فیدیبو نماینده قانونی نشر فرمهر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب عشق، کار و منزلت در عصر مدرن

کتاب عشق، کار و منزلت در عصر مدرن

نسخه الکترونیک کتاب عشق، کار و منزلت در عصر مدرن به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب عشق، کار و منزلت در عصر مدرن

کتاب حاضر ترجمه‌ای است از سمینارهایی که دوباتن درباب مضامینی مشترک با کتاب‌هایش و نه لزوما محدود به آنها ارائه کرده است. زبان طناز و جذاب کتاب‌هایش در این سمینارها به‌مراتب طنز و گیرایی بیشتری داشته و من در مقام مترجم سخت کوشیدم لحظه‌های خنده‌های از ته دلم را به شما نیز هدیه کنم. اگر خواننده‌ی کتاب‌های تسلی‌بخشی‌های فلسفه، جستارهایی درباب عشق، هنر چگونه می‌تواند زندگی شما را دگرگون کند و جز آن بوده باشید خواندن این مقالات در حکم صیقلی است بر آموخته‌هایتان و اگر این مواجهه‌ی نخست شما با دوباتن باشد، به‌قطع هر مقاله محرک خواندن کتابی از او خواهد بود.

ادامه...
  • ناشر نشر فرمهر
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 5.4 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۶۷ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب عشق، کار و منزلت در عصر مدرن

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



درباب رومانتیسیزم

من به تازگی رمان سیر عشق را منتشر کرده ام. اما در اینجا قرار نیست در مورد رمان صحبت کنم. بیشتر مایلم درباره محورهای اصلی این رمان بحث کنم. بعضی ها به من می گویند چرا به خودت زحمت نوشتنِ رمان را دادی. تو نویسنده ی آثار غیرداستانی هستی. دلیل نوشتن این رمان این است که من باور دارم بسیاری از عقاید ما درباره ی عشق برگرفته از رمان هایی است که خوانده ایم. همینطور فیلم هایی که دیده ایم یا آهنگ هایی که شنیده ایم و امثال آن. اصولاً ایده های ما به واسطه ی روایت های عشقی که می خوانیم فرم می گیرند. این حرف البته کمی بی رحمانه است. چراکه باور ما بر این است که عشق ناگهانی است و در این موردِ به خصوص تحت تاثیر دیده ها و خوانده هایمان نیستیم. اما من معتقدم ما از یکایک این روایت ها تاثیر می پذیریم. ما در بافتی کاملاً تاریخی و اجتماعی عاشقی را تجربه می کنیم. جمله قصار گزنده ای هست از راشفوکو(۱) با این مضمون که آدم هایی هم هستند که اگر درباره عشق نشنیده بودند هرگز عاشق نمی شدند. خب این حرف اندکی زیاده از حد افراطی است اما ایده ی اصلی این است که ما در عشق بسیاری از سرنخ ها را از جهان بیرون می گیریم. بعضی از احساساتمان را مایه ی افتخار می دانیم چون دیگران را دیده ایم که این احساسات را محترم می دانند، به عکس، بعضی از احساساتمان را سرکوب می کنیم چون دیگران به ما گفته اند به این دست احساسات توجه خاصی نداشته باشیم. ما امروزه در دوره ای بسیار متمایز از تاریخ عشق واقع شده ایم: در عصر رومانتیسیزم. رومانتیسیزم جنبشی روشنفکرانه است که در سالن ها، اتاق های کار و اتاق های زیر شیروانی نویسندگان، رمان نویسان و شاعران اروپایی در نیمه ی دوم قرن هجدهم متولد شد. امروزه حتا اگر شما یک کلمه درباره شعرا و رمان نویسان رومانتیک نشنیده باشید و اینجا در سیدنی زندگی عاشقانه خودتان را داشته باشید، تحت تاثیر رومانتیسیزم هستند. همه ی ما تحت تاثیر این جنبشیم. لزوما مهم نیست که این مساله را حس کنید یا درک کنید یا متوجهش باشید. رومانتیسیزم ما را در همه جا احاطه کرده است. خانم ها و آقایان، ما در عصر رومانتیسیزم زندگی می کنیم. اما رومانتیسیزم درباره عشق به ما چه می گوید؟ رومانتیسیزم عبارت است از یک مجموعه دلیل و برهان متمایز و مشخص درباره ی ماهیت عشق. توقعات مجاز از عشق و چگونگی روابط. اجازه بدهید تعدادی از این پیش فرض های رومانتیک را برشمارم.
از دید من اولین و مهم ترین فرض رومانتیسیزم این است که در این دنیا همه ی ما قطعا یک نیمه ی گمشده داریم. ممکن است هنوز این نیمه ی گمشده را پیدا نکرده باشیم یا خیلی مصمم صفحه های موبایل هایمان را ورق بزنیم تا از محل احتمالیشان اطلاع حاصل کنیم اما باید بدانیم که نیمه ی گمشده مان وجود دارد و اگر خیلی سفت وسخت جستجو کنیم آن نیمه را پیدا می کنیم. وقتی نیمه ی گمشده مان را پیدا کردیم آنگاه روح و روانمان آرام می شود. تمام وجوه گیج وگنگ و تنهای وجودمان سروسامان می گیرد. دیگر لحظه ای در برابر راز و رمز کائنات، خودمان را نامفهوم، غمزده یا مالیخولیایی نمی بینیم. چراکه دوستی واقعی پیدا کرده ایم و تنهایی برای همیشه از جهانمان رخت برمی بندد. خانم ها و آقایان عزیز، این نیمه ی گمشده جایی در دنیا منتظر ماست. چگونه می توان این نیمه را پیدا کرد؟ سوال مهمی ست. پاسخ غالب رومانتیسیزم این است: به کمک غریزه مان. سالیان سال در طول تاریخ زوج ها نه به دلخواه خودشان بلکه با تصمیم بزرگ ترها یا والدین با هم ازدواج می کردند. این نوع ازدواج ازدواج عقلانی نامیده می شد و معیارهای منطقی ای داشت. برای همین به این نام خوانده می شد. مثلاً اینکه اینها بز داشتند. آنها گوسفند، یا اینها تکه زمینی داشتند آنها تکه زمینشان مجاور اینها بود. به خاطر این دست دلایل بود که ازدواج های به قول معروف طایفه ای سرمی گرفت. هزاران سال مردم به این شیوه ازدواج می کردند. تا وقتی که رومانتیک ها وارد میدان شدند و به این شیوه نه گفتند. آنها گفتند ما به غریزه مان اعتماد می کنیم. غریزه اینطور کار می کند که روزی شما ناگهان یک جور احساس خاصی پیدا می کنید. نوعی هیجان مثلاً. وقتی این حس به شما دست می دهد ممکن است هر جایی باشید شاید در بار یا کافه یا صف خرید. وقتی ناگهان کسی را می بینید که لزوما چیزی هم ازشان نمی دانید ــ که حالت ایده آلش هم برای رومانتیک ها این است که مطلقا چیزی از آن فرد ندانید ــ ناگهان متوجه می شوید که این فرد همان نیمه ی گمشده شماست. این احساس خاص بسیار هم مقدس قلمداد می شود و خریدار دارد. کسی اصولاً چنین احساسی را زیر سوال نمی برد. اگر به پدر و مادرتان بگویید تازگی کسی را ملاقات کرده ام و بهش احساس خاصی دارم آنگاه ناگهان معجزه حادث می شود. چرا؟ چون آن احساس خاص معروف اتفاق افتاده است. اما اگر آن احساس خاص رخ ندهد مایه ی خجالتتان می شود. اینطور می شود که بنا می کنید به تظاهر به اینکه به یک نفر آن احساس خاص را دارید. رومانتیسیزم بسیار به این حس ناگهانی علاقه مند است، به حس ناگهانی قاطعی که به ما می گوید که فردی که ملاقات کرده ایم همان نیمه ی گمشده مان است. رومانتیسیزم شدیدا وامدار توسعه ی راه آهن در قرن ۱۹ اروپاست. تعداد زیادی از این دست ملاقات ها در قطار اتفاق می افتد. حتی در جهان داستانی هم همینطور است. به عنوان مثال در ادبیات داستانی روسیه می توان کتابخانه ی کاملی از رمان هایی درست کرد که قهرمان های داستان در قطار همدیگر را ملاقات می کنند و بدون دانستن چیز زیادی از طرف مقابل، صرفا با نگاهی به قوزک پا یا آرنج یا حالت گونه ناگهان متوجه می شوند که آن آدم نیمه ی گمشده شان است و داستان از همین جا کلید می خورد. اینطوری ست که شما شریک زندگیتان را پیدا می کنید. رومانتیک ها به ایده ی «و تا ابد به خوبی و خوشی با هم زندگی کردند» علاقه ی خاصی دارند. آنها بر این باورند که عشق صرفا یک فاز زودگذر نیست. عشق از نگاه آنها ابدی است. عشق، عشق تا مرگ ما را از هم جدا سازد. و عجیب اینجاست که خیلی از رومانتیک ها جوانمرگ شده اند. داستان اغلب با عشقی آتشین آغاز می شود و بعد با چند سرفه متوجه می شویم که یکی از عشاق به سل مبتلاست و این داستان عاشقانه ی زیبا بعد از چند ماه به پایان می رسد. اما با این همه به روایتی چنین عشقی ابدی می شود. رومانتیک ها به خودکشی و پایان های دراماتیک هم علاقه ی ویژه ای دارند. ازاین رو از دیدگاه رومانتیک مرگ رابطه ی عجیبی با عشق دارد.
موضوع عجیب دیگر این است که در جهان رومانتیسیزم گویی هیچ کس شغلی ندارد. هیچ کدام رومانتیک ها سر کار نمی روند. برای همین است که وقت زیادی را صرف عشق ورزی می کنند. ساعت های طولانی در آغوش یکدیگرند یا در جوار یکدیگر در دشت ودمن قدم می زنند. توجه داشته باشید که این قدم زدن ها برای رومانتیک ها بسیار واجد اهمیت است. در همین راستا مکان های خاصی هم هستند که اهمیت ویژه ای دارند: آبشارها علی الخصوص، محل تلاقی دریا و آسمان، صخره های بزرگ، امواج دریا به ویژه و امثال آن. زمان ها هم اهمیت دارند. رومانتیک ترین زمان روز غروب است، به ویژه وقتی که ابرها در آسمان در حرکتند و پرتوهای خورشید درحال غروب به آنها می تابد و به آسمان جلوه ای ارغوانی می دهد. وای که چه لحظات رومانتیکی! لحظات اعمال عشق به کمک نیروهای طبیعت!
رومانتیک ها تلقی بسیار متمایزی درباره ی رابطه جنسی دارند. آدمیزاد در طول تاریخ بشریت رابطه ی جنسی داشته و این وسط گاهی عشق هم دخیل بوده. اما رومانتیک ها ترکیب غریبی از عشق و سکس را ارائه می دهند. اینان سکس را قله ی عشق تلقی می کنند، به عبارت دیگر از نظرشان سکس بیان غایی عشق است و فارغ از عملی نوعا مکانیکی به وسیله ی ابراز خالصانه ترین و لطیف ترین احساس یک انسان به انسانی دیگر بدل می شود: بیانی زیبا از عطوفت به انسانی دیگر. خب زیباست اما مساله ای هم دارد. مساله این جاست که در این نگاه، خیانت به تراژدی و فاجعه بدل می شود. چون اگر مثل رومانتیک ها بر این باور باشید که سکس بیان غایی عشق است آنگاه هر نوع علاقه مندی خارج از رابطه ماهیتا فاجعه بار خواهد بود. و دقیقا به همین خاطر است که تقریبا تمام رمان های مهم قرن نوزدهم درباره خیانت اند. از مادام بوواری فلوبر گرفته تا آنا کارنینای تولستوی و غیره و غیره. خیانت در طول تاریخ بشری رخ داده، اما مساله ی جدید وزنی است که به آن داده شده است. همانطور که گفتم خیانت تخطی است از همه ی آنچه رومانتیک ها به آن معتقدند. باید اذعان کنم که بسیاری از این ایده های رومانتیک بسیار هم زیبا و هیجان انگیزند. همه ی ما با آنها زندگی کرده ایم. بسیار ابلهانه است اگر بخواهیم این ایده ها را کنار بگذاریم و به روش زندگیمان نامربوط تلقی شان کنیم. این ایده ها همه جا حی وحاضرند و به تلقی ما از عشق جهت می دهند. اما به همان اندازه تاکید می کنم که رومانتیسیزم در مورد قابلیت های ما در برخورداری از روابط طولانی مدت و شاد فاجعه بار عمل کرده است. اگر بخواهیم در عشق به توفیقی برسیم باید نسبت به بسیاری از احساسات رومانتیکی که ما را به شروع بعضی روابط سوق داده عهدشکنی کنیم. رومانتیسیزم برای قابلیت ما در لذت بردن و رشدکردن در روابط بلندمدت مساله ساز بوده است. چرا این حرف را می زنم؟ بگذارید مروری داشته باشیم بر حوزه هایی که باور دارم رومانتیسیزم برای روابط ما دشواری به بار آورده. رومانتیسیزم این بینش سنتی درباره ی ذات بشر که بر ضعیف، شکننده و گناه کاربودن ما تاکید می کرد ــ همان ایده ی تاریخی مسیحیت درباب ذات بشر ــ را با چیز دیگری جایگزین می کند. رومانتیسیزم چنین رویکردی را به دلیل مایوسانه بدبین بودن ملغی اعلام می نماید و درعوض بر خلوص و ذات پاک انسانی تاکید می ورزد. رومانتیک ها بی حدواندازه بر بچه ها تاکید دارند. بچه ها برای رومانتیک ها همواره خوب و شیرینند. این دیدگاه با ژان ژاک روسو در قرن هجدهم آغاز می شود. بچه خالص ترین مظهر ذات بشری ست. تنها چیزی که بچه ها را بد می کند جامعه است. جامعه است که بچه ها را فاسد می کند. چنین تلقی ای اصولاً به این معناست که ما خوب و پاک زاده شده ایم. در سوی مقابل، دیدگاه قدیمی تر وجود دارد که به آموزه های مسیحیت و مبلغانی چون سنت آگوستین بازمی گردد. دیدگاهی که به گناهکاربودن ذات بشر اشاره دارد. ببینید، سنت اگوستین بر این باور است که همه ما آن گناه نخستین آدم را با خود حمل می کنیم. این یعنی همه ی ما گناهکاریم. بالقوه گناهکاریم و ازاین رو باید مورد مرحمت دیگران و خدا قرار بگیریم. اما رومانتیک ها با این ایده مخالفند. آنها بشر را فرشته خو می دانند. جالب این جاست که ظهور رومانتیسیزم همزمان است با افول مذهب نظام مند. به همان نسبت که مذهب طرفدارانش از دست می دهد. باورهای رومانتیک فزونی می گیرند. و در خیلی از موارد جایگزین مذهب می شوند. همین است که وقتی عاشقِ هم می شویم کلمه ی فرشته را نه برای موجودات بالدار در آسمان که برای انسانی دیگر به کار می بریم. این ایده ی متداول عصر رومانتیسیزم بوده و البته امروز هم خیلی از ما شریک عاطفی مان را فرشته خطاب می کنیم. بنابراین از لنز رومانتیسیزم ما همه موجودات خوبی هستیم. درست است که بال نداریم اما دیگر ننگ گناه نخستین نیز بر پیشانی مان نیست. من بر این باورم که چنین دیدگاهی برای روابط بسیار مساله زاست. این باور منجر به خود بر حق بینی می شود که دیناسیمی مطلقا مساله زا در روابط است. مصیبت وقتی آغاز می شود که خودتان و شریک زندگی تان را بی نقص بدانید. با چنین تفکری که سراسر محیط اطراف شما را فراگرفته و مدام به گوش شما می خواند که همه بالذات خوبند و بی نقص، وقتی وارد رابطه ای می شوید و کم کم کشف می کنید چیزهایی کامل و بی عیب نیستند چه احساسی خواهید داشت؟ در اینجا با فضایی بسیار ناکارامد برای مذاکره درباب مشکلات رابطه مواجهیم. من به جد معتقدم که خیلی بهتر است مصر باشیم که همه ی ما به گونه ای و عمیقا ــ و اصلاً قصد توهین ندارم ــ دیوانه ایم. ممکن است که من دقیقا ندانم شما چطور دیوانه ای هستید ــ در مورد خودم بعدا می توانم برایتان بگویم که البته نمی گویم ــ اما اساسا سلامت عقل هیچ کدام ما با گذر از دوره کودکی و نوجوانی و جوانی دست نخورده باقی نمی ماند. سلامت همه ی ما به گونه ای متمایز از دیگری خدشه دار می شود. ممکن است پنجاه سال طول بکشد که سر دربیاوریم چطور و چگونه اما دیوانگی ما مسلم است و این دانشی است که ما باید با یک علامت اخطار بزرگ بر خود وارد روابطمان بکنیم. چرا اینقدر ناتوانیم که خود را آسیب خورده و دیوانه بدانیم؟ باوری که نتیجه اش چیزی جز خودمحق بینی نیست. بخشی از دلیلش این است که همه ی ما خودشناسی خیلی کمی داریم. البته خودشناسی دانشی است که به سختی حاصل می شود. بخشی از دلیلش این است که عموما نوعی توطئه ی سکوت در اطراف ما برپاست. اطرافیان به ما نمی گویند که چه نظری درباره ی ما دارند. بنابراین کل زندگیمان سرمی شود و به تخمین ما فقط به اندازه بیست دقیقه از جریان های عمیق روحی و فکریمان بینش حاصل می کنیم. واقعا چرا اطرافیانمان به ما چیزی نمی گویند؟ خب چون واقعا انگیزه ای برای اینکار ندارند. والدینمان به ما چیزی نمی گویند، قطعا چیزهایی در ما می بینند ولی اینقدر مهربان و خیرخواهند که چیزی نمی گویند. اصولاً تصور می کنند به آنها ربطی ندارد که مداخله کنند. شاید چون محبت به ما کورشان کرده. می رسیم به دوستان. معلوم است که دوستان در مورد وجوه سخت شخصیت ما چیزی نمی گویند. چون همه ی چیزی که آنها از ما انتظار دارند این است که عصر مطبوعی را با ما بگذرانند. آنقدرها اهمیت نمی دهند. برای ورود کردن به این دست چیزها آن فرد باید برایتان واقعا مهم باشد که به خودتان زحمت مطرح کردنشان را بدهید. و دوستانمان؟ خب قطعا آنقدرها اهمیت نمی دهند. می ماند شریک های عاطفی سابقمان. انتظار می رود که جاهایی اشاراتی کرده باشند. برای آنها هم بیان این چیزها آنقدری نمی ارزد. بیشتر با گفتن جملاتی مثل اینکه به زمان بیشتری برای خودشان نیاز دارند یا بهتر است سفری بروند و غیره از صحنه خارج می شوند. یک مشت بهانه ی مزخرف می آورند. معلوم است که چیزهای خاصی در شخصیت شما کشف کرده اند اما باز مساله اینجاست که آنها هم نمی توانند خیلی به خودشان زحمت بدهند. می روند پی کارشان و حل مسائل شخصیتی شما را به دیگری واگذار می کنند. نکته اینجاست که ما عمرمان را می گذرانیم بدون اینکه چیز زیادی از خودمان دستگیرمان شود.
گاهی نوعی احساس لطیف و تاثربرانگیز به ما دست می دهد که زندگی کردن با ما به طور کلی کار سختی نیست. مساله فقط پیداکردن شخص مناسب است. من هم اوایل دهه ی بیست زندگی ام مطمئن بودم که مشکل از من نیست، مساله صرفا پیداکردن آدم درست است. فکر می کردم اگر آدم درست را پیدا کنم همه چیز روبه راه می شود. نکته این جاست که چنین ایده ای عمیقا خطا است و باید ریشه کن شود. معلوم است که همه ی ما از نمای بسته موجودات مساله داری هستیم. باید این را به خاطر بسپاریم. اگر دنیا دست من بود یکی از سوالاتی که در قرار اول الزامی می کردم این بود که بدون اینکه لزوما منظور توهین آمیزی در کار باشد دو طرف از هم بپرسند تو چه جور دیوانگی ای داری؟ من اینطور دیوانه ام تو چطور دیوانه ای. و بعد می باید انتظار داشته باشیم که در یک جو غیرهیستریک و غیرتدافعی به یک جواب فکرشده و عمیق برسیم. فکر کنید اینطوری چقدر زمان کمتری هدر می رفت. نباید از دو طرفی که وارد رابطه می شوند انتظار داشت کامل و بی نقص باشند. باید ازشان انتظار داشت نقص هایشان را تحت کنترل داشته باشند و بتوانند در مورد آن وجوه نفرت انگیز شخصیتشان به هم اخطار داده و یکدیگر را آماده سازند پیش از اینکه در لحظه ای خطیر با روکردن آن جنبه ها همدیگر را متاثر سازند. طبیعتا این کار بسیار دشوار است. ما لحظاتی مشکلات شخصیتی مان را کشف می کنیم که به خاطرشان عمیقا محتمل رنج شده باشیم و کار از کار گذشته باشد. درنتیجه احتمال دلسوزی در این لحظات بسیار ضعیف است. از نگاه من توضیحی آرام در مورد موارد دیوانگی به طرف مقابل می تواند ارزشمندترین هدیه به او باشد. به نظرم این بهترین کادو عروسی است که می توانیم به هم بدهیم. خودش کتاب بزرگی می شود با عنوان «دیوانگی های من». به این فکر کنید که با این کار جلو هدررفتن چه زمانی را می گیریم.
مورد دیگری که به نظرم رومانتیسیزم درباره اش ایده ی نادرستی دارد تاکیدی است که به نقش غریزه می کند. در طول تاریخ ما با ایده ی ازدواج عاقلانه و منطقی مواجه بوده ایم که ناگهان رومانتیک ها ایده ی ازدواج براساس غریزه را پیش می کشند. ازدواج براساس احساس خاص. نکته اینجاست که لازم نیست دانش عمیقی در مورد روان شناسی و روان درمانی داشته باشیم که در مورد ایده ی محوری روان درمانی بدانیم. ایده ی محوری روان درمانی عبارت است از اینکه شیوه ی عاشقی کردن ما به عنوان انسان های بالغ عمیقا بازتاب و متاثر از درک ما از عشق در دوران کودکی است. این سنگ بنای روان درمانی است. با نگاهی به رابطه ی بالغانه ی فرد می توان به دانش وی از عشق در کودکی میلیون ها اتصال برقرار کرد. مشکل این جاست که روش یادگیری ما درباره ی عشق در کودکی با احتمال بسیار بالایی مساله دار بوده است. مسلما محبت دریافت کرده ایم اما به طریقی همزمان والدینمان با ارائه ی خدمات به ما آسیب رسانده اند البته بدون قصد و غرض. و این مساله پیامدهای مشخصی برای ظرفیت ما در یافتن عشق در دوران بزرگسالی دارد. چون اغلب در بزرگسالی می کوشیم عشقی را پیدا کنیم که از دوران کودکی شناخته ایم. اما عشقی که ما در کودکی تجربه کرده ایم لزوما بی مساله نبوده. درواقع به صورتی خیلی خاص و جالب عشقی که در کودکی شناخته ایم پر بوده است از پیچیدگی و هزارجور مساله. همین عشق به معیار ما برای یافتن عشق در دوران بزرگسالی بدل می شود. بنابراین وقتی آدم ها می گویند در عشق به دنبال پیداکردن کسی هستند که خوشحالشان کند، به آنها رضایت یا آرامش بدهد، لزوما نمی توان حرفشان را باور کرد. اتفاقا برعکس، وقتی در دوران بزرگسالی به دنبال شریک می گردیم درواقع به دنبال یافتن کسی هستیم که به ما حس آشنایی می دهد و اغلب با آدم هایی که مواجه می شویم در سطح مراقبت، دست ودل بازی و لطفی که به ما دارند احساس قرابت نمی کنیم. به نظرمان عجیب می آید و می گوییم من با این نوع رفتار احساس راحتی نمی کنم. حتما برایتان پیش آمده که دو نفر را به هم معرفی کنید. دو نفری که احساس می کنید برای هم ساخته شده اند. رزومه شان به هم می خورد و انتظارات خوشبینانه ای برای قرار اولشان دارید. بعد وقتی از قرار ملاقات برمی گردند با این جملات مواجه می شوید که «آدم خیلی خوبی بود، علایق مشترکی داشتیم، به یک جور ورزش و کتاب علاقه داشتیم اما یک چیزی کم بود... نمی دانم! آن حس خاص اتفاق نیفتاد». اغلب اما مساله اینجاست که در ناخودآگاه می دانیم که این آدمِ خیلی خوب از همه ی جهات عالی است اما باعث رنج ما نخواهد شد. یعنی آنطور که انتظار داریم در عشق رنج بکشیم ما را رنج نخواهد داد. پس آن آدم را کنار می گذارم چون نمی تواند آنطور که توقع دارم عشق باعث غم بشود مرا غمگین کند. حالت افراطی این وضعیت در مورد کسانی اتفاق می افتد که دوست دارند در رابطه مورد ضرب وشتم قرار بگیرند. خارج از وضعیت های افراطی خشن، مواردی وجود دارد که نه به خاطر وجوه مثبت شخصیت افراد، بلکه به خاطر حس آشنایی که به ما می دهند جذبشان می شویم.
مشکل دیگر رومانتیسیزم به ایده ی صداقت برمی گردد. رومانتیسیزم اهمیت بسیار بالایی برای مفهوم صداقت قائل است. و از نظر رومانتیک ها کل مفهوم رابطه این است که شما بتوانید با یک موجود دیگر کاملاً صادق باشید. اکثر اوقات ما دروغ می گوییم. درباره ی اینکه کی هستیم، چه احساسی داریم، مثل وقتی که از درون شکسته ایم و به خوب بودن تظاهر می کنیم. این چیزی است که جامعه از ما می خواهد. اما دست آخر روزی کسی را ملاقات می کنیم که در کنارش می توانیم همه ی نقاب ها را برداریم، دیوارها از بین می روند و بالاخره می توانیم خود خودمان باشیم. لحظات فوق العاده ای در روزهای آغازین عشق رخ می دهند که واقعا حس می کنیم کسی را پیدا کرده ایم که تمامیت ما را می پذیرد. دیگر نیازی نیست که رازی را پنهان کنیم. می توانیم به تمام معنا خودمان باشیم. اما واقعیت این است که خود خودمان بودن در حضور انسانی دیگر دقیقا همان چیزی است که باید لطف کنیم و ابدا مرتکبش نشویم. چون کمی زیاده مساله ساز است. این ماجرا اغلب در حوزه ی روابط جنسی رخ می دهد ــ بچه که در جمع حضور ندارد؟ ــ در روزهای اولیه ی عاشقی، بعد از اینکه مدتی تنها بوده اید و تنهایی را در تمام حوزه ها ازجمله رابطه جنسی تجربه کرده اید حالا کسی را دارید که به او از تمایل خود به مثلاً رابطه ی جنسی خشن بگویید و بپرسید که هرگز علاقه ای به این نوع سکس داشته اند؟ و بعد جواب مثبتی بگیرید که بله من همیشه چنین رابطه ای برایم جذاب بوده است ولی هیچ وقت جرات نکرده ام راجع بهش حرفی بزنم. همینجا دو طرف، لحظه ی خارق العاده ای از صمیمیت را تجربه می کنند. صمیمیتی که مبتنی است بر عدم احساس شرم. دیگر نباید از خودمان احساس شرمساری کنیم. این احساس بسیار زیبا است. و باعث توانمندی ما می شود چون دیگر مثل یک موجود گوژپشت در این جهان نخواهیم بود. انسانی دیگر بعضی از تیره ترین رازهای ما را پذیرفته و بر آنها مهر تایید زده. این دوره ی زیبا عموما عمرش به سه ماه می رسد. برای هر کسی لحظه ای رخ می دهد که در حین به اشتراک گذاشتن رازی دیگر ناگهان متوجه نگاه سنگین معشوقش بشود و به خود فرمان ایست می دهد. اینجاست که بر سر دوراهی قرار می گیریم. یکی از راه ها راه عشق است و دیگری طریق صداقت. اینجاست که باید تصمیم بگیرید. اکثر ما راه عشق را پیش می گیریم و این آغاز یکی از خطیرترین موقعیت های عاشقی است. جایی که درمی یابیم دیگر نمی توانیم کاملاً خودمان باشیم. نه بدین خاطر که می کوشیم یک راز ناخوشایند را از شریکمان پنهان می کنیم بلکه ازاین رو که به نام عشق مجاز نیستیم خود خودمان باشیم. باید نقش ویرایشگر را بپذیریم. چون علنی ساختن کامل آنچه هستیم در هر لحظه با احتمال بالا به ویرانی شریکمان منجر می شود. بنابراین به نام عشق موظفیم بعضی چیزها را خصوصی نگه داشته و ویرایش کنیم. رومانتیسیزم ما را برای هیچ کدام اینها آماده نمی کند. درواقع رومانتیسیزم چنین چیزی را برابر با خیانت تلقی می کند. اما به نظر من چنین پس زمینه ای برای حل مسایل رابطه بسیار ناکارامد عمل خواهد کرد. رومانتیسیزم موکدا به صحت و درستی اشاره دارد. هر ناراستی ای خیانت به عشق تلقی می شود. من به جد بر این باورم که حقیقت رابطه با آنچه رومانتیسیزم ما را به آن سوق می دهد در تعارض است و مشکلات زیادی را به بار می آورد.
هنوز مسایل ذهنی من با رومانتیسیزم تمام نشده. مشکل دیگری که من با رومانتیسیزم دارم مباحثی است که این جریان فکری درباره اش سکوت می کند. به عنوان مثال رومانتیسیزم هیچگاه درباره ی جنبه های عملی زندگی حرفی نمی زند. در قرن نوزدهم، هیچ شاعر، نویسنده یا هنرمند رومانتیکی راجع به لباس شستن حرفی نمی زند. مشخصا هیچ حرفی راجع به این نمی زند که هر زوجی که مدتی زمان را با هم می گذرانند، باید زمانی را برای لباس شستن، شست وشو، و کارِ خانه، تمیزکاری، بزرگ کردن بچه ها و جز آن صرف کنند. از این دست چیزها مطلقا حرفی به میان نمی آید. و این حقیقتا مشکل زاست چون این توقع را ایجاد می کند که آدم های باهوش و حساس و عمیق چنین نگرانی هایی ندارند و ازاین رو هیچ گونه تاکیدی بر آمادگی برای این دست مشکلات نشده است. اما یک روز در رابطه چیزی شبیه این اتفاق می افتد: زوجی را در نظر بگیرید که متعهدانه عاشق یکدیگرند، با عقاید والدینشان مشکل جدی دارند، در مورد مسایل جزئی روزمره مثل جای نمک فلفل توافق دارند، اما ناگهان در حمام یک بحث جدی درمی گیرد. یکی از زوج ها از دیگری می پرسد: «اون حوله اونجا چی کار می کنه؟» آن یکی جواب می دهد: «الآن دوش گرفتم.» دیگری می گوید: «خب باشه ولی حوله چرا کف زمینه؟» جواب می گیرد: «خب می خواستم اصلاح کنم» آن یکی می گوید: «خب می دونم، حوله چرا کف زمینه آخه؟» جواب می دهد: «منظورت چیه که زمینه، خب کف زمینه دیگه». و ناگهان نوعی بی حوصلگی حادث می شود که کاملاً جدید است، چرا؟ چون دو طرف خودشان را فرهیخته تر ازین می دانند که درباره موضوعاتی چنین جزئی و پیش پاافتاده با هم بحث کنند. این دست بحث ها مال پیرمردهاست. رومانتیک های واقعی سر این مسائل بحث نمی کنند. ما باهوش تر از آنیم که سر حوله دعوا کنیم. و حقیقت این است که وقتی دو نفر آنقدری باهوشند که بدانند این جروبحث ها پیش پاافتاده اند، به خوبی می دانند که این دست دعواها تلخ خواهند بود. و خب در اغلب مواقع هیچ نوع آماده سازی ای برای این جنبه های زندگی وجود ندارد. به طفلک مادام بواری در رمان فلوبر نگاه کنید. مادام بواری با ایده های رومانتیک در داستان های عاشقانه ی رومانتیک بار آمده. پس باور دارد که همه ی عشق در شاهزاده های سوار بر اسب و قصر و پیاده روی در طبیعت مه آلود خلاصه می شود. وقتی با یک آدم خوب اما کاملاً معمولی ازدواج می کند، ناگهان متوجه می شود که قسمت عمده ی زندگی اش صرف لباس شستن، رتق وفتق امور مربوط به شیر و پنیر و گذراندن زمان با همسری است که مدام سرش به حساب وکتاب است. نتیجه اینکه اما بواری فکر می کند که انتخاب اشتباهی کرده. این که فاجعه است. او فکر می کرده که با عشق ازدواج کرده اما حالا همه ی زندگی اش شده کارهای خانه. و این تردیدها فکر و خیال هایی به جانش می اندازد که نهایتا به خودکشی و مرگش منتهی می شود. این باور که وجه عملی زندگی هیچ جایگاهی در زندگی عاشقانه ما ندارد ایده ی محوری رومانتیسیزم و فاجعه ای بزرگ برای شانس زندگی عاشقانه ماست. اما سرانجام قصه ی حوله کف حمام چه شد؟ چند دقیقه ی دیگر به آن برمی گردم.
چیز دیگری که رومانتیک ها بسیار به آن باور دارند این است که لزوما نباید زیاد با عاشق یا معشوقتان حرف بزنید. صحبت کردن بیشتر نشانه ی عدم درک طرف مقابل است. بنابراین رومانتیک ها جایگاه ویژه ای اختصاص می دهند به این وضعیت کم دوام اوایل رابطه که عشاق بدون اینکه حرف زیادی با هم بزنند با هم ارتباط برقرار می کنند. بارها می شنویم که اوایل رابطه عشاق به ما می گویند: «او درک می کند، لازم نیست چیزی را توضیح بدهم، خودش این وضعیت را تجربه کرده، مثل رابطه ی وحشتناک قبلی ام نیست که می باید همه چیز را توضیح می دادم. در این رابطه من خود خودم هستم و او خودش همه چیز را می داند.» رومانتیک ها عموما بر این باورند که تحلیل بیش از حد احساسات، و در قالب لغات درآوردن آنها کار بدی است. اصولاً رومانتیک ها معتقدند که احساسات را با زیاد غورکردن می کشیم. شاید در حضار هم کسانی باشند که باور دارند با زیاد فکرکردن، کار خراب می شود. نهایتا یکی از باورهای جذاب رومانتیک ها درباب عشق همین درک شهودی یک انسان توسط انسانی دیگر بدون استفاده از واژه هاست. بازهم لازم است بگویم: چنین ایده ای در کوتاه مدت خیلی هم جذاب و فریبنده است اما در درازمدت فاجعه و مصیبت. محصول این باور چیست؟ شیوع جهانی قهر و بیگانگی. رومانتیک ها مسئول روند فزاینده ی قهرکردن در سرتاسر جهانند. اما قهر چیست؟ قهر عبارت است از احساس جریحه دارشده، زخمی که از دیگری بر جانمان نشسته، که قرار نیست برای همان فرد توضیحش بدهیم به این دلیل ساده که آن شخص موظف است ما را دوست داشته باشد. که اگر دوستمان دارند موظفند بدانند از چه چیزی ناراحتیم. خب البته این امکان وجود دارد که ناراحتی مان را توضیح بدهیم. اما توضیح مساله سند این است که طرف مقابل دوستمان ندارد. چون عشق به ذات بی نیاز از بیان است. و ازاین روست که مثلاً وقتی از مهمانی ای برمی گردید که در آن اتفاق برخورنده ای رخ داده، در ماشین حین برگشت سکوت می کنید، تعمدا حرفی نمی زنید، چرا؟ چون شما آدم رومانتیکی هستید و طرف مقابلتان باید خودش بفهمد. در ماشین ازتان سوال می شود چیزی شده و باز سکوت. خانه می روید. همسرتان به اتاق خواب می رود و شما به حمام. همسرتان در می زند و ملتمسانه می پرسد اگر چیزی شده به من بگو. و باز شما در سکوت مطلقید. و دلیلش این است که به عنوان انسانی رومانتیک بر این باورید که همسرتان اگر واقعا عاشقتان است باید بتواند از پشت درِ حمام به روح شما رسوخ کند و درد شما را بفهمد. پس چرا باید به خودتان زحمت بدهید و بگویید از چه ناراحتید؟ خب این فاجعه است. چون متاسفانه حتی خوش قلب ترین آدم دنیا هم نمی تواند همه ی وجود ما را درک کند. آدم ها فقط تکه هایی از وجودمان را درک می کنند. اینکه ما چه احساسی داریم، چطور در بچگی پدرمان تحقیرمان کرده یا اینکه در یک سن خاصی وارد یک مدرسه تازه شدن چه جور حسی دارد و جز آن. آدم ها بعضی چیزها را می فهمند، اما بعضی چیزهای دیگر را به ویژه در رابطه ی بلندمدت درک نمی کنند. شما نمی توانید از یک نفر دیگر انتظار داشته باشید که ذهن شما را بخواند. بااین وجود رومانتیسیزم ذهن خوانی را در محور تلقی خود از عشق قرار می دهد. این تلقی عمیقا مساله ساز است.
نکته ی دیگری که رومانتیسیزم به ما می گوید این است که وقتی عاشق کسی می شویم باید همه چیز وجود او را دوست داشته باشیم. البته که ما وجوه جذاب شخصیت یک آدم را دوست داریم. اما اندکی رقت آور عاشق آن وجوه اندکی معیوب وجود معشوقمان نیز می شویم. برای همین است که در روزهای آغازین رابطه حین کشف وجوه اندکی ناکامل شریک عاطفی مان نوعی هیجان و عطوفت حس می کنیم. این کشف ها عشق را تغذیه کرده و به آن شدت می بخشند. مثلاً ممکن است بین دو دندان بالای معشوق شما کمی فاصله باشد. این مساله ارتودنتیست هاست نه شما. به چشم شما این فاصله خیلی هم جذاب به نظر می رسد. یا مثلاً لباس راحتی ای که در خانه می پوشد و از مادرش هدیه گرفته. ممکن است کهنه و فرسوده و بی ریخت باشد اما چون مال معشوق شماست و او در آن حس راحتی دارد به چشم شما هم قشنگ می آید. به این ترتیب آن حس شکنندگی یا آسیب پذیری که در روزهای اول از شریک عاطفی مان می بینیم به دلیل جذابیت و دوست داشتنی شدن آن فرد بدل می شود تا وقتی که... حالا دیگر فهمیده اید که این حس تاریخ مصرف دارد. روزی بعد از سه ماه اول چیزی شبیه این اتفاق می افتد: صبح روز تعطیل پشت میز صبحانه نشسته اید و ناگهان معشوق دلبندتان با صدای بلند بنا می کند به جویدن کورنفلکس. برمی گردید و بهش می گویید: «این چه وضع چیزخوردنه؟» و پاسخ می شنوید که «صبر کن ببینم. طی بیست وچهار ساعت گذشته این سومین باری ست که به من گیر می دهی. فکر می کردم دوستم داری.» و شما می گویید: «معلومه که دوستت دارم این چه ربطی به اینطور چیزجویدنت دارد». اما حالا دیگر معشوق شما بهش برخورده و صریحا می گوید که تابه حال کسی بهش چنین انتقادی نکرده. و حالا پاسخ شما چیزی شبیه این است: «خب کی باید بهت می گفته؟ پدر و مادرت؟ دوستات؟ نامزد سابقت؟» اینجا جایی است که با یک مساله جدی مواجهیم چراکه رومانتیسیزم چنین شرایطی را در عشق مجاز نمی داند چون معتقد است عشق پذیرش تمام وکمال یک موجود زنده است. ازهمین رو در یک جایی از رابطه یک نفر به دیگری می گوید اگر دوستم داری چرا ازم انتقاد می کنی؟ گویی عشق و انتقاد در دو سوی متضاد باشند و اگر از کسی که عاشقش هستیم انتقاد کنیم این بدین معنی است که عشق به شکست انجامیده. باز باید تاکید کنم که چنین فلسفه ای فاجعه بار است. باور به اینکه ما قرار است زمانی را با دیگری بگذرانیم و هیچ عیب و نقصی در آنها نبینیم اوج احساساتی گری است. معلوم است که همه عیب و ایراد داریم. مگر شما خودتان بی نقصید؟ اگر خودتان نقص دارید چطور توقع دارید یک نفر متوجه ایرادهایتان نشود و بهشان اهمیت ندهد؟ اما رومانتیسیزم به ما می گوید در عشق چنین ایده ای جایی ندارد.
به گمان من باید از چنین دیدگاهی دور شده و به دیدگاه یونانیان باستان نزدیک شویم. یونانیان باستان هم مثل ما توجه ویژه ای به عشق داشته اند اما تلقی آنها از عشق بسیار متفاوت از رویکرد ما بوده است. اینان معتقد بودند که عشق عبارت است از ستایش وجوه کمال یافته ی یک بشر دیگر. ستایش فضایل، توانایی ها، و دستاوردهای شخصیت انسان دیگر. البته که ایرادها و نقص هایی هم وجود دارد. اما رویکرد شما در قبال آنها بخشش و گشاده رویی است نه عشق. واژه ی عشق مختص فضایل و کمال یک انسان است. دیگر اینکه در دیدگاه یونانیان باستان عشق فرایند آموزش متقابل است. فرایندی که دو طرف در آن می کوشند به همدیگر چیزهایی بیاموزند که به گونه ی بهتری از خود بدل شوند. و این کار را نه از سر قساوت و کوچک کردن دیگری بلکه به خاطر اهمیتی که برای شریک خود قائلند انجام می دهند. بنابراین عشق به فرایندی بدل می شود که در آن نقش آموزگار و دانش آموز مدام درحال تغییر است. نقش های آموزگار و دانش آموز مدام بین دو شریک رابطه تقسیم می شود و این به این معنی نیست که عشق از بین رفته، به عکس این سندی است بر اینکه عشق به فعلیت درآمده. در دنیای مدرن چنین چیزی بسیار عجیب تلقی می شود. مثلاً اگر به همسرتان بگویید رفتم سمینار فلانی در آپراهوس، و اینکه این آدم نظرات متنوعی دارد و چندین کتاب نوشته و براساس حرف هاش می خواهم چیزهایی را به تو یاد بدهم، می خواهم سمیناری کوچک ولی بسیار مرتبط درباره ی شخصیت و ماهیت دستاوردهای تو ارائه بدهم، آنگاه شرایط بسیار عجیبی را رقم زده اید و احتمالاً پاسخی که می شنوید این است که «چی؟ من فکر می کردم تو مرا دوست داری.» چرا ما اینقدر آموزگاران بدی هستیم؟ حجم زیادی از جروبحث های آدم ها در رابطه را می توان اساسا لحظه هایی دانست که عمل آموزش با شکست مواجه می شود. چیزی هست که می خواهید ابراز کنید و حرف شما مسیر وحشتناک اشتباهی را طی می کند تا به گوش شنونده تان برسد. چرا اینقدر راه خطا می رویم. چه اتفاقی می افتد؟ دلیل اول این است که شما خودتان را محق نمی دانید. یعنی اگر کسی به شما بگوید یاددادن این چیزها کار تو نیست، مضطرب می شوید چون خودتان را در این زمینه محق نمی دانید و راحت نیستید. آموزگاران متبحر آنهایی هستند که آرامند و خودمانی. یکی از راه ها برای اینکه معلم آرامی باشیم این است که خیلی به یادگرفتن درس از سمت دانش آموزانمان اهمیت ندهیم. به عنوان مثال معلم ریاضی خوب معلمی است که در کلاس با آرامش رفتار کند. چون آموزش را مساله ای بغرنج نمی بیند. یعنی اگر دانش آموزی انتگرال را یاد نگرفت و در آزمون نمره ی قبولی نگرفت اهمیت چندانی ندارد. در آزمون بعدی یا سال آینده فرصت دوباره ای هست. مساله اینجاست که در مدرسه ی عشق ما بسیار مضطربیم. دلیلش این است که فکر می کنیم خیلی چیزها به این امر وابسته است و در پس زمینه ی تفکرات ما در حین آموزش شبح وحشتناکی چرخ می زند. این شبح وحشتناک چیزی نیست جز این فکر که «فکر کنم با یک احمق تمام عیار ازدواج کرده ام. فکر کنم باید بقیه عمرم را با کسی بگذرانم که چیزهای خیلی پایه و ابتدایی که اینقدر برایم مهمند را درک نمی کند و اصلاً گوش نمی دهد». و چون به ما گوش نمی دهند مجازیم که تنشمان را تخلیه کنیم. اینجاست که بنا می کنیم به بی ادبی، تحقیرکردن، فحش دادن و مساله ی وحشتناک اینجا این است که در هیچ کجای دنیا هیچ گاه هیچ کسی در شرایط تحقیرآمیز موفق به آموزش چیزی به دیگری نشده. دقیقا لحظه ای که به خاطر آموزش چیزی به همسر یا شریک عاطفی تان او را تحقیر کردید، یادگیری به پایان می رسد. این روش کار نمی کند. همانطوری که از تحقیقات منابع انسانی در ادارات می دانیم با کارمندان باید با نودونه درصد احترام فائقه صحبت کنیم تا آن یک درصد انتقاد در جهت بهبود اوضاع به کار بیاید. پس در کلاس عشق انتظار نداریم که عشق فرایند آموزش دوسویه باشد. این ماییم که خیلی بیشتر از هر کس دیگر درباره ی شریک عاطفی مان چیزهایی می دانیم. در جایگاهی قرار داریم که به خوبی شاهد وجوه جذاب و نیز دیوانگی های او هستیم، اما چون این را خیانت در عشق می دانیم چنین دانشی را به اشتراک نمی گذاریم و فرصت هر نوع رشد و بهبود را از خودمان سلب می کنیم چون بسیار شکننده و تدافعی رفتار می کنیم. اگر کسی قرار باشد در مورد چیزی به ما درسی بدهد آن را به صورت رفتاری تهدیدآمیز تلقی می کنیم. اگر کسی به ما بگوید می خواهم درسی به تو بدهم عصبانی شده و می گوییم تو می خواهی به من درس بدهی؟ اگر افلاطون بود می گفت معلوم است که می خواهم چون دوستت دارم و امیدوارم تو فردا درسی به من بدهی. اما در عوض چه می بینیم؟ آدم هایی که معتقدند باید شریکشان را ترک کنند چون زیاده چیزهایی بهشان می آموزد. اینطوری است که کلاس عشق بی نتیجه می ماند. اوضاع شکننده می شود. و زوج به دور باطل غرزدن و شانه خالی کردن دچار می شوند. غر چیست؟ غر عبارت است از آنچه در آن سوی تلاش برای آموختن چیزی به کسی رخ می دهد. دیگر نمی کوشید چیزی را بیاموزید. فقط پافشاری می کنید و طرف دیگر را مجبور می کنید به کرنش کردن و گوش دادن. به ورطه ی کنترلگری و نصیحت گویی می افتید و فقط پافشاری می کنید که کاری که مد نظرتان است انجام شود. اهمیتی نمی دهید که آنچه می گویید برای شریکتان جذاب هست یا نه، فقط لجوجانه حرفتان را می زنید. آن سوی قضیه اما شریک شما به محض تشخیص تُن صدای غرغروی شما روزنامه اش را برمی دارد و می رود طبقه ی بالا که صدایتان را نشنود. به این ترتیب فرایند یادگیری به کل مختل می شود. و متاسفانه این چیزیست که اغلب تحت لوای رومانتیسیزم در روابط اتفاق می افتد.
خب همه ناامید شدیم، چه بر سرمان خواهد آمد؟ آیا می توانیم جلوی این سقوط عاطفی را بگیریم؟ جواب مثبت است. هنوز امیدی وجود دارد. بعضی وقت ها به من می گویند تو چندان امیدی به عشق نداری؟ آیا باید سطح توقعاتمان را پایین بیاوریم؟ نه! نه! این کاری است که دقیقا نباید انجام بدهیم. من واقعا معتقدم که ما باید با توقعات خیلی بالایی وارد رابطه شویم. مساله این جاست که رومانتیسیزم به درستی توقعات بالایی از عشق تعریف می کند اما بعد هیچ راهی برای رسیدن به آنها به ما نشان نمی دهد. از دید من وظیفه ی ما در اینجا ساختن پلکانی است که ما را به آن جایگاه رفیعی می رساند که به عشق منتسب کرده ایم. چنین چیزی لزوما به معنای پایین آوردن مرتبه ی عشق نیست. این نکته ای است که یکی از شخصیت های داستان بعد از صرف زمان زیادی به درکش نائل می شود و آن اینکه عشق درنهایت آن چیزی نیست که شما حس می کنید، بلکه مهارتی است که باید آموخته شود. این حرف خیلی عجیب است چون ما بسیار به مفهوم روابط شمی وابسته ایم. بر این باوریم که همه چیز باید طبیعی رخ بدهد، و درغیراینصورت رابطه، رابطه ی درستی نیست. جالب اینجاست که چنین ایده ای در تضاد مستقیم با عملکردمان در سایر زمینه هاست. ما در جامعه ای بسیار فرایندمدار زندگی می کنیم که باور دارد برای انجام هر چیزی قانون و قاعده و تکنیک و لم خاصی وجود دارد. اما پای عشق که وسط باشد ناگهان معتقد می شویم به شم درونی. بگذارید مقایسه ای انجام دهیم. مثلاً اگر من بگویم فردا به ملبورن پرواز دارم و می خواهم هواپیما را به صورت غریزی به زمین بنشانم یا مثلاً جراحی مغز را براساس شم آن لحظه ام انجام دهم همه فکر می کنند دیوانه شده ام. اما در حیطه ی عشق باور داریم که به امید حق می شود یک ازدواج را پنجاه سال آزگار با شم و غریزه مدیریت کرد.
خب این مهارت ها کدامند؟ بگذارید به بعضی از اینها اشاره کنم و یادآوری کنم که مهارت های زیادی در این زمینه باید آموخته شوند. تصور می کنم یکی از چیزهایی که کمک می کند و کمی هم البته ممکن است عجیب به نظر برسد این است که یاد بگیرید شریک عاطفی تان را به چشم یک بچه ی کوچک دو تا سه سال و نیمه ببینید. دلیلم این است که ما امروزه همه مان در مقام یک بچه ی دو تا سه سال و نیمه عملکرد قابل قبولی داریم. بیایید تصور کنیم که یکی از این بچه ها را در منزل دارید و شب دارید شام می پزید و بعد بشقاب غذا را جلوی بچه می گذارید اما او با اخم وتخم می زند زیر بشقاب و همه چیز را می ریزد. شما که بچه را نمی زنید؟ نمی ایستید جلوش و بگویید: «من امروز روز خیلی سختی سر کار داشتم، تو چرا به من احترام نمی گذاری؟ می خوای شخصیت من را خرد کنی» با دلسوزی بچه را نگاه می کنید و می گویید شاید دندانش درد می کند یا خسته شده یا به خواهرش حسودیش شده یا توجیهاتی ازین دست. در این مواقع شما دلایل بسیار لطیفی می آورید برای توجیه رفتاری که کاملاً از سر بدجنسی است. ما باور نداریم که بچه به این سن وسال بدجنس باشد. به چشم ما این رفتارها از سر اضطراب و ناراحتی است و تلاشمان این است که کمکی بکنیم. در این مواقع بسیار سخاوتمندانه رفتار می کنیم. اما روابط بالغانه مان ابدا چنین سازوکاری ندارند. باور ما این است که شریک عاطفی مان می خواهد تحقیرمان کند، توی سرمان بزند، بهمان بی توجهی کند. همه چیز را به صورتی افراطی شخصی می کنیم. بخشی از مشکل ازین جا آب می خورد که ما شکل بچه ها نیستیم که خیلی بد است. با بچه ها همه چیز روشن است چون شکل بچه اند، اما اگر به من نگاه کنید می گویید این آدم بالغ است چون شکل آدم بزرگ هاست. برخلاف انتظار، بخش عمده ای از شخصیت این آدم بزرگ دوونیم ساله است. باورنکردنی است ولی باید باور کنید. می دانید! مشکل ما با زخم های روحی این است که قابل دیدن نیستند. مثلاً من اگر دستم شکسته باشد همه می بینند و مراعاتم را می کنند. چون واضح است که مشکل دارم. ما از درون هم نوعی از این شکستگی ها را داریم اما راه ساده ای برای نشان دادن آنها وجود ندارد. نمی توانیم نشانه ای بروز دهیم که این زخم ها و شکستگی ها را با خود حمل می کنیم و طلب توجهی کنیم که لازمه ی این شکستگی ها و زخم هاست. ازاین رو بسیار مهم است که بدانیم هر تنابنده ای در این دنیا زخم ها و شکستگی های عمیقی دارد و نیازمند بخشش بسیار است و اینکه عموما آدم ها بدجنس نیستند. بسیار ترسیده اند. آدم ها بسیار هراسانند و آن دست رفتارهای دهشتناک آدمی در بطن خود از ترس ناشی می شود نه بدذاتی.
نکته ی کلیدی دیگر و به گمان من دستاورد بزرگ عشق این است که همه ی ما در نقطه ای از رابطه شریک عاطفی مان را اندکی احمق می بینیم. لحظاتی مکث می کنیم و با خودمان می گوییم: «خدایا بازهم یه کار احمقانه ی دیگه». بخشی از دلیل اینکه کمدی و شوخ طبعی در رابطه اینقدر اهمیت دارند این است که شما باید بکوشید به آن جنبه ی کمیک شخصیت خود پی برید. جالب اینجاست که بسیاری از قهرمان های کمدی سر تا پا احمقند. اما وقتی برنامه های این آدم ها را می بینیم، همه ی ما کار جالبی می کنیم و آن هم اینکه این کمدین ها را احمق های «دوست داشتنی» می بینیم. اینکه یک فرد را نه فقط احمق که احمقی دوست داشتنی ببینیم کاملاً امری است اخلاقی. این چنین تصویرسازی ای را بسیار بالغانه می دانم و اگر حتی گه گداری چنین اتفاقی بیفتد این بدان معناست که ما یاد گرفته ایم چطور تعبیری خیرخواهانه از شریک عاطفی امان داشته باشیم.
نکته ی دیگر این است که باید به جد عادت خاطرخواه شدن را بازنگری کنیم. خاطرخواه شدن خیلی جذاب به نظر می رسد، تا یک جایی این حس خیلی هم شادی بخش بود و ما را سالیانی سرپا نگه می داشت. اما دیگر وقتش است که از این خاطرخواهی ها دست بکشیم. دیگر باید از اینکه در صف فرودگاه یا راهرو سوپرمارکت کسی را ببینید و یک مرتبه دلتان چنان بلرزد که انگار فرشته ای روی زمین دیده اید جدا دست بکشید. لازم نیست کسی را آنقدرها بشناسیم که بدانیم آنچه دیده ایم فرشته نبوده و یک آدم عادی است. برای این حرف یک دلیل علمی دارم و آن اینکه ما هیچکداممان فرشته نیستیم و تک تک ما از نزدیک موجودات مساله داری هستیم. شما فقط این را نمی دانید که چرا این آدم مساله دارد و قرار است چطور شما را دیوانه کند اما لازم است بدانید که قطعا این کار را می کند. علی رغم جذابیت فردی هر آدم این بخشی از ماهیت بشری ماست. ما امروزه تا حدی البته به خاطر تکنولوژی درگیر ایده ی پیداکردن یاری بی عیب ونقص یا همان نیمه ی گمشده خودمان هستیم. مدام صفحه های مجازی را ورق می زنیم به امید پیداکردن آن یار گمگشته. واقعیت این است که چنین شخصیتی وجود خارجی ندارد. هر فردی در بعضی حیطه های مهم نادرست رفتار می کند. سازگاری دستاورد بزرگ عشق است. سازگاری نمی تواند و نباید پیش شرط عشق باشد. بنابراین این ایده که باید کسی را به عنوان شریک زندگی برگزینیم که با ما سازگار است ایده ی نادرستی است. شریک زندگی آن آدمی نیست که با هر وجه شخصیت ما موافق بوده و آن را تایید می کند، شریک زندگی آن کسی است که تفاوت های دو آدم را با سخاوت و شوخ طبعی به مذاکره می نشیند. چنین شخصی شریک زندگی است نه کسی که به طریقی بسیار جادویی بی عیب ونقص است.
موضوع دیگر در رابطه با سکس مطرح می شود. ما در دوره ای زندگی می کنیم که سطح توقعات از سکس بسیار بالاست. رومانتیسیزم ما را برای چیزهای فضایی آماده می کند. کل ماجرا خیلی غم انگیز و اشک درآر است. در این حوزه ما طالب دو چیز هستیم که هر دو در مسیر کاملاً متضاد هم هستند. همه ی ما سر در پی امنیتیم. می خواهیم به تمام معنا احساس امنیت کنیم و به یک نفر وفادار باشیم. وفاداری در یک معنی به ما احساس امنیت می دهد. چیز دیگری که خیلی خیلی دوست داریم هیجان است. و این هر دو کاملاً در خلاف مسیر یکدیگر در حرکتند. از اوایل قرن بیستم به صورت ادواری آدم هایی پیدا می شوند که می گویند آهای! من راه حل حفظ هم زمان و امنیت را پیدا کرده ام. و خب در دهه ی ۱۹۶۰ پاسخی که به ما داده شد عشق آزاد بود. از یک طرف شما امنیت داشتید و از طرف دیگر هیجان. زیاد می شنویم که افراد از پدیده ای به نام «چندعشقی» حرف می زنند. پدیده ای که گویا امنیت و هیجان را وعده می دهد و می گوید حسادت در عشق زاده ی نظام فاسد سرمایه داری است. خانم ها و آقایان چنین چیزی اصلاً حقیقت ندارد. این دو مفهوم عمیقا با یکدیگر در تعارضند. اساسا باید بین انواع رنج دست به انتخاب بزنید. آیا دنبال امنیت و وفاداری هستید که عالی است چون حس صمیمیت و آشنایی دارد ولی درعین حال ملازم است با حس کنار ماندن از همه ی آن هیجانی که جمعه شب ها در مهمانی مجردها به راه است؟ یا متمایلید به سمت دیگر که پر است از هیجان و آدم های جدید و تجربه های نو اما زندگی تان همراه خواهد بود با حس آشوب و افترا و سردرگمی و حسادت؟ پس انتخاب بر سر نوع رنجی است که مایلید بر خود روا کنید. انتخابتان وفاداری همراه با ملال است یا آشوب همراه با هیجان؟
آیا آنچه من می گویم این است که ما نباید همیشه با یک نفر بمانیم؟ این یعنی هیچ کس ارزش تا ابد کنارش ماندن را ندارد؟ نه! من این را نمی گویم. از کجا باید بدانیم در کدام رابطه باید ماند و کدام را باید ترک کرد. ببینید یک روش عملی وجود دارد. به زندگی تان نگاه کنید. صادقانه وجوه خوب و بدش را ارزیابی کنید و اگر توانستید تمام دلایل ناکامی تان در زندگی را تقلیل بدهید به شریک زندگی تان، آن رابطه را ترک کنید. اگر صادقانه چنین حسی دارید در آن زندگی نمانید. اما اگر منابع عدم شادکامی تان را بررسی کردید و بعد به همسرتان نگاه کردید و دیدید که او را نمی توانید مسئول همه بدبختی هایتان بدانید آنگاه در آن زندگی بمانید. چرا که در این وضعیت شما بخشی از ناخرسندی زندگی را محصول در کنار دیگری بودن می دانید، نه آن دیگری. معمولاً آدم ها این دو را اشتباه می گیرند. و این دقیقا معامله ای است که بریتانیای کبیر با اتحادیه اروپا می کند. بریتانیا تمام ناخرسندی اش را به این اتحادیه منتسب می کند و برای همین می خواهد از شرش خلاص شود. این کشفی است که بسیاری از همسران خیلی دیر به آن نائل می شوند.
آیا اصلاً باید زحمت ازدواج کردن را به خودمان بدهیم؟ رمان من در مورد ازدواج و رابطه ی بلندمدت است. آیا ازدواج کردن اساسا منطقی است؟ مقاله های زیادی نوشته شده و هر هفته در روزنامه های کثیرالانتشار دست کم یک مقاله به این موضوع می پردازد که آیا ازدواج هنوز معنی دارد؟ راستش اگر به ازدواج نگاه کنیم از بسیاری از جهات دیوانگی محض است: نصف اموالتان را با دیگری شریک می شوید، یا وکیل می گیرید که این قانون را دور بزنید. اما هنوز هم ما به رغم تعدد دلایلی که برای ازدواج نکردن وجود دارد ازدواج می کنیم. خب پس چرا ازدواج می کنیم وقتی به نظر دیوانگی می آید؟ خب من اینطور فکر نمی کنم. ما ازدواج می کنیم و این رخداد را جشن می گیریم و تمام دوستانمان را دعوت می کنیم، خیلی خجالت آور خواهد بود اگر سه ماه بعد به دوستی که کادو عروسی برایمان تلویزیون آورده زنگ بزنیم و بگوییم من دارم طلاق می گیرم. چرا چنین رخدادی را اعلام عمومی می کنیم؟ به عقیده ی من بخش بالغ وجود ما می داند که ما از قفس ازدواج سود می بریم. ازدواج قفس است اما ما خودمان را قفس می کنیم، درش را قفل می کنیم و کلید را به دورترین جای ممکن پرت می کنیم. نه چون دیوانه ایم، بلکه چون می فهمیم که وجوهی از شخصیتمان تنها در شرایطی رشد می کند که هیچکداممان به سادگی و به سرعت نتوانیم موقعیت را ترک کنیم. توان فرارکردن هرچقدر هم که جذاب به نظر برسد، برای حل مسایلی که بر عهده ی ماست همیشه کارساز نخواهد بود. ما از سرِ رضا و رغبت خودمان را قفس می کنیم چون می دانیم بخشی از رشد و بلوغ تنها در محصوربودن اتفاق می افتد. ما موقعیتی را می پذیریم که خروج از آن برایمان هزینه دارد و شرم آور است. شرم علی الخصوص اینجا بسیار مهم است. ما دیوانه نیستیم. می دانیم که بلوغ وامدار محصوربودن است.
خب ببینید من به امکان روابط بلندمدت یقین دارم. معتقدم که باید نوعی چک لیست برای آمادگی عشق ورزی در دست داشته باشیم. معتقدم زمانی آماده ی عشق هستید که در وهله اول پذیرفته باشید که واقعا و عمیقا دیوانه اید اما دیوانگی تان تحت کنترل است. مهم تر از آن، دیوانگی شریک زندگی تان هم تحت کنترل است. دیگر اینکه به خوبی به این مساله واقفید که تک تک آدم ها، حتی جذاب ترین آدم دنیا که در قطار ملاقات کرده اید، قرار است خیلی عیب و ایراد داشته باشند، چون آدمیزادست و نقص ذات بشر است. وقتی احساس کردید آماده اید لباس بشویید، در مورد حوله جروبحث کنید، وقتی اینقدر شعور داشتید که بفهمید آدم ها قرار نیست حال وروز شما را حدس بزنند و ممکن است لازم باشد صبورانه و همواره از کلمات برای ابراز احساساتتان کمک بگیرید، و وقتی درک کردید همه ی اینها به اضافه ی اندکی شوخ طبعی لازمه ی رابطه ی صمیمانه است آنوقت خانم ها و آقایان آماده ی عشق هستید و تنها در آن زمان به شما پیشنهاد می کنم وارد رابطه ی عاشقانه شوید.

نظرات کاربران درباره کتاب عشق، کار و منزلت در عصر مدرن