فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب اره برقی خاموش است

کتاب اره برقی خاموش است

نسخه الکترونیک کتاب اره برقی خاموش است به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب اره برقی خاموش است

کاموس قلاّب را چرخاند و ماهی روغنی تنبلی غلت زد روی شن‌ها. بهرام قلاّب خالی را کشید بالا. سامر با انگشت روی ماسه‌ها طرح الاغی کشید. یادش رفت دُمش را آویزان کند. سنگ کوچک گِردی برداشت. گذاشت توی کاسه چشمش. چوبدستی‌اش را رقصاند و سوار الاغ شد. «هُش! هُش!» مگسی نشسته بود روی ران الاغ و نیشش را فرو می‌برد توی ماسه. الاغ دُم نداشت مگس را بپراند و با دهن باز نگاه می‌کرد به رودخانه. «هُش! هُش!» سامر به پهلو دراز کشیده بود و با چوبدستی ماسه‌ها را می‌زد. بهرام گلوله خمیر را با زبان تر کرد و زد به نوک قلاّب. کاموس قلاّب را کشید و ماهی شانه‌ای چاق و چلّه‌ای برق زد و افتاد روی شن‌ها. دوید و ماهی را از قلاّب جدا کرد و کوبید زمین. بهرام گلوله خمیر را بین انگشتانش قِل می‌داد. سامر روی ماسه‌ها دو خرس کشید و دو آلوی کال را که از باغ کدخدا دزدیده بود، نشاند توی کاسه چشمشان. چوبش را تفنگ کرد و خرس‌ها را بست به تیر. کاموس گلوله خمیر را زد به نوک قلاّب و انداخت توی آب. «زدمش. یکیش رو زدم.» صدای سامر بود که چوب را انداخت و سنگ تیزی برداشت و دوید سمت خرس و مثل شکارچی کهنه‌کاری نشست روی دو زانو و سنگ را کشید روی ماسه‌ها. شکم خرس پاره شد. چیزی درآورد و گرفت توی مشت و داد کشید. کاموس ماهی شانه‌ای فرزی را که افتاده بود توی یقه‌اش، دو دستی گرفت و از صخره پرید روی شن‌ها و رو کرد به سامر: «چیه؟ چی شده؟» سامر مشتش را برد بالا. بریده‌بریده گفت: «خرسه. یه خرس شکار کردم. زهره‌ش رو درآوردم.» بهرام قلاّب خالی را کشید بالا: «بی‌بی می‌گه زهره خرس درمونه.» کاموس ترکه را زد توی گوش ِ ماهی روغنی بزرگی و از دهنش کشید بیرون و دست کرد و ماهی شانه‌ای چاق و چلّه‌ای برداشت. ماهی کوچک پوزدرازی آویز قلاّب بهرام تقلاّ می‌کرد. خواست بپرد روی شن‌ها، تخته قلاّب از دستش ول شد و افتاد توی رودخانه. ماهی پوزدراز مثل گاو نحیفی که خیش را به زور ببرد، نوک قلاّب را گرفته بود توی دهن و تخته را دنبال خود می‌کشید.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۳۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب اره برقی خاموش است

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مگه زردکوه سیاهه؟

معلّم اصفهانی تکیه داده بود به دیوار. زن مشک را زده بود زیر بغل و آهسته می آمد. سگ خاک را می بویید و دُم تکان می داد دنبالش. زن دو سه قدمی معلّم ایستاد و اطراف را پایید. کسی نبود. دست دراز کرد:
«رَمَلِکه.(۱۵) تازه چیده م.»
معلّم نمی دانست زن چه چیزی را تازه چیده. جلو رفت نایلون را از دستش بگیرد. سگ پارس کرد و جهید و پاچه شلوارش را گرفت و جر داد. زن با پا زد توی کلّه سگ و جیغ کشید:
«چخه! برو چخه!»
سگ زوزه کشید و عقب نشست و زن مشک را زیر بغل تکان داد:
«گرفتت؟»
پریده رنگ گفت:
«چیزیم نیس. نه!»
بچه ها ریخته بودند بیرون. مدیر با میله ای کج و کوله زنگ را هدف قرار داد:
«کلاس. توله سگا! کلاس.»
نایلون رَمَلِک را قایم کرده بود زیر کاپشنش. مدیر نفس نفس زنان دوید. میله را برد بالا و عصبی گفت:
«بدو ببینم! بدو!»
بچه ها پخش و پلا شدند. برگشت و به مدیر گفت:
«چیزی نیس. الآن می آم.»
زن رسیده بود به خانه. خروسی را که روی مشک ها جا خوش کرده بود، کیش کرد و مشک را گذاشت ردیف مشک های پُر و نیمه پُر و چوب بلندی برداشت و نفرین کرد به سگ و افتاد دنبالش. سگ دُم تکان می داد و لنگ می زد و می دوید.

مدیر با نوک چوب زد پشت انگشت های صدرس:
«برو اون جا وایسا!»
صدرس پشت انگشت میانی اش را به دندان گرفت و از صف بیرون رفت. بهرام ناخن های دست راست را با دندان چیده بود. کلاس دومی ها همیشه مرتب بودند. مدیر تندتند ناخن هایشان را نگاه کرد و رفت سمت سومی ها. زانوهای بهرام می لرزید. ناخن شست دست چپ را چید. خواست انگشت اشاره اش را بگذارد توی دهن، چوب خورد پشت دست زابل.
«بیرون مرتیکه!»
سر کرد توی گوش کاموس:
«پارچه پیشته؟»
کاموس دست کرد توی جیب و پارچه امامزاده را درآورد. بهرام دستش را گرفت طرف کاموس:
«ببندش رو انگشتام!»
مدیر رسیده بود به صف پنجمی ها. کاموس پارچه را گره زد دور انگشتان بهرام. نوک چوب روی ناخن های نادر بود:
«پنجه سگه اینا؟»
نادر سرخود از صف بیرون رفت. مدیر عصبانی شد و با تیپا خواباند پشت ساق پایش. دولاّ شد و طاق باز افتاد روی شن های کف حیاط. برگشت طرف صف:
«بیارین جلو ببینم!»
غرولندکنان ناخن های جهرم و بندر و کاموس را برانداز کرد. به بهرام که رسید، نوک چوب را آرام گذاشت روی گره پارچه سبز:
«چیه این؟»
بهرام مِن مِن کرد. کاموس گفت:
«اجازه؟ سگ گازش گرفته.»

شیر و خورشید پرچم سه رنگ توی باد می رقصید. معلّم مشهدی لولای توالت را انداخت و دست کرد و پاکت سیگار را از جیبش درآورد و نشست روی دیوار و توپ را انداخت وسط بچه ها.
معلّم اصفهانی نشست روی صندلی و شلنگ را گذاشت روی میز. علاالدین را با نوک کفش کشید بین پاها و دفتر کلاس را باز کرد:
«ستاره قبادی، خسرو بهرامی، بهنام خسروی، تاجی بنیادیان، کریم محمدپور، ارجاسب علیزاده.»
بی تفاوت انگشت کشید طرف ارجاسب علیزاده:
«پایتخت عراق کجاس؟»
نگاه ارجاسب مثل دو ریگ تشنه دودو زد:
«اجازه؟ بغداد.»
«کارون کجا می ریزه؟»
کریم محمدپور با لبخند گفت:
«خلیج فارس.»
بلند شد و رفت طرف تاجی بنیادیان. نوک کفشش دمپایی کهنه اش را بوسید:
«دو قلّه زاگرس رو نام ببر!»
انگشت بزرگ پای تاجی مورمور شد:
«زردکوه و دنا.»
دست دراز کرد طرف بهنام:
«چطوری خسروی؟!»
بهنام خسروی دستش را گذاشت توی دست معلّم. حس کرد انگشتان مردنی اش توی پنبه فرو رفته اند:
«سلامت باشی!»
خسرو بهرامی توی دلش خدا خدا می کرد از پایتخت ها سوال نکند.
«زاینده رود از کجا سرچشمه می گیره؟»
«الآن می گم. اجازه؟ زاینده رود؟ الآن...»
شلنگ کف دستش خط انداخت. رفت جفت قبادی:
«خوب ستاره خانم! شما!»
ستاره مژه های بلندش را به هم زد:
«زاینده رود آقا؟! زاینده رود؟ زاینده رود؟...»
نوک شلنگ را گذاشت روی ابروی ستاره و فشار داد:
«این جا سرچشمه می گیره.»
تاجی دوست داشت زاینده رود از خودش سرچشمه می گرفت و کفش معلّم انگشت پایش را دوباره می بوسید. کاموس توی گوش بهرام گفت:
«مگه زردکوه سیاهه؟»
بهرام خندید:
«شاید سیاش کرده ن.»
کاموس زل زد به خط ابروهای ستاره و بی خیالِ زردکوه شد.

زیگوراتی کوچک زیر باران

معلّم شمالی دست کرد توی ساک و کیسه برنج را درآورد:
«دُم سیاهه. خورده ای؟»
مدیر رادیو را از روی گوش برداشت:
«دُم سیاه؟ شوشتر نیس. نه!»
گره کیسه را باز کرد:
«کته بذارم، انگشتات رو بخوری.»
برق خش انداخت توی رادیو. لطفعلی خنجی میان گرمبه تندر و شُرشُر باران داد و قال می کرد:
«به دنبال ناآرامی های امروز تهران حکومت سلطنتی ایران به چالشی جدید کشیده شد. مردم ناراضی گروه گروه به صف مخالفان دولت پیوسته و با سر دادن شعارهای کوبنده خواهان استقلال و آزادی هر چه بیش تر شدند. به نظر می رسد طی چند روز آینده موج تظاهرات به تدریج تمام شهرهای ایران را فرا گیرد. آشوب و ناامنی به حدی است که...»
مدیر پالتو را انداخت روی شانه. یقه اش را کشید بالا و در را باز کرد. برق پنجه کشید به سر و صورتش. خم شد و لوله آفتابه را گرفت. باران پرش کرده بود. پالتو روی شانه اش سُر خورد. آفتابه را گذاشت زمین و دو دستش را کرد توی آستین ها و دکمه بالایی را بست. صاعقه ای چاک انداخت وسط آسمان. باران پلّه پلّه می بارید و درّه را آب برداشته بود. تمام گُه ها قاتی شده بود. گُه مدیر و گُه معلّم و گُه زن و گُه بچه و گُه بالا و گُه پایین. گُه توی گُه بود همه جا و آب مثل رفتگری که پنج شش برابر پاداش گرفته باشد، همه کثافت ها را بغل زده بود و غلت می زد و با جان و دل می برد. نشست کنج دنجی و ته آفتابه را چسباند توی گِل و پایین پالتو را جمع کرد پشت کمر و دو انگشت شستش فرو رفت زیر لیفه عقب شورت و زیرشلوار گُل گُلی و دو زانو نشست و زور زد. دست سرد باد روی باسنش بود و باران قلقلکش می داد و گرمبه تندر نمی گذاشت فشه خطّ اریب شنیده شود. وقتی آفتابه خالی را برداشت و رفت، چیزی شبیه زیگوراتی کوچک زیر باران جا مانده بود.
پالتو را گیر داد به میخ بغل کاپشن طوسی:
«آب همه جا رو ورداشته.»
معلّم دست دراز کرده بود طرف پنجره:
«کیجا! مگه دل نداری؟»
دست هایش را بالای علاالدین به هم سایید:
«شمالی شعر می خونی؟»
جا خورد و دستش را آورد پایین:
«دعای بارون می خونم.»
«دعا واسه چی؟ داره می باره.»
پوزخند زد.
انگشتش را با زبان تر کرد و زد به دیگ. جزه کوچکی آمد:
«می خونم، نباره.»
«شوشتر می خونن، بباره.»
دیگ را برداشت. گذاشت زمین:
«شمال بس که زیاده، می خونن نباره.»
مدیر خم شد و درِ دیگ را برداشت و بخار پخش هوا شد:
«عجب چیزی شده.»
سفره را انداخت:
«بهتر از مال شوشتره؟»
چهارزانو نشست جفت سفره:
«شوشتر می ریزن تو آش پالا.»
کفگیر را چرخاند توی دیگ:
«قوّتش از بین می ره اون جوری.»
مدیر هیچ نگفت. کف دستش را فشار داد و چاقو فرو رفت توی قوطی کنسرو. گرمبه تندر پشت سر هم ترکید. برق پنجه کشید به پنجره و باران شروع کرد به باریدن.

بلند شد و شلوار پوشید و پالتو را انداخت روی شانه. رادیو را گذاشت توی جیب پالتو و طوری که بخواهد معلّم را دک کند، گفت:
«نمی آی؟»
سفره را تا زد و پرت کرد گوشه ای و طوری که بخواهد با مدیر برود، گفت:
«حالا حکم یه چیزی.»
اعتنا نکرد و چتر را برداشت و سُرسُر کفش هایش قاتی شُرشُر باران دور شد:
«شلم می زنیم. می خوابیم تا لنگ ظهر.»
معلّم با لحنی رنجیده یواش گفت:
«جمعه همینش خوبه.»
مدیر هیچ نمی شنید جز صدای دانه های باران که چتر را هدف گرفته بود. خم شد و پاچه شلوارش را زد زیر جوراب و پاشنه کفش ها را کشید.
معلّم دست گذاشت زیر سرش. سایه پارچ را زیر نور فانوس کلّه بریده گرازی می دید که گذاشته باشند روی صندوقی. باد با مشت به درِ حیاط می کوبید و در دوردست های دور پرنده ای جیغ می زد. پلک هایش سنگین شد و از ترس کابوسی که دیده بود، جرئت نمی کرد بخوابد. ساعت سه و نیم بامداد بود و می ترسید فتیله را بکشد پایین. یکی دو بار سایه پارچ و لیوان ها را روی دیوار با پوزه گرگ و گوش های یوزپلنگ مقایسه کرد. بلند شد و آب پارچ را ریخت. لیوان ها را گذاشت توی هم و گذاشت توی پارچ و گذاشت روی پنجره. دراز کشید و پلک هایش را بست. وقتی چشم هایش را می مالید، آفتاب پهن شده بود روی رختخوابش. صدای اذان مشهدی عیسی با آن لهجه غلیظ و آن همه تاکید بی قاعده روی الف ها و لام ها و میم ها او را یاد خانه ای پرت در شب بارانی جنگل می انداخت که مردی با چکمه های چرمی نور چراغ قوّه را انداخته بود روی شاخ های گِل آلود ماده گاوی و داد و قال می کرد. دوست داشت حتی یک بار شده، صبح زود از خواب بیدار شود و گوش بسپارد به کش و قوس های ناشیانه الف ها و لام ها و میم ها. لابد اگر این فیض نصیبش می شد، توی ذهنش دریا پشنگه می زد به صخره ها و لک لک ها جفتگیری می کردند. همان طور که جدول ضرب طعم اُزون برون می داد و اذان مغرب شکل نایلون سیاهی بود که باد آن را می چرخاند و می برد به آسمان و می چرخاند و دست از سرش برنمی داشت تا پشت کوه گم و گور شود.

۱

باتری گربه نشان

بهرام دست و پا زد. رسید ته رودخانه و سنگ ها را یکی دو تا جابجا کرد و چرخید دور خودش. سامر ریشه را گرفته بود. کاموس با مشت های پر ولو شد روی ماسه ها. دو باتری زرد افتاده بود پیش پایش. بهرام سنگ بزرگی را غلتاند. باتری قرمزی برق زد توی چشمش. برداشتش و زل زد به گربه سیاهی که توی زمینه قرمز داشت می پرید. دست و پا زد و تندتند آمد بالا. کاموس اشاره کرد پایین:
«می آی عوض؟»
بهرام دست کشید روی سر گربه:
«نمی دم.»
کاموس معصومانه نگاه می کرد به دست بهرام. سامر بی رمق دراز کشید روی ماسه ها و نفس نفس زد. شکم آفتاب سوخته اش نی انبانی بود که نوازنده ای ناشی توی آن بدمد:
«کرّه خرا درشون آوردن.»
کاموس رو کرد به سامر:
«نگا، مال بهرام!»
نگاه سامر قل خورد روی دست بهرام:
«گربه نشان؟ نادر یکیش رو داره. می گه گربه نشان، گربه نشان.»
نگاه بهرام تراز شد روی دُم گربه:
«گربه نشان، گربه نشان.»
کاموس باتری ها را کوبید به هم:
«پارس. پارس. دو تا پارس.»
سامر خشتکش را چلاند و سنگی برداشت و پرت کرد توی آب:
«می دی ببینم؟»
باتری تا دُم گربه فرو رفته بود توی ماسه. بهرام باتری را از ماسه ها گرفت:
«گربه ش وحشیه.»
سامر بلند شد و شیرجه زد و قوس خورد و بالا آمد و با کف دو دست کوبید به سر و صورت رودخانه. چین و چروک ها بیش تر شد. برگشت و انگشت کشید سمت کوه و فحش داد. امامزاده با لباسی گچی شق و رق ایستاده بود بین دو غلامک اسکورتش و جُم نمی خورد. بهرام اشاره کرد پایین رودخانه که دو دختربچه مثل دو قوی ماده شنا می کردند. یکی از ماده ها بالش را تکان داد. کاموس رفت سمت قویی که می آمد لب آب و شورتش چسبیده بود به کپلش و پنج صورتی کوچکی لای پایش بود. آن یکی بال بال می زد وسط موج ها. بهرام نشسته بود روی سنگی و خشتکش را می خاراند. قوی نر و ماده نوک ها را به هم چسباندند و بال ها قفل شد توی هم. سامر ایستاده بود کنار برکه و نگاه می کرد به قورباغه ای که دو بادکنک از جای دو گوشش زده بود بیرون. ستاره گاورمالون(۱) بالای کوه سوسو می زد.

زَهره خرس

کاموس قلاّب را چرخاند و ماهی روغنی تنبلی غلت زد روی شن ها. بهرام قلاّب خالی را کشید بالا. سامر با انگشت روی ماسه ها طرح الاغی کشید. یادش رفت دُمش را آویزان کند. سنگ کوچک گِردی برداشت. گذاشت توی کاسه چشمش. چوبدستی اش را رقصاند و سوار الاغ شد.
«هُش! هُش!»
مگسی نشسته بود روی ران الاغ و نیشش را فرو می برد توی ماسه. الاغ دُم نداشت مگس را بپراند و با دهن باز نگاه می کرد به رودخانه.
«هُش! هُش!»
سامر به پهلو دراز کشیده بود و با چوبدستی ماسه ها را می زد. بهرام گلوله خمیر را با زبان تر کرد و زد به نوک قلاّب. کاموس قلاّب را کشید و ماهی شانه ای چاق و چلّه ای برق زد و افتاد روی شن ها. دوید و ماهی را از قلاّب جدا کرد و کوبید زمین.
بهرام گلوله خمیر را بین انگشتانش قِل می داد. سامر روی ماسه ها دو خرس کشید و دو آلوی کال را که از باغ کدخدا دزدیده بود، نشاند توی کاسه چشمشان. چوبش را تفنگ کرد و خرس ها را بست به تیر. کاموس گلوله خمیر را زد به نوک قلاّب و انداخت توی آب.
«زدمش. یکیش رو زدم.»
صدای سامر بود که چوب را انداخت و سنگ تیزی برداشت و دوید سمت خرس و مثل شکارچی کهنه کاری نشست روی دو زانو و سنگ را کشید روی ماسه ها. شکم خرس پاره شد. چیزی درآورد و گرفت توی مشت و داد کشید. کاموس ماهی شانه ای فرزی را که افتاده بود توی یقه اش، دو دستی گرفت و از صخره پرید روی شن ها و رو کرد به سامر:
«چیه؟ چی شده؟»
سامر مشتش را برد بالا. بریده بریده گفت:
«خرسه. یه خرس شکار کردم. زهره ش رو درآوردم.»
بهرام قلاّب خالی را کشید بالا:
«بی بی می گه زهره خرس درمونه.»
کاموس ترکه را زد توی گوش ِ ماهی روغنی بزرگی و از دهنش کشید بیرون و دست کرد و ماهی شانه ای چاق و چلّه ای برداشت.
ماهی کوچک پوزدرازی آویز قلاّب بهرام تقلاّ می کرد. خواست بپرد روی شن ها، تخته قلاّب از دستش ول شد و افتاد توی رودخانه. ماهی پوزدراز مثل گاو نحیفی که خیش را به زور ببرد، نوک قلاّب را گرفته بود توی دهن و تخته را دنبال خود می کشید.
کاموس ماهی شانه ای کوچکی برداشت و زد به ترکه و به سامر گفت:
«تا شب نشده، برو!»
سایه کوه چنگ انداخته بود روی رودخانه. بهرام خیره شد به لاشه خرس که با شکم پاره خوابیده بود روی ماسه ها. کاموس ترکه ماهی را گذاشت بال آب:
«صداشون رو می شنفی؟»
سامر داشت می دوید سمت ده.
بهرام برگشت و تلخ گفت:
«ها! می رن طرف گدار.»

سامر ایستاد کنار آغل و مشتش را باز کرد. بچه قورباغه ای کز کرده بود کف دستش. دیگر از نادر و دار و دسته اش نمی ترسید.
کاموس قلاّب و ترکه ماهی ها را برداشت. بهرام نوک چوب را برد سمت سنجاقکی که روی کپّه خشکیده خاری نشسته بود. درست شکل موگیر خوش رنگی که دختری بداخلاق زده باشد به موهایش. سنجاقک از موهای وزوزی کنده شد و نشست روی نوک چوب. انگشت شست و اشاره اش را شکل انبری کرد که قرار است اَنگِشتی(۲) بردارد. سنجاقک پرید و بال بال زد لای سپیدارها. لبه های انبر در خلا چسبیده بود به هم.

برّه های زرد و قرمز

صدای بم:
«از باتریشه.»
صدای خش دار:
«کهنه شده ن.»
صدای بم:
«بذار تو کتری بجوشن!»
صدای خش دار:
«دیروز گذاشتم.»
صدای خش خش باد توی شاخ و برگ های کپر، صدای تق تق درآوردن باتری ها از رادیو.
دخترک باتری های زرد و قرمز را ردیف کرد و با ترکه افتاد به جانشان:
«پرچش! پرچش! تنبلای شکمو!»
برّه ها سر پایین انداخته بودند و قِل می خوردند روی زیلو. دخترک بالش را تپّه کرده بود و می رفت بالا، دور و بر را بپاید. مرغ گل باقالی قدقد می کرد و جوجه ها جیک جیک می کردند و می دویدند دنبالش. از تپّه پایین آمد و انگشت گذاشت روی سر توله سگ چوبی:
«الآن برمی گردم.»
دست تکان داد:
«کیش! کیش!»
خم شد و پارچ را بغل کرد. آب ریخت توی یقه اش. وقتی برگشت، دو برّه قرمز و یک برّه زرد نبودند. رفت بالای تپّه و هوار کشید:
«برّه هام رو گرگ خورد. برّه هام رو گرگ خورد...»
از تپّه پایین آمد و زد زیر گریه. زنی میانسال با انگشت های چروکیده پستان های ماده گاو پیسه ای را فشار می داد و دو نخ سفید بیرون می زد و با آهنگی ملایم می ریخت توی کاسه مسی. زن پستان ها را ول کرد و کاسه را گذاشت زمین و دوید و دخترک را بغل زد:
«چیه؟ چت شده؟»
دخترک انگشت کشید سمت برّه ها و شانه هایش بالا پایین شد:
«سه تاش رو خورده.»
توله سگ چوبی به پهلو افتاده بود. زن گفت:
«کار اون تخم سگه.»
دخترک با گریه گفت:
«گرگ تخم سگ!»
زن دخترک را گذاشت زمین و روسری اش را گره زد:
«گریه نکن! بذار کهنه بشن!»
دخترک خم شد. توله سگ را برداشت و زد توی سرش:
«بی عرضه!»
یواش گذاشتش روی طاقچه. پوزه توله سگ چسبیده بود به دیوار. زن روسری اش را درآورد و طوری که دخترک را آرام کند، لکه های خون را روی زیلو پاک کرد.

تَمو باتری ها را جا داده بود زیر لیفه تنبانش و پا گذاشته بود به فرار. دو وجب مانده بود که خورشید برسد به باغ کدخدا. باتری ها را درآورد و انداخت توی رودخانه. دست کشید روی پوست آب. لرز افتاد توی کمرش. رفت روی صخره و ناشیانه شیرجه زد. رودخانه غافلگیر شده بود. پسرک مفلوک مثل بچه قورباغه بی مادری قوس خورد و با دست خالی آمد روی آب. ریشه را گرفت و دست و پا زد و خودش را به زور کشید بالا. خواست دوباره شیرجه بزند، لرز افتاد توی تمام بدنش. بلوط کوچکی زیر شورتش کز کرده بود. برگشت و خیره شد به کوه. امامزاده و دو غلامَکش مثل سه باتری شیشه ای زیر آفتاب برق می زدند.

حباب ها قلپ قلپ کردند و آمدند روی آب

نادر و دار و دسته اش رفتند. کاموس و بهرام و سامر از پشت صخره درآمدند و دویدند سمت رودخانه. انگار بخواهند دعا کنند، دست ها را کاسه کردند و زانو زدند.
کاموس هفت مشت آب خورده بود. سامر مشت پنجم را خورد و بلند گفت:
«هفت.»
بهرام ششمین مشت را خورد و به هفت که رسید، توی دلش گفت:
«شیش.»
لباس کندند و نشستند لب رودخانه. مردی بالای کوه کسی را صدا می زد. جیرجیرک ها یکبند شیون می کردند. صدا کمی واضح تر شد:
«پایینه. برو پایین تر!»
صدای نازکی جواب داد:
«ها! اومد. اومد.»
کاموس گفت:
«نیومد؟»
سامر گفت:
«نه!»
بهرام گفت:
«اومد. مال من اومد.»
کاموس کف پاهایش را به هم می سایید. رودخانه آرام گرفته بود. بهرام رو کرد به سامر:
«نیومد؟»
سامر مایوسانه گفت:
«نمی آد. نه!»
کاموس بلند شد:
«اومد. اومد.»
بهرام پشت گردنش را خاراند و به سامر گفت:
«یکی دیگه بخور!»
سامر خم شد. مشتش را پر کرد و برد سمت یقه اش. بهرام تف کرد توی آب:
«نیومد؟»
سامر دستپاچه گفت:
«نه!»
بهرام ران هایش را چسباند به هم:
«طاقت ندارم دیگه.»
کاموس کف پاهایش را به هم می سایید:
«طاقت کن!»
باد سمجی افتاده بود توی روده های بهرام. نافش را فشار داد:
«بیش تر فشار بده!»
کاموس خشتکش را چسبانده بود به صخره و زور می زد:
«نیومد؟»
سامر خواست بگوید «نه!»، نگاه کرد به پاهای بی قرار بهرام:
«اومد. بریم! اومد.»
کاموس شیرجه زد. سامر بند شورتش را باز کرد و سفت بست. پاهای بهرام توی آب باز بود و زور می زد. باد سمج دست بردار نبود. سعی کرد، هر طور شده تکلیفش را روشن کند. لب پایینی اش را محکم گزید و فشار داد. حباب ها قلپ قلپ کردند و آمدند روی آب. خشتکش گرم شد.
سامر هر چه زور زد، فایده نداشت. خواست بگوید، نمی آد. الکی گفت:
«ها...! راحت شدم.»
کاموس ریشه را گرفت و خودش را کشید بالا.

غلط کردم امامزاده! غلط کردم

سامر خم شد. سنگی برداشت. پرت کرد لای اناری که با شیون گنجشک ها می رقصید. سوزن داغی فرو رفت توی انگشتش. جیغ زد و سنگ را انداخت. شبح بک ماری لغزید روی زمین. انگشتش را گرفت و سراسیمه دوید سمت رودخانه. دمر افتاد روی ماسه ها و دهنش را فرو برد توی آب. سوزن داغ رسیده بود زیر بازویش. بلند شد و گفت:
«اگه زودتر رسیده باشه...»(۳)
برگشت و نگاه خیسش را کش داد سمت کوه. امامزاده آستین بالا زده بود، وضو بگیرد. یادش آمد، انگشت کشیده بود سمت کوه و فحش می داد. لب و لوچه اش آویزان شد:
«یا امامزاده!»
حالا سوزن گیر کرده بود توی قفسه سینه اش.
ملاّخلیفه گفت:
«چَپُش(۴) نذری رو هف بار دورش بگردونین و بکشین! گوشتش رو بدین خادم امامزاده!»
علی مراد داشت کارد را می شست. ملاّخلیفه هفت بار تف کرد و گفت:
«بر شیطون لعنت!...»
بعد با ترکه ای سبز هفت بار زد به کمر سامر.

سامر روی صخره ایستاده بود. دستش را قیف می کرد جلوی دهن و رو به کوه داد می زد:
«غلط کردم امامزاده! غلط کردم.»
امامزاده جواب می داد:
«غلط کردم.»
بهرام با دو دستش قیف کج و کوله ای درست کرد و رفت بالای صخره:
«چَپُش نذری رو بهت دادن؟»
امامزاده هیچ نگفت. بهرام قیف را راست و ریست کرد:
«بهت دادن یا نه؟»
امامزاده گفت:
«نه!»
کاموس گفت:
«می گه نه.»
سامر و بهرام با هم فحش دادند به خادم امامزاده. کاموس رفت بالای صخره. قیف بزرگی درست کرد و با صدای دورگه هوار کشید:
«چَپُش رو بهت دادن؟»
امامزاده صدایش را کلفت کرد:
«دادن.»
سامر و بهرام برگشتند و با قیف های کوچکشان رو به امامزاده داد زدند:
«خداحافظ امامزاده! خداحافظ!»
امامزاده گفت:
«خداحافظ!»
بهرام پیرهنش را مچاله کرد و باتری گربه نشان را انداخت توی آب. کاموس دستش را برد بالا و محکم تکان داد. دو باتری زرد مثل دو قناری خیز برداشتند روی موج ها. سامر بند شورتش را باز کرد و سفت بست. بهرام دست و پاهای باریکش را باز و بسته می کرد. کاموس از بالای صخره مثل مرغ ماهیخوار گرسنه ای شیرجه زد ته آب. یکی از قناری ها روی سنگی صاف آرام گرفته بود.
بهرام قوس برداشت سمت لکه زردی که از دور برق می زد. کاموس قناری را توی مشت فشرد و خندید. سامر ریشه را می گرفت، خودش را بکشد بالا. خطّ باسَنَش پیدا بود. بهرام لکه زرد را گذاشت توی ماسه ها جفت قناری کاموس و به سامر گفت:
«ندیدیش؟»
سامر شورتش را کشید بالا:
«کاموس چی؟»
بهرام خواست بگوید «نه!»، سامر شیرجه زده بود. کاموس دست کرد توی دماغش:
«دیدیش؟»
بهرام تف کرد:
«شوخی نکن! تو چی؟»
سامر بیرون آمد:
«آب شده رفته زمین.»
پاهای برهنه شان را جفت کردند. کاموس گفت:
«یک، دو...»
«سه» را نگفته بود که سامر و بهرام پریدند.
«سه.»
و پرید توی آب.
سه باستان شناس معلّق بین سنگ ها کند و کاو می کردند. باتری گربه نشان سرسخت تر از شیئی عتیقه گم شده بود لای لایه های زمان. باستان شناسان دست از کند و کاو کشیدند و دست و پا زدند و آمدند روی آب.
کاموس بهت زده گفت:
«کجا رفته؟»
بهرام رو کرد به کاموس:
«درش می آرن کرّه خرا.»
سامر هیچ نگفت. دمپایی ها را برداشت و رفت سمت ماسه ها. کاموس قناری ها را جا داد زیر لیفه شورتش. بهرام بی حوصله گفت:
«نپریم؟»
و منتظر جواب نماند. کاموس دست کرد قناری ها را درآورد و پیچاند لای پیرهنش. رودخانه رمق نداشت. باید خودش را آماده می کرد برای نادر و دار و دسته اش. دو سپیدار مانده بود که خورشید رد شود از باغ کدخدا.
صدای خش دار:
«یکیش بیفته، همه ش می افتن.»
صدای بم:
«یکیش بره، همه ش می رن.»
صدای رادیو، صدای پارس بی وقفه چند سگ.
سامر لحاف را کنار زد. هف برارون(۵) پشت توری پشه بند بالای کوه بود. صدای «گرازها ریختن به غلّه»، صدای نازک «خدایا خودت رحم کن!»...
سامر خواب آلود بلند شد و چوب درازی برداشت و تفنگش کرد و همراه سایه های کوتاه و بلند شروع کرد به دویدن.

طوطیِ توتی

«رسیده ن؟»
«حتما. ها!»
«نگا! اومده.»
با کنجکاوی سه جاسوس اطراف را وارسی کردند. شُکری با دست و دهن توتی رنگ سوار شاخه ای بود. تیغه آفتاب افتاده بود روی برآمدگی دماغش. کاموس رو به بالا هوار کشید:
«نیفتی خر بشی طوطی!»(۶)
طوطی خندید. ردیف دندان هایش مثل چینه فروریخته ای بود. حالا تیغه آفتاب می تابید روی چینه. کاموس ایستاد روی نوک پا و دست کرد لای شاخه ها. بهرام تنه را بغل زد و رفت بالا و جاگیر شد روی شاخه ای. توت درشتی گذاشت توی دهن و لای برگ ها نگاه کرد به مردی که گردن میشی را گرفته بود و می کشید سمت رودخانه.
سامر آن پایین گفت:
«رسیده هاش رو خورده.»
مرد میش را برده بود وسط گدار.
کاموس شاخه ای را تکان داد:
«بسه دیگه طوطی!»
بهرام توت درشتی را بین سه انگشت لمس کرد.
میش بیرون آمد و خودش را تکاند و رِله(۷) کشید و دوید سمت گلّه. پشنگه آب توی آفتاب مثل پولک ماهی پاشید روی ماسه ها. مرد چهارچنگول نشست توی آب و زل زد به آسمان:
«ای خدا! بارون بزن! میشُم بزایه.»
دهن کاموس باز ماند. سر و صدای نادر و دار و دسته اش بیشه را برداشته بود. طوطی سینه ریز قرقره را از گردن شاخه کشید و انداخت گردنش. بهرام مشتی توت چپاند توی دهنش. کاموس گفت:
«الآن می رسن.»
نادر خم شد و ایستاد روی چهار دست و پا:
«بخوابین تخم سگا!»
پای چپش را برد بالا:
«یک، دو، سه.»
پنج خطّ نازک فشه می زد توی گودی کف کرده چشمه.
توت تکان محکمی خورد و شاخه ها سبک شدند. نادر ایستاد لب درّه و داد زد:
«محاصره شون کنین!»
طوطی روی شاخه جابجا شد. نادر گفت:
«بیا پایین قرمساق!»
طوطی با دهن باز پایین آمد. بال هایش می لرزید. انگار یک جفت دستکش توتی رنگ ساق کوتاه دستش بود.
«دستگیرش کنین!»
دو پسربچه طوطی را چسباندند به تنه توت.
«ببندینش!»
پسربچه ای موبور بند به دست رفت جلو و دست هایش را از پشت بست. خواست بال بال بزند، نشد. گفت:
«تَ پَ تَ پَ.»
«تَ پَ و زهرمار!»
طوطی سرش را برگرداند و با چانه اشاره کرد به آسیاب خرابه:
«تَ پَ تَ پَ.»
نادر نگاه عصبی اش را دواند سمت بیشه و فریاد زد:
«حمله کنین! حمله!»
پسربچه ها هلهله کنان زدند به گدار. طوطی با بال های بسته بلند می گفت:
«تَ پَ تَ پَ.»
همان پسربچه برگشت و سینه ریز را از گردنش درآورد.

مادرِ ماسه ای

باران باتری بر آب باریدن گرفت. خورشید گیر کرده بود وسط باغ کدخدا. سامر دمپایی ها را گذاشت توی یقه و دستپاچه زد به گدار. بهرام و کاموس پشت صخره سرک می کشیدند. نادر ریشه را گرفته بود و انگشت می کشید سمت سامر و فحش می داد. کاموس بلند شد، جوابش بدهد. بهرام دستش را کشید:
«ول کن!»
کاموس نشست و زل زد به سنجاقک قرمزی که روی کپّه خشکیده خاری نشسته بود.
خورشید داشت از باغ کدخدا می گذشت. سامر روی ماسه ها زنی کشیده بود که می خواست برود زیارت امامزاده.
«دمپاییام سامر!»
«چشم مادر!»
سامر دوید. دمپایی ها را آورد و گذاشت پیش پای مادرش. مادر نوک پایش را کرد توی یک لنگه دمپایی:
«تنگه برام سامر!»
سامر نشست و لنگه دمپایی را از نوک پای مادر گرفت و با کف دست مچ ها را تا ساق پاک کرد و کمی لاغر کشیدشان. مادر پا کرد توی یک لنگه دمپایی:
«خوبه. داره دیر می شه.»
لنگه دیگر را پا کرد.
سامر دست مادر را گرفت و راه افتادند. خورشید یک وجب از باغ کدخدا گذشته بود. بادی ملایم می وزید و بوی صابون گلنار می آمد.
«تندتر سامر!»
سامر پاهایش را تندتند می کشید روی ماسه ها:
«زور خدا بیش تره یا امامزاده؟»
«دوتاش زور دارن.»
«خدا تینا می خوره؟»
«می ده فقیرا بخورن.»
«امامزاده چی؟»
«اونم می ده فقیرا.»
«پدر می گه خودم می گیرم.»
«پولش رو خدا و امامزاده می دن بهش.»
«باتری گربه نشان دارن؟»
«مواظب باش سامر! مواظب باش!»
گردباد ماسه ها را لوله می کرد و جلو می آمد. امامزاده با لباسی گچی بین دو غلامک اسکورتش شق و رق ایستاده بود و می پاییدشان.
«سفت بگیرش!»
دست سامر تا مچ فرو رفته بود توی ماسه.
«دستم رو ول نکن!»
لوله ماسه چرخ زد دور سامر و پخش شد روی سر و صورتش. دستش ول شده بود و چشم هایش می سوخت و هیچ جا را نمی دید. بلند شد و نشست و پلک هایش را مالید و زل زد به ماسه ها. اثری از مادر نبود. دستش را بویید. بوی صابون گلنار می داد. دمپایی ها را از زیر ماسه کشید بیرون و چسباند به سینه و هق هق کرد.

رودخانه آرام گرفته بود. کاموس گلوله خمیر را با زبان تر کرد. بهرام قلاّب خالی را کشید بالا. سامر روی ماسه ها پلنگی کشیده بود. دست کرد از جیبش دانه کناری درآورد و نشاند توی کاسه چشم پلنگ و با دقت وارسی اش کرد. با نوک انگشت سه چهار خال دیگر گذاشت روی پوستش. چوب بلندی را تفنگ کرده بود و نشانه می رفت سمت پلنگ. دست هایش لرزید و پشت سرهم شلیک کرد. پلنگ دولاّ شد و غرّید. تیر درست خورده بود وسط کمرش. چند فشنگ دیگر گذاشت توی تفنگ و چنگ زد، دانه کنار را بردارد. پلنگ خیز برداشت و انگار دستش را بلعید. سامر دستش را از دهن پلنگ درآورد و جیغ کشید.
کاموس و بهرام قلاّب ها را روی صخره جا گذاشتند و دویدند سمت سامر. عقرب سیاهی از گردن پلنگ رد می شد. کاموس وحشت زده عقب کشید. بهرام چوبی را که سامر تفنگ کرده بود، برداشت و پشت سرهم کوبید روی ماسه ها. سامر بیخ بغلش را گرفته بود و می دوید سمت ده. ستاره گاورمالون بالای کوه چشمک می زد.
ملاّخلیفه انگشت زد به زبان و سایید به انگشت سامر و هفت بار گفت:
«لااله الااللّه!...»
سامر روی نمد توی تاریکی دراز کشیده بود و گردسوز شکسته ای بالای سرش پت پت می کرد. سایه ملاّخلیفه افتاده بود روی چینه.

بعدازظهر ــ خارجی ــ قبرستان

شیون، جیغ، بوی سیگار، تنباکو، چای، دو دست که تصمیم دارند یقه ای را جر بدهند، دست هایی که مانع می شوند یقه جر بخورد، صدای بم، صدای خش دار، صدای «جن بوده؟»، صدای «جن؟»، صدای نتراشیده چند ماغ، صدای دلنشین درای بزی که جلوی گلّه می دود، صدای «وای! وای!»، صدای «اگه مادر داشت»، انگشتی که دارد رودخانه را نشان می دهد، سگی که گوشش را می خاراند و له له می زند، صدای «ساکت!»، صدای «گریه نکنین!»، سکوت، صدای «افهم! افهم! یا سامربن محراب!»، صدای دو عطسه متوالی، تصویر ملاّخلیفه که کتاب کهنه ای را می چسباند به سینه و می بندد و می بوسد و می رود، مسابقه دو بیل که گرد و خاک راه انداخته اند، شیون، جیغ، دو دست که تصمیم دارند یقه ای را جر بدهند، دست هایی که مانع می شوند یقه جر بخورد، دستی که بالاخره موفق می شود بافه مو را چنگ بزند، تصویر کاموس که توی گوش بهرام چیزی می گوید، تصویر بهرام که برمی گردد و نگاه می کند سمت امامزاده که بین دو غلامک اسکورتش ایستاده و هیچ نمی گوید.

دوقیچی کوچک که پسرکی با دو دست گرفته بود و باز و بسته شان می کرد

کاموس تنه بلوط را بغل زده بود و می رفت بالا. بهرام آن پایین گردن دراز کرده بود و لای شاخ و برگ ها دنبال چیزی می گشت. کاموس رسیده بود به لانه کبوتر. جوجه ها شبیه دو قیچی کوچک که پسرکی با دو دست گرفته بود و باز و بسته شان می کرد، با دهن باز جیک جیک می کردند. جوجه ها را برداشت و با احتیاط پایین آمد. بهرام گیجگاهش را خاراند:
«دوتاس؟»
کاموس نفس نفس زد:
«ها! یه اندازه ن.»
بهرام فکر کرد به سامر که می گفت «هر کی بچه بمیره، فرشته می شه».کاموس جوجه ها را گذاشت زیر دماغه تخته سنگی و مفش را بالا کشید. بهرام تف کرد روی تخته سنگ:
«می دونی چی می خورن؟»
کاموس هیچ نگفت. جوجه ها را برداشت و رفت سمت چشمه. بهرام تندتند رفت دنبالش:
«سنگ ریزه.»
کاموس خواست بگوید «سنگ ریزه؟» نوک پایش گیر کرد به پاره سنگی:
«سَ هَنگ ریزه؟»

صدای خش دار:
«کفتار؟»
صدای بم:
«ها! رو چشمه خرگوشی.»
صدای خش دار:
«چشمه خرگوشی؟»
صدای بم:
«ها! طالب دیده.»

کاموس کلوری(۸) برداشت و فوت کرد تویش. بهرام لای گندمزار دنبال چیزی سرگردان بود. یاد سامر افتاد که بیخ بغلش را گرفته بود و می دوید سمت ده. شیون جیرجیرک ها گوش تابستان ۱۳۵۷ را کر می کرد. کاموس شکل جانوری تشنه چمباتمه زد و کلور را فرو برد توی چشمه و شروع کرد به مکیدن. لپ هایش پر شد. کلور را انداخت و جوجه ها را به نوبت گذاشت بین لب هایش:
«اُم اُم اُم...»
کبوترها پلک های ریزشان را تندتند به هم می زدند و آب می خوردند. غروب چادر کهنه اش را زده بود روی سر کوه.

هفت و خروس دیوانه

بهرام دو دستی چنگ زد ته گونی و یک مشت سیب زمینی ریز برداشت و یکی یکی انداخت توی چاله آتش:
«یک، دو، سه، چار، پنج، شیش.»
شماره هفت از دستش افتاد. دست کرد برش دارد، آتش مثل خروسی دیوانه پر و بال زد روی دستش. سیب زمینی ها شکل هفت گوی کوچک تاول زده بودند. نوک سیخ را گذاشت رویشان و آرام شمرد:
«یک، دو، سه، چار، پنج، شیش، شیش.»
باد سمج گیر کرده بود دور نافش. پایین تنه اش شل شد. باد لج کرده بود. سیخ را زد توی سیب زمینی ها و یکی یکی برداشتشان. حالا پنج سیب زمینی سوراخ پیش پایش بود. باد نافش را ول کرد. دولاّ شد و دندان ها را فشرد به هم و چشم تنگ کرد. صدای جر خوردن چلواری آمد.
خروس پر و بالش را جمع کرده بود و چرت می زد توی چاله. با نوک سیخ شش و شش را قل داد. یک لحظه شک کرد:
«شیش اصلی کدومه؟»
خروس رفته بود و باد چپ می وزید روی اَنگِشت هایی که در نیم دایره کاه گِلی می درخشیدند.
نشست و سیب زمینی ها را پوست کند و نمکدان را خالی کرد روی لبه چاله. به ترتیب یک، سه، چهار، پنج و دو را که خورد، نگاهش گِرد شد روی شش و شش. خواست یکیشان را شش فرض کند و پوست بکند و نمک بزند و هل بدهد توی لپش. ترسید شش اصلی نباشد. خال خالی دُم تکان داد و آمد طرفش. چیزی به ذهنش رسید. شش ها را برداشت، بیندازد توی هوا:
«هر کدومش رو اول خورد، شیش اصلی نیس.»
شش ها افتاده بودند. خال خالی پوزه اش را روی خاک سایید و یکی از شش ها را بلعید. بهرام دوید سمت شش اصلی و خواست برش دارد. دستش خورد به پوزه خنک خال خالی که بالا پایین می شد.

۲

ساکی مشکی حمایل کولش بود. دست گذاشت روی صندلی و نیم خیز شد:
«نگه دار آقا!»
مینی بوس آرام گرفت. خستگی جاده هراز توی جمجمه اش زق زق می کرد. سی و پنج سال داشت. آبله رو. چشم ها: ریز گودرفته، شلوار: شیری راه راه. کفش های کتانی خاک خورده. کاپشن: طوسی تاشده روی دست. موهای اسکاجی تک و توک سفید. سبیل نداشت. شاید دیروز پریروز تراشیده بودش. پاگوش ها: چکمه ای نامیزان. برف نشسته بود روی نوک چکمه ها. دهنش تلخ و بدبو. دست کرد ته جیب و بسته آدامسی درآورد. خروس نشان بود. یکجا خالی اش کرد توی دهن. حالا روی زبانش خنک شده بود. ابلاغ را برای چندمین بار خواند:

تاریخ: ۱۵/ ۶/ ۱۳۵۷
شماره: ۲۵۹۵

اداره کل آموزش و پرورش کهگیلویه و بویراحمد
آقای ابراهیم جاوید!

به موجب این ابلاغ به سمت آموزگاری روستای لیزه از توابع شهرستان وایکان تعیین و منصوب می شوید. شایسته است زیر نظر مدیر دبستان انجام وظیفه نمایید.
گیرندگان رونوشت:
۱. اداره تعلیمات روستایی و سپاه دانش! خواهشمند است راهنمایی تعلیماتی تاریخ ورود و اشتغال به کار نامبرده را دستور فرمایند به این اداره کل گزارش نمایند.
۲. آمار و بایگانی.

ساک را گذاشت زمین و آدامس را چسباند به سق بالایی. هوس کرده بود، فانتایی بزند و خنک شود. فعلاً بی خیال فانتا شد و پا پا کرد و مثل این که کسی را شناخته باشد، برگشت:
«ببخشین! لیزه کجاس؟»
«بیلمیرم کاکاجان!»
با نوک زبان زد زیر آدامس و اشاره کرد به پنج شش نفر که کلاه ترکی سرشان بود. فکر کرد تکه ای از فیروزآباد را برداشته اند و گذاشته اند آن جا:
«اونا کجا می رن؟»
پیرزن حلب روغن را گذاشت زمین و نشست سایه پیاده رو:
«باباکلان.»
روی حلب نوشته بود «روغن نباتی شاه پسند». میخ شد به پادشاه هخامنشی نشسته بر تخت که دستش را برده بود بالا. دو سه سرباز هخامنشی زانو زده بودند مقابلش. سرباز جلویی شعله ای را دو دستی گرفته بود، هدیه کند به پادشاه. خواست آدامس را تف کند. کسی فرز حلب را برداشت و با دست اشاره کرد به کلاه ترکی ها که عقب مزدای لکنته ای سوار شده بودند. انگار زلزله افتاده باشد به کاخ، پادشاه کج شده بود و داشت از تخت می افتاد. سرباز جلویی دمر خوابیده بود و شعله را ول نمی کرد. بقیه سربازها قایم شده بودند زیر انگشتان زمخت کسی که حلب را بغل زده بود و به پیرزن می گفت: «تِز گَل! ماشین گِده.»(۹) شاید یادش رفته بود برود فانتا بزند و خنک شود. شاید توی ذهنش به فانتا فکر می کرد. شاید می خواست اول آدرس را پیدا کند، بعد فانتا بزند.
پیرزن از عرض خیابان گذشته بود. یکی از کلاه ترکی ها کمکش می کرد سوار مزدا شود. ساک را برداشت و آدامس را چسباند به سق بالایی و آرام تکرار کرد:
«باباکلان، باباکلان...»
توی ذهنش شکل غروب شالیزار بود. شیشه فانتا را فشرد توی مشت و خنکی اش را با تمام وجود حس کرد.
«لیزه؟»
«آره لیزه! آره!»
پیرمرد شیشه را گذاشت توی جعبه فانتا. دست کشید و نوک کوهی را نشان داد. نگاهش به موازات دست پیرمرد از شهر کنده شد و رفت تا دوردست ها.
«پسِ اون کوهه.»
آدامس را تُف کرد و یک قلپ فانتا خورد. روی زبانش سوخت و جناغ سینه اش خنک شد:
«ماشین داره؟»
پیرمرد انگار چیزی گم کرده باشد، بین عمودها و کابل ها و ساختمان ها چشم دوخته بود به دوردست های دور. خواست آدامس را بجود. یادش آمد، تفش کرده.
«ماشین داره پدر؟!»
نگاه پیرمرد یخ زده بود روی نوک قلّه:
«داره. ها! داره.»
فانتا را تا ته سرکشید و شیشه را گذاشت توی جعبه و آروق بی صدایی زد. لپ هایش پر و خالی شد. خواست نوشابه پیرمرد را حساب کند، بی خیال شد.
پیکاپی(۱۰) سر چهارراه سر و ته می کرد. راننده سبیلو بود. درست مثل مرغ کرچی که پری افقی زده باشند توی دماغش. چهار جوان جلدی میله باربند را گرفتند و ردیف شدند روی سپر. عقب پیکاپ سوزن می انداختی گیر می کرد به شال و مینار و چارقد. پسرکی نشسته بود روی میله تاج و پاهایش درست روی تاق، روی کول معلّم بود که جلوی پیکاپ داشت بین مردی ناشناس و راننده جاگیر می شد. مرد ناشناس خودش را جمع کرد:
«راحت بشین آقا!»
نفسش گوش معلّم را قلقلک داد. مثل بزی که با شاخ کولش را بخاراند، کولش را سایید به گوشش:
«نه! ممنون.»
اگر حوصله داشت به ناشناس خوب نگاه کند، مطمئنا از گردن باریک و چشم های پف کرده اش خوشش نمی آمد. ناشناس پاکت اُشنو را با احترام گرفت طرفش:
«بفرما!»
نگاه کرد به دست های زخم و زیلی اش:
«نه! ممنون.»
راننده پرِ سبیلش را به دندان گرفت و دنده را گرفت و فشار داد. دنده صدای ترمزدستی داد. پا زد روی کلاچ و دنده را جا زد. پیکاپ مثل سگ پیری که غریبه ای را دیده باشد، از جا جهید و غرولند کرد:
«می میری یه ساعت نکشی؟»
ناشناس فکر کرد، معلّم بدش بیاید. پاکت اُشنو را گذاشت روی داشبورد و کبریت را گذاشت رویش و به راننده گفت:
«اگه تا لیزه نکشیدم؟»
راننده گفت:
«کرایه ت مفتی. اگه کشیدی؟»
و فرمان را چرخاند. ناشناس دماغش را خاراند:
«دو برابر.»
کبریت افتاد پایین. ناشناس خم شد، با کف دست دنبالش بگردد. معلّم دست کرد لای پا درآورد و گذاشتش روی داشبورد جفت پاکت اُشنو. کف دست ناشناس چند بار خورد به قوزک پای معلّم و نوک کفشش را لمس کرد و دوباره خورد به قوزک پا و نوک کفش و سرش را آورد بالا و کبریت را روی داشبورد جفت پاکت اُشنو دید. فکر کرد، از روی پاکت اُشنو افتاده جفت پاکت اشنو. فکر کرد، فکر کرده، افتاده. تکان نخورده. قبلاً همان جا بوده. همه جور فکر کرد و فکر نکرد، افتاده لای پای معلّم و دست کرده آن را برداشته و گذاشته روی داشبورد جفت پاکت اُشنو.

پیکاپ جاده را می بلعید و خاکش را پس می داد. راننده نوک زبانش را سایید به پرِ سبیلش:
«فرمودی شمال؟»
معلّم دوست داشت، خودش را به خواب بزند:
«آره! شمال.»
«درخت زیاده. نه؟»
ناشناس نگاهش را از روی داشبورد کند:
«هُووو... تا دلت بخواد.»
معلّم سینه اش را کش و قوس داد. راننده با طعنه گفت:
«چن دفه رفتی کامحراب؟!»
محراب باد لپ هایش را پف داد:
«رادیو گفته.»
راننده با آرنج یواش زد به پهلوی معلّم:
«رادیو می گه ترک کنی، می میری.»
محراب پاکت اُشنو و کبریت را از روی داشبورد برداشت و گذاشت توی جیب:
«بمیرم نمی کشم.»
راننده پا زد روی ترمز. گرد و غبار کشید سمت شانه راست جاده و رفت بالا. دو نفر داشتند پیاده می شدند.
پیکاپ مثل الاغی که هیزم بارش زده باشند و هیزم ها گردنه به گردنه و درّه به درّه و ده به ده یکی یکی و دوتا دوتا و چندتا چندتا از بار بیفتند، مسافرها را لب جاده وا می نهاد و هر بار سبکبارتر از بار قبل نفس تازه می کرد و می پیچید و می زد به سربالایی.

دستش خورد روی دنده و پیکاپِ از نفس افتاده نفس تازه کرد. معلّم داشت فکر می کرد، به جنگل و شیون جیرجیرک ها و دختری که گره روسری اش را باز کرده بود و روی سینه اش اندازه لوزی سفید کوچکی پیدا بود. دست برد برای لوزی.
«کجا بودی پارسال؟»
دستش را پس کشید:
«فیروزآباد.»
محراب با سرفه گفت:
«طرفای کردستونه.»
شیون جیرجیرک ها و دختری که گره روسری اش را باز کرده بود و لوزی سفید و فیروزآباد و کلاه ترکی ها توی ذهن معلّم قاتی شدند. سرش را جلو برد. گردن دراز کرد و بی خیال راننده و محراب و فیروزآباد و کلاه ترکی ها کف دو دستش را گذاشت روی داشبورد و وسط لوزی سفید را روی جام بوسید.
باسن پسرک روی کاپوت چسبیده بود به سر معلّم. پیکاپ زده بود به سربالایی.
«چقد مونده؟»
اگر محراب خواب نرفته بود، احتمالاً جواب می داد «قدّ یه سیگار کشیدن». فرمان را چرخاند. قاب قرآن آویز جلویش بی تابی می کرد:
«الآن می رسیم.»
معلّم از پشت شیشه زل زده بود به مربع های آبنما:
«برق داره؟»
زد زیر خنده:
«ها! چل چراغونه.»
محراب خواب آلود گفت:
«شاهچراغ تهرونه؟»
معلّم دست دراز کرده بود و هر چه التماس می کرد، دختر سیب را نمی گرفت. کسی زده بود روی کاپوت که راننده فقط «تهرونه» را شنید. دو نفر پیاده شدند. یکیشان پا پس می کشید آن یکی کرایه را حساب کند. آن یکی زرنگ تر بود. برگشت، دنبال نایلونی بگردد که عمدا جا گذاشته بود. تا نایلون را پیدا کند و بیاید پیکاب مثل گرازی عصبانی چند بار بوق زده بود و آن یکی که پا پس کشیده بود، مجبور شد پا پیش بگذارد و کرایه را حساب کند. دست کرد و از ته جیب پیرهنش اسکناسی بیست تومانی درآورد. انگار جگرش را کنده بود، می خواست بدهد به راننده. شاه با سر و صورت آبی روی اسکناس می خندید. کسی با ماژیک سیاه برایش عینک گذاشته بود. راننده باسنش را بلند کرد و اسکناس را چپاند توی جیب عقبی شلوار و از جیب پیرهنش یک اسکناس ده تومانی درآورد. داد به پیرمردی که گونی به کول منتظر ایستاده بود. آن یکی که از دادن کرایه قسر در رفته بود، نایلون به دست و دست به جیب ایستاده بود و به پیرهن شطرنجی معلّم نگاه می کرد. راننده توی ذهنش بود از محراب بپرسد «چی تهرونه؟» فرمان را چرخاند. معلّم دیگر دوست نداشت، خودش را به خواب بزند. زل زد به نیمرخ محراب که آرام تکان می خورد. یاد پدربزرگش افتاد که آخر عمری می رفت توی ننو و بهانه چای می گرفت. بلند می شدند، چای دم کنند. می گفت: «تو کتری مسجد می خوام.» کتری مسجد را می آوردند. چای که آماده می شد، می گفت: «ده تا یه بار مصرف می خوام.» ده تا لیوان یک بار مصرف جفت کتری ردیف می شد. می گفت: «ده تاش رو پر کنین!» پر می کردند. می گفت: «منیژه زن گل ببو کجاس؟» منیژه زن گل ببو می آمد. انگشت می کشید سمت لیوان ها و می گفت: «منیژه خانوم!/ برگ بادوم!/ این ده تا رو/ یکی یکی/ وردار بخور!/ پیشم بخواب!/ بزن به چاک!» این ها را آن قدر تکرار کرده بود و منیژه قهقهه زده بود و ریسه رفته بود و لیوان ها را یکی یکی برداشته بود و برده بود بالا و جلوی دهن گرفته بود و ریخته بود پشت سر و گذاشته بود زمین و منیژه آن قدر لفتش داده بود و ننو آن قدر تکان خورده بود که خوابش برده بود. ظهر بیدار می شد و چهار دست و پا می افتاد دنبال گاوها و دُم هر کدام بالا می رفت، داد می زد: «تپاله باید برگرده.» آن قدر چهار دست و پا می رفت و ماغ می کشید و داد می زد که می افتاد روی تپاله ها و خوابش می برد. شب بیدار می شد و دست می کرد توی تپاله ها و به پاهایش می مالید. بلندبلند می خواند: «حنا حنا می بندم/ به دست و پا می بندم.» گونی برمی داشت. می رفت روی پشت بام که ماه و ستاره بریزد تویش و ببرد برای نامزدش که خانه اش ته رودخانه بود.
اشکش در آمده بود. نگاهش را از پشت بام و پدربزرگ و گونی ماه و ستاره گرفت:
«معلّماش اومده ن؟»
دستش را از روی دنده برداشت و فرمان را گرفت:
«ها! دیروز یکیش رو بردم.»
توی ذهنش هنوز پدربزرگ روی پشت بام بود و دست دراز کرده بود ماه را بکند بیندازد توی گونی.
«کجایی بود؟»
«تربتی.»
یواش گفت:
«تربت جام. تربت حیدریه.»
شاید می خواست بگوید «که رحمت بر آن تربت پاک باد!»، جلوی خودش را گرفت. جا داشت، محراب از خواب می پرید و می گفت: «طرفای یزده.»
«طرفای مشهده. نه؟»
سنگی از زیر چرخ پرید و خورد زیر شکم پیکاپ.
«یا امام رضا!»
«نترس آقا معلّم!»
پسرک داشت با کف دست روی تاج ضرب می گرفت. راننده دستش را از شیشه داد بیرون:
«چه مرگته؟»
پسرک صدایش را لوس کرد:
«نون می خوام.»
راننده دست کرد لای پایش. صدای خش خش بلند شد و بوی نان تنوری پیچید توی هوا. فرمان را داد دست راستش و دست چپ را برد بالا. پسرک چنگ زد و نان را از دستش گرفت.
«بچه ته؟»
چهره اش مهربان شد:
«ها! تخم جن.»
معلّم یاد یازده سال پیش افتاد. اگر دختر سیب را می گرفت، حالا سه چهار بچه داشت.
«دو سه روزی یه بار باهام می آد. عادت کرده به ساندویچ. می گم خودم می آرم. می گه داغ می خوام. پول ساندویچ رو رفته داده تیر تفنگ بادی. اوّلاش می خورد می آورد بالا. بدماشین بود. اون قد آورد بالا که زرد معده ش خالی شد...»
معلّم دست دراز کرده بود:
«کیجا(۱۱) تو را خدا!»
«یه هفته پیش پولش رو داده رفته سینما. داشت از راه به در می شد. می گم بیا بغل دسم یه چیزی یاد بگیر! می ره اون جا. می گه هیچی تاج نمی شه. صد بار بهش گفته م اِی ترمزه. می دونه ها! دس می ذارم می گم اِی چیه؟ می گه گازه...»
دختر پشت بوته های چای محو شد. معلّم داد کشید:
«کیجا برگرد! کیجا!»
راننده جا خورد:
«چی شده آقا معلّم؟! چیه؟»
محراب خواب دید کسی داد می زند:
«گِی گا! گِی گا!»(۱۲)
معلّم گفت:
«بیارش این جا!»
دست کشید بغل دست راننده.
«می گه می خوام هوا بخورم.»
پسرک کفش لاستیکی اش را کند و پایش را آویزان کرد سمتی که محراب نشسته بود. انگشت بزرگش از جوراب زده بود بیرون. پرِ سبیل راننده تکان خورد:
«بوی برنج دم کرده می آد.»
معلّم نگاه کرد به اطراف. پای پسرک را ندید که مثل پاندول ساعتی قدیمی پشت نیمرخ محراب توی قاب پنجره تکان می خورد:
«برنج کاری هس؟»
نوک انگشت پسرک داشت می خورد به دماغ محراب. راننده برگشت و با گوشه دهن تبسّم زد:
«ها! کم و بیش.»
«چی می کارن؟»
«چمپا، سرخه. شمال چی؟»
«هراز، دُم سیاه، طارم... زیاده.»
راننده خمیازه کشید. انگار از کلّه سحر تا تنگ غروب دست تنها نشا کرده بود:
«کلک می زنن اون جا؟»
نگاه کرد به راننده. نگاه کرد به محراب:
«همه جا کلک می زنن. کسی قدر نمی دونه.»
اشاره کرد لای پای راننده:
«قدیما نون نبود. حالا همه چی هس. دولت خوبه به خدا! ملّت کلک می زنن.»
«تو کویرم می زنن؟»
«آره! همه جا می زنن. شمال، جنوب، شرق، غرب.»
«یعنی آب دارن؟»
«آب برا چی؟»
«برنج کلک(۱۳) کنن.»
می فهمد کار را خراب کرده. هراس می افتد توی دلش. یاد تظاهرات چند روز پیش می افتد. شنیده بود روستایی ها به تنگ آمده اند. دستپاچه گفت:
«بدون آب نمی شه.»
سعی کرد جمله بهتری جفت و جور کند. بوی اُشنو پیچید توی سرش. محراب دست کشید سمت راننده:
«بیا! مُردم.»
نگاه کرد به اسکناس ده تومانی توی دست محراب. کسی برای شاه خال هندی گذاشته بود.
دختری با روسری پولک دار ایستاده بود بغل جاده. عقب پیکاپ رفت بالا. سه چهار نفر پیاده شدند. دختر تند آمد و گونی را از جوانی که پشت پیرهنش از زیر کمربند زده بود بیرون، گرفت و لبخند زد. جوان دست کرد توی جیب و اسکناسی پنج تومانی درآورد. داد به راننده. معلّم نگاه کرد به اسکناس. کسی با ماژیک آبی برای شاه سبیل مغولی کشیده بود. راننده اسکناس ده تومانی را از مردی چهل پنجاه ساله گرفت. معلّم نگاه کرد به شاه که قبراق و دست نخورده لبخند می زد. لبخند زد و توی دلش فحش داد به ملّت. راننده باسنش را بلند کرد و شاه سبز سبیل مغولی و شاه قرمز قبراق دست نخورده را چپاند روی چند شاه آبی و قرمز و نارنجی و سبز که چسبیده بودند به آستر عرق کرده جیبش.
پیکاپ لق لق خورد و آینه بغل پولک باران بود. معلّم یاد لاهیجان و بوته های چای افتاد. دست دراز کرده بود و هر چه می کرد، دختر سیب را نمی گرفت:
«بگیر کیجا!»
راننده دست معلّم را از توی یقه اش درآورد:
«چیه آقا معلّم؟! چی شده؟»
محراب دومین نخ اُشنو را چاق کرده بود و خلال نیم سوخته کبریت را از پنجره می انداخت.
راننده اشاره کرد به حاشیه جاده:
«اینا طرفای شما هس؟»
«شاه بلوط؟ آره! فرق می کنه با اینا.»
محراب باد لپ هایش را پف داد. دود اُشنو مثل دُم سنجاب جفت قاب قرآن آویز جام شد:
«مگه بلوطم شاه داره؟»
معلّم برگشت سمت راننده:
«هیچی بی شاه نمی شه. می شه؟»
پرِ سبیل راننده بالا پایین شد:
«چی بگم آقا معلّم!»
«گلّه بی چوپون می شه؟»
نگاه محراب روی عکس گرگ چسبیده به داشبورد دودو می زد.

باران توی کتری می بارید

پیکاپ آرام گرفته بود. راننده بعد از کلّی تک و تعارف پول را از معلّم گرفت و اشاره کرد به جوانی که با پیرهن لیمویی و شلوار سرمه ای چهل تکه تکیه داده بود به دیوار:
«اصفهانیه. یه هفته پیش اومده.»
معلّم اصفهانی لبخند زد و دست تکان داد:
«سلام خسروی!»
راننده اسکناس پنج تومانی پاره پوره ای را از دست پیرمردی گرفت:
«سلامت باشی! بفرما!»
معلّم اصفهانی دستش را به نشانه تشکر برد بالا. راننده یواش گفت:
«پنجم درس می ده. بچه م زیر دسشه.»
ساک را برداشت و حمایل کول کرد و پیاده شد. محراب صندوق گوجه را از پشت پیکاپ بغل زد:
«بفرما منزل!»
با چانه خانه ای کاه گِلی را نشان داد که توی حیاطش جوانی یقور و پسرکی چاقالو با شلنگ از بشکه ای نفت درمی آوردند. دو پسربچه نفس زنان رسیدند به جاده و دویدند سمت معلّم:
«سلام! س... سلام!»
ساک روی کولش جابجا شد و با پسربچه ها دست داد.
«اجازه؟ معلّمی؟»
انگشت کشید گوشه لبش:
«آره!»
همان پسربچه پرسید:
«اجازه؟ معلّم چندمی؟»
برگشت و نگاه کرد به خانه محراب. جوان شلنگ را داد دست پسرک و صندوق را از محراب گرفت. بلند بلند چیزی می گفت:
«... مالاریا... ها! جیپ اومده... فحش داده... دو تا از سَمپاشا رو... غلط می کنه...»
پسربچه دست بردار نبود:
«اجازه؟ معلّم چندمی؟»
برگشت و زل زد به پسربچه ها که مثل دو مجسمه گِلی ایستاده بودند کنارش:
«سوم.»
خواست برود سمت معلّم اصفهانی. دید دارد نگاه می کند به زنی که مشک آب را زده بود زیر بغل و پیرهن حریر گُل بهی اش چسبیده بود به تنش. زن مشک را گذاشت روی دیوار و نفس نفس زد:
«سلام آقا معلّم!»
دست تکان داد.
دست گذاشت روی مشک:
«تشنه ت نیس بیارم؟»
چشمک انداخت به زن:
«نه! نه!»
زن دستش را گرفت جلوی دهن و خندید. معلّم و پسربچه ها رسیده بودند به زن. معلّم پرسید:
«معلّم چندمه؟»
پسربچه بلند گفت:
«اجازه؟ پنجم.»
معلّم اصفهانی جا خورد. نگاهش را از گلوبند مِهلَو(۱۴) کند و دوخت به پیکاپ که بغل جاده آرام گرفته بود.
«اسمتون چیه؟»
«رحمان. زا... زابل.»
زابل گفت:
«اجا... اجازه؟ مدیر اومد.»
معلّم زل زد به مردی بلندقد که با پیشانی بزرگ، عینک خوش فرم و کت و شلوار خردلی با طمانینه می آمد. زن مشک را زد زیر بغل و از رحمان پرسید:
«معلّمه؟»
رحمان با چانه اشاره کرد به مدیر و از معلّم پرسید:
«می شناست؟»
معلّم نگاهش را از مدیر کند و دوخت به معلّم اصفهانی که با خسروی خوش و بش می کرد. زابل انگشتش را از دماغش درآورد و سایید به دیوار و به زن گفت:
«ها! تا... تازه اومده.»
جای مشک مثل جای پای دیو روی قرنیس دیوار جا مانده بود. زن داشت می رفت و سگی لنگ می زد دنبالش و باد غروب بوی مِهلَو می داد.

مدیر کتری را گذاشت روی علاالدین:
«خسته شدین؟»
«نمی دونستم این قد دوره.»
مدیر فتیله علاالدین را برد بالا:
«مال دوم نیومده.»
معلّم زل زده بود به دایره میکای علاالدین. با سر اشاره کرد:
«خیلی زیاده.»
مدیر شعله علاالدین را آبی کرد:
«مردمش خوبن.»
دست کرد و از جعبه زر سیگاری درآورد. معلّم مِن مِن کرد و بالاخره با شرم گفت:
«دستشویی داره؟»
مدیر کبریت را فوت کرد و انداخت و انگشت کشید سمت در:
«آفتابه اون پشته. وردار! برو تو درّه!»
صدای پارس سگ می آمد و آسمان غرق ستاره بود. معلّم آفتابه را برداشت. خالی بود. خواست آبش کند، بی خیال شد. توی راه زیپ شلوارش را کشید و چند قدم که رفت، نگاه کرد به اطراف و زانو زد پشت چینه و خیره شد به خطّ زلال اریبی که فشه می زد لای شن های ته درّه.
در را که بست، عطسه کرد. مدیر ندید که دستش را نگرفت جلوی دهن و پشنگه تف پاشید روی نور فانوس. نشست و پای راستش را کشید. از لوله کتری بخار می زد بیرون. انگشت گذاشت روی نرگسِ نازبالش:
«جوش اومد.»
مدیر کتاب را بست و گذاشت لب پنجره جفت رادیوی کوچکی. روی کتاب نوشته بود: «صد سال تنهایی گابریل گارسیا مارکز.» درِ کتری را برداشت. انگار مه غلیظی بالا آمد و باران توی کتری می بارید.
«آب چشمه س.»
معلّم یاد لاهیجان افتاد. سیب را گرفته بود طرف دختر و التماس می کرد:
«کیجا بگیرش!»
دختر کوزه را بغل زد و لابلای مه محو شد.
مدیر فکر کرد دارد ورد می خواند. توی دلش گفت:
«نکنه خرافاتی باشه. حالم به هم می خوره از این جور آدما.»
«آب چشمه خورده ای؟»
معلّم دستش را پس کشید و سرش را خاراند:
«دانش آموزاش چن تان؟»
مدیر دسته کتری را گرفت:
«داغه. هشتاد تایی می شه.»
معلّم دراز کشید:
«اون اصفهانی پنجم کار می کنه؟»
مدیر ساعتش را نگاه کرد:
«آره! خونه ش ده بالاس.»
معلّم داشت به زن فکر می کرد که مشک را زده بود زیر بغل و از رحمان می پرسید: «معلّمه؟» مدیر دست برد طرف پنجره جفت کتاب و رادیو را برداشت و روشن کرد:
«... بیست. این جا تهران است. رادیو ایران. نخست عناوین مهم ترین خبرها: شاهنشاه آریامهر صبح امروز در جمع هنرمندان و فرهنگیان پایتخت اظهار داشتند: تلاش می کنیم به لطف خداوند بزرگ و با شعار پندار نیک و گفتار نیک و کردار نیک ایران آریایی را همچنان سربلند و پابرجا نگاه داریم. رئیس پلیس تهران گفت: تهران در امنیت کامل به سر می برد. عاملان ناامنی های دیروز کازرون و تبریز دستگیر شدند. مردم یزد...»
حبّه قندی گذاشت توی دهن:
«از شمال سی ساعت می شه؟»
دست کشید طرف رادیو:
«معطلی داره. ببندمش؟»
قندان را گذاشت توی سینی:
«آره! خراب شد.»
رادیو را برداشت، خاموش کند. خش از صدای محمدرضا شاه رفته بود.
«بذارش! خوبه.»
سینی چای را هل داد طرفش:
«بفرما!»
حبّه قندی زد توی چای و گذاشت توی دهن و مکید. لیوان را برداشت و هورت کشید. شاه با توپ پُر به کابینه تشر می زد. مدیر رادیو را برداشت. شاه آرام شد. معلّم لیوان خالی را گذاشت توی سینی:
«بسه! ممنون.»
آرنجش فرو رفت توی نازبالش. مدیر دکمه را چپ و راست چرخاند و هر چه کرد، صدای شاه صاف نشد. خاموش کرد و گذاشتش روی چمدان. از دبّه کوچکی با احتیاط چهار تخم مرغ درآورد. گذاشت توی کاسه. محلّی بودند. درِ دبّه را یادش رفت ببندد. تخم مرغ ها را یکی یکی برداشت. زد به لبه کاسه و ریخت توی ماهیتابه ای که روی علاالدین جلز ولز می کرد.
ماهیتابه را برداشت. گذاشت روی کاسه تا سرد شود. سفره را باز کرد. بوی نان تیری پیچید توی اتاق. دست برد و از پشت رختخواب پیازی درآورد. چاقو توی دستش بود. معلّم نیم خیز شد:
«بده پاک کنم!»
مدیر با لحنی که معلّم پیاز را بگیرد، گفت:
«جسارته قربان!»
دست دراز کرد و پیاز را با چاقو گرفت:
«در خدمتیم. نه!»
پارچ پلاستیکی را گذاشت جفت دو لیوان استیل که روی سفره چسبیده بودند به هم:
«شرمنده.»
پیاز را پوست کنده بود و داشت قاچ می کرد:
«دشمنت. زحمت کشیدی.»
تکه نانی لقمه کرد. زد توی ماهیتابه و گذاشت توی لپ:
«خونه خودته این جا.»
لقمه را قورت داد:
«همین یه ماشین رو داره؟»
دست کرد برای قاشق:
«آره! مال سه چار پاره دهه.»
صدای پارس سگ می آمد. معلّم سرش را روی نازبالش جابجا کرد. نگاهش را از سایه پارچ روی دیوار کند و پلک های خسته اش را بست. مدیر آفتابه را گذاشت زمین و دو انگشت شستش را فرو برد زیر لیفه عقبی اش و شورت و زیرشلوار راه راه را کشید پایین و دو زانو نشست و زور زد. فشه آرامی خاک را خیس کرد و نوار کلفتی پیچ و تاب خورد زیر نشیمنش.

نظرات کاربران درباره کتاب اره برقی خاموش است