فیدیبو نماینده قانونی نشر افکار و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب فضاهای اميد

کتاب فضاهای اميد

نسخه الکترونیک کتاب فضاهای اميد به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب فضاهای اميد

برای قرن‌ها، جنبش‌های آرمان‌شهری سعی در ایجاد یک جامعه عادلانه داشتند. هاروی تاریخ این سِیر را مرور می‌کند تا دریابد که چرا آنان پیروز نشدند، و چه ایده‌های هنوز معتبری در پشت این جنبش‌ها وجود دارد. توصیف ویران‌گر او از محیط زیست موجود شهری (بالتیمور مطالعۀ موردی او است)، این گفتار او را غنا می‌بخشد که: ما می توانیم و باید از نیروی تخیل آرمان‌شهری در برابر همه کسانی که می‌گویند برای سرمایه‌داری «جایگزینی وجود ندارد» استفاده کنیم. او یک نوع جدید از تفکر آرمان‌شهری را به تصویر می کشد که او «دیالکتیکی»اش می‌خواند، و توجه ما را بر طرح های احتمالی برای دنیایی کارآمدتر و زندگی‌ای سازگارتر با طبیعت متمرکز می‌کند. او اظهار می‌دارد که اگر ایدئولوژی یا برنامه ای برای کار باشد، باید ویژگی‌ها و کیفیات زندگی انسانی را در مرکز توجه خود قرار دهد. در نهایت، هاروی جرأت می‌کند چشم انداز بسیار شخصی آرمان‌شهری را در ضمیمۀ پایانی کتاب طرح کند، و این چیزی است که در مورد جغرافیای امید او شکی باقی نمی‌گذارد.

ادامه...
  • ناشر نشر افکار
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 6.57 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۰۱ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب فضاهای اميد

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



درباره نویسنده

دیوید هاروی (David Harvey) متولد ۱۹۳۵ انگلستان، استاد ممتاز جغرافیا و انسان شناسی در دانشگاه شهری نیویورک است. هاروی یکی از مهم ترین نظریه پردازان در عرصه مسائل اجتماعی جهان است. او درجه دکترای خود را در رشته جغرافیا در سال ۱۹۶۱ از دانشگاه کمبریج دریافت کرده است. به دلیل تاثیر و نفوذ چشم گیرش، در میان ۲۰ نویسنده مرجع در عرصه علوم انسانی قرار گرفته است. علاوه بر آن، او یکی از برجسته ترین مراجع جغرافی دانان آکادمیک در سطح جهان است. هاروی کتاب ها و مقالات بسیاری نوشته است که در گسترش رشته جغرافیای نوین بسیار حائز اهمیت هستند. آثار او سهم عمده ای در گسترش مباحث اجتماعی و سیاسی داشته است. هاروی اخیراً به دلیل بازگشتش به مقوله طبقه اجتماعی و رویکردهای مارکسیستی، (به عنوان یکی از مهم ترین ابزارهای روش شناختی در نقد سرمایه داری جهانی، به ویژه شکلِ نولیبرالی اش)، شهرت دوچندان یافته است. او یکی از مفسرانِ پیشتاز اندیشه «حق به شهر»(۱) است.
او با رفتن از دانشگاه بریستول به دانشگاه جانز هاپکینز در بالتیمور ایالات متحده آمریکا، خود را در مرکز تحولات نوپای بررسی مارکسیستی و رادیکال جغرافیای تاریخی قرار داد. در آن زمان بی عدالتی، نژادپرستی و استثمار در بالتیمور قابل مشاهده بودند و فعالیت های اطراف این مسائل در اوایل دهه ۱۹۷۰ در ساحل شرقی آمریکا، شاید بیشتر از بریتانیا، ملموس بود.
مجله آنتی پاد در دانشگاه کلارک شکل گرفت؛ که هاروی یکی از اولین نویسندگان آن بود. انجمن بوستون متشکل از جلسات جغرافی دانان آمریکا در سال ۱۹۷۱ نقطه عطفی بود که با تلاش هاروی ودیگران، روی کرد سنتی به این علم را به چالش گرفت.
عدالت اجتماعی و شهر (۱۹۷۳) بیانگر این موضع هاروی است که جغرافیا نمی تواند به عنوان راه کاری در مواجهه با فقر شهری و مشکلات مرتبط با آن باقی بماند. این نظریه مارکسیستی، بوسیله روش بررسی و ارائه هاروی، مورد عنایت کارشناسان قرار گرفته و به عنوان مبنایی برای انکشاف این حقیقت قرار گرفته است که سرمایه داری به منظور اطمینان از تکثیر خود، فضا را نابود می کند. کارهای بعدی هاوری بر مبنای ادراک ماتریالیسم دیالکتیک قرار گرفته است. این نگاه به ویژه در کتاب «محدودیت های سرمایه» (۱۹۸۲) عمیقا مشاهده می شود. «شرایط پست مدرنیته» (۱۹۸۹) که نقد ماتریالیستی از ایده ها و استدلال های پست مدرن است، در واقع نشان دهنده ظهور تناقضات در درون نظام سرمایه داری به خودی خود می باشد. «عدالت، طبیعت و جغرافیای تفاوت» (۱۹۹۶) بر عدالت اجتماعی و زیست محیطی تمرکز می کند (هر چند چشم انداز دیالکتیکی آن خشم برخی از سبزها را برانگیخته است).
واکنش های انتقادی به آثار هاروی هم چنان ادامه دارد. در همان سال های نخست، اندک علاقه موجود بین هاروی و طرفداران «علم جغرافیای کمی و بدون جنبه سیاسی» که نماینده برجسته آن برایان بری (Brian Berry) از دانشگاه تگزاس در دالاس بود، از میان رفت. تعهد مداوم هاروی به مارکس، منجر به تجدیدنظر منتقدان در مورد او شده است. علی رغم این اوضاع، سخنرانی های آنلاین هاروی پیرامون نظام سرمایه، محبوبیت فراوانی یافته است، به طوری که بین ژوئن ۲۰۰۸ و مارس ۲۰۱۰ بالغ بر ۷۰۰،۰۰۰ صفحه از دیدگاه های مخاطبان به دستش رسیده است.
کتاب های هاروی به طور گسترده ای به زبان های دیگر ترجمه شده است، علی الخصوص به زبان های کره ای، اسپانیایی، ژاپنی، و ایتالیایی. همچنین برخی از آثار او به زبان های عربی، ترکی، نروژی، پرتغالی، روسی، آلمانی، یونانی، چینی، لهستانی، سوئدی و رومانیایی ترجمه شده است. او موفق به دریافت درجه دکترای افتخاری از «روسکیلد» (دانمارک)، «بوینس آیرس» (آرژانتین)، «آپسالا» (سوئد)، «دانشگاه ایالت اوهایو» (ایالات متحد آمریکا)، «دانشگاه لاند» (سوئد) و «دانشگاه کنت» (بریتانیا) شده است. از دیگر جوایزی که هاروی دریافت کرده است می توان به این موارد اشاره کرد: «نشان طلای اندرس رتزیوس» از انجمن انسان شناسی و جغرافیای سوئد، «نشان پَترون» از انجمن پادشاهی جغرافیا، و «جایزه بین المللی واترین لود» در رشته جغرافیا از فرانسه. وی در سال ۱۹۹۸ به عضویت «آکادمی بریتانیا» درآمد، و در سال ۲۰۰۷ برای عضویت در «آکادمی هنرها و علوم آمریکا» انتخاب شد.

برخی از کتاب ها:
  • تبیین در علم جغرافیا (۱۹۶۹)
  • عدالت اجتماعی و شهر (۱۹۷۳) (به فارسی برگردانده شده است)
  • محدودیت های سرمایه (۱۹۸۲)
  • شهری شدن سرمایه (۱۹۸۵) (به فارسی برگردانده شده است)
  • آگاهی و تجربه شهرنشینی (۱۹۸۵)
  • شرایط پسامدرنیته (۱۹۸۹) (به فارسی برگردانده شده است)
  • تجربه شهرنشینی (۱۹۸۹) (به فارسی برگردانده شده است)
  • ترزا هایتر، دیوید هاروی (۱۹۹۴) کارخانه و شهر: داستان کارگران خودروسازی Cowley در آکسفورد.
  • عدالت، طبیعت و جغرافیای تفاوت ها (۱۹۹۶)
  • کنفرانس کلان شهرها: امکان شهرنشینی دنیا (۲۰۰۰)
  • فضاهای امید (۲۰۰۰)
  • فضاهای سرمایه: به سوی علم جغرافیای انتقادی (۲۰۰۱)
  • امپریالیسم جدید (۲۰۰۳)
  • پاریس، پایتخت مدرنیته (۲۰۰۳) (به فارسی برگردانده شده است)
  • تاریخ مختصر نولیبرالیسم (۲۰۰۵) (به فارسی برگردانده شده است)
  • مختصات نظام سرمایه داری جهانی: به سوی نظریه توسعه ناموزون جغرافیایی (۲۰۰۶)
  • محدودیت های اصلاح نظام کنونی سرمایه (۲۰۰۶)
  • مانیفست کمونیست- درآمدی نو (۲۰۰۸)
  • جهان وطنی و جغرافیای آزادی (۲۰۰۹)
  • عدالت اجتماعی و شهر: ویرایش جدید (۲۰۰۹)
  • راهنمای سرمایه مارکس (۲۰۱۰) (به فارسی برگردانده شده است)
  • معمای سرمایه (۲۰۱۰) (به فارسی برگردانده شده است)
  • هفده تضاد و پایان سرمایه داری (۲۰۱۴) (به فارسی برگردانده شده است)

درباره کتاب

زمانی که قرن بیستم به پایان رسید، ثروتمندان ثروتمندتر شده بودند؛ قدرت در شرکت های بزرگ متمرکز شده بود؛ مناطق وسیع زمین از بین رفته و سه چهارم جمعیت زمین کنترل سرنوشت خود و ادعای حقوق اساسی را نداشتند. البته هیچ چیز جدیدی در این مورد وجود نداشت. آن چه که رخ می نمود، فقدان هرگونه اراده سیاسی برای اقدام موثر رهایی بخش از این ادبار بود. فضاهای امید به این امر اختصاص یافته است.
دیوید هاروی دیدگاهی هیجان انگیز را به دو موضوع اصلی گفتمان اجتماعی معاصر می دهد: جهانی شدن و بدن.
او در مسیر انکشاف توسعه نابرابر جغرافیایی سرمایه داری اواخر قرن بیستم و تعیین جایگاه بدن کارورز در رابطه با این جغرافیای جدید، گنجینه ای از ظرفیت های تحلیلی و نظری را در نوشته های مارکس درمی یابد. هاروی معتقد است که برای ایجاد تغییرات مورد نیاز روزافزون، ما باید معمارانی برای طراحی یک محیط زندگی و کاری متفاوت باشیم و یادگیریم تا بتوانیم پلی از بدن و شخصیت کوچک مقیاس، به اقتصاد سیاسی جهانی بزرگ مقیاس بزنیم.
برای قرن ها، جنبش های آرمان شهری سعی در ایجاد یک جامعه عادلانه داشتند. هاروی تاریخ این سِیر را مرور می کند تا دریابد که چرا آنان پیروز نشدند، و چه ایده های هنوز معتبری در پشت این جنبش ها وجود دارد. توصیف ویران گر او از محیط زیست موجود شهری (بالتیمور مطالعه موردی او است)، این گفتار او را غنا می بخشد که: ما می توانیم و باید از نیروی تخیل آرمان شهری در برابر همه کسانی که می گویند برای سرمایه داری «جایگزینی وجود ندارد» استفاده کنیم. او یک نوع جدید از تفکر آرمان شهری را به تصویر می کشد که او «دیالکتیکی»اش می خواند، و توجه ما را بر طرح های احتمالی برای دنیایی کارآمدتر و زندگی ای سازگارتر با طبیعت متمرکز می کند. او اظهار می دارد که اگر ایدئولوژی یا برنامه ای برای کار باشد، باید ویژگی ها و کیفیات زندگی انسانی را در مرکز توجه خود قرار دهد. در نهایت، هاروی جرات می کند چشم انداز بسیار شخصی آرمان شهری را در ضمیمه پایانی کتاب طرح کند، و این چیزی است که در مورد جغرافیای امید او شکی باقی نمی گذارد.

فصل اول: بازگشت به مارکس

از سال ۱۹۷۱ به بعد هر سال (به جز یکسال) من گروهی مطالعاتی یا درسی درباره ی جلد اول سرمایه ی مارکس داشته ام. این واقعیت را می توان به گونه ای منطقی نشانه ی خرد نظری، به شدّت ملال انگیز شمرد؛ اما این کار فرصتی را برای من فراهم کرده است که سری زمانی کمیاب واکنش ها به این متن ویژه را گِردآوری کنم.
در سال های آغازین دهه ی ۱۹۷۰، دست کم اقلیتی ممتاز شور و شوق سیاسی بسیاری نسبت به این متن نشان می دادند و شرکت در این بررسی ها را اقدامی سیاسی می شمردند. به راستی نیز، این درس (به موازات بسیاری دیگر از درس های همانند آن در دانشگاه های آمریکا) در کوشش برای یافتن پایه ای نظری و راهی برای فهمیدن دلیل همه ی آشفتگی ها و بی نظمی های آشکار جهان بنیان نهاده شده بود (جنبش حقوق شهروندی سال های دهه ی ۱۹۶۰، خیزش های پس از ترور مارتین لوتر کینگ در ایالات متّحد، مخالفت رشد یابنده با جنگ امپر یالیستی در ویتنام، جنبش های گسترده ی دانشجویی سال ۱۹۶۸ که جهان را، از پاریس تا مکزیکو، از بر کلی تا برلین و بانکوک، تکان داد، «بهار» پراگ و سرکوب شدن آن به دست شوروی ها، جنگ هفت روزه در خاورمیانه، و پیشامدهایی شگفتی آفرین در کنوانسیون ملّی دمکرات ها در شیکاگو، مشت نمونه ی خروار رخدادهایی بود که وقوع آنها نشان می داد جهانی که در آن زمان می شناختیم از هم فرو می پاشد).
در گرماگرم همه ی این آشوب ها نیاز آشکار به نوعی رهبری سیاسی و ذهنی وجود داشت. با توجّه به ممنوعیت تاثیرگذار آثار مارکس در دوره ی طولانی سرکوب مک کارتیسم، تنها روکردن به این آثار شایسته و مناسب به نظر می رسید. ما در این اندیشه بودیم که به یقین این آثار باید نکته ای مهّم دربر داشته باشد وگرنه در مدّتی اینچنین طولانی آن را سرکوب نمی کردند. پذیرش بسیار سرد کوشش های ما در بسیاری از دانشگاه ها به این فرض اعتبار می بخشید. من نام این دوره ی درسی را پنهان می داشتم؛ اغلب آن را در بعد ازظهر یک روز برگزار می کردم و برای کسانی که نمی خواستند در کارنامه شان از آن نامی برده شود، امتیازی تحت عنوان «مطالعه ی مستقل» قائل می شدم (بعدها از یکی از افراد رده ی بالای مدیریت آموختم که چون این درس در برنامه ی جغرافیا تدریس می شده و«مطالعه ی سرمایه» نام داشته است نزدیک به ده سال زمان برده است تا مسئولان بفهمند که سرمایه ی مارکس را تدریس می کرده ام.)
سرمایه متنی نبود که دست کم اشخاص ناآشنا به آسانی بتوانند آن را بخوانند (و بسیاری از ما نیز در آن وضعیت بودیم. تنها شماری اندک از قدیمی ها می توانستند در این راه به ما یاری رسانند ــ بسیاری از آنان نیز اروپایی تبار، و از دیرباز در احزاب کمونیست کشورهایشان فعّال بودند). برای بسیاری از ما که در دانشگاه تدریس می کردیم دردسرهای اندیشگی دست کم چالشی عادّی بود.
در این سال های آغازین بسیاری از دانشجویان دوره ی کارشناسی ارشد و دکتری در این دوره ی درسی شرکت می کردند. برخی از آنان به بررسی های خود ادامه داده و به شهرت رسیده اند (هر چند که برخی از آنان راهشان را عوض کرده اند، امّا بیشترشان بزرگوارانه به سازنده بودن مجموعه تجربه هایشان در این زمینه اعتراف می کنند). آنان از همه ی رشته ها (از جمله فلسفه، ریاضیات، نظریه ی سیاسی، تاریخ علم، انگلیسی، جغرافیا، تاریخ، جامعه شناسی، اقتصاد و...) هستند. با نگاهی به گذشته درمی یابم که کار با افرادی مجهّز به مهارت های فراوان اندیشگی و دیدگاه های سیاسی متفاوت در این دوره ی درسی چه امتیاز باور ناپذیری برای من در برداشته است. و چنین بود که من مارکس را از راه فرایند خودآموزی متقابل آموختم؛ فرایندی که کمتر از نوعی منطق ذهنی ویژه پیروی می کرد یا اینکه از منطقی از این دست، مگر منطق سیاسی حزبی، پیروی نمی کرد. به زودی خود را در کار تدریس متن سرمایه در حدّی به مراتب فراتر از دانشگاه، یعنی در سطح جامعه (و به کنشگران، آموزگاران و هموندان اتحّادیه ها) یافتم؛ حتّی بخشی از آن را (هرچند به گونه ای نه چندان موفق) در ندامتگاه مری لند تدریس می‎ کردم.
درس دادن به دانشجویان کارشناسی کمابیش پر دردسرتر از این بود. لحن رادیکالیستی مسلّط بر دانشجویان رادیکال مقطع کارشناسی آن زمان، ضد روشنفکرانه بود. دانشگاه از نگاه آنان مرکز سرکوب های ایدئولوژیک به نظر می آمد. یادگیری با خواندن هرگونه کتاب را ابزار القای باورها و اعمال سلطه و در خور تردید می انگاشتند. بسیاری از کنشگران دانشجویی دوره ی کارشناسی (که البّته تنها کسانی هم بودند که به فکر گرفتن این درس می افتادند) میل به خواندن این کتاب طولانی و بغرنج را کاری غیر رادیکال می انگاشتند؛ تا چه رسد به اینکه آن را بفهمند و درباره اش بنویسند. شمار کسانی که این درس را به پایان می رساندند بسیار نبود. آنان به این حکم مارکس که «راهی هموار به سوی علم وجود ندارد» گردن نمی نهادند و به این هشدار گوش نمی سپردند که: بسیاری از خوانندگان که همواره به نتیجه گرفتن اشتیاق نشان می دهند و مایل اند رابطه ی میان اصول کلّی و پرسش هایی که بی درنگ شور و شوقشان را بر می انگیزد بیابند، از اینکه نمی توانند به یکباره در این راه پیشروی کنند دلسردمی شوند. به نظر نمی رسد که هیچ گونه «هشدار یا از پیش مجهّزکردن خوانندگانی که مشتاقانه در پی یافتن حقیقت اند» بر این گروه کارگر باشد (مارکس، ویراست ۱۹۷۶، صفحه ی ۱۰۴). عمدتاً آنان را موج بلند درون یافت ها و هیجان های فرو خورده شان به پیش می کشید (و بی درنگ می افزایم که شاید هم بد نبود).
اکنون آن وضعیت دستخوش دگرگونی بنیانی شده است. من اکنون سرمایه را به سان درسی منظم و در خور توجّه تدریس می کنم و کمتر دانشجویان کارشناسی و کارشناسی ارشد را، اگر بتوان چنین کسانی را یافت، دیده ام که این درس را رها کرده باشند (مگر شماری اندک از آنان که برنامه ی کار با من را پی می گیرند و این درس را به سان «آیین گذر» به سوی یادگیری های مهم تر بر می گزینند). در بیشتر دوره های مطالعاتی کارشناسی ارشد بخش های دیگر نیز اکنون نوشتارهای مارکس را به مدت یکی دو هفته، به عنوان مثال در فاصله ی میان داروین و وبر، تدریس می کنند. مارکس توجّه پژوهشگران را به خود جلب می کند؛ اما در دانشگاه ها نوشتارهای او را به منظور قرار دادنش در شمار«پسا ریکاردویی های کِهین» برای گذر از او به سان «اندیشه ورزی ساختار باور»، یا «مدرنیست»ی با باورهای از رواج افتاده، تدریس می کنند. کوتاه سخن، مارکس را بیش از هرچیز به سان پردازنده ی کلان ــ روایت مبالغه آمیز و ناممکن تاریخ، و مدافع دگرگونی کمابیش ناممکن تاریخی، مردود می شمارند ــ که به باور آنها، به هر حال، روند رخدادها بطلان سیاسی و عملّی او را همانند بطلان نظری همیشگی اش ثابت کرده است.
حتّی پیش از ویران کردن دیوار برلین در اوایل دهه ی ۱۹۸۰ نیز، آموزش مارکس را به گونه ای قطعی از آیین سیاست و تدریس دانشگاهی بیرون کشیده بودند و در سال های آرام رواج سیاست تفّردباور و «چرخش فرهنگی» معروف، مارکس وسنّت مارکسیستی نقشی منفی به خود گرفته بود. مارکس و سنّت او (به ناروا) به شیوه ای آیینی، به سان آرمانی مسلّط که باید با آن جنگید، نفی می شد. مارکس و مارکسیسم «سنّتی» را مانند گرایشی نابسا در پاسخگویی به مسائل جنسی و نژادی، میل جنسی، آرزوهای انسانی، مسائل دینی و قومی، سلطه ی استعماری، مسائل محیطی و مسائل دیگر، به گونه ای نظام مند به باد انتقاد می گرفتند و آن را نفی می کردند. نیروها و جنبش های فرهنگی مهّم بودند؛ هرچند که اهمیت آنها بیشتر از نیروها و جنبش های طبقاتی نبود و به هر حال، طبقه، به جز یکی از شکل های گوناگون، پرشمار و متقاطع فرهنگی، چه چیز می توانست باشد؟ همه ی این رفتارها (که زمینه های بسیار برای آنها وجود داشت) شاید منصفانه می بود، اگر به این نتیجه گیری راه نمی جست که مارکسیسم شیوه ی تفکّری است که بذاته با هر یک از این صورتبندی های بدیل تضادّ آشتی ناپذیر دارد و از این رو آرمانی کاملاً مردود است. به ویژه اینکه تحلیل فرهنگی در این بدیل ها جانشین اقتصاد سیاسی شده است (به هر حال، تحلیل فرهنگی بسیار مفرح تر از غرق شدن در جهان مشقت بار و واقعیت های ازپا درآورنده ی سرمایه داری است). و آن گاه فروریختن دیوار برلین پیش آمد که واپسین میخ برتابوت هرگونه اعتبارمندی مارکسیسم بود؛ هر چند که بسیاری از باورهای مارکسیستی مدت ها بود که از«سوسیالیسم واقعی» حاکم در چین و شوروی فاصله گرفته بودند (مقداری از این فاصله گرفتن ها از زمان خیزش ۱۹۵۶ مجارستان، و از آن بیشتر به هنگام سرکوب بهار پراگ در سال ۱۹۶۸) اتّفاق افتاده بود. از سال ۱۹۸۹ به بعد، ادّعای وجود نکته هایی جالب درباره ی مارکس به گونه ای فزاینده به ناله های داینوسوری در واپسین آیین های زندگیش شبیه شده بود. سرمایه داری بازار آزاد پیروز مندانه سراسر جهان را در می نوردید و در راه خویش همه ی این داینوسورهای پیر را نابود می کرد. «گفت و گو درباره ی مارکس» به گونه ای دم افزون به موضوعی محدود می شد که می توان آن را «چپ نو» رو به پیری توصیف کرد. (خود من به گونه ای نه چندان آرام با شبی که شب «شهروندان میهن» نام گرفته بود پیوند خوردم). با فرارسیدن سال های آغازین دهه ی ۱۹۹۰، چنین به نظر می رسید که وزن روشنفکرانه ی نظریه ی مارکس به کاستی پایانی خود رسیده است. با وجود این، برخی از دانشجویان دوره ی کارشناسی هنوز هم درس سرمایه را بر می گزینند. در نگاه بسیاری از آنان این اقدام کنشی سیاسی نیست. ترس از کمونیسم عمدتاً از میان رفته و درس سرمایه اهمیتی درخورتوجّه یافته است. شماری اندک از دانشجویان کنجکاو شده اند و مایلند بدانند همه ی این هیاهوها درباره ی مارکس برای چیست. شماری دیگر از آنان هم هنوز از غریزه های چپ رادیکال برخوردارند و به سبب آن احساس می کنند که مارکس یکی دو بینش نو را بر بینش های پیشین اش افزوده است. از این رو، برخی از دانشجویان مقطع کارشناسی، با توجّه به جدول زمانی و نیازهایشان، پایان دادن به مقطع تحصیلی شان با سرمایه ی مارکس به جای اخلاقیات ارسطو و جمهور افلاتون را بر می گزینند.
تقابلی که من میان دلبستگی سیاسی و روشنفکرانه به مارکس، و واکنش در برابر او، در آن زمان و اکنون ترسیم کرده ام شگفتی برانگیز است. بیشتر خوانندگان طرح کلّی آنچه را که من شرح داده ام در می یابند؛ هرچند ذرّه بینی که من با آن نگاه می کنم در اینجا و آنجا بزرگنمایی هایی در نمایش تصویرها پدید می آورد.
لازم است به ماجرایی دیگر نیز اشاره کنم که موضوع را کمی آشفته تر می کند. در اوایل دهه ی ۱۹۷۰ یافتن رابطه ی مستقیم میان جلد ۱ سرمایه و مسائل سیاسی مسلّط در جهان آن روز دشوار بود. ما به وجود لنین نیازمند بودیم تا ما را از مارکس به جنگ امپریالیستی که در ویتنام دچار آشفتگیمان کرده بود برساند. ما نیازمند نظریه ای درباره ی جامعه ی شهروندی (دست کم همانند نظریه ی گرامشی) بودیم تا ما را از مارکس به حقوق شهروندی برساند و نظریه ای درباره ی دولت لازم داشتیم تا در نقد سرکوب های دولتی و هزینه های دولت رفاه در ترفند بازی به سود نیازهای انباشت سرمایه راهبرمان شود و به مکتب فرانکفورت نیازمند بودیم تا ما را به مسائل مربوط به حقانیت، خِرَد ابزاری، دولت، دیوانسالاری و محیط زیست برساند.
اما شرایط تاریخی ـ جغرافیایی را نیز در نظر بگیرید. در بیشتر بخش های جهان صنعتی پیشرفته، جنبش اتحادیه ای صنفی (که اغلب رفرمیست تر از آن است که سلیقه های رادیکال ما می طلبد) هنوز نیرومند بود، و بیکاری گسترده ای شیوع داشت. در هرجا، به استثنای ایالات متّحده، ملّی کردن دارایی ها و مالکیت دولتی در دستورکار بود و دولت های رفاه با چنان وسعتی پدید آمده بودند که هرچند عیب هایی داشتند، امّا شکست ناپذیر بودند. در همه ی کشورهای دیگر جهان جنبش هایی برپا بود که به نظر می رسید موجودیت سرمایه داری را تهدید می کنند. مائو رهبر انقلابی برجسته ی چین بود و بسیاری دیگر از انقلابیان فرهمند، از چه گوارا و کاسترو در آمریکای لاتین تا کابرال و نیه رره در آفریقا، کنشگرانه امکان برقراری بدیل سوسیالیستی یا کمونیستی نظام سرمایه داری را به نمایش می گذاشتند.
خطر انقلاب نزدیک به نظر می رسید و ما بعدها دریافتیم که بسیاری از رهبران آن زمان هراسی کنشگرانه در برابر آن نشان می دهند (و در این راه از آنچه بتوان از پارانویای کسی مانند ریچارد نیکسون انتظار داشت نیز فراتر می روند)؛ اما اینکه جنبش انقلابی ممکن بود پا بگیرد و نوع جامعه ای که پس از آن ممکن بود پدید آید موضوعی نبود که در سرمایه ی مارکس اشاره ای به آن رفته باشد (هرچند بسیاری از نوشته های مارکس و مارکسیست ها برای روشنگری در دسترس ما بود). کوتاه سخن، ما برای رسیدن از سرمایه ی مارکس به مسائل سیاسی پیش رویمان به رشته ای کامل از اندیشه ورزی نیازمند بودیم و این کار اغلب اعتماد کامل به همه ی تاریخ جنبش مارکسیستی (یا برخی از چهره های فرهمند آن، همچون مائو و کاسترو) را ایجاب می کرد، تا بتوانیم به پیوند درونی میان سرمایه ی مارکس و هر آنچه به آن پایبند بودیم ایمان بیاوریم. مقصودم این نیست که در متن (سرمایه) هیچ گونه نکته ی جذّاب و دلگرم کننده وجود نداردــ که از جمله بینش های مارکس درباره ی بت وارگی کالا، و اندیشه ی شگفتی آفرین او در توصیف چگونگی دگرگون سازی جهان از شکل های آغازین انباشت سرمایه داری از رهگذر نبرد طبقاتی برخلاف آن گواهی می دهد. آن گاه که خواننده با متن سرمایه خو بگیرد در می یابد که جاذبه های ویژه و سرگرم کننده ی خود را نیز دارد؛ اما واقعیت روشن این بود که سرمایه رابطه ای چندان مستقیم با زندگی امروزی ندارد. وضعیت امروزی ما با آن زمان تفاوت بنیانی دارد؛ اما سرمایه انباشته از اندیشه هایی در شرح وضعیت کنونی ماست. بت بازار است که موجب می شود کَتی لی گلیفورد، آن دوستدار کودکان، را به ناآگاهی متهم کنند و به او بگویند نوع لباس هایی که در والمارت می فروشد دوخت بچه های سیزده ساله ی هندوراسی است که دستمزدی ناچیز دریافت می کنند یا زنان کارگر خیس از عرق نیویورکی که طی هفته ها به آنان دستمزدی پرداخت نمی کنند. تاریخچه ی کامل توحش آشکار در کوچک سازی سازمان ها (که عمدتاً در نیویورک تایمز گزارش داده شده است)، رسوایی پدیدآمده بر سرکار کودکان قالیباف و سازنده ی توپ فوتبال در پاکستان (که توجّه فیفا را به خود جلب کرد) و سی میلیون دلار پرداختی منظم مایکل جُردَن به وکلای نایک در مبارزه با گزارش های مطبوعات درباره ی شرایط فاجعه بار کارگران آن شرکت در اندونزی و ویتنام نیز در خور توجّه است. مطبوعات انباشته از شکایت هایی در این باب است که چگونه دگرگونی فن شناختی فرصت های شغلی را به نابودی می کشاند، نهادهای متشکّل نیروی کار را تضعیف می کند، و به جای کاستن از سختی و ساعت های کار(که همه ی درونمایه های محوری آن فصل از سرمایه ی مارکس را که به«ماشین ها و صنعت مدرن» مربوط است می سازند) بر آن می افزاید. علاوه بر این، مسئله ی مربوط به چگونگی پدید آمدن «ارتش صنعتی ذخیره ی نیروی کار»، چگونگی نگه داشتن آن و بهره گیری زیرکانه از آن در تامین منافع انباشت سرمایه داری در دهه های گذشته نیز وجود داشته است. در این زمینه از جمله می توان از اعلام پذیرش همگانی این واقعیت از زبان آلن باد، مشاور فقید مارگارت تاچر، یادکرد که گفته بود: «مبارزه با تورم در سال های آغازین دهه ی ۱۹۸۰ پرده ای ساتر بر بیکاری دم افزون و کاهش قدرت طبقه ی کارگر بود.» هم او گفته بود: «آنچه در قالب واژه های مارکسیستی و به شکل مهندسی شده بیان می شد نمایشگر بروز آنچنان بحرانی در سرمایه داری بود که ارتش ذخیره ی نیروی کار را باز می آفریند و به سرمایه داران امکان می دهد که از قِبَل آن سود های کلان بیندوزند» (بروکس،۱۹۹۲).
آنچه نوشتم برقرار کردن پیوند میان متن سرمایه ی مارکس و زندگی امروزی را بسیار آسان می کند. دانشجویانی که بی هدف این درس را برمی گزینند به زودی معنی نقدی ویرانگر را در آن می یابند که پهنه ی نولیبرالیستی استوار بر پایه ی بازار آزاد را به آشفتگی کشانده است. من بریده هایی از نیویورک تایمز را (که مرجعی کمابیش معتبر است)، به سان رساله ی پایانی در اختیارشان می گذارم و از آنها می خواهم که به نامه ی خیالی پدر و مادر، یکی از دوستان یا خویشاوندانشان از محل اقامت او پاسخ گویند که در آن آمده است:

شنیده ام که درسی درباره ی سرمایه ی مارکس را برگزیده ای. خود من هیچ گاه آن کتاب را نخوانده ام؛ اما می گویند که جالب و نیز دشوار است. خدا را شکر که اکنون آن چرندوپرندهای سده ی نوزدهمی را کنار گذاشته ایم. آن زمان سخت و فاجعه بار بوده؛ اما ما اکنون به شعور جمعی رسیده ایم و جهانی را بناکرده ایم که به یقین مارکس حتی نمی توانست فکرش را هم بکند.

آنان، در پاسخ نامه هایی روشنگرانه و سرشار از نقد ویرانگر می نویسند و هر چند که جرات نمی کنند آنها را بفرستند، امّا شماری اندک از آنان این دوره ی درسی را به پایان می رسانند بدون اینکه قدرت شگرف متنی که با شرایط پیرامونی ما پیوندی اینچنین نزدیک دارد شیرازه ی دیدگاه هایشان را از هم بگسلد.
از این رو، در اینجا نوعی ناهمسازی وجود دارد. اعضای محافل رادیکال این متن را در زمان هایی که کمتر با زندگی رادیکال رابطه ی مستقیم داشت بسیار می خواندند و در آن کندوکاو می کردند؛ اما اکنون که این متن با زندگی پیوندی اینچنین مستقیم یافته است، کمتر کسانی از آنان به خواندن آن رغبت نشان می دهند. اما ببینیم چرا؟

۲. تفاوت نسل ها

این پرسش زمانی برای من پیش آمد که دو فیلم را پشت سرهم، هرچند از دیدگاه هایی به طور کامل متفاوت، دیدم (و این موضوع نمایشگر سرشت ویدیوی سرمایه داری بود). من این دو فیلم را به گونه ای وارون به لحاظ گاه شناسیشان دیدم و به همین سبب گمان می کنم تاثیری که از آنها گرفتم بسیار زیاد بود. این دو فیلم، نفرت بود که در سال۱۹۹۵اکران شد و یکی دو نکته درباره ی او ساخته ی ژان لوک گدار که در سال ۱۹۶۶ به نمایش درآمد.
نفرت یک روز از زندگی سه جوان را گزارش می دهد. دوتن از این جوانان زادگان مراکش و مهاجرانی آفریقایی اند و سومی یهودی تبار است. هم پیمانی این سه تن از شرایط زندگی جوانان امروزی در پروژه های حومه ی شهری (پروژه های مسکن ملّی که عمدتاً در سال های دهه ی ۱۹۶۰ برای کارگران ساخته می شد) سربرزده است. آنان همراه با یکدیگر با بیکاری، سرکوب پلیس، اعمال قدرت دولت استبدادی، فروپاشی اجتماعی، و زوال هرگونه احساس تعلّق یا ملّیت رودررو می شوند. نا آرامی های شهری (و در اینجا حومه ی شهری)، همراه با برخوردهای خشونت آمیز و نبردهای خیابانی، تاراجگری ها و آتش سوزی هایی که گه گاه در سال های دهه ی ۹۰ در فرانسه رخ می داد زمینه ی داستان را فراهم می کنند. این زمینه را می توان آنچنان گسترش داد که خشونت های پس از صدور حکم رادنی کینگ در لُس آنجلس در سال ۱۹۹۲ ، بروز ناگهانی خشونت میان جوانان در منچستر، لیورپول و حتّی شهرهایی زیبا چون اَکسفورد در سال های واپسین دهه ی ۱۹۸۰، و آشوب های برخی از کلانشهرهای اروپا را در برگیرد.
فیلم سرشار از خشم بی لگام، درد و رنج و ناامیدی خشونتبار میان سه شخصیت اصلی داستان است. آنان حتّی نمی توانند واژه هایی مهرآمیز را در گفت وگوهایشان به کار برند. در سراسر فیلم کمتر می توان لحظه ای نشانگر دلسوزی یافت تا چه رسد به اینکه بتوان در آن نشانی از وارسی اندیشمندانه و باریک بینانه پیداکرد (زیادم تو فکر بری به ریشت می خندن). این شخصیت های برانگیخته با خشم و هیجان بی لگام، تا اعماق وجودشان آسیب پذیرند. به نظر می رسد که آنان از هرگونه امکان دفاع بی بهره اند؛ اما نا امیدانه در پی جلب توجّه، ابراز هویت و شناخته شدن از راه در پیش گرفتن تنها نوع رفتارند که توجّه صاحبان قدرت را به آنان جلب کند. این رفتار گاه ترشرویانه، اما همواره پیش بینی ناپذیر و سرشار از پرخاشگری و بی نظمی است. تنها راه اعمال قدرت قهرمانان لوله ی تفنگ است (جنگ افزاری ویژه ی خدمت که یک افسر پلیس آن را گم کرده و یکی از آنان آن را یافته است). تنها پرسش های مربوط به زندگی که بر فیلم سایه می افکند این است که چه وقت و چگونه تفنگ را به کار گیرند.
خود فیلم به لحاظ تکنیک و فرم این رفتار تهاجمی را به نمایش می گذارد و در آن به ظرافت ها توجّهی نمی شود. فیلم همان قدر نابهنجار، خام و به دور از اندیشه ورزی است که موضوع آن ایجاب می کند و همان تکنیک را برای جلب توجّه تماشاگران به کار می گیرد که موضوع آن می طلبد؛ به نظر می رسد که فیلم در پی آن بوده است که کلانشهر امروزی را در پهنه ی عمل نشان دهد. فیلم گُدار با صحنه ها و صداهای کار ساختمانی آغاز می شود. چنین صحنه هایی موجب گسست های پیاپی در فرایند تفکّر آرام راوی مرد (کارگران) و بازیگران زن می شود که درباره ی زندگیشان و اندیشه هایی که در جریان زندگی روزمره از ذهنشان می گذرد با هم گفت وگو می کنند و بیهوده وقتشان را با مردان و نیز با نشانه های زندگی امروزی (اتومبیل، بوتیک، بزرگراه ها، پروژه های اسکان همگانی پیراشهری، نمونه ی ساده انگارانه ی زندگی خانوادگی بورژوایی) می گذرانند. این فیلم به درستی با چشم اندازی شهری پایان می یابد که در آن رشته ای از محصول های مصرفی خودنمایی می کند و شهر فضایی است که فرایند ساخت را از سر می گذراند و از آغاز نشانه هایی از صنعت زدایی و پیدایی اقتصاد سیاسی استوار بر پایه‎ ی نشانه های مغایر با باز تولید مادّی مستقیم در آن دیده می شود. سوالی که همواره در پیش رو قرار می‎گیرد این است که: اگر زندگی شهری نو پدیدی ایجاد شود چه بر سر ساکنان شهر خواهد آمد؟ اگر امروز فیلم نفرت را ببینیم، پاسخ این پرسش به گونه ای فراگیر در ذهنمان مجسّم می شود؛ اما گُدار در سال ۱۹۶۶ احساس راز آلود ترس، بربادرفتگی و در هم شکستگی را پدید آورد. یک نکته ی نیرومند دیگر نیز هست که نشان از وجود اندیشه ای بدیل در فیلم دارد. گویی راوی می خواسته است بپرسد: آیا می توان الفبای وجود را باز شناخت؟
به نظر می رسد که اجزاء اثر به سان اندیشه ای منسجم گِرد هم آمده اند تا نشان دهند که شهر چه معنی دارد یا ممکن است داشته باشد (زیرا شهر در فیلم از فاصله ی دور همچون سیاهی ای بزرگ به نظر می رسد)؛ اما اشخاص در بافتار زندگی شهری که گویی دستانی توانمند آن را از راهِ دور می سازند گرفتار، ناتوان و بی اراده، اسیر و در هم شکسته به نظر می رسندــ دولت گلیست و کارگزاران توانمند برنامه ریزی اش، در همدستی با سرمایه داری انحصاری، جهان و شهر را بر پایه ی تصویر واقعی آن باز می سازند و در فراسوها ایالات متّحده در راستای «جهانی سازی» و راه انداختن جنگ سرد با مسکو و پکن، جنگ گرم در ویتنام و تسلط بر رسانه ها و زدن مهر قدرت خویش بر همه جا (شرکت های هواپیمایی TWA و PAN AM و غیره...) می کوشد؛ اما همین شرایط نیز امکانی هرچند مسئله ساز را دربردارد. ژولیت از خودبیگانه، زمانی که نمای صیقلی برج های مسکونی نوساز سربرافراشته در حومه ی پاریس را وارسی می کند، می گوید: «ناگهان خیال برم داشت که جهان منم و من جهانم.»
فیلم در لحظه ای حسّاس از پیدایش مفهومی گذر می کند که بعدها حسّاسیت پسامدرنیستی نام گرفت و در این جایگاه هر پرسشی را که امروزه همه ی ما با آن آشناییم به پیش می کشد: محدودیت زبانی (او این سخن ویتگنشتاین را که «محدوده زبانی من محدوده دنیای من است» به صراحت نقل می کند)، ممکن نبودن ارتباط راستین، این احساس که آدمی گمشده ای دارد (که«نمی داند چیست»)، ناتوانی از بازنمایی همه ی رخدادها، این احساس که «زندگی به کلیپی کمیک می ماند»، و چنگ زدن به کژ راه هایی که نشانه ها و نمودها و زبان در آن، به جای روشن کردن واقعیت های ابهام انگیز بر ابهام آنها می افزاید. روشنی واقعی تصویرها و نمودها در فیلم نیز، همچون خود این تفسیر، با تیره وتار بودن آینده ای که گویی تنها می توان در آن کمابیش به ظرفیت روان انسان برای«رسیدن به خواسته های خُردتر» و «یافتن دلیلی گذرا برای زنده ماندن» امید بست سازگارنیست. پس در چنین دنیایی چه رویایی را (در ذهن ها) می توان پرورد؟ ژولیت در پاسخ به این پرسش (که پسر کوچکش از او می پرسد) چنین پاسخ می دهد:«پیشترها خواب می دیدم که سوراخی بزرگ مرا می بلعد؛ اما اکنون خواب می بینم که هزار تکه شده ام و هنگامی که بیدار می شوم نگرانم که مبادا تکه ای از وجودم گم شده باشد.» این پارانویای هراس انگیز اغلب همراه با مدرنیته در اینجا به حسّاسیت سربرزده از شیزوفرنی راه می جوید که در موارد بسیار با پسامدرنیته درهم می آمیزد. حسّاسیت های وجودی و پدیدارشناختی (که چپ فرانسه از دیرباز دستخوش آن بوده است) پس از گذر از صافی مارکسیسم (همچون عبور از فلسفه ی آلتوسر که هنگام تهیه فیلم گُدار در اوج بود) به سمت شیوه ی اندیشگی نامنسجم پسامدر نیستی سو می گیرد.
با وجود این، به گفته ی شِوریه (۱۹۹۷)، این فیلم اثری سرشار از زیبایی و جذّابیت بود. فیلم، همچون هنرپیشه ی زن آن که از زیبایی توام با ظرافت و مهربانی برخوردار است نیروهای زیبایی شناسی و خردورزی را در روند دفاع در برابر دردها و رنج ها به کار می گیرد و فیلم در این روند با کنش باوری اوتوپیاپی نهفته اش به برخورد با بی کنشی شخصیت هایش برمی خیزد و تنها با رشته ی گسترده ی پرسش هایی که به پیش می کشد، در شرایط احساس نابودگی، مخاطب را به اندیشیدن در باب فرصت های آینده فرا می‎ خواند. راوی می گوید: «اینکه ما بتوانیم به دقّت در همه چیز بنگریم تنها از راه زایش دوباره ی وجدان ممکن است.» (واژه ای که بر آن تاکید کرده ام در زبان فرانسه مفاهیمی چندگانه دارد که ادراکات بیرونی و درونی در آن می گنجد). نه قدت تفنگ بلکه قدرت روان آدمی کلید آینده را در بردارد.
گُدار، این کارگردان چپگرای آوانگارد، دشواری های مائوئیسم و آلتوسریسم را در فرانسه شرح داد و در این رهگذر پیشاهنگ گذر به پسامُدرنیسم از راه شاهکارهایی هنری و اندیشگی ازکار در آمد که به باور صاحب نظران به گشودن شیوه ای نوپدید از اندیشه ورزی رادیکال در اندیشه ی چپ یاری رسانده است. این حرکت کوتاه مدت، جنبش رادیکال سال ۱۹۸۶ را پدید آورد که در بلندمدت به زوال شکل های کارکرد باور، جزم باور و بنیانگرای مارکسیسم انجامید. این شکل از مارکسیسم با دنیای پیچیده ی سرمایه داری انحصاری دولتی، همروند با دولت رفاه پس از جنگ، فرهنگ مصرف بالنده که اقتصاد سیاسی نمایش و تبلیغ در آن نقش نو و برتر یافت، ناسازگار می نمود.
اما اکنون آن زمان ها سپری شده است. اندیشه درباره ی شهر آینده که با علامت سوال بر فراز فیلم گُدار پرپر می زد اکنون شکل نفرت تمام عیار به خود گرفته است. آرزوهای اوتوپیاپی فیلم اکنون به بیکاری، تبعیض، یاس و از خود بیگانگی راه جسته است. اکنون خشم و سرکوب در همه جا نمایان شده است و به هیچ رو شیوه ای برای دفاع اندیشه ورزانه یا زیبایی شناختی در برابر آن وجود ندارد. شهر، فرودستان را به بند می کشد و آنان را هرچه بیشتر در جامعه ی کلان به حاشیه می راند؛ اما آیا این درست همان جهانی نیست که مارکسیسم کمابیش سنّتی و حتّی خام و (به جرئت می گویم) خشن و کارکرد باور، به لحاظ سیاسی، به طور کامل بیانگر آن است؟ وای اگر توده های«بینوا»که هگل بدان سان آنان را تهدید کننده ی ثبات جامعه ی شهروندی می انگاشت خود «طبقه ی خطر آفرین» ازکار درآیند! البّته، در فیلم هیچ نشانه ای از چنین چرخشی نمی توان یافت (هرچند فاشیست های کوتاه موی ندای زندگی دوباره ی قدرت کهنه را سر می دهند و این اقدام سزاوار مبارزه است). به هرحال، این تجربه به موازات تجربه ی آموزشی من در باب سرمایه ی مارکس درخورتوجّه است. گُدار در لحظه ای معین از تاریخ که در آن باور به آینده ی مارکسیستی ـ مائوئیستی پایدار بود کوشید تا خود را از بند مارکسیسم جزم باور برهاند. نفرت نبود سیاستی اینچنین را در زمانی که قرائتی از آن بی تردید بایسته است به نمایش می گذارد.

نظرات کاربران درباره کتاب فضاهای اميد