فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب اگه زنش بشم، می‌تونم شمر رو بغل كنم؟

کتاب اگه زنش بشم، می‌تونم شمر رو بغل كنم؟

نسخه الکترونیک کتاب اگه زنش بشم، می‌تونم شمر رو بغل كنم؟ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب اگه زنش بشم، می‌تونم شمر رو بغل كنم؟

همه‌اش حرف بود. خب اگر خبری بود آن‌جا، باید توی سجلش یک چیزهایی می‌نوشتند. شاید بنده خدا اصلاً موقعی که فرنگ بوده، رنگ دختر آفریقایی و یار و دلبری را ندیده که از وقتی برگشته بود هولار، فرمانده پاسگاه هولار وقتی ازش خواستگاری کرد، خیلی دلش سوخته بود که سرسری بهش جواب رد داده بود. پیرمرد هم که بازنشست شده بود و منتظر خان‌باجی، چند سالی توی هولار بعد خدمتش مانده بود، دیگر ازش خواستگاری نکرد و از هولار رفت. می‌گفتند آن موقع که خان‌باجی ده سالش بوده، یک روز صبح که می‌رود حمزه‌رضا برای زیارت، فرمانده پاسگاه که پاسگاهش ده‌قدمی حمزه‌رضا بوده و کشیکش را می‌کشیده، تا دیده که خان‌باجی دارد وضو می‌گیرد و می‌رود زیارت، او هم جلوِ چشم سربازهای پاسگاه، بدو بدو می‌رود توی صحن حمزه‌رضا. سربازها وقتی صدای جیغ خان‌باجی را می‌شنوند، می‌آیند توی صحن و می‌بینند که دامن سفید خان‌باجی غرقه در خون است و یکریز جیغ می‌کشد. فرمانده که آن موقع ستوان دوم بوده و مردم سرکار استوار صدایش می‌کردند، می‌خواهد خون روی دامن را پاک کند و یکریز به خان‌باجی می‌گوید: «نترس دختر، طوری نیست. نترس!» خان‌باجی هم تا سربازها را می‌بیند، فرار می‌کند و می‌رود. می‌گفتند کفش‌های نوی خان‌باجی توی حیاط حمزه‌رضا مانده بوده و نه خودش و نه خان‌مراد، کسی نیامده ببردش. سربازها می‌گفتند کف زمین پر خون بوده، انگار یک چشمه آب سرخ از دل ضریح امامزاده تازه سر به بیرون باز کرده باشد. کارگرهای حمزه‌رضا که آن روز دیرتر آمده بودند سر کار، وقتی سرکار استوار را غرقه در خون می‌بینند که هاج و واج ضریح را نگاه می‌کرده، بدو بدو می‌روند دنبال اسحاق که تازه از شکسته‌بندی دست کشیده بوده و توی درمانگاه راوند سنگتراشان نزدیک صادق‌رضای پایین دزا به مردم سوزن می‌زده.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.07 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۷۵ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب اگه زنش بشم، می‌تونم شمر رو بغل كنم؟

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

ستاره ها کفِ سوئیت ملاقات شرعی

خونِ مانده لای انگشت های پایش سیاه شده بود. کفِ پایش دیگر ناسور نبود. نمی فهمید کی روی تن تبدار آسفالت می نشینند و کی توی هوای تب زده روی آسفالت می رقصند؟ چشم های بی رنگش به روبرویش دوخته شده بود. دنبال کسی می گشت که زودتر از او رفته بود. چشمش برقی طلایی گرفت، ایستاد. لب های سرخِ ترک خورده اش به سختی از هم جدا شد. خم شد. صدایش از توی دهلیزهای قنات بیرون زد: «س... لا... م.» بوی اسپند توی خاک باد پیچید. قد راست نکرد. افتاد.

«چرا چشاتو ازم می دزدی آهو؟»
آهو سرش را تکان می داد و دستش را روی زانویش می زد. نفس عمیق می کشید و آه می کرد. بلند می شد و می رفت گوشه دیگر سوئیت و باز دوباره سرش را تکان می داد. غلامرضا که بعد از شش ماه ندیدن زنش، امشب را ملاقات شرعی گرفته بود، بلند می شد و تا می رفت سمت آهو، آهو سرش را تابی می داد و آه می کشید. بلند می شد و می رفت کنج دیگرِ سوئیت می نشست.
«چه ته آهو؟ چه ته بی تابی؟ خُب زبون به کام بگیر، بدونُم چه ت شده؟»
آهو آه می کشید و سرش را تاب می داد. آه می کشید و دستش را روی زانویش می زد. اگر غلامرضا طرفش نمی رفت و وادارش نمی کرد که بلند شود، لابد مویه می کرد و ناخنش را به صورتش می کشید، آن قدر که چشم هایش از کاسه بیرون بیاید.
«بوام طوریش شده؟... خرجی بهت نمی ده؟... خُب چه ته زن؟ جون به لبم کردی! حرف بزن خُب!»
«چی بگُم؟ ها!... نزدیک نیا... هی... مَ با ای توله توی شکمم چه خاکی به سرم کنُم؟!»
«خُب... خوش خبر باشی... می گفتی مشتلق برات بگیرم!... منو بگو انگار این جا بازار داره...»
«سی چه؟!... خیلی خوشن که تو هم نیشت تا بناگوش وا رفته!»
غلامرضا سر از پا نمی شناخت. می خواست زنش را بغل بگیرد و دور سوئیت بچرخاندش ولی به خودش گفت: «نه جلوِ خودت رو بگیر مرد! خدای نکرده بارش می ره.» چه ملاقات شیرینی! غلامرضا یادش رفت که این شش ماه چقدر برایش سخت گذشته بوده و چند بار می خواسته خودش را خلاص کند و به خاطر آهو دوام آورده. آهو هم رنج این مدت را به کامش شهد کرده بود و این عسلی که در راه بود... غلامرضا فکر می کرد پسر باشد بهتر است یا دختر؟ پسر خوب است که همدم پدر بشود و بار روی دوش پدر را کم کند یا دختر که بر دل مادر باشد و غبار خانه را بتکاند؟ اسمش را چی بگذارد؟ باید اسمی باشد که به پدر و مادرش بیاید. دنبال اسم مناسب برای فرزندش می گشت. همه خانواده خودشان و آهو را، آهو که غیر از او کسی نداشت، مرور کرد. پدر و مادرش که مرده بودند و فقط یک خاله داشت که به خاطر بچه هایش از ایران رفته بودند و یادش نمی آمد که اسم هاشان چی بود. می خواست از آهو بپرسد، برگشت. آهو توی سه کنج نشسته بود و آه می کشید. این بی قراری آهو کامش را تلخ می کرد. بلند شد و رفت طرف آشپزخانه سوئیت دنبال چیز شیرینی که شاید توی کابینت سوئیت باشد، بگردد. قندان را که پیدا کرد، برگشت. آهو به سه کنج دیگر رفته بود. زانویش را بغل زده و انگشتش تاب موهای سیاهش را به هم می زد. جعد موهای سیاه آهو روی صورتش بی قرارترش می کرد. غلامرضا دلش شور افتاد. آهو سرش را تاب می داد و آه می کشید. غلامرضا که به دوقدمی آهو رسید، دید اشک از چشم های سیاه و کشیده آهو راه باز کرده روی گونه های آفتاب سوخته اش. انگار سیل آمده باشد و راه آب را برده باشد، سرخی تپه ماهور دندانه داده و چرک مُرده شده بود.

«آهو، بلند شو... زود باش.»
آهو چشم های خمارش را با پشت دست می مالاند که غلامرضا گفت: «آهوجان! مو دارُم می رُم... هوای بُوا رو داشته باش، قرص قلبش یادت نره!»
آهو دیگر از جایش بلند شده بود که دست های دستبندزده غلامرضا را دید.
«چی شده غلامرضا؟!»
«گرگ و میش مامورا ریختن و جنسای بوا رو گرفتن، مو دیدم پیرمرد توی زندون دووم نمی آره، گردن گرفتُم.»
«چی رو؟ خُب کور شن نکشن!»
صدای تقه زدن به در که آمد، غلامرضا بلند شد و گفت: «باس برُم... جون تو و جون بوام آهوجان!» غلامرضا که به چهارطاقی در رسید، دید آهو زانویش را بغل گرفته و سرش را تکان می دهد و آه می کشد.
«بی تابی نکن آهوجان! زود واگردم برت.»
آهو دستش را برد لای موهایش و گیسش را باز و شروع کرد به مویه کردن. غلامرضا سرش را زیر انداخت و در را باز کرد. افسر کلید انداخت و یک طرف دستبند را باز کرد و به دست خودش حلقه زد. توی ایوان که رسیدند، پدر غلامرضا بغلش کرد و بوسیدش. افسر که دست غلامرضا را کشید، غلامرضا خودش را از آغوش پدرش بیرون آورد. گفت: «آهو بُوا!... نذار بی تابی کنه...» پدرش دستش را گرفت و گفت: «موخوای مو برُم بهشون بگُم...» غلامرضا انگشتش را جلوِ صورتش به نشانه هیس گرفت و گفت: «زود واگردم.» افسر باز دست غلامرضا را کشید و گفت: «هم ولایتی، با ایهمه جنسی که جُستن، بعیده.» غلامرضا سرش را بالا گرفت. ستاره ها آمده بودند تماشا. غلامرضا برگشت و به درگاهی نگاه کرد تا مگر آهو را ببیند که پیاله آب به دست ایستاده و برایش لبخند می زند. لبخند آهو تا آخر سفر همراهش باشد و بگوید: «برو به سلامت! زود واگرد غلامرضاجان!» اما کسی نبود. غلامرضا دلش گرفته بود و ستاره ها چشم هایشان را باز و بسته می کردند که صورت غلامرضا را نبینند.

در آهنی زندان که پشت سر غلامرضا بسته شد، همه دنیا آوار شد روی سرش. سه سال چند روز و شب بود؟ چشم هایش سیاهی می رفت و دمپایی اش روی سنگفرش راهرو کش می آمد. با خودش گفت: «اگه بُوام این جا رو می دید که جون می داد!» سرش را بلند کرد که ستاره ها را ببیند. مهتابی سقف سفید راهرو پت پت می کرد. سیاه شد و سویش رفت. غلامرضا دوباره به سقف نگاه کرد. از در آهنی وسط راهرو که پیچید سمت چپ، یکی از ته راهرو داد زد: «سقف زندون آوار نشه سرش صلوات بفرس.» صدای صلوات پیچید توی راهرو و گوش غلامرضا را پر کرد. سرها یکی یکی از کنار میله ها بیرون می آمد. طوری نگاهش می کردند که دلش برای خودش سوخت. اگر این همه چشم نگاهش نمی کردند، حتما می زد زیر گریه. صدا دوباره داد زد: «میله های زندون بند تنش نشه صلوات بفرس.» سر تراشیده و سبیل بیرون زده از گردی صورتش دیده می شد. غلامرضا نمی توانست خودش را نگه دارد. ایستاد. پاهایش نا نداشت که دمپایی را با خودش بکشد. دمپایی از پای راستش بیرون آمد. خم شد که از روی زمین برش دارد. صدا باز پیچید: «زمین زندون یخ نبنده، یخ دنیا خار چشمش نشه، صلوات بفرس.» صدای صلوات دور می خورد و توی سرش می کوبید. انگار از بالای قنات افتاده باشد توی چال سیاه تمام تنش درد می کرد. چشم هایش چیزی نمی دید. همان جا نشست. سنگ زمین چقدر سرد بود. انگار کسی شال بسته باشد دور دهانش و بخواهد خفه اش کند. یاد آهو افتاد. می خواست زانویش را بغل بگیرد. سرش را تاب بدهد و مویه کند ولی می ترسید. از سرمای سنگفرش می ترسید. از صدای بلند می ترسید. از میله های سفید بلند می ترسید.

«این که گریه نداره!... چش رو هم بذاری واگشتم بَرِت آهوجان... خودُم غلامیتو می کنُم!... اصلاً می برومت پابوس آقا...»
«هی!... زمین چرا دهن وا نمی کنی؟... چطور بهت بگُم... های... های...»
غلامرضا سرش را بلند کرد و از پنجره سوئیت ستاره ها را نگاه کرد که نزدیک آمده بودند و داشتند آن ها را تماشا می کردند.
«مو طاقت ندارم... خودمو خلاص می کنُم...»
غلامرضا چشمش به ستاره ها بود و می ترسید نزدیک تر بیایند. آهو ادامه داد: «اگه تا الآنه خودمو نکشتم می خواستُم توی بی رگ بدونی... هی داد از بی کسی...» غلامرضا قندان را گرفت جلوِ آهو. سرش را خم کرد و به چشم های دور سیاه آهو نگاه کرد که دریا شده بود. خواست داغ دوری را از دل آهو بیرون بیاورد، گفت: «آهوجان! وایستا وقتی واگردم خودُم می برمتون مشد پابوس آقا... نگفتُمت؟! توی ای کارگاه زندون یاد گرفتُم آهو بسازم، نذر کردم صد و ده تاشون شد به جدش کاری کنه موام از ای قبرستون خلاص شُم بیام تا آخر عمر نوکریتو بکنُم که مافات بشه! رسیده نرسیده دستتونو بگیرُم و ببرُمتون پابوس... دلم روشنه.» آهو ذله شده بود. دیگر گریه نکرد. با پشت دست حنابسته اش پای چشم و روی گونه اش را پاک کرد. چشم هایش سرخ شده بود. آه کشید و گفت: «چی بهت بگُم مرد که حالیت شه؟!... مو دارُم زار می زنُم، تو عروسی گرفتی؟!... ای ماری که توی ای صاب مرده چمبره زده، موله بواته... هی...» چشم های غلامرضا تار شد و قندان از دستش افتاد. دیگر چیزی نمی شنید. چشمش سر خورد روی دانه های سفید قند که روی موکت سیاه سوئیت، ستاره شدند. غلامرضا صدای نفسش را که پشت میله های سینه اش حبس شده بود می شنید. بوم... بوم... بوم...

سمنان ــ اردیبهشت ۹۰

اگه زنش بشم، می تونم شمر رو بغل کنم؟

با احترام و یاد مرحوم ناصرعلی اعلایی، تقدیم به تمامی تعزیه خوانان گمنام استان سمنان

از بچگی عاشق چشم های شمر بودم. وقتی چشم هایش را بُراق می کرد و می گفت: «هان منم، شمر بدذات... جدا سازم سر حسین!» زن ها گریه می کردند و گوشه چادرشان را می گرفتند جلوِ صورتشان. چشم هایشان توی سیاهی گم می شد. شانه هایشان می لرزید و مویه می کردند؛ حسین... حسین جان. وقتش می شد که از کنار مادربزرگ که دستم را گرفته بود، فرار کنم و بروم جلو بایستم قاطی مردها. تا می رسیدم، شمر کارش را کرده بود و می نشست همان گوشه تخت و خشت را برمی داشت. چند بار رفته بودم جلو که نگذارم خشت را بزند روی سرش، ولی نمی شد. مردها پرتم می کردند عقب که بروند دست های ناصر شمر را بگیرند. وقتی می افتادم، گریه نمی کردم. بلند می شدم و خاک روی لباسم را می تکاندم و می رفتم تکه های خشت را برمی داشتم و پرت می کردم طرفشان.
این مجلس را کسی نمی خواند. این را توی آن چند سالی که پدرم را به شهرهای مختلف تبعید می کردند و ما مجبور بودیم همراهش برویم، فهمیدم. شمر عادت داشت هر سال، روز عاشورا بعد از قربانی کردن امام بخواندش. غیر از یک یا حسین بلند، هیچ چیز دیگری نمی گفت. کل مجلسش همین دو کلمه بود. خشت که روی سرش می شکست، خون از فرق سرش و لای موهای سپیدش راه باز می کرد و از روی چشم های سیاه و کشیده اش پل می زد و می رفت تا لاخ های سبیل تابیده اش می نشست. از روی زمین که بلند می شد، تاب می خورد و وقتی چشم هایش را باز می کرد، با این سرمه سرخ، چشم های دور سیاهش قشنگ تر می شد.
دلم می خواست با شمر توی خانه خاله بازی کنیم. برایش استامبولی درست کنم یا خورشت قیمه. زن ها می گفتند که خیلی دوست دارد و وقتی لقمه قیمه را می گذارد توی دهنش انگار خون از گوشه لبش خط می کشد تا روی گونه آفتاب سوخته اش. یک بار به دخترش که هم سن و سال ما بود، گفتم: «می ذاری باباتو بغل کنم؟» چشم هایش را برایم بُراق کرد که یاد شمر افتادم و خشت، گفت: «چه حرفا؟! برو بابای خودتو بغل کن.» دلم می خواست مثل وقتی که سر امام را می بریدند و روی نیزه می گذاشتند و می چرخاندند که ببرند شام، سر شمر را روی نیزه می گذاشتم و می بردم توی خانه خاله بازیمان و قُرمه را لقمه می کردم و توی دهانش می گذاشتم که سرخ بشود.
شام آن ها توی زمین پدربزرگم بود. یک تخت می گذاشتند آن جا و یزید با سگ گله پدربزرگ بازی می کرد تا سرها و بچه ها را بیاورند. یزید چوپان پدربزرگم بود و سگ دستش را گاز نمی گرفت، ولی ماها را، یعنی اگر پدربزرگ و یزید نبودند، حتماً گاز می گرفت که دندان هایش را نشانمان می داد. پاهایش را می داد عقب و سینه اش را جلو می داد و چنان وقی می زد توی سرمان که چند بار شلوارم از این بازی گرم شده بود. مامان مرا می برد توی دستشویی و شیر آب را باز می کرد و آفتابه را می گرفت روی پاهایم و می گفت: «بگو غلط کردم.» من یاد چشم های شمر می افتادم. توی دلم یا حسین می گفتم و دست هایم را می بردم بالا. مادرم دست هایم را می گرفت و می گفت: «زبون بریده! الآن سینه پهلو می کنی... قُد و یکدنده، مثل بابای خیرندیده ت!» شمر هم قُد و یکدنده بود. هرچی دورش جمع می شدند که نگذارند خشت را بزند روی سرش، ازشان فرار می کرد و می رفت آن طرف تر و یا حسین می گفت.
برای پسر سومی شمر که آمدند خواستگاری ام، به مامان گفتم: «اگه زنش بشم، می تونم شمر رو بغل کنم؟» توی آشپزخانه ایستاده بودم و داشتم چایی می ریختم. مادرم پوست بین انگشت شست و اشاره اش را گاز می گرفت و بعد تُف می کرد طرف پشت چادرش. گفت: «خجالت بکش! این چه حرفیه دختر یکی می شنوه؟ نمی خواد بیای بیرون، خودم ردشون می کنم.» از چشم های بُراق مادر فهمیدم که می شود. گفتم: «زنش می شم.» می خواست برگردد و برود بیرون که با آرنج همان دستی که گازش گرفته بود، سقلمه زد توی چال سینه ام. نفسم که بالا آمد، گفت: «بیجا کردی بی حیا!» گفتم: «ما... مان!» چادر سفیدش را کشید روی سرش و برگشت که برود توی هال که گفت: «مرض... کوفت... زهر عقرب، گیس بریده!» دستم را بردم بالای سرم. وقتی داشت در را باز می کرد، داد زدم: «اگه نذاری می رم زن صیغه ایش می شم.» برگشت، چادرش را دور کمرش بست. پای عقبش سُر خورد. سینه اش را جلو داده بود و می آمد طرفم.
قوری چایی را از بالای سرم ول کردم که افتاد بین پای من و مامان. تفاله های چایی پاشیده بود به چادرمان. نشست روی زمین، دستش را بلند می کرد و می زد توی سرش و گریه می کرد. من هم نشستم روی زمین و تفاله های چایی را توی کف دستم جمع می کردم و می زدم توی سرم. گریه می کردم، مثل وقتی که خشت به سرش خورده می شد. رد چایی پیشانی ام را گرم کرد و از روی مژه هایم پل زد تا روی لب هایم.
***
زره شمر را که انداختم، نفس کشیدن برایم سخت شده بود، درآوردمش، نفسم بالا آمد. با خودم گفتم، چی می کشید این همه سال توی این، زره که نیست، آوار بلاست که مثل بختک می افتد روی سینه آدم، هرچه زور می زنی، نمی توانی تکانش بدهی تا خودش، به میلش، ولت کند و نفست برگردد. قبل از مجلس سبیلم را چرب کردم و سرمه دان را برداشتم و زیر چشمم را رگی دادم که وقتی چشم هایم را بُراق می کنم، برق سبیل و سیاهی چشمانم دل مردم را بلرزاند.
آن قدر بابا را نگاه کرده بودم که بدانم کجای مجلس را باید داد بزنم و کجای مجلس باید صدایم را بلرزانم. همه چیز رسیده بود به من. خانه و تعزیه خانه. دلش می خواست چراغش همیشه روشن باشد. حارس و ابن زیاد را می دادم به برادرهای کوچک ترم. اولش دو سه جایی تپق زدم. کسی عین خیالش هم نبود. انگار همه می دانستند که من هر لحظه چه باید بگویم و چه بخوانم که برایشان تپق هایم مهم نبود. دلشان می خواست که امامخوانان را بیش تر زجر بدهم که دلشان بیش تر بسوزد و با شور بیش تری گریه کنند و روی سر و صورتشان بزنند. من شورش را زیاد می کردم. همه را یک جور نگاه می کردند و فرقی برایشان نداشت من و بقیه مخالف خوانان. انگار منتظر بودند تا من لباس را دربیاورم و خود ناصر شمر بپوشدش و مجلس پشیمانی شمر را برپا کند.
بار اولی بود که می خواستم خشت را روی سرم بشکنم. می ترسیدم ولی حالا دیگر همه داشتند مرا نگاه می کردند. دست هایم را بردم بالا... درد داشت، خیلی زیاد. توی دلم گفتم، بی چاره بابا چه دردی رو تحمل می کرد و به روی خودش نمی آورد. با آن مرض قندش که زخم هایش دیر جوش می خورد و جای زخم درد می گرفت، چه دل و جرئتی داشت.
مجلس که تمام شد، نفس راحتی کشیدم. مردم هنوز هاج و واج مانده بودند و نمی رفتند. منتظر بودند لباسم را دربیاورم. خسته شده بودم و از فرق سرم تا مهره های آخر ستون فقراتم درد می کرد. نای درآوردن لباس را نداشتم. زره سنگین شده بود. نفس هایم به شماره افتاده بودند. سرم گیج می رفت. پایم سست می شد. جلوِ خودم را گرفته بودم که نیفتم. جلوِ در لباسخانه ایستادم که نفس تازه کنم.
«تکیه بر جای بزرگان نتوان زد!»
برگشتم. توی گردنم تیر می کشید و می رفت توی کتفم ول می کرد. زنی بود که رویش را گرفته بود. صدای جوانی داشت. گفتم: «از شما هم قبول باشه خواهر.» رو باز کرد. ابروهای سیاه و کشیده اش روی چشم های درشت و سیاهش یک خط کلفت کشیده بود؛ انگار خیمه تعزیه چشم هایش باشد. دلم لرزید. پاهایم نای سرِ پا ایستادن نداشت. چشم هایم تار می شد و باز ول می کرد که خال روی چانه اش را ببینم. کاسه خون بالایش بود. انگار از فرق سرم چکه کرده باشد توی کاسه. گفتم: «خدا اموات شما رو هم بیامرزد!»
سگ چشم هایش پارس می کرد که پاچه ام را بگیرد. نفهمیدم که چشم هایم بُراق شده که دندان قروچه سگ را پس بزند. خندید و بند چادر را ول کرد. پیرهن سرخ پوشیده بود که چشمم فیخ کشید برایش. پایش را انگار عقب تر برده بود، گفت: «چشمای باباتو ارث بردی!»
نمی دانستم کیست؟ توی قید و بند این نبودم که زنان را بشناسم. همیشه از زیرش در می رفتم. حرفش را با دو استکان چایی پیش می کشید و آخر چایی سردشده را برمی گرداند. دلم می خواست سرم را بگذارم روی زانویش. رویش را نداشتم. مرا و پدرم را خوب می شناخت.
آب دهانم انگار خشت شده باشد، توی کامم نمی شکست تا فرو بریزد. گفتم: «لعنت خدای بر...» خندید و گفت: «سال دیگه زحمت خشت زدن رو نکش، خودت رو نکش، ناصرم رو نلرزون!» چادرش را جمع کرد، سرش را برگرداند، توی سیاهی چادرهای سیاه زنان گم شد. سر جایم خشکم زده بود. نمی دانستم به حرف هایش فکر کنم یا پارس های سگش یا به سرخی کاسه یا به سیاهی ابروهایش.
شانه ام را یکی گرفته بود که سنگینی اش شانه ام را می کشید پایین. برگشتم. آب چشمه زد و خشت که نمدار شده بود، فرو ریخت. توی گلویم گیر کرده بود، همان جایی که تیر ول می کرد.
یکی از تخت خوان های گروه بود. دست و نگاهش خیلی سنگین بود، گفتم: «نذر داشت، آشناست.» گفت: «خداقوت، کی رو می گی؟» گفتم: «همین...» دستم را به جمعیت اشاره دادم که داشتند می رفتند. گفت: «خیره ایشالا، هیئت امنای تکیه کارِت دارن، مشتی می گفت؛ این یارو معلمه گفته که اگه تعزیه نخونن هم کسی ناراحت نمی شه، بِرن سرِ خونه و زندگیشون. راست می گه؟! یعنی سال دیگه رو چه کار کنیم؟» گفتم: «کریمه.» خندید و گفت: «کی؟» زدم به شانه اش و گفتم: «این جا نذاشتن، توی خونه بابا چادرش رو علم می کنیم.»
«قبول باشه پسرم! تو دیگه خشت نزن. یه عمری تنم واسه بابات می لرزید و حالام دیگه جون اینو ندارم...»
«از شما هم قبول باشه حاج خانوم، ما هم می گیم ولی کیه که...»
مادر دستش را گذاشت روی رد خون روی صورتم که تا خنجری سبیلم کشیده شده بود، گفت: «خوب بشورش، دوا گلی هم باید توی وسایل بابات باشه، بمال روش.» پرسیدم: «بابا راضیه؟!» مادر گریه اش گرفت و چادرش را کشید روی صورتش و برگشت، رفت توی سیاهی گم شد.
***
«امروزو خشت نزن مرد!»
«نزنم؟! تو خوشت می آد مردم بهم بگن ناصر شمر؟ مگه نبودی باهام که زن و مرد تا منو می بینن، فکر می کنن تعزیه ست؟»
«خُب چی می شه تو هم یه بار امام رو بخون، نه عباس، اقلکم حُر بخون، تو همه ش داری شمر می خونی، خُب اونا چه گناهی کرده ن؟ تا بوده تو رو تو لباس شمر دیدن.»
«یه چیزی می گی زن؟! تو که می دونی نذر دارم، دیگه واسه چی اینو می گی؟»
«اقلَکم امروز نمی خواد شمر پشیمون بشه!»
«می گی شمر بودن خوبه؟ همه برن شمر بشن اگه خیلی خوبه؟!»
«هر کاری هم که بکنن مث تو نمی تونن شمر باشن!»
«بیا، تو که زن منی و مادر چهارتا بچه هام، اینو می گی من از مردم چه انتظاری دارم؟»
«تو ناصری...»
«لعنت خدای بر...»
«اصلاً امسال خودم برات خشت درست می کنم. تا خشتو نیاوردم، نزنی ها! دکترت مگه نگفته دیگه نباس جاییت زخم بشه، قندت بالا رفته و زبونم لال...»
«من می گم نره، تو هی بگو بدوش!»
محرم و صفر که تمام شد، آمده بود خواستگاری ام. کلاه نمدی اش را در نمی آورد که جای زخمش معلوم نشود. سبیلش را تاب داده بود، مثل همان وقتی که شمر می خواند و می خواست امام را بکشد. از پشت در مطبخ نگاهش می کردم که چایی اش را ریخت توی نعلبکی و هورت کشید. سرش را انداخته بود پایین و توی حوض پلاس زیر پایش لابد داشت آب تنی می کرد. تشنه اش بود که این قدر تند چایی را هورت می کشید. دلم می رفت برایش وقتی که خشت را بلند می کرد و می زد توی سرش. خاک بلند می شد و آرام آرام می نشست روی شانه اش و روی رگه خونی که از سرش تا روی سبیل هایش کش می آمد. دلم نیامد که همان طور بنشینم و برایش گریه کنم. بلند شدم و رفتم طرفش. دستمال ساخته را گرفتم طرفش.
پشت سرش بودم و مرا نمی دید که دستمال را از دستم گرفت. روی سرش که گذاشت، دلم یک حالی شد. انگار تَفِ خون روی صورت و چشم هایش می دوید تا توی دهنم و با دم می رفت پایین. تشنه ام شد. گفتم: «قبول باشه!» برگشت، با دستمال، خون روی چشمش را پاک کرد. مرا دید. ایستاده بود و تکان نمی خورد. سرش را زیر انداخت، تکه های خشت را نگاه می کرد.
برگشتم. مادرم به من رسید و سقلمه ای بهم زد. گفت: «توی مردا چه کار می کنی؟» دستم را کشید. چشم باز کردم توی خانه شمر بودم. حالا همه اش دلم می لرزید. روز عاشورا بیش تر. زن ها بهش فحش می دادند. دختربچه ها جیغ می کشیدند. من می خواستم بروم جلو که نگذارم بزند توی سرش. مردها نمی گذاشتند.
«ناصر، نزن اومدم، ناصر...»
ناصرم توی خون غلت می زد. قلوه سنگ های توی خشت که به چشمم خورد، نتوانستم دیگر جلوِ خودم را بگیرم. داد زدم: «ذلیل بشی ذلیل مرده، آخرم زهرتو ریختی، نذر دارم، نذر دارم همین بود چش سفید!» سر ناصر را گذاشتم روی پایم و خون روی چشم هایش را پاک کردم و گفتم: «دستت بشکنه شمر!» مردها دورم ایستاده بودند و زار می زدند. انگار تعزیه ناصر باشد. زن ها جیغ می کشیدند.
خشت را از توی کیفم درآوردم. تا دستم را بالا بردم، خشت را از دستم کشیدند. برگشتم به ناصر بگویم که دیدم چشمخانه اش سفید شده. تنش دیگر نمی لرزید و خون توی دستم سرد شد. خشت افتاده بود توی گلویم. نمی توانستم نفسم را پایین بدهم. بلندم کردند. چادر از روی سرم سُر خورد و افتاد. کشیدندش روی صورت ناصر. سیاهی چادرم سفید شد و افتادم.

سمنان ــ دی ماه ۸۹

نظرات کاربران درباره کتاب اگه زنش بشم، می‌تونم شمر رو بغل كنم؟