فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب كسی برای قاطر مرده گريه نمی‌كند

کتاب كسی برای قاطر مرده گريه نمی‌كند

نسخه الکترونیک کتاب كسی برای قاطر مرده گريه نمی‌كند به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب كسی برای قاطر مرده گريه نمی‌كند

محبوبه گفت: «می‌آی بازی؟»
گفتم: «چی بازی؟»
محبوبه گفت: «قایم‌باشک.»
بعد صورتش را توی دست‌هایش قایم کرد و روی تنه سپیدار بلند چشم گذاشت و من قایم شدم. اما هر جا پنهان می‌شدم محبوبه زود پیدایم می‌کرد. بعد نوبت من شد. چشم گذاشتم روی تنه سپیدار و تا صد شمردم. چشم‌هایم را که باز کردم، محبوبه نبود. همه جای باغ را دنبالش گشتم اما پیدایش نکردم. هنوز هم می‌گردم. محبوبه سال‌هاست که قایم شده.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.43 مگابایت
  • تعداد صفحات ۹۵ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب كسی برای قاطر مرده گريه نمی‌كند

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



کسی برای قاطر مرده گریه نمی کند

صف قاطرها از شیب قله بالا می رفت. گروهبان گفت: «یالا کره خرها!» و بخار دهانش توی هوا گم شد. کاک یوسف جلو می رفت و افسار قاطری را که بارش سبک تر بود روی گرده اش می کشید.
رحمان گفت: «مادرسگ حرف زدن هم بلد نیست.» و پک زد به سیگار و نگاه کرد اگر به نیمه رسیده باشد، بدهد دستم، نرسیده بود.
نور طلایی خورشید از روی قله می ریخت توی دامنه. شیب دره سفید بود و درخت های بلوط زیر برف سنگین خم شده بودند.
رحمان نگاه کرد به قندیلی که از شاخه آویزان بود و سیگار را داد دستم. برق آفتاب که می ریخت روی قندیل ها، ستاره تابانی می شد توی چشم هایش.
گروهبان با ترکه ای که دستش بود کوبید روی کپل قاطر، جایی که تسمه تنش را خط انداخته بود.
گفت: «یالا کره خرها!»
قاطر لنگید و جعبه ها تکان خورد.
برف زیر پوتین ها و سم ها صدا می کرد. از پل چوبی که گذشته بودیم، گروهبان گفته بود: «نفس می گیریم.» و رحمان دویده بود تا ابتدای ستون و کاک یوسف را نگه داشته بود. توی دامنه، جایی نزدیک پیچ پرشتاب رودخانه، ایستادیم.
قاطرها کنار رود، سر در گرده و گردن هم، بی حرکت ایستاده بودند، نفس زنان و بخار دهانشان مه می شد روی سرشان، مثل سایه ابری.
گفتیم: «سرگروهبان، خوب است بارشان را باز کنیم. زبان بسته ها دارند جان می کنند.»
گروهبان نشست روی تخته سنگ و دستکش هایش را درآورد. اسلحه اش را تکیه داده بود به سنگ بزرگ.
گفت: «دیر می شود تا باز کنیم و ببندیم.»
و بعد ها کرد توی دست هایش.
کاک یوسف از جیبش یک مشت کشمش درآورد. به هر کدام چند دانه ای رسید.
جایی که آب رودخانه از کنار برف ها می گذشت بخار مه گونه ای درست می کرد و تا قبل از این که به ارتفاع درختان برسد، مثل وهمی نازک ناپدید می شد.
کاک یوسف گفت: «تا عرقتان خشک نشده راه بیفتید. داریم می رسیم. آن جاست.»
و با دست جایی را نشان داد میان مهی که روی قله، آرام پایین می آمد.
سیاه کوه پیدا نبود. اما می دانستیم که باید همین نزدیکی ها باشد. جایی پشت همین قله و با این برفی که تا دیروز باریده بود لابد حالا کاملاً سفید شده بود.
راه افتادیم. کاک یوسف پیش تر می رفت. صف قاطرها و رحمان و گروهبان و ما. قله را برف گرفته بود. قاطر آخر ستون می لنگید، شاید از ترکشی که خورده بود.
گروهبان گفت: «یالا کره خرها، بجنبید تا شب نشده.»
بوران بخار دهانش را با خود برد.
قاطری که می لنگید، سرید و زیر بار سنگین جعبه های مهمات خمید. کپ کرد. فیره کرد. دندان های سفید بزرگ روی هم گذاشته اش از میان پوزه اش پیدا بود. زوزه می کشید. ناله می کرد. شاید رحمان بود که افسارش را کشید. بعد گروهبان هم که رسید، با هم کشیدند. ما هم کشیدیم. جُم نمی خورد.
صف قاطرها می رفت که کاک یوسف نگهشان داشت.
کشیدیم. قاطر خُره کرد. خواست روی پاهایش بایستد، نتوانست. نشست. چیزی زیر تنه اش صدا کرد؛ مثل شکستن استخوان ساق پایش.
گروهبان گفت: «یالا کره خرها، بکشیدش.»
کشیدیم. چشمان درشت و سیاه قاطر خیره بود به نوک قله که برف تمامش را سفید کرده بود و نور طلایی خورشید، خون رنگش می کرد.
گروهبان ترکه را محکم کوبید روی رانش، جایی که تسمه چرمی بارها و طناب را محکم کرده بود. قاطر گردن کشید و خره کرد.
از میان ردیف دندان های بزرگ سفیدش بخار بیرون دوید. گروهبان گفت: «بکشید.»
صف قاطرها جلوتر، پیش از آن که به درخت بلوطی که زیر برف خمیده بود برسند، ایستاده بود. یکیشان، شاید آخری، برگشته بود و نگاهمان می کرد.
گروهبان زور زد و افسار قاطر را کشید. جُم نخورد. فقط سرش را تکان داد تا دهانه چرمی که فکش را آزار می داد، رهایش کند.
رد خون که از زیر ساق پایش روی برف راه باز کرده بود، از زیر تنه اش سرید روی سنگ، کنار تنه نیم سوخته بلوط پیر. گروهبان اسلحه اش را داد دست رحمان و دهانه را به ما.
گفت: «بکشید.»
و خودش زیر جعبه های مهمات را گرفت و بلند کرد. نشد. قاطر سرش را توی برف فرو کرده بود و فیره می کشید. گروهبان نفس تازه کرد که کاک یوسف هم رسید. رحمان فقط نگاه می کرد.
گروهبان گفت: «بارش را باز کنید. نمی شود.»
کاک یوسف روی پیشانی بی تاب قاطر دست کشید. سربند کاک یوسف توی چشم های قاطر پیدا بود. کشیدیم. طناب زیر تنه اش بود، در نمی آمد. کاک یوسف خم شد، گره را باز کرد. وقتی طناب سرخ پلاستیکی را از بندهای چرمی باز کرد جعبه ها افتاد روی برف.
گروهبان گفت: «برش دارید.»
کاک یوسف رفت طرف قله. گروهبان تکیه اش را داد به تخته سنگ بزرگ و پوتین هایش را فشار داد توی پهلوی قاطر و محکم زور زد. قاطر سرید روی برف، انگار که بخواهد برخیزد. سر جنباند. خره کرد. برنخاست. فقط سُر خورد رفت توی دره.
بوران شدیدتر شده بود. صف قاطرها رفته بودند پی کاک یوسف. گروهبان گفت: «یالا کره خرها!» و طناب و جعبه ها را نشانمان داد.

سه راه مرگ

گفتم: «باید من را هم ببری  دویجی را ببینم.»
گفت: «نمی شود. آتش است و گلوله. اصلاً  دویجی که دیدن ندارد.»
گفتم: «برای شما شاید. اما برای من  دویجی همه چیز است. ناصرم توی همین شهر کشته شده. به مادرش قول داده ام بروم حتما.»
گفت: «اگر حاجی بفهمد چی؟ پدرم را درمی آورد!»
گفتم: «بگو پدر شهید بوده. بردمش جای شهادت بچه اش را ببیند.»
سر تکان داد و گفت: «لعنت بر شیطان.»
گفتم: «تو را ارواح خاک بابات.»
با بال چفیه عرق پیشانی اش را پاک کرد.
گفتم: «پیر شی الهی پسرم.»
گفت: «حالا غذایت را بخور تا ببینم چه می شود.»
بعدازظهر آمد. گفت راه بیفت برویم تا حاجی نیامده. کلاه آهنی برایم آورده بود. سوار شدم ترک موتورش، از جاده گذشتیم. رسیدیم به یک سه راه.
گفتم: «این جا کجاست؟»
زوزه باد و صدای موتور نمی گذاشت صدایم را بشنود.
گفت: «چی گفتی؟»
سرم را بردم کنار گوشش و گفتم: «می گویم این جا کجاست؟»
گفت: «سه راه مرگ.»
گفتم: «سه راه شهادت. ناصرم که مرخصی آمده بود برایم گفته بود. چه دسته گل هایی که توی این سه راه پرپر نشدن.»
چیزی نگفت. انگار باد صدایم را برده بود.
از دور صدای زوزه گلوله آمد. از بالای سرمان گذشت و دورتر زمین خورد. دود و خاکش مثل قارچ بزرگی توی هوا بالا رفت.
از سه راه گذشتیم. دیگر جاده نبود. بیابان بود.
گفتم: «اون چیه؟»
گفت: «کدام؟»
با دست دورتر را نشانش دادم.
گفت: «برج دیده بانی آن هاست.»
روی داربست بلندی اتاقک چوبی کوچکی بود انگار.
گفتم: «اون تو چی کار می کنند؟»
سرش را برگرداند طرفم.
گفت: «مواظب جاده اند.»
گفتم: «یعنی ما را هم می بینند حالا؟»
گفت: «نمی دانم. شاید.»
صدای انفجار آمد. دور بود انگار که پیدا نبود کجا را می زنند.
از بریدگی خاکریزی گذشتیم. کنار گودالی ایستاد. موتور را چپه کرد روی سینه خاکریز و گفت: «از این جا دیگر باید پیاده برویم.»
خاکریز دوجداره را رد کردیم.
گفت: «این جا میدان مین است. باید پایت را بگذاری جای پای من.»
دشت بود. سر بعضی از مین ها از خاک بیرون بود. از توی باریک راهی می رفتیم که معلوم بود قبلاً از توی آن رد شده اند.
گفت: «این جا معبر است. از خط که پایت را بیرون بگذاری می روی هوا.»
گفتم: «حواسم هست جوان.»
گلوله دیگری صفیرکشان آمد. دراز کشیدیم روی زمین. پیش تر زمین خورد. صدای وزوز ترکش ها را که از بالای سرمان می گذشت، می شنیدم. دود و خاک که از بالا سرمان گذشت، دوباره راه افتادیم.
کلاه آهنی روی سرم قرار نمی گرفت.
بعد از میدان مین، نهر بود.
گفت: «این جا نهر جاسم است.»
نهری نبود. فقط نی های خشک شده بود. دورتر نخلستان تنکی پیدا بود. چند دیوار فروریخته کاهگلی. انگار که دهی بوده باشد که حالا نبود. با تیرهای چوبی روی هم ریخته و جیپی سوخته که دمر شده بود روی جاده خاکی.
گفت: «این هم دویجی!»
گفتم: «کو؟»
گفت: «همین جا.»
گفتم: «همین؟»
گفت: «همین.»
گفتم: «آخر توی تلویزیون می گفت شهر دویجی.»
گفت: «تلویزیون را ولش کن. برای خودش گفته. دویجی همین است.»
گفتم: «پس عکس ناصرم چه؟»
عکس را درآوردم نشانش دادم.
گفتم: «نگاه کن. این جا دویجی است.»
نخل های توی عکس را نشانش دادم. شهری از دور پیدا بود. دستم را گذاشتم بالای سر ناصر و گفتم: «این هم عکسش.»
عکس را گرفت و نگاه کرد.
گفت: «کی گفته این جا دویجی است؟»
گفتم: «پشت عکس را نگاه کن.»
پشت عکس با خطی که از ناصر نبود نوشته بود: «روز فتح بزرگ.» پایین ترش هم نوشته بود: «دویجی.»
گفت: «این جا دویجی نیست پدر من!»
گفتم: «رفیقش می گفت. همانی که آخرین لحظه ها بالای سرش بوده. می گفت همان شب زده اند به خط. قرار بوده شهر بزرگ دویجی را بگیرند. از میدان مین می گذرند، از خورشیدی ها، از نهر جاسم. سمت چپشان هم دریاچه بوده؛ دریاچه ماهی. خط شکسته می شود. دمدمه های صبح می رسند به دویجی. بعد وقتی به کارخانه می رسند ناصرم را می زنند.»
گفت: «کارخانه آن جاست.»
گفتم: «کجاست؟»
گفت: «آن جا.»
کارخانه نبود. دیوار فرو ریخته بود. با حوضچه ای سیمانی؛ خشک.
گفتم: «همین؟»
گفت: «همین.»
گفتم: «یعنی ناصرم همین جا افتاده؟»
چیزی نگفت.
گفتم: «رفیقش می گفت ناصر را یکی از پشت دیوار شهر زده.»
گفت: «از آن اولش هم دیواری نبوده. من خودم توی همین عملیات بودم. وقتی رسیدیم پای کار، آن ها عقب نشسته بودند. اصلاً تیری در نشد این جا.»
صدای رگبار گلوله آمد. نزدیک بود.
گفت: «ما را دیده اند. باید برگردیم.»
گفتم: «بگذار فقط یک عکس بیندازم برای عالیه.»
گفت: «فقط زود باش.»
دوربین را گرفتم طرف کارخانه. بعد چرخاندم طرف نخل های دور. بعدش نهر خشک شده.
گفت: «انداختی؟»
گفتم: «نه.»
صدای گلوله آمد. از نزدیکمان رد شد.
گفت: «دیده بان هاشان ما را دیده اند. حالاست این جا را بزنند.»
دویدیم. کلاه آهنی از سرم افتاد. از خاکریز رد شدیم. گلوله ها همان جا که ایستاده بودیم، زمین می خورد.
وقتی می خواست موتور را روشن کند پرسید: «بالاخره عکس انداختی؟»
گفتم: «نه. اما عکس ناصرم همان جا افتاد.»
ایستاد. خیره نگاهم کرد. گفت: «همین جا باش می روم می آورمش.»
دستش را گرفتم.
گفتم: «نه، نمی خواهد بروی. بهتر که گم شد. عالیه هر وقت چشمش می افتاد به این عکس گریه می کرد.»
سوار شدیم. راه افتادیم. از برج دیده بانی بلند گذشتیم و بعد رسیدیم به سه راه مرگ.

نظرات کاربران درباره کتاب كسی برای قاطر مرده گريه نمی‌كند