فیدیبو نماینده قانونی نشر ثالث و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب زندگی در پیش رو

کتاب زندگی در پیش رو

نسخه الکترونیک کتاب زندگی در پیش رو به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب زندگی در پیش رو

زندگی در پیش رو رمانی عمیق، جذاب و بسیار مردم پسند است. ازمحله فقیر نشین می گوید و از خانه های آن چنانی، اما روایت و نگاهش کلیشه ای نیست و شاید برای اولین بار جور دیگری با چنان محله و خانه ای آشنا می شویم و می بینیمش. دنیای زندگی در پیش رو چه بخواهیم و چه نخواهیم وجود دارد، با این حال تنها با پذیرفتن وجود آن است که قدرت خواهیم یافت آن را ببینیم

ادامه...
  • ناشر نشر ثالث
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.28 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۳۵ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب زندگی در پیش رو

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

سخنی درباره «زندگی در پیش رو»

در زندگی در پیش رو زندگانی جریان عادی و معمول را طی نمی کند. اما قصه بذر گل هایی را به همراه دارد که می توانند زیبا و شکوهمند، بشکفند. قصه ما را حیران می کند، به سوی ظرافت ها و لطافت ها سوقمان می دهد، و همزمان، به سوی اهمیت ژرف نگری و روشن بینی. زمینه قصه از لحاظ جذب خواننده هیچ کم و کسری ندارد. بسیار مردمی است و بسیار مردم پسند. محله ای را که برایمان تعریف می کند محله «گوت دور» است. محله فقیرنشین و غریب نشین؛ و محله خانه های آن چنانی در سطح پایین. اما از دید نویسنده، ما با آن جا طور دیگری آشنا می شویم. دید او از این محله با دید ژان ژنه یا آدامف بسیار متفاوت است؛ نمی شود از او ایراد گرفت که چرا همانند امیل زولا یا ماکسیم گورکی این محله و این قشر از جامعه را توصیف و تعریف نکرده است. تعریف او تعریف دیگری است.
او این دنیای پُر از ذلت و خواری و درد و خشونت و تحقیر را با رنگی گُلبهی نقش کرده، این دنیا را پذیرفته و دقیقا تفاوتِ دید او با دید آن ها که قبلاً تصویرگر این دنیا بوده اند، در همین جاست. پسربچه قصه نه خشونت بچه های خاص آن محل را دارد و نه نرمش آن ها را. او اخلاقی خاص خود دارد. به نیابت نویسنده در آن محل حضور یافته و گاه گداری حرف های به اصطلاح گنده تر از دهانش می زند. شاید به دلیل خواست عمده نویسنده یا شاید به دلیل مصاحبتش یا بزرگ ها.
او بچه ای است که می بیند، خوب هم می بیند، تیز هم می بیند و همه را هم ضبط می کند. همصحبت هایش یک پیرمردِ مسلمان عاشق قرآن و عاشق ویکتور هوگو است و یک زن پیر دردمند.
هرچند با بچه ها حرف می زند و بازی می کند، اما با آن ها یکی نمی شود. در مجاورت آن ها بچه نمی شود. او بچه ای است ساخته نویسنده. اما بچه ای به شدت پذیرفتنی و دوست داشتنی. کتاب نیز به همچنین. در بیست صفحه اولِ کتاب، محمد می خواهد همه چیز را به سرعت بگوید؛ پس درهم و برهم حرف می زند. می خواهد مثل بزرگ ترها حرف بزند؛ پس گنده گویی به سبک بچه ها می کند. جمله بندی هایش گاه از لحاظ دستوری غلط است(۱) حرف ها و مثال هایش گاه، در کمالِ خلوص نیست، پرت و عوضی است! و گاه درک نشدنی. به همین دلیل ذهن خواننده در آغاز کمی مغشوش می شود اما بعد به روش گفتار او عادت می کند، و تمام پراکنده گویی های گاه گاه محمد را راحت می پذیرد.
به هیچ وجه سعی نکردم که نثرِ بچه را شسته ورفته تحویل خواننده بدهم، نهایت سعی ام را کرده ام تا آن جا که مجاز بودم حرف های به ظاهر رکیک را به ناسزاهای مودبانه مبدل نسازم!
از این کتاب بسیار می آموزیم.
و همین ما را بس.

لیلی گلستان

گفتند: تو از بهر محبوب مجنون گشته ای.»
گفتم: «نه آیا طعم زندگی را فقط مجانین می چشند و بس؟»

روضه الریاحین، یافعی

اولین چیزی که می توانم بگویم این است که در طبقه ششم ساختمانی زندگی می کردیم که آسانسور نداشت، و این برای رُزا خانم(۲)، با همه وزنی که به این ور و آن ور می کشید ــ آن هم فقط با دو پا ــ با همه ناراحتی و دردهایش، بهانه ای دائمی برای درددل بود. هر وقت بهانه دیگری برای ناله و شکوه نداشت ــ آخر، یهودی هم بود ــ این را به یادمان می آورد. سلامتش هم چندان تعریفی نداشت. و از همین حالا برایتان بگویم او زنی بود که لیاقت داشتن آسانسور را داشت.
سه ساله بودم که برای اولین بار رُزا خانم را دیدم. قبل از این سن آدم چیزی یادش نمی آید و در جهل مطلق دست وپا می زند. از سه سالگی از این جهل مطلق ــ که گاهی اوقات هم دلم برایش تنگ می شود ــ بیرون آمدم. در بل ویل(۳) یهودی و عرب و سیاه فراوان بود، ولی رُزاخانم مجبور بود به تنهایی خودش را از شش طبقه بالا بکشد. می گفت بالاخره یک روز روی همین پله ها می میرد و همه بچه ها می زدند زیر گریه، چون همیشه وقتی کسی می میرد برایش گریه می کنند. ما گاهی شش هفت نفر بودیم، گاهی هم بیش تر می شدیم.
آن اول ها نمی دانستم رُزا خانم به خاطر حواله ای که آخر هر ماه می رسید از من نگهداری می کند. وقتی این موضوع را فهمیدم، شش هفت سالم بود، و وقتی فهمیدم برایم پول می دهند یکه خوردم. تا آن وقت فکر می کردم رُزاخانم به خاطر خودم دوستم دارد و هر کداممان برای هم ارزش خاصی داریم. یک شبِ تمام گریه کردم و این اولین غم بزرگم بود.
رُزا خانم وقتی فهمید غصه دار شده ام برایم تعریف کرد که خانواده معنایی ندارد و حتا کسانی هستند که وقتی به تعطیلات می روند سگشان را به درخت می بندند و به این ترتیب هر سال سه هزار سگ از بی محبتی می میرند. مرا روی زانویش نشاند و برایم قسم خورد عزیزترین کسی هستم که در زندگی دارد. اما من همان وقت به فکر حواله افتادم و گریه کردم و رفتم.
رفتم به کافه آقای دریس(۴) که پایین خانه مان بود و روبروی آقای هامیل(۵) نشستم که در فرانسه دور می گشت و قالی می فروخت و سرد و گرم روزگار را چشیده بود. آقای هامیل چشم های مهربانی دارد که همه چیز را در اطرافش خوب و قشنگ می کند. از همان وقتی که شناختمش پیر بود و از آن به بعد هم جز پیرتر شدن کاری نکرد.
«آقای هامیل، چرا همیشه لبخند می زنید؟»
«مومو کوچولو، هر روز خدا را شکر می کنم که به من حافظه خوبی داده...»
اسم من محمد است اما همه برای این که سن مرا کوچک تر کنند، مومو صدایم می زنند.
«... شصت سال پیش که جوان بودم، با زن جوانی آشنا شدم. او مرا دوست داشت، من هم دوستش داشتم. هشت ماه گذشت و بعد، خانه اش را عوض کرد. حالا که شصت سال گذشته، هنوز هم به یادش هستم. بهش گفتم: فراموشت نمی کنم. سال ها گذشت و فراموشش نکردم. گاهی اوقات ترس برم می داشت چون هنوز زندگی درازی در پیش داشتم، و چطور می توانستم به خودم، به خودِ بیچاره ام، اطمینان بدهم در حالی که مدادپاک کن به دستِ خداست؟ اما حالا، آرامم. دیگر جمیله را فراموش نمی کنم. وقت زیادی باقی نمانده. پیش از این که فراموشش کنم می میرم.»
به فکر رُزا خانم افتادم، کمی دودل شدم و بعد پرسیدم:
«آقای هامیل، آیا بدون عشق می شود زندگی کرد؟»
جواب نداد. کمی چای نعنا، که برای سلامتی خوب است، نوشید. آقای هامیل همیشه یک ردای خاکستری می پوشید تا اگر به سرای باقی فراخوانده شد با کت و شلوار غافلگیر نشود. نگاهم کرد و ساکت ماند. حتما فکر می کرد که من هنوز کوچکم و از خیلی چیزها نباید سر در بیاورم. بایست هفت هشت سالی می داشتم، نمی توانم دقیقا بگویم، چون هنوز برایم شناسنامه نگرفته بودند. به هر حال، وقتی همدیگر را بهتر بشناسیم، خواهید فهمید ــ البته اگر فکر کنید که به فهمیدنش می ارزد.
«آقای هامیل، چرا جوابم را نمی دهید؟»
«تو خیلی کوچکی و وقتی آدم خیلی کوچک است، بهتر است بعضی چیزها را نداند.»
«آقای هامیل، آیا بدون عشق می شود زندگی کرد؟»
گفت: «بله.» بعد، انگار که خجالت کشیده باشد، سرش را پایین انداخت.
زدم زیر گریه.
تا مدت ها نمی دانستم عرب هستم، چون هیچ کس فحشم نمی داد. این را در مدرسه فهمیدم؛ اما هرگز کتک کاری نکردم. چون کتک درد دارد.
رُزا خانم در لهستان، یهودی به دنیا آمد. اما سال های سال در مراکش و الجزایر بود و جور خودش را می کشید؛ عربی را مثل زبان مادری حرف می زد. زبان یهودی را هم به همین دلیل می دانست. اغلب با هم به این زبان صحبت می کردیم. بیش تر مستاجران دیگر ساختمان سیاه پوست بودند. در کوچه بیسون(۶) سه خانه سیاهان و دوتای دیگر هم هست که قبیله وار در آن زندگی می کنند، درست انگار که در آفریقا باشند. بیش تر ساکنان این محله آفریقایی هستند که عده شان زیاد است و سنگالی ها و گینه ای ها هم که عده شان کم نیست. قبیله های دیگر هم در کوچه بیسون زندگی می کنند، اما وقت ندارم اسم همه شان را برایتان بگویم. بقیه آدم های کوچه و بولوار بل ویل بیش تر یهودی و عربند، و همین طور می روند تا گوت دور(۷) و بعد محله فرانسوی ها شروع می شود.
اوایل نمی دانستم مادر ندارم، حتا نمی دانستم آدم باید مادر داشته باشد. رُزا خانم خوش نداشت در این باره حرفی بزند چون نمی خواست من زیاد به این چیزها فکر کنم. نمی دانم چرا به دنیا آمدم و واقعا چه اتفاقی افتاده. دوستم لوماهوت(۸) که خیلی از من بزرگ تر است، گفت: «این وضع، نتیجه بدی شرایط بهداشتی است.» او در کازبای الجزیره متولد شده بود و حالا در فرانسه زندگی می کرد. وقتی به دنیا آمده، هنوز در آن جا بهداشت وجود نداشته، چون نه وسیله شستن بوده و نه آبِ آشامیدنی و نه هیچ چیز دیگر. لوماهوت همه این چیزها را بعد فهمید ــ وقتی پدرش می خواسته خودش را تبرئه کند و برایش قسم خورده که هیچ کس از ته دل نمی خواهد بدی کند.
لوماهوت به من گفت زن هایی که خودشان جورِ خودشان را می کشند حالا یک قرص بهداشتی دارند. اما او زودتر از آن قرص به دنیا آمده.
بودند مادرهایی که هفته ای یکی دو بار پیش ما پیدایشان می شد، اما همیشه برای دیدن بچه های دیگر می آمدند. همه بچه هایی که پیش رُزا خانم زندگی می کردیم بچه هرزه بودیم و وقتی مادرها برای تامین زندگیشان برای چند ماهی به شهرستان می رفتند قبل و بعد از سفرشان به دیدن بچه شان می آمدند. و به این ترتیب بود که دلخوری ام از مادرم شروع شد. به نظرم می رسید که همه مادر داشتند بجز من. شروع کردم به دل درد گرفتن و دل آشوبه شدن تا مگر این جوری مادرم را به آمدن وادار کنم. در پیاده روی روبرو بچه ای بود که یک بادکنک داشت و می گفت هر وقت دلش درد می گیرد، مادرش به دیدنش می آید. دلم درد گرفت، اما فایده ای نکرد. بعدش هم دل آشوبه پیدا کردم. آن هم بی فایده بود. حتا برای این که بیش تر جلب توجه کنم، به همه جای آپارتمان ریدم. خبری نشد. مادرم نیامد، رُزا خانم هم فحشم داد. بهم گفت: «عربِ کون نشور.» اولین بار بود که فحشم داد. اما او که فرانسوی نبود. گریه کنان بهش گفتم: «می خواهم مادرم را ببینم.» و تا چند هفته بعد هم برای گرفتن انتقام به همه جای آپارتمان ریدم. رُزا خانم بالاخره گفت که اگر به این کار ادامه بدهم سروکارم به پرورشگاه می افتد. این را که گفت ترسیدم، چون پرورشگاه اولین چیزی است که بچه ها را از آن می ترسانند. محضِ خالی نبودن عریضه، به ریدن ادامه دادم. اما حال وروزی نداشتم. در آن موقع هفت تا بچه مادرهرزه بودیم که پیش رُزا خانم زندگی می کردیم. و هر هفت تامان تا آن جا که می توانستیم به همه جای آپارتمان می ریدیم چون در تقلید، هیچ موجودی به پای بچه ها نمی رسد. آن قدر گه در همه جا ریخته شده بود که مال من در آن میان گم بود.
رُزا خانم دیگر پیر و خسته شده بود و حتا اگر پیر و خسته هم نبود، طاقتش تاق می شد. به هر حال چون یهودی بود به قدر کافی زجر کشیده بود. روزی چندین بار وزن نود و پنج کیلویی اش را با دو پای بیچاره اش از پله ها بالا می کشید، و وقتی هم وارد خانه می شد و بوی گُه به دماغش می خورد، خودش را با تمام باروبندیلش روی مبل ول می کرد و می زد زیر گریه. آخر باید دردش را حس کرد. فرانسوی ها پنجاه میلیون نفر هستند و او می گفت اگر همه شان همان کاری را کرده بودند که ما می کنیم، آلمانی ها عاجز شده بودند و گورشان را گُم کرده بودند. رُزا خانم آلمان را در زمان جنگ خوب شناخته بود ولی از آن جان به در برده بود. به محض آن که وارد می شد و بوی گُه را می شنید فریادش بلند می شد که: «آشویتس یعنی همین! آشویتس یعنی همین!» چون یهودی بود به آشویتس برده بودندنش. اما در باره تبعیض نژادی همیشه درست فکر می کرد. مثلاً بین ما یک موسی(۹) کوچولو بود که رُزا خانم مثل یک عربِ کثیف با او رفتار می کرد. اما با من هرگز. آن وقت ها نمی دانستم که با وجود وزنِ زیادش، ظرافت هایی هم دارد. بالاخره، وقتی دیدم به جایی نمی رسم و مادرم نمی آید، دست برداشتم. اما درددل و دل آشوبه ام تا مدت ها ادامه داشت و حتا حالا هم گاهی دلم درد می گیرد. بعد سعی کردم جور دیگری جلب توجه کنم. بنا کردم به دله دزدی از مغازه ها. یک گوجه فرنگی یا یک طالبی برمی داشتم و همیشه هم منتظر می شدم یک نفر نگاهم کند تا کارم دیده شود. وقتی مغازه دار می آمد و یک پس گردنی نثارم می کرد، داد و فریادم به هوا می رفت اما بالاخره یکی پیدا شده بود که به من محل بگذارد.
یک بار، تخم مرغی از یکی از خواربارفروشی ها دزدیدم. فروشنده که زن بود مرا دید. ترجیح می دادم جایی دزدی کنم که یک زن باشد. چون از تنها چیزی که مطمئن بودم، این بود که مادرم زن است و جور دیگری نمی تواند باشد. یک تخم مرغ برداشتم و توی جیبم گذاشتم. فروشنده آمد. منتظر بودم بخواباند توی گوشم تا همه حسابی متوجهم بشوند. اما او کنارم خم شد و دستی به سرم کشید. حتا گفت:
«چقدر تو مامانی هستی!»
اول فکر کردم می خواهد با نرم زبانی تخم مرغش را پس بگیرد. تخم مرغ را محکم در جیبم نگاه داشتم و به ته جیبم فشارش دادم. می توانست با یک پس گردنی تنبیهم کند، مثل همه مادرها که می خواهند بچه شان را متوجه بدیِ کارشان بکنند. اما او بلند شد، رفت کنار پیشخان و یک تخم مرغ دیگر هم برداشت و به من داد. بعد مرا بوسید. در یک آن شادی سراپایم را گرفت، طوری که نمی توانم بازگو کنم، چون ممکن نیست. تا نزدیکی ظهر جلوی مغازه منتظر ایستادم. نمی دانستم منتظرِ چه هستم. گاهی اوقات آن خانم خوب به من لبخند می زد و من همان جا تخم مرغ به دست، مانده بودم. شش سال، یا در همین حدود داشتم و با داشتن تخم مرغ فکر می کردم همه دنیا مال من است. به خانه برگشتم و تا شب دل درد داشتم. رُزا خانم برای دادن شهادت دروغی که لولا(۱۰) خانم ازش خواسته بود، به اداره پلیس رفته بود.
لولا خانم از آن لباس های عوضی می پوشید و در طبقه چهارم زندگی می کرد. در بوآ دو بولونی(۱۱) هم کار می کرد. پیش از آمدن به این جا در سنگال قهرمان بوکس بود. در بوآ دو بولونی مشت محکمی به سر یک مشتری کوبیده بود و وضع بدی برایش پیش آمده بود، و طرف که بیماری مردم آزاری داشته نتوانسته بود بفهمد قضیه از چه قرار بوده. رُزا خانم رفته بود شهادت بدهد که در همان شب با لولا خانم به سینما رفته بود و بعد هم با هم آمده اند و تلویزیون تماشا کرده اند. بعدا از لولا خانم بیش تر برایتان تعریف می کنم. واقعا با بقیه فرق داشت. گاهی از این جور آدم ها پیدا می شوند. برای همین خیلی دوستش داشتم.

نظرات کاربران درباره کتاب زندگی در پیش رو

در نمایشگاه کتاب امسال با فیدیبو آشنا شده ام و از اون روز تا امروز همیشه چند ساعت از زندگی من تو این نرم افزار صرف میشه و واقعا من بسیار خرسندم . چه آشنایی پر خیر و برکتی . از طرفی هر روز این گروه بهتر از دیروزه ، چه در قیمت ها ، چه در تخفیفات و چه در کیفیت نرم افزار و همچنین در مهم ترین چیز که تنوع کتاب هاست ‌. با سپاس فراوان .
در 4 ماه پیش توسط مهدی شعبانی
این کتاب فوق العاده است راوی پسری حدودا ۱۰ ساله است که زندگیشو در یک محله فقیرنشین بیان میکند
در 4 ماه پیش توسط شیرین تندکار
عالیه این کتاب. بهترین کار رومن گاری، حتا از خداحافظ گاری کوپر هم بهتره. بعد از سال‌ها که مجوز نشر نداشت و چاپ نمیشد دوباره منتشر شده. مترجم کار هم لیلی گلستانه که کارش حرف نداره. داستان یک پسر بچه فقیره که توی یه محله فیر نشین زندگی می‌کنه و با هرجور آدمی ارتباط داره و توصیف این ارتباط‌هاو آدم‌ها تم اصلی داستان رو تشکیل میده. حتما بخونید کتاب‌رو
در 4 ماه پیش توسط مصطفا بلند قامت
کتاب رو مدتها پیش خوندم...عالیه...ترجمه بینظیر خانم گلستان ارزش کتاب رو دو چندان کرده.
در 4 ماه پیش توسط رها اختیاری
این کتاب عالیه حتما بخونیدش...
در 4 ماه پیش توسط جناب علی راستگو
با این کتاب می تونیم از یک داستان قوی و تاثیرگذار لذت ببریم. هنوز بعد از سالها فضاسازی بی نظیر کتاب یادمه.
در 3 ماه پیش توسط فروغ دری
این کتاب رو هر سال یکبار می خونم وهر بار هم برام جالبه .نوشته های رومن گاری در لحظه بهت لذت می دن بعد ازمدتی دوباره خوندن کتابهاش باز هم لذت بخشه
در 4 ماه پیش توسط سعيد لطيف زاده
عالی بود فوق العاده تاثیرگذار
در 3 ماه پیش توسط فرشته پالاش
ارزش خوندن داره...جالب و متفاوته
در 4 ماه پیش توسط saf...goo
بسیار کتاب خوبی است.
در 3 ماه پیش توسط ARASH