فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب به خاطر یک فیلم بلند لعنتی

کتاب به خاطر یک فیلم بلند لعنتی

نسخه الکترونیک کتاب به خاطر یک فیلم بلند لعنتی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب به خاطر یک فیلم بلند لعنتی

من نسبت به میرمیرانی همیشه احساس خلأ و کمبود می‌کردم، یعنی حس می‌کردم او بهتر از من و بیشتر از من می‌داند و درحالیکه سعی می‌کردم از او یاد بگیرم و گاه حتی کارها و لحن او و اصطلاحاتش را عینا تقلید کنم، هی او را پس می‌زدم و زور می‌زدم در رفتار و کردار و گفتارش عیب و ایراد پیدا کنم و او را به اصطلاح فیلم‌چی‌ها بکوبانم. بخصوص از آن وقتی که عاشق سلما شدم و پای او به میان کشیده شد. نمی‌دانم این غیظ درونی از کجا می‌آمد. غیظ داشتم نسبت به او، نسبت به خودم، نسبت به دیگران... و همه چیز به‌نظر بد رنگ و کدر و بی‌خاصیت و ماسیده می‌رسید. عین یک غروب سنگین مه‌آلود.
البته وقتی تو راهنمایی بودیم زیاد باهاش حشر و نشری نداشتم. چون او رفته بود البرز و من تو همان راهنمایی حوالی اندیشه عباس‌آباد مانده بودم. دیدار او بیشتر عصرها رخ می‌داد که از مدرسه به خانه می‌آمد. خانه‌اش بیست‌متر پایین‌تر از خانه ما بود. ما بچه‌های کوچه بودیم و عصرها که از مدرسه برمی‌گشتیم، بی‌درنگ گل‌ها را در کوچه خلوت بغلی می‌کاشتیم و دِ بزن به فوتبال... و او گاه به گاه دورادور با ساک تنیس زیبایش که به دوش می‌کشید از میان جمع ما می‌گذشت و سلام سرد و بی‌حال می‌کرد و می‌رفت... و وارد حیاط پر دار و درخت و شیک و پیکشان می‌شد. بچه‌ها همیشه به او نوعی حجب و حیا نشان می‌دادند. نمی‌دانم از چه بود. از پولدار بودنشان؟ از کاریزمای بخصوصش، از زیبایی و مهربانی مادرش یا از چهره نسبتا رئوف و جذابش... جذاب که چه عرض کنم از نظر من که اصلاً جذاب نبوده و نیست... می‌بینم که باز حس حسادت دارد یورش می‌آورد... نمی‌دانم با این تعصب احمقانه‌ام چه کنم. تعصب که می‌گویند لابد همین است. من نسبت به این آدم حسادت می‌کنم، از او متنفر می‌شوم و نسبت به موجودیتش تعصب نشان می‌دهم. اصلاً نباشد بهتر است. یعنی کل موجودیت او را منکر می‌شوم. ای بابا. یعنی بخواهی نخواهی در درونم دارم او را اعدام می‌کنم؛ یعنی می‌بینم که چه راحت می‌شود از بغض و حسادت و کینه به انزجار و صدور حکم اعدام رسید.
حالا من حوصله روان‌کاوی و شناخت انسان ندارم. بیشتر دلم می‌خواهد این شر و ورها را آن‌طور که ناهشیارم دیکته می‌کند سرهم قطار کنم، به این امید که شاید همین نوشته‌ها بتواند شفابخش درونم باشد. چون واقعا این روزها در حالتی به سر می‌برم که کمتر از حالت یک محکوم به اعدام نیست. و این درد و رنج را من مدیون همین حس غنی و غلیظ حسادت و اقمارش، بغض و کینه و تعصب می‌دانم که در واقع باعث و بانی همه بدبختی‌های من بوده و هست و کاری هم ندارم که این خود یک بیماری است یا خیر...

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.53 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۵۰ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب به خاطر یک فیلم بلند لعنتی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱

نمی دانم چرا این روزها بیش از هر وقت دیگر به همه چیز و همه کس حسادت می کنم. احساس حسد را به راستی توی تمام تار و پود وجودم می چشم و می بینم که چگونه تلخ و کدر و بی رمق و زشت و نکبت بار می شوم. البته گاهی اوقات به خودم تلقین می کنم که شاید این چیزی موروثی است که از عهد بوق تاریخ من به من رسیده است، تاریخ سراسر سرکوب و بی عدالتی، که شاید این همان ناآگاه جمعی قوم من است که مرا این طور پست و سیاه می کند که مدام به من نهیب می زند که «تو هیچگاه پیش نرفتی»، تو هردم فرو رفتی و عقب ماندی.
نمی خواهم خودم را نمادی یا نماینده ای از قوم و قبیله ای از این مملکت بدانم، یعنی نمایانگر جامعه ای باشم که مدام می خواهم از آن فرار کنم و از اینکه بگویم ایرانی ام، بخصوص میان خارجکی های جهان اولی، شرم دارم. البته این همان سرپوش گذاشتن روی هویت خود است، چیزی که به هر حال بوده و هست و نمی توان آن را کتمان کرد، و با این حال ما همیشه مایلیم هویت ایرانی خود را پنهان کنیم، چون خودمانیم، چندا مایه غرور نبوده و نیست.
حالا در این میان، هی می خواهم زور بزنم به فردیت راستین خود ــ آن طور که علما می فرمایند ــ برسم. فردیت من چی است؟ کجاست؟ چگونه می توان صاحب فردیت شد، خصوصیاتش چیست، بخصوص، و بخصوص، بخصوص در جامعه ای که مدام زیر ظواهر و تعارفات و رودربایستی ها و لفت و لعابِ پوک زندگی دست و پا زده، که مدام نوعی جهالت موروثی بر آن حاکم بوده که میزان تساهل و رواداری اش نسبت به هر حرکت پیشرفته و مترقی تقریبا صفر است. در این جامعه فردیت چه معنایی پیدا می کند؟
شاید به خاطر همین عقب افتادگی و دوری از «ساحت آزادی» است که این طور حسود شده ام و این احساس حسادت نسبت به دیگری، یعنی نسبت به هر که پیشرو باشد و رو به جلو گام بردارد، حتی نسبت به آن ناکس برنده جایزه نوبل، دارد پدر صاحب بچه را درمی آورد...
بدی اش تلخی بدمزه و سنگین و لزجی است که روی روح و روان آدم می نشیند و انسان را به معنای واقعی گُه آلود می کند.
مثلاً پریشب نتوانستم تا صبح بخوابم. چون سرشب خبر رسید که حمید میرمیرانی دوباره برای فیلم کوتاه جدیدش یک جایزه بز نقره ای گرفته از فستیوال نمی دانم فلان و بهمان کره جنوبی. و همین آتش انداخت به جانم. تا صبح به خودم می پیچیدم و از این دنده به آن دنده غلت می زدم. چندبار پا شدم بی هدف در تک اتاق سر پشت بامم راه رفتم و به افکار و اندیشه های واهی و احمقانه ام بال و پر دادم. انگار می بایست این جایزه را به من می دادند. با وجود آنکه من اصلاً هیچ فیلمی در آنجا نداشتم. چطور می توانستم، چون دو سال و خورده ای بود که ممنوع الکار شده بودم و هیچ فیلمی از من بیرون نیامده بود. و حالا از اینکه حمید، همکلاسی و دوست قدیمی، دوباره جایزه گرفته به جای اینکه مثل دیگران «خوشحال» باشم و تبریک بگویم، بدتر به خودم می پیچیدم و خودخوری می کردم.
بدی اش این است که این حس را نمی شود برای کسی تعریف کرد، حتی برای بر و بچه ها و خودی ها و خویشان و دوستان صمیمی و نزدیک. برای هیچ کس. چرا که این یعنی کثافت زدن به هیکل خودت، یعنی عیان کردن اینکه تا چه حد ذلیل و بدبخت و شکست خورده ای، که از موفقیت دیگری به جای کیف و لذت رنج می بری و ناراحتی، یعنی تو اصلاً بیماری، یا دیوانه ای (ای بابا مگر می شود!؟)
پس مدام مجبوری این حس موذیانه و شرور را پیش خود نگه داری، توی وجود منحوست قرقره اش کنی، و بگذاری سم نکبت بارش به تمام مویرگ ها و سلول های ریز بدنت رسوخ کند...
به یاد سالی یری و موتسارت جوان می افتم در فیلم آمادئوس میلوش فورمن، چه حرصی می خورد سالی یری، از اینکه می دید چطور این نابغه جوان به راحتی موسیقی خلق می کند و می جوشد و تر و تازه است. درحالیکه او عقب افتاده و از کارافتاده بود و دیگر رمقی نداشت. لابد حس حسادت من هم نسبت به میرمیرانی و شمندری و مختارآبادی ووو... و هر کس و ناکس دیگه ای که پیش رفته و موفق است و جایزه می گیرد از همین نوع است.

۲

من و حمید میرمیرانی همکلاس سازمان آموزشی و هنری تبلیغات اسلامی بودیم و هردو مشتاق و عاشق فیلم. آن موقع تازه سال دوم راهنمایی را طی می کردیم و خورده بود به پایان جنگ هشت سال دفاع مقدس و یک نوع ملنگی و رهایی و بیداری از یک خواب بلند کابوس وار همه را فرا گرفته بود... در کلاس های سازمان، شمسایی مونتاژ درس می داد و حضوری فن فیلم نامه نویسی. ولی از همان ابتدا هر یک از ما چندین طرح و فیلم نامه بلند و کوتاه ردیف کرده بودیم، و توی کتابخانه هرچه که دم دستمان آمده بود بلعیده بودیم. از تاریخ سینمای جهان و ایران، و تالیفات جمال امید و کی و کی، و مجله ستاره سینما و نوشته های هژیر داریوش و بهرام ری پور و پرویز دوائی و پرویز نوری، همه را، پیش و پس از انقلاب همه را خوانده و فوت آب بودیم. یک عشق فیلم واقعی.
ما هردو با هم پس از گرفتن دیپلم در کنکور نام نویسی و شرکت کردیم و از آنجا که زیادی به خود می بالیدیم و درس نخوانده بودیم، هردو با هم رد شدیم و از این بابت خوشحال هم بودیم، چون فرصت داشتیم که سراپا به فیلم بپردازیم. کلاس های ویدئو و کامپیوتر و تصویرسازی و اینها را پشت سر گذاشتیم. سال بعد هردو در کنکور با رتبه های خوب قبول شدیم. هردو فیلم ساختیم، البته کوتاه، او بیشتر مستند شهری، و من داستانی، مستند روستایی. اول فیلم های من گل کرد. دوتا کوتاه نقلی و چند جایزه ناقابل از داخل و خارج و بعد خوردم به یک رکود زیباشناختی و شک کردم به اصل سینما و ماهیت هنر و خلاصه هی ساز تئوری و اندیشه در باب مسائل حیاتی و اساسی زیباشناسی شرقی ـ غربی کوک کردم و خودم هم در آن زمینه چیزهایی نواختم... و در این میان، میرمیرانی ناکس هی ساخت و ساخت، کوتاه، یه خورده بلندتر، نیمچه بلند، و خلاصه حسابی مطرح شد و حالا هم که بز نقره گرفته برای آخرین فیلم کوتاهش؛ و من همین طور نشسته ام متحیر و متالم در باب مسائل ذهنی و تئوریک، که یعنی مسائل واهی... چون من هنوز به درستی نفهمیده ام که این تبلور فکرها را در عمل باید نشان داد. یعنی همان کاری که نسل هشتم فیلمسازان این مملکت هم اکنون دارند می کنند.
نه، مسئله سر این چیزها نیست. مسئله سر این است که احساس می کنم خسته شده ام و از این ماراتن فیلمسازی رنج می برم. زیادی بر اعصابم فشار می آورد؛ هر کار کوچک، از همان ابتدای گرفتن اجازه و جور کردن بودجه و پیدا کردن تهیه کننده به صورت یک کار عظیم کمرشکن جلوه می کند و برای ما کوتاه کارها که خب معلومه، همه اش سر و کله زدن با دولت و مراکز دولتی و رسانه های دولتی و نیمچه دولتی است. و همه اش جنگ و جدل و کمند انداختن و از دیوارهای بلند بوروکراسی اداری و قرطاس بازی های ریز و درشت بالا رفتن و فرا گذاشتن و هی از وفور جهل و جهالت در فرهنگ روابط انسانیمان حیرت کردن و حرص خوردن... مثلاً، مثلاً، مثلاً، شما به ترافیک عصب شکنمان نگاه کنید. چه می بینید؟ همه اش می خواهند سر شما را شیره بمالند یا شما را بترسانند یا تهدید می کنند یا توی شکمتان شاخ می زنند و همه اینها را از آن جهت می کنند که در فرهنگ ما و آداب ترافیک و به طور کلی ادب ما مهم آن است که تا چه حد زرنگ و خلافکار و پررو و وقیح باشی تا بتوانی راه خود را بگیری و همه را پُشت سر بگذاری و از همه جلو بزنی. راه بگیری نه اینکه راه بدهی. راه دادن. تعارف کردن، بفرمایید خواهش می کنم، اختیار دارید قربونتون می رم. مخلصم، چاکرم، کوچکم، نوکرم همه اینها یعنی کشک، یعنی پشم. ادب بی ادب. یعنی یک دروغ و توهم بزرگ. در روابط کاری مان هم، واقعا همین طوریم. هیچ وقت راه نمی دهیم. اصلاً نباید راه داد. باید راه را گرفت. پس راه شما را می گیریم و کیف می کنیم؛ از اینکه جلوی یک ارباب رجوعِ بدبخت یک سد عظیم علم کنیم. چون به این ترتیب می توانیم به هویت از دست رفته و عقب افتاده خود، توسط این ابراز قدرت ناچیز شکلی ببخشیم.
حس می کنم که جیوه خشمم دارد هی بالا می رود. دوباره جوش آورده ام. داغ شده ام. از این کمبودها، اجحاف ها، تناقضاتِ روحی قوم و قبیله ای خود کلافه شده ام. من پر از غیظم، بیزارم از این شهر و دیار و این «اتوبان های درازِ بسته در خودِ پر از دودِ خودروهای درجا نشسته.» و آن کامیون یا مینی بوس یا اتوبوس فرتوت و اسقاط زشت و سنگینی که از کنارم می گذرد و گاز و گوز متعفن خود را به حلقوم من و شما می فرستد و خود راننده آن بالا پشت پنجره بسته عین امپراطورها محکم نشسته و عین خیالش نیست که دارد چه می کند که دارد بی مهابا به پیش می راند و شهر و دیار خود را به گند می کشد.
در اینگونه مواقع می گویند که به جای حرص خوردن بهترین کار این است که ذهن را، یعنی کله را از این افکار موهوم خالی کنیم. مثل بچه آدم گوشه ای بتمرگیم و سعی کنیم با نفس های آرامِ یوگایی به آرامش برسیم. آرامش؟! من که فعلاً در این احوالات فرسنگ ها از آرامش دورم. و جز با چند اگزای ۱۰ میلیِ مردافکن، آرامشی در کار نخواهد بود. ولی فعلاً حوصله مواد شیمیایی را ندارم؛ این دراگ ها را. و یوگا هم بی یوگا. و همراه آن کوشش جهت خالی کردن ذهن از هرگونه تفکر و اندیشه هم که در این وضع و حال کار حضرت فیل است. الان اندیشه ها، تصاویر، مفاهیم، صورت ها، اندام ها، اشیا همه و همه توی کله من می چرخند و ناله می کنند و درهم فرو می روند، انگار توی آب میوه گیری است. این کله را چگونه می توان سامان داد؟

۳

من خودم هم درست نفهمیدم که چطور شد این طور عشق فیلم از کار درآمدم. چون آن موقع که شخصیت من داشت شکل می گرفت، اصلاً نمی دانستم که سینما خصلت هنری و هنرسازی هم دارد. سینما همان فیلم های کارتونی احمقانه، و اکشن های علمی ـ تخیلیِ توخالی و هفت تیرکشی های تخمیک و آرتیست بازی های جاهلانه بود که سراسر رسانه های تصویری ما را احاطه کرده بود، از تلویزیون و سینما و ویدئوها بگیر تا شوهای ابلهانه ماهواره ای... تا اینکه یک روز در سینما تِک دانشجویان، پشت مرحومِ سینمای شهر قصه، که تازه دو سه سال بعد از جنگ و در دوره بازسازی رفسنجانی راه افتاده بود و مشتی جوون هم سن و سال خودمون آن را می گرداندند، فیلم تعصب اثر گریفیث را دیدم و بعدش چند تا نئورئالیست دست اول، و بعد آثار تارکوفسکی و برسون و همه اینها آمپر آمپر از ما برق پراند، یعنی از من و میرمیرانی و چند بچه جوان ابله شیفته دیگر، و دیگه مارو پاک دیوانه و عاشق این هنر، یا فن یا صنعت یا بازیچه یا هرچه که بود کرد.
یادم می آید که سر سومین نمایش فیلم کشیش رنجور و مسلول دهکده برسون بود که دیدم در همان صحنه اول با آن موزیک و آن اندوه بزرگ، اشکم رها شده و در غم انسانی می گریم که یک تصویر، یا یک توهم بیش نیست. و جز نور تابنده از پروژکتورِ پشت سر خود چیز دیگری نیست. با این وجود زنده و پرتپش است و مرا به جایی می برد که انگار نزدیک ترین قوم و خویش خود را از دست داده ام. جادوی فیلم و سینما مرا سخت گرفته بود. به پهلودستی خود نگاه کردم، به میرمیرانی، دیدم او هم دارد اشک می ریزد و می کوشد نشان ندهد. این چه اشکی بود؟


من خودم هم درست نفهمیدم که چطور شد این طور عشق فیلم از کار درآمدم. چون آن موقع که شخصیت من داشت شکل می گرفت، اصلاً نمی دانستم که سینما خصلت هنری و هنرسازی هم دارد. سینما همان فیلم های کارتونی احمقانه، و اکشن های علمی ـ تخیلیِ توخالی و هفت تیرکشی های تخمیک و آرتیست بازی های جاهلانه بود که سراسر رسانه های تصویری ما را احاطه کرده بود، از تلویزیون و سینما و ویدئوها بگیر تا شوهای ابلهانه ماهواره ای... تا اینکه یک روز در سینما تِک دانشجویان، پشت مرحومِ سینمای شهر قصه، که تازه دو سه سال بعد از جنگ و در دوره بازسازی رفسنجانی راه افتاده بود و مشتی جوون هم سن و سال خودمون آن را می گرداندند، فیلم تعصب اثر گریفیث را دیدم و بعدش چند تا نئورئالیست دست اول، و بعد آثار تارکوفسکی و برسون و همه اینها آمپر آمپر از ما برق پراند، یعنی از من و میرمیرانی و چند بچه جوان ابله شیفته دیگر، و دیگه مارو پاک دیوانه و عاشق این هنر، یا فن یا صنعت یا بازیچه یا هرچه که بود کرد.
یادم می آید که سر سومین نمایش فیلم کشیش رنجور و مسلول دهکده برسون بود که دیدم در همان صحنه اول با آن موزیک و آن اندوه بزرگ، اشکم رها شده و در غم انسانی می گریم که یک تصویر، یا یک توهم بیش نیست. و جز نور تابنده از پروژکتورِ پشت سر خود چیز دیگری نیست. با این وجود زنده و پرتپش است و مرا به جایی می برد که انگار نزدیک ترین قوم و خویش خود را از دست داده ام. جادوی فیلم و سینما مرا سخت گرفته بود. به پهلودستی خود نگاه کردم، به میرمیرانی، دیدم او هم دارد اشک می ریزد و می کوشد نشان ندهد. این چه اشکی بود؟

۴

اولین باری که مزه تلخ حسادت را چشیدم در مدرسه ابتدایی بود. کلاس چهارم که یهو متوجه شدم من دیگه شاگرد اول نیستم و این پسره دراز موفرفری تو امتحان ثلث اول، اول شده. بی اختیار با شنیدن این خبر و یا دیدن قیافه ورقلمبیده از فخر و ظفر او جیوه حسادتم بالا رفت و زیر لب چند فحش خواهرمادری که تازه از سر کلاس سوم و از واژگان دایی اکبرم یاد گرفته بودم نثارش کردم. آن موقع چندان آگاه نبودم که چرا این چنین دلخور و دمغ و کدر شده ام. بعدا فهمیدم که چی به چی بود. البته نه به آن شفافی. توی کتابی خواندم که این یک حس غریزیِ غریبِ رسوب کرده ای است که هر از گاه سر درمی آورد و باعث رنجش و آزار شخص می شود. بیشتر به آن وجه توخالی، یا فقدان، یا حفره وجودی انسان برمی گشت، و در موقعیت رقابت و از رقیب کم نیاوردن تشدید می شد. همیشه به یک سوژه که همان رقیب است احتیاج داشت، رقیبی که او را در عشق شکست داده و در کسب مال و شهرت از او جلو زده بود. هر چند در مورد من فقط یک رقیب به تنهایی نبود، بلکه همه بودند، همه اینها که مرا و مملکت مرا احاطه کرده بودند و نمی گذاشتند که از این عقب افتادگی بی پیر و ماندگار به درآییم.

۵

باعث و بانی اولین فیلم کوتاهم، یعنی اصلاً بانی ورود من به عرصه عملی سینما سلما بود که بعد شد اولین عشق بزرگ من و سه سالِ تمام مرا زجر داد (درحالیکه شهد هم داد) و با درون و برون و باطن و ظاهر عشق آشنا ساخت.
سلما را یک روز توی کتابخانه دانشگاه دیدم، از دور. تازه اول سال بود و چهره ها همه ناآشنا، و این یکی، از دور، بدجور یعنی خوب جور تو چشم می زد... و از نزدیک تر هم، آن چشم های روشن نیمچه مغولی اش و گونه های برآمده و آن لب های خوش فرم قلمبه اش، همگی مرا مجذوب خود کرده بود. عجیب است که از همان نگاه اول با گستاخی و پررویی تمام به خودم گفتم که این مال توست برو طرفش، برو برش دار... از پررویی خودم حیرت کردم. من معمولاً از غریبه ها می پرهیزم، چون خجالت می کشم. بخصوص زن ها. خواهرهایم معمولاً به این ضعف من، بخصوص در برابر همشاگردی های دخترشان که به من توجه نشان داده اند و چهره مرا مثل لبو سرخ کرده اند حسابی خندیده اند. آن روز نرفتم، چون قدری هول کرده بودم و در ضمن قرار بود بروم سفری سه چهار هفته ای، برای دستیاری فیلم برداری. اما ته دل می خواستم که از او دور باشم و او را فراموش کنم چون می ترسیدم. ولی در عین حال خیلی دلم می خواست که او آنجا باشد و همان طور تک و تنها... به هرحال حس شهودی ام این بود که وقتی برگردم، او همچنان آنجا نشسته و منتظر من است. و همین طور هم شد...، باور می کنید؟! دقیقا همان شد که حدس زده بودم... سفر را البته می توانستم نروم: برای دستیاری فیلم امجدی به خوزستان. ولی انگار می خواستم مثل بازی رولت بختم را بیازمایم. یار را تنها رها کرده و سر به بیابان ها زده بودم...
وقتی برگشتم به کتابخانه دانشکده، دیدم همانجا نشسته و مشغول مطالعه است. این بار بی مهابا و با درنگ های جابه جا و بدون هیچ فکر و نقشه ای رفتم طرفش، و از پشت سر آهسته آهسته نزدیک شدم دیدم دارد رمان سید ارتا اثر هرمان هسه را می خواند. خوشحال شدم چون آن را خوانده بودم و همین را به فال نیک گرفتم و نشستم و همین طور کشکی و الکی سر صحبت را باز کردم. البته اول خودم را زدم به خنگی که کتاب درباره فیزیک است یا نه درباره شیمی یا معماری یا گیاه شناسی، یا تاریخ، یا قصه است؟ خلاصه قدری از این سوال های احمقانه و نُنُربازی های تین ایجری درآوردیم و طرف را به خنده انداختیم و خلاصه رفتیم توی کوک هرمان هسه و کتاب دیگرش گرگ بیابان و نارسیس و گولموند و بدین ترتیب قدری معلومات به رخ کشاندیم و یکی دو حکم تخمیک ول دادیم در جهت کمبود عمق فلسفی در کارهای او و می ستی سیزمِ آبکی اش که این روزها توی دنیای مغرب زمین خیلی خریدار دارد و غیره...
خلاصه رفته رفته با هم جفت شدیم، البته جفت ذهنی. هردو ولع خواندن و شنیدن و دیدن داشتیم و کتاب ها و قطعات موسیقی و فیلم ها و تئاترهای محبوبمان با هم جور بود. در همه چیز هم سلیقه بودیم. خوشبختانه برخلاف ترافیک بی رحم و بی ادبمان، به همدیگر راه می دادیم، و اغلب خوبی و راحتی را برای طرف می خواستیم. سلما ذهن تیز و ظریف و شاعرانه ای داشت. به امور و واقعیت های دور و برش خوب خیره می شد و تحلیل ها و تعبیرهای زیرکانه بامزه ای می کرد.
اوایل ساعت ها توی دانشکده، زیر درخت ها، یا روی پله ها می نشستیم و دور از چشم انجمن اسلامی ها از این در و آن در ور می زدیم. بعد بعضی وقت ها تو کافه تریا چیزی می خوردیم. گاه می رفتیم رستوران های دور و بر و حسابی سورچرانی می کردیم. کار و بار پدر سلما خوب بود، تاجر قماش، خانه ای بزرگ با معماری هُوَخشتره ای در الهیه، در جوار رودخانه باریک. یکی دو بار بعدازظهرها رفتیم آنجا، که پدرش سرکار بود و مادرش هم کاری به کار ما نداشت، توی باغ راه می رفتیم و کتاب های او را مرور کردیم. چقدر کتاب انگلیسی داشت. لب استخر می نشستیم هندوانه می خوردیم و گپ می زدیم و بی خود و بی جهت می خندیدیم، چون هردو به نوعی احساس سبکی گوارایی می کردیم. ولی هنوز همه چیز با فاصله. سیستم من این بود که نه زیاد می چسبیدم و نه زیاد فاصله می گرفتم. چون از تجربه ای که با بهناز داشتم که با شکستِ مفتضحانه ای (از ناحیه من) رو به رو شده بود، خوب آموخته بودم که بگذاریم قضایا خودش خود به خود درست شود و نباید زیاد دخالت کرد و از این رو حتی یکی دو باری که سلما به خانه ما آمد، به تک اتاق بالای پشت بامم، دید که چگونه از موقعیت بهره برداری نکردم، و انگار نه انگار، همان طور با فاصله معقول و مطبوع، همه چیز به خوبی گذشت.
البته این نوعی شیره مالیدن سر خودم بود، چون داشتم معقولیتم را توجیه می کردم چون در واقعیت امر، ته دل حسابی می ترسیدم و از هرگونه حرکت خارج از مرز پرهیز می کردم. نه اینکه نخواهم، می خواستم، ولی نمی دانستم چگونه باید این کارها را کرد. توی فیلم ها دیده بودم. ولی فیلم کجا و واقعیت کجا. از طرف دیگر می ترسیدم که نکند مثل قضیه بهناز شود. یعنی طرف از گستاخی من برمد و ول کند برود.
به هر حال هربار که با هم بودیم رابطه پررنگ تر و پربارتر می شد تا اینکه بالاخره با هم حسابی جفت و جور شدیم. اما عجیب این بود که از همان ابتدای رابطه، حس شدید حسادت نیز، در من گل کرده بود و به موازات ازدیاد شور و عشق به سلما آن هم شدیدتر و خطرناک تر می شد.

نظرات کاربران درباره کتاب به خاطر یک فیلم بلند لعنتی