فیدیبو نماینده قانونی نشر شمشاد و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب خانه‌ی دور
ناگفته‌هایی از زندگی فروغ فرخزاد

نسخه الکترونیک کتاب خانه‌ی دور به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب خانه‌ی دور

حسن این کتاب و تازگی‌اش، در کنار همه‌ی عیب‌هایی که دارد و از نظر خوانندگان دقیق پنهان نمی‌ماند و به یقین، به من و به ناشر گوشزد می‌شود، گفته‌های «کامیار شاپور» پسر فروغ فرخزاد است. کامیار پیش از این، یک دو جا و آن‌هم به اختصار، حرف‌هایی درباره‌ی مادرش زده است، که خیلی روشن و صریح نبوده است اما در این کتاب، اطلاعاتی از زندگانی مادر و پدرش می‌دهد که تازگی دارد و مفصل و خواندنی ا‌ست. باید بگویم که کامیار با همه‌ی تلخی‌ها و سختی‌هایی که کشیده بود، با وجودی که کار و گرفتاری داشت و نمایشگاه داشت و سفر داشت، از هیچ وقت و فرصتی برای مصاحبه دریغ نکرد و گفت تا بماند به روزگار، که چه رفت بر او، و دیگران، در این زندگی کوتاه که فروغ داشت. این کتاب را بی‌کم ‌و‌کاست به خود کامیار تقدیم می‌کنم که عزیز است و مهربان و بی‌دریغ است. او می‌توانست نگوید، چنان‌که پیش‌ترها هم نگفته بود، اما گفت و غبار زدود از آنچه زیرِ گردِ سالیان، تار و کدر شده بود.

حالا هم که اینها را می‌نویسم، پوران فرخزاد از جهان سفر کرده است و جایش کنار اشیایش و سگ‌ها و گربه‌هایش خالی ا‌ست. تا چه کس برخیزد و از او بنویسد که عمری در داغ و به داغ زیست و تنها و گریان رفت. خبر ندارم این را که آیا اجل به پوران فرخزاد مهلت داد زندگی‌نامه‌ی پدرش را بنویسد یا نه، که اگر نوشته باشد و کتاب هم شده باشد، بهتر و مفصل‌تر چهره‌ی پدر و فضای خانواده فرخزادها را بازنمایی کرده است و مرجعِ مرجحی هم هست برای مخاطب که برود و بخواند و بداند که فروغ فرخزاد نامدار در چه خانواده‌ای رشد کرد و بالید و اگر ننوشته باشد یا نوشته باشد و چاپ نشده باشد - به هر دلیلی - عجالتاً این کتاب که می‌خوانید، کاچی به از هیچی ا‌ست و نیمچه‌نیمه‌ای از وضع زندگی خانواده‌ی فروغ را، پدرش را و مادرش را و خواهر و برادرانش را ترسیم کرده است و البته رسام این تصویر و بازنمایاننده‌ی آن دوران، پوران فرخزاد بوده است و نه من. من فقط می‌پرسیدم، تا خاطره‌ها بُعد بگیرند و خطی نمانند یا اگر خطی می‌مانند - به قول فروغ - سفر حجمی در آن خط شود.

علاوه بر دو گفت‌و‌گوی بلند با پوران و کامیار، یک تعداد مصاحبه هم که در فهرست دیده‌اید و در متن خواهید خواند در کتاب آمده است و قرار بوده است بیشتر باشد اما کسانی طفره رفتند و حرف نزدند. ابتدا خواستم اینها را حذف کنم اما دیدم شاید بعدها کسی بخواهد فیلمی یا تئاتری یا داستانی از زندگی خانم فرخزاد بسازد و چه بسا همین چیزهای ساده - کبریت‌وار و زودسوز - چراغ راهش شود، یا دست‌کم در روشنایی مختصر و ناپایدارش حجم تاریکی روبه‌رو را تشخیص دهد، چنانچه آداب در تاریکی زیستن همین است و ظلمتِ ایام محاق را تحمل نمی‌توان کرد در غیاب ماه و ستاره، مگر به کورسوی همین کبریت‌های کوچک و زودسوز.

ادامه...
  • ناشر نشر شمشاد
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.97 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۷۸ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب خانه‌ی دور

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

پوران فرخزاد

* خانم فرخزاد! پیش از آنکه پرسش هایم از شما را آغاز کنم می باید سنگ هام را با مخاطب وابکنم که هم از ابتدا بداند که آنچه می خواند در این کتاب که در دست دارد یا روی پا شاید گذاشته باشد درباره شعر فروغ نیست و درباره جایگاه او در ادبیات نیست، بلکه راجع است به زنی که خواهر و فرزند و دوست و مادر و مادرخوانده بوده است. بدیهی است که در خلال حرف ها و در جریان گفت وگو بعضی سوال ها بالمآل به خاله زنک بازی و حرف های به نظر صدتایک غاز پهلو بزند اما از همین حرف های پیش پاافتاده و دم دستی ممکن است برای فیلمی صحنه ای و برای تئاتری دیالوگی یا مونولوگی و برای داستانی سطری و وصفی بیرون بیاید که فیلمسازان و بازیگران و نویسندگان در نوشتن و اجراکردن شخصیت فروغ به توهماتی که شعر او از او می سازد اکتفا نکنند و واقعی تر ببینند و ملموس تر بسازند. با این مقدمه می روم سراغ سوال اول: چه شد که خانواده تان به نوشهر رفتند؟
پوران: رضاشاه به واسطه ی آشنایی قبلی و دوستی با پدر(۱) او را به ریاست املاک شمال انتخاب کرد. پدر درواقع اولین رئیس املاک رضاشاه در شمال بود. رضاشاه در شمال دو رئیس املاک مهم داشت؛ یکی پدر(۲) اسماعیل نوری علاء(۳) شاعر و یکی پدر من. نوری علاء رفت به نور و پدر من آمد به کجور. پدر تا شش ماه قبل از رفتن رضاشاه از ایران رئیس املاک آنجا بود و برای خودش پادشاهی می کرد. هشت ماهه بودم که با خانواده به «کجور» در بندر نوشهر رفتیم. نوشهر آن زمان تازه ساز بود و پر بود از اروپایی ها؛ از هلندی و روس و آلمانی(۴). من و فروغ و فریدون و برادرم امیر تا پیش از دبستان آنجا بودیم. - خانه مان که حالا فرمانداری شده - به قصر رضاشاه در داشت و این در همیشه به روی ما باز بود. باغبان قصر زیردست پدرم بود، برای همین آزادانه تمام قصر را می گشتیم. من می رفتم در اتاق ها می گشتم و جلو عکس رضاشاه تعظیم می کردم. خیلی از او خوشم می آمد. روی تخت خوابش بالا و پایین می پریدم. عجیب لذت بخش بود. یک روز رضاشاه با آن شنل آبی اش آمده بود بازدید. من پنج ساله بودم، فروغ سه سال داشت و امیر هم در همین حدود بود. فریدون بغل مادرم بود. بساط ناهار را در باغچه جلو خانه ردیف می کردند که من از پشت چپرها دیدم رضاشاه دارد می آید. همه صف بستیم. من اول صف ایستادم. به من گفت: «اسمت چیه دختر؟» گفتم: «پوران دخت». گفت: «به به چه اسم زیبائی». بعد نام برادرم امیرمسعود را پرسید. چیزی نگفت. از شنیدن اسم فروغ هم سکوت کرد. بعد به مادرم اشاره کرد و پرسید: «بچه ای که بغلته پسره یا دختر؟» مادرم گفت: «پسر». بعد اسمش را پرسید که مادرم گفت: «فریدون». گفت: «این دوتا اسم را خیلی پسندیدم چون شاهنامه ای است». بعد به پدرم گفت: «مثل اینکه کارخونه ت خوب کار می کنه! این دفعه که بچه دار شدی اسم عربی رو بچه ت نذار!».
هرگز این کلمات را که با تابش عجیب چشمانش آمیخته بود فراموش نمی کنم. چشمان عجیبی داشت که آدم را می گرفت. آنچه قدما «فره ایزدی» می گفتند در چشمانش پیدا بود. شخصیت غریبی بود وکاریزما داشت.

* نوشهر تازه نام(۵) و تازه تاسیس در آن زمان چگونه جایی بود؟
پوران: چون پدرم اولین وآخرین رئیس املاک آنجا بود، به او یک ماشین داده بودند. اسم آن ماشین را یادم نیست. به ماشین های روسی شبیه بود و سیاه رنگ بود. مادرم تعریف می کرد مردم آنجا به قدری از زمانه و از علم و تمدن عقب بودند که جلو ماشین علف می گرفتند بخورد. فکر می کردند حیوان است. خانه مان در نوشهر روزانه محل رفت وآمد دهاتی های ساده و مهربان عریضه به دستی بود که چون دستشان کم تر به پدرم می رسید به مادرم پناه می آوردند. شب ها هم خانه مان محل پذیرایی از مهمانان روسی، هلندی و دیگر خارجی هایی بود که دائم درحال رفت وآمد به بندر بودند یا در اسکله سازی شرکت داشتند و البته روئسای اداراتی که همه زیر نظر پدرم کار می کردند. خاطرات خانه ی زیبای نوشهر را هرگز نمی توانم فراموش کنم. خانه ای وسیع و مجلل در بندری آبی نارنجی، و گاهی هم خاکستری، سرشار از سوت کشتی هایی که بیشتر از باکو می آمدند یا به باکو می رفتند، با کارگرانی سرگرم کار در بندر که همیشه مشغول قیل وقال بودند و ماهی گیرانی که وقتی تورهای ماهی گیری شان را جمع می کردند صداهای عجیبی سر می دادند. زندگی خیلی مجلل و اشرافی داشتیم که پدرم تدارک دیده بود. ما در آن زمان در یک دوک نشین زندگی می کردیم، با پدری مسئول و دور از آلودگی های رایج. دهاتی ها به او به چشم یک خدا نگاه می کردند و آن قدر دوستش می داشتند که سال ها پس از جمع شدن بساط املاک سلطنتی به خانه مان در تهران می آمدند و با ما آمد و رفت می کردند. چندین پرستار و خدمتکار، راننده و آموزگار سرخانه داشتیم که پیش از رفتن به مدرسه، من و امیر و فروغ را با الفبا آشنا کردند. سفرهای پی در پی به تهران، چالوس، رشت و تمامی شهرهای مازندران و خیلی جاهای دیگر با اتومبیل شخصی و حتی با کشتی، اگرچه خردسال تر از آن بودیم که بتوانیم به رفاهی که در آن غوطه می خوردیم پی ببریم. شاید هم فکر می کردیم زندگی همان است که تجربه می کنیم و برای همه به همان شکل دوست داشتنی است. چندین و چند خدمتکار و مصدر(۶) و شوفر داشتیم و آشپزخانه ای شلوغ که همیشه بوی خوشمزه ترین خوراک ها ازآن بلند می شد. البته نوشهر در کنار آن همه زیبایی مرداب های پشه خیزی هم داشت. همه مان مالاریا گرفتیم. یاد دارم در سال های آخر سلطنت رضاشاه تمام مرداب ها را خشکاندند و درخت اکالیپتوس کاشتند. درخت اکالیپتوس پشه ها را دفع می کند. رضاشاه فرم آنجا را به کلی عوض کرد. جاده ی تهران به شمال را هم او کشید. پدرم تعریف می کرد که رضاشاه هفته ای یک، دو بار برای سرکشی از نحوه و روند ساختن جاده می آمد به محل کار. در کوه دینامیت می گذاشتند و راه باز می کردند. چه قدر عمله و کارگر کشته شد تا این راه باز شود. چه قدر رضاشاه عصا کشید سر عمله ها که این جاده ساخته شود؛ می گفت: پدر سوخته ها همه تان دزدید و حق مملکت را می خورید. آدم دیسیپلینه و معتقدی بود.

* از تولد فروغ بگویید!
پوران: در نوشهر بودیم که مادرم که همیشه آبستن بود، فروغ را باردار شد. عادت این بود که برای زایمان به تهران می آمد. معمولا خانه ای را برای سه ماه یا شش ماه اجاره می کردند و ما زندگی کوچکی را در آن خانه می گذراندیم تا بچه به دنیا می آمد و بعد دوباره به نوشهر باز می گشتیم. موقعی که مادرم فروغ را باردار بود پدرم را بازداشت و زندانی کرده بودند. علیه او دسیسه چیدند. البته نه فقط او بلکه تمام روئسای املاک را به خاطر اختلافات داخلی گرفتند. من که چیزی نمی فهمیدم اما بعدها از مادرم شنیدم بین «آیرم»(۷) که رئیس شهربانی بود و «بوذرجمهری» (۸) که انگار وزیرجنگ(۹) بود اختلافاتی درگرفت که قربانی این جدال روئسای املاک بودند. درواقع آیرم علیه روئسای املاک کودتا کرد و آنها را به تهمت دزدی به زندان انداخت. تا آنجا که شنیده ام گویا رضا شاه دهن بین بوده و وقتی راپورت کسی را به او می دادند دستور می داد همه را بگیرند. پدر یک سال در حبس بود. بعد بی گناهی اش ثابت شد. درست در روزی که فروغ به دنیا آمد، ۱۰ دی ماه ۱۳۱۳ تبرئه شد و از زندان آزاد شد. وقتی برگشت خانه فروغ را بغل گرفت و گریه کرد. به همین دلیل بود که مادرم مرتبا می گفت: «قدم فروغ خیلی خوب است». مادرم آن روز بسیار شاد بود، چون هم بچه به دنیا آمده بود و هم پدرم از زندان آزاد شده بود. هم مادر و مادربزرگ، هم خویشان و هم نزدیکان، فروغ را به این دلیل خوش قدم دانستند و جعبه های شیرینی و نقل ونبات بود که به خانه ی ما سرازیر می شد، به خصوص که به زودی نه تنها ورقه ی برائت پدر صادر شد که حقوق چند ماهی را هم که در زندان گذرانده بود، به اضافه ی یک درجه ترفیع دریافت کرد و پس از مدت کوتاهی به فرمان رضاشاه با خانواده به بندر نوشهر بازگشت و به این ترتیب فروغ درست مثل من زندگی را در شمال ایران زیر بارش مداوم باران، بوی برنج و بهارنارنج در پیش گرفت. فروغ در تهران به دنیا آمد، در خانه ای اجاره ای در محله «معزالسلطان»(۱۰) امیریه، و مانند من و امیر و فریدون در نوشهر بزرگ شد.

* پدرتان محمد فرخزاد، چگونه مردی بود و چگونه خانواده ای داشت؟
پوران: پدر به هیچکسی نمی مانست و به تمامی متمایز از دیگران بود. مردی خودجوش و خودساخته بود. یک دهاتی زاده ی خوش قدوبالای باهوش و مکتب رفته، از یکی از خانواده های به نسبت مرفه دهکده ی «بازرگان» تفرش که در چهارده ، پانزده سالگی هنگامی که دختر یکی از خویشان را به زور برایش عقد کرده بودند، با پول کمی که ذخیره کرده بود از ده گریخته و خود را جسورانه در دامان شهری انداخته بود که در اواخر سلطنت احمد شاه قاجار آبستن وقایع چشم گیری بود. جوان ماجراجویی که پس از دو، سه سال تجربه آموزی سرانجام به گروه قزاقان رضاشاه پیوست و همراه با آنان در نبرد با میرزاکوچک خان شرکت کرد. سپس پای برهنه از منجیل تا تهران را با دیگر قزاقان زیر پاگذاشت و همراه با آنان در کودتای ۱۲۹۹ شرکت کرد و پس از برقراری حکومت رضاشاه در حال خدمت در باغ شاه تحصیلات ناقصش را هم پی گرفت و پس از ازدواجی عاشقانه با مادرم به دلیل هوشمندی های خاصی که از خود نشان داد به دستور رضاشاه با یک درجه ترفیع، در مقام سروان به ریاست املاک کجور مازندران رسید و کارش را در مرکز کجور بندر نوشهر شروع کرد. شخصیت و زندگی پدر من یک رمان است. شاید اگر بالزاک زنده می بود زندگی او را می نوشت. شخصیتی داشت با اخلاقی خاص و منحصربه فرد یک زندگی پر افت و خیز با پیشرفت های بسیار. او یک دهاتی بود، یک دهاتی بسیار باهوش و خوش چهره و مستعد. پدرش مغازه دار بود و مغازه اش بزرگ بود و همین مغازه به وقت مشاجره ی پدر و مادرم محل طعنه و زخم زبان زدن می شد. پدر می گفت «سوپرمارکت» و مادر به تحقیر می گفت «بقالی». سوپر مارکت که به طور حتم نبوده است، هرچند آن موقع داشتن یک بقالی خیلی مهم بوده است. پدربزرگ گه گاه از ده می آمده است به شهر و در بین چیزهایی که خرید می کرده است چند جلد کتاب هم بوده است که خب، بی شک علاقه اش را به درس و کتاب نشان می دهد. با این اوصاف، کتاب خوان بودن پدرم ریشه در علاقه ی پدربزرگم به کتاب داشته است. پدرم تعریف می کرد که در آن ده به مکتب خانه می رفته و خیلی باهوش بوده و خوب کتاب می خوانده. پدر از بچگی با آن خرده سواد ناقص مکتبی، دیوانه ی کتاب خواندن بود. در کتابخانه اش چندهزار جلد کتاب داشت که مقداری از آنها به من رسید؛ کتاب هایی قدیمی که ده شاهی و پنج شاهی قیمت خورده اند. او مردی سرکش و مغرور بود و مستقل و خودخواه هم. زمان او در دهات مردها زود زن می گرفتند. وقتی خواهر و برادر بزرگش ازدواج می کنند و برادرش پس از شش ماه می میرد پدر و مادرش پایشان را در یک کفش می کنند که باید زن برادرت را بگیری. به اجبار پای سفره عقدش می نشانندش و او چون دختر را نمی خواسته، فرار می کند و می رود تهران، بی اینکه چیزی از فرهنگ شهر بداند. پول کمی همراه داشته اما آن قدر باهوش و زرنگ و مستعد بوده که گلیمش را با کارهای خیلی کوچک و پست از آب بیرون بکشد و زندگی اش را بگذراند. در مغازه ها پادویی می کرد تا اینکه با جان کندن و سماجت به دیویزیون قزاق که آن زمان تحت امر رضاخان بود پیوست. به گفته ی خودش از اینکه با قزاق ها بود لذت می برد چون می توانست با چند نفر قزاق سوار درشکه شود و شوشکه بکشد و شهر را محاصره کند. البته از دشواری هاش هم می گفت. تعریف می کرد در برگشت از غائله ی گیلان، وقتی در منجیل بودند، مجبور بودند با پای لخت و بدون پوتین مسیر منجیل تا قزوین را بروند. دولت پول نداشت و نمی توانستند برای سربازها کفش و لباس بخرند(۱۱). پدرم هم در زد و خورد با جنگلی ها و هم در کودتای اسفند ۱۲۹۹ همراه رضاشاه بوده. رضاشاه اورا آدمی باهوش یافته بود و خیلی دوستش می داشت. پدر آن موقع درس نخوانده بود اما بعد در حین خدمت تحصیل را ادامه داد. موقعی که بین تهران و نوشهر در تردد بودیم از دانشگاه جنگ لیسانس گرفت. بسیار کتاب خوان و باسواد بود. چهار زبان می دانست. روسی و فرانسه را خوب حرف می زد. با ما به کلاس انگلیسی می آمد و شکسته بسته حرف می زد و فارسی را هم خیلی خوب می دانست. چهارکتاب هم نوشت که پیش من است. کتاب هاش هنوز چاپ نشده.

* در کتاب ها از خودش گفته؟
پوران: یکی شان که «سرجوخه ی کوچک» نام دارد خاطراتش است از اینکه چگونه از ده بازرگان به تهران آمد و بر او چه رفت و چگونه رئیس املاک رضاشاه شد. رضاشاه او را خیلی دوست می داشت چون آدمی راست و درست بود.

* پدربزرگ یا مادربزرگ هاتان را هم می دیدید؟
پوران: پدربزرگ پدری ام را هیچ وقت ندیدم. اسم مادربزرگ پدری ام «مروارید» بود. بسیار زن خوبی بوده است. پدرم می گفت خیلی بخشنده و مهربان و بلند طبع بوده است، جوری که همه ی اهل ده دوستش می داشته اند. پدرم به مادرش عاشق بود و همیشه به من می گفت: «تو شبیه مادر من هستی». گاهی اوقات می دیدم که به محض دیدن من شانه اش تکان می خورد و گریه می کرد اما علت را نمی فهمیدم. بعدها به من گفت که از دیدن من به یاد مادرش می افتد. گویا از نظر او من صفات مادربزرگم را داشته ام. البته همه ی ما این طور بودیم. فروغ و فریدون هم همین طور بودند اما امیر با ما فرق می کرد. ما مردم دوست و همان طور که می بینی(۱۲) حیوان دوست هستیم.

* پدرتان متولد چه سالی بود؟
پوران: الان یادم نیست. باید بروم اسناد را نگاه کنم. زمان کودتای رضاشاه(۱۳) بیست و سه چهار ساله بوده است. ۹۶ ساله بود که مرد.

* رفتارش با شما بچه ها چگونه بود؟
پوران: ظاهر سخت گیری داشت. یعنی احساساتش را نشان نمی داد. مثلا اگر بغلم کرده بود یا بر زانو نشانده بود، اگر کسی به اتاق می آمد فورا مرا زمین می گذاشت. احساساتش را پنهان می کرد. دوست نمی داشت کسی از حس وحالش مطلع شود. ما در بچگی فکر می کردیم بسیار خشن است - و واقعا هم بود - اما این اواخر کم کم درونش را می دیدم. در درون بسیار مهربان بود ولی در ظاهر نه. در ظاهر عبوث و خشن بود اما فقط با خانواده. با دیگران رفتار خوبی داشت و بسیار هم جذاب بود. غالبا همه دوستش می داشتند. دوستان بسیاری داشت و آدم با فرهنگی بود. کتابخانه ی بزرگش باعث شد که ما چهار بچه ی اول یعنی من و امیر و فروغ و فریدون اهل کتاب و فرهنگ شویم. می توانم بگویم که ما با همه زندگی می کردیم جز با پدر، که معاشرت هایش بیشتر در خارج از خانه و با آدم هایی بود که ما بسیاریشان را اصلاً نمی شناختیم، معمولا از آنها که با پدر حشرونشر داشتند می شنیدیم که پدر بسیار خوش رو و مهربان و همیار است. می شنیدیم اما نمی دیدیم، چراکه پدر همیشه خودِ واقعی اش را از ما پنهان می کرد و دوست داشت با ما به خشونت رفتار کند، چرا؟ آن وقت ها اصلاً نمی فهمیدیم اما بعدها تنها من که بیشتر از فروغ و دیگران عمر کردم و هنوز هم ادامه می دهم و می توانم با مرور خاطرات گذشته از حقایقی نهفته برآیندهایی به دست بیاورم، او را تا اندازه ای کشف کرده ام و دریافته ام کسانی که با نقاب خشونت با دیگران روبه رو می شوند آدم های ضعیفی هستند که پشت نقاب خشونت خود را پنهان می کنند و می کوشند با قدرت نمایی های دروغین و ظاهری ناتوانی های درونی خود را از چشم دیگران پوشانیده و از خود شخص دیگری را بنمایانند که نه شخصیت راستین که شخصیت آرمانی آنهاست! برای همین فکر می کنم که خودکامه ترین فرمانروایان جهان درواقع ضعیف ترین، ناتوان ترین و ترسوترین انسان ها هستند!

* درباره ی مادرتان خانم بتول وزیری تبار صحبت کنیم. او از چه خانواده ای بود؟
پوران: مادرم از یک خانواده ی اشرافی بود، درست برعکس پدرم. تا کلاس نهم در مدرسه ی آمریکایی ها درس خواند و بعد هم ازدواج کرد، درست در سن و سالی که من ازدواج کردم، در شانزده سالگی. آدمی درس خوانده و شیک و تمیز و دوست داشتنی بود. خیلی هم مردم دار بود. به یاد دارم که تمام محل می آمدند خانه ی ما. میان ما بچه ها، فریدون خیلی به او شباهت رفتاری و اخلاقی داشت. خصوصیات فریدون به مادرم رفته بود. همیشه اطرافش شلوغ بود. من هم تاحدی شبیه او هستم و دوست دارم اطرافم شلوغ باشد اما فروغ خیلی اهل شلوغی نبود. پدرِ مادرم موقعی که ما به دنیا آمدیم مرده بود. مادرم تک فرزند بود. پدرش مرده بود و مادرش که زنی نازنین و دوست داشتنی بود مجدداً شوهرکرده بود. مادربزرگی ساده دل که شب ها قصه های عجیب و غریبی برای ما می گفت. قصه هایی جذاب و بی شباهت به قصه های معمولی که بی گمان مخلوق ذهن خود او و شاید هم برآیند رویاها و آرزوهای به واقعیت ناپیوسته ی خود او بود که پس از دو ازدواج زود گذر - یکی مرگ و دیگری طلاق - سرانجام دلش را به پیرمرد بختیاری خوش کرده بود که با همه ی خوبی هایی که داشت بی گمان شوهر دلخواهی نبود و او که زنی پرحرارت، چابک و شیرین بود مثل بیشتر زن های شرقی عمری را در خواب وخیال و در حسرت گذرانده بود. شوهر بختیاری اش پیرمردی بسیار دوست داشتنی بود که ما بچه ها به او آقابزرگ می گفتیم. آقابزرگ مادرم را دیوانه وار دوست می داشت اما مادرم همیشه کمبود پدر را در خودش احساس می کرد. ما بچه های خانواده ی شلوغ فرخزاد در روزگار کودکی تا آغاز نوجوانی به جز مادر و مادربزرگ و خدمتکاری مازندرانی به نام «حلیمه خاتون» که از ده لاشک(۱۴) آمده بود به هیچکس دیگر زیاد نزدیک نبودیم، به خصوص ما دخترها که بنا بر سنت های رایج آن زمان، گرایشمان بیشتر به زن ها بود و بیش تر از همه به مادربزرگ که زنی سپیدمو و اندکی سیاه پوست بود که بسیار ساده و مهربان و خوش خلق بود و به قدری ما را دوست می داشت که هروقت گرفتار خشم و غضب مادر می شدیم به او پناه می بردیم و او با شهامت چشم گیری پیش روی مادر می ایستاد و جلو تنبیه ما را می گرفت و اگر موفق نمی شد و مادر کارش را با خشونت انجام می داد پابه پای ما اشک می ریخت و آن قدر از بی عدالتی های رایج در خانه دلگیر می شد که حتی با مادرم که گاهی بسیار بی رحم می شد قهر می کرد و از خانه بیرون می رفت و چندروزی را در خانه ی یکی از خویشان - که شمارشان هم زیاد بود- می گذراند و همیشه با چند بسته آب نبات و نقل و شیرینی و گاهی یک مشت آجیل مشکل گشا که گوشه ی چادرش بسته بود باز می گشت و دور از چشم مادر که برای خوردوخوراک ما قوانین ویژه ای وضع کرده بود، هرجوری بود به خوردمان می داد! شوهر مادربزرگ و درواقع پدربزرگ ناتنی ما که حتم دارم هیچ پدربزرگ تنی ای نمی تواند به مهربانی او باشد، با ابروان پرپشت سپید و چشمانی بسیار مهربان و نافذ، هم زمان که برای مادر نقش پدر را بازی می کرد، نقش پدربزرگ را هم با صمیمیت بسیاری برای ما بازی کرد. پیرمرد «حسین کرد شبستری» و «مهتر نسیم عیار» و «شاهنامه» شناس بود و انبانی از قصه های جادوئی بختیاری و تصویر های مجذوب کننده از خاطرات ییلاق و قشلاق های آن ناحیه در ذهن داشت. گاهی شب ها با صدای خسته و شکسته و بی رمق «شاهنامه» می خواند و هروقت به صحنه های نبرد قهرمانانی می رسید که شور پهلوانی در آن بسیار بود، چشم های زیبایش درخشش بیشتری پیدا می کرد و می کوشید نه تنها با صدا، که با چشم و حرکت دست، به آن ابهت بیشتری ببخشد. آقابزرگ پیرمردی صادق و صمیمی بود که در تمامی عمر هیچگاه نظیرش را ندیدم! سال های آخر عمرش را با عشق ما بچه ها سپری کرد و سرانجام روی یکی از تخت های «بیمارستان سینا» در تنهایی مُرد!

* رابطه ی مادر و پدرتان چگونه بود؟
پوران:زندگی پدر و مادرم باعشق آغاز شد و با نفرت پایان گرفت، به گونه ای که برای بسیاری از ناظران شگفت و غیرقابل باور بود! آنها باوجود عشق آغازین که من آن را تنها نوعی فوران غریزه ی کور می دانم، از دو سیاره ی ناهمگون بودند؛ دو موجودی که هرگز نمی توانستند باهم به تفاهم برسند، چرا که اصلاً زبان یکدیگر را نمی فهمیدند و اگر هم چندسال نخستین زندگانی را -دست کم از چشم مادرم- به شادمانی و خشنودی گذراندند و حاصل آن چهار فرزند نخست خانواده است که پشت هم به دنیا آمدند و به اصطلاح شیربه شیر بودند، بیشتر به خاطر تسلیم محض مادر به پدر بود که با تمام سادگی و صداقت یک زن جوان شرقی پدر را بهترین، زیباترین و ممتازترین مرد جهان می دانست و به دلیل تفاوت سنی زیادی که با او داشت -حدود بیست سال- پدر گم شده اش را هم در او یافته بود. اما پدر که مردی به نیرو، احساساتی و بی قرار بود و هرگز سرگشتگی اش تمام نشده و تا پایان عمر با او همراه و هم پا بود در وادی دیگر سیر می کرد ولی چند ماه پس از ازدواج و دریدن شکار نوجوانی که نه از زندگی چیزی می دانست و نه از مردشناسی و همسرداری، میل عاشقانه اش فروکشید و به جست و جوی گم شده اش -که هرگز یافت نشد- به جاهای دیگر رفت. حقیقت این است که مادر یک زن ناهیدی بود؛ پاک و پاکیزه با روحی باکره و پادیاب(۱۵) شده، درخشان و شفاف مثل آب های جاری رودخانه یا برف های سپید دانه ی دور. اگرچه چون فرزند یکه ی خانواده و عزیز کرده ی مادر بود -پدرش را هرگز ندیده بود- بسیار خودکامه، و از آن بسیارتر مقرراتی و منضبط بود و اصولاً فرمانده به دنیا آمده بود. بی تردید اگر توانسته بود به ریاست جهنمی برسد آن را به خوبی اداره می کرد. هرگز دروغ نمی گفت و سادگی و معصومیت کودکانه اش بسیار افزون تر از تحمل و تدبیر زنی بود که کدبانوی یک خانه و مادر چندین فرزند بود. به عکس او پدر یک مرد بهرامی بود؛ با ظاهری خشن و جنگ آور که در لباس نظامی و چکمه هایی که طنین صدایش ما بچه ها را به هفت سوراخ موش می کشاند و باطنی به عکس آنچه نشان می داد، مهربان، احساساتی و عاطفی و عشق باره! مردی که خودش را در خودش پنهان کرده بود و چهره راستینش را کم تر به کسی نشان می داد. با همین مختصر به راحتی می توان زندگی این دو موجود را در کنار هم و در خانه ای شلوغ از فرزندانی که پشت هم به دنیا می آمدند تصویر کرد، به خصوص که پدر چون اهل کتاب بود، خانه ای آرام و بی سروصدا را دوست می داشت. آنها برای زندگی باهم ساخته نشده بودند.

* طبعاً پدرتان که حتی در سن نوجوانی زیر بار ازدواج اجباری نرفته و از ده فرار کرده می بایست با مادرتان از سر علاقه و محبت ازدواج کرده باشد.
پوران: بله. ابتدای آشنایی شان بسیار خوب بود و با عشق شروع شده بود.

* عشقشان دو طرفه بود؟ یعنی مادرتان هم عاشق پدرتان بود یا به زور به ازدواج تن داد؟
مادر من با عشق ازدواج کرد اما مادربزرگم با ازدواج او و پدرم مخالف بود. مادرم از فامیل بزرگ و محترمی بود و مادربزرگم به واسطه ی همین بود که دوست نداشت پدر و مادرم با هم ازدواج کنند چون پدرم را یک افسر دهاتی می دانست. مادرم زنی یکه شناس و وفادار بود، از آن زن ها که لنگه شان به ندرت پیدا می شود. به نظرش عاشق پدرم بود اما من فکر می کنم با او دوئل می کرد. پدرم آدمی عاشق پیشه بود. دائما عاشق بود. شهریور۱۳۲۰ بود. دوران رضاشاه به سر آمده بود و ما دیگر آمده بودیم تهران. از همین وقت کم کمک بینشان اختلاف پیش آمد و به مرور شدت گرفت. دائم با هم دعوا داشتند. محیط زندگی ما بعد از شدت گرفتن تنش بین آنها خیلی متشنج شد، طوری که اعصاب ما چهار فرزند بزرگ تر از دستشان خُرد و خاکشیر بود.

* ریشه ی مشاجره شان در کجا بود؟ چرا باهم تنش داشتند؟
پوران: پدر من عاشق مادرم شده بود و با یک عشق شدیدی ازدواج کرده بودند اما به مرور این عشق فروکش کرد. مادرم آن موقع به مدرسه ی آمریکایی ها می رفت و تا سال سوم را همانجا درس خواند. تعریف می کرد که پدرم سوار بر اسب جلو مدرسه شان می رفته، انگار شوالیه ها! همیشه از این تصویر خنده ام می گیرد. پدر نامه های عاشقانه ای برای مادرم نوشته بود که من و فروغ همه شان را می دزدیدیم و یواشکی می خواندیم تا یک روز که با مادر دعوایش شد و پاره شان کرد. می گفت: «دلیلی ندارد که وقتی شما پانزده سالتان بود و من عاشقتان شدم، در۵۰سالگی هم عاشقتان باشم». خیلی راحت حرف می زد. معمولاً درگیر احساسات شدید عاشقانه بود. زن را تا بیست سالگی قبول داشت و قابل دوست داشتن می دانست. فلسفه ی خودش را داشت.

* علت مشاجره در همین عشق بازی های پدر بود؟
پوران: زنان و مردان عموماً این طور هستند. عشق شدید شان بعد از مدتی می شود مثل رابطه ی خواهر و برادری و سپس تبدیل به نفرت می شود. پدرم نمی توانست دائما با یک زن باشد. خودش می گفت «دنبال زن ایده آلم می گردم» اما من فکر می کنم بی قرار بود. چیزی به نام ایده آل وجود ندارد اما او فکر می کرد پیدا می شود. آدمی سرگشته بود. رفت و ازدواج مجدد کرد. من همیشه فکر می کنم که پدر و مادرم یک رمان هستند. کاش می توانستم نقاشی شان کنم. پراکنده درباره شان نوشته ام اما نه آن طور که راضی ام کند. شیره و جان مطلب را هنوز ننوشته ام و یک علت این ناتوانی شاید در مشکلاتی باشد که چاپ کتاب دارد. مختصری در کتاب «بچه های خادم آزاد» درباره شان نوشته ام اما کتاب معلق مانده و هنوز اجازه ی چاپ نگرفته. کاش بتوانم روزی زندگی مادر و پدرم را بنویسم. زندگی شان ملغمه ای از کمدی و تراژدی بود. ما بچه ها دوست داشتیم پدر برود و دیگر باز نگردد. دعا می کردیم که هرگز نیاید اما پس از مدت کوتاهی با آن زن به هم زد و از او جدا شد و برگشت. وقتی برگشت بسیار سرشکسته بود. شکست عاطفی خورده بود. آدمی ماجراجو، عشق باز و زن باره بود. زن های متعددی را عوض کرده بود.

* مادر شما زن چندمش بود؟
پوران: زن دوم و تنها زنی بود که برایش بچه به دنیا آورده بود و به او وفادار مانده بود. مادرم بود که به او زندگی بخشیده بود و طعم خانواده را به پدر چشانده بود. بسیار پدرم را دوست می داشت اما پدرم به علت طبع عاشق پیشه و زن باره اش بسیار به او جفا کرد و آزارش داد و اعصابش را به هم ریخت. مادرم نمونه ی یک زن شرقی وفادار و نجیب بود. به نظر خودش بهترین مادر دنیا بود ولی به نظر من نه، چون نمی دانست در روح ما چه می گذرد. ما در ظاهر بچه های شیک و تمیز و مرفهی بودیم، بدون اینکه درونمان هم همین طور باشد. ما می خواستیم خودمان باشیم، از خیلی بچگی این را می خواستیم اما مادر اجازه نمی داد که خودمان باشیم. یعنی اصلاً موضوع را نمی فهمید و آن را نمی شناخت، چون روانشناسی کودک نخوانده بود. خودش هم همین طور بزرگ شده بود. البته الان که من این حرف را می زنم زن این دوره هستم و کتاب خوانده ام و روانشناسی کودک می دانم ولی او اصلاً اینها را نمی دانست. مادرم پانزده ساله بود که مرا زائید و خب، در این سن خودش هم بچه بود. در عشق به پدرم هم که شکست خورده بود و این همه منجر به پیدا شدن اختلافات شدیدی بین آن دو شده بود که خب، به روحیه و اعصاب کوچک ما لطمات شدیدی وارد کرد، خیلی شدید. ما از ناراحتی روحی مادر خیلی رنج کشیدیم.

* شما هم در سن پایین ازدواج کردید؟
پوران: بله

* می گویید پدرتان آدمی عاشق پیشه بوده و به یک زن نمی توانسته اکتفا کند. دلیل ازدواج دوباره اش فقط همین بود؟
پوران: خودش که می گفت از لج مادر این کار را کرده. گاهی البته بروز می داد که گرفتار عشقی خیلی آتشین شده، گویی که در آن ازدواج هم کامروا نشده بود.

* بعد از ازدواج مجدد، از خانه رفت؟
پوران: بله، اما فقط شب ها در خانه نبود. روزها می آمد.

* وقتی پدر از آن ازدواجِ به گفته ی شما ناکام سرشکسته به خانه برگشت آیا مادرتان او را پذیرفت؟
پوران: مادر همیشه پذیرای او بود. این پدر بود که مادر را نمی پذیرفت. مادرم تا دم مرگ آرزو داشت که پدر به او بگوید: «معذرت می خواهم»! اما پدرم هرگز این را نگفت و مرد. درد خیلی عجیبی را در مادرم می دیدم، درد یک زن شرقی را.

* حال و روز مادر پس از ازدواج دوباره ی پدرتان چگونه بود؟
پوران: از نظر مالی مضیقه و مشکل نداشت اما از نظر عاطفی رنجور بود. خیلی ناراحت بود. مدام غصه می خورد و گریه می کرد. الان که به آن روزها فکر می کنم به نظر من تقصیرکار ماجرا مادرم بود، گیرم آن زمان پدرم را گناهکار می دانستم. آن وقت ها من برای اشک های مادرم خیلی دلسوزی می کردم اما بعدها به او گفتم که خودش تقصیرکار بوده. هر بار هم که این را می گفتم عصبانی می شد و بِهِم می پرید که: «تو نمی دانی چه دردهایی کشیدم». واقعاً در این سن می فهمم که چه دردهایی کشید. تحقیر یک زن خیلی بد است! فکر می کنم که حتی اگر یک مردی دلش می رود جایی دیگر و حتی خیانت جسمی می کند، بهتر است احترام زن و خانواده اش را نگه دارد. پدرم احترام او را نگه نمی داشت.

* پس چرا مادرتان را مقصر می دانید؟
پوران: چون مادرم همه چیز را علنی می کرد. آن متانت را نداشت که صبوری کند. زن ها معمولا ًصبورند، البته زن های دیروز را می گویم. زنی چون مادرم که سنی از او گذشته و بچه های بزرگ دارد وقتی با این طور مشکلی مواجه می شود دو راه بیشتر پیش رو ندارد. یا می باید جدا شود که زنان آن روزگار نمی توانستند یا در کمال متانت و بی هیاهو می بایست ریشه درد را به کل از دل و ذهنش بکند و به زندگی خودش ادامه بدهد اما مادر من در این دوراهی در نوسان بود و نمی دانست چه باید بکند. زنی تنها بود. نه خواهر داشت و نه برادر. مادرش مرده بود و پدر هم که نداشت. کسی نبود که به او رجوع کند و دردش را بگوید هرچند آن اواخر که پدر رفت، مدتی می رفت سر کلاس های خانم «صدیقه دولت آبادی»، کلاس هایی که به زنان روش زندگی را تعلیم می داد. کلاس ها اثر محسوسی روی او گذاشته بود. او نمونه ی کامل یک زن وفادار شرقی بود و بسیار عذاب کشید. حتی در لحظه ی مرگ هم از پدرم در عذاب بود. دکترها گفته بودند هرچه می کشد بیشتر از خرابی اعصاب است. در لحظه ی آخر دست مرا گرفت و گفت: «به اون مرد بگو از جلو چشم من بره کنار». گفتم: «کدوم مرد؟». گفت: «بابات رو می گم. کم منو عذاب نداد. حالا هم داره اذیتم می کنه». و دست مرا همین طور فشار داد تا مرد. این عقده در او باقی مانده بود که تحقیر شده اما پدرم اصلاً به این مسئله توجه نداشت. حتی زمانی هم که پیر شده بود و پای زن و این حرف ها در میان نبود هم حاضر نشد از مادر معذرت خواهی کند. یک پوزش مختصر کافی بود اما او هرگز این کار را نکرد، چون بسیار مغرور و گرد ن کش بود. خیلی ازخودراضی بود و هیچ حقی برای زن قائل نبود.

* فروغ در این تنش و تشنج طرف چه کسی بود؟ مادر یا پدر؟
پوران: او همیشه طرف مادرم را می گرفت. همیشه.

* جز زن باره گی که گفتید، آیا پدر به چیز دیگری اعتیاد داشت، مثلا تریاک یا الکل یا قمار و این چیزها؟!
پوران: نه! او جسمی استوار و سلامت داشت. به هیچ اعتیادی آلوده نبود و هرگز مشروب نمی خورد و حتی سیگار هم نمی کشید. کم خواب و سحر خیز بود و روزی چند ساعت پیاده روی می کرد. کم تر از وسایل نقلیه استفاده می کرد و پیاده رفتن را به سواری ترجیح می داد. از خوردن گوشت و خوراک های چرب خودداری می کرد و ماست و پنیر و سبزی را به هر غذایی ترجیح می داد. عمر زیادی کرد، شاید نزدیک به صد سال. بیشتر موهای سرش سیاه ماند و دندان هایش سالم بود. قدش بلند و هیکلش متناسب بود. هرگز بیمار نشد. همیشه ابهتش را حفظ کرد. عاقبت هم به علت کهولت و افسردگی های برآیند کهولت، چشم های سیاه زیبا و بسیار نافذش را برای همیشه روی هم گذاشت و مُرد. مرگ او فقط در اثر کهولت بود، نه به خاطر هیچ عارضه ای دیگر. همچون بسیاری از کهن سالان به بیماری های دردناک گونه گون مبتلا نشد. درد او فقط و فقط پیری بود و خاطره شدن دوران جوانی و حسرت وانهادن آنها و تکرار زیرلبیِ دریغا جوانی، جوانی، جوانی! مرگ زمانی به سراغ او آمد که دیگر از خانواده ی بزرگ فرخزاد که تمامی کوچه ی بلند و لاغر خادم آزاد سرشار از موج های کودکی و نوجوانی آنهاست، نشانی باقی نمانده بود. خانه ی خاطرات آنها حالا منزل گاه خانواده ی دیگری بود. خانه ی خیابان سنایی خراب شده و تبدیل به ساختمانی چندطبقه شده بود که مالکان دیگری داشت. خانه ی بزرگ و زیبای قیطریه را هم بادهای فاجعه به ناکجا برده بود و او به ناچار در خانه ی یکی از برادرهایم مهرداد به بستر حسرت افتاده بود. خانم رئیس املاک نوشهر هم حالا در اتاق کوچکی در خانه ی خواهر کوچکم گلوریا روزهای اندوهناک زندگی را تجربه می کرد. فروغ نازنین در تصادف اتومبیل از دنیا رفته بود. کوچک ترین برادرم مهران به بیماری افسردگی دنیا را بدرود گفته بود. فریدون هنوز در اروپا سرگردان بود. امیر که همسر و فرزندش را به آلمان فرستاده بود، در تندباد حادثه ی زمان افسرده تر و مغموم تر می نمود، و من نیز در خانه ی کوچک خودم روزهای فنا و فاجعه را به امید زایشی دیگر می شمردم. خار می خوردم، بار می بردم و صبورانه پیش می راندم؛ بنابراین در حال و هوایی چنین پریشان مرگ پدر برای ما جز اندوه طبیعی چه برآیند دیگری می توانست داشته باشد؟

* مرگ پدر بر مادر چه اثری گذاشت؟
پوران: صدالبته تاثیری شگفت به جا گذاشت. او که سال ها در خانه ی پدر و در کنار او اما به راستی دور از او زندگی را به سرآورده و جوانی را به پیری رسانده بود، درواقع با رفتن او مهم ترین انگیزه ی زندگی اش را از دست داده و دیگر کسی نبود که هر روز و هرشب حادثه ی دردآور دیگری را بسازد، ضربه ی تازه ای به او و احساساتش بزند و درد دیگری را به روی دل سوراخ سوراخش بگذارد تا بتواند از آن با دیگران درددل کند یا به یکی از ما شکایت ببرد. اگر آن وقت ها که پدر زندگی اش را با زن دیگری تقسیم کرده و رقیب زور مندی را به او تحمیل کرده بود از شنیدن صدای ویگن که از رقیب می گفت و می خواند، زارزار گریه می کرد، اما حالا دیگر رقیبی هم وجود نداشت و او با دشتی از خاطرات دردآلود، تک و تنها مانده بود. پدر رفته بود و دیگر کسی نبود که، گه گاه به بهانه ای با او دعوایی راه بیندازد و گریه اش را دربیاورد. از رقیب هم که تهران را واگذاشته و به رشت رفته بود، نشانی به چشم نمی خورد. بچه ها هم، چه زنده چه مرده یک به یک به دنبال سرنوشتشان رفته بودند و او مانده بود با یک خدمتکار و سگ کری که سرش را گرم می کرد، در محاصره ی یک خروار خاطرات بیشتر غم آلوده و تیره وتار و تنهایی مطلق، و صدای هق هق های دردآلودی که طنین آن، شبی چندبار سکوت بستری را که رفته رفته دیگر توان برخاستن از آن را نداشت برهم می زد.

* جو خانواده چه تاثیری روی شما بچه ها گذاشته بود؟
پوران: بچگی ما از جهتی خیلی خوب و از جهتی خیلی بد بود. یعنی از لحاظ ظاهری همه چیز داشتیم. آراسته بودیم. خوب می خوردیم، لباس های بسیار شیک می پوشیدیم. چون مادرم عادت داشت خیلی به ما برسد. همیشه مثل عروسک با ما رفتار می کرد. دوست می داشت که ما خیلی مرتب و شیک و زیبا باشیم. حالا که فکر می کنم این طور به نظرم می رسد که ما وسیله ی پز دادنش بودیم. دوست داشت بگوید: اینها بچه های من هستند، درصورتی که آن موقع چیزی نبودیم. یک عده آدم عادی بودیم.

*اما از زمانی به بعد معروف شدید. در زمان معروفیتتان چه؟
پوران: همچنان پز می داد و می گفت: اینها بچه های من هستند.

* پدر چه؟
پوران: پدر هیچ گاه چیزی نگفت. مادرم دوست داشت بگوید: من این طوری هستم که بچه ها این طوری شده اند. تا شروع می کرد می گفتیم: اصلا به شما مربوط نیست. ما خودمان استعداد داشتیم. درواقع بی انصافی می کردیم چون او حق بزرگی بر گردن ما داشت.

* وجه خیلی بد دوران کودکی تان چه بود؟
پوران: از نظر باطنی هیچکس متوجه نبود که در ما چه می گذرد. نه مادر این را می دانست و نه پدر. مادر در خودش بود، چون مرتب می زائید و بچه داشت. پدر هم آن قدر کار داشت که نیمه شب می آمد خانه و کاری نداشت اصلا که ما چه می کنیم و در درونمان چه می گذرد و چه می خواهیم.

* از نوشهر که به تهران آمدید کجا خانه گرفتید؟
پوران: ابتدا در خیابان شاهپور خانه ای اجاره کردیم که مدت کوتاهی آنجا بودیم. بعد رفتیم به امیریه، به کوچه ای که یک سرش به خیابان راه آهن باز می شد و یک سرش به چهارراه گمرک. کوچه ای باریک بود. در همان کوچه خانه ای اجاره کردیم. یک ، دوسال هم آنجا بودیم که من در خاطراتم از آن خانه خیلی نوشته ام. بعد در آخر همین کوچه که نامش «خادم آزاد» بود پدرم زمینی خرید و خانه ساخت. آن موقع تمام زمین های آن کوچه مال سرهنگی بود به اسم خادم آزاد. زمینی بود پر از گل و مرغ و درخت و خروس و حتی روباه. جایی بسیار زیبا و لطیف بود که بعد بیشتر زیبائی هایش ازبین رفت. درخت های اقاقیای فراوانی داشت که من و فروغ به آنها عاشق بودیم. از آن خانه ی اجاره ای رفتیم به خانه ی تازه ساز انتهای کوچه ی خادم آزاد. سر کوچه اگر می ایستادی درش را می توانستی ببینی. درست روبه رویت بود.

* وضع اقتصادی تان بعد از رفتن رضاشاه چطور بود؟ طبعاً دیگر خبری از خدم و حشم و نوکر و مصدر نبود و از تاک نشین هم!
پوران: رضاشاه هنوز نرفته بود که به تهران آمدیم. پس از آمدن به تهران با وضعیت دیگری روبه رو شدیم که پیش از آن، هرگز لمس اش نکرده بودیم. همان طور که پیش تر گفتم اول یک خانه ی کوچک در میان یک کوچه ی لاغر و باریک و خشک در خیابان شاهپور اجاره کردیم و سپس به امیریه رفتیم و در خانه ا ی مستاجر شدیم که کوچه ای را که در آن بود، کوچه ای دیگر را قطع می کرد که به زودی به نام سازنده اش «خادم آزاد» نامیده می شد. این خانه، بزرگ بود و حیاطی پردرخت داشت. پر بود از گل و بوته و گلدان های بزرگ یاس. باز زندگانی به نسبت مرفهی را نسبت به زندگی مان در خیابان شاهپور آغاز کردیم، با یک خدمتکار زن مهربان که از نوشهر با ما به تهران آمده بود و سخت به ما بچه ها علاقه داشت، و البته مصدرهایی که هرچند ماه یک بار وقتی خدمت نظام وظیفه شان تمام می شد، جایشان را به دیگری می دادند. از همین خانه ی کوچک درختی بود که به کودکستان و پیش دبستانی ژاله رفتیم تا آماده ی رفتن به دبستان شویم! زمانی که در آن خانه زندگانی را می گذراندیم مقارن بود با وقایع شهریور ۱۳۲۰ و اغتشاشات برآیند آن؛ از قحطی، جنگ، گرسنگی و وحشت شدید بزرگ ترها. ما بچه ها نه معنای گرسنگی و قحطی را می فهمیدیم، نه با چیستی و چونی جنگ یا ورود سربازان متفقین به ایران آشنا بودیم و نه از پچ پچ های پدر و مادر باهم و نه از درددل های همسایگان سر در می آوردیم. همچنان شاد و بی خیال از آشنایی با بچه های محله لذت می بردیم. با رویاهای کودکانه مان به خواب می رفتیم و سرخوشانه بیدار می شدیم و به رغم همه ی ناهمواری ها، زندگانی همچنان ادامه داشت و ما آن را معصومانه دوست می داشتیم!
نزدیک یک سال پس از قرارگرفتن در این خانه بود که پدر، زمین بزرگ مشجری را که در انتهای کوچه ای که خادم آزاد نام گرفته بود، خرید. کوچه ای بلند و خشک که کوچه ای درختی میانه اش را قطع می کرد. راه از کوچه ی درختی تا خانه مان به قدری کم بود که ما بچه ها با شوق زیادی بعدازظهر یا روزهای تعطیل را برای بازی به آنجا می رفتیم.
خانه ی جدید باغچه ای بزرگ پر از گل های آفتاب گردان و درختان اقاقیا داشت که حتی هنگامی هم که پدر در نیمی از آن سرگرم ساختمان شد، همچنان زیبایی افسونی اش را حفظ کرده بود. نیمی از آن باغچه ی جادوئی، به خصوص پس از آنکه پدر سبزی کاری و مادر مرغداری در آن راه انداختند، بازی گاه ما بود. من و فروغ روزگار بسیار خوشی را در آنجا می گذراندیم و هنگامی که پدر تصمیم گرفت در کنار خانه ی اول ساختمان دیگری بنا کند و ما را به آنجا منتقل کند سخت غمگین شدیم. ایستادن و خیره شدن به ضربات تبرهایی که درخت ها را اعدام می کردند، مشت هایی که سبزی ها را از ریشه در می آوردند و لگدهایی که بوته ها را له می کردند برای ما بسیار غم آور بود و به جرئت می توانم بگویم نخستین صحنه ی زشت زندگانی ما، تماشای ویرا ن شدن آن باغچه بود، باغچه ای پر از گل و گیاه و پرنده و چرنده و سرشار از زندگی و زیبایی! این خانه هم باز به خواست مادر پر شد از گلدان های شمعدانی و یاس. این خانه ی آخر که چندین سال را در آن گذراندیم بازهم خانه ای شلوغ و پربرکت بود، با دری گشوده و سفره ای گسترده و پذیرایی های مهربانانه ی مادر که زنی اجتماعی و میهمان دوست و عاشق رفت و آمد و معاشرت بود و بچه هایی که در مردم دوستی دست کمی از او نداشتند و از اول عادت کرده بودند همه چیزشان، حتی زندگانی شان را با دیگران تقسیم کنند.

* این خانه هنوز هست؟
پوران: بله، اما دیگر آن خانه نیست. درخت ها و اقاقی هاش را کنده اند. یکی از تفرشی ها که هم ولایتی پدر بود خانه را خرید.

* کی؟
پوران: خیلی وقت است، شاید حدود ۳۸ سال پیش(۱۶). درست مدتی پس از مرگ فروغ، خانه را فروخت. من همیشه فکر می کنم که تمام امواج فکری و روحی ما، تمام تخیلات و عشق های ما همه در آن خانه است. من به موج اعتقاد دارم. یعنی ماها درواقع عبارت از امواج هستیم. درواقع صدا می ماند، موجودیت می ماند، اما ناپیدا. همه ی بچگی و نوجوانی ما در آن خانه مدفون است.

* از خانه می گفتید!
پوران: بله. متاسفانه همه ی درخت ها را زدند. حالا یک شکل دیگر شده است. دیگر همان خانه نیست. مادر من بسیار باسلیقه بود. تمام خانه پر از گلدان های یاس و شمعدانی و پیچک بود. پر بود از درخت های اقاقیا که هرگز از خاطرم محو نمی شوند. همانجا به دبستان رفتیم، به دبستان سروش. روز خاکسپاری فریدون مشیری(۱۷) پزشکی از دوستان به نام بقراطیان که به مراسم آمده بود، وقتی مرا گریه کنان دید، گفت: «دوست داری ببرمت مدرسه و خونه ی بچگی هاتو ببینی؟» تا سر کوچه ی خادم آزاد رفتم اما پا در کوچه نگذاشتم. حالم خیلی بد بود. گفت: «پس می برم دبستانت رو ببینی» و رفتیم آنجا، همان خیابانی که به خانی آباد می رسد. انگار بهش می گویند گمرک؟ امیریه؟ الان اسمش یادم نیست(۱۸). یک کوچه بود به اسم بلورسازی(۱۹) یا ساعت مشیرالسلطنه(۲۰)، که همیشه زنگ می زد. داخل کوچه که می رفتی یک مسجد(۲۱) دست چپش بود. یک کوچه بود و یک مدرسه ی بزرگ به اسم سروش. آن روز که با دکتر در آن خیابان پیاده شدیم دیدیم مدرسه را خراب کرده اند و دارند خاک برداری می کنند. آن منظره را که دیدم حالم بدتر شد. دکتر گفت: «می ریم یه جای دیگه». رفتیم جلو مدرسه ی «خسروخاور». حالا اسمش عوض شده(۲۲). به گمانم روز تعطیل بود که رفتیم، چون یادم است درِ مدرسه بسته بود. در زد. فراش مبلغی گرفت و راهمان داد. کلاس خودم، کلاس فروغ، جایی که والیبال بازی می کردیم، شیرهای آبخوری، همه چیز سر جایش بود.

* پدرتان بعد از شهریور ۱۳۲۰ و رفتن رضاشاه چه کرد؟ خرج زندگی را از کجا تامین می کرد؟ در خلال این گفت و شنود بارها با خودم گفتم کاش پدر و مادرتان می بودند تا تصویر گذشته بُعد پیدا می کرد و رنگین می شد(۲۳).
پوران: خیلی بچه بودم، چهار یا شاید پنج ساله. در نوشهر بودیم. سال ۱۳۱۴ یا ۱۳۱۵ بود. به یاد دارم که در خانه مان یک رادیوی خیلی بزرگ داشتیم. رادیو تازه وارد ایران شده بود. پدرم مدام رادیو گوش می کرد و مادرم دائم جیغ وداد می کرد که از این سروصداها خسته شدم. من و فروغ خردسال تر از آن بودیم که به رادیو و آنچه به زبان های بیگانه پخش می شد توجه کنیم. با این حال طنین صدای رادیو برلن و گوینده ی آن(۲۴) هنوز که هنوز است گاه به گاه در گوش هایم تکرار می شود و پدرم را می بینم که در یک اتاق دربسته زیر یک سرپوش به صدای گوینده ی فارسی گوش می دهد. گاهی هم چون زبان روسی را خوب می دانست، صدای گوینده ی روسی را می شنیدم اما نه به آن صداها توجهی داشتیم و نه به فاجعه ای که در حال نزدیک شدن به کشورمان بود، چون از جنگ و بلایای آن چیزی نمی دانستیم و با فجایع آن هیچ آشنایی نداشتیم و نمی توانستیم به نگرانی پدر پی ببریم و بفهمیم صداهایی که از آن جعبه ی جادویی بلند می شود و دهاتی هایی را که به خانه ی ما می آمدند شگفت زده می کند، از چه آینده ی شومی خبر می آورد. دریغا ما هیچ نمی دانستیم اما پدر که افسری اندیشمند و تحصیل کرده و جهان شناس بود می دانست و خوب هم می دانست! وقتی اوضاع را وخیم دید به بهانه ی رفتن به وزارت جنگ و ادامه ی درس به تهران آمد. خیلی هوشیار بود و موقعیت را فهمیده بود. بعد از وقایع ۱۳۲۰ از خدمت در ارتش دلزده شد و خودش را به ژاندارمری منتقل کرد و در آنجا بود که به درجه ی سرهنگی رسید. شاید اگر ادامه می داد می توانست به درجات بالاتر هم برسد، اما به آذربایجان رفت و به عنوان فرمانده ی هنگ ژاندارمری مشغول خدمت شد که هم زمان شد با حکومت قلابی پیشه وری(۲۵) و ماندگاری او در تبریز. در تبریز بود که پای زنی دیگر به خانواده ی ما باز شد. دلباختن پدر به آن زن آرامش ظاهری خانواده را به تمام برهم زد. با پایان گرفتن غائله ی آذربایجان و بازگشت پدر به تهران آتشی در خانه به راه افتاد که منجر به ازدواج رسمی او با زن دوم شد. شاید اگر مادر متانت خودش را حفظ می کرد و آنچه را که اتفاق افتاده بود علنی نمی کرد هرگز آن عشق به ازدواج نمی کشید و مثل رویدادهای مشابه در سکوت به پایان می رسید. پس از آن ازدواج نوعی تن بارگی در پدر به وجود آمد که سبب شد از مسئولیت های نظامی کنار بگیرد و خودش را بازنشسته کند، اگرچه پس از خوابی چندساله و شروع اختلافات شدید با زن دوم که سرانجام به جدایی رسمی آنها منجر شد دوباره به کار روی آورد و این بار در پست مدیریت فروشگاه سپه(۲۶) فعالیتش را شروع کرد که تا چند سالی پیش از مرگش ادامه یافت. پدر در این کار هم خیلی خوب موفق شد. دخترهای فروشنده، از زشت و زیبا، به عکس من و فروغ و خواهر دیگرم از محبت های بخشش آلوده اش به شدت مستفیض می شدند او را بسیار دوست می داشتند؛ بنابراین از نظر اقتصادی مثل همیشه در زندگی خانوادگی ما کم تر کمبودی به چشم می خورد! پس از پایان گرفتن دوره ی زندگی در نوشهر، همیشه از زندگی متوسط مرفّهی برخوردار بودیم.

* با فامیل چقدر حشرونشر داشتید؟
پوران: چون مادر تک فرزند بود از داشتن خاله و دایی محروم بودیم، اما پدر خواهر و برادر داشت. البته برادرش در جوانی از دنیا رفته بود و ما هرگز او را ندیده بودیم که عمو جان صدایش کنیم، اما هر دو خواهرش زن های مهربان، ساده و باشخصیتی بودند. با خانواده هاشان در ده زندگی می کردند و سالی یکی، دوبار بیشتر به شهر نمی آمدند. ما آنها را خیلی کم می دیدیم ولی وقتی که با گُردان پسر و دختر و نوه هاشان به خانه ی ما می آمدند تا چندروزی اتراق کنند، ما بچه ها جشن می گرفتیم و خیلی خوشحالی می کردیم، هم به خاطر رفتار دهاتی وارشان و هم به دلیل تعریف هایی که می کردند و هم به خاطر سوغاتی هایی که می آوردند؛ نان لواش دهاتی، گندم و شاه دانه، نخودچی کشمش، آلوخشک، قیسی و خیلی چیزهای خوشمزه ی دیگر. آنها و دیگر دهاتی هایی که گه گاه به خانه ی ما می آمدند آدم های خیلی ساده ای بودند که اصلاً نمی توانستند مقررات خانگی مادر را هضم کنند و از آنچه می دیدند چشم هاشان از حیرت گرد می شد. آنها آدم های بی خیال و آزادی بودند که نه میکروب می شناختند و نه معنای جوشانیدن آب شرب را می فهمیدند و نه از قاشق و چنگال خوششان می آمد. خوراک های فرنگی مادرم را دوست نداشتند و از نشستن پشت میز غذاخوری رنج می کشیدند اما مادرم را دوست می داشتند. تا وقتی که در خانه ی ما بودند دائم دوروبرشان می چرخیدیم و عمه خانم صداشان می کردیم و از شنیدن قصه هایی که برایمان تعریف می کردند لذت می بردیم، اگرچه احساساتی را که به آنها داشتیم هرگز نتوانستیم به مادر نشان بدهیم چراکه او بیش تر از آن به شهری بودنش می نازید و خودش را یک سروکله از دهاتی ها بالاتر می دید و نمی توانست نسب ما را که به آنها می رسید بپذیرد. شاید چون ما را در مالکیت خود می دید، به آنها حسادت می کرد، نمی دانم! به هر سان او فرمانده ی خانه بود و در همه چیزها دخالت مستقیم داشت، حتی در احساسات ساده ی کودکانه ی ما! ما حق نداشتیم جز او کسی یا کسان دیگری را دوست بداریم! به دلیل اجتماعی بودن مادر، مهربانی، سادگی و عشقی که به آدم ها داشت و استعدادش در رابطه گرفتن با دیگران و جوشیدن صمیمانه با آنان، خانه ی ما همواره شلوغ بود و نه تنها اقوام که دوستان مادرم - که شمارشان هم زیاد بود- و گه گاه هم خویشان پدرم رفت و آمدی همیشگی به خانه ی ما داشتند و نه تنها مادر که ما بچه ها هم علاقه ی زیادی به خویشان، دوستان و همسایگان داشتیم. فقط بچه های محله نبودند که به خانه ی ما می آمدند و می رفتند. بزرگ ترها هم - بیشتر زن های محل- با ما رفت وآمد داشتند.

* فروغ با کدام یک از قوم وخویش ها دوستی و صمیمت داشت؟
پوران: تا جایی که به یاد دارم شماری از بچه های محله و مدرسه و چندتایی از بچه های خویشاوندان -به خصوص یک دختر و دو پسر دخترعمه ی بزرگم- از میهمان های همیشگی خانه ی ما بودند و ناهار و شام شان را هم با ما می خوردند و گاهی هم شب ها پیش ما می ماندند؛ شب هایی شاد و پرسروصدا که حتی با فریاد عتاب آمیز مادر هم پایان نداشت. زیر لحاف پنهان می شدیم و صدای هرهر و کرکر مان آرامش خانه را می شکست و فرمانده ی خانه را سخت عصبانی می کرد!
ما بچه هایی معاشرتی، دوست باز و صمیمی بودیم و معنای فردیت را نمی شناختیم. بیشتر در جمع بودیم. از کودکی تا جوانی را با یک زندگی اشتراکی گذراندیم که سرشار از شوق و شیطنت و صفا و صداقت بود. اما اینکه فروغ به کدام یک از این هم بازی ها بیشتر نزدیک بود، در درجه ی اول به خود من، زیرا پا به پای او زندگی می کردم و می بالیدم و بزرگ می شدم و با تمامی خردسالی، نقش مادری مهربان -پارادوکس مادرواقعی- را برای او بازی می کردم. بعد از من به پری دختر بانمکی که دختر عمه مان بود که هم سن وسال فروغ بود. به جز او باور کنید کسی را به یاد نمی آورم! شاید هم به همه نزدیک بود و شاید هم با هیچکدام احساس نزدیکی نمی کرد. کاش خودش زنده بود و به زبان خودش پاسخ ما را می داد چون حقیقت این است که هیچکس جز خود او نمی تواند به این سوال ها پاسخ بدهد!

* فروغِ، کودکیِ پر شروشوری داشت یا گوشه گیر و منزوی بود؟
پوران: بسیار شلوغ و شیطان، بازیگوش و سمج، نیرومند و سرسخت و معترض و مقاوم بود. بازی با پسرها را به بازی با دخترها ترجیح می داد و تمام کوشش اش این بود که خود را پسر نشان بدهد نه دختر، البته نه یک پسر مفنگی و سربه زیر و توسری خور، که پسری قوی، باهوش، زورمند و مهاجم که می تواند به پسر های دیگر غلبه کند و همه را پهلوان وار از پا دربیاورد، درست به عکس من که کوچک ترین گرایشی به هماوردی با پسرها نداشتم و دختربودن را ترجیح می دادم، همچنان که هنوز هم زن بودن را از مرد بودن بیشتر دوست می دارم و دلم می خواهد اگر باری دیگر به دنیا بیایم بازهم به صورت زن بیایم که نماد زندگی و زایندگی است، و نه مرد که نماد میرایی است! فروغ به خوبی ها، با خوبی و به بدی ها، با بدی پاسخ می داد. از کسی نمی ترسید. پیش هیچکس سر فرود نمی آورد. آزادی خواه بود و زیر بار هیچ فشاری نمی رفت و هیچ حرف زوری را تحمل نمی کرد. قوانین زندگانی اش را با همه ی نادانی و خامی، خودش تعیین می کرد و به قوانین مادر و پدر هیچ توجهی نشان نمی داد و آنها را به سادگی زیر پا می گذاشت. در جوانی هم هرگز این ویژگی ها را واننهاد و تا پایان عمر، عاصی، سرسخت، معترض و بی پروا باقی ماند. عریان زندگی کرد و عریان سرود و سرود تا تبدیل به صمیمی ترین شاعر مونث زمان خود شد.

* نمونه ای از طاغی بودن کودکیِ فروغ را به یاد دارید؟
پوران: فروغ دختر مهربانی بود اما مهربانی اش را نشان نمی داد و بیشتر با پسر ها رقابت داشت جوری که انگار بیشتر دوست می داشت پسر باشد تا دختر. پدرم بنا به عادت همه ی مردان قدیم با توجه به اینکه تحصیل کرده و زبان دان بود و بافرهنگ، اما ته وجودش مردسالار بود و پسر را ترجیح می داد. مثلاً برادرم امیر را خیلی دوست می داشت او را به بقیه ترجیح می داد و همه جا همراه خودش می برد. حتی داده بود یک دست لباس افسری هم مثل لباس خودش برایش دوخته بودند. سرحرف هم که می شد می گفت: «دختر و پسر باهم فرق دارند». وقتی بزرگ تر شدیم در اتاق کارش کنفرانس های هفتگی می گذاشت و راجع به اصول اخلاقی سخنرانی می کرد. همه ی بچه های خانواده ی ما خیلی خودپا و مستقل شدند. یعنی خودشان زندگی شان را ساختند و هرگز از چیزی آویزان نشدند. فکر می کنم تربیت خشن سربازی پدرم و حرف هایی که در آن جلسات می زد خیلی در ما اثر داشت. از زندگی مرفه زیاد راضی نبود. یک دهاتی زاده بود. به طبیعت و سادگی علاقه داشت. با اینکه زندگی ما از لحاظ اقتصادی زندگی متوسط مرفهی بود اما او دوست داشت برای خودش پتوی سربازی بیندازد و دائماً می گفت: «من یک کهنه سربازم. مثل شماها زندگی نکردم. رنج کشیدم تا این زندگی را ساختم». راست هم می گفت. رنج کشیده بود. بزرگ خانواده ی خودش شده بود و تفرشی ها به او افتخار می کردند.

* برخورد مادر با شما بچه ها چطور بود؟
پوران: مادرم از خانواده ی اعیان بود و زندگی اشرافی داشت. دقت زیاد و شدیدی روی مسئله ی لباس پوشیدن ما داشت. به ظاهر خیلی توجه داشت، اما به باطن نه. اصلاً نمی دانست در درون ما چه می گذرد. بسیار عروسک باز بود و دوست داشت همه ی ما عروسک هایش باشیم؛ بنابراین پیش او حق اظهار عقیده نداشتیم. حق نداشتیم بی اجازه ی او کوچک ترین کاری بکنیم. یک دیوار دور ما کشیده بود. همه ی ما از دست دیسیپلین هایش عاصی بودیم. خانه پر بود از تابلو های عبور ممنوع و این کار را بکنید آن کار را نکنید. حتماً این را باید بخورید. این رنگ لباس بپوشید. او این تیپی بود. پدر برخلاف مادر بدون اینکه خشن باشد خشن نما بود. یعنی در خانه خشن بود و اصلاً خودش را نشان نمی داد و حتی اگر دستش می رسید کتکمان می زد، خیلی هم بی رحمانه، با نوک چکمه، یا سیلی می زد و از این کارها.

* برگردیم به فروغ. از خلق وخوی پسرانه اش می گفتید!
پوران: بله. فروغ همیشه ادای پسرها را درمی آورد و با برادرها یا پسرهای محله می جنگید. اهل مبارزه بود، کتک کاری می کرد و لباس های همه را پاره پاره می کردند. با این کارها می خواست بگوید من چیزی از پسرها کم ندارم. اصلاً روحیه عجیبی داشت که در هیچکدام از ما بچه ها نبود. می دانید هرکدام از ما یک جور بودیم اما همدیگر را خیلی دوست می داشتیم. اگر پدر یا مادر با ما رفتار خشنی می کردند یا به دلیلی محکوم به تنبیه می شدیم یک کمیته علیه آنها تشکیل می دادیم. باوجود این هنگامی که کسی از ما خودش را برتر از بقیه می دید کتک کاری را شروع می کردیم. به یاد دارم این اواخر فروغ هرحرفی می زد همه ی بچه ها به او حمله می کردند. می گفت: «کسی که نام این خانواده را زنده و بزرگ می کند منم»! این حرف ها را البته پس از بلوغ می گفت و نه در بچگی و با این جور حرف ها همه را می آزرد چون همه مان ذوق ادبی داشتیم. یعنی آن موقع که من انشا می نوشتم همه می گفتند این دختر یک روز نویسنده می شود. برادرم امیر دکتری اهل اندیشه بود. اندیشه های اجتماعی - سیاسی قابل توجهی داشت. خیلی سیاسی به دنیا نگاه می کرد. فریدون از کوچکی می زد و می رقصید و بچه ها را دعوت می کرد و نمایش می داد و آواز می خواند. فروغ که همه جا با او رقابت داشت فوراً می گفت: «فکر کردی! من هم می توانم بخوانم». بعد شروع می کرد به زوزه کشیدن، چون صدا نداشت. بعد کتک کاری می شد. او همیشه به همه چیز تعرض می کرد و گارد می گرفت و زیر بار هیچ چیز نمی رفت. البته در بچگی. مادرم دستِ بزن داشت اما هرچقدر فروغ را کتک می زد که بگوید معذرت می خواهم، زیر بار نمی رفت و هی می گفت: «خوب کردم، خوب کردم». بعد از کتک خوردن هم می آمد بغل من. البته اختلاف سنی ما یک سال و سه، چهار ماه بود. گاهی اوقات به من می گفت: «بیا فرار کنیم از اینجا بریم». یک بار هم رفتیم جنگل و گم شدیم.

* چند سالتان بود؟
پوران: شاید من چهار سال و نیمه بودم و او سه ساله.

* در آن سن می گفت فرار کنیم؟!
پوران: بله. خیلی حالت طغیانی داشت. هرچه کتک می خورد تخس تر می شد. همیشه هم کارهای خلاف می کرد. کارهایی می کرد که صدای بقیه را در می آورد. برای جلب توجه این کارها را می کرد. همه را عاجز می کرد. مرتب هم کتک می خورد. خیلی هم سفید و چاق و با مزه بود. من یک دختر لاغر و سبزه بودم و او یک دختر سفیدرو با موهای حلقه حلقه و خیلی خوشگل بود. یادم می آید النگو به دستش کرده بودند و گوشت دستش زده بود بیرون. البته هنگامی که بالغ شده بود بسیار ساکت و درون گرا شده بود وحرف نمی زد. اگر هم جنگی درمی گرفت دیگر آن جنگجوی پیرهن پاره کن نبود.

نظرات کاربران درباره کتاب خانه‌ی دور

کتاب خوبی است و گوشه های ناشناخته ضمیر پنهان فروغ را آشکار می سازد .
در 4 هفته پیش توسط