فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کارآفرینان بزرگ و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب كارآفرينی به شيوه غلامرضا ذوالانواری

کتاب كارآفرينی به شيوه غلامرضا ذوالانواری
بنيانگذار فرش ذوالانواری

نسخه الکترونیک کتاب كارآفرينی به شيوه غلامرضا ذوالانواری به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب كارآفرينی به شيوه غلامرضا ذوالانواری

در زندگی چیزهایی هست که دست ما نیست؛ یعنی وقتی که به دنیا می آییم، همراه مان هستند. این که؛ - در چه خانواده ای به دنیا بیاییم؛ - اهل کدام شهر و دیار و کشور و... باشیم؛ - چه ویژگی های فیزیکی و... داشته باشیم؛ - و.... پس آنچه که هنگام تولد با ماست، نکته بارزی ندارد که قابل اعتنا و ستایش و افتخار هم باشد. آنچه که انسانها را قابل اعتنا می کند، لیاقتی است که در طول زندگی، ثابتش می کنند. یعنی عدالت نظری و عملی هم این است که کلاً، شایسته سالارانه فکر کنیم. وگرنه این که داشته های خانوادگی کسی را، جزو افتخارات او محسوب کنیم، پشتوانه منطقی درستی ندارد. خب، اینها که گفتیم یعنی چه؟ بعضی ها، در خانواده ای معروف و متمول به دنیا می آیند، پدر و مادرشان افراد شناخته شده ای هستند، در محیطی به دنیا می آیند که لبریز از انسان های راهنما و مشفق و دلسوز است، چنین اشخاصی، چه کار باید کنند؟ طبق همان قاعده ای که در پاراگراف قبلی به آن اشاره کردیم، این به دست آورده های شخصی هر فرد است که او را، قابل اعتنا می کند. البته در این که فرد، در چه ساختار و خانواده و موقعیتی به دنیا بیاید، نه جای ستایشی هست، نه جای هیچ نکوهشی. اما ستایش و نکوهش، به این بر می گردد که این فرد، چطور توانسته است از امکانات و ارتباطات و داشته های خود، استفاده ببرد. غلامرضا ذوالانواری، به گفته خودش در خانواده ای به دنیا آمده است که؛ - شغل خانوادگی آنها تا سه نسل، فرش فروشی بوده است، - پدر او در بازار وکیل شیراز، حجره ای داشته است، - خانواده آنها از نظر رفاهی و مالی، مشکلی نداشته اند. دانستن این واقعیت ها، در حالی راه گشای دلایل موفقیت او خواهد بود که به روایت هم او، بدانیم که در آن دوره و زمانه؛ - مردم غالباً در فقر کامل زندگی می کرده اند، - مردم درگیر قحطی و جنگ های جهانی و جابه جایی حکومت ها و حکام نالایق و... بوده اند، - مردم پسران خود را، از همان شش، هفت سالگی که سن و سال درس و مدرسه است، به کار و باری می فرستاده اند تا حرفه ای یاد بگیرند و بتوانند هم کمک خرج خانواده شوند و هم این که، بعدها بتوانند گلیم خودشان را، از آب بیرون بکشند.

ادامه...
  • ناشر انتشارات کارآفرینان بزرگ
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.17 مگابایت
  • تعداد صفحات ۷۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب كارآفرينی به شيوه غلامرضا ذوالانواری

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

چندی بعد نمایشگاهی از فرش در هامبورگ برپا شد. قبل از آن با ابتکار و خلاقیت خودم، اقدام به تولید گبه هایی با ابعاد مربع شکل که دارای طرح ها و نقش ها و رنگهای بسیار زیبایی بودند، کرده بودم. برای این گبه های مربعی، نقوش کلاسیک و قدیمی را با نقش های جدید و مدرن تلفیق کردم که نتیجه کار بسیار عالی از آب درآمد و تصمیم گرفتم که این گبه های تازه تولید شده را برای نمایشگاه و فروش به هامبورگ ببرم. از همین رو تعداد ۱۵۰-۱۶۰ تخته از این گبه ها را به آلمان بردم. نمایشگاه آلمان کلا به مدت ۴ روز برگزار می شد و در همان روز اول گبه هایم را به طرز بسیار زیبا و چشمگیری در غرفه ام چیدم. مردم می آمدند و می رفتند. چقدر که از گبه های ما خوششان می آمد و بسیار از آنها تعریف و تمجید می کردند اما تا انتهای سه روز اول نمایشگاه حتی یک گبه هم نتوانستیم بفروشیم. هیچ کس از ما خریدی نمی کرد. تا پایان نمایشگاه فقط یک روز باقی بود. فکر کردم که باید کاری بکنم. نمی توانستم دست روی دست بگذارم بنابراین فکر کردم که بهتر است از فردا یعنی در روز آخر، شرایط فروشمان را تغییر دهیم به این صورت که بگوئیم اصلا ما گبه هایمان را نمی فروشیم بلکه به صورت کمیسیونی آنها را به شما واگذار می کنیم. روند کار هم به این صورت بود که ما گبه ها را به تجار و فروشنده های آلمانی می دادیم و آنها اجناس را می فروختند و پولش را برای ما می آوردند. با طرح این ایده و راهکار در همان روز تمامی گبه ها را بردند. هرکس به فراخور حال خودش تعدادی گبه می بُرد. یکی ۷ تخته، یکی ۳ تخته و دیگری هم تا ۲۰ تخته. آنها توانستند با این روش، درصد زیادی از گبه ها را برای ما بفروشند و البته من هم در ازای کارشان یا درصد به آنها می دادم و یا گبه هایی را که برایشان باقی مانده بود و موفق به فروشش نشده بودند به آنها می بخشیدم. بعد از این جریانات بود که فهمیدم این کار دارد در آلمان جا می افتد و مردم آنجا توانسته اند کارهای ما را بشناسند. از همین رو تصمیم گرفتم که برای نمایشگاه سال آینده، کارها را با کیفیت و جنس و نقشه و طرحهای بسیار بهتری عرضه کنم.



در اولین سفرم به آلمان پسر بزرگم رضا هم با من بود. رضا به خواست و علاقه خودش، بعد از اتمام دوران سربازی وارد این حرفه شد. مدتی بعد او را به سوئیس فرستادم و از همین رو رضا زبان آلمانی را بسیار سلیس و روان صحبت می کرد و واقعا هم که حضور رضا در این نمایشگاه برای من بسیار مغتنم بود.
فروشندگانی که در نمایشگاه آلمان جنس های ما را برای فروش به صورت امانی برده بودند، حالا دیگر مشتری مان شده بودند و به ما جنس سفارش می دادند و معمولا کارهای جدید را با تعداد بالا درخواست می کردند بنابراین ما همواره در تولید فرش ها و گبه های جدید کوشا بودیم. اینبار گبه های جدید را با خامه های ضخیم می بافتیم. می بایست جنس هایمان از هر لحاظ، کیفیت بالایی می داشتند چون می خواستیم سال بعد هم در نمایشگاه آلمان شرکت کنیم.
به محض ورود و چیدن اجناس در نمایشگاه سال بعد تمامی اجناس ما یکباره به میزان بالایی به فروش رفت که بالطبع، با حسادت برخی از همکاران خودمان هم روبرو شدیم. در این حین برخی از تجار تهرانی که با آلمان در ارتباط بودند با برخی از همکاران ما تماس می گرفتند و می خواستند از جنس ها و گبه هایی که در آلمان به میزان چشمگیری به فروش رفته سر در بیاورند. آنها می خواستند ببینند که این جنسها در کجا بافته می شوند و البته همکاران ما هم از این موضوع اظهار بی اطلاعی می کردند و می گفتند شاید یک نفر بصورت انحصاری دست به چنین کاری زده، خودش این اجناس را تولید کرده و خودش هم در آلمان فروخته و کلا ما از موضوع بی خبریم. و البته دقیقا هم درست می گفتند من جنس هایم را خودم تولید می کردم و خودم هم می فروختم و هیچ کس به هیچ عنوان از رمز و راز کارم سر در نمی آورد. اما تهرانی ها دست بردار نبودند. آنقدر سماجت کردند و کار را پیگیری نمودند تا اینکه آخر سر فهمیدند که آن گبه ها را من تولید کرده ام. در همین زمان حمید پسر دومم نیز در این شغل وارد شده بود و در کارها کمکم می کرد. در این خصوص به حمید گفتم که این اجناس و این نوع تولید دیگر دارد لوث می شود چون تقریبا این کار را همه شناخته اند و باید این نوع کار را کنار بگذاریم و به فکر محصول جدیدتری باشیم کاری که جایگزین کار فعلی باشد و حتی باید برای جایگزین جدید هم فکر جایگزین جدیدتری باشیم تا اگر هر کدام از محصولات در هر زمان و به هر دلیلی از سکه افتادند، ما بتوانیم سریعا محصول جدیدتری را جایگزین آن نماییم. گبه های معمولی که می بافتیم همگی درشت بافت بودند و ما تصمیم گرفتیم که برای کار جایگزین از گبه هایی استفاده کنیم که بافتی هم درشت و هم ریز داشته باشند و علاوه بر اینها به فکر آن بودم که از گبه های ریز بافت هم به عنوان جایگزین های بعدی استفاده کنم. در هر صورت به همین ترتیب ما همیشه پیش بینی های خاص خود را در مورد کارهایمان داشتیم که نتیجتا همیشه از رقبای خود چند قدم جلوتر بودیم. تا آنها نوعی گبه را تولید می کردند، ما جایگزینی جدیدتر را به بازار عرضه می کردیم، هم از نظر طرح و نقشه و رنگ و هم از نظر بافت. و سعی کردیم که در گبه های جدید از رنگهای جوهری که قبلا استفاده می کردیم دیگر استفاده نکنیم و به جای آنها از رنگهای ثابت گیاهی استفاده کردیم.



همانطور که می دانید و شاید در جایی دیده و یا خوانده باشید یکی از دیدنی ترین اشیاء در موزه های معروف جهان، قالی ها و فرش هایی است که از چند صد و یا هزاران سال پیش بر جای مانده است و شاید دلیل اصلی طول عمر مفید این قالی ها یکی پشم آنها بوده که بصورت دستی ریسیده شده و دیگری نیز رنگهای طبیعی و ثابت آنها بوده است. من هم از همین موضوع درس گرفتم و برای بهتر شدن کیفیت کارهایم تصمیم گرفتم که پشم های مصرفی برای بافت هایمان را بصورت دستی تهیه کرده و رنگهایمان نیز رنگهای صرفا گیاهی باشد و به همین خاطر هم بود که می توانستم به مشتری هایم گارانتی بدهم که اگر چنانچه، هر زمان گبه ها رنگ پس دادند دو برابر پولشان را مسترد خواهم کرد. و شاید یکی از دلایل عمده کسادی کار رقبایم هم همین موضوع بود که آنها از رنگهای جوهری و پشم های دباغی شده استفاده می کردند. علاوه بر اینکه به مشتریان داخل ایران گارانتی خرید می دادم، به مشتریان خارج از ایران و تاجرهایی هم که با ما کار می کردند نیز گارانتی خرید می دادم. به عنوان مثال یادم می آید شبی حدود ساعت ۲ بامداد تلفن خانه ما زنگ خورد. گوشی را برداشتم و از پشت خط صدای یکی از تجار پاکستانی را شنیدم که در شهر ریاض عربستان سعودی مغازه فرش فروشی داشت. من مدتی قبل برای آن شخص تعدادی گبه ارسال کرده بودم. آن شخص با نگرانی به من زنگ زد و گفت که می خواهد این اجناس را برای فروش به آمریکا بفرستد اما نگران است که مبادا گبه ها رنگ پس بدهند و اگر اینچنین شود به حیثیت کاری او لطمه زیادی وارد می شود. به او اطمینان خاطر دادم و گفتم که تمامی رنگهای مورد استفاده ما رنگهای صد در صد طبیعی و خالص و ثابت گیاهی هستند اما او باز هم قانع نمی شد و هنوز ابراز نگرانی می کرد. چاره ای نداشتم جز آنکه راه دیگری را پیشنهاد کنم ناگزیر به آن شخص گفتم: برای اینکه خاطر شما از نوع رنگهای ما جمع شود و با اطمینان جنسها را بفروشید کاری را به شما می گویم که حتما آنرا انجام بدهید. شما دو تا وان را یکی آب سرد و یکی را هم از آب گرم پُر کنید و هر کدام از گبه ها را که خواستید به مدت یک شبانه روز تمام، در آنها قرار دهید. بعد از آن آنها را از آب خارج کنید اگر رنگ پس داد، تمامی جنسها را عودت دهید و در غیر اینصورت با خیال راحت گبه ها را برای فروش به هر جای دنیا که دلتان خواست می توانید صادر کنید و بفروشید. و به همین صورت آن تاجر پاکستانی مو به مو حرفهای من را اجرا کرده و گبه ها را آزمایش کرده بود و پس از اطمینان از مرغوبیت جنسها تمامی آنها را به آمریکا صادر کرد و فروش بسیار خوبی هم کرد بطوریکه بعدا در طی تماس تلفنی بابت آن فرش های با کیفیت تشکر فراوانی نمود. در اروپا قبل از ورود گبه های ایرانی، بازار فرش های نپالی و تبتی پر رونق بود اما وقتی گبه های ما به آنجا راه پیدا کرد به خاطر ویژگی های خاصش مانند طرح و جنس و رنگ و نقشه که عموما هم به رنگ دیوار منازل و با مبلمان و پرده ها هارمونی داشت از استقبال و بازار پُر رونقی برخوردار شد. تا چندی بعد بازارهای اروپا از گبه های ما اشباع شده بود و درست در زمان بعد از ریاست جمهوری بیل کلینتون، بازارهای آمریکا هم باز شد و ما موفق به تاسیس یک شعبه فرش فروشی در نیوجرسی آمریکا شدیم. در آمریکا هم از کارهای ما استقبال بی نظیری شد و کلا گبه های ما در آمریکا چیزی بود نو برانه.
میزان تولیدات ما بسیار بالا بود. شاید به جرات بتوانم بگویم که در بیشتر شهرهای حاشیه خلیج فارس تا بوشهر، در حدود ۷۰ تا ۸۰ هزار نفر بافنده داشتم. از همین رو میزان تولیداتمان بسیار زیاد بود و صد البته مجبور هم بودیم که به خاطر تولیداتمان بدنبال مشتری و خریدار هم باشیم. کار، خیلی مشکل می نمود، اما به هیچ عنوان نمی توانستم دست از کار بکشم و می بایست که با تمام قدرت کارم را ادامه می دادم چون در غیر اینصورت عده زیادی از بافنده هایمان از نان خوردن می افتادند و این اصلا شایسته نبود که کار را از دست آنها بگیریم. بنا به همین دلایل، نمایشگاهی از کارهای عشایر در کانادا برپا کردیم. نمایشگاه ما در کانادا مشتمل بود بر سیاه چادرهای عشایری، چند تن از دختران عشایر با لباسهای زیبای قشقایی و بطور کلی زندگی عشایر را در آن چادرها به تصویر کشیده بودیم. علاوه بر اینها اجناسم را هم به کانادا برده بودم که بسیار مورد توجه بازدید کنندگان قرار گرفت و البته به علت تحریم، آمریکایی های زیادی هم آمدند و در کانادا جنسهای ما را خریداری کردند.



اما باز هم به مشتری های زیادی برای فروش اجناسمان نیاز داشتیم از همین رو به حمید پیشنهاد دادم که به ژاپن هم برویم. در آن موقع برخی از رقیبان، گاهی اوقات اجناسشان را که شامل فرشهای ابریشمی بود به ژاپن و خاور دور هم می بردند. اما به دروغ و برای اینکه در آن کشور دست زیاد نشود شایعه کرده بودند که ژاپنی ها از فرشهای پشمی بدشان می آید. دست بر قضا روزی که در بازار در حجره نشسته بودم دیدم یک خانم توریست ژاپنی آمد و از من سه تخته فرش پشمی خرید و از همان جا فهمیدم که آن حرف شایعه ای بیش نبوده است. از همین رو سال بعد در نمایشگاهی که در ژاپن برگزار شد شرکت کردیم. البته در این سفر و برای نمایشگاه ژاپن، علاوه بر بردن جنسهایمان باز همان چادرهای عشایری قشقایی را نیز برده بودیم. در ژاپن فروشمان چندان رضایت بخش نبود از همین رو تصمیم گرفتیم که سال بعد هم در همان نمایشگاه شرکت کنیم.
سال بعد در نمایشگاه ژاپن، سفیر ایران در این کشور نیز برای بازدید سری به غرفه ما زد. ایشان به من گفت: من خبر دارم که این، بار دومی است که شما در این نمایشگاه شرکت می کنید و مثل اینکه فروش خوبی هم داشته اید. من هم به ایشان گفتم: آقای سفیر من به امید روزی هستم که زیر پای ژاپنی ها به جای حصیر، فرش اصیل ایرانی پهن باشد. و بدین ترتیب ما کلا چهار مرتبه در نمایشگاه ژاپن شرکت کردیم که البته فروش بسیار خوبی هم داشتیم.
گبه های ما آنقدر از نظر طرح و رنگ و نقشه جالب و زیبا بودند که حتی یادم می آید شخصی در خارج از کشور که صاحب یک گالری نقاشی از تابلوهای بسیار گرانقیمت بود، چند تخته از گبه های کوچک ما را خریده بود و آنها را قاب کرده و در نمایشگاهش به قیمت بسیار گزافی فروخته بود. همان شخص بعدا به پسرم رضا تلفن کرده بود که این نقشه ها را چگونه تهیه می کنید؟ و در مورد بافنده این گبه ها هم سئوالاتی از رضا پرسیده بود. رضا در جواب به آن شخص گفته بود که این طرح ها و نقشه ها، نقش هایی است که خود عشایر آنها را می بافتد و کسی نقشه از قبل کشیده و آماده شده را برای بافتن به آنها نمی دهد. آن شخص اصلا این حرف را باور نکرده بود از همین رو من به رضا گفتم که این شخص را به ایران دعوت کن. پس از مدتی آن شخص باتفاق چند نفر دیگر گروهی به شیراز آمدند و من آنها را به محل اسکان عشایر و همان جایی که آن گبه ها بافته می شد بردم. در آنجا آن شخص به مترجمش گفت از آن زن بافنده سئوال کن که این نقشه ها را از کجا می آورد. آن زن بافنده هم در جواب گفته بود که این نقشه را ما از روی طبیعت و با ذهن خودمان برداشت می کنیم. بعد به بیرون از چادر اشاره کرده و گفت: بیرون را تماشا کن. کوه، درخت، حیوانات، گیاهان، اینها همه مدلهای ما هستند. ما آنها را می بینیم و سپس بصورتی ساده و انتزاعی بر روی گبه هایمان نقش می زنیم. به این ترتیب آن شخص صاحب گالری هنری، تا به امروز یکی از مشتری های پر و پا قرص ما شده است.



شاید یکی از رازهای موفقیت ما در کارمان، به راستی عمل کردن و صداقت در کار با مردم است. ما آنقدر با مشتری هایمان خوب رفتار کرده ایم که حتی در ژاپن یک شعبه بنام ذوالانواری تاسیس کرده اند و با نام ما گبه هایشان را می فروشند.
من دو برادر دیگر هم دارم که البته هیچ کدام از آنها در این کار وارد نشدند. یکی از برادرانم مهندس کشاورزی و دیگری هم ارتشی بازنشسته است. در حال حاضر پسرم رضا در سوئیس به همین کار اشتغال دارد و دخترم نیز در هامبورگ این کار را دنبال می کند. پسر دومم حمید هم در ایران و در کنار خودم به کار مشغول است. البته چند تن از نوه هایم نیز در شانگهای چین به این کار مشغول هستند. یک نوه دختری هم دارم که در شهر کیپ تاون آفریقای جنوبی و یک نوه دیگرم نیز در شهر ژوهانسبورگ فروشگاههای فرش ذوالانواری را اداره می کنند.
به نظر من هر کاری که ارگانیزه بشود و با دقت و وسواس خاصی انجام پذیرد مسلما با موفقیت همراه خواهد بود. در حال حاضر در حدود ۷ الی ۸ نماینده دارم که پشم و خامه و نقشه را در اختیارشان قرار می دهم. آنها نیز این مواد را به روستاها می برند و مکان هایی را نیز به عنوان انبار اجاره می کنند و علاوه بر این یک نماینده محلی نیز اختیار می کنیم، در واقع در هر مکان دو نماینده داریم که بازرس های ما بر کار این نماینده ها نظارت دارند. کار بازرس های ما این است که ببینند آیا مزد و پول به موقع بدست بافندگان می رسد یا نه؟ و همچنین در روند کار بافت نیز نظارت دارند. علاوه بر اینها ما قسمت کنترل قیمتها را هم داریم که این بخش وظیفه یکی بودن نرخ بافندگان را در همه مکانهای بافت بر عهده دارد.



البته کسانی هم هستند که از نقشه های ما سوء استفاده کرده و آنها را بدون کسب اجازه کپی و استفاده می کنند. در حال حاضر محصول جدیدی تولید کرده ایم بنام گلیم فرش که از نوع سوزنی می باشد. علاوه بر اینها شاید من در ایران تنها تولید کننده گبه ای باشم که دارای حدود ۵۰ هزار نقشه مادر است. گاهی اوقات شبها با همکارم تا پاسی از شب می نشستیم و نقشه های تازه و جدید را با مداد طراحی می کردیم تا پس از رنگ بندی و کامل شدن استفاده کنیم و به جرات می توانم این ادعا را داشته باشم که شما در هر کجا طرحی از گلیم یا گبه جدید بافت را ببینید در واقع یکی از طرح ها و نقشه های من است.
نتایجی که من پس از سالها کار و تلاش و کوشش مداوم در کارم بدست آورده ام را می توانم در چند کلمه خلاصه کنم. پشتکار، شناخت بازار و بروز بودن در حرفه و نیز تبلیغات قوی. از همین رو بود که با حمد و سپاس خدای بزرگ و روزی رسان اینک توانسته ام به حدی در کارم موفق باشم که حرفه ام را جهانی نمایم. اینک علاوه بر شعبه های فروش فرش و گبه ذوالانواری در کشورهای آلمان، ژاپن، چین،افریقای جنوبی، آمریکا و سوئیس، صادراتی را نیز به قاره استرالیا و کشورهای امریکای جنوبی انجام می دهم.
و این بوده است نتیجه نهراسیدن از سختی های کار، امید به خدا داشتن و روزی را از او طلب کردن و همچنین با صداقت و درست رفتار کردن با مردم.
قوانین موفقیت ذوالانواری از زبان مدیرعامل فرش ذوالانواری
هنگامی که از مهندس حمید ذوالانواری، مدیرعامل فرش ذوالانواری که به شایستگی مسیر پدر را در پیش گرفته اند، پرسیدیم شما در طی این سالیان طولانی که در رکاب پدر بوده اید که چیزهایی را از ایشان آموخته اید، با سخاوت شش قانون زندگی حاج غلامرضا ذوالانواری را که باعث موفقیت ایشان شده است برای ما بیان کردند:
۱. به روز بودن فعالیت های شرکت.
یکی از خصوصیات بارز ایشان به دانش روز مسلح بودن کارکنان شرکت در حوزه های فعالیت می باشد. ایشان همواره بر این نکته تاکید دارند که مثلا بخش طراحی فرش شرکت بایستی به نرفم افزارهای روز و سخت افزارهای کافی مجهز بوده و افراد تحصیلکرده در رشته طراحی فرش با آخرین امکانات کافی و به روز همواره در شرکت از جایگاه ویژه ای برخوردار بوده و باشند تا به خلق طرح های جدید بپردازند.
۲. یکی دیگر از خصوصیات مهم ایشان فروخوردن خشم است.
ایشان هیچگاه حتی زمانی که تولیدی از نظر کیفی مورد نظر و رضایت ایشان نبود خشمگین نشده و به قولی از کوره در نمی رفتند. کاملا از چهره و نگاه ایشان مشخص بود که در حال جلوگیری از عصبانی شدن خودشان هستند بعد از کمی مکث به دنبال راه چاره ای برای حل مشکل برمی آمدند. بارها این جمله را به من گفته اند که فرو خوردن خشم و عصبانیت سخت است اما فایده اش بسیار بسیار زیاد است، تو برای آنکه موفق شوی باید این کار سخت را زیاد انجام دهی.
۳. در میدان فعالیت بودن و تنها به دستور دادن راضی نبودن.
ایشان هنوز هم بعد از حدود ۸۳ سال سن و ۶۳ سال فعالیت شبانه روزی و گستردگی فعالیت های شرکت، در میدان کار بوده و تنها به این اکتفا نمی کنند که دیگران تمام امور را به انجام برسانند. ایشان در کار و فعالیت از نزدیک به بررسی عملکرد بخش های مختلف تولید و عرضه محصول پرداخته و در صورت لزوم به ارائه رهنمودها و راه چاره می پرداختند.
۴. بعضی از جملات ایشان در رابطه با صبر را در زیر برای شما بزرگواران می آورم.
صبور بودن در امور یکی دیگر از خصوصیات مهم ایشان است که همیشه و همواره مرا هم دعوت به این امر می فرمایند:
- خداوند آدم های صبور را دوست دارد.
- اینکه یک پیغمبر به عنوان الگوی صبر هست بی حکمت نیست.
- همیشه پیروزی ها بعد از تحمل صبر و انتظار هست.
- توقع نداشته باشید در عرض یک شب یا یک ماه به هدفتون برسید همین که یک قدم نزدیک بشوید خوب هست کار حوصله و پشتکار می خواد.
۵. احترام به بافندگان و کارکنان.
ایشان همواره به ما می گویند که بافندگان با قلبهای باصفایشان احترام را به مسائل مادی ترجیح می دهند و به احترام و توجه اهمیت زیادی می دهند. اگر با آنها یکرنگ باشید و بافندگان متوجه بشوند که برای آنها احترام قائل هستید آنگاه اگر به دلایل مختلف در پرداخت دستمزدهایشان اندکی تاخیر شد آنها هم با احترام این مسئله را می پذیرند.
اگر به بافندگان بی توجهی شود یا اگر که گرفتاری دارند درصدد حل گرفتاری آنها برنیاییم آنها هم با دلخوش کار نمی کنند. خیلی فرق هست بین کاری که با دلخوشی انجام بدهند یا کاری که فقط برای پول و درآمد باشد. یک بافده وقتی با دلخوشی و خوشحالی برای شما گبه می بافد همان حس را هم به دست بافته اش منتقل می کند و این را خریداران تولیدات ما هم متوجه می شوند. تفاوت تولیدات ما با دیگر تولیدکنندگان در همین است و همینطور رمز موفقیت ما. پس احترام و توجه به بافندگان کلید موفقیت ما هست.
۶. رضایت به رضایت خداوند.
یکی دیگر از خصوصیات ایشان راضی بودن به رضای خداوند است، ایشان همیشه مرا می فرمایند که: آدم بایستی رضا باشد به رضای خداوند و به خداوند اعتماد داشته باشد و دست از تلاش برندارد. بیخود نیست که اسم سکس از امامان ما رضا هست، این برای این هست که ما همیشه یادمان باشد که بعضی اتفاقات که در نظر ما ممکن هست خوشایند نباشد در واقع خیر و برکت ما در آن هست و این را فقط خداوند می داند و من بنده باید رضا باشم به رضایت خدا.



زندگی و روزگار غلامرضا ذوالانواری

هیچ شاگردی نشد استاد کار
تا که شاگرد شکر ریزی نشد
"مولانا"

من غلامرضا ذوالانواری در سال ۱۳۱۲ خورشیدی در محله لب آب (دروازه شاه داعی اله) شهر شیراز بدنیا آمدم. در آن زمان مردم در فقر کامل زندگی می کردند و فرزندان خانواده ها مخصوصا پسرها خیلی به دنبال درس و مشق و سواد آموزی نمی رفتند و از همان دوران کودکی و از ۶، ۷ سالگی، در پی کسب درآمد و آموختن حرفه ای برای گذران زندگی بودند. در همین شرایط روزگار آن موقع، در سال ۱۳۲۰ در سن ۷ سالگی به مدرسه رفتم.
شغل خانوادگی ما تا سه نسل قبل از من، همگی فرش فروش بوده اند بصورتیکه از همان زمانهای دور، هنوز هم حجره فرش فروشی پدر من در بازار وکیل شیراز باز است و به کار خودش ادامه می دهد. ما سه خواهر و برادر بودیم و در خانواده مشکلی از لحاظ مالی و رفاهی نداشتیم.
تازه ششم ابتدایی را تمام کرده بودم و تعطیلات تابستانی شروع شده بود. سر خوش از روزهای شیرین تعطیل در خانه بودم که صدای در خانه بلند شد. با عجله به سمت در رفتم و در را باز کردم. دیدم یکی از اقوام است. حاج آقایی که مومن و امین بازار شیراز بود و از صداقت و درستکاری در نزد همه، چه فامیل و چه دوستان و آشنایان زبانزد خاص و عام بود و همه به او اعتماد داشتند و در میان کسبه بازار وکیل شیراز و حتی شهرهای اطراف شیراز، از احترام بسیار بالایی برخوردار بود. گاها پیش می آمد که بعضی از همکاران برای رتق و فتق امور کاری یا مثلا برای باز کردن گره مشکل در کارشان نزد ایشان که نامشان، حاج ملاحسن رجایی بود می رفتند.
سلام کردم و حاج آقا به داخل خانه آمد. پس از حال و احوال با خانواده، رو به من کرد و پرسید غلامرضا چه خبر این روزها چه کار می کنی؟ گفتم: هیچی حاج آقا، ششم ابتدایی را تمام کردم و منتظرم که بعد از تعطیلات تابستان به دبیرستان بروم. با شنیدن این حرف از جا بلند شد و با خنده اما جدی به من گفت: تو خیلی بیجا می کنی! سپس راه افتاد، دست من را هم گرفت و بدنبال خودش به بازار بُرد. حاج آقا علاوه بر اینکه در بازار حجره داشت، در آن زمان یکی از صادر کنندگان اصلی فرش در شهر شیراز هم بود. شیوه صادرات فرش هم به این صورت بود که فرشها را ابتدا به بندر بوشهر و از آنجا بوسیله کشتی به قاهره در مصر و سپس به اقصی نقاط دنیا صادر می کرد. در حال رفتن به بازار بودیم که حاج آقا به من گفت: تا همین شش کلاس هم که درس خواندی کافیه، درس را می خواهی برای چی؟ فوقش شش کلاس دیگر هم در دبیرستان خواندی، که چه بشود؟ تو باید بروی سراغ کسب و کار و نان حلال. باید بروی کاسب بشوی، در کارت پیشرفت کنی و انشاءالله در آینده تاجر موفقی بشوی.
از همان روز حاج آقا ملاحسن رجایی، من را به حجره فرش فروشی پدرم در بازار وکیل شیراز (در بازار حاجی، مجاور بازار وکیل شیراز) بُرد و به من گفت: اینجا بشین و کار یاد بگیر. و بدین ترتیب، جریان درس و مدرسه و تحصیل من همان روز پایان یافت و چون حاج آقا ملاحسن رجایی، بزرگ فامیل و مورد احترام همه بود، پدر و مادرم هم با این خواسته ایشان مبنی بر کار کردن من هیچ مخالفتی نکردند. بدین ترتیب در سن ۱۴ سالگی وارد کار و پیشه فرش فروشی شدم.
در اوایل کار، چیز زیادی از این حرفه نمی دانستم و اصلا نمی دانستم که این شغل را دوست دارم یا نه. اما پس از چندی که مشتری ها می آمدند و می رفتند، فرش سفارش می دادند، گلیم و جاجیم و انواع فرشهای بافت دستی را می خریدند، کم کم درون خودم احساس می کردم که به این حرفه علاقه دارم. با گذشت زمان تبحرم اندک اندک در این کار بالاتر رفت اما ته دلم از چیزی ناراحت بودم و آن هم این بود که چرا کسی از من جنس نمی خرد؟ خوب البته مشتری ها هم حق داشتند. آخر تازه آن موقع من چهارده ساله شده بودم و آنها هم بالطبع می گفتند که ما با بچه معامله نمی کنیم و از بچه جنس نمی خریم. اما خیلی دوست داشتم که به هر عنوان جنسی را خرید و فروش کنم حتی اگر زمانی هم پدرم در حجره نبود و مشتری می آمد با هر ترفندی که بود نمی گذاشتم که مشتری از در مغازه بیرون برود تا پدر برسد و خودش معامله را انجام دهد.
آن زمان بیشتر فرشها بدست عشایر بافته می شد. آنها فرشها و گبه های زیادی برای فروش می آوردند و الحق هم که جنس هایشان بسیار عالی و آنتیک و درجه یک بود. همیشه بافنده های عشایر سعی می کردند بهترین و بی نقص ترین فرشها را ببافند. من هم در حین معامله و خرید و فروش و سفارش، انواع نقوش و طرحهای قالی و اسمهای آنها را به ذهنم می سپردم و از لحاظ رنگ و ابعاد همه را حفظ می کردم. دیگر کم کم داشتم به کار وارد می شدم. گاهی اوقات اجناسی را که خریده بودم به پدرم برای رفع اشکال کردن نشان می دادم. ایشان هم ایرادهای خرید کردنم را برایم می گفت، از جمله اینکه این فرش یا گبه را ارزان خریدی یا گران خریدی و یا مثلا آن جنس زدگی دارد یا نه. پدر در طول کار به من بسیار پر و بال می داد و به اصطلاح در کار من را پرواز می داد تا بتوانم در کارم اوج بگیرم تا هم با فوت و فن کار و هم در معامله و خرید و فروش حسابی خبره و زرنگ و کار بلد شوم.
روزگار رفته رفته به جلو می رفت و من بزرگتر و کم کم به سن ازدواج نزدیک می شدم. دوست داشتم وقتی ازدواج کنم که مغازه مستقلی برای خودم داشته باشم و به هنگام تشکیل خانواده برای خودم مستقل کار کنم. اما از طرفی در حجره، عصای دست پدر هم بودم و او برای کار خیلی روی من حساب می کرد و به عبارتی همه کاره مغازه حاج آقا شده بودم. آرزوی داشتن یک مغازه برای خودم چیزی نبود که به سادگی از یادم برود از همین رو چهار پنج سال به حاج آقا اصرار کردم که یک حجره در بازار برایم بخرد. آنقدر گفتم و آنقدر سماجت کردم که بالاخره حاج آقا راضی شد و یک حجره در بازار وکیل شیراز برایم خرید.
پس از خرید مغازه مشکل دیگری برایم پیش آمد و آن این بود که من مغازه داشتم، سواد و تبحر هم در کارم داشتم اما پول و سرمایه نداشتم. برای کسب و کار در مغازه جدید احتیاج مبرمی به پول و سرمایه داشتم. بنده خدا حاج آقا باز هم به دادم رسید و سرمایه ای را در اختیارم گذاشت تا با آن بتوانم، کسب و کارم را راه بیندازم.
آن موقع تنها فرشی که از مابقی انواع فرش ارزانتر بود گبه نام داشت. گبه، فرشی بود که اغلب زنان عشایر به بافت آن مبادرت می کردند. در آن زمان معمولا وقتی که عشایر می خواستند از مناطق گرمسیر به سر حدات بروند، احشام و گوسفندهایشان را به یک چوپان می سپردند و به او توشه راه و یک الاغ برای طی طریق و مقداری نان و غذا می دادند. علاوه بر اینها به آن چوپان یک گبه هم می دادند که هر وقت در طول راه خسته شد آنرا پهن کرده و بر روی آن بخوابد یا استراحت کند که در واقع این موضوع را می شد خاستگاه پیدایش گبه دانست. عشایر ترک استان فارس سه طایفه بودند به نامهای کوهی، غلیانی و فراشبند که قالی ها و گبه های بسیار اعلاء و خوش بافت و خوش نقشه و رنگ را تولید کرده و می بافتند.



در بازار وکیل و در مغازه خودم کارم را شروع کرده بودم و سرمایه حاج آقا را هنوز بکار نینداخته بودم. دوست داشتم خودم را به حاج آقا حسابی نشان بدهم و نمی خواستم با آن سرمایه جنس هایی بخرم که به فروش نروند و روی دستم بماند برای همین خیلی فکر می کردم و برای خرید اغلب جنس ها دو دل بودم. یادم هست ایام قبل از عید نوروز بود، روزی یکی از عشایر گبه ای را به من فروخت. من هم آن گبه را ابتدا دادم خاک گیری کردند و بعد آنرا برای فروش بطرز خیلی زیبایی جلوی سکوی مغازه پهن کرده بودم. آن سال عید از جای جای ایران و حتی کشورهای خارجی، مسافران زیادی برای گردش و دیدن آثار باستانی به شیراز آمده بودند. هر مسافری که از جلوی مغازه من عبور می کرد و آن گبه را می دید خیلی خوشش می آمد و راجع به آن از من سوالاتی می پرسید. به هر حال آن گبه را به قیمت بسیار خوبی فروختم و سود خوبی هم بدست آوردم. از همین رو به این فکر افتادم که به جای خرید قالی، سرمایه ام را صرف خرید گبه کنم به همین دلیل به محل اصلی که عشایر آن گبه ها را می بافتند رفتم و در حدود ۵۰، ۶۰ تخته از آن گبه را خریدم و برای فروش به مغازه آوردم.
مدتی گذشت و با وجود تصورات من هیچ کدام از آن گبه ها به فروش نرفت. هیچ کدام از مشتری ها و رهگذرانی که در بازار تردد می کردند حتی نیم نگاهی هم به آن گبه ها نمی کردند و بالطبع من هم خیلی ناراحت بودم چون بیشتر سرمایه ام را برای خرید آن گبه ها اختصاص داده بودم. مانده بودم که با آن گبه ها چکار کنم؟! آنها حدود ۶ ماه بود که در مغازه من بودند و بفروش نمی رفتند. آنقدر از فروش نرفتن گبه ها ناراحت بودم و به آنها فکر کرده بودم که دیگر به اصطلاح آن گبه ها بلای جانم شده بودند. انگار که پیش چشمم سیاه شده باشند و دلم می خواست تمام آنها را به آتش بکشم و خیال خودم را راحت کنم.
یکی از روزها در مغازه نشسته بودم و مستاصل در حال نگاه کردن و فکر کردن به گبه ها بودم که به ناگاه فکری مانند برق از سرم گذشت. پدرم پسر خاله ای داشت که گاها با بعضی از تجار در لندن کار خرید و فروش و مراوده فرش و قالی را انجام می داد. پیش خودم فکر کردم بروم نزد او و در مورد فروش گبه ها از ایشان کمک بخواهم، شاید کاری از دستش بر بیاید و بتواند کمکم کند. برای همین یکی دو روز بعد کفش و کلاه کردم و نزد ایشان رفتم. پس از سلام و احوالپرسی و از این در و آن در حرف زدن در مورد کار و کاسبی از من سوال کرد. من هم جریان فروش نرفتن گبه ها را برایش تعریف کردم و بعد در ادامه صحبتهایم گفتم که من فکری دارم که با کمک شما شاید بتوانم گبه ها را بفروش برسانم. ایشان سئوال کرد که چه کمکی از دست من ساخته است؟ و من هم در جواب گفتم: شما بیا و این گبه ها را برای فروش به لندن ارسال کن، اگر در آنجا بفروش رفت که پولش را به من پرداخت کن وگرنه که اصلا مهم نیست همه اش برای خودتان. پسر خاله سری تکان داد، فکری کرد و گفت: باشد اما کار بدون قرارداد نمی شود، بیا همین حرفهایی را که زدی بنویس و با امضاء مکتوب کن. بنابراین بین ما قراردادی رد و بدل شد با این مضمون که اگر این گبه ها در لندن به فروش نرسید هیچ پولی به دست من نخواهد رسید و من هم هیچگونه ادعایی در مورد آنها نخواهم داشت. و بدین ترتیب بود که پس از مدتی پسر خاله پدرم تمام گبه های من را برای فروش به لندن ارسال کرد. در آن زمان بدلیل بسته بودن کانال سوئز، کشتی ها از مسیر دماغه امید نیک دور می زدند تا به لندن برسند و به همین خاطر ارسال آن گبه ها به لندن ۶ تا ۸ ماه طول کشیده بود.
در لندن گبه ها حسابی سر و صدا براه انداخت. گویا همه با تعجب به آنها نگاه کرده و حسابی خوششان آمده بود. آنها برای اولین بار با محصولی مواجه می شدند به اسم گبه که از قالی سبکتر اما زیباتر بود، با نقش و نگارهای فراوان و رنگین. تا آنروز و قبل از ارسال اجناس من، هرگز در بازارهای لندن چیزی به اسم گبه وجود نداشت. به هر ترتیب تمامی گبه ها با قیمت بسیار خوبی در لندن بفروش رفت. چندی بعد شریک تجاری پسر خاله پدرم از لندن با او تماس می گیرد و از استقبال بی نظیر گبه در لندن سخن می گوید و همچنین از او می خواهد که از این جنس هر چقدر می توانید از ایران تهیه کرده و برایمان بفرستید. چند روز بعد پسر خاله خوشحال و خندان به در مغازه من آمد. پس از سلام و احوالپرسی و نوشیدن یک استکان چای، سئوال کرد که می توانی باز هم از آن گبه ها تهیه کنی؟ گفتم: بله چرا نتوانم؟ بعد پرسیدم چه تعداد می خواهید؟ گفت: صد تا. گفتم: صد تا؟ گفت: نه دویست تا. گفتم: دویست تا؟ گفت: نه سیصد تا، اصلا نه پانصد تا. من داشتم خیره به پسر خاله نگاه می کردم. خندید و گفت: در لندن استقبال بی نظیری از این گبه ها شده، هرچه می توانی از آن گبه ها تهیه کن تا به لندن بفرستیم، هزار تا و اگر هم ممکن بود بیشتر. به پسر خاله گفتم: باشه حتما تهیه می کنم اما باید شما سرمایه و پولش را بدهی. ایشان سرمایه کافی را در اختیارم گذاشت و من کفش و کلاه کردم برای تهیه گبه ها. گبه هایی که فقط من می دانستم در کجا بافته و یافت می شود.



یادم هست در اولین روزهای کار فرش فروشی، فرد خیلی بنامی که در بازار شیراز کار می کرد من را به کناری بُرد و گفت: ببینم پسر جان شنیده ام که می خواهی به کار فرش فروشی وارد شوی؟ گفتم: بله. گفت: بگذار نصیحتی به تو بکنم که اگر این نصایح را گوش کنی حتما در شغلت موفق خواهی شد. و در ادامه افزود: هرکس که می خواهد وارد این شغل بشود باید حتما سه شرط داشته باشد. اول گنج قارون داشته باشد، دوم صبر ایوب و سوم عمر نوح. هرکسی هم که این سه شرط را نداشته باشد بهتر است این کار را ببوسد و کنار بگذارد. دیگر اینکه هیچ وقت رازهای کاریت را به همکارانت و هم شغلی هایت نگو. مثلا اگر می خواهی بروی اصفهان، بگو می خواهم بروم بوشهر. هیچ وقت به هیچ کس حتی دوستان نزدیکت هم در این حرفه نگو که می خواهی کجا بروی و چه کار کنی چون ممکن است که بدنبالت بیایند و از رازهای کاریت سر در بیاورند. واقعا که آن شخص چه نصایح گهر باری برای من داشت و من هم از همان روز اول آن نصایح را در کارم بکار بستم. و آنرا مو به مو اجرا می کردم. از همین رو بود که هرگز هیچ کس نمی دانست که گبه هایم را از کجا تهیه می کنم و یا اینکه بافنده های من چه کسانی هستند. در هر حال گبه ها را برای پسر خاله تهیه کردم و جهت ارسال به لندن در اختیارش گذاشتم.
بعد از گذشت مدتی کارها به منوال قبل پیش می رفت. حالا دیگر کار فروش گبه چنان بازار پر رونقی پیدا کرده بود که پشت سر هم تاجرهای دیگری هم برای خرید و تهیه جنس پیش من می آمدند. البته در آن زمان به شهرهای ایران هم صادرات گبه داشتم و البته به غیر از لندن اجناسمان را برای فروش به سوئیس هم ارسال می کردیم.
روزگار می گذشت تا اینکه انقلاب اسلامی به پیروزی رسید و دیگر تقریبا هیچ توریستی به ایران نیامد و دیگر مشتری نداشتیم و تا آن موقع هنوز تعداد بسیار زیادی فرش و گبه در مغازه داشتم. بدلیل کم بودن خریدار تصمیم گرفتم که جنس هایم را بسته بندی کنم و پیش همان فرد واسطه ای ببرم که جنسهایم را به سوئیس می فرستاد اما متاسفانه وقتی به آنجا مراجعه کردم متوجه شدم که آن شخص برای سفری به آمریکا رفته است. ناامید و دست خالی به مغازه ام برگشتم. به هنگام بازگشت یکی از همکارانم من را دید و گفت: چکار کردی توانستی فرشهایت را بفرستی؟ گفتم: نه تعدادی فرش دارم که روی دستم مانده است و فروش نمی رود. خنده تلخی کرد و گفت: دیگر کار فرش و فرش فروشی در ایران تمام شد. بعد در انبارش را باز کرد و گفت: ببین تا طاق بر روی هم فرش چیده ام، دریغ از یک خریدار.
اما من باز هم ناامید نشدم و کار را به روال قبل ادامه دادم. با اینکه میزان خریدارهای ما به طرز چشمگیری کم شده بود و فقط تعداد اندکی مشتری های داخلی داشتیم اما همچنان از لطف و کرم خدای روزی رسان غافل نبودم و به کارم ادامه می دادم. چندی بعد همان دوستم که فرشها و گبه هایم را به سوئیس ارسال می کرد از مسافرت آمریکا بازگشت و تعداد زیادی از اجناسم را به او برای ارسال به سوئیس فروختم.

نظرات کاربران درباره کتاب كارآفرينی به شيوه غلامرضا ذوالانواری