فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب قلعه‌‌ی اوترانتو
یک روایت گوتیک

نسخه الکترونیک کتاب قلعه‌‌ی اوترانتو به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب قلعه‌‌ی اوترانتو

روز تولد کونراد جوان برای برپایی مراسم ازدواج تعیین شده بود. هنگامی‌که مدعوین در نمازخانه‌ی قلعه گرد آمده بودند، و همه‌چیز مهیا بود تا آن آئین ربانی آغاز شود، شخص کونراد غایب بود. مانفرد، که کوچک‌ترین تأخیری اسباب بی‌صبری‌اش می‌شد و مشاهده نکرده بود پسرش مجلس را ترک گوید، یکی از ملازمانش را روانه کرد تا امیرزاده‌ی جوان را احضار کند.
خادم، که آن‌قدر بیرون نمانده بود که بشود گمان برد از حیاط عبور کرده و به عمارت کونراد رسیده باشد، دوان‌دوان و از نفس افتاده بازگشت؛ سراسیمه، با نگاهی مبهوت و کف بر دهان. هیچ نگفت، اما به حیاط اشاره کرد.
حاضران از هراس و حیرت بر جای میخکوب شده بودند. امیر‌بانو هیپولیتا، بی‌آن‌که بداند قضیه چیست، ولی مشوش و مضطرب بابت پسرش، بی‌حال شد و غش کرد.
مانفرد، که غضبش به علت تعلل در اجرای مراسم عقد و رفتار جنون‌آمیز خدمتکار بر واهمه و خلجانش می‌چربید، آمرانه پرسید: «چه پیش آمده؟»
مخاطبش پاسخی نداد، اما هم‌چنان به حیاط اشاره کرد؛ و سرانجام، پس از آن‌که آماج پرسش‌های مکرر شد، فریاد برآورد: «وای، کلاهخود! کلاهخود!»
در آن میان، عده‌ای از حاضران به حیاط دویده بودند، که از آن‌جا همهمه‌ای آمیخته به ضجه، وحشت و شگفتی به گوش می‌رسید. مانفرد چون پسرش را هیچ‌جا ندید، کم‌کم نگرانی به جانش افتاد و شخصاً رفت تا سروگوش آب بدهد و از علت آن سردرگمی غریب باخبر شود. ماتیلدا همان‌جا ماند و با سعی فراوان به مراقبت از مادرش مشغول شد، و ایزابلا نیز ظاهراً به همان منظور آن‌جا را ترک نکرد تا ناگزیر نباشد برای دامادی که، در حقیقت، زیاد مهرش را به دل نداشت، بی‌قراری نشان دهد.
آن‌چه قبل از همه به چشم مانفرد آمد، گروهی از خدمتکاران بود که تلاش می‌کردند چیزی را بلند کنند که به‌نظرش رسید کوهی از پشم سمور باشد. خیره شد، بی‌آن‌که آن‌چه می‌دید باورش شود.
مانفرد غضبناک نعره زد: «چه می‌کنید؟ پسرم کجاست؟»
در جواب، عده‌ای دسته‌جمعی صدای‌شان بلند شد: «وای، سرورم! امیرزاده! امیرزاده، کلاهخود! کلاهخود!»

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۵۴ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب قلعه‌‌ی اوترانتو

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

آن بانو، که عزم استوارش پس از ترک مانفرد جای خود را به دلهره سپرده بود، گریزش را تا پایین پلکان اصلی ادامه داد. آن جا توقف کرد، زیرا نمی دانست به کدام سو باید گام بردارد، یا این که چگونه از تمنای ناسنجیده ی امیر خلاصی بیابد. می دانست دروازه های قلعه قفل هستند و قراول هایی در حیاط کشیک می دهند. آیا باید، آن طور که قلبش تحریضش می کند، نزد هیپولیتا برود و او را از تقدیر بی رحمانه ای که انتظارش را می کشد مطلع سازد؟ از بابت درستی این عمل شک نداشت، ولی مانفرد حتماً به جست وجویش آن جا می آمد، و خشونتش او را برمی انگیخت تا گزندی را که در سر می پروراند دوچندان کند، بی آن که به آنان مهلت دهد از شر شوریدگی های شتاب زده اش در امان بمانند. چه بسا تاخیر باعث شود امیر فرصت بیابد در باب اقدامات موحشی که قصد انجام شان را دارد قدری تامل کند، یا موقعیتی مناسب برای امیردخت فراهم شود؛ کاش لااقل این یک شب را از نیت نفرت انگیز مانفرد مصون می ماند! لیکن نمی دانست کجا پنهان شود! چگونه از جست وجویی که مسلماً او در سراسر قلعه برای یافتنش ترتیب می داد، بپرهیزد! در همان حال که این افکار به سرعت از ذهنش می گذشتند، معبری زیرزمینی را به یاد آورد که از سردابه های قلعه به کلیسای سنت نیکولاس راه داشت. می دانست اگر بتواند پیش از آن که گرفتار شود خود را به محراب برساند، حتی مانفرد با خشونت مهارناشدنی اش جرات نمی کند حرمت آن مکان مقدس را بشکند؛ و ایزابلا مصمم شد اگر راه رهایی دیگری نیابد، برای همیشه خود را در جمع باکره های مقدس، که صومعه شان مجاور کلیسای جامع بود، محبوس کند. با این تصمیم، چراغی را که پایین پلکان می سوخت، برداشت و بی درنگ به سمت معبر مخفی شتافت.
قسمت پایین قلعه از چندین رواق پیچ در پیچ تشکیل شده بود و شخصی دستخوشِ آن همه دلهره به دشواری می توانست دری را بیابد که به دخمه باز می شد. سکوتی مخوف بر سراسر آن بخش های زیرزمینی حکم فرما بود و فقط هرازگاه وزش بادها درهایی را که دختر جوان از آن ها می گذشت، می جنباند و باعث می شد غژغژ گوش خراش لولاهای زنگ زده شان در آن هزار توی طویلِ ظلمانی پژواک بیابد. هر زمزمه ای هراسی تازه به جانش می ریخت؛ لیکن بیش از همه از شنیدن صدای غضب آلود مانفرد بیمناک می شد که به مستخدمانش امر می کرد بدون اتلاف وقت همه جا دنبال او بگردند. تا جایی که ناشکیبایی و بی قراری اش اجازه می داد، ملایم قدم برمی داشت. لیکن گاهی نیز بی حرکت می ایستاد و گوش می سپرد تا بشنود آیا در تعقیبش هستند. در یکی از آن لحظات گمان برد آهی شنیده. بر خود لرزید، و چند گامی عقب رفت. لحظه ای دیگر به نظرش آمد صدای پای شخصی به گوشش رسیده. خون در رگ هایش دلمه بست؛ یقین آورد مانفرد است. هر آن چه این تصور هولناک می توانست تداعی کند، به ذهنش خطور کرد. خود را به سبب گریز شتاب زده اش به باد شماتت گرفت که او را به غضب امیر گرفتار ساخته بود، آن هم در جایی که بعید بود فریادش را کسی بشنود و به یاری اش بیاید. اما ظاهراً صدا از پشت سرش نمی آمد؛ اگر مانفرد می دانست او کجاست، قاعدتاً باید تعقیبش کرده باشد، هنوز در یکی از سردابه ها بود، و طنین قدم هایی که در گوشش پیچیده بود واضح تر از آن بود که مال مسیری باشد که از آن آمده بود. این فکر باعث شادی و آسودگی خیالش شد و امیدوارش ساخت که با هرکس غیر از امیر سر راهش سبز شود از در دوستی درآید؛ خیال داشت جلوتر برود که دری نیمه بسته، کمی دورتر، دست چپ، ملایم باز شد؛ اما پیش از آن که بتواند با چراغی که بالا گرفته بود کشف کند چه کسی آن را گشود، فرد کذایی با مشاهده ی روشنایی شتابان برگشت.
ایزابلا، که هر حادثه ای کافی بود تا ترس به دلش بریزد و روحیه اش را تضعیف کند، مردد ماند به راهش ادامه دهد یا نه. هراسش از مانفرد خیلی زود بر هر وحشت دیگری غلبه کرد. دقیقاً به دلیل این که شخص ناشناس از برخورد با او می پرهیزید، شهامت یافت. با خود گفت: «لابد یکی از خدمتکاران قلعه است.» متانت و ملایمتش هرگز دشمنی کسی را برنیانگیخته بود، و اطمینان از بی گناهی اش به او امید می داد که خدمتکاران امیر، اگر از جانب شخص او مامور یافتنش نشده باشند، نه فقط مانع فرارش نمی شوند، بلکه در این کار یاری اش نیز می کنند. درحالی که با این افکار به خود قوت قلب می بخشید، و بر اساس آن چه مشاهده می کرد حدس می زد نزدیک دهانه ی دخمه ی زیرزمینی باشد، به سمت دری رفت که باز شده بود؛ اما وزش بادی تند که در آستانه ی در به پیشوازش آمد، چراغش را خاموش کرد و او را در تاریکی محض گذاشت.
الفاظ از توصیف موقعیت خوفناک امیردخت عاجزند. تک و تنها در مکانی چنین دلگیر، ذهنش انباشته از تصاویرِ تمامی وقایع مهیب آن روز، ناامید از رهایی، در انتظار این که هر آن مانفرد سر برسد، و نگران از دانستن این مطلب که در دسترس کسی است که نمی داند کیست و به علتی نامعلوم آن اطراف پنهان شده، دستخوش فوجی افکار پریشان کننده بود که بی وقفه به مخیله ی مشوشش هجوم می بردند، و کم مانده بود در هراس هایش غوطه ور شود. دست به دامن تمام قدیسان ملکوت شد، و در دل التماس شان کرد که به یاری اش بشتابند. مدتی نسبتاً طولانی با عذابِ درماندگی در کشمکش بود. عاقبت، چنان نرم و سبک که بیش از آن امکان نداشت، به جست وجوی در رفت و چون آن را پیدا کرد، لرزان وارد سردابه ای شد که از آن جا صدای آه و قدم ها را شنیده بود.
مشاهده ی بارقه ای کم فروغ از مهتاب ابرآلودی که از سقف سردابه می تابید، احساس شادی گذرایی نثارش کرد؛ ظاهراً گوشه ای از سقف ریخته بود و تکه ای گِل یا خشت از آن آویزان بود، که نمی توانست تشخیص دهد کدام شان است؛ چنین می نمود که به داخل فرو افتاده. همین که سراپا اشتیاق به سمت شکاف دوید، اندامی انسانی را تشخیص داد که نزدیک آن تکیه داده به دیوار ایستاده بود.
به تصور این که شبح نامزدش کونراد است بر خود لرزید. آن هیکل هم چنان که پیش می آمد با لحنی رام و مطیع گفت: «ترس به دل راه ندهید، بانو؛ به شما آسیب نمی رسانم.»
ایزابلا، که کلام و آهنگ صدای غریبه اندکی دلگرمش کرده بود و به خاطرش رسید او باید همان شخصی باشد که در را باز کرده، آن قدر بر خود مسلط شد که پاسخ دهد: «آقا، هر که هستید، نسبت به امیر دختی نگون بخت که در آستانه ی نابودی است ترحم نشان دهید. یاری ام کنید تا از این قلعه ی مهلک بگریزم، وگرنه تا چند لحظه ی دیگر برای همیشه گرفتار سیه روزی می شوم.»
غریبه گفت: «افسوس! برای کمک به شما چه کاری از من ساخته است؟ حاضرم برای دفاع از شما جان ببازم؛ اما با این قلعه آشنا نیستم، و خواستِ من...»
ایزابلا دستپاچه میان صحبتش دوید و گفت: «وای! فقط کافی است مساعدت کنید تا دری مخفی را که باید همین اطراف باشد بیابم؛ و این بزرگ ترین خدمتی است که می توانید به من ارزانی دارید؛ زیرا حتی یک دقیقه هم نباید وقت را هدر بدهم.»
با بیان این کلمات، خم شد و سنگفرش اطرافش را لمس کرد و از غریبه خواست او نیز چنین کند و قطعه ی مفرغی صاف و صیقلی خورده ای را بجوید که در یکی از سنگ ها جای گرفته بود.
گفت: «این همان قفلی است که با فنر باز می شود و من رازش را می دانم. اگر آن را بیابم، شاید از این جا رهایی پیدا کنم، وگرنه وای بر من! غریبه ی آداب دان، بیم دارم شما را نیز درگیر بداقبالی هایم کرده باشم. مانفرد ظنین خواهد شد که هم دست فرارم بوده اید، و آتش غضبش دامن تان را خواهد گرفت.»
غریبه گفت: «جانم را قدر نمی نهم، و مایه ی مباهات و خشنودی ام خواهد بود اگر آن را در راه نجات شما از ستم او ببازم.»
ایزابلا گفت: «ای جوان بزرگوار، چگونه می توانم روزی محبت شما را جبران کنم...»
آن گاه که این سخنان بر زبانش جاری می شدند، بارقه ای از مهتاب که از روزنه ای در سقف ویران به درون راه می یافت، مستقیماً بر قفلی که در جست وجویش بودند تابید.
ایزابلا سراپا شوق و شادی گفت: «آه، چه سعادتی! درِ مخفی این جاست!»
و کلیدی را بیرون آورد و فنر را فشار داد، که با کنار رفتنش حلقه ای آهنی نمایان شد.
امیردخت گفت: «در را بلند کن.»
غریبه اطاعت کرد، و زیرِ در چشم شان به چند پله ی سنگی افتاد که به دخمه ای کاملاً تاریک سرازیر می شدند.
ایزابلا گفت: «باید برویم آن پایین. دنبالم بیایید؛ گرچه ظلمانی و دلگیر است، ولی راه مان را گم نمی کنیم؛ یکراست به کلیسای سنت نیکولاس می رسد.»
امیردخت فروتنانه افزود: «اما شاید دلیلی نداشته باشد که شما قلعه را ترک کنید، و من هم دیگر به مساعدت شما محتاج نیستم؛ تا چند دقیقه ی دیگر از لهیب خشم مانفرد در امان خواهم بود. فقط بگذارید بدانم به چه کسی تا این اندازه مدیونم.»
غریبه با لحنی پرشور گفت: «هرگز شما را تنها نخواهم گذاشت، مگر هنگامی که مطمئن شوم از خطر مصون می مانید. مرا نیز بزرگوارتر از آن چه هستم نپندارید، امیردخت، گرچه دغدغه ی اصلی ام شمایید.»
همهمه ای ناگهانی، که ظاهراً نزدیک می شد، رشته ی سخن غریبه را گسست، و آنان توانستند این جمله ها را تشخیص دهند: «پیش من اسم جادوگران را نبرید؛ به شما می گویم باید در قلعه باشد؛ علی رغم هر طلسم و افسونی پیدایش می کنم.»
ایزابلا فریاد برآورد: «وای، خدا به دادمان برسد! این صدای مانفرد است! شتاب کنید، وگرنه کارمان زار است! و درِ مخفی را پشت سرتان ببندید.»
این را گفت و به سرعت از پله ها پایین رفت؛ و چون غریبه عجله داشت دنبالش برود، بی اراده در از دست هایش رها شد. فرو افتاد و فنر رویش بسته شد. بیهوده کوشید آن را بگشاید، زیرا دقیق ندیده بود ایزابلا چگونه فنر را لمس کرد و فرصت هم نداشت تا روش های مختلف را بیازماید. صدای فرو افتادن در به گوش مانفرد رسید، و همراه خدمتکاران مشعل به دست به آن سمت آمد. پیش از آن که قدم به سردابه بگذارد، فریاد برآورد: «باید ایزابلا باشد؛ در حال فرار از معبر زیرزمینی است، ولی نمی تواند زیاد دور شده باشد.»
چه قدر امیر حیرت زده شد آن گاه که، به جای ایزابلا، در پرتوِ نورِ مشعل ها چشمش به جمال جوان روستایی روشن شد که گمان می برد زیر کلاهخود مهلک محبوس است!
مانفرد خروشید: «خائن! چگونه این جا آمدی؟ می پنداشتم آن بالا در حیاط بازداشت هستی.»
مرد جوان جسورانه پاسخ داد: «نه خائنم و نه پاسخگوی تصورات شما.»
مانفرد فریاد زد: «پست فطرت! قصد داری مرا به خشم بیاوری؟ بگو چگونه از آن بالا فرار کردی؟ لابد نگهبان هایت را با رشوه خریدی؛ مجازا ت شان مرگ است.»
روستایی با متانت و آرامش پاسخ داد: «تنگدستی ام به بی گناهی آنان گواهی می دهد. گرچه عاملان غضب فرمانروایی جابرند، به تو وفادارند، و با اشتیاق وظایفی را که به دور از انصاف به ایشان محول کرده ای اجرا می کنند.»
امیر گفت: «آیا آن قدر متهوری که از عقوبت من نمی هراسی؟ ولی شکنجه ها زبانت را به گفتن حقیقت می گشایند. بهتر است خودت بگویی، چون بالاخره می فهمم هم دستانت چه کسانی بودند.»
جوان لبخندزنان به سقف اشاره کرد و گفت: «هم دست من آن جاست!»
مانفرد دستور داد مشعل ها را بالا بگیرند و مشاهده کرد یکی از عذارهای کلاهخود سحرآمیز، هنگامی که مستخدمانش آن را روی روستایی می انداختند، از سنگفرش حیاط به سردابه راه گشوده و حفره ای ایجاد کرده که جوان روستایی چند دقیقه قبل از برخورد با ایزابلا از آن جا به درون آمده بود.
مانفرد گفت: «این است راهی که از آن پایین آمدی؟»
جوان گفت: «آری، همین است.»
مانفرد گفت: «پس آن صدایی که هنگام ورود به رواق شنیدم چه بود؟»
روستایی گفت: «دری به هم خورد. من هم مانند شما صدایش را شنیدم.»
مانفرد هول زده پرسید: «کدام در؟»
روستایی گفت: «با گوشه و کنار قلعه ی شما آشنا نیستم؛ نخستین بار است که به این جا قدم می گذارم؛ و جز در این سردابه هیچ کجای دیگرش نبوده ام.»
مانفرد (که مایل بود بداند آیا مرد جوان درِ مخفی را کشف کرده) گفت: «اما به تو می گویم که صدا از این سمت بود. هم من آن را شنیدم و هم خدمتکارانم.»
یکی از آنان با لحنی رسمی سخنش را قطع کرد: «سرورم، به یقین درِ مخفی بوده و او خیال داشته به این طریق بگریزد.»
امیر با عصبانیت گفت: «خاموش باش تهی مغز! اگر قصد فرار داشته، چرا به این سمت می آمده؟ می خواهم از زبان خودش بشنوم صدایی که به گوشم رسید از کجا بود. حقیقت را بگو، جانت در گرو صداقت توست.»
روستایی گفت: «صداقتم برایم از جانم عزیزتر است؛ و هرگز یکی را با تقلب در دیگری نمی خرم.»
مانفرد تحقیرآمیز گفت: «قطعاً چنین است! فیلسوف جوان! پس به من بگو این چه صدایی بود شنیدم؟»
جوان گفت: «از من چیزی بپرسید که قادر به پاسخگویی باشم، و اگر دروغ گفتم بی درنگ حکم به مرگم بدهید.»
مانفرد، که از دلیری استوار و بی تفاوتی مرد جوان کاسه ی صبرش لبریز شده بود، بانگ برآورد: «خب، پسف تو ای مرد اهل راستی و صداقت! پاسخ بده: صدای درِ مخفی بود آن چه شنیدم؟»
جوان گفت: «آری بود.»
امیر گفت: «عجب! و تو چگونه فهمیدی دری مخفی این جاست؟»
پاسخ داد: «قطعه ای مفرغی را در تابش مهتاب دیدم.»
مانفرد گفت: «از کجا فهمیدی که یک قفل است؟ چگونه به رازِ گشودنش پی بردی؟»
گفت: «تقدیر که مرا از قید کلاهخود رهانید، قدرت این را داشت که فنر قفل را به من بنمایاند.»
مانفرد گفت: «تقدیر باید قدمی فراتر می گذاشت و تو را از دسترس غضب من دور می کرد. هنگامی که تقدیر طرز باز کردن قفل را به تو آموخت، ترا در نادانی حماقت باقی گذاشت و نتوانستی از لطفش بهره مند شوی. چرا راه نجاتی را که مقابلت نمایان شد نپیمودی؟ چرا در را قبل از آن که از پله ها پایین بروی بستی؟»
روستایی گفت: «سرورم، اجازه دارم از شما بپرسم من، که کاملاً با این قلعه بیگانه ام، چه طور باید بدانم که آن پله ها به راه خروجی منتهی می شوند؟ ولی پرهیز از پرسش های شما را اهانت می دانم. بی توجه به این که این پله ها به کجا می رسند، شاید به صلاحم بود در آن مسیر می رفتم. وضعیتم نمی توانست از آن چه بود بدتر شود. اما حقیقت این است که درِ مخفی از دستم رها شد. بلافاصله بعد شما سر رسیدید. با آن سروصدا خودم را لو داده بودم. چه فرق می کرد یک دقیقه زودتر گرفتار شوم یا یک دقیقه دیرتر؟»
مانفرد گفت: «با این سن کم، دغل باز کارکشته ای هستی. لیکن حال که بیشتر به موضوع می اندیشم، می بینم فقط مرا بازی داده ای. هنوز نگفته ای چگونه قفل را باز کردی.»
روستایی گفت: «الساعه به شما نشان می دهم، سرورم.»
تکه سنگی را که از بالا افتاده بود برداشت، روی در مخفی دراز کشید و شروع کرد به ضربه زدن بر قطعه مفرغی که آن را می پوشاند. قصدش وقت کشی بود تا امیردخت فرصت گریز بیابد.
حضور ذهنش توام با صراحت کلام جوانانه باعث دودلی و تزلزل خاطر مانفرد شد. حتی این تمایل را در او برانگیخت تا شخصی را که هیچ جرمی از او سر نزده بود و کوچک ترین تقصیری نداشت، عفو کند. مانفرد از آن فرمانروایان مستبد ددمنش نبود که بی علت شقاوت می ورزند. وضع و موقعیتی که تقدیر دچارش ساخته بود سرشت ذاتاً انسانی اش را به خشونت آکنده بود؛ هرگاه شوریدگی ها بر خردش غلبه نمی کردند، فضیلت هایش امکان عرضه ی وجود می یافتند.
در همان حال که امیر درگیر کشمکشی درونی بود، همهمه ای در سردابه های دور طنین افکند. هنگامی که صدا نزدیک شد، داد و قال خدمتکارانش را شنید که به فرمان خودش در جست وجوی ایزابلا همه جای قلعه پراکنده شده بودند.
بانگ برداشته بودند: «سرورمان کجاست؟ امیر کجاست؟»
چون نزدیک تر آمدند، مانفرد گفت: «این جا هستم. ایزابلا را یافتید؟»
اولین نفری که رسید پاسخ داد: «خدا را شکر، سرورم! خوشحالم شما را پیدا کردیم.»
مانفرد گفت: «مرا پیدا کردید! امیردخت را یافتید؟»
آن بنده ی خدا که وحشت از قیافه اش می بارید گفت: «سرورم، گمان بردیم پیدایش کرده ایم، ولی...»
امیر فریاد کشید: «ولی چه؟ فرار کرده؟»
«سرورم، جاکز و من...»
خدمتکار دوم، که هراسان تر از اولی سروکله اش پیدا شده بود، صحبت او را قطع کرد: «بله، من و دیئگو...»
مانفرد گفت: «به نوبت حرف بزنید؛ از شما می پرسم، امیردخت کجاست؟»
با هم جواب دادند: «نمی دانیم. اما از شدت ترس کم مانده عقل مان ضایع شود.»
مانفرد گفت: «از این بابت شک ندارم، تهی مغزها. چه چیزی شما را تا این اندازه به وحشت انداخته؟»
جاکز گفت: «وای سرورم! دیئگو صحنه ای دیده که نگو و نپرس! حضرت تان آن چه را به چشم خود مشاهده کرده ایم باور نخواهد کرد.»
مانفرد خروشید: «این مزخرف جدید دیگر چیست؟ یک جواب سرراست به من بدهید، وگرنه به خدا قسم...»
مرد بینوا گفت: «خب، سرورم، اگر گوش حضرت تان با من باشد، عرض می کنم. دیئگو و من...»
رفیقش بانگ برداشت: «بله، من و جاکز...»
امیر گفت: «مگر قدغن نکرده بودم که وسط حرف یک دیگر ندوید؟ جاکز، تو جوابم را بده؛ چون ظاهراً آن یکی ابلهه از تو سردرگم تر است؛ بگو قضیه چیست.»
جاکز گفت: «سرور بزرگوارم، اگر حضرت تان راغب باشند سخن این حقیر را بشنوند، از همه چیز مطلع می شوند؛ دیئگو و من، طبق امر عالی جناب، به جست وجوی بانوی جوان رفتیم؛ اما بر این نکته نیز واقف بودیم که بعید نیست با شبح سرور جوان مان، پسر برومند عالی جناب، که خدا بیامرزدش و روحش را قرین رحمت کند، روبه رو شویم، زیرا او هنوز مطابق آیین مسیحی دفن نشده.»
مانفرد غضبناک غرید: «بی شعور! پس آن چه دیده ای فقط یک شبح بوده؟»
دیئگو فریاد برآورد: «وای، از آن بدتر! از آن بدتر! سرورم! کاش ده تا شبح تمام قد می دیدم.»
مانفرد گفت: «خدایا خودت به من شکیبایی بده! این خشک مغزها مرا گیج می کنند. از جلو چشمم دور شو، دیئگو! و تو، جاکز، در یک کلام به من بگو مستی یا هشیار؟ آیا مجنون شده ای؟ تو سابقاً اندکی عقل داشتی و هوش و حواست کم و بیش بجا بود؛ آیا هول و هراسِ آن یکی ابله به تو هم سرایت کرده؟ حرف بزن! او خیال کرده چه دیده؟»
جاکز لرزان پاسخ داد: «خب، سرورم، داشتم خدمت حضرت تان عرض می کردم؛ از زمان آن بداقبالی مصیبت بار سرور جوان مان، که خدا بیامرزدش و روحش را قرین رحمت کند! هیچ کدام از ما بندگان وفادار عالی جناب، که هرچند بی بضاعتیم، ولی سرسپردگی مان تمام عیار است؛ بله، عرض می کردم، هیچ کدام از ما جرات نکرده تنهایی در قلعه بگردد و همیشه دوتایی همه جا می رویم. به همین علت، من و دیئگو، به خیال این که بانوی جوان مان ممکن است در رواق بزرگ باشد، رفتیم آن جا دنبالش بگردیم، و به او عرض کنیم حضرت تان مایل اند موضوعی را با او در میان بگذارند.»
فریاد مانفرد بلند شد: «وای تهی مغزها، چه دسته گلی به آب دادید! و در آن فاصله او توانست بگریزد، چون شما از اجنه و شیاطین ترس داشتید! وای بر تو، بی عرضه ی دغل! او در رواق مرا ترک کرد؛ خودم از آن جا آمدم.»
جاکز گفت: «با این حال، تا جایی که به عقل ناقص این حقیر می رسد، ممکن است هنوز آن جا باشد؛ ولی ترجیح می دهم در آتش جهنم بسوزم تا این که دوباره آن جا دنبالش بگردم! بیچاره دیئگو! گمان نکنم هرگز بعد از آن قضیه به وضع عادی اش برگردد!»
مانفرد گفت: «بعد از کدام قضیه؟ آیا می شود دو کلمه حرف حساب از زبان این فرومایه ها بیرون کشید؟ این طوری فقط وقتم را هدر می دهم؛ دنبالم بیا، بنده ی مفلوک خدا! باید خودم ببینم آیا در رواق است یا نه.»
جاکز فریاد زد: «سرور نیک سرشت گران قدرم، شما را به خدا به رواق نروید! حتم دارم شخصِ شیطان در شبستان بزرگ جنب رواق است.»
مانفرد، که تا آن هنگام هراس مستخدمانش را ترسی بی پایه می پنداشت، از این موقعیت جدید یکه خورد. جان گرفتن نگاره و بسته شدنِ ناگهانی در انتهای رواق را به خاطر آورد. به لکنت افتاد و با پریشانی پرسید: «چه چیزی در شبستان بزرگ است؟»
جاکز گفت: «سرورم، وقتی من و دیئگو وارد رواق شدیم، او جلوتر از من حرکت کرد، چون می گفت شهامتش از من بیشتر است. هنگامی که قدم به رواق گذاشتیم، کسی را آن جا ندیدیم. زیر هر نیمکت و هر چهارپایه را نگاه کردیم، ولی باز هم کسی را ندیدیم.»
مانفرد گفت: «همه ی تابلوها سر جای شان بودند؟»
جاکز پاسخ داد: «بعله، سرورم. اما هیچ به فکرمان نرسید پشت شان را نگاه کنیم.»
مانفرد گفت: «خب، خب! بقیه اش را بگو.»
جاکز ادامه داد: «وقتی به درِ شبستان بزرگ رسیدیم، آن را بسته یافتیم.»
مانفرد گفت: «و نتوانستید آن را باز کنید؟»
پاسخ داد: «وای! چرا توانستیم سرورم، که ای کاش نمی توانستیم. نع، من آن را نگشودم، دیئگو این کار را کرد. در آن لحظه بسیار متهور شده بود، و قصد داشت پیش برود، هرچند من نصیحتش کردم چنین نکند. وای بر من اگر هرگز دری را باز کنم که قبلاً بسته شده.»
مانفرد سراپایش به لرزه درآمد و گفت: «حاشیه نرو، فقط به من بگو در شبستان بزرگ چه دیدی آن گاه که در را گشودی؟»
جاکز گفت: «من! سرورم! من چیزی ندیدم؛ پشت سر دیئگو بودم؛ اما صدا را شنیدم.»
مانفرد با لحنی قاطع و جدی گفت: «جاکز، تو را به ارواح نیاکانم قسم می دهم که به من بگویی چه بود آن چه دیدی؛ چه بود آن چه شنیدی.»
جاکز جواب داد: «دیئگو دید، سرورم. من ندیدم. من فقط صدا را شنیدم. دیئگو بلافاصله پس از این که در را گشود، فریادزنان پا به فرار گذاشت. من هم پا به فرار گذاشتم و گفتم «شبح آن جاست؟» دیئگو گفت «شبح! نع نع!» و مو به تنش سیخ شد. گفت «گمانم یک غول باشد؛ گمانم سراپا زره پوشیده باشد، چون پایش و قسمتی از رانش را دیدم، و به بزرگی کلاهخودی هستند که آن بالا در حیاط است.» همان موقع که این حرف ها را می زد، سرورم، صدای حرکتی شدید و تلق تلق زره را شنیدیم و حدس زدیم غول از جا برمی خیزد؛ دیئگو پیش از آن به من گفته بود گمان می برد غول روی زمین دراز کشیده، چون پا و رانش را دراز شده بر کف دیده. قبل از آن که به انتهای رواق برسیم، شنیدیم درِ شبستان با ضربه ای محکم پشت سرمان به هم خورد، ولی جرات نکردیم روی برگردانیم و ببینیم آیا غول تعقیب مان می کند. اما حالا که فکرش را می کنم متوجه می شوم اگر دنبال مان آمده بود باید صدای پایش را می شنیدیم. اما شما را به خدا، سرور بزرگوار، کشیش را احضار کنید و دستور بدهید اجنه و ارواح خبیث را از قلعه براند، زیرا، به یقین، این جا طلسم شده.»
یک باره خدمه دسته جمعی بانگ برداشتند: «وای، التماس می کنیم، سرورمان، ترتیب این کار را بدهید، وگرنه ناگزیریم از خدمت به حضرت تان استعفا دهیم.»
مانفرد گفت: «آرام بگیرید، کودن های یاوه گو! و دنبالم بیایید؛ خواهم فهمید این وقایع چه معنی دارد.»
یک صدا فریادشان بلند شد: «ما! سرورمان! اگر عالی جناب تمام ثروت شان را هم به پای مان بریزند، محال است به رواقِ بالا برویم.»
جوان روستایی، که تا آن هنگام خاموش مانده بود، حال به سخن آمد: «آیا عالی جناب رخصت می دهند من این ماجرا را پیگیری کنم؟ کسی دغدغه ی جانم را ندارد. از هیچ فرشته ی پلیدی نمی هراسم و به هیچ فرشته ی نیکویی اهانت نکرده ام.»
مانفرد با شگفتی و تحسین براندازش کرد و گفت: «رفتارت بسی والاتر از جایگاهت است. به موقع این رشادت را پاداش می دهم.» آهی کشید و ادامه داد: «ولی اکنون این قضیه آن قدر مایه ی دل مشغولی ام شده که جرات ندارم جز به چشمان خودم اعتماد کنم. لیکن، اجازه می دهم همراهم بیایی.»
نخستین بار که مانفرد از رواق به جستجوی ایزابلا شتافت، مستقیم به شبستان همسرش رفته بود، با این تصور که امیردخت به آن جا پناه برده. هیپولیتا، که صدای گام هایش را می شناخت، با اشتیاقی پرتشویش از جای برخاست تا به پیشواز سرورش برود، که از هنگام مرگ پسرشان او را ندیده بود. لبریز از شادی و اندوه به آغوشش بال گشود و سر بر سینه اش گذاشت؛ اما امیر با خشونت و زمختی او را از خود راند و گفت: «ایزابلا کجاست؟»
هیپولیتای شگفت زده گفت: «ایزابلا! سرورم!»
مانفرد آمرانه فریاد زد: «آری ایزابلا؛ من ایزابلا را می خواهم.»
ماتیلدا، که متوجه شده بود تا چه اندازه مادرش از رفتار پدرش یکه خورده، پاسخ داد: «از هنگامی که حضرت تان او را به شبستان تان احضار کردید با ما نبوده.»
امیر گفت: «بگو کجاست؛ نمی خواهم بدانم کجا بوده.»
هیپولیتا گفت: «سرور نیک سرشتم، دخترتان حقیقت را به شما می گوید. ایزابلا به امر شما ما را ترک کرد و از آن موقع به بعد دیگر به این جا برنگشته. اما سرور نیک سرشتم، بی قراری تان را مهار کنید. بروید بیاسایید. این روز غمبار باعث پریشانی تان شده. ایزابلا صبح گوش به فرمان تان خواهد بود.»
مانفرد خروشید: «عجب، پس می دانید او کجاست؟ فوراً به من بگویید، زیرا نمی خواهم یک لحظه را هم هدر بدهم.» خطاب به همسرش اضافه کرد: «و شما، ای زن، به کشیش اعتراف گیرنده تان دستور بدهید بی فوت وقت نزد من بیاید.»
هیپولیتا با آرامش گفت: «گمان کنم ایزابلا به شبستان خودش رفته باشد. او عادت ندارد تا دیروقت بیدار بماند.» سخنانش را چنین ادامه داد: «بگذارید بدانم چه چیز شما را آشفته کرده. آیا ایزابلا با اهانتی شما را آزرده ساخته؟»
مانفرد گفت: «با پرسش های تان اسباب زحمتم نشوید، فقط بگویید او کجاست.»
امیربانو گفت: «ماتیلدا او را به این جا فرامی خواند. سرورم، بفرمایید بنشینید تا بنیه ی سابق تان را بازیابید.»
مانفرد در جواب گفت: «نکند به ایزابلا حسادت می ورزی که می خواهی گفت وگوی ما در حضور تو باشد؟»
هیپولیتا گفت: «پناه بر خدا! سرورم. منظور عالی جناب از این کنایه ها چیست؟»
امیرِ بی شفقت گفت: «تا چند دقیقه ی دیگر خواهی فهمید. کشیش اعتراف گیرنده ات را پیش من بفرست، و همین جا منتظر بمان تا بدانی چه می طلبم تا خرسند شوم.»
با بیان این سخنان در جستجوی ایزابلا از اتاق بیرون آمد؛ و آن بانوان مبهوت را، که از کلام و برآشفتگی جنون آمیزش خشک شان زده بود و بی حاصل می کوشیدند دریابند او چه در سر دارد، تنها گذاشت.
اکنون مانفرد از سردابه بازمی گشت، در حالی که جوان روستایی و تنی چند از خدمتکارانش که مجبورشان کرده بود همراهی شان کنند، به دنبالش می آمدند. بی توقف از پلکان بالا آمد و به رواق رسید که در آستانه ی درش با هیپولیتا و کشیش اعتراف گیرنده اش روبه رو شد.
دیئگو پس از آن که مانفرد مرخصش کرد، یکراست به شبستان امیربانو رفت تا با شرح آن چه دیده بود به او هشدار دهد. آن بانوی والامقامِ بی نظیر گرچه به قدر مانفرد واقعیت آن رویداد شگفت را باور داشت، ولی طوری رفتار می کرد که گویی آن را هذیان خدمتکار می پندارد. لیکن، از آ ن جایی که می خواست سرورش از ضربه های روحی بیشتر مصون بماند، و غصه های پی درپی آماده اش ساخته بودند تا از مواجهه با مصایب نهراسد و نلرزد، با عزمی جزم قصد داشت نخستین قربانی باشد، اگر به حکم تقدیر معین شده بود همان ساعت نابود شوند. ماتیلدا را، که از رفتن اکراه داشت و بی حاصل اصرار می ورزید اجازه دهد همراهش بماند، مرخص کرد و فرستاد تا بیاساید، و بی آن که ملازمی جز کشیش اعتراف گیرنده اش داشته باشد، رواق و شبستان بزرگ را جستجو کرد و اکنون با آرامش روحی ای به مراتب بیشتر از ساعات پیشین با سرورش مواجه می شد و به او اطمینان داد که حکایت ران و پای غول آسا افسانه ای بیش نیست؛ لابد ترس و تاریکی و دلگیری آن ساعت دیرگاه شب چنین تاثیری بر ذهن خدمتکاران گذاشته؛ او و کشیش شبستان را دقیقاً بررسی کرده اند و همه چیز را مطابق نظم معمول یافته اند.
مانفرد، گرچه مانند همسرش متقاعد شده بود که آن ظهور شگفتی آفرین زاییده ی خیال نبود، با این حال تلاطم ضمیرش، که از آن همه وقایع عجیب ناشی می شد، اندکی فروکش کرد. از رفتار غیرانسانی اش نیز با امیربانویی که هر اهانتی را با نشانه های تازه ای از عطوفت و وظیفه شناسی پاسخ می داد، شرمسار شد و احساس کرد محبت به قلبش بازگشته و با زور به دیدگانش راه می یابد. به همان اندازه احساس شرمساری می کرد از عذاب وجدانی که گریبانش را گرفته بود، زیرا در دل نیت حرمت شکنی تلخ تری را علیه همان که مهربانی اش را برانگیخته بود می پروراند؛ با این وجود ندای قلبش را نشنیده گرفت، و شهامت این را نیافت که حتی ذره ای به سمت ترحم مایل شود. دگرگونی بعدی روانش به شرارتی توام با ظرافت انجامید. با مسلم انگاشتن فرمانبرداری تزلزل ناپذیر هیپولیتا، به خود نوید داد که او نه فقط صبورانه به طلاق رضایت خواهد داد، بلکه حتی، اگر امیر اراده کند و دستور دهد، اطاعت را تا آن جا می رساند که بکوشد ایزابلا را قانع کند تا به وصلت با مانفرد رضایت دهد. اما فعلاً باید این امید هولناک را از سر بیرون می راند و به زمانی موکول می کرد که ایزابلا پیدا شده باشد.
چون به خود آمد، فرمان داد از تمامی معابر منتهی به قلعه با دقت و جدیت مراقبت کنند، و خدمتکارانش را، با تهدید به مرگ، موظف کرد نگذارند هیچ کس بیرون برود. به روستایی جوان، که اکنون با او به نرمی سخن می گفت، دستور داد در اتاقی کوچک در راه پله مسکن بگیرد، که بستری از کاه آن جا بود. کلید اتاق را نزد خود نگه داشت و به مرد جوان گفت صبح با او صحبت خواهد کرد. سپس ملازمانش را مرخص کرد و با ترشرویی برای هیپولیتا سری تکان داد و به شبستان خویش رفت.

فصل یک

مانفرد، امیر اوترانتو، یک پسر و یک دختر داشت: دخترش، دوشیز ه ای بس زیبا، هجده ساله، به نام ماتیلدا بود. پسرش، کونراد، سه سال کم سال تر، جوانی بود بی ملاحت، مریض احوال، و با طبع و طینتی نه چندان نویدبخش؛ با این حال، نورچشمی و دردانه ی پدرش بود که کم ترین عطوفتی به ماتیلدا نشان نمی داد. مانفرد برای وصلت پسرش با دخترِ مارکی ویچنزا، ایزابلا، قول وقرارها را گذاشته و ترتیب کارها را داده بود و سرپرستانِ دختر جوان او را به دست مانفرد سپرده بودند تا هرگاه وضعیت مزاج علیل کونراد اجازه دهد جشن عروسی را برپا کند. بی شکیبایی مانفرد برای این مراسم از نظر خانواده و اطرافیانش پنهان نبود. اهل بیتش، که از تندخویی امیر بیم داشتند، جرات نمی کردند در باب این تعجیل کلامی بر زبان بیاورند. زوجه اش، هیپولیتا، بانویی خوش خلق و گشاده رو، گه گاه جسارت به خرج می داد و خطر زناشویی زودهنگام یگانه پسرشان را، با توجه به جوانی بسیار و سلامتی بی ثبات تر او، گوشزد می کرد؛ ولی هرگز پاسخی نمی شنید جز کنایه هایی راجع به سترونی خودش، که فقط یک وارث ذکور برای شوهرش زاییده بود. ولی رعایا و اتباع مانفرد در گفت وگوهای شان بی پرواتر بودند؛ آنان این عروسی شتابزده را به هراس امیر از این که پیشگویی ای قدیمی تحقق پذیرد، نسبت می دادند که اعلام کرده بود: قلعه و امارت اوترانتو از تصرف خاندان کنونی بیرون خواهد آمد، آن گاه که مالک واقعی چنان بزرگ شود که در آن نگنجد. به دشواری می شد مفهومی از این پیشگویی بیرون کشید؛ و سخت تر از آن تصور ربط این موضوع با وصلت کذایی بود. اما این رمز و رازها، یا تناقض ها، باعث نمی شدند عوام کمتر به حدس و گمان شان بچسبند، حتی اگر خطا بودند.
روز تولد کونراد جوان برای برپایی مراسم ازدواج تعیین شده بود. هنگامی که مدعوین در نمازخانه ی قلعه گرد آمده بودند، و همه چیز مهیا بود تا آن آئین ربانی آغاز شود، شخص کونراد غایب بود. مانفرد، که کوچک ترین تاخیری اسباب بی صبری اش می شد و مشاهده نکرده بود پسرش مجلس را ترک گوید، یکی از ملازمانش را روانه کرد تا امیرزاده ی جوان را احضار کند.
خادم، که آن قدر بیرون نمانده بود که بشود گمان برد از حیاط عبور کرده و به عمارت کونراد رسیده باشد، دوان دوان و از نفس افتاده بازگشت؛ سراسیمه، با نگاهی مبهوت و کف بر دهان. هیچ نگفت، اما به حیاط اشاره کرد.
حاضران از هراس و حیرت بر جای میخکوب شده بودند. امیر بانو هیپولیتا، بی آن که بداند قضیه چیست، ولی مشوش و مضطرب بابت پسرش، بی حال شد و غش کرد.
مانفرد، که غضبش به علت تعلل در اجرای مراسم عقد و رفتار جنون آمیز خدمتکار بر واهمه و خلجانش می چربید، آمرانه پرسید: «چه پیش آمده؟»
مخاطبش پاسخی نداد، اما هم چنان به حیاط اشاره کرد؛ و سرانجام، پس از آن که آماج پرسش های مکرر شد، فریاد برآورد: «وای، کلاهخود! کلاهخود!»
در آن میان، عده ای از حاضران به حیاط دویده بودند، که از آن جا همهمه ای آمیخته به ضجه، وحشت و شگفتی به گوش می رسید. مانفرد چون پسرش را هیچ جا ندید، کم کم نگرانی به جانش افتاد و شخصاً رفت تا سروگوش آب بدهد و از علت آن سردرگمی غریب باخبر شود. ماتیلدا همان جا ماند و با سعی فراوان به مراقبت از مادرش مشغول شد، و ایزابلا نیز ظاهراً به همان منظور آن جا را ترک نکرد تا ناگزیر نباشد برای دامادی که، در حقیقت، زیاد مهرش را به دل نداشت، بی قراری نشان دهد.
آن چه قبل از همه به چشم مانفرد آمد، گروهی از خدمتکاران بود که تلاش می کردند چیزی را بلند کنند که به نظرش رسید کوهی از پشم سمور باشد. خیره شد، بی آن که آن چه می دید باورش شود.
مانفرد غضبناک نعره زد: «چه می کنید؟ پسرم کجاست؟»
در جواب، عده ای دسته جمعی صدای شان بلند شد: «وای، سرورم! امیرزاده! امیرزاده، کلاهخود! کلاهخود!»
از این صداهای اسفبار یکه خورد و از چیزی که نمی دانست چیست بیمناک شد و شتابزده جلو رفت ـ وای چه صحنه ای برای دیدگان یک پدر! ـ فرزندش را مشاهده کرد که پیکرش له و چند تکه شده و تقریباً زیر کلاهخودی عظیم مدفون بود، صدبار بزرگ تر از هر کلاهخودی که برای نوع بشر ساخته اند، و مزین به مقداری پر سیاه متناسبِ اندازه اش.
آن منظره ی هولناک، بی خبری اطرافیان از این که چگونه آن مصیبت رخ داده، و مهم تر از همه، دهشت ناشی از پدیده ی پیش رویش، زبان امیر را بند آورد. اما سکوتش بیش از آن چه محنت معمولاً باعثش می شود، طول کشید. به چیزی که بی حاصل امید داشت خیال و وهم باشد چشم دوخته بود؛ و به نظر می رسید ضایعه ای که بر سرش آمده کمتر توجهش را جلب کرده تا شیئی که مسبب آن شده و او را عمیقاً در تفکر غرق کرده بود. به کلاهخود مهلک دست می زد و براندازش می کرد؛ حتی بازمانده ی خونین بدن امیرزاده ی جوان هم نمی توانست نگاهش را از شیء منحوس روبه رویش برگرداند. همه ی کسانی که از دلبستگی دور از انصاف امیرشان به کونراد جوان آگاه بودند، از بی احساسی او همان قدر شگفت زده بودند که معجزه ی کلاهخود مبهوت شان کرده بود. بی آن که از مانفرد دستور گرفته باشند، پیکر متلاشی و ازریخت افتاده را به تالار منتقل کردند. او نسبت به بانوانی هم که در نمازخانه مانده بودند به همان اندازه بی توجهی نشان می داد؛ در عوض، بی آن که از امیربانو و امیردخت، زوجه و دخترش، نامی ببرد، اولین کلامی که بر زبانش آمد این بود: «مراقب بانو ایزابلا باشید.»
خدمه، بی توجه به این فرمان غریب، از سر عطوفت به بانوی قلعه، چنین تشخیص دادند که با توجه به وضعیتش باید مراقبت ها را نثار او کنند و به یاری اش شتافتند. زن بینوا را در حالی به اتاقش رساندند که رمقی به تن نداشت، به مرده ای متحرک می ماند، به هرچه درباره ی آن وقایع عجیب می شنید اعتنایی نشان نمی داد و همه ی حواسش به مرگ پسر دلبندش بود و بس.
ماتیلدا، که شیفته ی مادرش بود، غصه و حیرت خویش را مهار کرد، و به چیزی نیندیشید، جز آن که والده ی داغدارش را مساعدت کند و تسلی ببخشد.
ایزابلا، که هیپولیتا مانند دختری عزیزش داشته بود و او نیز این مهربانی را با همان اندازه وظیفه شناسی و عطوفت پاسخ می داد، برای مراقبت از امیربانو کمتر از دخترش تلاش نمی کرد؛ درعین حال، می کوشید با همدردی بار اندوهی را سبک کند که می دید ماتیلدا سرسختانه سعی در غلبه بر آن دارد، زیرا نسبت به او نیز علاقه ای ناشی از دوستی ای بس عمیق احساس می کرد. اما وضعیتش طوری نبود که بتواند موقعیت خودش را در آن میان دریابد و تکلیفش را روشن کند. نسبت به مرگ کونراد جوان جز دلسوزی احساسی نداشت؛ و افسوس نمی خورد از این که از وصلتی خلاصی پیدا کرده که سعادت ناچیزی را به او نوید می داد، چه از جانب شخص داماد، یا طبع تند و سختگیر مانفرد، که گرچه نسبت به او اغماض و تساهل فراوان نشان داده بود، لیکن خشونت بی دلیلش با بانوانی چنین دوست داشتنی نظیر هیپولیتا و ماتیلدا، خوف به ذهن دختر جوان ریخته بود.
در همان حال که مادر نگون بخت را بانوان به بستر می بردند، مانفرد در حیاط مانده بود و بی اعتنا به جماعتی که به علت آن واقعه ی حیرت انگیز دورش گرد آمده بودند، کلاهخود منحوس را خیره می نگریست. چند کلمه ای که به زبان آورد، فقط پرسش هایی بودند درباره این که آیا کسی می داند آن شیء از کجا می تواند آمده باشد؟ هیچ کس قادر نبود از کم ترین نکته ای آگاهش کند. لیکن، از آن جایی که جز آن کلاهخود نسبت به چیزی کنجکاوی نشان نمی داد، خیلی زود برای سایر ناظران نیز چنین شد، و آنان فرضیه هایی چنان بی ربط و نامحتمل مطرح کردند که به قدر خود فاجعه بی سابقه بودند. در میانه ی حدس و گمان های بی پایه شان، جوانی دهاتی که خبر ماوقع از روستایی مجاور به آن جا کشانده بودش، توجه شان را به این مطلب جلب کرد که کلاهخود معجزه آسا درست شکل همانی است که تندیس «آلفونسوی نیک سرشت» از مرمر سیاه در کلیسای «سنت نیکلاس» بر سر دارد.
مانفرد بانگ برآورد: «بدذات! چه جفنگیاتی می گویی!»
طوفان غضب از رخوت بیرونش آورد، و گریبان مرد جوان را چسبید: «چه طور جرات کردی چنین سخن خائنانه ای به زبان بیاوری؟ مجازاتت مرگ است.»
ناظران، که علت خشم امیر برای شان همان قدر نامفهوم بود که مابقی چیزهایی که دیده بودند، مبهوت و متحیر، بی حاصل می کوشیدند از این وضعیت جدید سر درآورند. تعجب دهقان جوان از بقیه بیشتر بود، زیرا نمی فهمید چه اهانتی به امیر کرده است؛ لیکن باوقاری آمیخته به تواضع بر خویشتن مسلط شد و خود را از چنگ مانفرد رهاند، و آن گاه، با تکریمی که بیشتر از غیرت بی گناهی نشان داشت تا دلهره، محترمانه سوال کرد چه خطایی از او سر زده! مانفرد از این که مرد جوان زورمندانه، هرچند به صورتی آبرومندانه، گریبانش را از چنگ او خلاص کرده بود، چنان برافروخته بود که رفتار خاضعانه ی او خشمش را فرو ننشاند و به ملازمانش دستور داد دستگیرش کنند، و اگر دوستانی که به ضیافت عروسی دعوت کرده بود مانع نمی شدند، روستاییِ گرفتار میان بازوان شان را با زخم خنجر از پای درمی آورد.
در خلال آن کشمکش، تنی چند از عوامِ شاهدِ صحنه دوان دوان تا کلیسای بزرگ رفتند که کنار قلعه قد افراشته بود، و درحالی که دهان شان از تعجب بازمانده بود، بازگشتند و به اطلاع همه رساندند که کلاهخود تندیس آلفونسو ناپدید شده است.
به شنیدن این خبر، مانفرد یکپارچه جنون شد؛ و گویی دنبال کسی می گشت تا دق دلش را سر او خالی کند، زیرا دوباره فریادزنان به سمت جوان روستایی هجوم آورد: «خبیث! هیولا! جادوگر! تو بودی که پسرم را به قتل رساندی!»
جماعت عامی، که منتظر بودند شخصی را در دسترس بیابند تا مطابق با عقل و منطق ناقص شان تقصیرها را به گردنش بیندازند، کلمات را از دهان امیرشان قاپیدند و در بوق و کرنا کردند و ندا دادند: «وای، وای، کار خودش است! کلاهخود را از مقبره ی «آلفونسوی نیک سرشت» دزدیده، و با آن مغز امیرزاده ی جوان مان را داغان کرده.» هیچ به فکرشان خطور نکرد چه قدر کلاهخود مرمری که در کلیسا بود و کلاهخود فولادی پیش روی شان از نظر اندازه با هم بی تناسب اند؛ یا این که محال است جوانی، که ظاهراً بیست سال هم نداشت، بتواند شیئی با آن وزن شگفت انگیز را از جا بجنباند، چه برسد به این که آن را بالا ببرد و بر سر کسی بکوبد.
سفاهت این غریوها مانفرد را به خود آورد؛ لیکن، خواه به علت این که روستایی با مشاهده ی شباهت بین دو کلاهخود باعث شده بود از غیبت آن دیگری در کلیسا آگاه شوند؛ یا چون می خواست شایعه ای تازه با فرضی چنین جسورانه را مدفون کند؛ با لحنی جدی اعلام کرد که مرد جوان قطعاً اهل احضار ارواح و جادوگری است، و تا زمانی که کلیسا به موضوع رسیدگی کند، ساحر، که به این طریق خودش را نزد جمع لو داده، باید زیر کلاهخود حبس باشد، و در حال به همراهانش امر کرد تا آن را بلند کنند و مرد جوان را زیرش بگذارند؛ به اطلاع همگان رساند که او را بی آب و غذا آن جا نگه می دارند، باشد که با دانش دوزخی اش این ها را برای خود مهیا کند.
جوان بیهوده علیه این حکم نامعقول اعتراض کرد و خواست در دفاع از خویش حرفی بزند؛ یاران مانفرد بیهوده کوشیدند او را از این اقدام وحشیانه و نادرست بازدارند. عامه ی حاضران از تصمیم امیرشان خوشنود بودند و آن را بسیار عادلانه تشخیص می دادند، زیرا ساحر با همان ابزاری مجازات می شد که با آن خطا کرده بود: حتی یک ذره هم این احتمال به ذهن شان نرسید که مبادا مرد جوان از گرسنگی و تشنگی تلف شود، زیرا قاطعانه باور داشتند که با مهارت های شیطانی اش می تواند خیلی آسان آب و آذوقه فراهم بیاورد.
بدین سان مانفرد مشاهده کرد که اوامرش حتی با خرسندی اطاعت شدند؛ و قراولی را به مراقبت گماشت و دستور اکید داد از رسیدن هرگونه خوراک به زندانی جلوگیری کند. سپس دوستان و ملازمانش را مرخص کرد، و پس از قفل زدن به دروازه های قلعه، که آن جا حضور هیچ کس را غیر از خدمه اش برنمی تافت، به شبستان شخصی اش پناه برد.
در این فاصله، به برکت مراقبت و تلاش بانوان، امیربانو هیپولیتا به هوش آمده بود و غوطه ور در آلام خویش اغلب از اخبار سرورش جویا می شد و اگر به اختیار خودش بود، اطرافیانش را مرخص می کرد تا به مراقبت از او کمر ببندد، و سرانجام به ماتیلدا امر کرد که به حال خود بگذاردش و نزد پدرش برود و او را دلداری دهد. ماتیلدا، که محبتش به مانفرد متظاهرانه و به حکم وظیفه نبود، هرچند از تندخویی او بیم داشت و بر خود می لرزید، فرمان هیپولیتا را اطاعت کرد و او را با ملاطفت به ایزابلا سپرد. چون از خدمه سراغ پدرش را گرفت، شنید که در شبستانش خلوت گزیده و امر فرموده که کسی را نزدش راه ندهند. چنین استنباط کرد که در سوگ برادرش به اندوهی ژرف فرو رفته، و از بیم آن که مبادا با مشاهده ی یگانه فرزندی که برایش مانده داغش تازه شود، به تردید افتاد که آیا بجاست بی اجازه خود را بر پریشان حالی اش تحمیل کند؛ لیکن شفقتش نسبت به او، متکی بر سفارش های مادرش، تشویقش کرد که خطر نافرمانی را به جان بخرد؛ خطایی که پیش تر هرگز از او سر نزده بود.
سرشت ملایم و خجولش او را واداشت تا چند دقیقه ای مقابلِ درِ شبستان درنگ کند. شنید که پدرش با گام هایی نامنظم پس و پیش می رود؛ این بی قراری بر واهمه اش افزود. با این حال قصد داشت اذن دخول بخواهد که غفلتاً مانفرد در را گشود؛ چون دیگر تاریک و روشن بود و آشفتگی ذهن نیز مزید بر علت می شد، تشخیص نداد چه کسی آن جاست، و با تغیر فریاد برآورد: «کیستی؟»
ماتیلدا لرزان پاسخ داد: «پدر عزیزتر از جانم، منم، دخترتان.»
مانفرد دستپاچه قدمی به عقب برداشت و فریاد برآورد: «گم شو، من دختر نمی خواهم.»
و به تندی و با خشونت سر برگرداند و در را به روی ماتیلدای هراسان به هم کوبید و بست.
آن قدر با کم طاقتی پدرش آشنا بود که برای بار دوم سعی نکند ناخوانده وارد شود. چون حالش کمی از ضربه ی روحی آن پذیرایی تلخ بهبود یافت، اشک هایش را پاک کرد تا مبادا آگاهی از این قضیه زخمی تازه بر جان هیپولیتا بزند، که با لحنی لبریز دلواپسی از سلامت مانفرد جویا شد و پرسید چه قدر این ضایعه را تاب آورده. ماتیلدا به او اطمینان داد که حال پدرش خوب است و با صلابت مردانه در برابر این نگون بختی پایداری می کند.
هیپولیتا دردمندانه گفت: «اما اجازه نمی دهد به دیدنش بروم؟ نمی گذارد اشک هایم را با اشک هایش درهم آمیزم، و برای تحمل آلام مادرانه ام بر سینه ی سرورم پناه بگیرم؟ یا مرا فریب می دهی، ماتیلدا؟ خوب می دانم چه قدر مانفرد دلبسته ی پسرش بود. این ضربه بیش از اندازه برایش سنگین نیست؟ کمرش را خم نکرده؟ جوابم را نمی دهی. وای بر من! از بدترین مصیبت در هراسم! ندیمه هایم، کمک کنید بلند شوم. می روم، به دیدار سرورم می روم. فوراً مرا پیش او ببرید؛ او حتی بیشتر از فرزندانم برایم عزیز است.»
ماتیلدا به ایزابلا اشاره کرد که نگذارد هیپولیتا برخیزد؛ و هر دوی آن زنانِ جوانِ پرمحبت با نهایت خشونت ملاطفت آمیزشان می کوشیدند مانع امیربانو شوند و او را آرام کنند، که خدمتکاری از جانب مانفرد آمد و به ایزابلا گفت که ارباب قلعه برای گفت وگو احضارش کرده است.
ایزابلا بانگ برآورد: «با من گفتگو کند!»
هیپولیتا، که پیغامی از سرورش او را آسوده خاطر کرده بود، گفت: «برو. مانفرد طاقت دیدن خانواده اش را ندارد. گمان می برد تو کمتر از ما پریشان حالی، و بیم دارد مبادا محنت من بر زخمش نمک بپاشد. تسکینش بده، ایزابلای عزیز، و از قول من به او بگو ترجیح می دهم رنج و ماتمم را در دل نگه دارم تا این که بر اندوه او بیفزایم.»
دیگر شامگاه بود؛ خدمتکاری که ایزابلا را هدایت می کرد مشعلی به دست داشت. هنگامی که به نزد مانفرد رسیدند، که بی صبرانه در دالان قدم می زد، او شروع به صحبت کرد و شتابزده گفت: «مشعل را بردار و برو.»
سپس به تندی در را بست، خود را بر نیمکتی چسبیده به دیوار رها کرد، و از ایزابلا خواست کنارش بنشیند. او لرزان اطاعت کرد.
مانفرد گفت: «شما را به این جا فراخواندم، بانو...»
و کلامش را ناتمام گذاشت و وانمود کرد سخت دستخوش سردرگمی است.
«سرورم!»
مانفرد سخنش را از سر گرفت: «آری، شما را جهت موضوعی بسیار مهم به این جا فراخواندم. اشک های تان را پاک کنید، بانوی جوان. شما شوهر آینده تان را از دست داده اید... آری، تقدیر غداری است!... و من همه ی امیدهایم را برای بقای نسلم!... اما کونراد لیاقت زیبایی شما را نداشت.»
ایزابلا گفت: «عجب! سرورم، به یقین گمان نمی برید قلبم از دغدغه ای که باید داشته باشم خالی است؟ وظیفه و محبتم همواره نسبت به...»
مانفرد سخنش را قطع کرد: «دیگر در فکر او نباشید؛ کودکی مریض احوال و نحیف بود، و چه بسا پروردگار او را برد تا عزت خاندانم را بر پی و پایه ای چنان سست بنیاد ننهم. تبار مانفرد تکیه گاه های متعدد و استوار می طلبد. دلبستگی جنون آمیزم به آن پسرک دیدگان حزم اندیشی ام را کور کرد. ولی این طوری بهتر است. امیدوارم چند سال دیگر دلایل کافی داشته باشم برای آن که از مرگ او ابراز خشنودی کنم.»
الفاظ از توصیف حیرت ایزابلا عاجزند. ابتدا گمان برد غصه ادراک مانفرد را مختل کرده. استنباط بعدی اش این بود که آن سخنان عجیب به قصد به دام انداختن او بیان شده اند. بیمناک شد مبادا مانفرد به بی تفاوتی او نسبت به پسرش پی برده باشد، و بر پایه ی این تصور پاسخ داد: «سرور نیک سرشتم در عطوفتم تردید نکنید؛ دلم را نیز همراه جهیزم به خانه ی بخت می بردم. در مراقبت از کونراد هیچ کوتاهی نمی کردم؛ و هر کجا تقدیر باشد بروم، همواره خاطره اش را عزیز خواهم داشت، و شخص اعلی حضرت و هیپولیتای باتقوا را به چشم والدینی دلسوز خواهم نگریست.»
مانفرد بانگ برآورد: «لعنت بر هیپولیتا. از این لحظه به بعد او را فراموش کنید، همان طور که من فراموش می کنم. خلاصه این که، بانو، شما از شوهری محروم شدید که شایسته ی جمال و کمال تان نبود. از این پس منزلت بیش تری خواهید یافت. به جای پسرکی علیل، شوهری نصیب تان می شود که به سن شکوفایی و پختگی رسیده و قادر است وجاهت تان را قدر بداند، و انتظار دارد صاحب فرزندان بسیار شود.»
ایزابلا گفت: «وای بر من، سرورم. مخیله ام از اندوه فاجعه ی اخیر در خانواده ی شما بیشتر از آن انباشته است که در فکر وصلتی دیگر باشم. هرگاه پدرم برگردد و رضایت بدهد، اطاعت خواهم کرد، آن چنان که موافقت کردم به همسری پسر شما دربیایم؛ اما تا زمان برگشت او اجازه دهید در سایه ی مهمان نوازی شما باقی بمانم، و ساعات افسردگی را صرف آن کنم که محنت شما، هیپولیتا و قلب سوگوار ماتیلدای بی ریا را تسکین دهم.»
مانفرد غضب آلود گفت: «یک بار هم قبلاً از شما درخواست کردم از این زن اسم نبرید؛ از این ساعت به بعد او باید برای تان غریبه به حساب بیاید، همان طور که برای من. ملخص کلام این که، ایزابلا، از آن جایی که نمی توانم پسرم را به شما بدهم، خودم را به شما عرضه می کنم.»
ایزابلا از پندار باطلش بیرون آمد و فریاد برداشت: «چه می شنوم! شما، سرورم! شما! پدر شوهرم! پدر کونراد! شوهر هیپولیتای باتقوا و ملایم خو!»
مانفرد آمرانه گفت: «به شما یادآور می شوم هیپولیتا دیگر زوجه ی من نیست؛ از همین لحظه او را طلاق می دهم. زمانی بس طولانی مرا با ناباروری اش به نفرینی منحوس گرفتار ساخته. تقدیرم در گرو این است که پسران بسیار داشته باشم، و مطمئنم امشب سرآغازی تازه برای امیدهایم خواهد بود.»
با بیان این کلمات دست سرد ایزابلا را چسبید، که از هراس و انزجار نیمه ی جان شده بود. او جیغ کشید و از امیر فاصله گرفت. مانفرد از جا برخاست تا دنبالش برود؛ همان هنگام، ماه، که دیگر بر آسمان پدیدار شده بود و بر پنجره ی مقابل می تابید، پرهای کلاهخود مهلک را برابر دیدگانش آشکار ساخت، که تا لبه ی پنجره ها بالا می آمدند و طوفان آسا پس و پیش می رفتند، و حرکت شان با خش خشی پرطنین توام بود.
ایزابلا که به علت موقعیتش شهامت یافته بود و هیچ چیز برایش هولناک تر از این نبود که مانفرد قصدش را جامه ی عمل بپوشاند، خروشید: «نگاه کنید، سرورم! ببینید آسمان هم علیه نیت ناپاک شما به خشم آمده!»
مانفرد، که هم چنان جلو می رفت تا امیردخت را به چنگ آورد، گفت: «نه بهشت و نه دوزخ نمی توانند عزمَم را سست کنند و مانع شوند تا به مقصودم برسم.»
در آن لحظه نگاره ی جدش، که بالای نیمکتی آویزان بود که بر آن نشسته بودند، آهی عمیق کشید و سینه اش را تکان داد. ایزابلا، که پشتش به تصویر بود، آن حرکت را ندید و نفهمید صدا از کجا آمد، اما دور شد و گفت: «گوش بدهید، سرورم! این صدا چه بود؟»
و همان هنگام به سمت در گام برداشت.
مانفرد، که حواسش به گریز ایزابلا بود، که اکنون به پلکان رسیده بود، و درعین حال نمی توانست از تصویر، که شروع به حرکت کرده بود، چشم برگیرد، کماکان چند قدمی به دنبال دختر جوان رفت، و هم چنان سر برگردانده بود و نگاره را تماشا می کرد که دید از قابش بیرون آمد و با قیافه ای جدی و مغموم پا بر زمین گذاشت.
مانفرد برگشت و بانگ برآورد: «خواب می بینم؟ یا شخص شیاطین علیه من هم دست شده اند؟ لب بگشا ای شبح دوزخی! یا، اگر از نیاکانم هستی، چرا تو هم بر ضد خلف نگون بختت دسیسه چینی می کنی، که بهایی بس سنگین می پردازد برای...»
پیش از آن که کلامش را به پایان برساند، آن حضور وهم آلود باز آه کشید، و با اشاره ای به مانفرد فهماند که دنبالش برود.
مانفرد غرید: «راه را نشان بده! تا مغاک تباهی به دنبالت می آیم.»
شبح باوقار، ولی افسرده، گام برمی داشت. به انتهای دالان رسید، دست راست پیچید و وارد شبستانی شد. مانفرد با فاصله ای اندک همراهی اش می کرد، لبریز واهمه و تشویش، اما مصمم. همین که خواست قدم به شبستان بگذارد، دستی نامرئی در را محکم به هم کوبید و بست. امیر، که این تاخیر شهامتش را به او بازداده بود، کوشید به زور در را بگشاید و داخل شود، اما درِ بسته در برابر نهایت تلاشش نیز مقاومت نشان داد. مانفرد گفت: «حال که دوزخ کنجکاوی ام را ارضا نمی کند، از هر طریق انسانی که در ید قدرتم باشد بهره می گیرم تا نسلم را پایدار نگه دارم؛ نمی گذارم ایزابلا از چنگم بگریزد.»

نظرات کاربران درباره کتاب قلعه‌‌ی اوترانتو

این رمان حقیقتا روح گوتیک رو به دوش میکشه گوتیک یه فرهنگه.پر از اصالت و هنر خالصه. امیدوارم بازم رمان هایی تو سبک گوتیک بزارین. تو قسمت کتاب های انگلیسی زیاد بود از این سبک ولی متاسفانه به زبون فارسی کمتره. مرسی از فیدیبو که این رمان کمیاب رو گذاشت.
در 2 ماه پیش توسط