فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دختركی كه ابری به بزرگی برج ايفل را بلعيده بود

کتاب دختركی كه ابری به بزرگی برج ايفل را بلعيده بود

نسخه الکترونیک کتاب دختركی كه ابری به بزرگی برج ايفل را بلعيده بود به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب دختركی كه ابری به بزرگی برج ايفل را بلعيده بود

دخترکی که درست از لحظه به دنیاآمدنش در بیمارستان بستری شده، همچنان امیدوار است روزی پا به دنیای بیرون بگذارد و بتواند از آسمان ستاره بچیند... توریستی فرانسوی حین سفر آپاندیسش عود می‌کند و چند روزی هم‌اتاق دخترک بیمار می‌شود... دود کوه‌های فعال آتشفشان پرواز هواپیماها را لغو می‌کند و توریست فرانسوی را وا می‌دارد برای دوباره رسیدن به دخترک دست به کارهای عجیب بزند...

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.36 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۷۹ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب دختركی كه ابری به بزرگی برج ايفل را بلعيده بود

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



این کتاب ترجمه ای است از:
La Petite Fille qui avait avalé
un nuage grand comme la tour Eiffel
© Editions Le Dilettante, 2015
Romain Puértolas

بخش اول: یک پستچی زن و فهم کاملاً خاص او از سس مایونز و زندگی

۱

وقتی وارد سالن آرایشگر پیر شدم، نخستین کلمه ای که بر زبان آورد، دستوری کوتاه و قاطع شایسته یک افسر نازی بود. یا شایسته آرایشگری پیر.
«بشین!»
من مطیع دستورش را اجرا کردم قبل از این که او با قیچی اش آن را عملی کند.
سپس حتی بدون این که منتظر شود تا بداند من با چه مدل مویی می خواستم از آرایشگاهش خارج شوم یا دقیقا با چه مدلی نمی خواستم از آن جا بیرون بروم، رقصش را دور سرم آغاز کرد. مگر تا به حال با موهای فرفریِ نافرمان مردی دورگه سر و کار داشته؟ قرار نبود مایوس شود.
برای این که سر صحبت را باز و جوی دوستانه بین خودمان ایجاد کنم پرسیدم: «می خواین براتون یه داستان باورنکردنی تعریف کنم؟»
«تا وقتی سرتون رو تکون نمی دین هرچی می خواین بگین. آخرش گوشتون رو می بُرم.»
آن «هرچی می خواین بگین» را قدمی بزرگ و دعوتی به گفتگو، مسالمت اجتماعی و تفاهم بین برادران جامعه انسانی برداشت کردم و همزمان سعی کردم به سریع ترین شکل ممکن و طبق همان توافق برادری، تهدید ناقص شدن عضو شنیداری ام را از یاد ببرم.
«خُب پس، یه روز پستچیِ من که زنه و البته زن جذابیه، سر و کله ش تو برج مراقبتی که اون جا کار می کنم پیدا شد و گفت: 'آقای ماشَن(۳) (فامیلی منه)، باید به من اجازه پرواز بدین. می دونم درخواستم ممکنه به نظرتون عجیب باشه ولی همینه. خیلی سوال نپرسین. از وقتی همه این چیزا شروع شد من از سوال کردن دست کشیدم. فقط خواهش می کنم بهم اجازه پرواز از فرودگاهتون رو بدین.' از نظر من خودِ درخواستش خیلی هم عجیب نبود. گاهی شکست خورده های خاص ِ مدرسه های هوانوردیِ رو به رو رو می دیدم که دلشون می خواست به مسئولیت خودشون ساعت ها پرواز کنن. اما چیزی که من رو متعجب کرد این بود که تا پیش از این هیچ وقت در مورد ذوق و شوقش برای هوانوردی با من حرف نزده بود. خُب ما هیچ موقع نه فرصت زیادی برای گپ زدن داشتیم و نه حتی برای دیدن همدیگه (من ساعت های روز و شب رو به هم می دوزم) ولی به هر حال. معمولاً دیدن اون محدود می شد به این که با رنو چهارِ زردِ قدیمی ش بسته پستی برام بیاره. هیچ وقت نیومده بود سرِ کار من رو ببینه. حیف، چون دختر خوشگلی بود. 'در حالت طبیعی دوشیزه، برای این نوع درخواست ها شما رو به دفتر برنامه های پرواز راهنمایی می کردم. مشکل اینه که امروز ترافیک هوایی با این ابرِ خاکسترِ کوفتی آشفته شده و ما نمی تونیم مسئولیت پروازهای خصوصی رو بر عهده بگیریم. متاسفم.' با دیدن قیافه پکرش (قیافه پکرِ خیلی قشنگی داشت و همین قلبم رو به درد آورد)، وانمود کردم به وضعیتش علاقه مند هستم: 'شما با چی پرواز می کنین؟ سِسنا؟(۴) پی پر؟(۵)' خیلی تردید داشت. کاملاً مشخص بود معذبه و سوال من ناراحتش کرده. 'دقیقاً به همین خاطره که درخواست من عجیبه. من با هواپیما پرواز نمی کنم. تنها می پرم.' 'بله، فهمیدم، منظورتون اینه که بدون مربی آموزشی.' 'نه، نه، منظورم اینه کاملاً تنها، بدون وسیله، این جوری.' دست هاش رو بالای سرش برد و مثل یه بالرین دور خودش چرخید. راستی بهتون گفتم لباس شنا تنش بود؟»
آرایشگر که حالا سرگرم جنگ با موهای فرفری ام بود پاسخ داد: «این مسئله جزئی رو حذف کردین. قبلاً فکر می کردم یه مامور کنترل ترافیک هوایی زندگی خوبی داره ولی این که قوز بالا قوزه!»
حق با پیرمرد بود. سوزنبانِ آسمانِ اورلی(۶) بودن جای زیادی برای گِله کردن نداشت. حتی اگر گاهی می توانستیم ناغافل اعتصاب مختصری راه بیندازیم؛ آن هم فقط برای این که مردم ما را در طول جشن ها فراموش نکنند.
حرفم را از سر گرفتم: «خُب، اون مایوی دوتیکه گُلداری پوشیده بود. زنی بسیار زیبا. 'من نمی خوام عبور و مرور شما رو به هم بریزم آقای مامور کنترل، فقط می خوام من رو هم مثل یه هواپیمای اضافه در نظر بگیرین. خیلی بالا نمی پرم که ابر خاکستر آزارم بده. اگه باید عوارض فرودگاهی پرداخت بشه هم مشکلی نیست، بفرمایین.' اسکناسی پنجاه یورویی که نمی دونم از کجا بیرون کشید به طرفم گرفت. به هر حال اسکناس رو از کیف رودوشی چرمِ بزرگش بیرون نیاورد چون با خودش همچین چیزی نداشت. تعجب کردم. اصلاً از داستانش سر درنمی آوردم ولی ظاهر خیلی قاطعی داشت. یعنی داشت به من می گفت می تونه واقعاً پرواز کنه؟ مثل سوپرمن یا مری پاپینز؟(۷) چند ثانیه فکر کردم آقای پستچی، یعنی خانم پستچیِ من، عقلش رو از دست داده.»
«اگه بخوام خلاصه کنم، پستچیِ شما که یه خانمه، یه روز سر و کله ش تو برج مراقبتتون پیدا می شه، اونم با لباس شنا، در حالی که نزدیک ترین ساحل صدها کیلومتر فاصله داره، بعد دست هاش رو مثل مرغ به هم می زنه و ازتون اجازه پرواز از فرودگاهتون رو می خواد.»
«خیلی خلاصه خوبیه، بله.»
مرد شانه را با روپوشش پاک کرد، بعد آن را دوباره در موهای آشفته و مارپیچ من فروبرد و آهی کشید: «اون وقت پستچیِ من فقط برام قبض می آره...»
در دست دیگرش برخورد تیغه های قیچی به همدیگر، بدون توقف و مثل چنگال های سگی روی پاکتی یا چنگال های همستری در چرخی، صدا می دادند.
رفتارش همه جوره نشان می داد کلمه ای از آن چیزی را که داشتم برایش تعریف می کردم باور نکرده است. نمی شد او را به این خاطر سرزنش کرد.
احتمالاً برای این که بفهمد تخیل هذیان آمیزم تا کجا می تواند پیش برود از من پرسید: «خُب، شما چی کار کردین؟»
«شما اگه جای من بودین چی کار می کردین؟»
«نمی دونم، من که تو هواپیمایی کار نمی کنم. عادتم ندارم زن های خوشگل با اون جور لباس ها رو توی آرایشگاهم ببینم.»
شوخی های غرغروی پیر را نادیده گرفتم و حرفم را ادامه دادم: «دستپاچه شده بودم.»
با تمسخر پاسخ داد: «فکر می کردم هیچی نمی تونه مامور کنترل هوایی رو دستپاچه کنه! مگه برای همین کار به شما حقوق نمی دن؟»
«این دیدگاه یه کم زیاده رویه. به هر حال ما که ماشین نیستیم! خلاصه با چشم های عروسکی ش بهم نگاه کرد و گفت: اسم من پروویدانسه، پروویدانس دوپووا.(۸) بعد منتظر موند تا حرف هاش کمی روی من تاثیر بذاره. انگار آخرین فشنگش رو هم شلیک کرد. فکر می کنم اسمش رو به من گفت تا دیگه بهش مثل یه پستچی ساده نگاه نکنم. اون قدر گیج شده بودم که چند ثانیه ای حتی به این فکر کردم که... خُب می دونین، اون دختریه که شاید می تونستم باهاش ماجرایی داشته باشم ولی متوجه نشده بودم. تو دوره جوونی م موفقیت های کوچیک خودم رو داشتم... ولی تردیدی نبود که، حتی بدون کلاه کاسکت و جلیقه آبیِ ملوانی ازمُدافتاده ش، اون دخترِ جذابِ عالی همون پستچی من بود.»
چند ثانیه ای می شد که آرایشگر شانه و قیچی اش را از موهای فرفری من بیرون کشیده و آن ها را در هوا معلق نگه داشته بود.
وسایلش را روی طاقچه شیشه ای جلوِ من گذاشت، انگار ناگهان به شدت خسته باشد، با تعجب گفت: «شما الآن گفتین پروویدانس دوپووا؟ خانم پروویدانس دوپووا؟»
اولین بار بود که از وقتی آن گفتگو را شروع کرده بودیم، یعنی از وقتی من یک تنه شروع به حرف زدن کرده بودم، نشانه ای از علاقه از خودش نشان می داد: «منظورتون زنیه که همه روزنامه ها در موردش حرف زده ن؟ همونی که پرواز کرده؟»
با تعجب از این که او را می شناسد پاسخ دادم: «خودشه. خُب البته اون لحظه از نظر من فقط پستچی م بود. بمب جذاب رنو چهار زرد.»
آرایشگر خودش را روی صندلیِ خالی ای انداخت که کنار من قرار داشت. انگار چند لحظه قبل ایستگاهی فضایی روی شانه هایش فرود آمده بود.
نگاهش جایی بین سنگفرش های سفید و سیاه آرایشگاهش گم شد و گفت: «اون روز خاطرات تلخی رو یادم می آره. برادرم رو تو حادثه هوایی از دست دادم. دقیقاً همون روزی که این پروویدانس دوپووایِ مشهور به خاطر اون اتفاق عجیب سر زبون ها افتاد. پُل،(۹) برادر بزرگم. چند روزی برای تعطیلات تابستونی رفته بود. تعطیلات کوتاهی که هیچ وقت تصور نمی کرد اون قدر... بلند باشه. تعطیلاتی که تموم نشه. صد و شصت و دو تا مسافر. هیچ کدوم زنده نموندن. مثل همه فکر می کردم اختیار هواپیما دست یه نیروی غیبیه. حتماً اون روز دیر به محل ثبت رسیده.»
مرد سرش را بالا آورد. نور امیدی دوباره در چشم هایش ظاهر شد.
«خُب از چیزهای شاد حرف بزنیم. بگین ببینم آیا اون زن واقعاً پرواز کرد؟ منظورم اینه شما این پروویدانس دوپووا رو دیدین که پرواز کنه؟ این رو تو مطبوعات خوندم ولی اون ها چیزهای احمقانه زیاد می گن... دوست دارم واقعیت رو بدونم، فقط واقعیت.»
«رسانه ها اون جا نبودن. بعداً اومدن سراغ ماجرا و بزرگش کردن و احمقانه ترین شایعه ها شد خوراکشون. حتی دیدم نوشتن پروویدانس توی رنوی زردش تا مراکش پرواز کرده و با یه ابر تصادف کرده! چیزی که البته خیلی هم دور از واقعیت نیست ولی دقیق نیست. من خودم الآن واقعیتی رو که اون روز تو اورلی اتفاق افتاد براتون تعریف می کنم. باور کنین این چیزی جز بخش پیدای کوه یخ نیست. این که پستچی من چطور به اون جا رسید و چیزی که بعداً اتفاق افتاد شاید حتی تاثیرگذارتر باشه؛ طوری که تو روح حقیر و شکاک من همه چیز زیر سوال رفت. دوست دارین بشنوین؟»
آرایشگر با دستش آرایشگاه خالی را نشان داد و با تمسخر گفت: «همون طور که می بینین جمعیت زیادی این جا هستن ولی به هر حال من هم می تونم استراحت کوچیکی به خودم بدم.»
پیرمرد در حالی که در عطش دانستنِ همه چیز می سوخت با بی تفاوتی تصنعی ای اضافه کرد: «بفرمایید، این ماجرا فرق داره با داستان های همیشگی ازدواج یا مراسم غسل تعمید که مشتری هام هر بار می آن یه صفایی به شینیون هاشون بدن برام تعریف می کنن.»
و من همه چیز را برایش تعریف کردم...

۲

روزی که پروویدانس راه رفتن را یاد گرفت، بلافاصله فهمید همان جا متوقف نخواهد شد. چرا که جاه طلبی هایش فکر چیزهای دیگری را در سرش می انداخت و این موفقیت چشمگیر، که خب دقیقاً می شد نام موفقیت را رویش گذاشت، تنها آغاز مجموعه ای طولانی شامل دویدن، پریدن و شنا کردن بود. جسم انسان، این ماشین شگفت انگیز، قابلیت های فیزیکیِ حیرت آوری داشت که به او اجازه می داد در زندگی اش پیش برود؛ هم به معنای حقیقی و هم مجازی.
از هفت ماهگی و وقتی قدش شصت و هشت سانتیمتر و نیم بود، عطش کشف دنیا با چشم های خودش (بیشتر با پاهای خودش) تحریکش می کرد. پدر و مادرش که هر دو در معتبرترین بیمارستان های اطفال فرانسه پزشک بودند تعجب کردند. طی تجربه طولانی شان در زمینه پزشکی، هرگز با چنین موردی برخورد نکرده بودند. علاوه بر این فرزند خودشان بود که چنین چیزی را به آن ها نشان می داد و با همه انرژیِ نوزادی چندماهه، که برجی مکعبی را خراب می کند، تمام فرضیه های زیبایشان در مورد یادگیری راه رفتن را زیر و رو می کرد. چطور ممکن بود تنها دخترشان در چنین سن کمی نخستین قدم هایش را بردارد؟ چطور استخوان بندی پاهایش می توانست به این زودی آن جسم کوچک بودای خندانِ پُر از درزگیر را تاب بیاورد؟ آیا این مسئله ارتباطی به شش انگشت پای راستش داشت؟ سوال های بسیاری بود که نادیا(۱۰) و ژان کلود(۱۱) نه در آن لحظه و نه بعدها نتوانستند پاسخی برای آن ها بیابند. از آن ماجرا هیچ سر درنمی آوردند و سرانجام آن را پذیرفتند. مادرش بلافاصله او را معاینه کرده بود. پدرش حتی از او نوارمغزی گرفته بود. اما هیچ اتفاقی نیفتاده بود. همه چیز طبیعی به نظر می رسید. این گونه بود، همین. پروویدانس ِ کوچک آن ها در هفت ماهگی راه افتاده بود. نقطه. پروویدانس دخترکی عجول بود.
البته قطعاً تمام آنچه آن ها می توانستند در آن دوره عجیب تجربه کنند در برابر احساسی که می بایست همچون سونامی، آن روزِ تابستانِ سی و پنج سال بعد آن ها را در خود غرق کند، هیچ بود؛ وقتی دخترشان متقاعد شد پرواز یاد بگیرد.

نظرات کاربران درباره کتاب دختركی كه ابری به بزرگی برج ايفل را بلعيده بود

من کتاب اول این نویسنده رو خوندم . با این که داستانی جالبی داشت ولی خب هیچ نقطه ی فنی نداشت . خیلی معمولی بود. یه داستان جالب فقط همین . این چطوره ؟
در 5 ماه پیش توسط a.h...377
یه کوچولو تخفیف هم بدین!
در 5 ماه پیش توسط h.peyvand