که می شناسی. کله شق و غیرقابل پیش بینیه. حرف حرف خودشه.»
«آره ولی رافائل جرات نمی کنه قضیه رو جدی تر بگیره. نگران نباش. بعدم من که هستم، هرچی بشه، بهت می گم.»
قول صبیحه او را کمی آرام کرد. بعد از این مهمانی چای، همان گروه دوستان با هم کنسرت و پیک نیک هم رفتند و لمان خانم هر بار کالفا را به عنوان نگهبان همراه شان می فرستاد.
صبیحه و مجید نامزد شدند و قرار شد به زودی ازدواج کنند. اما لمان خانم طبق سنت اصرار داشت که هرجا می روند سلوا همراه شان باشد. صبیحه هم از این سنت به نفع خودش استفاده می کرد. سه تایی از خانه خارج می شدند و به جایی که از قبل با رافو قرار گذاشته بودند می رفتند. از آن جا دو زوج از هم جدا می شدند و سر ساعت مقرر به خانه برمی گشتند. صبیحه زمانی فهمید این کار اشتباه است که دیگر دیر شده بود.
هجده ماه بعد صبیحه و مجید ازدواج کردند. بعد از یک مراسم ازدواج مجلل به آنکارا نقل مکان کردند تا مجید در پست خود در وزارت امور خارجه مشغول شود.
سلوا وارد دانشگاه شد و رشته ادبیات را انتخاب کرد، رافو اما تصمیم گرفت راه خانواده اش را ادامه دهد و داروسازی بخواند. رافو اغلب بعد از کلاس ها، سلوا را از در دانشگاه سوار می کرد یا اگر وقت داشت همراه او در کلاس ها شرکت می کرد تا بیشتر کنارش باشد. بعضی از همکلاسی ها از این رابطه ناراضی بودند و گاهی با رافو وارد دعوا می شدند چون می دیدند که او جرات کرده با یک دختر مسلمان وارد رابطه شود. سلوا را هم سرزنش می کردند «نتونستی تو کل استانبول یکی هم مذهب خودت پیدا کنی؟» یا حتی متعصب ترها می گفتند اگر خانواده اش بودند، او را می کشتند!
سلوا مقابل شان می ایستاد «واقعا به این عقاید متحجرانه افتخار می کنید؟ تو چه جور مسلمونی هستی که می تونی یه نفرو بکشی؟»
آزارها و اهانت ها آن قدر تشدید شد و ادامه پیدا کرد که رافو دو سال بعد از شروع تحصیلاتش، دانشگاه را رها کرد. سلوا غصه می خورد چون رافو به خاطر او رفته بود. از درس خواندن افتاد و آن قدر از کلاس هایش غیبت کرد تا بالاخره خودش هم با دانشگاه خداحافظی کرد. توضیح این ماجراها برای پدرش فوق العاده دشوار بود.
قصه عشق پسر آلفانداری و دختر کوچک فاضل رشات پاشا کم کم فامیل را پر کرد. لمان خانم که به گوشش رسیده بود سعی می کرد این موضوع را از شوهرش مخفی نگه دارد. نه رافو اجازه داشت به خانه بیاید و نه سلوا می توانست تنها بیرون برود. او وقتش را با نواختن پیانو، خواندن کتاب و نامه نوشتن برای خواهرش در آنکارا می گذارند. تنها کسانی که می دید، دوستان نزدیک خانوادگی یا اقوام بودند.
فاضل رشات پاشا از سخت گیری همسرش نسبت به سلوا راضی نبود. به نظرش بیش از حد او را کنترل می کند. درنهایت پیشنهاد داد او را به بهانه کمک به صبیحه در نگه داری نوزاد نورسیده به آنکارا بفرستند. لمان خانم هم به این امید که دخترش آن جا مرد مناسبی پیدا کند موافقت کرد.
صبیحه که نامه های متعددی در این مورد از مادرش دریافت کرده بود، سلوا را به هرکسی که می شناخت معرفی می کرد. مهمانی ترتیب می داد و هرجا هم دعوت می شدند سلوا را می برد. مردان جوان زیادی توجه سلوا را به خود جلب کردند اما هیچ کدام نتوانستند او را تحت تاثیر قرار دهند. همه را در آنکارا جا گذاشت و به خانه برگشت.
لمان خانم این بار اصرار کرد سلوا مدتی پیش دایی اش در قبرس بماند. زن بیچاره امیدوار بود با دور کردن او آتش درونش را خاموش کند و به حرف های مردم پایان دهد. اما همه این تلاش ها بی نتیجه ماند. نامه نگاری های سلوا با رافو شعله درونش را زنده نگه داشته بود.
فاضل رشات پاشا هم ناگزیر خبردار شد و البته به شدت خشمگین.
«چیزایی که می شنوم درسته؟ بگو که همش شایعه ست، بگو مزخرفات ذهنای مریض مردمه...»
«کاش می تونستم بگم پدر، ولی من رافو آلفانداری رو با تمام وجود دوست دارم و اگه اجازه بدی می خوام باهاش ازدواج کنم.»
«هرگز! مگه از روی جنازه م رد شی! واقعا همچین انتظاری ازم داری؟ می خوای ارزش های خونواده رو زیر پا پذاری و ما رو انگشت نمای مردم کنی؟ این همه زحمتت رو کشیدم و فرستادمت مدرسه‎های خارجی که این جوری مزدمو بدی؟»
«فکر می کردم تحصیلات برای اینه که آدم افق های ذهنش بازتر شه و آزاد فکر کنه.»
«تو و خواهرت رو گذاشتم درس بخونید که یه روز بهم نوه های خوب بدید، نه این که با من سر جنگ بردارید.»
«من هیچ سر جنگی با شما ندارم؛ فقط شریک زندگیمو انتخاب کردم. ازتون که نخواستم یه آدم بی اخلاق و بی ارزش رو به عنوان داماد قبول کنید. تنها مشکل شما اینه که اون مسلمون نیست. مگه خود شما بارها به ما نگفتید که همه باید تو انتخاب دین آزاد باشن و همه عقاید محترم هستن؟»
این موقعیت پاشا را آن قدر خشمگین کرده بود که مستاصل ماند؛ واکنشی که می خواست نشان دهد با منش یک اشراف زاده سازگار نبود. صبر کرد تا سلوا اتاق را ترک کند و بعد تک تک ظرف های کریستال و آینه های اطرافش را خرد کرد.
لمان خانم از صبیحه خواسته بود از آنکارا بیاید تا پدر را آرام و خواهر را منصرف کند. مادر و دختر روزهای متمادی تلاش کردند سلوا را سر عقل بیاورند. لمان خانم شب ها نمی خوابید؛ ساعت ها از این اتاق به آن اتاق قدم می زد و خودخوری می کرد. آخه چه جوری به این روز افتادیم؟ چه جوری اجازه دادم این پسره به خونه م رفت و آمد کنه؟ چه طور نفهمیدم چه بلایی داره سرم می آد؟
صبیحه با دیدن عذاب مادرش احساس گناه می کرد اما قدرت گفتن حقیقت را به او نداشت. کافی بود بگوید «تقصیر تو نیست؛ همه ش گردن منه. من از رافو استفاده کردم تا سلوا رو از سر راه خودم بردارم.» همین چند کلمه می توانست تب و تاب او را کمی آرام کند. حتی آرزو کرد کاتولیک می بود تا پیش کشیش اعتراف می کرد و هر مجازاتی که تعیین می کرد می پذیرفت. دست کم از سنگینی این راز درون سینه اش خلاص می شد.
حرف زدن با سلوا به نتیجه ای نرسید و صبیحه به سراغ پدر رفت. پدری که از انتخاب همسر او بسیار راضی بود و مجید را داماد ایده آلی می دانست، اما عذاب وجدان صبیحه هرگز فرصت خوشحالی و غرور از این رضایت پدر را به او نمی داد.
فاضل رشات پاشا حس می کرد در حقش خیانت شده. او دخترانش را برای دنیای مدرن تربیت کرده بود؛ درست همان طور که اگر پسر می بودند، تربیت می کرد- همان طور که جمهوری جدید انتظار داشت. تحصیلات خوبی کرده بودند، چندین زبان می دانستند و می توانستند نقش فعالی در جامعه بازی کنند. اما حالا که به آن دو نگاه می کرد، تصویر دیگری می دید. پدری با آن همه آرزوهای بزرگ، به کجا رسیده بود؟ دختر بزرگش که درست مثل زمان های قدیم، قبل از نوزده سالگی ازدواج کرده بود. دختر کوچک تر- همان دختر عاقل، باهوش، ساکت و با شخصیت جذاب- هم که به بی رحمانه ترین شکل ممکن به او خیانت کرده بود. همه چیز برایش یک کابوس می نمود. بدتر از همه این که سلوا در بحث از آن توصیه های پدرانه بر ضد او استفاده می کرد.
آخر به این نتیجه رسید که اشتباه کرده؛ تنها کاری که یک افسر و نجیب زاده باید در این شرایط انجام می داد این بود که از جانش مایه بگذارد. مطمئن بود سلوا اگر پای جان پدرش در میان باشد، به حماقت خود پی برده و پشیمان می شود.
سلوا در یادداشتی برای پدرش نوشت که بدون رضایت خانواده با رافو ازدواج نمی کند اما او را رها هم نخواهد کرد. با این حال، پدرش تصمیم خود برای خودکشی را عملی کرد اما کالفا جلوی او را گرفت و در کشمکش قاپیدن تفنگ باعث شد پاشا به شانه خود شلیک کند.
این ماجرا بیش از آن که سلوا را بترساند، آزرد. به خواهرش گفت «زندگی تو این شهر غیرممکن شده. ما می ریم فرانسه. خانواده اونم مخالف ازدواج ما هستن. تو این شرایط چاره دیگه ای نداریم.»
لمان خانم از غرورش گذشت و برای رافو پیغام فرستاد. از او خواست در تصمیمش تجدیدنظر کند. مشکل اصلی دین او بود. اگر مسلمان می شد، شاید می توانستند پاشا را راضی کنند او را به عنوان داماد بپذیرد.
سلوا به رافو فرصت پاسخ به این پیشنهاد ظالمانه را نداد و به خواهرش گفت «ترجیح میدم ازش جدا شم تا این که بخوام دینش رو به خاطر من تغییر بده. شما دیگه چه جور آدمایی هستین؟ اگر قضیه اون طرفی بود چی کار می کردین؟ اگه رافو ازم می خواست به خاطر خانواده ش دینم روو تغییر بدم، چی؟»
بعد از مجید خواستند مداخله کند، شاید این یاغی جوان حرف شوهرخواهر محبوبش را می خواند.
«مجید تو حتما اینو می دونی که یهودیا معتقدن بچه باید مذهب مادرشو دنبال کنه. پس برای اونام خیلی سخته که عروس شون یهودی نباشه. آخ مجید، این همه تکبر از کجا می آد؟ چیزی که باید باعث خوشحالی بشه، تبدیل به کابوس شده.»
«ببین سلوا در مورد تفاوت مذهبا می شه تا صبح حرف زد، فعلا بیا سعی کنیم این مساله رو حل کنیم. چرا در مورد مسلمون شدن رافو این قدر لجاجت می کنی؟ ایرادش چیه؟»
«همه ش ایراده مجید؛ وقتی به هم علاقه مند شدیم پیشینه و مذهب همدیگه رو دقیق می دونستیم. هرکس حق داره عقیده خودشو داشته باشه. اگه اون ازم بخواد مذهبمو تغییر بدم قطعا دلخور و عصبانی می شم، پس منم همچین چیزی ازش نمی خوام! از طرف من از پدرم معذرت خواهی کن.»
«خودت ازش عذرخواهی کن. یه بار دیگه امتحان کن. باهاش حرف بزن.»
«نمی خواد منو ببینه.»
لمان خانم که بین شوهر یک دنده و دختر یک دنده ترش گیر کرده بود، بغضش ترکید و رو به مجید گفت «بذار بره با یهودیه ازدواج کنه! دیگه ننگ معشوقه بودن دخترمونو نمی تونیم تحمل کنیم.»
سلوا و رافو سپتامبر همان سال در دفترخانه بی اوغلوی استانبول با حضور دو شاهد و چند دوست ازدواج کردند. مهمانان بعد از مراسم، در هتل پرا پالاس شام خوردند و زوج جدید صبح فردا با قطار به سمت پاریس حرکت کردند. هیچ یک از اعضای خانواده رافو برای بدرقه نیامدند اما لمان خانم و صبیحه برای خداحافظی روی سکو ایستاده بودند. قطار که به راه افتاد برای سلوا، و نه برای رافو، دست تکان دادند. سلوا هم با چهره ای آرام که طوفان درونش را می‎ پوشاند، دست تکان داد. دست های سه زن آن قدر در هوا تکان خورد تا قطار روی ریل محو شد.
در راه خانه صبیحه انگار که چاقو خورده باشد، درد ناگهانی شدیدی حس کرد. خواهری که تمام آن سال ها به او حسادت کرده بود، حالا میان دود سیاه رنگ قطار ناپدید شده بود. دیگر رقابتی در کار نبود، سلوا صدها کیلومتر دور شده بود و محبت پدر و مادر و تحسین همسرش حالا تمام و کمال به او می رسید؛. اما به جای رهایی و آرامش، غم وجودش را فراگرفته بود.
یک ماه بعد صبیحه دوباره به استانبول برگشت. لمان خانم دچار حمله آسم شده و فشار خونش به شدت بالا رفته بود. از روزی که سلوا رفته بود، پدر و مادر مدام مریض بودند. انگار جسم شان هم از هم فروپاشیده بود. یک روز فشار خون، یک روز درد قفسه سینه، فردایش روماتیسم؛ مریضی پشت مریضی. هر بار مشکلی پیش می آمد، صبیحه از آنکارا می رسید و تا زمان خوب شدن آن ها می ماند.
وقتی به آنکارا برمی گشت، کلاه پرستاری از سر برمی داشت و دوباره در نقش همسر دیپلمات فرو می رفت. مهمانی های شام، دورهمی های شبانه و مراسمات مختلفی که اوایل از آن ها لذت می برد و برای شان لباس انتخاب می کرد، حالا تبدیل به وظایفی ناخوش آیند شده بودند. در همه آن ها شرکت می کرد اما دیگر از حضور در جمع لذت نمی برد. همیشه از غصه و احساس گناه پر بود؛ او بود که برای رسیدن به هدف خود این همه درد و رنج به خانواده تحمیل کرده بود. هرازگاهی در موردش با مجید حرف می زد، او هم همیشه می گفت که تقصیر صبیحه نبوده و خواهر یک دنده اش در هر صورت تغییر عقیده نمی داده. معلوم بود که چندان حوصله این ماجرا را ندارد. اتفاقی بود که افتاده و تمام شده؛ باز کردن زخم های کهنه چه فایده ای داشت؟

آنکارا

صبیحه در آنکارا از بین مادران همکلاسی های دخترش چند دوست پیدا کرده بود. همسران همکاران مجید هم بودند که بیشترشان مثل او در استانبول بزرگ شده بودند. آن ها اغلب دور هم جمع می شدند و بریج بازی می کردند. درواقع صبیحه گروه بریج خودش را داشت. اما از وقتی سلوا ازدواج کرده و به پاریس رفته بود، بیشتر ترجیح می داد در خانه بماند و کتاب بخواند یا پیانو بزند. می ترسید اگر در جمع حضور یابد، موضوع صحبت به سلوا بکشد؛ نمی خواست با سوالات آن ها روبه رو شود.
لمان خانم با وجود بیماری ها و ناراحتی های مختلف، بهتر توانسته بود با این حرف و حدیث ها برخورد کند. هربار که حرف سلوا در جمعی پیش می آمد، می گفت «دخترمون رفته دنبال زندگی خودش، گرچه ما راضی نبودیم. از هم جداییم ولی همیشه به یادش ایم و براش دعا می کنیم. حرف دیگه ای در این مورد نمی مونه.»
صبیحه با خود فکر می کرد «گفتنش برای تو راحته مامان، تو تقصیری نداری که بخوای عذاب وجدان بگیری.»
بهترین و مورد اعتمادترین دوست صبیحه در آنکارا یکی از کارمندان جوان مجید به نام تارِک آریجا بود. او در مالاتیا در شرق آناتولی به دنیا آمده و ابتدایی و راهنمایی را هم آن جا خوانده بود و بعد در سیواس به دبیرستان فرانسوی رفته بود، بنابراین زمینه خوبی برای ورود به مدرسه علوم سیاسی استانبول داشت. نمرات عالی او درنهایت او را وارد وزارت خانه کرد. او بسیار باهوش و مشتاق یادگیری بود و به سرعت ترفیع درجه می گرفت. تنها مشکل او ضعف در زبان های خارجی بود که با شرکت در کلاس های فرانسه آخر هفته ها سعی در جبران آن داشت. از مجید شنیده بود که صبیحه فرانسوی روان صحبت می کند و از او کمک خواسته بود، صبیحه هم با کمال میل پذیرفته بود. عصرها اگر وقت آزاد داشت به خانه می آمد و تا وقت شام با هم فرانسه حرف می زدند. سلوا مجله های فرانسوی برای خواهرش می فرستاد و او هم آن ها را به تارِک می داد و در حل جداول فرانسه به او کمک می کرد. صبیحه با این دوست جوان صادق، آرام و باهوش احساس نزدیکی می کرد. قلب تارِک از کوچک ترین تعصب و کینه توزی خالی بود، تا جایی که صبیحه را به یاد سلوا می انداخت. یک روز جرات پیدا کرد و ماجرای خواهرش را برای او تعریف کرد؛ درددلی که روحش را کمی سبک کرد و ذهنش را از باری سنگین رهانید. شاید دلیل افسردگی اش همین تلاش برای پنهان نگه داشتن موضوع بود. فقط کاش مجید اجازه می داد بیشتر در این مورد حرف بزند. البته او هم سعی داشت از ناراحتی بیشتر همسرش جلوگیری کند اما متوجه نبود که او نیاز دارد سد جلوی احساساتش را بشکند، گریه کند، فریاد بزند و همه فشار و غصه درونش را بیرون بریزد. حالا که شنونده خوب و مورد اعتمادی مثل تارِک پیدا کرده بود، احساس آرامش می کرد. او درد صبیحه را عمیقا می فهمید. سوالات آزاردهنده نمی پرسید و فقط گوش می داد. هرگز هم با مجید در این مورد صحبت نکرد؛ موضوع مثل رازی بین آن دو باقی ماند.

ماموریت آن سوی آب

مجید وارد اتاق جلسه در طبقه همکف وزارت خارجه شد و همکارانش را مشغول صحبت دید. وزیر امور خارجه هم کمی بعد به آن ها ملحق شده و جلسه رسما شروع شد.
مدتی بود که انگلیس به ترکیه فشار می آورد که با ایتالیا اعلان جنگ کرده و با یوگسلاوی و یونان خط مقدم بسازد. رییس جمهور اینونو هم مدام تلاش می کرد از ورود به درگیری پرهیز کند. حالا انگلیس اطلاعیه دیگری فرستاده بود و از ترکیه خواسته بود رسما و عموما اعلام کند که اگر آلمان به بلغارستان حمله کند، آن را حمله به خاک خود تلقی خواهد کرد. علاوه بر این، خواسته بود ترکیه به چند جزیره یونانی نیرو بفرستد تا جلوی حمله آلمان را بگیرد.
بعد از خواندن پیام، افراد پشت میز شروع به اظهارنظر کردند.
وزیر امور خارجه گفت «رییس جمهور با هیچ کدومش موافقت نمی کنن و منم نظرم همینه. این اقدامات، حتی با نیت خوب، باعث برداشت غلط می شه.»
یکی از اعضا گفت «ولی قربان ما برای حمله یا تصرف جزیره ها نیرو نمی فرستیم، ما می خوایم در برابر آلمان از اونا محافظت کنیم.»
وزیر امور خارجه حرفش را قطع کرد «می دونم که رییس جمهور نمی خواد کوچک ترین اصطکاکی با یونان پیدا کنه. نیت ما خوبه ولی یونان احتمالا جور دیگه ای برداشت می کنه. تو این اوضاع پرآشوب نباید با همسایه هامون مشکل پیدا کنیم. وقتی هیتلر به بالکان حمله کرد، ترکیه و یونان تونستن دوستانه ترین رابطه رو تو تاریخ روابط شون با هم شکل بدن. این تحت هیچ شرایطی نباید لطمه بخوره.»
مجید گفت «یه موضوع دیگه هم هست که باید در نظر بگیریم. اگه به یونان نیرو بفرستیم، هیتلر فورا به ما حمله می کنه. در اون صورت چه جوری می خوایم از خودمون دفاع کنیم؟ متحدامون حتی اون مقدار سلاحی که قولشو داده بودن تامین نکردن.»
وزیر خارجه اضافه کرد «و فکر نمی کنم هرگز هم این کارو بکنن.»
انگلیس توافقی با یونان امضا کرده و تعهد داده بود در صورت مورد حمله قرار گرفتن این کشور از آن دفاع کند، اما وقتی ایتالیا حمله کرد، تمام کاری که انجام داد فرستادن دو اسکادران هواپیما بود.
نخست وزیر ادامه داد «تو پاریس باهاشون توافق نامه امضا کردیم ولی همون طور که مجید گفت تا حالا چیزی ازش نصیب مون نشده. نتونستن هیچ کدوم از مهماتی که وعده داده بودن تامین کنن.»
مجید رو به وزیر خارجه گفت «با وجود این که شما به اهمیتِ داشتن ارتش مجهز تو ترکیه برای جلوگیری از حملات به بالکان تاکید داشتین قربان.»
و پاسخ او این بود که «به توافق عمل نکردن چون نمی تونستن، نه این که نخواستن. شاید این برامون یه موهبت پنهانه. حالا که مهمات به مون ندادن، ما هم مجبور نیستیم به توافق پایبند بمونیم.»
مجید لزومی ندید خوشحالی خود را از شنیدن این حرف پنهان کند و البته رضایت را در چشم بقیه اعضا هم می شد دید. با لبخند گفت «به قول معروف در ناامیدی بسی امید است.»
اینونو حالا دلیل خوبی برای وارد نشدن به جنگ داشت. انگار این بار شانس با او یار بود. اگر ایتالیا به یونان حمله می کرد، عملا جنگ به بیخ گوش ترکیه می رسید. وقتی ترکیه سلاح کافی برای دفاع از خود نداشت، فایده طرفداری از انگلیس چه بود؟
بعد از ساعت ها بحث، وزیر بالاخره پیش نویس پاسخ به انگلیس را آماده کرد. مجید آن را گرفت و در را برای خروج وزیر باز کرد.
«به محض این که آماده بشه، می آرم خدمت تون.»
وزیر رو به دبیرکل گفت «من تو دفترمم. یادمون نره کارهای مهم دیگه هم داریم، مثلا نیروی ارسالی به پاریس. می دونید که اونجا شدیدا به پرسنل نیاز دارن. نباید ناامیدشون کنیم.»
مجید صبح خیلی زود به خانه رسید. در همان اتاق نشیمن لباس هایش را درآورد و روی مبل دراز کشید تا صبیحه را بیدار نکند. آن قدر خسته بود که خیلی زود به خواب سنگینی فرورفت. کابوس ها انگار کسی صدای شان کرده باشد، هجوم آوردند؛ آن جلسات طولانی شبانه در خواب هم رهایش نمی کردند. خواب دید آلمان به آنکارا حمله کرده و سربازان آلمانی همسر و دخترش را کشان کشان سوار قطار می کنند تا به اردوگاه های کار اجباری ببرند و او نومیدانه به دنبال قطار می دود.

صبح روز بعد مجید تارِک را در دفتر دید. هردو هنوز خسته بودند. «تارِک برای آخر هفته برنامه ای داری؟»
«یک شنبه بین ساعت نه تا دوازده کلاس فرانسه دارم. اما بعدش آزادم.»
«برنامه ای نریز. به خالد هم می گم اگه وقت داره همگی تو رستوران روباز چیفتلیک ناهار بخوریم، البته اگه هوا خوب باشه. بعدم می تونیم بریم خونه بریج بازی کنیم. چه طوره؟»
«خیلی خوبه. صبیحه خانم چه طوره؟»
«خوبه، خوبه. یعنی نه خوبه نه بد. هیچ وقت نتونستم بفهمم چی زن ها رو... ولش کن، بی خیال. یک شنبه رو یادت نره. اگه بیای صبیحه حتما خیلی خوشحال می شه.»
مجید جلسه طولانی دیگری در پیش داشت. فایل ها را از دفترش برداشت، زیر بغل زد و با سرعت به راه افتاد. تلفن زنگ خورد و تارِک گوشی را برداشت. «بله... بله قربان... بله... بله... البته که می تونم... فورا می آم اون جا قربان.» تارِک دکمه کتش را با دستپاچگی بست و به منشی گفت که دبیرکل می خواهد او را ببیند. «اگه کسی زنگ زد بگو... ولش کن، مهم نیست، خودم زود برمی گردم.»
خانم منشی همان طور که تارِک از اتاق بیرون می رفت، گفت «امیدوارم مساله جدی نباشه.» و با خود فکر کرد چرا رییس خواسته تارِک را ببیند، نه مجید را؟
نیم ساعت بعد تارِک با همان چهره حیرت زده به دفتر برگشت. یک ساعت بعد که مجید برگشت، او در حال جمع کردن وسایلش از روی میز بود.
«هروقت کارت تموم شد، می تونیم بریم ناهار بخوریم. تحولات جالبی اتفاق افتاده می خوام در موردش حرف بزنیم.»
تارِک شتاب زده فایل های کشو را جابه جا کرد. «منم می خوام یه چیزی بگم.»
«جدا؟»
«بابت رفرنس خوبی که روی فایلم نوشتی ممنونم.»
«جریان چیه؟»
«امروز ازش خبردار شدم.»
«اما اینا باید خیلی محرمانه بمونن.»
«خب آره. من فقط یه ایده کلی ازش گرفتم، اما می دونم که چیزای خیلی مثبتی برام نوشتی.»
«کی بهت گفت؟»
«دبیرکل»
«باورم نمی شه!»
«موقع ناهار همه چیزو تعریف می کنم. اما از همین الان باید دنبال کس دیگه ای برای بازی بریج یک شنبه باشید.»
«ای بابا، نمی فهمم چی داری می گی!»
«من یک شنبه آنکارا نیستم.»
«انشالله که مساله خاصی نیست؛ کسی از خانواده ات که مریض نشده...»
«نه، نه خدا رو شکر.»
«صبیحه از همه بیشتر ناراحت می شه که نمی آی.»
گفت وگو همچنان که از پله ها پایین می رفتند، ادامه پیدا کرد.
«صبیحه خانم وقتی بفهمه کجا قراره برم، خیلی خوشحال می شه.»
مجید ناگهان ایستاد و مستقیم به چشم های تارِک نگاه کرد. «نکنه داری ازدواج می کنی؟»
«یه پست خارج از کشور گرفتم، مجید. به عنوان دبیر دوم تو پاریس انتخاب شدم.»
«آهان، اون!»
«پس می دونستی!»
«می دونستم در حال بررسیه. شکی نبود که تو از پسش برمی آی، مشکل فقط زبان بود. وزیر خارجه ازم در مورد فرانسه خوندنت پرسید، منم بهش گفتم آخر هفته ها کلاس می ری و با صبیحه هم مکالمه تمرین می کنی.»
«آره، اینم بهم گفت. گفت همه چی مرتبه و اون جا هم می تونم زبانم رو بهتر کنم.»
«حتما همین طوره. تو شایسته ترین آدم وزارتخونه ای رفیق. برات خیلی خوشحالم ولی منطقه اشغالی خیلی خطرناکه.»
«آره، برای همین کسی که مجرد باشه ترجیح میدن.»
مجید دستش را روی شانه تارک گذاشت «تبریک می گم، مطمئنم خیلی موفق می شی. صبیحه هم خوشحال می شه و هم دلتنگ. تو براش دوست خیلی خوبی بودی. کی قراره بری؟»
«دیگه هرچه زودتر باید آماده شم. می خواستم برم مالاتیا سری به خانواده بزنم اما فکر نکنم بشه. نمی دونم کی دوباره می بینمشون. باید با صبیحه خانم هم خداحافظی کنم. شاید بخوان چیزی برای خواهرشون ببرم.»
مجید از این که صبیحه رازی که از همه در آنکارا پنهان کرده بود به تارک گفته تعجب کرد اما چیزی بروز نداد. «بیا می خوام برای ناهار خداحافظی ببرمت رستوران کارپیچ.»
«ممنونم.» غافلگیری و هیجان اولیه تارک کم کم جایش را به نوعی نگرانی غرورآمیز می داد.

صبیحه در مورد اعزام تارک به فرانسه احساسات متناقضی داشت. از طرفی دوست نزدیک و مورد اعتمادش را از دست می داد و از طرف دیگر امیدوار بود حضور تارک در پاریس نفعی برای سلوا داشته باشد. اگر اتفاقی می افتاد، سلوا و بچه می توانستند به سفارت پناهنده شوند. اگر لازم می شد، تارک می توانست به رافو هم کمک کند. مجید در دیدار خداحافظی به این موضوع اشاره کرد که تارک عازم پاریس است در حالی که سلوا و خانواده اش در مارسی زندگی می‎کنند.
«جای نگرانی نیست، مطمئنم می تونم باهاشون تماس بگیرم. به محض این که برسم پاریس به شون تلفن می کنم.»
وقتی صبیحه برای درست کردن چای به آشپرخانه رفت، مجید با لحنی نگران به تارک هشدار داد. «مواظب باش، این قضیه خیلی حساسه. خودتو تو دردسر ننداز. تو یک دیپلمات ترکی و وظایفت در اولویت اند. نباید موقعیت خودتو به خاطر رافو و سلوا به خطر بندازی.»
رفتن تارک صبیحه را به گریه انداخت. «دلم برات تنگ می شه، دوست خیلی عزیزی رو از دست می دم...»
«از دست که نمی دین. انشالله ماموریتم که تموم شد همدیگه رو می بینیم. اگه اونجا بالاخره بتونم فرانسوی رو خوب حرف بزنم، همه ش به خاطر کمک های شماست صبیحه خانم.»
به آرامی دست صبیحه را بوسید و جلوی خودش را گرفت که پیشانی خود را، چنان که در خانواده شان مرسوم بود، لمس نکند. چه کسی می دانست این اولین بار است که او دست زنی را بدون لمس پیشانی خود می بوسد؟ چیزی که واقعا می خواست، فشردن دست صبیحه در دستش از ته دل بود. کاش می توانست بازوانش را دور هیکل ظریف او حلقه کند و در عطر موهای بلند طلایی اش نفس بکشد. زن رویاهایش، زنی که می خواست روزی با او ازدواج کند، باید شبیه صبیحه می بود. از راهروی دراز خروجی که می گذشت، چیزی که تا آن روز هرگز نخواسته بود بپذیرد در ذهنش جان گرفت. هرجا که می رفت، ممکن نبود پوست روشن صبیحه و چشم های سبز غمگینش را فراموش کند. او همیشه جای خاصی در قلبش داشت.

تارک که رفت، صبیحه مستقیم به اتاقش برگشت و بی حرکت با چشم های بسته روی تخت دراز کشید. مجید وارد اتاق شد و گفت «من یه پیشنهادی دارم.»
«در مورد شریک بریج برای فردا؟»
«نه عزیزم. راستش فکر کردم تو بیشتر اوقات تنهایی...» صبیحه چشم هایش را باز کرد و سرش را به سمت شوهرش چرخاند.
«چند روز آینده هم سرمون تو دفتر خیلی شلوغه. هیچ وقتی پیدا نمی کنم پیشت باشم. هر روز یه بحران جدید داریم. داشتم فکر می کردم...»
«به چی فکر می کردی؟»
«که پدر و مادرتو دعوت کنیم این جا. حالا که استانبول داره تخلیه می شه، یه مدت پیش ما بمونن. یه تنوعی برای اونا می شه و تو هم دیگه نگرانی نمی کشی.»
صبیحه ناگهان بلند شد و روی تخت نشست. «این عالیه!»
«آره، خیلی خوبه،» با لحنی آمیخته با سرزنش ادامه داد، «تو هم که دیگه کسی رو نداری رازتو بهش بگی.»
«چی؟ منظورت چیه؟»
«برام خیلی جالبه که این جا به هیچ کس در مورد سلوا چیزی نمی گی، اما تارک همه چیزو در موردش می دونست.»
«مجید، اون بهم گوش می داد.»
«احیانا سعی کردی به کس دیگه ای که خوب گوش می ده بگی؟»
«آخه به کی می تونم بگم؟»
«چه می دونم؟ بیرسن، نجلا، حمیرا؟ حداقل هفته ای یک بار می بینیشون. دوست دیگه ای نداری؟ چرا حرف زدن در مورد سلوا آن قدر برات مهمه؟ راستش اصلا نمی فهمم چرا آن قدر خودتو با اون ماجرا شکنجه می دی.»
صبیحه سرزنش آلود جواب داد «هیچ وقت نمی فهمی.»
ته دل احساس غرور کرد؛ سرزنش شوهرش ردی از حسادت مردانه هم داشت.

آنکارا ۱۹۴۱

مجید آن روز صبح قبل از رفتن به صبیحه گفته بود که دیر به خانه برمی گردد. بااین حال، وقتی ساعت از هشت شب گذشت، عذاب وجدان گرفت. با عذرخواهی از اتاق جلسه بیرون آمد، به دفترش برگشت و با تلفن سیاه رنگ روی میز با آن شماره گیر پرسروصدایش، شماره خانه را گرفت.
«امشب باز جلسه داریم. لطفا برای شام منتظر من نباش.»
«وای دوباره؟! نزدیک سه هفته ست که با هم شام نخوردیم. عزیزم کسی اون جا زن و بچه نداره که منتظرش باشن؟»
«محض رضای خدا چی داری می گی؟ ارتش بلغارستان تو یه قدمی ماست و تو به فکر شامی!»
همچنان که گوشی را قطع می کرد، گفت «زن ها همه شون همینن.»
همسرش درست مثل مادرش بود؛ اداره خانه، خواب و خوراک بچه ها، مهمانی شام برای کل فامیل- اولویت های معمول زنان خانه دار منظم. با خود فکر کرد تلاش های آتاتورک برای تبدیل آن ها به زنان امروزی بی نتیجه بوده است؛ واضح است که زنان ما فقط خانه داری و مادری را خوب بلدند. او حتی در مورد همین هم به شک افتاده بود. نکند صبیحه وظایف مادری اش را رها کرده و دخترشان را به پرستار سپرده باشد؟ رفتارش عجیب به نظر می رسید.
اوایل عصبانی بود چون فکر می کرد رفتار صبیحه اعتراض خاموشی است به جلسات کاری بی پایان او که تا صبح روز بعد طول می کشیدند. اما او چه حقی داشت که از این موضوع عصبانی باشد؟ مگر جنگ تقصیر مجید بود؟ مگر او مقصر این جلسات طولانی شبانه بود؟ اگر ترکیه واقعا وارد جنگ می شد چه؟ و اگر جنگ می شد، کدام یک از زنانی که می شناخت دیگر حتی رنگ شوهران شان را می دیدند؟
اما می دانست که رفتار صبیحه فقط از روی خودخواهی نیست. او در آستانه یک فروپاشی عصبی بود. زنی که همیشه عاشق پیک نیک، تماشای اسب سواری در روزهای آفتابی و ورق بازی در روزهای بارانی بود، مدتی بود که دیگر از هیچ چیز لذت نمی برد. مجید اغلب وقتی به خانه می رسید، او خواب بود. اگر به رخت خواب می رفت و او را در آغوش می گرفت، رویش را برمی گرداند. اگر ندرتا پیش می آمد که هم زمان به رخت خواب بروند، صبیحه همیشه بهانه ای می آورد و بلافاصله به خواب فرو می رفت. معلوم بود که مشکلی دارد اما بد وقتی را برای افسردگی انتخاب کرده بود. آخر مجید چه طور می توانست با وجود مشغله کاری بی پایان وقتی برای صبیحه پیدا کند؟ حتی اگر جلسات کاری بعد از نیمه شب تمام می شدند، باز هم باید صبح روز بعد قبل از ساعت هفت خود را به وزارتخانه می رساند.
در دوران پرآشوبی زندگی می کردند. ترکیه در تنگنای بی سابقه ای گرفتار شده بود؛ از یک طرف انگلیس که فقط به فکر منافع خودش بود و اصرار داشت که ترکیه در جنگ از او حمایت کند، از طرفی رفتار تهدیدآمیز آلمان و از سوی دیگر روسیه که دستی آهنین در پوشش مخمل به سمت کشور دراز کرده بود. طمع آن ها به کارس، آرداهان، بسفر و داردانل خواب را از چشم شان ربوده بود. اگر ترکیه طرف بازنده را انتخاب می کرد، روسیه وادارش می‎کرد بهای سنگینی در محل اتصال بسفر و داردانل بپردازد. این کابوس دو سال بود که ادامه داشت.
هزینه بالای انتخاب طرف بازنده در جنگ اول جهانی درس خوبی به رئیس جمهور اینونو داده بود. حاضر بود هرکاری بکند تا بفهمد این بار کدام طرف پیروز میدان است اما هیچ پیش گویی نمی توانست نتیجه جنگ را پیش بینی کند. وزارت خارجه و ستاد ارتش باید خود دست به کار می شدند. همه سناریوهای ممکن طی همان جلسات بی پایان شبانه ترسیم شده، مورد بحث قرار گرفته و ثبت شده بودند.
مجید از این که عضو ستاد ارتش بود به خود افتخار می کرد. هم زمان، از وقتی که ایتالیا به یونان حمله کرده بود، حلقه آتش تنگ تر شده و کارکنان دولت و خانواده های شان روز به روز نگران تر می شدند.
آنکارا پایتخت کشور، برای تابستانی گرم آماده می شد. زمستان های ترکیه بسیار سرد بود و تابستان هایش فوق العاده گرم. پیدا بود تابستانی داغ مثل جهنم در پیش است.
هفته پیش، فرانتس فُن پاپن، سفیر آلمان پیغامی شخصی از هیتلر برای نخست وزیر ترکیه آورده بود و مقامات با نفس های حبس شده در سینه منتظر پایان ملاقات آن دو مانده بودند. مجید محتوای پیغام هیتلر را درست حدس زده بود ظاهر نامه پر از آرزوهای خوب و نیات خیر بود؛ پیشنهاد همه نوع کمک تسلیحاتی برای کنترل قوی تر بسفر و داردانل و قول مستقر نکردن سربازان آلمانی در خاک ترکیه. اما پیام پنهان لابه لای این خطوط چیز دیگری بود؛ این که ترکیه باید تصمیم خود را بگیرد، و اگر طرف آلمان نباشد، پس از پایان جنگ باید تاوان آن را با آبراهه هایش بپردازد.
بعد از آن ملاقات طولانی، اینونو گفت «آلمانی ها از ما می خوان صبرشونو لبریز نکنیم، هروقت بخوان می تونن پشت سر ما با روسیه دست به یکی کنن.» و ادامه داد «انگلیس داره تو یونان می جنگه و تو لیبی هم وضعیتش افتضاحه؛ تو شرایطی نیست که بخواد به ما کمک کنه. برای همین نباید با عصبانی کردن آلمان ریسک کنیم. آقایون! باید راهی پیدا کنیم که تاوان سنگینی براش نپردازیم.»
آن ها به دنبال خریدن زمان بدون دادن جواب بله یا نه بودند- راهی برای خلاص شدن از تهدیدها بدون خشونت.
صبح روز بعد از آن ملاقات طولانی، نخست وزیر سفیر انگلیس را به وزارتخانه دعوت کرد تا وضعیت بغرنج ترکیه را توضیح دهد. کشور در آستانه هولناک ترین روزهایی بود که طی جنگ دوم جهانی تجربه کرده بود. جنگ مثل آتش در جنگل، در همه جهات پیش روی کرده بود و هر دو طرف توقعاتی از ترکیه داشتند.
مجید در دفترش سیگاری روشن کرد، دو سه کام گرفت و قبل از رفتن به اتاق جلسه آن را در زیرسیگاری کریستال روی میز خاموش کرد. نخست وزیر و دبیرکل دیگر آن جا نبودند. دستیارش گفت «رئیس جمهور می خواد ارزیابی های امروز رو ببینه. گزارش ها رو آماده کردم. تو اتاقش منتظره.»
شتابان به دفترش، در بخشی که در عمارت ریاست جمهوری به وزارت خارجه اختصاص یافته بود، برگشت. چند ماه بود که آن جا کار می کردند تا بتوانند فورا به اینونو گزارش داده و از او دستور بگیرند. فایل هایی را که چند ساعت پیش به روز کرده بود از کشو بیرون کشید، نگاهی به آن ها انداخت و راهی شد.
اینونو پشت میز بسیار بزرگی نشسته بود. ساده تر، ریزنقش تر و آزرده تر از همیشه در حال ورق زدن گزارش هایی بود که منشی شخصی اش از مجید گرفته بود. نگاهش به صفحات طوری بود انگار در ذهنش به صدای چند روباه گوش می دهد، اما چیزی نمی گفت. افراد دیگر حاضر پشت میز هم ساکت بودند.
ناگهان پرسید «امروز رادیو گوش دادید؟»
«بله قربان. همکاران ما همه ایستگاه های رادیویی اروپایی رو گوش می کنن. یه کم پیش، گزارش مون رو به دبیرکل دادم. یه لحظه هم استراحت ندارن قربان. الانم رادیوی بلغارستان رو گوش می دن و هر نیم ساعت گزارش می نویسن.»
عضو جوان دیگری گفت «نماینده هامون تو بلغارستان، هر روز به مون خبر می دن. اما هنوز معلوم نیست هیتلر به سمت جنوب حرکت می کنه یا می ره شمال که به روسیه حمله کنه.»
نخست وزیر ادامه داد «به لطف شما تونستیم مطمئن بشیم که این آتیش دامن ما رو نمی گیره. حالا با خیال راحت می تونین برین یالُوا. هر لحظه در جریان تغییرات قرارتون می دیم.»
مجید زمزمه زیر لب اینونو را شنید «کاش می دونستم آلمانی ها کدوم طرف می رن. آخ! کاشکی می دونستم!»
آلمان با بلغارستان به توافقی رسیده بود که براساس آن آلمان ها همسایه ترکیه شده بودند. اینونو از این که نمی توانست حرکت بعدی هیتلر را پیش بینی کند وحشت زده بود. او با تسلیحات مدرن و ارتش قدرتمندش درست آن طرف مرز بود. ممکن بود بخواهد از طریق ترکیه وارد مصر شود. یا به سمت قفقاز حرکت کند. هیچ کس حتی نزدیک ترین افراد به او نمی دانستند هدف بعدی او کجاست، بنابراین ترکیه باید برای هر اتفاقی آماده می بود. بدترین سناریو این بود که آلمان با روسیه به توافق برسد. و این برای ترکیه فاجعه بود.
مجید صبر کرد تا همه گزارش ها را بخوانند و سپس با دبیرکل به اتاق جلسه برگشت. یک جلسه طولانی دیگر با کلی گزارش برای خواندن، ارزیابی، نتیجه گیری و ارائه به اینونو در پیش بود. چند ساعت بعد، او در راه برگشت به خانه نگران بود. دولت برای اجتناب از آتشی که شعله هایش جهان را فراگرفته بود، بهای سنگینی می داد.
در خانه، زنان یک صدا درست مثل گروه کُر در حال شکایت از افزایش قیمت ها بودند. اگر کارکنان دولت در آنکارا تا این حد تحت فشار بودند، چه بر سر خانواده‎های فقیر آناتولی آمده بود؟ دولت برای حمایت از کارکنان خود کالاهای ضروری مانند منسوجات، کفش و شکر را با قیمت های پایین عرضه می کرد. برای پیش گیری از ایجاد بازار سیاه و احتکار هم از سیستم جیره بندی و مهرزدن کارت شناسایی افراد استفاده می شد. با این حال، باز هم بازار سیاه شکل گرفت. افراد سودجو و فرصت طلب با فروش کالا از پشت کامیون پولدار شدند. مردم عصبانی و درمانده بودند؛ چون کالاهای ضروری یا نایاب بودند یا گران قیمت و تنها چیزی که برای خوردن داشتند نان و غلات بود. دغدغه اصلی رئیس جمهور، چیزی معادل مساله مرگ و زندگی بود. او می خواست از ورود کشورش به جنگ جلوگیری کند بنابراین رساندن شکایات مردم به گوشش در این شرایط بیهوده بود. برای کسی مثل او که شخصا جهنم جنگ را تجربه کرده بود، هرچیزی جز پیش گیری از جنگ در اولویت دوم قرار داشت.
مجید به شدت خسته بود. اینونو به احتمال زیاد روز بعد به یالُوا می رفت و هفته آینده دیگر جلسات شبانه در کار نبود. می توانست زودتر به خانه برود و موقتا از شکایت های صبیحه در امان باشد.
«تکِ پیک.»
«دوی خشت.»
«رد.»
«رد... ببخشید، ببخشید. چهار پیک.»
زنان جوان از پشت ورق هایی که در دست داشتند به صبیحه نگاه کردند. او سرخ شده بود، و در آن لباس بنفش روشن لاغر و نحیف به نظر می رسید.
حمیرا گفت «امروز حواست سر جاش نیست، چی شده عزیزم؟»
«هیچی. دیشب نخوابیدم. تمرکز ندارم. نمی شه نسرین جای من بازی کنه؟»
«اصلا! بیا چای بخوریم، حالت جا می آد.»
«آخه من باید امروز قبل از ساعت پنج برگردم.»
«چرا؟»
«باید هولیا رو از کلاس باله بردارم.»
«مگه پرستارش نمی ره دنبالش؟»
«امروز کار داره.»
«ای بابا! پرستار چه کار دیگه ای داره؟»
«آخر ماه می خواد برگرده انگلیس، می خواد قبلش خرید کنه.»
«نمی دونستم داره می ره، صبیحه! چرا؟»
«خب، هولیا دیگه دختر بزرگی شده. نیازی به پرستار نداره.»
«اما فکر می کردم به هولیا انگلیسی هم درس می ده.»
«به اندازه کافی یاد گرفته. پدرش می خواد که روی پای خودش وایسه و مستقل باشه.»
همگی ورق ها را روی میز گذاشتند و بلند شدند. صبیحه به سمت اتاقی که چای در آن سرو می شد حرکت کرد. نه به چای میلی داشت و نه به هیچ یک از شیرینی های روی میز. فقط می خواست بیرون برود و هوای تازه بخورد، اما یک فنجان چای برداشت و کمی نوشید تا از سوالات بیش تر فرار کند. بقیه هم درحالی که با موسیقی رادیو خود را به حالت رقص تکان می دادند پشت سر او وارد اتاق شدند. ناگهان موسیقی قطع شد و صدای یک پیغام فوری به گوش رسید.
«خانم ها و آقایان، برنامه را قطع کردیم تا اخباری را در مورد جلسه امروز صبح هیات دولت با نخست وزیر به اطلاع تان برسانیم.»
همه فورا از میز چای به سمت رادیو برگشتند.
بلقیس گفت «هیس! هیس! گوش کنید!»
صبیحه هم فنجان به دست به سمت رادیو آمد و با دست های لرزان به اخبار هولناک رادیو گوش سپرد. نیروها در تراکیه(۱) پشت خط چاتالجا عقب نشینی کرده و ظاهرا در حال سنگر گرفتن بودند. دولت از همه غیرنظامیان استانبول خواسته بود در زیرزمین ها پناهگاه بسازند. افراد ساکن آناتولی هم می توانستند با حمل ونقل رایگان به آن جا منتقل شوند و هر خانواده هم می توانست پنجاه کیلو بار با خود داشته باشد.
نسرین گفت «وای خدا، چه خبر بدی! حمیرا تو رو خدا اون رادیو رو خاموش کن.»
«نه بذار روشن باشه، شاید در مورد فرانسه چیزی بگه. می خوام بدونم...»
نسرین حرفش را قطع کرد «چرا فرانسه؟ به ما چه ربطی داره؟»
صبیحه نومیدانه به او نگاه کرد و فنجان و نعلبکی اش را روی میز گذاشت.
حمیرا تعارف کرد «یه کم کیک میوه ای بخور؛ تو خیلی دوست داری.»
صبیحه بی میل بود «فکر کنم اون هفته که رفتیم تماشای مسابقه سرما خوردم. حالت تهوع دارم عزیزم. اصلا اشتها ندارم.»
بلقیس ادامه داد «شنیدین که دارن ادیرنه رو تخلیه می کنن؟ این یعنی جنگ بغل گوش مونه!»
نجلا صریح و بی پرده لب به شکایت باز کرد «شوهر منو دیگه نمی شه تحمل کرد از این بعد. همین الانم به زور جواب آره یا نه می ده. حالا اگه جنگ بشه می خواد چی کار کنه!»
صبیحه از این مکالمات احساس خفگی می کرد. همین طور که آن ها مشغول چای و کیک بودند، از حمیرا عذرخواهی کرد و به سرعت از آنجا بیرون زد.
عطر سکرآور یاس و گلیسین هوا را پر کرده بود. شاخه های زیبای گلیسین که مثل خوشه های انگور از روی دیوار باغ ها آویزان بود، صبیحه را غمگین تر می کرد. لباس یاسی رنگش تنها چیزی بود که با محیط اطرافش هماهنگی داشت. در راه خانه به سمت کاواکلیدره هزارویک فکر مختلف از ذهنش گذشت. بی هوا به پیرمردی تنه زد و همین طور که عذرخواهی می کرد پایش به سنگ بزرگی گیر کرد و تقریبا زمین خورد. بی اندازه غمگین بود. نمی توانست به همسر و دخترش توجه کند. همه چیز در نظرش رنگ باخته بود. به تدریج از اطرافیانش فاصله می گرفت. فرزندش برخلاف میلش دختر شده بود؛ شوهرش فقط به کار فکر می کرد؛ پدر و مادرش همیشه مریض بودند؛ و روز به روز نقاط اشتراک کمتری بین خود و دوستانش می یافت. گویی داشت از زندگی کنده می شد.
مجید آن قدر مشغول بود که به نظر می رسید حتی متوجه تغییرات زندگی نمی شود. همین کمک می کرد صبیحه تودارتر شود. اما برای دوستانش مجبور بود مدام بهانه بتراشد تا از حضور در مهمانی ها و دورهمی ها معاف شود. پرستار امروز قرار نبود خرید کند و او هم قرار نبود هولیا را از مدرسه باله مارگا بردارد. تنها چیزی که به حمیرا راست گفته بود این بود که پرستار قرار است به انگلیس برگردد. مجید این طور خواسته بود. به نظرش هولیا بزرگ شده و دیگر نیازی به پرستار نداشت و صبیحه باید خودش با او وقت می گذراند.
می دانست که مدتی است کنترل زندگی از دستش خارج شده. این جنگ بود که زندگی اش را کنترل می کرد! جنگی که حتی در کشور خودش هم نبود. فروشگاه ها خالی بودند و کسی سفر نمی رفت؛ جنگ تنها موضوع گفت وگوهای مردم بود. مجید هم زندانی جنگ شده بود، انگار سرباز خط مقدم بود! قبل از این که خواهرش برود، قبل از جنگ، آن دو زوج شاد و خوشبختی بودند. صبیحه دلتنگ آن روزهای دور بود. از طرف دیگر، هر وقت روزنامه می خواند یا رادیو گوش می کرد خدا را شکر می کرد که در آنکارا در امنیت هستند. هیچ افسر پلیس یا سربازی بی هوا زنگ خانه را نمی زد. در خیابان کسی مثل الاغ نشان ننگ زردرنگ به سینه نداشت. مثل الاغ! نجلا تنها کسی بود که از این حرف های درشت می زد. ناگهان یاد دو هفته پیش افتاد برای بازی بریج(۲) دور هم جمع شده بودند که نجلا یکی از آن اظهارنظر های ناخوش آیندش کرد «یهودی های بیچاره رو مجبور کردن عین الاغ داغ خورده علامت زرد بزنن روی سینه شون!»
صبیحه فریاد زده بود «این چه مزخرفیه می گی؟ چه طور می تونی آدما رو با الاغ مقایسه کنی؟ تو زن یه دیپلماتی. خودت روت می شه حرفاتو بشنوی؟»
نجلا که به گریه افتاده بود رو به دوستانش گفت «این چرا این جوری شده؟ چرا سر من داد می زنه؟»
میزبان سعی کرده بود قائله را ختم کند «بی خیال دخترا، جنگ اعصاب همه رو به هم ریخته. برگردیم سرِ بازی. نوبت کی بود؟»
از یادآوری خشم و فریادش شرمنده شد. قطعا آن روز حال خیلی بدی داشته. هر روز که اخبار روزنامه ها را دنبال می کرد، حال و روزش همین بود. سایه نازی ها بر سر اروپا... پناهنده های فراری... فرانسه... اووووه! دستش را به قصد چیدن یکی از گلیسین های روی دیوار دراز کرد، اما بلافاصله دستش را عقب کشید. انگار قدرت چیدن در خود نمی دید. ناگهان بغض گلویش را فشرد، و همین طور که به سمت خیابان می چرخید، اشک صورتش را پوشاند. شب کم کم از راه می رسید و نفسش را به شماره می انداخت. روز غمگین جایش را به شبی غمگین تر می داد.
مجید احتمالا دیر به خانه برمی گشت. هولیا می خواست سر شام سوالات بی پایانش را بپرسد کی؟ چرا؟ چه طور؟ پرستار هم می خواست بی امان در مورد جنگ حرف بزند. آنکارا که زمانی آکنده از شادی بود، حالا فقط غم و غصه داشت. غمی توام با کسالت و سکون. زندگی یک پارچه خاکستری بود!

مجید درِ جلویی را تا جای ممکن آهسته باز کرد تا همسرش را بیدار نکند. روی نوک پا خود را به اتاق خواب رساند و زیر نور صورتی چراغ خواب دید که صبیحه بیدار است. موهایش روی بالش پخش شده بود و با چشم های قرمز پف کرده به شوهرش نگاه می کرد.
«چی شده؟ چرا گریه کردی؟»
صبیحه بلند شد روی تخت نشست «دارم دیوونه می شم. این نامه غروب رسید؛ پستچی گذاشته بودش دم در. وقتی داشتم آشغالو می بردم دیدمش. بیا بخون.»
«از طرف کیه؟ مادرت؟ بازم پدرت حالش بد شده؟»
«از استانبول نیست. از طرف سلوا اومده.»
«واقعا؟»
«مجید من می ترسم. باید یه کاری بکنیم. باید هرطور شده بیاریمش این جا. این جوری نمی شه. دیر یا زود مادرم می فهمه تو فرانسه چه خبره و شک ندارم سکته می کنه.»
مجید نامه را گرفت و سعی کرد زیر نور کم رنگ شب خواب آن را بخواند.
«سلوا قبول نمی کنه بیاد این جا و رافو رو رها کنه. رافو هم قبول نمی کنه برگرده.»
«اما این جوری نمی شه. سلوا باید به فکر مامان باشه. به اپراتور تلفن درخواست دادم منو بهش وصل کنه. خدا می دونه چه قدر طول بکشه. شاید فردا...»
«تو چی کار کردی؟ چند بار گفتم از خونه به سلوا زنگ نزن؟»
«خب نصفه شب که نمی تونستم برم خونه مردم زنگ بزنم. باید با خواهرم حرف می زدم. باید قبل از این که خیلی دیر شه متقاعدش کنم.»
مجید شتابان به سمت تلفن دوید «تماس رو کنسل می کنم.»
«چه طور می تونی همچین کاری کنی؟ متوجه نیستی چی می گم؟!»
مجید به اتاق برگشت «من تو وزارت خارجه کار می کنم، آلمان به لب مرز رسیده، جنگ بغل گوش مونه، بعد تو از خونه زنگ می زنی به یه یهودی تو فرانسه!؟ دنبال دردسر می گردی؟»
«از این وزارت خارجه ت دیگه خسته شدم. واقعا خسته شدم. همش فکر می کنم یه جاسوس دنبالمه.»
«دیگه تعطیلی مدرسه ها شروع شده. تو و هولیا برید استانبول پیش پدر و مادرت. فقط امیدوارم پدرت چیزی نفهمه.»
صدای قدم های مجید را به سمت انتهای هال شنید. او شماره اپراتور را گرفت، تماس را کنسل کرد و به اتاق نشمین رفت. صبیحه دوباره به گریه افتاد.
مجید به بالکن رفت. سیگاری روشن کرد و به افق آبی رنگ نیمه شب در دوردست خیره شد. او همیشه شب های خنک آنکارا را دوست داشت، اما آن شب برای اولین بار احساس سرما می کرد. بازوهایش را با کف دست هایش مالش داد اما این فقط سردی هوا نبود که آزارش می داد. برای آن هایی که وخامت اوضاع را درک می کردند، این روزها آن قدر خطرناک بود که مو به تن آدم راست شود. نه آدم های آن بیرون و نه همسر دمدمی مزاج و نالانش در خانه نمی دانستند که لب پرتگاه هستند. فقط رادیو را روشن می کردند، به اخبار گوش می دادند، از بالارفتن قیمت ها و بازار سیاه شکایت می کردند و بعد چراغ ها را خاموش می کردند و می خوابیدند. از هیچ چیز خبر نداشتند. هیچ کس نمی دانست اگر ترکیه توسط یکی از دو طرف به میدان جنگ کشیده شود چه فاجعه ای در انتظار همه خواهد بود. چه کسی می فهمید که اینونو و همکارانش در چه مخمصه ای بودند؟ دولت سعی می کرد مردم را هراسان و نگران نکند. مجید نمی دانست باید همه چیز را بگوید تا همه با حقایق روبه رو شوند یا مثل یک پدر حمایتگر، فرزندانش را از اخبار بد دور نگه دارد.
همین چند ماه پیش کشور به اجبار به درون گرداب جنگ کشیده شده بود. جنگ... چیزی بدتر از جنگ، باتلاقی از گند و کثافت! با خشم ته سیگارش را پرت کرد. حس می کرد در تاریکی مطلق بدون هیچ روزنه ای به نور گیر کرده. به یاد داستان هایی افتاد که پدرش، قهرمان جنگ، برایش از این تاریکی گفته بود بدن های بی دست و پا، پیکرهای بدون سر، مردم وحشت زده و پر از شپش مثل حیوانات گرسنه و زخمی. کودکان قحطی زده و رهاشده، زنان هتک حرمت شده، مردان بی‎پول، بی خانه و بی امید. تصویر گنگی از پدرش با همین حال با یونیفرم مندرس نظامی در چارچوب درِ باغ به یاد آورد. تا لب استخر تلوتلوخوران آمده بود و بعد افتاده بود. این خاطره در ذهن مجید حک شده بود اما مطمئن نبود که خودش شاهد آن بوده یا از دیگران شنیده است. آن چه به یاد داشت این بود که باغبان پدرش را نشناخته بود و تصور کرده بود گدا است. زمان برد تا بفهمند او کیست. روحی قدبلند، قوی و خوش مشرب تبدیل به جسد متحرکی شده بود که با چشمان بی فروغ یک پایش را به دنبال خود می کشید. جنگ چنین چیزی بود! مجید اطمینان داشت پیروزی پای میز به دست می آید، نه در میدان جنگ. او سخت تلاش می کرد از مردم کشورش در برابر چنین سرنوشت شومی محافظت کند اما چه طور می توانست این را برای همسر گریانش توضیح دهد؟
همین طور که غرق در خاطرات در صندلی راحتی اش فرو رفته بود، به سرمای بالکن هم عادت کرد. او در امضای توافق نامه با انگلستان و فرانسه در ۱۹۳۹ نقش پررنگی داشت. طبق این توافق قرار شد فرانسه و انگلیس نیازهای حیاتی ارتش ترکیه را تامین کنند. در ازایش ترکیه طی دوران جنگ کروم تولیدی خود را به فرانسه می فروخت. وزیر امور خارجه ترکیه همراه مجید برای امضای توافق به پاریس سفر کرده بود. آن دو با انتظارات بالا به پاریس رفته بودند، اما متاسفانه نتیجه نهایی چندان امیدوارکننده نبود. فرانسه به شدت به پول حاصل از فروش کروم ترکیه نیاز داشت، اما با وجود اصرار منمنجیوغلو بر تامین کروم در کل دوران جنگ، فرانسه حاضر بود فقط برای دو سال قرارداد امضا کند. بعد هم انگلیس تعداد سلاح، تانک و ضدهوایی هایی که قرار بود برای ترکیه تامین کند بسیار کاهش داد.
ارتش ترکیه به ۱۱ میلیون گلوله و ۵۶۰۰ مسلسل نیاز داشت. انگلیسی ها حاضر بودند فقط دو میلیون گلوله و ۲۰۰ مسلسل تامین کنند. با این وضع تامین مهمات ترکیه چه طور می توانست جلوی آلمانی ها در بالکان بایستد؟ ممکن است کسی بتواند با دست خالی برای کشور خودش بجنگد اما جنگیدن برای انگلیس که عرب ها را علیه ترک ها در جنگ اول جهانی شورانده بود، توقع زیادی بود. هم زمان کشورهای دیگر اروپایی هم از قبایل مختلف خاورمیانه که خواهان استقلال بودند، به دلایل خاص خودشان، حمایت می کردند.
اگر به مجید بود، انگشتش را هم برای هیچ یک از آن ها بالا نمی برد. می گذاشت اروپایی ها به جان هم بیفتند. بس نبود که یکدیگر را به میدان جنگ کشانده بودند؟ او شک نداشت که اگر به دلیلی کشورش وارد جنگ می شد، ناچار باید بهای جاه طلبی قدرت های بزرگ را می پرداخت.
در راه برگشت از پاریس ضمن صرف غذا در قطار مجید متوجه نگرانی وزیر خارجه شد. «آقایون، انگلیسی ها سلاح کافی ندارند و فرانسوی ها اصلا سلاح ندارند. نمی تونن محموله ها رو تحویل بدن، چون نیت بد دارن. این غیرممکنه. با مذاکراتی که تو پاریس داشتیم، شرایط دستم اومده. کلی سوال جورواجور تو ذهنمه. در مورد پیروزی نهایی شون شک دارم. نکنه داریم راهو اشتباه می ریم و با امضا کردن این توافق نامه ها خودمونو متحدشون می کنیم.» بعد از یک سال مذاکرات بی پایان درباره این که چه کسی پیروز جنگ است و ترکیه باید از کدام طرف حمایت کند، تصمیم بر حمایت از روسیه و انگلیس گرفته شد. اما بعد در پاریس معلوم شد که فرانسه سلاح ندارد. به مرور شست شان خبردار شد که شریک نادرستی انتخاب کرده اند. گرچه دست خالی به آنکارا برنگشتند، نصف انتظارات شان هم برآورده نشد.
در پایان مذاکرات، در آخرین شب اقامت شان در پاریس، مجید موفق شد به قولش به صبیحه عمل کند و سلوا را ببیند. به دوستانش گفته بود باید یکی از اقوامش را که در پاریس زندگی می کند ببیند و آن ها هم آن قدر درگیر بودند که بیشتر سوال نکردند.
با سلوا در کافه دِ فلوره قرار گذاشت که دنج و دور از دید بود. او با یک بغل هدیه برای مادر، خواهر و خواهرزاده اش از راه رسید. مجید را تنگ در آغوش گرفت و هر دو گونه اش را بوسید. پیدا بود چه قدر از دیدن یکی از اعضای خانواده خوشحال شده. حال همه را با جزئیات پرسید صبیحه هنوز هم موهای هولیا را با روبان های ساتن بزرگ می بندد؟ هنوز هم جمعه ها دوستان قدیمی را برای شب نشینی دعوت می کند؟ شریک صبیحه در بازی بریج کیست؟ مادرش آخر فصل خانه زمستانی را می بندد؟ کی هوا خنک تر شده؟ حتی حال پدری که کاملا از او بریده بود هم پرسید.
مجید به کوه هدایای خواهرزنش روی صندلی نگاه کرد. خجالت زده گفت «من واقعا نمی تونم اینا رو با خودم ببرم سلوا. چمدونم کوچیکه.»
«مجید لطفا، من خیلی دلم می خواد چند تا چیز کوچیک برای خانواده م بفرستم. دیگه فرصتشو پیدا نمی کنم. می تونم یه کیف کوچیک از لافایت بگیرم.»
«نه نه اصلا! همکارام چی فکر می کنن؟ ما اومدیم یه سفر رسمی اداری، بعد من اون قدر برای خودم و خانواده م خرید کردم که مجبور شدم یه چمدون دیگه بخرم!»
«حداقل عطر اسطخدوسی که برای مادر و خواهرم گرفتم ببر. یه خرده شکلاتم برای هولیا گرفتم...»
«کاش این همه تو زحمت نمی افتادی؛ حتما کلی پول خرج کردی...»
بعد از کمی گپ و گفت، ناگهان بین شان سکوت شد. این جا بود که مجید متوجه حلقه های تیره زیر چشم های سلوا شد. در آفتاب کمرنگ عصرگاهی می شد دید که سلوا چه قدر ضعیف و رنگ پریده شده. او هنوز همان بارانی سبزرنگی که مجید می شناخت به تن داشت- و این یعنی در این مدت پول خرید لباس نو نداشته. این همان دختر فاضل رشات پاشا بود که لای پر قو بزرگ شده بود! آدم برای عشق چه کارهایی که نمی کند! مجید بی اختیار به این فکر کرد که آیا صبیحه هم جسارت خواهرش را داشت؟ اگر پدر و مادرش مجید را قبول نمی کردند، او هم همین کار را می کرد؟ نمی دانست دوست دارد جواب این سوال را بداند یا نه. صبیحه احتمالا حاضر نمی شد به خاطر عشق، سختی تحمل کند. اگر مجید مذهب دیگری داشت، مثلا ارمنی بود، باز هم با او ازدواج می کرد؟ نه! امکان نداشت! قطعا این که او از خانواده های قدیمی استانبول بود و تحصیلات و شغل خوب داشت، در تصمیم صبیحه بسیار تعیین کننده بوده. اما چرا باید احساس ناامیدی می کرد؟ مگر خود او هم همین طور تصمیم نگرفته بود؟ غیر از این بود که صبیحه دختری زیبا، باهوش و تحصیل کرده بود که در خانواده ای بااصل و نسب بزرگ شده و مورد ایده آلی برای ازدواج بود؟ یادش آمد وقتی سلوا از عشق دیوانه شده بود، صبیحه چه طور او را نصیحت می کرد. نصایحی البته بی اثر.
صبیحه به سلوا گفته بود «عشق مثل شعله آتیشه؛ آخرش دود می شه می ره هوا، اون موقع چی کار می کنی؟ وقتی عقلت بیاد سر جاش، اگه پشیمون شی و بخوای از رافو طلاق بگیری چی؟ با طلاق گرفتن از آدمای دیگه خیلی فرق می کنه. هیچ کس بعدش باهات ازدواج نمی کنه و تا آخر عمر مجرد می مونی.»
سلوا جواب داده بود «چرا؟ چون مطلقه یه مرد یهودی ام؟ نگران نباش خواهر من، مطمئنم اگه شعله عشقم خاموش شه، دوستی مون سرجاش می مونه. ما هم عاشق هم ایم، هم بهترین دوست همدیگه.»
«اگه خدای نکرده اتفاقی برای رافو بیفته چی؟ می خوای به عنوان مادام آلفانداری یهودی بیای خونه؟»
«اصلا این کارو نمی کنم. من دیگه برنمی گردم خونه پدری که منو از خودش رونده، اونم فقط چون عاشق مردی شدم که مسلمون نیست. ممکنه تا اون موقع بچه ها یا حتی نوه های خودمو داشته باشم.»
صبیحه که دیده بود با حرف زدن با سلوا به جایی نمی رسد، با پدرش حرف زده بود.
«پدر زمونه عوض شده. این تفاوتا دیگه مهم نیستن. لطفا کاری نکن که بعد پشیمون شی. التماست می کنم پدر، یه کم فکر کن. عروس سامی پاشا رو ببین، یونانیه. زن وجدی هم آلمانیه. چه اشکالی داره آخه؟ تو تحصیل کرده اروپایی، باید روشن فکرتر از این حرفا باشی.»
«اگه با اون مرد ازدواج کنه، دیگه دختر من نیست. باید فراموش کنه که دختر من بوده.»
«اما پدر آخه چه طور فراموش کنه که دختر توئه؟»
فاضل پاشا از پنجره به دوردست خیره شد.
«دختر من بوده.»
این وضعیت بغرنج خانواده آن ها را زیر و رو کرد، وضعیتی که نه چند روز و چند هفته و چند ماه، بلکه چند سال طول کشید. حتی تلاش نافرجام فاضل پاشا برای شلیک کردن به خودش هم سلوا را منصرف نکرد؛ او صبر کرد تا حال پدرش خوب شد و بعد دوباره پیش رافو برگشت. بعد مادرشان شوک دیگری به خانواده داد. به شدت مریض شد طوری که در رخت خواب افتاد و نیاز به پرستاری مداوم داشت. فاضل پاشا حتی از خانه بیرون نمی رفت. خانواده آن قدر خجالت زده بود که نمی توانست در چشم دوست و آشنا نگاه کند. این ماجرا ضربه بزرگی به آن ها زد اما دست کم دوستان واقعی خود را شناختند. حتی دوستان نزدیک شان پشت سرشان بدگویی می کردند و پاشا را مقصر می دانستند که دخترانش را به مدارس مسیحی فرستاده.
صبیحه و سلوا مانند بیشتر دختران هم ردیف خود، تحصیلات ابتدایی را در مدرسه آمریکایی در گدیک پاشا و دوره متوسطه را در مدرسه فرانسوی گذرانده بودند و بعد هم به کالج آمریکایی رفته بودند. هر دو فرانسه و انگلیسی را خیلی خوب صحبت می کردند.
مجید به یاد آورد که سال ها پیش وقتی نامزدش اشعار بادلایر و بایرون را می خواند، چه قدر تحت تاثیر قرار می گرفت. حتی مادر خدابیامرزش هم هیجان زده می شد و می گفت «دختر مناسب برای یک دیپلمات یعنی همین...»
صدای سلوا او را از دریای افکارش بیرون کشید و به زمان حال برگرداند. «پس ترکیه قراره وارد جنگ شه؟»
«نه وارد نمی شه.»
«مطمئنی؟»
«داریم تلاش می کنیم این اتفاق نیفته. تحمل یه جنگ دیگه رو نداریم، سلوا.»
«مجید... می خوام یه چیزی ازت بپرسم.»
«بگو.»
«به نظرت پدرم هرگز منو می بخشه؟»
«راستشو بخوای نمی دونم سلوا. من و خواهرت این موضوع رو گذاشتیم کنار. دیگه در موردش حرف نمی زنیم.»
«واقعا؟»
آره، دیگه چه حرفی برای گفتن مونده؟»
«واقعا این طور فکر می کنی مجید؟»
مجید کمی از قهوه اش نوشید و گفت «این که من چی فکر می کنم چه اهمیتی داره. تو اون کاری رو که می خواستی کردی. حداقل خودت خوشحال نیستی؟ ارزش اون ماجرایی که درست کردی رو داشت؟»
«باید بگم که طرز فکرت خیلی آزاردهنده ست. طوری حرف می زنی انگار خودت هیچ وقت رافو رو ندیدی.»
«چرا باید از شنیدن حقیقت اذیت بشی. تو نخواستی به حرف هیچ کس گوش بدی. رفتی و پل های پشت سرتو خراب کردی. مادر و پدر و خواهرتو رنجوندی. من فقط امیدوارم که ارزششو داشته باشه. همه ما امیدواریم که پشیمون نشی.»
«من رافو رو خیلی دوست دارم مجید. پشیمون نیستم و افسوس نمی خورم، ولی خیلی غمگینم...»
اشک های سلوا از دو طرف صورتش سرازیر شدند. مجید دست های لرزان او را در دست گرفت «سلوا اگر دوستش داری نباید غمگین باشی. به همه سختی هایی که کشیدید تا با هم بمونید فکر کن. تو آدم قوی ای هستی؛ تو همیشه می دونستی چی می خوای و براش جنگیدی. مطمئنم پدرت هم اینو می دونه. شاید هنوز تو رو نبخشیده باشه، ولی ته قلبش خیلی دوستت داره.»
«دلم برای همه تنگ شده...خیلی.»
«زمان همه چیزو درست می کنه. یه کم بیشتر زمان بده.»
سلوا مضطرب گفت «آخه دیگه چند وقت...»
مجید دوباره به فکر ترکیه افتاد. زمان در این روزها- به خصوص از چند ماه گذشته- مثل طلا باارزش شده بود. آیا زمان همان چیزی نبود که هیات نمایندگان ترکیه به خاطرش به پاریس آمده بود؟ رییس جمهور اینونو بیش از هرچیز دیگری به دنبال زمان بود زمان برای فکر کردن، زمان برای پرت کردن حواس ها، زمان برای پرهیز از جنگ. او درواقع همه سوالات در مورد جنگ را این طور جواب می داد «زمان معلوم می کنه.»
مجید هم به خواهرزنش همین جواب را داد «نمی دونم سلوا، زمان معلوم می کنه!»
می دانست که دارد از تاکتیک های دیپلماتیک در زندگی شخصی اش استفاده می کند. قبل تر همیشه فکر می کرد امور می توانند به چشم برهم زدنی تغییر کنند و نتایج غیرمنتظره به بار آورند. اما در شرایط موجود، امید چیزی دست نیافتنی می نمود.
مجید پیش از جدایی از سلوا او را در آغوش فشرد و در چشم هایش نگاه کرد. «همه چی می تونه تغییر کنه سلوا، به سرعت. اگه چیزی قرار باشه زندگیتو به خطر بندازه، باید فورا برگردی خونه.»
«مجید، بدون رافو نمی‎تونم برگردم.»
«باید بتونی. اون مرده، از پس خودش برمی آد.»
«ما قسم خوردیم تا آخر پای هم بمونیم. اون نمی خواد برگرده. می دونی که چیا رو پشت سر گذاشته و چه قدر بهش اهانت شده. و منم نمی تونم ترکش کنم.»
«عاقلانه فکر کن. ما فقط یه بار زندگی می کنیم. فقط خودمون مسئولش ایم.»
«مجید سعی کن بفهمی. من فقط مسئول زندگی خودم نیستم.»
«حتی تو دریا هم زن ها و بچه ها اول از قایق پیاده می شن.»
«تو نمی فهمی؛ منظورم رافو نیست.»
مجید که به قصد رفتن بلند شده بود، دوباره نشست. «نه! نکنه...»
«چرا...»
«کِی؟»
«اول سال آینده.»
«چرا زودتر نگفتی؟»
«فکر کردم خودت متوجه می شی.»
با دقت او را برانداز کرد؛ کمرش پهن تر و بدنش چاق تر شده بود. از طرفی صورتش کشیده تر به نظر می رسید. فکر کرد سلوا حتما دیوانه شده که در شرایط جنگ باردار شده بود. با اکراه، برایش آرزوی سلامتی و خوشحالی کرد.
«می خوای به صبیحه بگم؟»
«بهش گفتم اما احتمالا هنوز نامه به دستش نرسیده. اگه فردا برمی گردی، می تونی بهش خبر بدی، اما ترجیح می دم از خودم بشنوه.»
«باشه، حتما.»
«برای مادرم هم نامه نوشتم.»
«عاقلانه فکر کن سلوا. حالا یه دلیل دیگه هم برای برگشتن به استانبول داری.»
«نمی تونم بچه رو بدون پدرش بزرگ کنم. نگران نباش مجید. رافو هم می دونه که این جا موندن خطرناکه. داره دنبال کار خارج از پاریس، یه جایی تو حومه می گرده. احتمالا تا یک ماه دیگه از پاریس می ریم.»
رافو و سلوا درنهایت موفق شدند پاریس را ترک و در مارسی سکونت کنند. اما چه فایده؟ نازی ها آن جا هم سایه به سایه دنبال شان بودند. دولت نوپای مارشان پِتَن برای محافظت از جنوب کشور در برابر تهاجم، یهودی های فرانسه را قربانی کرد تا با هیتلر درگیر نشود. یهودی های فرانسه که فکر می کردند با زندگی در جاهای دورافتاده در امان خواهند ماند، فهمیدند که اشتباه می کردند. آلمانی ها مثل دود به همه جا نفوذ کرده بودند. فرار از آن ها غیرممکن بود.
رافو در مارسی با یکی از دوستان داروسازش کار می کرد. مادر سلوا یک حلقه الماس را در مزایده فروخته و بدون این که پدر بفهمد پولش را برای دخترش به فرانسه فرستاده بود. رافو این پول را در شراکت با آن دوست داروساز سرمایه گذاری کرد. او و سلوا در یک واحد آپارتمان زیرشیروانی روبه روی داروخانه زندگی می کردند. سلوا به سه دختر جوان همسایه انگلیسی و پیانو درس می داد. چند دوست هم پیدا کرده بودند اما بهترین دوست سلوا همچنان خواهرش بود. هر روز برای صبیحه نامه می نوشت و او را از جزئیات زندگی باخبر می کرد. بارداری اش خوب پیش می رفت. نه تهوع صبحگاهی و نه مشکلات مالی. اما خیلی ساده زندگی می کردند. تنها وسیله لوکسی که داشتند تلفن بود تا دو خواهر ارتباط شان را حفظ کنند. با این حال، می دانستند که در خطرند. سلوا شنیده بود پلیس مردان را در خیابان متوقف کرده و شلوارشان را پایین می کشد تا ببیند ختنه شده اند یا نه. خوشبختانه، رافو هنوز مورد چنین اهانتی قرار نگرفته بود. همه دوستان شان آن ها را ترک می دانستند، چون همیشه با هم ترکی حرف می زدند. سلوا حتی در ماه رمضان روزه گرفته بود و کاری کرده بود همه بدانند که روزه است. با وجود همه پنهان کاری ها می ترسید دیر یا زود دست شان رو شود.

مجید می دانست همسرش به شدت نگران خواهرش است اما کار چندانی از دستش ساخته نبود. این روزها مسائل شخصی در برابر آنچه ملت با آن روبه رو بود، مثل قطره در برابر اقیانوس بودند. بعد از سیگار دوم به داخل خانه برگشت. همین طور که به سمت اتاق خواب می رفت، درونش می لرزید. صدای نفس های سنگین همسرش را از پشت در شنید؛ صبیحه بالاخره توانسته بود بخوابد. وارد حمام شد و آن جا لباسش را عوض کرد تا او را بیدار نکند. بعد به رخت خواب رفت اما خبری از خواب نبود، آن قدر غلت زد و از این پهلو به آن پهلو شد تا صدای زنگ تلفن را شنید.
هراسان با خود فکر کرد حتما فراموش کردند تماس را کنسل کنند!
از رخت خواب بیرون جهید و دوان دوان خود را به تلفن رساند. با نفس بریده گفت «الو.»
«ببخشید قربان، می دونم بیدارتون کردم، ولی...»
«الو... الو... شما کی هستین؟»
«منم... تارِک... تارِک آریجا.»
مجید نفس راحتی کشید «آخ تارِک... چی شده؟»
«ببخشید این وقت شب زنگ زدم. امیدوارم بقیه خانواده رو بیدار نکرده باشم.»
«بگو چی شده؟»
«متاسفانه خبر بدی دارم. من تو دفترم و حدودا نیم ساعت پیش آلمانی ها به رودس حمله کردن.»
مجید روی صندلی وا رفت «باورم نمی شه!»
«متاسفم. دبیر کل، نخست وزیر و رییس ستاد قراره بیست دقیقه دیگه جلسه داشته باشن. رییس جمهور هم مطلع شده.»
«متوجه شدم. ممنون. الان راه می افتم.»
سریع خود را به اتاق خواب رساند. صبیحه هنوز در خوابی سنگین بود. به حمام رفت و لباس هایی که درآورده بود دوباره پوشید. صبیحه صدای بسته شدن در را که شنید، بلند شد و چند لحظه در تاریکی نشست. چراغ روی پاتختی را روشن کرد. اشک از دو طرف صورتش روی لباس خواب صورتی رنگش می ریخت.
دست هایش را برای دعا بالا برد. «خدایا خواهش می کنم، سلوای عزیز منو از اون جهنم نجات بده. التماست می کنم خدایا.»
دست ها را به صورتش چسباند و غرق در غصه شد. «منو ببخش خواهر کوچیک قشنگم. منو ببخش سلوا.»

از استانبول تا پاریس

تارک نامه ای که برای مادرش نوشته بود همراه چند اسکناس در پاکت گذاشت و در آن را به دقت بست. از این که نمی توانست تعطیلات کنار خانواده اش باشد ناراحت بود، و این که نمی دانست کی دوباره آن ها را خواهد دید، غمگین ترش می کرد. آنچه بیشتر از همه آزارش می داد این بود که پدرش آن قدر عمر نکرد که ترفیع شغلی او را ببیند. دلش می خواست سر خاک او برود، فاتحه ای بخواند و تشکر کند. «پدر عزیزم، فداکاری های تو هدر نرفت. روحت شاد و خیالت راحت که من راه پرافتخاری که تو همیشه می خواستی تو زندگی در پیش گرفتم.» خوشبختانه، هم خانه اش در آنکارا پول پیش اتاق او را پس داده و می توانست آن را برای مادرش بفرستد. امیدوار بود بتواند در پاریس پول پس انداز کرده و باز هم به او کمک کند.
نه برای دیدن خانواده اش وقت داشت و نه حتی برای کوتاه کردن موهایش! به محض این که از انتصابش باخبر شد، از دفتر بیرون زد، چمدان خرید و یک بلیت قطار شبانه برای استانبول رزرو کرد. دوستانش توصیه کرده بودند خریدش را در استانبول انجام دهد، و مجید هم اسم چندین مغازه را به او گفته بود و اصرار کرده بود که حداقل پالتوی مناسبی برای خود بخرد.
کت و شلوار خاکستری و سه پیراهن سفیدش را به دقت تا کرد و در چمدان گذاشت. نامه و هدیه کوچکی که صبیحه داده بود، لای پیراهن ها جا داد. امیدوار بود او در پاکت نامه پول نگذاشته باشد اما دل باز کردن و دیدن داشت. دوستان ساکن خارج البته گفته بودند که آلمانی ها داخل چمدان ها را می گردند.
تارِک همه چیز را برای سفر فرداشب به استانبول آماده کرده بود. کت وشلوار آبی تیره نو و اتوکشیده اش را در کمد آویزان کرد؛ پاسپورت، کیف پول و بلیت قطار را روی میز کنار ساعت جیبی یادگار پدرش گذاشت. از قاب آینه عکسی برداشت و لحظاتی به آن چشم دوخت؛ عکسی دسته جمعی که در مسابقه اسب دوانی گرفته شده بود و شش هفت چهره کوچک در آن پیدا بود. اما صبیحه با آن موهای بلند طلایی گوشه عکس بیرون از جمع خودنمایی می کرد. عکس را داخل کیف پولش گذاشت.
در ابتدای راهی عظیم و ناشناخته بود که در دوران تحصیل در مدرسه فرانسوی سیواس خوابش را هم نمی دید و حالا از فکر واقعی شدنش پشتش می لرزید. چراغ بالای سرش را خاموش و شب خواب کنار تخت را روشن کرد و کتاب فرانسه اش را در دست گرفت.
جمله ها را دوباره تکرار کرد. «موآ، ژو مَپِل تارک آریجا. اسم من تارک آریجا است. ژو ویان دو آنکاقا. ژو سویی له کنسول ژنقال دو توقکی... اهل آنکارا و سرکنسول ترکیه هستم....خدای من! معلومه که نیستم!»
نه، نبود. او قرار بود فقط دبیر دوم باشد؛ تا کنسول یا حتی معاون کنسول شدن راه درازی در پیش داشت!
چشم هایش را بست و زمزمه کرد «جناب کنسول... یا... جناب سفیر؟ آره جناب سفیر! آفرین تارک.»
سعی کرد خود را در لباس رسمی با کلاه بزرگ، کت بلند، دستمال گردن سفید و عصای سرنقره ای تجسم کند، اما تنها تصویری که در ذهنش نقش می بست، زنی با موی بلوند بود. زنی که پشت میز بزرگی پر از کتاب نشسته بود و با انگشت های باریکش دسته های مو را از جلوی صورتش کنار می زد. چشم های سبزش روشن و براق بودند. شاید اسم دخترش را به خاطر چشم های رویایی مادرش هولیا گذاشته بودند (هولیا به معنی وهم). زن موبلوند به سمت تارک آمد، به فرانسه سوالی از او پرسید و مستقیم به چشم های او خیره شد. دست هایش عرق کردند؛ اگر با آن لهجه خنده دارش جواب می داد، زن زیبا چه فکری در مورد او می کرد؟ این هیبت رویایی حیرت انگیز... قبل از شروع به صحبت گلویش را صاف کرد.
«اویی، ژو وودقه بوکو...ارق آووا...ارق...آره، خیلی دوست دارم که...»
زن گفت «اصلا مضطرب نشو تارِک، آروم باش، اول فکر کن چی می خوای بگی.»
«لهجه ا م خیلی بده. روم نمی شه، دستپاچه میشم.»
«مزخرف نگو، لازم نیست نگران لهجه ت باشی. لهجه رو همه خارجیا دارن. فرانسوی که زبون مادریت نیست. مجید و منم لهجه داریم.»
«نه، شما نه. شما لهجه ندارین.»
«شاید چون وقتی بچه بودیم، پرستار فرانسوی داشتیم. اما در هر صورت هیچ کس نمی تونه یه زبون خارجی رو بدون لهجه حرف بزنه. هول نشو تارِک. جمله رو تکرار کن. اگر اشتباهی داشتی، من درستش می کنم.»
این رویای هول انگیز نفسش را به شماره انداخت. خوشحالی غریبی در خود حس می کرد، اما کف دست هایش عرق کرده بود و قلبش مثل بال های پرنده می لرزید. نه فقط از اشتباه کردن در جمله سازی یا لهجه، مهم تر از آن از عاشق شدن می ترسید.
از روی تخت بلند شد و در اتاق قدم زد. نه این عشق نبود؛ شاید مثلا نوعی ایده آل سازی بود. آیا آرزوی چیزی دست نیافتنی داشت؟ برای یک آناتولیایی از شرق ترکیه، صبیحه زن ایده آلی بود؛ بلوند، زیبا، تحصیل کرده و با امتیازات اجتماعی. به چند زبان مسلط بود و می توانست با هر نوع آدمی از هر طبقه و گروهی معاشرت کند. او قبلا هرگز چنین زنی ندیده بود. از همه این ها گذشته، او همسر رییس، همکار و دوستش بود. مگر همین مجید نبود که آن گزارش عملکرد عالی را برای او نوشت و به ترفیعش کمک کرد؟ اگر قرار بود روزی ازدواج کند، صبیحه نمونه کامل زنی بود که تارِک انتظار داشت. بله، همین بود! این عشق نبود؛ فقط تحسین یک زن به عنوان الگو بود.
به رخت خواب برگشت و سعی کرد بخوابد اما هیجان روز بعد بیدارش نگه می داشت. فردا برای اولین بار بعد از دوران دانشجویی، به استانبول برمی گشت و بی صبرانه منتظر دیدار دوباره با شهر گنبدها و چنارها بود. به یاد روزهایی افتاد که فقط قدم زدن در طول خیابان پِرا در بی اوغلو خودش یک ماجراجویی بود! و حالا به عنوان یک دیپلمات به شهر خاطره هایش برمی گشت. روزهای پرمشغله ای در پیش داشت. پیشنهاد مجید خرید از کارلمان آرکاد و بعد خوردن چیکن کی اِف با ودکای زرد در رستوران روسی رژانس با نوای ساز بالالایکا بود. جای دیگری که مجید گفته بود باید برود، گاردن بار در تپه باشی یا پارک هتل برای صرف نوشیدنی آخر شب بود. تارِک اهل نوشیدن تنهایی نبود اما می خواست بیشترین استفاده را از چند روز اقامت در استانبول ببرد. آمادگی خوبی برای روزهای پرماجرای پیش رو بود. علاقه ای به معاشرت با جوانان پرافاده که بارها و رستوران های استانبول پاتوق شان بود نداشت، اما دست کم آن ها به زبان مادری حرف می زدند.
اما بعدش چه؟
در آن قطاری که قرار بود او را به پاریس برساند، احتمالا خیلی از مسافران ترکی نمی‎دانستند. عازم کشوری اشغال شده بود. اروپا درگیر جنگ بود، و چه می شد اگر این جنگ به ترکیه می رسید؟ اگر دیگر هرگز به کشورش برنمی گشت چه؟ فقط برای چند هفته پول داشت و کمی هم فرانسه می دانست. اگر وسط آن معرکه پرآشوب گیر می افتاد چه؟ چند جملهی فرانسوی که کمی پیش با خود گفته بود دوباره به ذهنش آمد. با صدایی هراسان گفت، ژو سویی لو دوزیِم سکقِتِق ا لامباسدا دو توقکی (من دبیر دوم سفارت ترکیه هستم). چند بار در ذهن تکرارش کرد و جمله بعدی که به زبانش آمد این بود «خدایا خواهش می کنم کمکم کن!»
ساعت حدودا پنج صبح بود که بالاخره خوابید.

آن سال بهار دست در دست غم به استانبول آمده بود. ردپای اضطراب را در چشمان همه می شد دید. ترس از جنگ همه را از پا درآورده بود، پیر و جوان، زن و مرد، فقیر و غنی، هیچ کس مستنثنا نبود. دولت در رادیو و روزنامه ها راهنمای ساخت پناهگاه را برای همه منتشر کرده بود. اگر ساختمانی بیشتر از سه طبقه بود، طبقه همکف باید تبدیل به پناهگاه شده و پنجره هایش با کیسه های شن پوشیده می شد. شهر تبدیل به یک کارگاه ساختمانی عظیم شده بود. با این حال بی اوغلو هنوز همان قدر که تارِک به یاد داشت، زنده و شاد و رتگارنگ بود.
وقتی از ایستگاه حیدرپاشا در بخش آسیایی استانبول بیرون زد، هوای نمکی دریا بینی اش را نوازش داد. با کشتی به سمت کادیکوی در بخش آسیایی حرکت کرد. با این که سرد بود، عمدا در فضای باز عرشه نشست تا موج های سفید و کف دار دریا را تماشا کند. در کادیکوی تاکسی گرفت و کاغذی را که آدرس هتل روی آن بود به راننده داد.
راننده یوکسک کالدیریم را به سمت پرا رفت و درست جلوی لاندار هتل ایستاد. کیسه های شن، درست مثل بقیه ساختمان هایی که در مسیر دیده بود، جلوی هتل کپه شده بودند.
راننده به کیسه ها اشاره کرد و گفت «اینا رو ببین توروخدا، رفته رو اعصاب مردم. آخه ما که تو جنگ نیستیم... با این کیسه ها دیگه نمی شه تو خیابان درست رانندگی کرد.»
تارِک جواب داد «بهتره آدم همیشه احتیاط کنه. اگه خدای نکرده حمله هوایی بشه، مردم کجا پناه بگیرن؟»
«این دیگه کار سرنوشته آقا، کسی نمی دونه کِی اجلش می رسه.»
تارِک از این حرف پشتش یخ کرد. همیشه فکر می کرد اعتقاد به سرنوشت و قسمت خصلت ساکنان شرقی ترکیه است، اما حالا راننده تاکسی استانبولی هم از قضا و قدر حرف می زد. از تاکسی پیاده شد و قبل از پرداخت کرایه چند لحظه ایستاد و به منظره پیش رویش خیره شد. گل دسته های باریک مسجدها، گنبدهای خوش تراش، چنارهای بلند روی تپه ها و مناره های رو به آسمان- زیبایی نفس گیر استانبول دوباره در جانش زنده شد. شکوفه های قرمز درخت های ارغوان روی دامنه کوه ها خودنمایی می کرد. استانبول شبیه نقاشی با آبرنگ بود بنفش، آبی و سبز روشن، آمیخته با خطوط جوهری تیره. سه روز دیگر قرار بود این شهر خارق العاده را به مقصد منطقه جنگی ترک کند.
کرایه تاکسی را داد و چمدانش را برداشت. بی اختیار زیر لب ادای راننده تاکسی را درآورد «این دیگه کار سرنوشته آقا، کسی نمی دونه کِی اجلش می رسه.» همین طور که از پله ها بالا می ‎رفت با کارمند ورودی هتل رو در رو شد که مثل نگهبان قصر لباس پوشیده بود. چمدانش را زمین گذاشت و کارمند با چهره ای مغرور پیش خدمت را صدا زد.
پیش خدمت داشت چمدان را روی چرخ دستی می گذاشت که صدای بلند ترسناکی شبیه انفجار به گوش رسید و تارِک با صورت روی زمین افتاد. ناگهان محشر به پا شد. پنجره ها خرد شدند و مردم هراسان و فریادزنان به هر سو دویدند. تارِک سرش را بالا آورد و پیش خدمت را دید که کنار او روی زمین افتاده.
«حالت خوبه؟»
پسر جوان سرش را چرخاند و خیره به او نگاه کرد. بلغم روی لب بالایی اش مثل یک سبیل چرب به نظر می رسید.
«ما کجاییم؟ زنده ایم یا مرده؟»
«نمردیم. تو ورودی هتل دراز کشیدیم.»
«باورم نمی شه آقا!»
تارِک همان طور که سعی می کرد از جا بلند شود توضیح داد «یه بمب این اطراف منفجر شد.» زانوهایش به شدت درد گرفته بود و نمی توانست صاف بایستد. همه جا در دود و غبار فرو رفته بود. مردم از زیر پله ها و چارچوب درها بیرون می آمدند و بهت زده به اطراف نگاه می کردند. پارس دلهره آور یک سگ سکوت را شکست و بعد از آن قیامت به پا شد بچه ها شروع به گریه کردند، زنان و مردان با فریاد کمک می خواستند، پلیس ها و گاردها در سوت ها می دمیدند و ماشین ها بوق ممتد می زدند. تارِک بالاخره سرپا ایستاد؛ به موهایش خرده شیشه چسبیده بود و لباسش خاکی شده بود. پیش خدمت هنوز روی شکم دراز کشیده بود.
تارک سعی کرد او را بلند کند. «بیا پسرجان، بهتره بلند شی.»
پسر سرجایش نشست اما هنوز می لرزید. تارک که دید نمی تواند او را بلند کند، کنارش زانو زد و با دست ضربه ای به صورتش زد. پسر زیر گریه زد.
حالا مهمانان هتل هم وحشت زده بیرون ریخته و جلوی در جمع شده بودند. تارک به دنبال چمدانش نگاهی به اطراف کرد و چرخ دستی را سروته شده آن طرف خیابان دید. راهش را از بین جمعیت هراسان باز کرده و به سمت چمدانش رفت. مردم به هر سو می دویدند و از یکدیگر می پرسیدند که چه اتفاقی افتاده. صدای آژیر از همه جا به گوش می رسید.
وقتی با چرخ دستی و چمدان برگشت، پسر پیش خدمت سرپا ایستاده بود اما بهت زده به اطراف نگاه می کرد.
«الان بهتری؟ ببین چرخ دستیت رو آوردم. بیا بریم تو، برگرد سر کارت.»
«بمب بود آقا؟»
«آره متاسفانه.»
«کجا؟»
«نمی دونم، اما به زودی می فهمیم. باید همین نزدیکیا بوده باشه.»
«کسی هم مرده؟»
«اینم نمی‎دونم.»
تارک و پسر با هم وارد لابی شدند، هر دو سعی می کردند روی خرده شیشه ها پا نگذارند. داخل، همه چیز درهم ریخته بود و خبری از پذیرش هم نبود. بعضی از مهمانان با دستمال های سفید زخم های شان را می بستند. تارک به اطراف نگاه کرد. حالا چه باید می کرد؟ تازه فهمید که زانوی شلوارش پاره شده. «لعنتی!» کت و شلوار جدیدش خراب شده بود.
تصمیم گرفت به طبقه بالا برود و خودش اتاق خالی پیدا کند. راهرو را تا انتها رفت و تک تک اتاق ها را وارسی کرد. سه تای اول قفل بودند؛ چهارمی باز شد اما وسایل کسی کف اتاق پخش بود و تخت ها هم نامرتب بودند. یکی از درهای روبه رویی را باز کرد و خوشبختانه این یکی خالی بود. تخت ها مرتب و کمدها خالی بودند. در را بست چمدانش را روی تخت باز کرد و کت و شلوار خاکستری قدیمی اش را بیرون آورد. شیشه خرده ها را از لابه لای موهایش درآورد و دست و صورتش را شست. کمی بعد با کت و شلوار خاکستری به لابی برگشت. کارمند پذیرش سر کارش برگشته بود و با لحنی آشفته با مهمانان حرف می زد.
«وقتی رسیدم نبودید، مجبور شدم خودم یه اتاق پیدا کنم. این کلیدشه. تارک آریجا هستم از آنکارا. وزارت خارجه برام اتاق رزرو کرده.»
کارمند پذیرش گیج و مبهوت بود. نگاهی به تارک کرد و بدون هیچ حرفی کلید را گرفت. معلوم بود هنوز در شوک است.
تارک پرسید «تونستین بفهمین جریان چی بوده؟»
«ظاهرا یه بمب توی پرا پالاس هتل منفجر شده. شش نفر مردن و تعداد زیادی هم زخمی شدن.»
«مردن؟»
«شنیدم که سفیر انگلیس تو صوفیا اومده استانبول. می گن اومده اینونو رو ببینه. نمی دونم ربطی به این موضوع داره یا نه. شاید می خواستن بکشنش.»
«آقای رندل منظورتونه؟»
کارمند پذیرش حیرت زده پرسید «اوه، پس شما می شناسینش؟»
«نه، اما خب اسمشو می دونم. مرده؟»
«کارمندای پذیرش کشته شدن اما سفیر چند دقیقه قبلش رفته داخل بار و الان صحیح و سالمه.»
تارک از لابی خارج شد و به سمت پرا پالاس هتل رفت. پلیس سعی می کرد مردم را متفرق کند و پزشکان و پرستاران از بین سنگ فرش های شکسته خیابان و خطوط خمیده تراموا مجروحان را به سمت آمبولانس ها حمل می کردند. تارک از بین جمعیت فشرده درهم عبور کرد و به چند مرد جوان برخورد که به نظر می رسید خبرنگارند. همگی مشغول عکاسی بودند.
از یکی از آن ها جریان را پرسید.
«ظاهرا بمب رو توی یه چمدون تو لابی کار گذاشته بودن.»
تارک به فکر فرو رفت. هدف بمب چه کسی بوده؟ شاید رندل سفیر انگلیسی و هاگِسن سفیر در ترکیه.
برای کارمندان بی گناه هتل که در زمان انفجار پشت میز پذیرش بودند، غصه خورد و همین طور برای رهگذران از همه جا بی خبری که از آن حوالی رد می شدند. صدای راننده تاکسی در گوشش پیچید «کسی نمی دونه اجلش کی می رسه.»

نظرات کاربران
درباره کتاب آخرین قطار به استانبول

این اولین کتاب در مورد کشور ترکیه است که میخونم. فکر نمی کردم منو جذب کنه ولی داستان پر کششیه. الان تقریبا اوایل کتاب هستم. فکر نمی کردم در طول جنگ جهانی یهودیهای ترکیه هم دچار مشکل شده باشند. توصیه میکنم به خواندن
در 8 ساعت پیش توسط
کتاب خوبی هستش سرگرم کننده
در 3 روز پیش توسط
چه خوب که دوست داشتین. بله فضای جنگ جهانی دومه.
در 5 روز پیش توسط
من ملت عشق رو به کیمیاگر بیشتر میتونم ربط بدم تا این کتاب 🤔
در 6 روز پیش توسط
من الان صفحه صدم کتابم. قشنگ به نظر میاد اما نمیتونم ربطش بدم به ملت عشق. شاید جلوتر که برم بیشتر به هم مربوط بشن. چون یه جو جنگی به کتاب حاکمه منو یاد "دختری که رهایش کردی" میندازه. حالا باید جلوتر برم شاید من اشتباه میکنم 🤔
در 6 روز پیش توسط