فیدیبو نماینده قانونی نشر ماهی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب داستان ملال‌انگيز

کتاب داستان ملال‌انگيز

نسخه الکترونیک کتاب داستان ملال‌انگيز به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب داستان ملال‌انگيز

روز من با ورود زنم آغاز می‌شود. او با دامن، موهای ژولیده، ولی دست و روی شسته، و با بوی عطر گل و قیافه‌ای وارد می‌شود که انگار اتفاقی آمده و هر بار هم یک جمله را تکرار می‌کند: «ببخشید، من فقط یک لحظه... باز هم خوابت نبرده؟» سپس چراغ را خاموش می‌کند، نزدیک میز می‌نشیند و شروع می‌کند به حرف‌زدن. من پیشگو نیستم، ولی پیشاپیش می‌دانم که صحبت او درباره‌ی چه موضوعی خواهد بود. هر روز صبح همین است. معمولاً پس از آن‌که با نگرانی جویای سلامتی‌ام می‌شود، ناگهان به یاد پسرمان می‌افتد که در ورشو خدمت افسری می‌کند. بیستم هر ماه که بگذرد، ما پنجاه روبل برایش می‌فرستیم. این موضوع اصلی صحبت ماست. زنم آه می‌کشد: «البته این برای ما سخت است، ولی تا وقتی او درست و حسابی روی پای خودش نایستاده، وظیفه داریم کمکش کنیم. پسرک در مملکتِ غریب است و مواجبش زیاد نیست... ولی اگر می‌خواهی، می‌توانیم ماه آینده به جای پنجاه روبل چهل تا برایش بفرستیم. نظرت چیست؟» تجربه‌ی هر روزه می‌توانست زنم را به این نتیجه برساند که صحبت دائم درباره‌ی هزینه‌ها موجب پایین‌آمدن آن‌ها نمی‌شود، ولی زن من تجربه را به رسمیت نمی‌شناسد و هر روز صبح بدون استثنا هم درباره‌ی پسرمان صحبت می‌کند، هم درباره‌ی این‌که شکر خدا قیمت نان پایین آمده، ولی قند دو کوپک گران شده، و همه‌ی این‌ها هم با لحنی که انگار دارد خبر تازه‌ای را به اطلاع من می‌رساند. من گوش می‌دهم و بی‌اراده سر تکان می‌دهم و احتمالاً به دلیل بی‌خوابی دیشب، افکار غریب و بی‌موردی به سرم هجوم می‌آورد. به زنم نگاه می‌کنم و مثل بچه‌ها حیرت‌زده می‌شوم. با سردرگمی از خودم می‌پرسم: واقعا این زن پیر و چاق و دست‌وپاچلفتی، با این حالت ابلهانه و دغدغه‌های پیش‌پاافتاده و نگران یک لقمه نان، با نگاهی که فکر همیشگی به قرض‌ها و نیازها بی‌فروغش کرده، زنی که فقط می‌تواند درباره‌ی هزینه‌ها حرف بزند و فقط ارزانی می‌تواند لبخند بر لبش بنشاند، این زن واقعا زمانی همان واریای باریک‌اندامی بوده که من عاشقانه دوستش داشتم؟ دوستش داشتم به خاطر تیزهوشی‌اش، به خاطر روح پاکش، زیبایی‌اش، و همانند عشق اتللو به دِزدِمونا، به خاطر «همدردی»اش با علم و دانش من؟ واقعا این همان واریا، زن من، است که زمانی پسری برای من زاییده بود؟

ادامه...
  • ناشر نشر ماهی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.61 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۱۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب داستان ملال‌انگيز

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱

در روسیه پروفسور ممتازی هست به اسم نیکالای استپانویچ فلانی، کارمند عالی رتبه و دارنده ی نشان. او آن قدر نشان و مدال روسی و خارجی دارد که وقتی ناچار می شود همه ی آن ها را به سینه اش بیاویزد، دانشجویان به لقب «کثیرالنشان» مفتخرش می کنند. آشنایانش از برجسته ترین اعیان و اشراف هستند؛ دست کم در ۲۵ـ۳۰ سال اخیر در روسیه حتی یک دانشمند سرشناس نبوده و نیست که از نزدیک با او آشنا نباشد. الان کسی نیست که با او دوستی کند، ولی اگر در مورد گذشته صحبت کنیم، فهرست دور و دراز دوستان بلندآوازه اش به نام هایی مانند پیراگوف(۱)، کاوِلین(۲) و همچنین نکراسوف(۳) شاعر ختم می شود که دوستی صادقانه و پرحرارتشان را به او ارزانی داشته بودند. او عضو همه ی دانشگاه های روسیه و سه دانشگاه خارجی است. و غیره و غیره و غیره. همه ی این ها، به اضافه ی خیلی چیزهای دیگر که هنوز می شد ردیف کرد، چیزی را تشکیل می دهند که «نام من» خوانده می شود.
«نام من» بر سر زبان هاست. این نام در روسیه معرف حضور هر آدم باسوادی هست و در خارج از کشور هم از کرسی های دانشگاهی با افزودن لقب های «مشهور» و «ارجمند» ادا می شود. این نام به آن دسته از نام های کم شمار و خوشبختی تعلق دارد که بدگویی از آن ها یا سرسری بر زبان آوردنشان در مطبوعات و مجامع عمومی نشانه ی بی فرهنگی است. همین طور هم باید باشد، زیرا نام من تصویری مجسم می سازد از آدمی مشهور، بسیار بااستعداد و بی شک مفید. من مانند شتر باپشتکار و پرتحمل هستم، که بسیار مهم است، و بااستعداد هم هستم، که این از آن هم مهم تر است. ضمنا این را هم باید اضافه کنم که من بچه ی آداب دان و فروتن و درستکاری هم هستم. هیچ وقت سرم را به سوراخ ادبیات و سیاست فرو نکرده ام، از راه مجادله با جاهلان درصدد کسب شهرت برنیامده ام، نه در ضیافت های ناهار و نه بر مزار دوستانم سخنرانی نکرده ام... اصولاً هیچ لکه ای بر نام علمی من ننشسته است و جای هیچ گله ای ندارد. نامی است سعادتمند.
دارنده ی این نام، یعنی من، مردی است شصت و دو ساله، با سر بی مو، دندان مصنوعی، و تیک غیرقابل علاج. به همان اندازه که نام من زیبا و درخشنده است، خودم معمولی و بدقیافه ام. سر و دست هایم از ضعف می لرزد، گردنم مانند یکی از قهرمان های زن تورگنیف شبیه دسته ی کنترباس است، سینه ام گود رفته و شانه هایم جمع شده است. وقتی حرف می زنم یا چیزی می خوانم، دهانم یک وری می شود و وقتی لبخند می زنم، تمام صورتم با چین و چروک های بی جانِ پیرمردها پوشیده می شود. هیچ چیز چشمگیر و باابهتی در هیکل حقیرم وجود ندارد، مگر هنگامی که تیکم به سراغم بیاید؛ آن وقت حالت خاصی در چهره ام پدیدار می شود و احتمالاً باید هر کسی را که به من نگاه می کند، به این فکر ناراحت کننده بیندازد که: «به نظر می آید کار این آدم دیگر تمام است.»
درس دادنم همچون گذشته بد نیست؛ هنوز می توانم مثل سابق توجه شنوندگانم را دو ساعت تمام به خود جلب کنم. شور و حرارت، بیان ادبی، و طبع طنزم تقریبا همه ی کمبودهای صدایم را جبران می کند. صدایم مثل آدم های ریاکار خشک و تیز و آوازمانند است. انشایم هم بد است. آن قسمت از مغزم که کنترل نوشتن را بر عهده دارد، از کار افتاده است. حافظه ام ضعیف شده، افکارم پیوسته نیست، و وقتی آن ها را روی کاغذ می آورم، هر بار به نظرم می رسد که شمّ و غریزه ی لازم برای برقراری ارتباط منسجم میان آن ها را از دست داده ام. قالب جمله ها یکنواخت و عباراتم بی مایه و ضعیف است. اغلب نمی توانم آنچه را می خواهم بنویسم. وقتی پایان چیزی را می نویسم، شروعش را به خاطر نمی آورم. بسیاری از اوقات کلمات معمولی را فراموش می کنم و همیشه ناچارم کلی انرژی صرف کنم تا از عبارات اضافی و جملات معترضه ی بی مورد ــ که هر دو به روشنی گواه افول فعالیت ذهنی هستند ــ پرهیز کنم. و جالب این جاست که هرچه مطلب ساده تر باشد، زحمت من عذاب آورتر می شود. برای نوشتن یک مقاله ی علمی خودم را بسیار آزادتر و هوشمندتر احساس می کنم تا برای یک نامه ی تبریک یا یادداشت گزارش مانند. و یک چیز دیگر: نوشتن به آلمانی یا انگلیسی برایم بسیار ساده تر از روسی است.
در مورد شیوه ی زندگی فعلی ام پیش از هر چیز باید به بی خوابی اشاره کنم که این اواخر گرفتارش شده ام. اگر از من بپرسند این روزها مهم ترین و اصلی ترین ویژگی زندگی ات چیست؟ پاسخ خواهم داد بی خوابی. الان هم مانند گذشته، طبق عادت، درست در نیمه شب لباسم را درمی آورم و در رختخواب دراز می کشم. خیلی زود خوابم می برد، ولی ساعت دو نیمه شب بیدار می شوم و این احساس را دارم که اصلاً نخوابیده ام. ناچار می شوم از رختخواب بیرون بیایم و چراغ را روشن کنم. یکی دو ساعت از یک گوشه ی اتاق به گوشه ی دیگر می روم و به تابلوها و عکس های آشنا نگاه می کنم. وقتی از راه رفتن خسته می شوم، پشت میزم می نشینم؛ بی حرکت می نشینم، بدون این که به چیزی تمایل داشته باشم یا فکر کنم. اگر کتابی جلویم باشد، بی اراده آن را پیش می کشم و بی هیچ علاقه ای می خوانم. مثلاً چندی پیش در عرض یک شب بی اراده یک رمان کامل را با اسم غریب پرستو چه می خواند خواندم. و یا برای آن که تمرکز پیدا کنم، خودم را مجبور می کنم تا هزار بشمرم یا چهره ی یکی از دوستانم را مجسم می کنم و به یاد می آورم او در چه سالی و در چه شرایطی مشغول به کار شد. دوست دارم به صداها گوش بدهم. گاهی دو اتاق آن طرف تر دخترم، لیزا، در خواب به سرعت چیزی را زمزمه می کند، گاه زنم با شمع از تالار می گذرد و همیشه هم قوطی کبریتی را بر زمین می اندازد، گاه کمد از فرط خشکی غژغژ می کند یا فتیله ی چراغ ناگهان به سوت کشیدن می افتد. همه ی این صداها به علت نامعلومی موجب نگرانی من می شود.
شب نخوابیدن یعنی این که هر لحظه به غیرطبیعی بودنت اعتراف کنی، به همین دلیل بی صبرانه منتظر فرا رسیدن صبح و روز روشن می مانم، یعنی زمانی که حق دارم نخوابم. زمان خسته کننده ی فراوانی باید بگذرد تا بانگ خروس در حیاط بلند شود. این نخستین پیک خوش خبر من است. به محض طنین انداختن بانگ خروس، می دانم که یک ساعت دیگر سرایدار بیدار می شود و درحالی که با عصبانیت سرفه می کند، به دنبال چیزی از پله ها بالا می آید. سپس در آن سوی پنجره ها کم کم هوا کمرنگ تر می شود و صداهایی از خیابان به گوش خواهد رسید...
روز من با ورود زنم آغاز می شود. او با دامن، موهای ژولیده، ولی دست و روی شسته، و با بوی عطر گل و قیافه ای وارد می شود که انگار اتفاقی آمده و هر بار هم یک جمله را تکرار می کند: «ببخشید، من فقط یک لحظه... باز هم خوابت نبرده؟»
سپس چراغ را خاموش می کند، نزدیک میز می نشیند و شروع می کند به حرف زدن. من پیشگو نیستم، ولی پیشاپیش می دانم که صحبت او درباره ی چه موضوعی خواهد بود. هر روز صبح همین است. معمولاً پس از آن که با نگرانی جویای سلامتی ام می شود، ناگهان به یاد پسرمان می افتد که در ورشو خدمت افسری می کند. بیستم هر ماه که بگذرد، ما پنجاه روبل برایش می فرستیم. این موضوع اصلی صحبت ماست.
زنم آه می کشد: «البته این برای ما سخت است، ولی تا وقتی او درست و حسابی روی پای خودش نایستاده، وظیفه داریم کمکش کنیم. پسرک در مملکتِ غریب است و مواجبش زیاد نیست... ولی اگر می خواهی، می توانیم ماه آینده به جای پنجاه روبل چهل تا برایش بفرستیم. نظرت چیست؟»
تجربه ی هر روزه می توانست زنم را به این نتیجه برساند که صحبت دائم درباره ی هزینه ها موجب پایین آمدن آن ها نمی شود، ولی زن من تجربه را به رسمیت نمی شناسد و هر روز صبح بدون استثنا هم درباره ی پسرمان صحبت می کند، هم درباره ی این که شکر خدا قیمت نان پایین آمده، ولی قند دو کوپک گران شده، و همه ی این ها هم با لحنی که انگار دارد خبر تازه ای را به اطلاع من می رساند.
من گوش می دهم و بی اراده سر تکان می دهم و احتمالاً به دلیل بی خوابی دیشب، افکار غریب و بی موردی به سرم هجوم می آورد. به زنم نگاه می کنم و مثل بچه ها حیرت زده می شوم. با سردرگمی از خودم می پرسم: واقعا این زن پیر و چاق و دست وپاچلفتی، با این حالت ابلهانه و دغدغه های پیش پاافتاده و نگران یک لقمه نان، با نگاهی که فکر همیشگی به قرض ها و نیازها بی فروغش کرده، زنی که فقط می تواند درباره ی هزینه ها حرف بزند و فقط ارزانی می تواند لبخند بر لبش بنشاند، این زن واقعا زمانی همان واریای باریک اندامی بوده که من عاشقانه دوستش داشتم؟ دوستش داشتم به خاطر تیزهوشی اش، به خاطر روح پاکش، زیبایی اش، و همانند عشق اتللو به دِزدِمونا، به خاطر «همدردی»اش با علم و دانش من؟(۴) واقعا این همان واریا، زن من، است که زمانی پسری برای من زاییده بود؟
من با پریشانی به چهره ی بی رنگ و لعاب و نامتناسب پیرزن خیره می شوم و در آن به دنبال واریای خودم می گردم، ولی آنچه از گذشته ها باقی مانده، فقط ترسش بابت سلامتی من است و البته این عادتش که حقوق مرا حقوق ما بنامد و کلاه مرا کلاه ما. قلبم از نگریستن به او به درد می آید و برای آن که حداقل کمی تسکینش بدهم، می گذارم هرچه می خواهد بگوید و حتی هنگامی که او نامنصفانه درباره ی مردم قضاوت می کند یا به من غر می زند که چرا طبابت نمی کنم و کتاب درسی چاپ نمی کنم، حرفی نمی زنم.

گفت وگوی ما همیشه به یک شکل تمام می شود. زنم ناگهان یادش می افتد که من هنوز چای نخورده ام و وحشت می کند، بلند می شود و می گوید: «چرا همین طور نشسته ام؟ سماور خیلی وقت است که روی میز می جوشد و من دارم این جا وراجی می کنم. خدایا، چقدر کم حافظه شده ام!»
به سرعت راه می افتد و در آستانه ی در می ایستد که بگوید: «پنج ماه است که حقوق یگور را نداده ایم. خبر داری؟ چند بار گفتم که حقوق مستخدم را نباید عقب انداخت! ماهی ده روبل دادن خیلی راحت تر است تا یکدفعه پنجاه روبل بابت پنج ماه بدهی!»
وقتی دارد بیرون می رود، دوباره می ایستد و می گوید: «دلم برای هیچ کس به اندازه ی لیزای بیچاره مان نمی سوزد. دخترک در کنسرواتوار درس می خواند، به جمع آدم های حسابی رفت و آمد دارد، ولی خدا می داند سر و وضعش چقدر بد است. پالتویش طوری است که رویش نمی شود با آن در خیابان آفتابی شود. اگر دخترِ کس دیگری بود، باز مهم نبود، ولی آخر همه می دانند که پدرش یک پروفسور مشهور و کارمند عالی رتبه است!»
و پس از آن که سرکوفت عنوان و رتبه ام را به من زد، سرانجام بیرون می رود. روز من به این شکل آغاز می شود. ادامه اش هم چندان بهتر نیست.
هنگام نوشیدن چای، لیزا نزدم می آید؛ با پالتو، کلاه و نت هایی در دست، کاملاً آماده ی رفتن به کنسرواتوار. بیست و دو ساله است. ظاهرش جوان تر به نظر می رسد، زیباست و کمی به جوانیِ زنم شباهت دارد. با مهربانی شقیقه و دستم را می بوسد و می گوید: «سلام پاپاجان، حالت خوب است؟»
در بچگی خیلی بستنی دوست داشت و دائما باید او را به قنادی می بردم. بستنی برایش معیار هر چیز زیبا بود. اگر می خواست از من تعریف کند، می گفت: «پاپا، تو وانیلی هستی.» به یک انگشتش می گفت پسته ای، به یکی دیگر وانیلی، به سومی تمشکی و... معمولاً وقتی صبح ها می آمد تا سلامی به من بدهد، او را روی زانویم می نشاندم و انگشتانش را می بوسیدم و می گفتم: «وانیلی... پسته ای... لیمویی...»
و حالا هم به یاد گذشته ها انگشتان لیزا را می بوسم و زیر لب می گویم: «پسته ای... وانیلی... لیمویی...» ولی دیگر مثل آن موقع ها نیست. خودم هم مثل بستنی سرد شده ام و خجالت می کشم. وقتی دخترم نزد من می آید و لبش با شقیقه ام تماس پیدا می کند، جا می خورم، انگار که زنبوری شقیقه ام را گزیده باشد. زورکی لبخندی می زنم و رویم را برمی گردانم. از زمانی که گرفتار بی خوابی شده ام، این سوال مثل میخی در مغزم فرو رفته است که: دخترم خیلی وقت ها می بیند که منِ پیرمرد، این آدم سرشناس، از این که به مستخدم بدهکارم چقدر خجالت می کشم؛ می بیند که خیلی وقت ها فکر بدهی های جزئی مرا وا می دارد دست از کار بکشم و ساعت ها از گوشه ای به گوشه ی دیگر بروم و فکر کنم؛ ولی چرا یک بار هم که شده پنهان از مادرش نزد من نیامده و زمزمه نکرده: «پدر، این ساعت من، النگوی من، گوشواره هایم، لباسم... این ها را گرو بگذار، به پولش احتیاج داری...»؟ چرا او که می بیند من و مادرش، تحت تاثیر احساسی دروغین، سعی می کنیم فقرمان را از دیگران پنهان نگه داریم، از لذت پرخرج موسیقی صرف نظر نمی کند؟ البته خدا آن روز را نیاورد، من نه ساعت را قبول می کنم، نه النگو را، نه هیچ قربانی دیگری را؛ این چیزی نیست که من نیاز دارم.
راستی من به پسرمان هم فکر می کنم، به افسر ورشویی. آدم عاقل، درستکار و هشیاری است. ولی این برای من کم است. فکر می کنم اگر خودم پدر پیری داشتم و می دانستم دقایقی در زندگی او هست که از فقرش خجالت می کشد، حرفه ی افسری را به کس دیگری می سپردم و کارگری می کردم. این قبیل فکرها درباره ی بچه هایم روحم را مسموم می کند. این افکار چه سودی دارد؟ فقط یک انسان کوته فکر و کینه جو می تواند به این دلیل که آدم های معمولی قهرمان نیستند، کینه ی آن ها را به دل بگیرد. ولی دیگر این حرف ها را کنار بگذاریم.
ساعت یک ربع به ده باید برای درس دادن به سراغ پسربچه های عزیزم بروم. لباس می پوشم و در مسیری به راه می افتم که سی سال است آن را می شناسم و برایم خاطره ها دارد. مثلاً این ساختمان بزرگ خاکستری رنگ و داروخانه اش؛ زمانی این جا ساختمان کوچکی واقع بود که پایینش یک آبجوفروشی هم داشت. من در این آبجوفروشی به رساله ی دکتری ام فکر می کردم و اولین نامه ی عاشقانه ام را به واریا نوشتم. با مداد نوشتم، روی کاغذی با سربرگ «شرح بیماری». یا این دکان خواربارفروشی؛ زمانی یک دختر یهودی آن را می گرداند که به من سیگار نسیه می فروخت. بعد به دست زن چاقی افتاد که دانشجویان را به این علت دوست داشت که «هرکدام از آن ها مادری داشت». الان یک کاسب موحنایی، که آدم فوق العاده خونسردی است، در آن می نشیند و از یک قوری مسی چای می خورد. و این هم دروازه های عبوس دانشگاه که مدت هاست تعمیر نشده اند. دربان بی حوصله ای با پوستین و جارو، انبوه برف... این دروازه ها نمی توانند بر پسربچه ی نورسی که از شهرستان آمده و خیال می کند معبد دانش واقعا معبد است، تاثیر درست و خوبی بگذارند. کلاً کهنگی عمارت های دانشگاهی، دلگیربودن راهروها، دوده ی نشسته بر دیوارها، کمبود نور، و ظاهر غم انگیز پله ها و رخت آویزها و نیمکت ها از مهم ترین عوامل پیدایش نگرش بدبینانه ی روس هاست... این هم باغ ما. به نظر می رسد این باغ از زمانی که من دانشجو بودم، نه بهتر شده است و نه بدتر. من آن را دوست ندارم. خیلی عاقلانه تر بود اگر به جای این زیزفون های مسلول کننده و اقاقیاهای زرد و یاس های تُنُک و هرس شده، در این جا صنوبرهای بلند و درختان زیبای بلوط می رویید. دانشجویی که حال و هوایش بستگی دارد به فضایی که در جای جای محل تحصیلش با آن مواجه می شود، باید پیش چشم خود فقط شاهد مناظر والا، نیرومند و زیبا باشد... خدا او را از درختان بی رمق، پنجره های شکسته، دیوارهای نمناک و روکش چسب دار و پاره ی درها در امان بدارد!
هنگامی که به پلکان ورودی ساختمان خودم می رسم، در چهارتاق باز می شود و نیکالای، سرایدار همنام و همسن من، که مدت هاست با هم یک جا کار می کنیم، جلویم ظاهر می شود. در همان حال که داخل می شوم، او هم صدایی مثل مرغابی از خودش بیرون می دهد و می گوید: «عجب سرمایی است، عالی جناب!»
یا اگر پالتو پوستم خیس باشد:
«عجب بارانی است، عالی جناب!»
سپس جلو من می دود و در مسیر حرکت همه ی درها را باز می کند. در اتاق کار با احتیاط پالتو مرا از تنم درمی آورد و در همان حال اخبار دانشگاه را برایم تعریف می کند. به لطف روابط نزدیکی که بین همه ی سرایدارها و نگهبان های دانشگاه برقرار است، او از همه ی اتفاقاتی که در چهار دانشکده، دبیرخانه، اتاق رئیس دانشگاه و کتابخانه می افتد، مطلع می شود. از چه چیزها که خبر ندارد! اگر مثلاً مسئله ی روز ما استعفای رئیس دانشگاه یا دانشکده باشد، می شنوم که ضمن صحبت با نگهبان های جوان نام نامزدهای تصدی این پست را می برد و بلافاصله توضیح می دهد که فلان کس را وزیر تایید نخواهد کرد، فلان کس خودش قبول نمی کند، و بعد وارد جزئیات غیرقابل باوری می شود درباره ی اسناد اسرارآمیزی که به دبیرخانه رسیده یا گفت وگوی محرمانه ای که گویا بین وزیر و یک عضو هیئت امنا صورت گرفته و از این قبیل چیزها. اگر از این جزئیات بگذریم، در باقی موارد حرف او همیشه درست درمی آید. خصوصیاتی که او برای هریک از نامزدها برمی شمارد تا حدی غیرعادی است، ولی باز هم درست است. اگر بخواهید بدانید چه کسی در چه سالی از رساله اش دفاع کرده یا مشغول به کار شده، استعفا داده یا مرده است، از حافظه ی غول آسای این سرباز کمک بخواهید و او نه تنها سال و ماه و روز مورد نظر را به شما خواهد گفت، بلکه جزئیات مربوط به هر مورد را هم به اطلاعتان خواهد رساند. فقط کسی که عاشق است می تواند این طور همه چیز را به خاطر بسپارد.
او نگهبان روایت های دانشگاه است. از سرایدارهای پیش از خود افسانه های فراوانی درباره ی زندگی دانشگاه به ارث برده، انبوهی از خاطرات سال های خدمت خودش را هم به این گنجینه افزوده و اگر اظهار تمایل کنید، ماجراهای کوتاه و بلند بی شماری برایتان تعریف خواهد کرد. می تواند برایتان از عالمان خارق العاده ای بگوید که همه چیز را می دانستند، از دانشمندان باپشتکاری که هفته ها نمی خوابیدند، از شهیدان و قربانیان پرشمار راه علم و دانش. در داستان های او نیکی بر بدی پیروز می شود، ضعیف همیشه قوی را مغلوب می کند، دانا نادان را، فروتن مغرور را، جوان پیر را... لزومی ندارد همه ی این داستان ها و افسانه ها را وحی منزل فرض کنید، ولی آن ها را غربال کنید و آنگاه آنچه لازم است در الک شما باقی می ماند: سنت های خوب ما و نام قهرمانان راستینی که مقبول همگان بودند.
در جمع ما همه ی اطلاعات درباره ی دنیای دانشمندان محدود می شود به لطیفه هایی درباره ی پریشان حواسی غیرعادی پروفسورهای پیر و دو سه حاضرجوابی، که گاه به گروبر نسبت داده می شوند، گاه به من و گاه به بابوخین. این برای یک جمع تحصیل کرده کم است. اگر این جمع به اندازه ی نیکالای دانش و دانشمندان و دانشجویان را دوست داشت، آنگاه می بایست انبوهی حماسه و روایت و تذکره ی مکتوب می داشت که متاسفانه در حال حاضر ندارد.
نیکالای پس از اعلام خبرها قیافه ای جدی به خود می گیرد و گفت وگوی کاری ما آغاز می شود. اگر در این زمان آدم متفرقه ای می شنید که نیکالای با چه مهارتی اصطلاحات علمی را در حرف هایش به کار می گیرد، احتمالاً می بایست فکر می کرد که او دانشمندی است که خودش را به لباس سربازها درآورده است. ضمن صحبت باید این را هم بگویم که در شایعات مربوط به معلومات فراوان سرایدارهای دانشگاه ها بسیار مبالغه می شود. درست است که نیکالای بیش از صدها نام لاتین را می داند، می تواند استخوان های اسکلت را سر جایش بگذارد، گاهی دارویی را درست کند، یا دانشجویان را با یک نقل قول عالمانه ی دور و دراز به خنده بیندازد، ولی مثلاً نظریه ی نه چندان پیچیده ی گردش خون هنوز هم برای او مثل بیست سال پیش غیرقابل درک است.
در اتاق کار، دستیار تشریح من، پیوتر ایگناتِویچ، پشت میز نشسته و سرش در کتاب یا دارویی فرو رفته است. آدمی است پرکار، فروتن، ولی بی استعداد. حدودا سی و پنج ساله است و دیگر سرش کم مو شده و شکمش جلو آمده است. از صبح تا شب کار می کند، بی اندازه مطالعه می کند و هرچه را خوانده عالی به خاطر می سپارد. از این نظر انسان نیست، بلکه طلاست. از باقی جهات یک اسب بارکش است، یا به قول معروف، یک خنگ دانشمند. ویژگی های شاخص این اسب بارکش، که او را از ردیف بااستعدادها خارج می کند، از این قرار است: افق دیدش تنگ و بسته است و فقط به تخصصش محدود می شود؛ بیرون از حیطه ی تخصصش مثل یک بچه ساده لوح است. یادم هست یک روز صبح وارد اتاق شدم و گفتم: «چه مصیبتی! فکرش را بکنید، می گویند اسکوبِلِف(۵) مرده است.»
نیکالای صلیب کشید و پیوتر ایگناتِویچ به من رو کرد و پرسید: «این کدام اسکوبِلِف است؟»
یک بار دیگر ــ کمی قبل از ماجرای پیشین ــ خبر دادم که استاد پیروف(۶) مرده است. پیوتر ایگناتِویچ نازنین پرسید: «چی درس می داد؟»
به نظر می رسد اگر پاتی(۷) درِ گوشش آواز بخواند، لشکر جرار چینی ها به روسیه حمله کند، یا زمین لرزه ای اتفاق بیفتد، او ککش هم نمی گزد و در کمال آرامش با چشم های ریزکرده به میکروسکوپش خیره می ماند. در یک کلام، او هیچ کاری به کار هِکوبا(۸) ندارد. حاضر بودم کلی پول بدهم که این آدم بی تفاوت را در بستر زناشویی ببینم.
یک ویژگی دیگر او ایمان تعصب آمیزش به خطاناپذیربودن علم است و بیش از همه به آنچه آلمانی ها می نویسند. او به خودش و داروهایش اطمینان دارد، هدف زندگی را می شناسد و با هر تردید و دلسردی، که موی آدم های بااستعداد را سفید می کند، مطلقا بیگانه است. پرستش برده وار بزرگان و احساس بی نیازی از هر تفکر مستقل. تغییردادن عقیده اش دشوار است و بحث کردن با او غیرممکن. بفرمایید با کسی بحث کنید که قویا معتقد است بهترین علم پزشکی است، بهترین انسان ها پزشکان، و بهترین سنت ها سنت های پزشکی. البته الان از پیشینه ی بی خیر و برکت پزشکی فقط یک سنت به جا مانده است: کراوات سفیدی که دکترها به گردن می بندند. برای دانشمندان، و اصولاً برای آدم های تحصیل کرده، فقط سنت های عمومی دانشگاهی وجود دارد، بدون تقسیم آن ها به پزشکی، حقوق و رشته های دیگر، ولی پیوتر ایگناتِویچ نمی تواند با این کنار بیاید و حاضر است تا روز قیامت با شما بحث کند.
به روشنی می توانم آینده ی او را مجسم کنم. او در طول زندگی خود داروهای زیادی با خلوص فوق العاده تهیه خواهد کرد، تعداد زیادی گزارش علمی خشک و بسیار آبرومند خواهد نوشت، ده تایی ترجمه ی درست و حسابی انجام خواهد داد، ولی جنم حتی یک کشف انقلابی را هم نخواهد داشت. کشف انقلابی به تخیل نیاز دارد، به ابتکار، قوه ی حدس و گمان، ولی پیوتر ایگناتِویچ هیچ کدام از این ها را ندارد. خلاصه آن که او در قلمرو علم کارگر است، نه صاحبخانه.

نظرات کاربران درباره کتاب داستان ملال‌انگيز

رمان بسیار جالبی بود که نمودگر دیدگاه انسان های مختلف نسبت به جهان و شرایط زندگیشان بود و همانند اسمش گویی از زبان نیکلای استپانویچ که شخصیت اول داستان بود ، مرگ بر زندگی رقت انگیز مردم در روسیه تزاری ترجیح دارد ... وقتی رمان رو میخونید آنتوان چخوف را به خاطر قلم زیبایش تحسین میکنید و ترجمه هم واقعا خوب بود ...
در 2 ماه پیش توسط علی مصدقی
واقعا ملال انگیز بود من که اصلا عادت ندارم کتابی رو نصفه رها کنم اینو نتونستم تموم کنم!
در 1 ماه پیش توسط sab...ifi