فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پیدایش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب اتاق پنهان
اسکارلت و آیوی ۲

نسخه الکترونیک کتاب اتاق پنهان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب اتاق پنهان

در خلاصه «اتاق پنهان»آمده است:«چله سرد و دلگیر زمستان به رووک وود قدم گذاشته است.باد زوزه می کشد،برف می بارد.اما تنها به این دلیل نیست که پشت دانش آموزان می لرزد...بعد از چند دزدی متوالی،انگشت اتهام اسکارلت دردسر ساز را نشانه گرفته است.آیا او می تواند به کمک آیوی و آریادنی واقعیت را کشف و بی گناهی اش را ثابت کند؟جستجوی آنها از رازی که در دل دیوارهای مدرسه مدفون بوده،پرده بر می دارد.این طور که پیداست،بارتالومیو مدیر مدرسه،راز کهنه و نهفته ای دارد که برای مخفی نگه داشتنش به هر کاری دست می زند.دوقلوها دوباره به هم رسیده اند،اما به هیچ وجه خطر را پشت سر نگذاشته اند...

ادامه...
  • ناشر انتشارات پیدایش
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.57 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۲۶ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب اتاق پنهان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

اتاق پنهان 

اسکارلت و آیوی ۲

سوف کلِوِرلی

مترجم: شهره نورصالحی





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است

یک: اسکارلت



کار راحتی نیست که به پدرت، که فکر می کند تو مرده ای، بگویی زنده هستی. اما اگر مثبت فکر کنیم، دست کم من زنده بودم که این خبر را به پدرم بدهم.
من و آیوی فردای روزی که از آسایشگاه به پدرمان تلفن کردند (و اول یک سکوت طولانی و بعد کلی داد و فریاد تحویل گرفتند)، درِ خانه ی دوران بچگی مان را زدیم. خانم فینچ مدرسه را راضی کرده بود تا وقتی که کارهای لازم انجام بشود و پدر از لندن برگردد، هزینه ی اتاقی تو یک پانسیون را برای من و آیوی بدهد.
یکی از آن روزهای سرد اوایل نوامبر بود و ما دوتا روی پله های جلو خانه می لرزیدیم.
دیو ماده ای در را باز کرد.
و با طعنه گفت: «آوو، دوباره دوتا شدین.»
«چقدر از دیدنت خوشحالم زن پدر عزیزم.» این را گفتم و هلش دادم کنار.
آیوی پشت سرم آمد تو. خانم با عصبانیت بهم پف و پوف کرد و گفت: «اسکارلت، اگه خیال کردی چون این اتفاق افتاده، می تونی طوری رفتار کنی که انگار صاحب این خونه هستی، پس حسابی...» صدای پاهای سنگینی روی پله ها آمد و خانم وسط جمله زبانش بند آمد. یکمرتبه انگار که ماسک به صورتش زده، قیافه ی متفاوتی به خودش گرفت و ما دو تا را کشید تو بغلش و با لبخند مصنوعی گفت: «هی دخترا، خیلی خوشحالم که صحیح و سالم برگشتین خونه.»
پدر وارد هال شد. وقتی چشم های مان تو چشم هم افتاد، نفس عمیقی کشید و کراواتش را صاف کرد.
«اسکارلت.»
«پدر.»
«من... باورم نمی شه. تو اینجایی.» قیافه اش که معمولاً سرد و بی احساس است، تکان کوچکی خورده بود ـ اشک تو چشم هایش جمع شده بود ـ خودم را از بغل نامادری کشیدم بیرون، دویدم طرفش و بغلش کردم. او هم دست هایش را پشت سرم حلقه کرد، اما نه اینکه دستش کاملاً با سرم تماس پیدا کند. به هر حال سال ها بود که تا آن حد به هم نزدیک نشده بودیم.
آیوی همان عقب ماند و گفت: «باید همه چیزو براتون تعریف کنیم. مدرسه ی روک وود فقط ترسناک نیست، خطرناکه. کاری که خانوم فاکس...»
نامادری مان خرناس کشید که: «حالا که تموم شده و رفته، مگه نه؟ این خانوم فاکسم فرار کرده و رفته. دیگه لازم نیست پدرتونو با این چیزا ناراحت کنین.»
پدر کمرش را راست کرد، یک نگاه به زنش انداخت و گفت: «نه، حق با آیویه. می خوام بفهمم چطوری این اتفاق افتاده. بیاین بریم تو کتابخونه.»
پدر ما را از نامادری جدا کرد و تماشای قیافه ی شوکه ی خانم ـ وقتی دید قرار نیست تو گفتگوی ما قاتی بشود ـ کمی دلم را خنک کرد. اصلاً چرا می خواست جلو این بحث را که چه اتفاقاتی افتاده، بگیرد؟
تو خانه راه افتادیم و از جلو درها و بخاری های دیواری و مبلمان آشنا رد شدیم. منظره های بچگی ام. هَری، یکی از برادرهای ناتنی ام سرش را از لای دری آورد بیرون و برایم زبان درآورد. واقعاً که، این هم یک جور تعارف و پذیرایی از خواهری است که از آن دنیا برگشته! دستم را دراز کردم که یک سیلی مهمانش کنم، اما آیوی تندی مچم را گرفت و مرا از جلو آن در کشید کنار.
کتابخانه ی پدر هنوز هم همان طور دلگیر بود و حداقلِ مبلمان را داشت، یک میز تحریر ماهاگونی، یک صندلی و چندتا قفسه ی بایگانی. من و آیوی روی زمین، کنار آتش بی رمقی که تو بخاری دیواری می سوخت، نشستیم.
پدر نشست روی صندلی و مشغول تمیز کردن عینکش شد.
آیوی گفت: «من نمی دونم از کجا شروع کنم.»
گفتم: «من می دونم.»
و همه چیز را برایش تعریف کردم. در مورد ویولت وحشی، هم اتاقی ام که بهم دستور می داد و جاسوسی ام را می کرد و وسایلم را می دزدید. از خانم فاکس خبیث گفتم که وقتی ویولت تو پشت بام تهدیدش کرد رازش را برملا خواهد کرد، او را سر به نیست کرد. برایش تعریف کردم که وقتی تو روی خانم فاکس ایستادم، مرا قاچاقی از مدرسه برده بیرون و توی آن آسایشگاه حبس کرده.
پدر با سماجت به دیوار بالای سر من زل زده بود، اما معلوم بود گوشَش به من است، چون هر وقت تو تعریف هایم به لحظه ی تکان دهنده ای می رسیدم، نفس تندی می کشید.
اواخر داستان، آیوی هم به حرف آمد و تعریف کرد که همزمان، چه اتفاقاتی تو روک وود افتاده. داستان هایی که من توی آن پانسیون و تو قطار از خواهرم شنیده بودم؛ اینکه خانم فاکس برای نجات آبرویش مرا مخفی کرده که کسی نفهمد سرکار خانم دختری دارد که پدرش به محض دنیا آمدنش مادر و بچه را ول کرده و رفته. اینکه مقداری از پولی را که پدر و مادرها به عنوان شهریه می پرداختند، خرج زندگی شخصی خودش می کرده (شاید به همین دلیل هم تو سالن غذاخوری مدرسه جز تاس کباب چیز دیگری سرو نمی شد).
دست آخر من گفتم: «پدر، عین کابوس بود. خیلی خوشحالم که برگشتم خونه. حالا می تونیم اینجا بمونیم؟»
پدر نگاهم کرد و گفت: «نه.»
دهنم باز ماند: «چرا؟»
عینکش را برداشت و گذاشت روی میزش: «چِراشو خودت می دونی، اسکارلت. باید برگردین مدرسه.»
خواهرم گفت: «ولی پدر، یه نفر تو اون مدرسه اسکارلتو انداخت تو یه آسایشگاه و وانمود کرد اون مرده. نمی شه ما رو برگردونین اونجا!»
نگاهی به خواهرم انداختم، باورم نمی شد. آیویِ کم رو و خجالتی برای اولین بار اعتراض کرده بود. اما پدرمان توجهی نکرد و گفت: «خب، این مربوط به خانم فاکس می شه و اون دیگه برنمی گرده.»
از جا بلند شدم و مشت هایم را گره کردم: «من برنمی گردم! نمی تونین مجبورم کنین!»
پدر حرفم را نشنیده گرفت: «اِدیت وقت نداره دنبال شما دوتا بدوئه. باید از پسرا مواظبت کنه.»
ادیت. نامادری مان. اسم آن زن را با لحنی گفت که حالم را به هم زد. واضح بود که پدر به خانمش بیشتر از ما اهمیت می دهد.
آیوی همین طور که سرش پایین بود، زیرلبی چیزی گفت.
پدر پرسید: «چی گفتی؟»
آیوی از زمین بلند شد: «گفتم مطمئنین که ادیت تو این کار دست نداشته؟ اون به ما گفت که اسکارلت... می دونین که... اون بود که جَسدو شناسایی کرد، مگه نه؟ بعدم گفت که خودش ترتیب مراسم دفن و همه چیزو می ده...»
پدر مدتی ساکت شد و من فکر کردم الان است که به آیوی سیلی بزند. بریده بریده نفس می کشید. بالاخره گفت: «فکرای احمقانه نکن. اون دوست تون داره. هر دومون داریم. برای همین می خوایم تحصیل کنین و خانومای مستقلی بشین، رو پای خودتون وایسین.»
آیوی به زمین زل زده بود و من مطمئن بودم یاد اولین باری افتاده که پدر این حرف را زد. همان بار اول که مرا از خانه بیرون فرستاد.
یواش گفتم: «پدر، این کارو نکنین. ما رو برنگردونین روک وود. خواهش می کنم.»
سرش را تکان تکان داد و گفت: «می دونم که روزای سختی رو گذروندین. در موردش فکر می کنم.»
پدر ما را با خودش از کتابخانه آورد بیرون و تو راهرو ول مان کرد و رفت. دندان هایم را روی هم فشار دادم، داشتم سبک و سنگین می کردم لگد محکمی به در کتابخانه اش بزنم، که چشمم به قیافه ی مونگول هری افتاد که از جلو در اتاق نشیمن به من زل زده بود.
دویدم طرفش. جاخالی داد پشت مبل، اما من چنگ انداختم یقه اش را گرفتم و کشیدمش بالا. بهش توپیدم: «چه خیالی داری، حقه باز نیم وجبی؟»
به خودش لولید و تقلا کرد از دستم فرار کند: «هیچی!»
«شرط می بندم گوش وایساده بودی، درسته؟»
به ساق پایم لگد زد، یک لحظه حواسم پرت شد و ولش کردم. دوید آن طرف اتاق و داد زد: «خدا کنه دوباره از این خونه بری!» و در ضمن به موهای به هم ریخته اش دست کشید که مرتب شان کند؛ بی فایده بود، چون موهایش همیشه عین لانه ی پرنده بود.
مشتم را بالا بردم و شروع کردم که بگویم: «بچه...» اما آیوی دستم را محکم نگه داشت.
«مامانم ازت متنفره. تو که نبودی، وضع مالی مون بهتر بود. پول داشتیم و برای من کفش نو خریدن و...»
اگر من به طرفش هجوم نبرده بودم، احتمالاً جمله اش را تمام می کرد. سعی کردم دوباره بگیرمش، اما از زیر دستم در رفت و شیهه کشان فرار کرد.

عق ق ق. بچه ی نُنُرِ اکبیری.

اتاق نشیمن یکمرتبه ساکت شد و آیوی خیلی یواش گفت: «اسکارلت، فکر کنم حدس من درست باشه. نامادری مون تو این جریان دست داشته. اگه پول بیشتری داشتن، احتمالاً به این دلیل بوده که خانم فاکس به این زن رشوه می داده که تو نقشه اش شرکت کنه.»
دست هایم را آن قدر محکم مشت کردم که ناخن هایم تو گوشتم فرو رفتند: «مطمئنم که داشته. دیو نفرت انگیز. می کشمش! من...»
آیوی حرفم را قطع کرد: «ولی بر فرض که این راست باشه، خانم فاکس از کجا می دونسته نامادری ما دلش می خواد ما رو از سر راهش برداره؟»
حس کردم صورتم داغ شده. بله، البته. یک چیزی را فراموش کرده بودم. «خب، می دونی، روز اول مدرسه. شاید من و اون جلو همه، از جمله فاکس با هم بگومگو کرده باشیم. شاید من یه کم به نامادری عزیزمون توهین کرده باشم، و شاید اون سرم عربده کشیده باشه که من انگلم و چقدر خوبه که برای همیشه ناپدید بشم.»
آیوی خودش را انداخت روی مبل و سرش را تو دست هایش گرفت. بعد از مدتی با صدای خفه ای گفت: «اسکارلت، می خوای بگی یه مقدار از این فاجعه به خاطر این پیش آمده که تو نمی تونی عصبانیتتو کنترل کنی؟»
شانه ام را بالا انداختم. من از کجا می دانستم خانم فاکس این قدر بدجنس و خبیث از آب درمی آید که همه را قانع کند من مرده ام؟ بعد از مدتی که انگار یک قرن طول کشید و آیوی روی من کار کرد تا آرامم کند، پیشنهاد کردم برویم تو باغ. از بوته های تیغ دار که می گذشتی و وارد بیشه می شدی، کوره راه مارپیچی بود که به محوطه ی بی درخت و نهر باریکی می رسید. آن محل، با صدای شُرشُر نهرش، برای من و آیوی یک محل استثنائی بود. یک پناهگاه خصوصی.
از جلو در کتابخانه که رد می شدیم، صدای پدر و ادیت را شنیدم. یکمرتبه ایستادم و کم مانده بود آیوی از پشت بیفتد روی من.
صدای نامادری مان از پشت در می آمد: «...باید جفت شونو برگردونی.» به در تکیه دادم. آیوی هم با اکراه همین کار را کرد. «اینا باید بزرگ بشن.»
«عزیزم، موضوع اینه که من مطمئن نیستم.» این صدای پدر بود. «یعنی ما واقعاً فکر می کنیم اونجا جاشون امنه؟»
نامادری با تشر گفت: «هیچی شون نمی شه. اونجا مدرسه ست! من نمی تونم وجودشونو اینجا تحمل کنم، خودت اینو می دونی. باید برَن.» و بعد... ضربه ی آخر. با صدای زیر فریاد زد: «اینجا یا جای منه، یا جای اون دوتا!»
یواش گفتم: «جای خانوم. بگو جای خانومه!»
سکوت غیر قابل تحملی بر قرار شد.
و پدر با صدای آهسته تری که من به زحمت می شنیدم، جواب داد: «فردا صبح می برم شون.»

به من و آیوی اجازه دادند با آنها شام بخوریم و شب توی آن خانه بخوابیم، فقط همین. پدر خیال داشت فردا صبح اول وقت ما را برگرداند به روک وود؛ واقعیتی که مرا از عصبانیت به تاق رسانده بود و آیوی سعی می کرد آرامم کند. پدر بهم گفت که "بهش عادت می کنی". شانس آورد عینکش را از وسط نصف نکردم.
نامادری، برای شام ژیگوی بره ی سوخته و سبزیجات لهیده سرو کرد و سرِ شام لبخندهای مصنوعی تحویل مان می داد و گفت که خیلی شجاعت به خرج داده ایم. هری و آن دوتای دیگر، جوزف و جان، کاری به آن حرف ها نداشتند و همان جانورهای همیشگی بودند و برای مان شکلک درمی آوردند. نخود فرنگی به مان پرت می کردند. وقتی یکی از آنها را دعوا کردم، پره های دماغ عفریته خانم، انگار که به بچه اش حمله کرده ام، باز شدند و بهم چشم غره رفت، اما جرات نکرد جلو پدر حرفی بزند.
من و آیوی، بی حال از خستگی، از پله ها رفتیم بالا تو اتاق مان. کلید برنجیِ چراغ را زدم، نور افتاد روی تخت های دوقلو و آیینه ی وسط شان. غیر از این، توی آن اتاق فقط یک قفسه بود و یک پرده.
چمدانم را خِرخِر کشیدم تو اتاق، چمدان چرمی کوچکی که فقط چند تکه از وسایلم تویش بود. آن فاکس جادوگر با همه ی بدی اش، دست کم وقتی مرا انداخت تو آسایشگاه رزمور، آنها را همراهم کرد. حتماً هزار جور دروغ به دکتر گفته بود، که من دچار حمله های هیستری می شوم، خیال پردازی می کنم و باید به خاطر حفظ خودم و دیگران، از مردم دور باشم. سرم را به شدت تکان دادم: محاله برگردم روک وود.
آیوی در ضمن که خودش را روی تختش می انداخت، گفت: «آوو، اسکارلت.» یک توده خاک از ملافه های سفیدش بلند شد. «حالا چی کار کنیم؟»
من هم گرپی نشستم روی تختم و گفتم: «اِدیتو مسموم کنیم؟ فرار کنیم؟»
«نه اسکارلت، مسموم نمی کنیم، نمی تونیم از همه چیزم فرار کنیم. نه پول داریم، نه ماشین. فوری می گیرَن مون و یکراست برمی گردونن روک وود.»
«یه تونل می کنیم و فرار می کنیم.» خودم می دانستم پرت و پلا می گویم. گیر افتاده بودیم.
خواهر دوقلویم به گچ سقف زل زد و گفت: «می تونست از اینم بدتر باشه.»
من که از روک وود نفرت داشتم، از وجب به وجبش خاطره های وحشتناک داشتم، گفتم: «دیگه از این بدتر چیه؟»
«ممکن بود من تنها باشم.»
آیوی بهم لبخند زد، لبخندی که از عمق غم و غصه بیرون آمد و بخشی از عصبانیت مرا به دست باد داد: «حق با توئه. حالا همدیگه رو داریم و فقط همین مهمه.»
دوپایی پریدم روی تخت، با کفش، برایم مهم نبود: «اگه هیچ چاره ای جز برگشتن نداریم، باشه، برمی گردیم. مدرسه ی روک وود نخواهد فهمید ضربه رو از کجا خورده!»

درباره ی نویسنده:

سوفی کلِوِرلی در ۱۹۸۹ در شهر بَث انگلستان به دنیا آمد و اولین داستانش را، که یک جمله ی طولانی بدون نقطه گذاری بود، در سن چهار سالگی نوشت. خوشبختانه سوفی از آن زمان تا امروز پیشرفت هایی کرده و دوره ی لیسانس نویسندگی خلاق و فوق لیسانس نویسندگی برای نوجوانان را در دانشگاه بَث اسپا گذرانده است.
او در حال حاضر با همسرش در شهر ویلت شیر، در خانه ای پر از کتاب و حیاطی پر از کلاغ، زندگی می کند و تمام وقتش را به نوشتن برای نوجوانان می گذراند.
مجموعه ی اسکارلت و آیوی جزء جدیدترین و جذاب ترین کارهای این نویسنده است.

برای آنهایی که بال دارند، هیچ چیز سنگین نیست

شعار مدرسه ی روک وود

نظرات کاربران درباره کتاب اتاق پنهان