فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب داستان‌نما
گلچین داستان‎های ۲۵ کلمه‎ای

نسخه الکترونیک کتاب داستان‌نما به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب داستان‌نما

برخی از داستان‌های این مجموعه نویدبخش یک رمان کامل است در قالب چند کلمه. شاید بی‌راه نباشد بگوییم یک کتاب‌خانه کامل در اختیارتان است که با سرعت نور می‌خوانید. داستان‌هایی با طیف گسترده از بازی‌های کلامی تا تراژدی، داستان‌هایی ساده تا معما و لغز با یک وجه مشترک. هیچ کدام بیش‌تر از بیست و پنج کلمه نیست. گردآورنده مجموعه اسمش را گذاشته داستان‌نما، چون همین معدود کلمات به زنجیره‌ای بزرگ‌تر و پیچیده‌تر از وقایع دلالت می‌کند.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.4 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۲۸ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب داستان‌نما

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



از خواب پریدم. دیدم جیش کرده ام. توی دلم گفتم: «وای الآن مامان دعوایم می کند.»
مامان بزرگ هم بیدار بود. گفت: «وای الآن مامانت دعوایم می کند.» سر جایش نشست. مچ پاهایش را مالید. دیدم که کمی از زخم هایش کنده شد. صورت مامان بزرگ از درد یک جوری شد. دلم می خواست مامان نبیند و من زخم هایش را بکنم. اگر مامان بزرگ می گذاشت آن زخم بزرگه را بکنم برایش یک بستنی قیفی بزرگ، از همان ها که دوست دارد، می خریدم.
موهایش گوریده بود. گفتم: «باید مثل دخترهای خوب اول از همه مویت را شانه کنی.» اما مامان بزرگ مثل همیشه گوش نمی داد.
رفتم سراغ تخت مامان بزرگ. گفتم: «برو کنار ببینم.» می خواستم ببینم اگر مسابقه باشد کی برنده می شود. او یک عالم جیش کرده بود. روی تشکش به قول بابا بیشتر از مال من نقشه ی جغرافیا بود. داد زدم: «آفرین دختر خوب، تو اولی.» اما زود جلوی دهانم را گرفتم چون مامان همه چیز را خیلی زود می شنید.

خیلی خوب بود. من اولین کسی بودم که مامان بزرگ جیشو داشت. فکر نکنم تو مدرسه مان کسی مامان بزرگ این جوری داشته باشد. فکر هم نمی کنم کسی توی آنها باشد که مثل من هنوز سر جایش جیش کند. پس من به مامان بزرگم رفته ام. اما می دانم که مامانم از اینکه ما شبیه هم هستیم اصلاً خوشش نمی آید.
به نورا اشاره کردم و یواش گفتم: «بلند شو زود لباس هایت را عوض کن. الآن است که مامان سر برسدها... اول از همه به نورا سر می زند بعد به تشک من و تو. سر و صدا هم نکن چون نورا بیدار می شود.»
رفتم دم درِ اتاق مامان. کمی گوش دادم. می دانستم که این کار یعنی فضولی. اما آنها که حرف نمی زدند تا من فضولی کنم. فقط می خواستم ببینم من و مامان بزرگ چقدر وقت داریم. هیچ صدایی از آنجا نمی آمد.
زود لباس های مامان بزرگ را عوض کردم. لباس های جیشی اش را چپاندم تهِ تهِ کمدم.
حالا دیگر نمی توانستم توی کمدم با مامان بزرگ قایم باشک بازی کنم چون پر از بوی جیش مامان بزرگ بود.

مامان آمد توی اتاق. به نورا نگاه کرد و گفت: «چه بوی گندی می آید. باز کدام تان جیش کرده اید؟ ببینید می توانید کاری کنید که روزِ مرخصی ام فقط بشور و بساب کنم یا نه!» و به من و مامان بزرگ نگاه کرد.
مامان بزرگ سرش را انداخت پایین. یادم افتاد که موی خودم و مامان بزرگ را هنوز شانه نکرده ام.
قیافه ی مامان بزرگ را که دیدم یاد خودم افتادم. مثل وقتی شده بود که خانم مدیرِ مدرسه مان مرا توی دفترش می خواهد. آن هم وقتی است که کسی شکایت مرا بی خود کرده است. حالا بی خودِ بی خود هم نه. یک کاری کرده ام. مثلاً زنگ تفریح دویده ام و هی به این و آن تنه زده ام. یا وقت بازی مقنعه ی دوستم را کشیده ام و پاره شده است. اما فکر می کنم هیچ کدام شان در حد رفتن به دفتر خانم مدیر نیست.
مامان رفت طرفش.
مامان گفت: «عجیبه که لباس های مادر خشک است.»
تازه یادم افتاد که لباس های خودم را عوض نکرده ام.
مامان گفت: «اِ، چرا لباس های مادر عوض شده؟!»
گفتم: «من جیش کرده ام!»
مامان گفت: «دختر بدی هستی دیگر. ببین دیگر داری هم قد من می شوی اما هنوز جیش می کنی! باید تو را ببرم دکتر.»
نورا بیدار شد و زد زیر گریه.
توی دلم گفتم: «آفرین دختر خوب. چه به موقع گریه کردی.»
فکر کردم کاش من و مامان بزرگ را با هم می بردند دکترِ جیش.
باز فکر کردم چه خوب شد مامان یادش رفت لباس های مامان بزرگ عوض شده است.

مامان بالای سر نورا بود. او را برداشت و گفت: «آخ، آخ، الآن است که پای بچه ام بسوزد.» و او را برد دستشویی. کمی بعد صدای شیر آب آمد. نورا هنوز گریه می کرد.
مامان او را پوشک نکرد و گفت: «کمی هوا بخورد.»
نورا می خندید.
کاش مامان می دانست که مامان بزرگ هم جیش کرده است. بدون اینکه غر بزند مامان بزرگ را، قبل از اینکه پاهایش بسوزد، می برد حمام.
لباس های مامان بزرگ را از توی کمدم آوردم بیرون. کمد بوی جیش گرفته بود. چند تا از لباس هایم هم خیس شده بود. همه ی لباس ها و لباس مامان بزرگ را چپاندم توی ماشین لباسشویی.
دکمه ای را که رویش یک خط دارد فشار دادم و به خودم گفتم: «مامان که نگفته دست زدن به ماشین لباسشویی ممنوع...» یادم آمد توش پودر نریخته ام. پودر هم ریختم. هی خدا خدا می کردم مامان صدای ماشین لباسشویی را نشنود.

مامان گفت: «برویم حمام.» درِ کمدم را باز کرد. خالی بود. نگاهم کرد.
گفتم: «همه را ریختم توی ماشین لباسشویی.»
گفت: «ای خدا، از دست تو. کم مانده که طاقتم طاق شود و کتک بخوری. چند بار بگویم که نباید دست به ماشین لباسشویی بزنی؟! آخر کی باور می کند دختر دوم ابتدایی دست به ماشین لباسشویی بزند؟!» و جوری نگاهم کرد که شبیه چشم غره بود.
گفتم: «نه، در مورد ماشین لباسشویی حرفی نزده بودی.» اما نگفتم که حتی قفل کودکش را هم بلدم باز کنم.
مامان بزرگ گفت: «نه نزنش! تقصیر من است...»
دست مامان را کشیدم و بردمش حمام. توی راه هم بلند بلند آواز و شعر می خواندم تا مامان بقیه حرف های مامان بزرگ را نشنود.
مامان همان جور که به سرم شامپو می مالید گفت: «توی کمدت چه بوی گندی می داد!» از لای کف ها فقط نگاهش کردم. چشم هایم سوخت اما از ترس مامان هیچی نگفتم. حتی نگفتم که عوضی می شویی. من جیش کرده ام، سرم را چرا می شویی.
خیلی خوشبو شده بودم. بوی جیش رفته بود. اما لباس نداشتم. مامان بلوز و دامن خودش را داد به من. پوشیدم. خیلی خنده دار شده بودم.
مامان بزرگ زد زیر خنده. من هم خندیدم. نورا هم دستش را به میله های تختش گرفت. ایستاد. ما را نگاه کرد و خندید. مامان هم خندید.

همه اش دستم به کمر دامن بود تا از تنم نیفتد. مامان برایم سنجاق قفلی زد. رفتم توی اتاق مامان و بابا. خودم را توی آینه دیدم که مامان کوچک شده بودم. مامان بزرگ هم آمد کنارم ایستاد. عکسش افتاد کنار عکس من توی آینه. موی مامان بزرگ هنوز گوریده موریده بود. برایش شانه کردم. کمی هم ژل زدم و مدل دادم. خیلی خوشگل شده بود. مامان بزرگ هم موی مرا شانه زد. برایم خرگوشی بست. مامان آمد توی اتاق و یک دادِ بزرگ و بلند زد و گفت: «وای... از دست تو. به خدا خسته شدم این قدر بشور و بساب کردم. همه جا را که ژلی کردی. کی به تو اجازه داده که دست به وسایل من بزنی؟!»
مامان بزرگ سرش را انداخت پایین، اما مامان ندید.
نگفتم: «گفته بودی دست زدن به وسایل آرایش برای دختر کوچولوها ممنوع است اما نگفته بودی دست زدن به ژل هم ممنوع است.»
به قول بابا، کاظم آقا، سوپری سر خیابان، هم این داد مامان را شنید. کاش او هم می فهمید که مامان بزرگ چقدر خوشگل شده است.

مامان رفت خرید. نورا خواب بود.
مامان بزرگ را بردم حمام. سرش را شامپو زدم. بعد یک بستنی قیفی روی سرش درست کردم و توی آینه نشانش دادم. گفت: «توت فرنگی اش کو؟» زد زیر خنده. بعد هم با شامپوی زیاد لیفش زدم. مراقب مچ پاهایش هم بودم که لیف زخم هایش را نَکَند. همه ی بدنش پر از کف شده بود. گفتم: «من تنها کسی هستم که یک مامان بزرگِ ابری دارم.»
او هم یک عالم کف برداشت و مالید به من. من هم شدم ابری. بعد همه ی حمام پر شد از ابر کفی. مامان بزرگ گفت: «مامان، همیشه با هم بیاییم حمام!»
گفتم: «من مامانت نیستم. من نوشینم. نوه ات.»
مامان بزرگ گفت: «مامان، بعد از حمام برام نوشابه نارنجی می خری؟»
کمی ترسیدم. دلم نمی خواست مامانِ مامان بزرگم باشم. دلم می خواست فقط نوشین، نوه اش، باشم. اما وقتی نگاهش کردم دیدم نگاهش درست مثل بچه هاست. دلم یک جوری شد. شاید اینکه دلم یک جوری شد یعنی دلم سوخت. دیگر نترسیدم. گفتم: «اگر دختر خوبی باشی حتماً!»
اما هنوز هم دلم می خواست فقط نوشین باشم. همین و بس.

وقتی مامان او را می برد حمام هی از توی اتاق می شنیدم: «این قدر وول نخور. دستم درد گرفت.» بعد صدای گریه ی مامان بزرگ می آمد.
فکر کردم من و مامان بزرگ خوب زبان هم را می فهمیم.
حمام مامان بزرگ تمام شد. لباس هایش را هم پوشاندم اما خودم لباس نداشتم. مامان بزرگ را از حمام بیرون کردم و خودم پشت در ماندم.
مامان رسید.
گفت: «شما اینجا چه کار می کنید؟ چرا موهای مادر خیس است؟»
وقتی مامان به من می گوید «شما» یعنی اوضاع خیلی خراب است. این را همیشه بابا می گوید. گفتم: «حمامش کردم.»
عصبانی شد و گفت: «چرا توی کار بزرگ ترها دخالت می کنی بچه؟! نه خیر، فکر کنم دیگر کتک لازم است.»
مامان بزرگ سرش را پایین انداخت. این یعنی که خیلی ناراحت است اما مامان این را نفهمید. اصلاً وقت نگاه کردن به مامان بزرگ را ندارد.
مامان دستمال سر حمام آورد و سر مامان بزرگ را بست تا مویش خشک شود. مامان بزرگ باز هم اصلاً نگاهش نکرد اما مامان باز هم نفهمید.
مامان بلوز و شلوار خودش را داد به من. باز هم خنده دار شده بودم.
مامان بزرگ خندید. من هم خندیدم. نورا هم از لابه لای میله های تختش ما را نگاه کرد و خندید. اما مامان نخندید.
به مامان کمک کردم تا لباس ها را روی رخت آویز بیندازد.

شب، مامان با بابا آرام حرف می زد اما من فقط شنیدم: نوشین، جیش، دکتر.
مامان برای بابا اخبار می گفت. اخبار جیش من و مامان بزرگ.
شب بود. همه خوابیده بودند. چشم هایم را باز کردم. مامان بزرگ توی تختش نشسته بود و هی می گفت: «نوشین...»
رفتم توی تختش. او دراز کشید. من هم کنارش دراز کشیدم. مامان بزرگ بوی نورا می داد، بوی شیر. کمی هم بوی جیش. گفت: «گرسنه ام.»
رفتم توی آشپزخانه. درِ یخچال را باز کردم. توت فرنگی داشتیم. یادم افتاد بستنی هم داریم. خوردن هیچ کدام شان هم ممنوع نبود. یک عالم برای خودم گذاشتم و یک عالم برای مامان بزرگ. با هم خوردیم. فکر کردم خوب است که ما دو تا توی بستنی یا خوراکی های دیگر هم سلیقه ایم. مامان بزرگ گفت: «آن روزها اصلاً توت فرنگی نبود. وای که من چقدر توت فرنگی دوست دارم.» بعد یکی از آنها را گرفت دم بینی اش و بو کشید. گفت: «به به.» بعد مثل مامان ظرف ها را جمع کردم و شستم و سر جای شان گذاشتم. برگشتم پیش مامان بزرگ. منتظرم بود. گفتم: «می خواهی برایت لالایی بخوانم؟»
او دراز کشید و من هم آرام آرام لالایی خواندم. خوابید. فکر کردم من واقعاً مامانِ مامان بزرگم شده ام. بعد فکر کردم من اولین نوه ای هستم که برای مامان بزرگش لالایی می گوید و اولین نوه ای هستم که مامانِ مامان بزرگش شده است.

بابا گفت: «آماده شوید می خواهیم برویم دکتر!»
گفتم: «دکترِ جیش؟ خب، مامان بزرگ را هم ببریم.»
بابا گفت: «او را قبلاً برده ام اما تو خوب گوش کن چه می گویم...»
گفتم: «درباره ی ممنوع بودن است، نه؟!»
بابا گفت: «زیاد سوال کردن ممنوع است. از پله های برقی ساختمان هم بالا و پایین رفتن...»
گفتم: «ممنوع است!»
گفت: «به وسایل دکتر دست زدن...»
گفتم: «ممنوع است!»
گفت: «یادت می ماند انشاء الله که...» و نگاهم کرد. از آن نگاه هایی که اصلاً دوست نداشتم.
گفتم: «اگر مامان بزرگ را ببریم ساکتِ ساکت می مانم. قول می دهم.»
مامان گفت: «یعنی چی که تو برای ما شرط می گذاری؟»
بابا گفت: «بگذار ببریمش. پیرزن هوایی می خورد.»
مامان بزرگ زیر لب گفت: «پیرمرد خودتی!»
به مامان بزرگ نگاه کردم. گفتم: «او پیر نیست!»
مامان بزرگ گفت: «قربان نوه ی گلم بروم...»
توی دلم گفتم: «آفرین مامان بزرگ، من نوه ات هستم.»
بعد توی دلم چند بار تکرار کردم: «خواهش می کنم مامان بزرگ، سعی کن خوب شوی!»

موی مامان بزرگ را شانه کردم. مثل خودم برایش دم اسبی کردم. زود روسری اش را هم سرش کردم تا بابا او را نبیند. من و مامان بزرگ و نورا عقب نشستیم. من وسط آن دو نفر بودم. مامان این جوری گفته بود. باد خنکی می آمد و به صورت من و مامان بزرگ می خورد. روسری مامان بزرگ خراب شده بود. درستش کردم. مامان بزرگ شعر می خواند. بابا آرام گفت: «اُوهوه... این آهنگ خیلی قدیمی است. از کجا پیدایش کردی؟ عجیب است که یادت مانده...»
به مامان نگاه کردم. از زور خستگی خوابش برده بود. روسری اش هم یک طرفی شده بود. بابا پشت چراغ قرمز ایستاد. روسری مامان را درست کرد. گفت: «طفلکی خیلی خسته می شود... کاش پول بیشتری داشتیم. کاش اوضاع مان یک جور دیگر بود. کاش اصلاً همه چیز یک جور دیگر بود.»
مامان بزرگ گفت: «این را همیشه اسماعیل برایم می خواند. راستی چرا اسماعیل را با خودمان نیاوردیم؟»
می دانستم که اسماعیل اسم بابابزرگ است. بابابزرگی که من هیچ وقت او را ندیده ام.
بابا گفت: «می آید. نگران نباش!»
مامان بزرگ گفت: «پس به او بگو برای مان تخمه ژاپنی گلپر بگیرد.»
گفتم: «چَکُّش هم لازم داریم. من نمی توانم آنها را با دندان بشکنم.»
مامان بزرگ گفت: «کاری ندارد مادر!»
گفتم: «بلد نیستم. خیلی سفت است.»
بابا خندید. بعد هی گفتم: «چکّش چکّش چکّش...» تا بابا بخندد.
بابا گفت: «بس می کنی یا نه؟ فقط دو دقیقه، نه، فقط یک دقیقه سکوت کن ببینم می توانی یا نه!»
مامان از خواب پرید و گفت: «چه خبره؟ توی ماشین هم شلوغ می کنید.» سرش را دوباره تکیه داد و فوری خوابش برد.

مامان بزرگ دستش را روی دست من گذاشت و گفت: «تو انیس هستی؟ خواهر اسماعیل؟»
بابا گفت: «آره انیس است.»
او را بوسیدم و گفتم: «هم انیسم و هم نوشین.»
مامان بزرگ نگاهم کرد و گفت: «نه، تو مامان منی، مگر نه؟!»
محکم لپش را بوس کرد و گفتم: «درست گفتی. من فقط مامان تواَم!»
مامان از خواب پرید. برگشت عقب و ما را نگاه کرد. بابا از توی آینه نگاه مان کرد.
مامان گفت: «درست شنیدم یا خواب دیدم؟»
بابا گفت: «درست شنیدی اما سعی نکن درستش کنی!»
مامان سرش را تکیه داد. باز هم فوری خوابش برد.
پیاده شدیم. یک عالم مغازه آنجا بود و یک عالم اسباب بازی و خوراکی توی مغازه ها بود. با پله برقی رفتیم بالا. انگار مغازه ها می رفتند پایین.
توی مطب خیلی قشنگ بود. یک عالم اسباب بازی دکتری آنجا بود. یک عالم هم آمپول های پلاستیکی رنگی.
دلم نمی خواست مامان بزرگم را تنها بگذاریم و برویم توی مطب. زدم زیر گریه. نورا هم زد زیر گریه. مامان که اصلاً حوصله نداشت مرا به زور توی مطب کشاند. گریه ام نمی آمد. اما الکی گریه می کردم.
دکتر روی سرم دست کشید و گفت: «ببین من ترسناکم؟»
مامان هی نورا را توی بغلش تکان می داد تا او دیگر گریه نکند.
گفتم: «آقای دکتر، برای من از این فیلم ها نیایید! من از دکتر و آمپول نمی ترسم!»
دکتر گفت: «آفرین به تو دختر خوب! خب از چی می ترسی؟»
گفتم: «از اینکه مامان بزرگم بمیرد!»
دکتر به مامان و بابا نگاه کرد. مامان زیر لب گفت: «همان که گفتم، راه امیدی برایش نیست!»
گفتم: «آقای دکتر، من می دانم چرا مامانم زیر لب حرف می زند. راه امیدی برایش نیست یعنی مامان بزرگم دیگر خوب نمی شود...»
بابا به مامان نگاه کرد. از همان نگاه هایی که من اصلاً دوست ندارم.
دکتر روی سرم دست کشید و گفت: «چه دختر باهوشی!»
نورا خندید. مامان قربان صدقه اش رفت.

«اعلان»

-  نسخه حاضر، "نسخه نمونه" کتاب است و تنها بخش مختصری از کتاب را شامل می شود. 

- برای تهیه نسخه کامل کتاب، کافیست به سایت www.FIDIBO.com مراجعه و کتاب را با قیمتی ارزانتر نسبت به نسخه چاپی، خریداری کنید. 

- بعد از تکمیل فرآیند خرید، نسخه کامل کتاب به صورت آنی و خودکار به کتابخانه شما در اپلیکیشن اضافه خواهد شد. تنها کافیست بعد از پرداخت در حالیکه به اینترنت متصل هستید از طریق گزینه "همگام سازی"، لیست کتابخانه را به روز کنید.

- در صورت وجود هرگونه پرسش در خصوص فرآیند خرید، به کتابچه راهنما مراجعه کنید یا با آدرس PU@FIDIBO.com مکاتبه کنید.

بخش اول: مرگ و زندگی

بازگشت

جو آر لانس‎دیل

در عمق دفنش کردند.
دوباره.

علاج

کوین هوزی

دکتر ماسایو سرمست پیروزی، کودک شکننده را در دست گرفت. پس از سال‎ها علاجش را یافته بود. بیرون، آفتاب بر هیروشیما می‎تابید. بعد آن برق را دید.

آخرین عکس گروه نیوتن

بلیک کروچ

عینک‎های آفتابی‎شان عکس کوله‎پشتی توی کرجی حامل دوربین را منعکس می‎کند، دوربینی که فیلم توی آن است و این لحظه‎ی شاد هراس‎انگیز را در خود نگه می‎دارد.

دست تکان ندادن

هانا کریگ

مارنی پرسید: «آن‎جا چه‎کار می‎کند؟»
آفتاب سوخته، از دریاچه زده شده بودیم و می‎خواستیم به خانه برگردیم.
زیر لب گفتم: «من خبر ندارم.»

در مکانی از روشنایی و خرد

چارلز گراملیچ

سارا از پشت پنجره پسرش را تماشا می‎کرد که وسط باغ ایستاده بود و با دست گل‎های رز را شکوفا می‎کرد.

کشتی شکسته

باب تربر

پس از دفن ناخدا، گرامافون ویکتورولا را جمع کردیم. به درد ‎خورد، هرچند ماهوت آن ضایع شده بود. نصف مان لباس پوشیدیم. بعد رقصیدیم.

زمین بدون هوا

جین هامونز

پدربزرگ از مخزنی نفس می‎کشد. گاوداری‎اش را می‎فروشد چون هوا کم آورده.
مامان می‎گوید، من وارث‎تان هستم.
می‎گوید، تو دختری.

در جنگل ملی تالادگا

مایکل مارتن

در جست‎وجوی جسد، صدها لامپ سوخته را در محوطه‎ای باز یافتیم. چهار جنازه پیدا کردیم، اما هیچ‎کدام جنازه‎ای نبود که دنبالش می‎گشتیم.

کنی و پسر

بن جان

او را در متلی حدود دو کیلومتری شمال سَن‎کوئنتین یافتیم. انجیل گیدئون را باز کرده و روی میز دم تخت گذاشته بود تا پسر ببیند.

چرا برنامه‎ی روزانه ندارم

استیس بادزکو

پدرم در تقویم خود روز مرگش این کلمات را نوشته بود: به پسر زنگ بزن.

انسانِ فردا یا شاید این یکی را شنیده باشی، اما هیچ‎وقت این‎طوری نشنیده‎ای

ویل پانزو

سیاره رو به مرگ. یک پسر، یک موشک، آخرین امید. سقوط مرگبار در مزرعه‎ی ذرت کانزاس. مادر می‎بیند که توی گهواره خفته. پدر تفنگش را برمی‎دارد.

از پشت پنجره‎ های کوچک

بری ناپیر

وقتی جنازه را تشریح می‎کردند، خانه‎ای در آن دیدند. زن و شوهری در آن بحث می‎کردند. حرف‎های شان آهنگین بود، درست مثل تپش‎های قلب.

جوجه‎کشی

کرستن بیچی

اردک لال من هفده تا جوجه آورده به علاوه چهارتا جوجه مرغ از تخم‎هایی که مرغ‎ها توی لانه‎اش گذاشته‎اند.
من هنوز هم منتظرم.

آزمایش بارداری

جنیفر هَداک

یک قطره ادرار. دعایی مستجاب نشده. خط قرمز دوم یک کودکی را به پایان می‎رساند و دیگری آغاز می‎شود.

بچه‎ها

جیک تامس

او را به پیک‎نیک می‎برد تا تصمیم بگیرند چه کارش کنند. از او پرسید: «بادلایت می‎خواهی یا اودول؟»

اشتباه زمانی

شانا گرمین

پاهایم را توی OBl Gyn می‎کنم. متوجه می‎شوم که جوراب‎های پاپانوئل را پوشیده‎ام. سبز و قرمز با عکس پاپانوئل های چاق که نشسته و شیرینی می‎خورد. الان ماه ژوئن است.

لانه‎ی خالی

میدلین مورا سامونته

زنم به سمت من می‎چرخد، مکثی که حاصل یک ویرگول است. تنش مال خودش است. باز. خلایی بین ما پیش می‎آید. به آن گوش می‎دهیم که نفس می‎کشد.

تصمیم آنی

جیمی فلتن

زن با انگشت به دندان می‎زند. می‎گوید: «گمان نمی‎کنم کار کند.»
مرد به آرامی به زیر آب فرو می‎رود. زن هنوز پلک‎هایش را می‎بیند.

آن لحظه

جک کچام

گربه‎ی پیر یک بار پلک زد. بعد برای همیشه از مقابل چشمان او گم شد.

گنده‎تر از آنی که نشان می‎دهد

ساموئل جی بالدوین

چشم‎های زن به سمت بیلی چرخید که به شست پای مرد می‎خورد و بعد به دست‎های خودش. «چه سوراخ کوچکی است. خیلی کوچک است.»

پس‎فردا

برایان کرافورد

سعی کرد روکش استخر را برگرداند و آن را بپوشاند، اما دست نگه داشت. چه فایده؟ دیروز باید این کار را می‎کرد.

«اعلان»

-  نسخه حاضر، "نسخه نمونه" کتاب است و تنها بخش مختصری از کتاب را شامل می شود. 

- برای تهیه نسخه کامل کتاب، کافیست به سایت www.FIDIBO.com مراجعه و کتاب را با قیمتی ارزانتر نسبت به نسخه چاپی، خریداری کنید. 

- بعد از تکمیل فرآیند خرید، نسخه کامل کتاب به صورت آنی و خودکار به کتابخانه شما در اپلیکیشن اضافه خواهد شد. تنها کافیست بعد از پرداخت در حالیکه به اینترنت متصل هستید از طریق گزینه "همگام سازی"، لیست کتابخانه را به روز کنید.

- در صورت وجود هرگونه پرسش در خصوص فرآیند خرید، به کتابچه راهنما مراجعه کنید یا با آدرس PU@FIDIBO.com مکاتبه کنید.

نظرات کاربران درباره کتاب داستان‌نما