فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب شمايل لرزان قدرت

کتاب شمايل لرزان قدرت

نسخه الکترونیک کتاب شمايل لرزان قدرت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب شمايل لرزان قدرت

این مجموعه شامل چند داستان کوتاه و بلند است: «به خدا من نویسنده نیستم» یکی از داستان‌های این کتاب است که به فرهاد مهراد تقدیم شده است. «خیلی ساده اتفاق افتاد ولی تصورش سخت و دشوار است. بعد از چند ماه بلاتکلیفی و سرگردانی و گریه‌زاری زن و بچه که پنج‌شنبه‌ها به ملاقاتش می‌آمدند قرار شد برایش کاری کنند. یعنی یک فرجه‌ای بدهند. امکانی پیدا شده بود تا نمیرد.» آنچه در کل داستان‌ها به چشم می‌خورد وضعیت لرزان و ناپایداری است که قهرمانان داستان‌ها در آن به‌سر می‌برند. این وضعیت در بعضی داستان‌ها به واسطه اتفاقاتی است که بطور واقعی در جهان درحال وقوع است. این حالت به واسطه ذهن ناآرام شخصیت‌های اصلی قصه‌های این کتاب است. در تمامی داستان‌های این مجموعه وضعیتی که قهرمان اصلی در ابتدا دارد، در پایان به سرنوشتی محتوم برای او تبدیل می‌شود. کابوسی که همواره در ذهن آن‌ها وجود داشته است. هادی نودهی پیش از این مجموعه داستان‌های کوتاه‌ِ کوتاه و کتاب شمایل لرزان مردها را روانه بازار کتاب کرده.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.72 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۲۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب شمايل لرزان قدرت

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

پیشکش به همسرم.

شمایل ترسناک من

م. ک

ظهری بود که لثه ام را دندانپزشک جراحی کرد. در ریشه اش کیست ایجاد شده بود و اگر درش نمی آورد، ریشه لق می شد و دندان می افتاد. دندانپزشک این ها را گفت و بعد با مته و انواع وسایل و سیخ های آهنی که اسم های هیچ کدامشان را دوست ندارم به یاد بیاورم، با دندانم ور رفت. هیچ حسی نداشتم فقط گاهی اوقات خون از لوله پلاستیکی مثل عصا که توی دهانم گذاشته بودند، پایین نمی رفت و می زد از حلقم پایین. بوی خون خودم آزارم می داد. اولش که می خواست آمپول بی حسی بزند، قبول نکردم. سوزن آمپول وقتی به لثه ام فرو می رود، دیوانه می شوم. حاضرم هر دردی را تحمل کنم ولی آمپول بی حسی نزنم. این بود که بدون بی حسی جراحی آغاز شد. فقط برای این که بدانم چه مدت باید تحمل درد را داشته باشم، پرسیدم: «دکتر جراحی چقدر طول می کشه؟» گفت: «بین بیست تا سی دقیقه.» بد نبود. می توانستم تحمل کنم. فقط کافی بود دسته صندلی را با دستانم محکم بگیرم و فشار دهم. این کار را در بچگی هم کرده بودم. آن وقت ها مثل حالا انواع آمپول های بی حسی درست نشده بود و برای پر کردن هر دندان کرم خورده، بی حس نمی کردند. تازه قدیم، دستیاران و دختران خوشگل کنار دندانپزشک و قبل تر از زمانه من، دلاک ها، نمی ایستادند. دستیار دندانپزشک زیبا نبود ولی خوشگل بود. می توانست در تسکین درد، یاری ام دهد. لب های برجسته داشت. لب پایین قایقی بود که مدام روی دریای مواج، بالا و پایین می رفت و بالایی باریک تر از پایینی، گاهی خودش را می انداخت روی پایینی و گاهی خودش را پشت پایینی پنهان می کرد و این دو را اگر روی هم می گذاشتی فکر می کردی دستیار همیشه می گوید: «من چیکار کنم؟» وقتی دندانپزشک با تیغ دسته دار یک برش روی لثه ام ایجاد کرد، دردی حس نکردم. دستیار تند تند آن اجسام تیز فلزی را روی میز مرتب می کرد و مدام با یک تکه پنبه لوله شده که وقتی روی لثه ام می گذاشت حس می کردم واقعا پنبه نیست، لثه را از شر خونم نجات می داد. ماتیکش، جگری رنگ بود. جگری که چند روز توی یخچال مانده و تیره تر شده باشد. اگر دستکش دستش نبود، لغزش انگشت های ظریفش بر لب و لثه های خون آلودم را حس می کردم. جراحی همان طور که دکتر گفته بود بیست دقیقه بعد تمام شد. هیچ دردی در تمام مدت حس نکردم. وقتی با سوزنی کوچک و گرد که نخ سیاهی به ته اش آویزان بود، دو لبه باز شده لثه ام را به هم دوخت، باز هم درد را حس نکردم. انگشتان دستم آرام روی دسته صندلی افتاده بودند و بی آن که عرق کرده باشند، در انتظار تیر دردی که از دهانم به مغز رود، بی حرکت مانده بودند. تمام طول راه برگشت به خانه، در این فکر بودم چگونه درد را حس نکردم. شاید سلول های عصبی اطراف ریشه دندان بر اثر فساد کیست، مرده بودند و درد را منتقل نمی کردند. شاید آن قایق کوچک جگری رنگ مشغولم کرد و درد را نفهمیدم. آخرین استدلالم این بود: وقتی انتظار دردی کشنده را داری، بدنت فعال می شود و ترشح مواد ضد درد در درون بدن، درد را از بین می برد. این استدلال را دوست نداشتم به یاد بیاورم از کدام کتاب خوانده ام. آنچه در این ظهر عجیب می نمود این بود که درد در من تولید نشده بود. زنم ماکارونی پخته بود و من نمی توانستم چیزی بخورم.
***
شبی بود که تلویزیون نگاه می کردم. زنم به مجید، پسر بزرگم، گفت سطل آشغال را بگذارد دم در. وقتی سطل آشغال را می برد، یک ساعت می کشد برگردد. به قول زنم، گور مرگش با دوستانش گرم می گیرد و سی دی رد و بدل می کند. زنم غر زد چرا مثل انگور خشکیده آویزان از بوته مو، نگاهش می کنم و بلند شوم بروم و سری به میزش بزنم و آن جا را خوب وارسی کنم بلکه مدرکی چیزی پیدا کنم تا بفهمیم چرا درسش روز به روز ضعیف می شود. با این که می دانستم اشتباه می کند بلند شدم و رفتم اتاق مجید. از آن جا می گویم اشتباه می کند که کور است. چون ندیدن این که جوانان امروزی اهل همه چیزند، از سیگاری ساده گرفته تا پنهان کردن مواد در سوراخ ماتحت، واقعا به کوری نیاز دارد. دیگر فضیلت های نسل کشمش شده ما، به درد خودش می خورد. کامپیوترش روشن بود و مثل همیشه یک صفحه آبی، با یک نقاشی اجق وجق که هر هفته عوضش می کرد. یکی از سی دی های روی میزش را گذاشتم توی همان جا که یکهو سی دی را می بلعد. برحسب عادت قبلی آن قدر به قول مجید کلیک کردم تا عکس ظاهر شد. زن بلوند روی یک صندلی دو پاش را از هم باز کرده بود و داشت با زبان شاید ماتیک روی لبانش را پاک می کرد و بعد عکس هایی دیگر. این ها را قبلاً ندیده بودم. معلوم بود جدید گرفته و زنم درست به موقع ضد حال زده بود. و به من هم زد. وقتی آمد توی اتاق، کامپیوتر را خاموش کردم. قدیم ترها ازش خجالت نمی کشیدم ولی حالا که سال ها از ازدواجمان گذشته بود، شرم داشتم. گفتم: «کره خر کامپیوترشو روشن نگه داشته.»
گفت: «چیزی پیدا نکردی؟»
گفتم: «چرا جنین موش آبستن.» و او یکهو جیغ خفه ای کشید و من سریع گفتم که شوخی کردم و همه چیز روبراه است و ما صاحب پسری سربراه هستیم و می بایست به خاطر این موضوع بارها خدا را شکر کنیم. واقعا هم درست می گفتم. سال آخر دبیرستان است. من امیدی ندارم دانشگاه قبول شود ولی زنم شب و روز دعا می خواند و فکر می کنم یک کمدی در حال شکل گرفتن است. او دعا می کند و مجید تلاش می کند تا دعای او باطل شود. فکر می کنم به اندازه کافی مراقبش بوده ام. بارها تعقیبش کرده ام. دوست دخترش را هم می شناسم. اسمش مرجان است. همسن و سال خودش و مثل خودش پر از جوش و چرک. آزادانه و بدون احتیاط قرار می گذارند و من احمق در مقابل این عمل آزادانه، دزدانه و یواشکی تعقیبشان می کنم. تصمیم گرفته بودم یک روز با مجید صحبت کنم و از او بخواهم مرجان را بیاورد خانه. نهایتش، وقتی من و مادرش در خانه باشیم، می روند با کامپیوتر ور می روند. این طوری بهتر است. ولی می دانستم زنم با این قضیه موافق نیست و اعتقاد دارد مجید پر رو می شود. بعدش هم از پدر و مادر مرجان مطمئن نیستم. این که شاید فکر کنند می خواهیم دخترشان را اغفال کنیم و بیایند آبروریزی. آخر همه مردم قرار نیست مثل من فکر بکنند. حقیقتش خودم هم دوست ندارم پای دخترک به خانه مان باز شود. ولی این را بگویم ما واقعا خوش شانسیم. مجید معتاد نیست. ابروهاش را برنمی دارد. سیگار نمی کشد. هر روز صبح لباس هاش را بو می کنم. وقتی مجید آمد بالا تصمیم گرفتم یک جوری در مورد این عکس های لختی باهاش صحبت کنم. می خواستم نصیحتش بکنم این کار را کنار بگذارد. این که دیدن عکس های زنان و مردان برهنه هیچ سودی ندارد. می خواستم بگویم باید چند سال دندان روی جگر بگذارد و سرش را با ورزش گرم کند و بعد که ازدواج کند می فهمد این تصاویر چقدر بی ارزشند و مشکلش حل خواهد شد. ولی اگر از من می پرسید چند سال باید برای ازدواج صبر کنم، چه می توانستم بگویم؟ بعد فهمیدم این تنها یک مکاشفه درونی با خودم است که در اثر انعکاس تصویرم در آینه مستراح به وجود آمده. لثه ام چرک کرده بود و وقتی مسواک می زدم، ازش خون می چکید. می توانستم این مکالمه درونی با مجید را ادامه دهم آن قدر که به افکار خودم برسم. این که من نبوده ام که آن حرف ها را با مجید زده ام، بلکه وجود نگرانی ای در درون من باعث شده آن گونه خیال کنم. نگرانی ام این بود: آن شب بعد از دیدن عکس های آن چند زن که خیلی هم وقیحانه بود، برای اولین بار در عمرم از زمانی که چیزفهم شده بودم، هیچ احساس خاصی بهم دست نداد. حتی احساس فیزیکی. می دانستم تمامی این احساسات، یک نوع واکنش اعصاب خودکار است. آن ها پیام را به مغز می فرستند و تو بی آن که بخواهی و بتوانی جلویش را بگیری، احساساتی می شوی. ولی آن شب هیچ احساسی به من دست نداد. با این که منتظر ایجاد آن احساس همیشگی و معمولی بودم که مرا به ازدیاد نسل ترغیب می کرد.
***
صبحی ابری بود که رفتم میدان حسن آباد با مترو. وقتی پیاده شدم صد پله زیر زمین بودم. این را وقتی از تمام پله هاش هن هن کنان بالا آمدم فهمیدم. موزاییک هاش از این سنگ های گرانیتی است که عکست توش می افتد. وقتی مترو می رفت توی تونل، تاریکی بود و ما بودیم، مسافران بی حرکت و مهتابی مترو و ذرات سیاه سیمانی تونل که به سرعت از جلوی پنجره می گذشتند و کله آدم هایی که با ارتعاش کمی روی محور گردن، لق می خورد. تصورم از گور و آدم های توش همین بوده. همنشینی مسالمت آمیز با کمی ارتعاش. بانک ملی حسن آباد را داربست های فلزی و نایلونی که بر روی داربست ها زده بودند، پوشانده بود. کارگران به خاطر سرما، زیر نایلون کار می کردند. ولی حدس من این بود که احتمالاً می خواستند بعد از بازسازی ستون های قدیمی و کامل شدن، از آن پرده برداری کنند. به ساعتم نگاه کردم. نه و نیم شده بود. حسابی دیر کرده بودم. انداختم به سمت بالا و پل حافظ. سر بالایی اش تند نیست ولی نفسم به شماره افتاد. من آنژین قلبی دارم. پارسال قرار بود عمل قلب باز بر رویم انجام دهند. به ساختمان بورس رسیدم. رفتم تو. خیلی شلوغ بود. همه از دری که می چرخید می رفتند تو و می آمدند بیرون. کارگزاران شرکت های خرید و فروش سهام مدام بالا و پایین قیمت ها را با موبایل به رئیس ها اطلاع می دادند و آدم هایی سرگردان و تازه وارد که نمی دانستند سهام چیست و باید از کجا خرید تا یک شبه پولدار شد. قرار بود سهام دولتی ها را به سهامدارهای جزء بفروشند تا همه چیز دیگر خصوصی شود. این بود که قیمت ها آمده بود پایین. ولی بعد متوجه شدم آن طور هم که گفته بودند، کله گنده های دولتی هنوز سهامشان را وارد بازار نکرده اند. می گویند اگر آن ها بفروشند، بورس سقوط می کند. کمی چرخ خوردم، جلوی این تابلو و آن تابلو ایستادم. قیمت چند شرکت را دیدم. بعد هر چه فکر کردم نفهمیدم آن جا چه کار دارم. احتمالاً بیرون از آن جا کار داشتم. بیرون که آمدم، نفس عمیقی کشیدم. هوای تو کثیف بود. بوی عرق تن که با پالتو و پشم و کفش خیس خورده و ادوکلن های مختلف قاطی شده بود. اما باز یادم نیامد آن جا، کنار پل حافظ چه کار داشتم. خودم را سرزنش کردم که چرا کارهام را مثل همه آدم ها توی این سررسیدهای بی مصرف لیست نمی کنم. گرچه آدم پر کار و خیلی گرفتاری نیستم ولی بهتر است این کار را بکنم. کمی زیر پل حافظ، کنار دلارفروش ها ایستادم بلکه یادم بیاید اصلاً برای چه آن جا آمده ام. باز هم یادم نیامد. این پا و آن پا می کردم که دلارفروش ها بهم مشکوک شدند. دیدم فایده ندارد. دوباره به سمت ایستگاه مترو برگشتم. هنوز به پنجاه سالگی نرسیده، دچار فراموشی شده ام. گرچه فراموشی فی نفسه چیز خوبی است. اگر قرار باشد همه چیز را به یاد داشته باشیم قاطی می کنیم. من دیده ام این هایی را که قاطی کرده اند و زده اند به سیم آخر. تازه این که یادت برود زندگی ات چه بوده، زنت که بوده، چگونه با او آشنا شده ای و مهم تر از همه این که چهره تمام عزیزانت را فراموش کنی، دیگر هیچ چیز اذیتت نمی کند. شاید خاصیت مرگ، همین فراموشی است. ولی من که نمرده ام. شاید شروع آلزایمر باشد. همین فراموشی پیرها. زندگی امروزی پیری را به چهل سالگی رسانده. ولی خوب که فکر می کنم می بینم من قلب درست و حسابی ندارم. قلب حکم پمپ خون را دارد. وقتی در این آلودگی قدم می زنی، آن هم با قلبی خراب، خون درست به مغز نمی رسد و همین شاید باعث فراموشی بشود. تنها امیدوار بودم کار مهمی نداشته باشم یا ملاقات مهمی را از دست نداده باشم. و بعد سعی کردم یادم بماند موقع ناهار با زنم در مورد خرید سهام صحبت کنم. سیمانی ها این روزها غوغا می کنند. شاید به نان و نوایی برسیم.
***
بعدازظهری بود که از اتوبوس در میدان صادقیه پیاده شدم. هوا دودآلود و ابری بود و ترافیک سنگین. دور ساختمان تازه ساخته شده که شکل عجیب و غریبی داشت و احتمالاً از ده طبقه بلندتر بود، مردم تجمع کرده بودند. یک دختر خودش را از بالا پرت کرده بود پایین. خودم را از شلوغی جمعیت به کنار نرده های ساختمان رساندم.دختر، یا هر آنچه زیر پتو بود، روی سکوی بلندی کنار مغازه های طبقه اول، دراز کشیده بود. می گفتند از طبقه هشتم خودش را پرت کرده و این اتفاق سه ساعت قبل افتاده بود. بعد از پرس و جو که چرا سه ساعت جسد روی زمین مانده فهمیدم به خاطر آمدن پزشک قانونی و این که قضیه قتل بوده یا خودکشی معطل شده اند. احتمالاً پزشک قانونی در چنان روز غمناک و آلوده ای پشت ترافیک گیر کرده. کنارم یک دختر و پسر وقت گیر آورده بودند و خودشان را به همدیگر فشار می دادند. دختر آهسته می گفت که اهل رباط کریم است. راست می گفت، قیافه اش به دهاتی ها می زد. معلوم بود تازه با آن پسر سر تراشیده آشنا شده. پسر هم از این کاپشن های خلبانی که در میدان گمرک می فروشند، پوشیده بود. احمق ها، بالکنی با یک جنازه را به سینمای تاریک ترجیح داده بودند. پیرمردی از پشت من، مدام فحش می داد. به همه و بعد زوزه ای عجیب و آرام از دماغش بیرون می داد. برگشتم و دیدمش. اشک از یک چشمش داشت می افتاد پایین. می گفت عجب وضعی برای مردم درست شده. چند محصل داشتند تخمه می خوردند و شوخی می کردند. یکیشان می گفت که دختره پس از اصابت به زمین حتما ترکیده و تکه هایی از استخوان هاش باید به در و دیوار چسبیده باشد. این را از دیدن جسدی دیگر که چندی پیش خودش را از برج میلاد پایین انداخته پیش بینی می کرد. دوستش نسبت به این تشخیص ظریف گفت که این چیزها چشم بصیرت می خواهد و چشم بصیرت می تواند از ضخامت پتو هم رد شود و همه چیز را به صراحت ببیند. احتمالاً این نکته از وضعیت خاص پای راست جسد در ذهنش جرقه زده. خودم هم جوان بوده ام. پاش را خم کرده بود. انگار بعد از اقامت سه ساعته در روی بالکن، پس از سقوطی دلپذیر، پایش را خم کرده بود تا دوباره جان گیرد. یکی از مغازه دارها دور و بر جنازه می پلکید و با پاهاش پول های خرد را به کنار جنازه می زد. انگار خودش را صاحب جنازه می دانست. مردم سکه های فلزی را به سمت پتو پرت می کردند.
خودم را از جمعیت کندم و رفتم بالا. شاید به خاطر این که لباس درست و حسابی تنم بود، کسی جلویم را نگرفت. کنار جنازه ایستادم. می دانستم اگر صورت جنازه را ببینم، حالم خراب می شود. جنازه را دور زدم. پتو در سمت چپ، کنار رفته بود. قسمتی از کمر جنازه معلوم بود. لباس در آن قسمت پاره شده بود و می شد پوست کمر جنازه را دید. سفید بود. مثل برف و موهای خیلی ریز سیاه. بعد یکهو فکر کردم این مردم بی کار، نقاشند و دارند جنازه را می کشند. این مدل ها که لخت مقابل نقاش دراز می کشند، به پهلو و یک دست زیر گونه ستون می شود تا سر را نگه دارد و یک دست هم به خط طولی بدن تا اواسط پهلوی خارجی ران امتداد می یابد. طره های سیاه مو بسته به نظر نقاش یا در پشت سر جمع می شود یا می آید از کناره گردن بین دو پستان قرار می گیرد. البته این احتمال هم هست که این دختر، از این زن های امروزی بوده یا نقاش، نقاشی بوده که زنی با موهای کوتاه را به مدلی انتخاب کرده. اما جنازه برای نقاشی چند مشکل داشت. یک این که باید به پهلو، رو به مردم می خوابید حال آن که پشتش را به مردم کرده بود. مثل این که نخواهد مردم را ببیند. دیگر این که آن پاش را که خم کرده بود تناسبش را به هم می زد. سوم این که دستش را زیر سرش ستون درست نکرده بود. بعد دچار این وسوسه شدم پتو را کنار بزنم تا ببینم موهاش چگونه اند. این دختر اگر خودکشی کرده می بایست موهای بلندی داشته باشد. از این دخترهای حساس واقعا ایرانی که وقتی دوست پسرشان وسط کار ولش می کند یا می فهمد که بهش خیانت می کند، می رود یک جایی خودش را سر به نیست می کند. ولی اگر موهاش کوتاه بود چه؟ این مو کوتاه ها که مثل پسرها موهاشان را می زنند پس از رها شدن توسط دوست پسر، به راحتی می توانند دوست پسری دیگر اختیار کنند یا اصلاً ته دلشان دوست دارند دوست پسرشان خیانت کند تا آن ها هم بتوانند یک دوستی دیگر را تجربه کنند. بنابراین خودکشی نمی کنند. ولی اگر موهاش کوتاه بود چه توجیهی برای خودکشی اش درست کنم. یکهو دیدم چند نفر با روپوش سفید پتو را کنار زدند. یاد پرده برداری از میدان حسن آباد افتادم. موهای دختر معلوم نبود. زیر مقنعه ای سورمه ای. صورتش را برای لحظه ای دیدم. چشم راست از حدقه چند سانتی متر بیرون زده بود. بعضی ها سوت می زدند و چند پلیس آن گوشه خیابان دور هم جمع شده بودند تا این تشییع هیجان انگیز را ببینند. به خانه که رفتم احساس عجیبی پیدا کردم. دوست داشتم بچه ها در خانه نباشند و من و زنم تنها باشیم. نیاز شدیدی به زن پیدا کرده بودم. این بود که دریافتم دیگر یک آدم طبیعی نیستم. ساده بگویم. من از دست رفته بودم. بعد از دیدن آن جنازه و گذران آن روز غم انگیز و خفه، هوس همخوابگی پیدا کرده بودم. نه احساس شرمی وجود داشت و نه اندوهی و نه عذاب وجدانی. به خانه که رسیدم و در اتاق را باز کردم با صحنه ای عجیب روبرو شدم. زنم و مردی دیگر، بی لباس کنار هم بودند.
***
سحرگاهی که از سرما می لرزیدم مثل همیشه می رفتم پنیر و شیر بگیرم. اندوهم از این بود که پس از دیدن آن مرد در خانه ام، دچار هیچ اندوه و افسردگی ای نشده بودم. مثل سابق با انرژی و پشتکاری وصف ناپذیر می رفتم سر کار. اوضاع کارم روبراه بود. صحنه ای که همه از آن به خیانت یاد می کنند باعث ایجاد علاقه ای بیش تر به زندگی و جزئیات آن شده بود. رد شدن زنان زیبا از پیاده رو، وقتی که می رفتم شیر و پنیر بگیرم، هوش از سرم می برد. و هر روز بعد از خواندن صفحه جنایت های روزنامه ایران، شوقی عجیب در بیان وصف زیبایی زندگی در من شکل می گرفت. ماجرای به گلوله بستن مردی در ملایر روزها مرا با خود سرگرم می کرد. زنی با همدستی مردی، شوهرش را به گلوله می بندد و حال هر دو در آستانه اعدامند. این اتفاق می توانست برای من هم بیفتد. چه خوب که به گلوله بسته نشدم. و این یعنی اعتدال در زندگی. یعنی بستن چشم به چیزهای بی اهمیت که تو را از حرکت بازمی دارند. مثل همیشه با یک پول خرد، که هر پول خردی می تواند باشد، از تلفن عمومی در آن سحرگاه لرزناک به شماره تلفنی که دوست دارم زنگ زدم. و صداش مثل همیشه صاف بود و من می توانستم گرمای بیرون زده از زیر لحاف، به واسطه تکان خوردن بدنی ظریف، جهت جوابگویی به تلفنِ بی وقت را حس کنم و با آن انرژی از دست رفته ام را دوباره دریابم. گفت: «بفرمایید.» جواب ندادم. گوشی را قطع کردم و بعد یادم آمد که ساعت شش بعدازظهر در میدان انقلاب با م. ک، دوست دوران جوانی ام قرار دارم. او نویسنده ای است که قرار بود داستان زندگی ام را بنویسد. می خواستم ماجرای زندگی ام را برای روزنامه ایران بفرستم. ولی دیدم نمی توانم روی قسمت خاصی از آن تکیه کنم. آن ماجراهای عجیب و غریب که برایتان گفتم هیچ کدامشان برتری خاصی نسبت به دیگری نداشت. ولی روزنامه ایران می آمد دست می گذاشت روی خیانت زنم در حالی که من اعتقادی به این پتیارگی ندارم. این بود که یک نویسنده بهتر می توانست درکم کند و مشکلاتم را برای من حلاجی کند. با دو تاکسی خودم را به میدان انقلاب رساندم. در راه فکر می کردم از کجا با م. ک صحبت کنم. و به این نتیجه رسیدم که بزرگ ترین مشکل من حس عجیب و تحریک شده علاقه به ادامه حیات تحت هر شرایطی است و هیچ اندوهی، هر چه هولناک، مرا از ادامه این راه باز نمی دارد.
مقابل سینما بهمن مدت ها ایستادم. نمی توانم به یاد بیاورم چقدر. م. ک آدمی لاغر و مردنی بود. کت و شلواری خاکستری به تن می کرد و موهاش را طوری کوتاه می کرد که انگار تنها لایه ای از قیر نازک بر روی سرش کشیده اند تا زمستان ها سرش از هجوم این مشکلات به داخل مغزش چکه نکند. از دور که می دیدیش، سرش پایین بود و با نوک کفش یک تکه آشغال کشف شده روی زمین را با خودش مسافت ها راه می برد. و بعد که می رسید سرد و بی روح می رفتیم یک قهوه خانه چای می خوردیم و من وراجی می کردم و او گوش می داد و بی هیچ اظهارنظری نت برداری می کرد. از خاطرات زمان جوانی دوست نداشت چیزی بگویم. آن شب او نیامد.
یک مدتی توی پارک لاله و بعد بلوار کشاورز و یک سر هم از جلوی خانه مرجان رد شدم. خوابیده بودند، چون چراغشان خاموش بود. و بعد مقابل یک تلفن عمومی ایستادم و شماره خانه مان را گرفتم. دو پلیس از این ها که چوب دارند از دور مرا می سوکیدند. خیابان خلوت بود و تاریک. صدام را طوری آرام کردم که زنم مرا نشناسد. نه به خاطر این که مچش را بگیرم. گفتم که زیاد زندگی را سخت نگرفته بودم. آب از سرم و یا شاید هم من از سر آب گذشته بودم. آرام و مثل آدم هایی که وقت صحبت کردن می ترسند زنشان از خواب بلند شود، گفتم: «سلام.» او هم خمیازه ای کشید و آرام گفت: «سلام عزیزم. شبت به خیر. چطوری؟»
«خوبم، خواب بودی؟»
«نه. منتظرت بودم. ولی بچه ها خوابند.» تمام بدنم از گرمای به هدر رفته لحاف سنگینش، گرم شد. خواست از پشت تلفن بوسش کنم. کردم. خودش را لوس کرد و تعداد بیش تری بوس خواست. با این که لب هام از فرط سرما ماسیده بود، بوسیدمش. بعد که هیجانش فروکش کرد پرسیدم: «شوهرت خونه نیست؟»
«بعد این مدت هنوز داری منو امتحان می کنی؟»
«نه جدی خونه نیست؟»
«می خوای ببینی مثل دفعه قبل جواب می دم. آره. شوهرم چهار سال قبل کشته شد.»
«چه جوری؟»
«یک روز رفت و دیگه برنگشت. جسدش رو کنار یک رودخانه پیدا کردن.»
«اسمش چی بود؟»
«وای از دست تو. برای صدمین بار. م. ک.»
***
گرگ و میش سی و هشتم بهمن ماه یک سالی است که نمی دانم چند است. از اداره ثبت برمی گردم. هر چه می کنم، نمی توانم ثابت کنم که من نمرده ام. خیلی زده ام این طرف و آن طرف تا بفهمم مرده ام یا نه. همه جا ثبت شده، حتی روی سنگ قبری در یک قبرستان متروکه کنار یک باغ. هر چه فکر می کنم به یاد نمی آورم زمانی م. ک بوده ام. بعضی شب ها زنان هرجایی، که این روزها حتی در سفرهای کوتاه درون شهری قادر به ارائه خدمات هستند، اعتراف می کنند مردی به قدرت من ندیده اند. و نه تنها که زنده ام بلکه خیلی بیش تر از حقم زنده ام. ولی بعضی از روزها، مثلاً وقتی به کتابخانه ای می روم و درخواست کتابی می کنم، زن یا مرد کتابدار بی آن که نگاهم کنند، به گوشه ای خیره می شوند. به خاطر همین مدت هاست کتابی نخوانده ام. می خواهم آن قدر به خطوط سیاه نگاه کنم تا بلکه یادم بیاید و نتیجه ای بگیرم. این ها را هم می نویسم و پست می کنم به هر جا. هر جا که آدرسش درست باشد، سرانجام کسی هست که آن را بخواند و بداند که من، اگر م. ک نویسنده بوده ام، زنده ام و در کنار یک رودخانه متروکه، کشته نشده ام. به همه می نویسم، برای شما هم می نویسم، تنها خواهشی که دارم این است که اگر نامه هام واقعیت دارند، اگر این خطوط سیاه روی سفیدی کاغذ وجود دارند، کاغذی به آن آدرس برای من پست کنید که نامه ام را خوانده اید. بی هیچ ابراز عقیده ای. فقط این که من هستم یا نه؟

۱/ ۱۱/ ۸۰ شهران

نظرات کاربران درباره کتاب شمايل لرزان قدرت