فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سه‌تركه بر دوچرخه

کتاب سه‌تركه بر دوچرخه
من، ميمون و پدر

نسخه الکترونیک کتاب سه‌تركه بر دوچرخه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب سه‌تركه بر دوچرخه

دویدم به طرف دفتر غولک. در و دیوارش بفهمی نفهمی آتش گرفته بود. میز چوبی دفتر با یک ساق نیم‌بند، کج و معوج افتاده بود کنار قفس‌ها. مجله‌های مصوّر روی میز هم سوخته و نیم‌سوز، تَل شده بودند کنار دیوار. قفس‌ها بدون حیوانات خالی و پاکیزه بودند. نمی‌دانستم کجا هستند اما می‌دانستم که قفس این‌جوری‌اش قشنگ‌تر است. حتی اگر بچه‌هایی مثل من دوست داشته باشند روزشان را با خیال حیوانات بگذرانند. دوری زدم و دیگر مطمئن شدم دم‌فرفری بالای درخت یا توی دستشویی باغ وحش یا زیر میز قایم نشده است. چیزی که آن موقع فهمیدم این بود که وقتی مطمئن باشی کسی برای همیشه رفته دیگر دلت آرام می‌شود. من هم آرام شدم. نشستم کنار روزنامه‌ها و یکی از برگه‌هایی را که هنوز سالم مانده بود نگاه کردم. پدرم نشست کنارم...

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.01 مگابایت
  • تعداد صفحات ۷۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب سه‌تركه بر دوچرخه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱. سه ترکه بر دوچرخه: من، میمون و پدر

سال ها پیش، وقتی من دختر کوچولویی بودم، همسن و سالِ حالای شما، توی شهر ما فقط دوجا بود که اگر حوصله مان سر می رفت و پدر یا مادرمان هم همان موقع بی کار بودند، که اغلب هم بودند، می توانستیم برویم.
«شهرِ بازی؟»
«نه. آن را که دیروز رفتیم. خب پس می رویم باغ ملی.»
دیدید. به همین راحتی. به خاطر همین راحتی، ما بچه ها هم خیلی بیش تر از حالای شما می توانستیم تفریح کنیم و هم این که آرزوهایمان ساده تر و با جادوی سادگی برآوردنی تر بودند.
می گویید چطوری؟
داستانی که من می خواهم برایتان بگویم در باره همین آرزوهای بزرگِ دنیای کوچک شما بچه هاست که اگر بخواهید می توانید خیلی راحت بگیریدش توی مشتتان.
داستانِ دختری است که تنها یک آرزو داشت، آن هم این بود که یک میمون کوچولو داشته باشد. دختری که فکر می کرد اگر بتواند فقط یک روز، یک همبازی میمونی داشته باشد به همه آرزوهایش رسیده است.
این دختر کوچک من بودم. کسی هم که آرزوی آن شیطانک فضول را برآورده کرد، پدرم بود. البته کار ساده ای نبود، کلی دردسر کشیدیم که خودتان می بینید. این را هم بگویم که بابای من هیچ کدام از چیزهایی را که توی خیالتان می چرخند، نداشت. هیچ چیز جز وقت و البته یک دوچرخه و با همین دوچرخه بود که هر روز عصر دخترک کوچولویش را می برد باغ ملی یا شهر بازی.
اما بیش ترش می رفتیم باغ ملی که هم تاب و سرسره و الاکلنگ داشت و هم باغ وحش. بابا من را سوار تاب می کرد و خودش می نشست روی نیمکت سنگی تا چُرتی بزند. اما اصل اصلش توی باغ ملی دوست داشتم بروم باغ وحش.
اما باغ وحش رفتن یک دردسر بزرگ داشت، آن هم این بود که برای دیدن حیواناتی که من خیلی دوستشان داشتم باید بلیت می خریدیم. آن هم دوتا. زندگی این طوری است. هر وقت چیزی را دوست داری باید برای خواستنش بلیت بگیری و بلیت هم بعضی وقت ها گران است. اما از آن جایی که هر کاری راهی دارد، بلیت گران هم به جای یک راه دو راه دارد.
دستورالعمل اول: صبر کنی تا آشنایی پیدا بشود و مجانی بروی چیزی را که دوست داری ببینی که البته برای این کار باید خوش شانس باشی.
دستورالعمل دوم: دزدکی بروی چیزی را که دوست داری ببینی. (این جوری هم مزه اش بیش تر است هم ترسش. باور کنید.)
اما از آن جایی که من خوش شانس بودم، از دستورالعمل اول استفاده کردم.

۲. باغ وحش آتشخوار یا دستورالعمل اول

صبر + شانس = دستورالعمل اول
رئیس باغ وحش، یعنی جناب سیروس قهرمانی، یک بار آمده بود پیش پدر تا برای بچه شیر مریضی که تازه به دنیا آمده بود نَنُو بدوزد تا شیرهای بزرگ تر اذیتش نکنند. چون پدر ننوی خوبی برایش دوخته بود، گفته بود با بچه هایتان بیایید، بچه های من را ببینید (حیوان هایش را می گفت). این طوری بود که اولش بابا همه ما را برد باغ وحش. این که گفتم همه ما، منظورم من و خواهرهایم بود. آخر من دو تا خواهر هم داشتم که از خودم خیلی بزرگ تر بودند. توی این داستان هم هر کدامشان یک بار می آیند و شما می بینید که آمدنشان خیلی هم بامزه است. اما فقط همین یک بار، چون این داستانِ میمون و من و باباست.
بچه های سیروس خان که خیلی دوستشان داشتم فقط یک عیب بزرگ داشتند آن هم این بود که خیلی بوگندو بودند. نه، درستش می کنم، بوگندو نبودند. آدم هایی که ازشان مثلاً مواظبت می کردند یا حبسشان کرده بودند آن قدر بهشان محبت نداشتند که تمیزشان کنند یا زیر پایشان را جارو بزنند. این بود که باید خیلی می خواستیشان تا بویشان را تحمل کنی. دوستی همین است دیگر؛ اگر کسی را دوست داری باید بوی بدش را هم تحمل کنی.
از دروازه که می گذشتیم اول از همه قفس شیرها بود. سه چهارتایی شیر لاغرمردنی توی قفس خوابیده بودند و خمیازه می کشیدند. دو سه تایی بچه شیر هم که وضعشان از بزرگ ترهایشان بهتر نبود لای دست و پایشان جست و خیز می کردند. بالای قفس شیرها روی تابلوی بزرگی نوشته شده بود: شیر سلطان جنگل، و زیرش دستنویس شده بود: تماشای جدال سیروس قهرمانی، بزرگ قهرمان جهان، با قوی ترین حیوان دنیا، روزهای جمعه.
روزهای جمعه دوست پدر لباس پلنگی اش را که مثل لباس تارزان بود، می پوشید و با بزرگ ترین شیر توی قفس کشتی می گرفت.



درست می گویید. شما هنوز نمی دانید این جناب قهرمان چه شکلی است. حق با شماست. جایش دو پاراگراف بالاتر است. اما فرقی ندارد، اگر شما داستان من را چند بار بخوانید دیگر جای معرفی اش تفاوت نمی کند. از من می شنوید، اصلاً داستان خوبی اش به این است که چندبار خوانده شود.
قهرمان ما عینا آتشخوار داستان پینوکیو است. خوب، اگر داستان پینوکیو را نخوانده اید مهم نیست. این را که بشناسید انگار او را دیده اید. قدش آن قدر بلند است که خیال می کنی سرش می رود توی ابرها. یک ریش سیاه انبوه بلند هم دارد که می رسد تا نزدیکی های شکمش. اما از همه عجیب تر چشم هایش است که انگار همه رازهای تو را می داند.

نظرات کاربران درباره کتاب سه‌تركه بر دوچرخه