فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب داستان‌ ناگهان

کتاب داستان‌ ناگهان

نسخه الکترونیک کتاب داستان‌ ناگهان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب داستان‌ ناگهان

می‌خواهم‌ مرا بازداشت‌ کنند تا بتوانم‌ کتاب‌ مقدس‌ بخوانم. همه‌ را بازداشت‌ می‌کنند یا وسط‌ خواب‌ ناز یقه‌شان‌ را می‌گیرند، یا آن‌که‌ صدای‌ لرزش‌ و تکان‌ درخت‌ به‌ گوش‌شان‌ می‌رسد، آن‌هم‌ وقتی‌که‌ حتی‌ نسیمی‌ نمی‌وزد. آدم‌ صبح‌ زود که‌ بیرون‌ می‌زند انتظار دارد بوته‌های‌ رز را ریشه‌کن‌ ببیند. توی‌ باغچه‌ چاله‌هایی‌ تازه‌ را پیدا کند که‌ کتاب‌های‌ ممنوعه‌ را در آن‌ خاک‌ کرده‌اند. اما از وقتی‌ سراغ‌ پدرم‌ آمدند، متأسفانه دیگر کسی‌ به‌ خانه‌ی ما توجهی‌ نمی‌کند. یک‌بار دیگر به‌ فکرِ سفر پیدایش‌ می‌افتم. یک‌بار دیگر روشنایی‌ از لجه‌ی‌ تاریکی‌ جدا می‌شود، آب‌های‌ آسمان‌ها یک‌جا جمع‌ می‌شود و خشکی‌ پدیدار می‌شود. اما گاهی‌ وقفه‌ پیش‌ می‌آید. مجبور می‌شوم‌ به‌ کافه‌ یونانی‌ بروم‌ تا غذای‌ گربه‌ بخرم، یا برادرم‌ را از کلاس‌ جودو برگردانم‌ یا روزنامه را از چمنی‌ غرقه‌ به‌ خون‌ برمی‌دارم. روزنامه‌ را باز می‌کنم. محشری‌ است‌ که‌ بیا و ببین. پره‌های‌ تیز شده‌ی دوچرخه، شلنگی‌ که‌ از شیر‌ گاز به‌ دهان‌ معشوق‌ گذاشته‌اند، عنکبوت‌ سیاه کشیده، دستکش‌ بوکس‌ و قالب‌های‌ صابون. حرف‌های‌ قانون‌ است و وصایای‌ مرده‌ها. دانگی‌ گذشته‌ از شب‌ علف‌ها هنوز قرمز است. خانه‌ خیلی‌ ساکت‌ است. برادر و خواهرم‌ غرق‌ خواب‌ هستند. مادرم‌ پیام‌های‌ عصبی‌ و ارتباط‌ آن‌ را با الکتریسیته‌ یاد می‌گیرد. نیانگا گربه‌ی‌ دیوانه‌ بالای‌ درخت‌ زیر نور مهتاب‌ می‌خرامد. خانه‌ ساکت‌ و سوت‌ و کور وسط‌ باغ‌ در شب‌ مهتابی‌ به چشم‌ می‌خورد. فقط‌ موریانه‌ها زیر پی‌ خانه‌ مشغول‌ هستند و مادرم‌ توی‌ حمام‌ است. ناگهان‌ سروصدای‌ ماشینی‌ توی‌ محل‌ می‌پیچد و درها را به‌ هم‌ می‌کوبد. با خود می‌گویم‌ خودش‌ است، آمده‌اند مرا ببرند. نفسم‌ را حبس‌ می‌کنم‌ و منتظر می‌مانم‌ که‌ جیرجیر در باغ‌ را بشنوم. نمی‌دانم‌ حالا که‌ آمده‌اند مرا ببرند، مسواکم‌ را چه‌طور بردارم. مادرم‌ رفته‌ توی‌ حمام‌ و در را قفل‌ کرده‌ است. بعد صدای‌ غرش‌ موتور می‌آید و ماشین‌ جا کن‌ می‌شود و می‌رود. لابد جلسه‌ای‌ توی‌ مدرسه‌ی معلولین‌ آن‌طرف به‌ پا کرده‌اند. می‌خواستم‌ مرا بازداشت‌ کنند تا بتوانم‌ کتاب‌ مقدس‌ بخوانم، از اول‌ تا به‌ آخر. به‌ حد کافی‌ توی‌ این‌ هوای‌ سرد معطل‌ شده‌ بودم، نه‌ این‌جا و نه‌ آن‌جا. سیاهان‌ دوره‌ام‌ کرده‌ بودند و بقیه‌ استخوان‌ آبا و اجدادشان‌ را با جنگ‌ها و بزن‌ و بکش‌هاشان‌ به‌ رخ‌ من‌ می‌کشیدند تا حق‌ حیات‌ خود را به‌ من‌ ثابت‌ کنند. من‌ چهار دیوار نمور می‌خواستم‌ با دری‌ قفل‌ شده‌ و پله‌هایی‌ که‌ به‌ زیر هشت‌ می‌رود. سرانجام‌ کتاب‌ را باز می‌کردم‌ و کلمات‌ آتشین‌ آن‌ را می‌خواندم. گرمای‌ لرزان‌ شعله‌کش‌ باستانی‌ آن‌ها‌ را یاد می‌گیرم‌ و موج‌ برداشتن و کوت‌ شدن را به‌ یاد می‌سپارم. برش‌ و برش‌ به‌ دنبال‌ تراز پرسش‌های‌ آنان‌ می‌روم.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.41 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۱۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب داستان‌ ناگهان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

 


کتاب

رودریگو ری روسا (گواتمالا)

کتاب وقتی بیهوده با لذاتی خاص درمی آمیزد، به آب می رود.
پیش از شروع سفر از حمام می گوید. آب داغی را تصویر می کند که از شیر می ریزد و صبر می کند تا صدای آن را خوب به یاد بیاورد. از نوری حرف می زند که از پنجره می تابد و از کف صابون و خاطراتی که موقع حمام کردن به ذهن مرد هجوم می آورد.
بعد از آن یا وسط حمام کردن یکی تقه ای به در می زند. نامه ای به دست او می دهند که به سرعت آن را می خواند. لباس می پوشد و چیزی به دندان می کشد. چمدان خود را می بندد و کمی پول از صندوق برمی دارد. بعد راهی دیدن دوستی می شود که برایش نامه فرستاده است.
مدتی با هم حرف می زنند و او شب می ماند و صبح روز بعد از بندر راه می افتد.
چند روز بعد به شهری می رسد که آن را اوگمان می نامد. بنا می گذارد چند روزی بماند تا یاد و خاطره ی صدای لنگری را که به آب می افتد و صدایی را که از زنجیرهای کشتی پهلو گرفته بلند می شود به یاد بیاورد.
بندر به بازاری می ماند. بی آن که خود متوجه باشد، پسری یا جوانی با قیافه ی پسرانه و سیه چرده انتظار او را می کشد. او را به نام صدا می کند. پسر او را از کوچه ای باریک می برد تا آن که به دری آبی در دیواری سفید می رسند. حسابی ترسیده است. به چشم های سیاه و بوهای غریب اشاره می کند. دو ساعت راه می روند تا به در برسند و نویسنده خود را مشغول یادداشت برداشتن از چیزهایی می کند که می بیند: گیاهان نادر، مارهای شکم دریده، گل های سرخ خشک شده و کله های تازه بریده ی گوسفند و بز همراه با زنانی که سر تا پای شان را پوشانده اند و فقط چشم های شان پیداست. بخورهایی با رنگ های مختلف و خنجر و شمشیرهای مرصع. می ایستند. راهنمای او چهار تقه بر در می زند.
در آن خانه چیزی غیرمنتظره و متفاوت در انتظارشان است. موسیقی یکریز طنین می اندازد. گوش که می دهی از خود بی خود می شوی. پیرمردی که در را باز کرده از او می خواهد سر میزی بنشیند که از کف اتاق قابل تمیز نیست. جامی از مایعی تیره می آورد و دو لیوان سنگی دسته دار هم سان روی میز می گذارد. آن ها را پر می کند و محتوی یکی را سر می کشد و به مرد دیگر اشاره می کند که او هم بنوشد.
هر چند در ابتدا از نور داخل خانه خوشش آمده، اما حالا اذیتش می کند. وقتی به میزبان خود نگاه می کند، به نظرش می رسد که نگاه مرد پوست او را می شکافد.
هیچ کدام حرفی نمی زنند. ناگهان حس می کند دلش می خواهد خود را در آینه تماشا کند، دوروبر را نگاه می کند، اما آینه ای نمی یابد.
پیرمرد بلند می شود و به اتاق مجاور می رود. توی خانه بین اتاق ها دری وجود ندارد، تنها پرده هایی سنگین اتاق ها را از هم جدا می کند.
صدای موسیقی گم می شود. نور رنگ می بازد: آدم حس می کند که شب فرا رسیده است. از پس پرده ی اتاق مجاور صدایی طنین انداز می شود. آهنگ و ترنم ترانه را آشنا می یابد، اما نمی تواند کلمات را تشخیص دهد. بلند می شود و صدا را واضح تر می شنود. پرده تکانی می خورد، گویی باد آن را تکان داده است. بعد تصور می کند که به دختری چشم دوخته است و پرهیب او را با سایه ی پیرمرد اشتباه می گیرد. گامی به جلو برمی دارد، چشمش سیاهی می رود و سایه و پرهیب ناپدید می شود. در همان لحظه کتاب به پایان می رسد.

مرا بگیرید

دنیس هیرسان (آفریقای جنوبی)

می خواهم مرا بازداشت کنند تا بتوانم کتاب مقدس بخوانم. همه را بازداشت می کنند یا وسط خواب ناز یقه شان را می گیرند، یا آن که صدای لرزش و تکان درخت به گوش شان می رسد، آن هم وقتی که حتی نسیمی نمی وزد. آدم صبح زود که بیرون می زند انتظار دارد بوته های رز را ریشه کن ببیند. توی باغچه چاله هایی تازه را پیدا کند که کتاب های ممنوعه را در آن خاک کرده اند. اما از وقتی سراغ پدرم آمدند، متاسفانه دیگر کسی به خانه ی ما توجهی نمی کند.
یک بار دیگر به فکرِ سفر پیدایش می افتم. یک بار دیگر روشنایی از لجه ی تاریکی جدا می شود، آب های آسمان ها یک جا جمع می شود و خشکی پدیدار می شود. اما گاهی وقفه پیش می آید. مجبور می شوم به کافه یونانی بروم تا غذای گربه بخرم، یا برادرم را از کلاس جودو برگردانم یا روزنامه را از چمنی غرقه به خون برمی دارم.
روزنامه را باز می کنم. محشری است که بیا و ببین. پره های تیز شده ی دوچرخه، شلنگی که از شیر گاز به دهان معشوق گذاشته اند، عنکبوت سیاه کشیده، دستکش بوکس و قالب های صابون. حرف های قانون است و وصایای مرده ها. دانگی گذشته از شب علف ها هنوز قرمز است.
خانه خیلی ساکت است. برادر و خواهرم غرق خواب هستند. مادرم پیام های عصبی و ارتباط آن را با الکتریسیته یاد می گیرد. نیانگا گربه ی دیوانه بالای درخت زیر نور مهتاب می خرامد. خانه ساکت و سوت و کور وسط باغ در شب مهتابی به چشم می خورد. فقط موریانه ها زیر پی خانه مشغول هستند و مادرم توی حمام است.
ناگهان سروصدای ماشینی توی محل می پیچد و درها را به هم می کوبد. با خود می گویم خودش است، آمده اند مرا ببرند. نفسم را حبس می کنم و منتظر می مانم که جیرجیر در باغ را بشنوم. نمی دانم حالا که آمده اند مرا ببرند، مسواکم را چه طور بردارم. مادرم رفته توی حمام و در را قفل کرده است. بعد صدای غرش موتور می آید و ماشین جا کن می شود و می رود. لابد جلسه ای توی مدرسه ی معلولین آن طرف به پا کرده اند.
می خواستم مرا بازداشت کنند تا بتوانم کتاب مقدس بخوانم، از اول تا به آخر. به حد کافی توی این هوای سرد معطل شده بودم، نه این جا و نه آن جا. سیاهان دوره ام کرده بودند و بقیه استخوان آبا و اجدادشان را با جنگ ها و بزن و بکش هاشان به رخ من می کشیدند تا حق حیات خود را به من ثابت کنند.
من چهار دیوار نمور می خواستم با دری قفل شده و پله هایی که به زیر هشت می رود. سرانجام کتاب را باز می کردم و کلمات آتشین آن را می خواندم.
گرمای لرزان شعله کش باستانی آن ها را یاد می گیرم و موج برداشتن و کوت شدن را به یاد می سپارم. برش و برش به دنبال تراز پرسش های آنان می روم.
شب که می شود تاریکی را می بینم که آن ها را می پوشاند؛ کلمه به کلمه قلمرو سفیدشان را می پوشاند تا آن که کنار می کشند و وا می دهند و ساکت می شوند. در سکوت آن ها با اطمینان دراز می کشم و مثل چوق الف منتظر می مانم تا روشنایی روز حکم بعدی را صادر کند.

ترکیدن

بای زیائو ـ یی (چین)

میزبان چای را توی فنجان ریخت و آن را روی میز پایه کوتاه جلو مهمانان خودش گذاشت که پدر و دختری بودند. درِ فنجان را گذاشت که کلیک صدا کرد. ناگهان انگار چیزی یادش آمده باشد، فلاسک چای را روی میز گذاشت و به سرعت رفت توی اتاقک انباری مجاور مهمانخانه. مهمانان صدای بیرون کشیدن کشو و خش خشی را شنیدند.
مهمانان در مهمانخانه نشسته بودند. دختر ده ساله به گل های بیرون پنجره نگاه می کرد. پدر دست دراز کرد تا فنجانش را بردارد که چیزی با صدای بوم به زمین خورد و ترکید. توی مهمانخانه چیزی شکست.
فلاسک بود که به زمین خورد. دخترک ناگهان وحشت زده سر برگرداند و خیره نگاه کرد. هیچ کدام فلاسک را لمس نکرده بودند حتی دست شان هم به آن نخورده بود. لابد وقتی میزبان آن را روی میز می گذاشت، تعادل نداشت، فقط آن موقع نیفتاده بود.
ترکیدن فلاسک باعث شد که صاحب خانه شتاب زده با قوطی قند حبه به مهمانخانه برگردد. به کف اتاق که بخار از آن بلند می شد نگاه کرد و تند تند گفت: «مهم نیست! اصلاً مهم نیست!»
پدر خواست حرفی بزند. من و منی کرد و گفت: «ببخشید! دستم خورد، افتاد.»
صاحب خانه گفت: «مهم نیست.»
وقتی مهمانان به خانه برگشتند، دختر گفت: «بابا، جداً دستت به آن خورد.»
ـ نه! ولی نزدیک من بود.
ـ ولی شما دست تان هم به آن نخورد. من عکس شما را توی شیشه ی پنجره می دیدم. ساکت و بی حرکت نشسته بودید.
پدر خندید: «پس دلیل افتادن آن را چه می دانی؟»
ـ فلاسک خودش افتاد. کف اتاق کج بود. وقتی آقای لی آن را گذاشت روی میز تعادل نداشت. چرا گفتی که...
ـ دخترم، فایده ای نداشت. وقتی گفتم من انداختمش قابل قبول تر به نظر می آمد. بعضی چیزها هست که وقتی دلیل می آوری کم تر قبول می کنند. هر چه راست تر بگویی کم تر می پذیرند.
دختر خاموش شد و پس از مدتی گفت: «فقط همین یک راه را دارد.»
پدر گفت: فقط همین یک راه.

نمایش جاروکشی

پنگ جی کای (چین)

دبیر ژائو گفت: هفته ی ملی پاک سازی از امروز شروع می شود و قرار است همه ی مقامات در جارو کشیدن خیابان ها کمک کنند. این هم فهرست شرکت کننده های ما. همه ی مقامات عالی رتبه و شخصیت های اداری هستند. یک رونوشت هم آورده ایم خدمت تان تا تایید کنید.
قیافه اش به دبیران رده بالا می خورد. یقه ی کت مائویی او با اتو صاف شده بود. دکمه های آن را تا آخر بسته بود، درست مثل ارتشی ها. چهره ای رنگ پریده و نزار داشت و عینک ارزان قیمتی به چشم گذاشته بود. رفتار آرام و متین و لحن ملایمش شخصیت فرصت طلب و زیرک او را پنهان کرده بود.
شهردار چنان در بحر فهرست اسامی فرو رفته بود که انگار می خواست تمام آن هشتاد نفر را به ماموریت خارج از کشور بفرستد. گاه و بی گاه چشم از فهرست اسامی برمی گرفت و نگاهش را به سقف می دوخت. پرسید: «چرا از فدراسیون زنان کسی توی فهرست نیست؟»
دبیر ژائو لحظه ای فکر کرد و گفت: «بلی حق با شماست. اسم آن ها نیست! روسای همه ی ادارات شهر را نوشته ایم. کمیته ی ورزشی، کمیته ی جامعه ی جوانان، فدراسیون اتحادیه ها، فدراسیون محافل ادبی و هنری و حتی تعدادی از استادان دانشگاه توی فهرست هستند. تنها گروهی که یادمان رفته فدراسیون زنان است.» شهردار بیش تر احساس رضایت می کرد که توصیه مآبانه حرف بزند تا آن که لحن ملامت باری بگیرد. آدم کاردان این جور وقت ها خودش را نشان می دهد که به فکر همه چیز هست. توانایی رهبری در چنین مواقعی امکان بروز پیدا می کرد. «زن ها ستون جامعه اند، چه طور می توانیم نمایندگان زنان را از قلم بیندازیم؟»
دبیر ژائو به یاد موقعی افتاد که شهردار یقه ی آن ها را گرفته بود که چرا در مهمانی شام به افتخار مهمانان خارجی در فهرست غذا ماهی نگذاشته اند.
«دو نفر از فدراسیون زنان به فهرست اضافه کن. یادت باشد که از مقامات باشند یا حتماً نماینده ی سازمان. پیشتازان پرچم سرخ زنان کارگر بین المللی، از خانواده های شهدا یا کارگران نمونه باشند هم بد نیست.»
شهردار درست مثل معلم کلاس ابتدایی که دفترچه ی مشق پر غلط دانش آموز را برمی گرداند، فهرست ناقص را به منشی خود برگرداند.
ـ چشم قربان. الساعه ترتیبش را می دهم. فهرست کامل برای دفعات بعد هم به درد می خورد. باید فوراً به همه خبر بدهم. جاروکشی خیابان ها ساعت دو بعدازظهر امروز شروع می شود؛ از میدان مرکزی. جنابعالی هم تشریف می آورید؟
ـ البته! به عنوان شهردار شهر، من باید الگو باشم.
ـ ساعت یک و سی دقیقه ماشین دم در حاضر است. بنده هم با شما می آیم.
شهردار با حواس پرتی گفت، خیلی خب و سرش را خاراند و جای دیگری را نگاه کرد.
دبیر ژائو به شتاب رفت.
ساعت یک و سی دقیقه ی آن روز شهردار را با لیموزین مخصوص به میدان مرکزی شهر بردند. تمام کارکنان ادارات، فروشنده ها، دانشجویان، بازنشسته ها و زن های خانه دار بیرون آمده بودند و خیابان را جارو می کردند. غبار غلیظی همه جا را پوشانده بود. دبیر ژائو با دستپاچگی شیشه را بالا داد. توی ماشین فقط بوی خفیف چرم می آمد و بنزین.
توی میدان ماشین را کنار ردیف لیموزین های رنگارنگ نگه داشتند. جلو ماشین ها گروهی از مقامات رده بالای اداری منتظر آمدن شهردار بودند. یکی هم پاسبان ها را به نگهبانی گماشته بود.
دبیر ژائو جَلدی از لیموزین بیرون جست و در را برای رئیس خود باز کرد. مقامات مستقبل در میان جمعیت با چهره های گشاده به استقبال شهردار آمدند. همه او را می شناختند و دل شان می خواست اولین کسی باشند که با او دست می دهند. شهردار با هر کس دست می داد، می گفت: «عصربه خیر. از ملاقات شما خوشوقتم. عصربه خیر!»
پاسبان پیری که دو نفر دیگر هم دنبال او بودند فرغونی پر از جاروهای بزرگ حصیری آورد. پاسبان پیر یکی از جاروها را که کوچک تر و تمیزتر بود برداشت و با احترام به شهردار تقدیم کرد. وقتی همه ی عالی مقامان جاروهای خود را برداشتند، کلانتری با بازوبند قرمز آن ها را به وسط میدان هدایت کرد. شهردار بالطبع جلو همه حرکت می کرد.
مردم دسته دسته از محل کار خود آمده بودند تا میدان عظیم را جارو کنند. با دیدن مراسم باشکوه جاروکشی با اسکورت و کلانتر و مباشر و صدای شاتر دوربین های عکاسی فهمیدند که در حضور افراد عادی نیستند و جلوتر آمدند تا بهتر ببینند. دبیر ژائو که در کنار شهردار، جارو به دوش پا می کوفت و در خیال خود باد می کرد با خود گفت: «شهرداری که توی خیابان سپوری کند خیلی فوق العاده است.» وقتی به محل تعیین شده رسیدند کلانتر گفت: «رسیدیم.» تمام هشتاد و دو نفر جاروکشی را شروع کردند.
جمعیت انبوه که پاسبان ها جلوشان را گرفته بودند با هیجان حرف می زدند: « آن جا را نگاه کن! همان است.»
ـ کدام را می گویی؟ آن که سیاه پوشیده؟
ـ نه آن کچل خپل که آبی پوشیده.
پاسبانی برگشت و داد زد: «خفه! ببر صدای نخست را!»
میدان خیلی بزرگ بود. کسی نمی دانست از کجا جارو زدن را شروع کند. سنگفرش پیاده روهای سیمانی تمیز بود. هر ذره آشغال که گیرشان می آمد با جاروهای بزرگ شان جابه جا می کردند. بزرگ ترین آشغال ظرف ذرت بو داده ای بود و همه مثل بچه هایی که دنبال سنجاقک می افتند آن را دنبال می کردند.
عکاس ها شهردار را دوره کردند. یکی دو نفر زانو زدند و از زاویه ی پایین عکس گرفتند، عده ای هم این طرف و آن طرف می دویدند تا گزارش تهیه کنند. بعد مردی که کلاه با سایبان داشت دوربین ویدئویی بردوش به دبیر ژائو نزدیک شد و گفت: «من از تلویزیون آمده ام. می شود از آقایان بخواهید به ستون یک صف بکشند تا همه را توی تصویر جا بدهم؟»
دبیر ژائو با شهردار مشورت کرد که با این درخواست موافق بود. مقامات بلندپایه صفی طولانی تشکیل دادند و جلو دوربین جارو کشیدند؛ گرچه روی زمین ذره ای آشغال نبود. فیلم بردار تلویزیون فیلم گرفت. بعد ناگهان کار را رها کرد و به سراغ شهردار رفت.
ـ معذرت می خواهم عالی جناب، چون پشت به نور خورشید دارید، باید آن طرف را نگاه کنید. پیشنهاد می کنم برای تصویر بهتر صف را جابه جا کنیم که شما اول همه قرار بگیرید.
شهردار با کمال تواضع پذیرفت و درست مثل خط رقاصان اژدها صف را جابه جا کرد. وقتی دوباره سرجای شان قرار گرفتند، جاروکشی آغاز شد.
فیلم بردار جلو رفت. لبه ی کلاهش را بالا زد و دوربین را روی شهردار میزان کرد. وقتی دوربین را به کار انداخت گفت: «خیلی عالی است، جاروها را تاب بدهید. همه با هم دل بدهید به جارو. عالی! سرها بالا! عالی جناب! خیلی خب، خیلی عالی!»
دوربین را خاموش کرد. با شهردار دست داد و از او تشکر کرد که اجازه داده خبرنگار عادی وظیفه اش را به نحو احسن انجام دهد.
کلانتر به دبیر ژائو گفت: «این هم روزی بود!» رو به شهردار کرد و گفت: «شما ماموریت خودتان را به بهترین نحو ممکن انجام دادید.»
شهردار طبق معمول گفت: «متشکرم . ببخشید زحمت دادیم.» لبخند زد و با او دست داد. تعدادی از خبرنگاران به طرف شهردار دویدند. خبرنگار قدبلندی تند تند پرسید: «عالی جناب، چه پیامی برای ملت دارید؟»
شهردار مکثی کرد و گفت: پیغام خاصی ندارم. همه باید کمک کنند تا شهرمان را تمیز کنیم.
خبرنگارها حرف های ارزشمند او را تند تند یادداشت کردند.
پاسبان ها فرغون ها را آوردند و هر کس جاروی خود را در آن گذاشت. جاروی شهردار را دبیر ژائو توی فرغون گذاشت.
وقت رفتن بود. شهردار دوباره با همه دست داد. خداحافظ، خداحافظ، خداحافظ.
همه صبر کردند تا شهردار سوار لیموزینِ خود شود، بعد سوار ماشین های خودشان بشوند.
لیموزین شهردار را به خانه اش رساند. مستخدم حمام را آماده کرده و صابون معطر و حوله ی نویی را دم دست گذاشته بود. شهردار حمام دل چسبی کرد و با لباس تمیز و صورت گلبهی بیرون آمد و خستگی و ملال را در وان حمام جا گذاشت.
وقتی از پله ها پایین آمد که شام بخورد، نوه اش با عجله دوید و او را به اتاق نشیمن کشاند: «بابابزرگ! بابابزرگ! تلویزیون شما را نشان می دهد!»
تلویزیون او را نشان می داد، درست مثل هنرپیشه ای در نمایش تلویزیونی جاروکشی. برگشت و زد به شانه ی نوه اش: «بیا برویم شام بخوریم پسر! این که دیدن ندارد.»

نظرات کاربران درباره کتاب داستان‌ ناگهان

ترجمه ش عالیه‌..داستاناش هم خوبه 👌👌
در 3 ماه پیش توسط شکیبا