فیدیبو نماینده قانونی سازمان انتشارات پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب تحليلی داستانی از سوره يوسف (ع)

کتاب تحليلی داستانی از سوره يوسف (ع)

نسخه الکترونیک کتاب تحليلی داستانی از سوره يوسف (ع) به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب تحليلی داستانی از سوره يوسف (ع)

یکی از موضوعهای مهم قرآن مجید، که از صدر اسلام تاکنون، پیوسته مورد توجه و علاقه همه مسلمانان، از هر صنف و قشر و گروه و در هر سنی بوده، قصه‌های آن است. این مقوله مهم و قابل توجه در کلام خدا، که بر پیامبر بزرگ اسلام نازل شده، خاصه با تأکیدی که خداوند در آیه سوم «سوره یوسف» بر آن کرده، خود به خود، برای اهالی ادبیات، اهمیتی دوچندان یافته است. به‌گونه‌ای‌که، در قرن حاضر خورشیدی، به‌ویژه پس از پیروزی انقلاب اسلامی در کشور ما، در میان داستان - و اخیراً نمایشنامه و فیلمنامه- نویسان مسلمان بحثهای بسیاری برانگیخته، و منجر به ترجمه و نگارش مقاله‌ها و کتابهای متعددی در این زمینه شده است؛ که اغلب، هریک از جنبه‌ای، حاوی نکات ارزشمند و قابل توجهی درباره قصه‌های قرآن، و به‌طورخاص، «سوره یوسف»اند. آنچه صاحب این قلم را بر آن داشت که بر آن انبوه نوشته‌ها در این باره، نوشته‌ای دیگر بیفزاید، عمدتاً دو نکته بود: نخست آنکه، قرآن مجید، دریایی بی‌کران با عمق ناپیداست؛ که جز رسول خدا (ص) و راسخان در علم، نمی‌توانند ادعا کنند به همه ابعاد و لایه‌های آن پی برده، و تمام نکات پنهانش را دریافته و بیان کرده‌اند. به همین سبب است که در هر دوره و زمان، با توجه به اختراعها و اکتشافها و پیشرفتهای جدید بشر در رشته‌های مختلف و ارتقای دانش و معرفت او در مورد هستی، جهان و خود، درک و دریافتهای تازه‌ای از برخی سوره‌ها و آیات این کتاب آسمانی حاصل می‌شود؛ که این امر، خود، لزوم تجدیدنظرهایی در تفاسیر گذشته و ارائه تفسیرهایی به‌روزتر را، ایجاب می‌کند. دیگر آنکه، آنچه تاکنون درباره قصه‌های قرآن به‌طورعام و «قصه یوسف» به صورت خاص نوشته و منتشر شده، از سوی کسانی بوده که اغلب، یا به کل داستان‌نویس و منتقد و نظریه‌پرداز ادبیات داستانی نبوده‌اند، یا اگر احتمالاً آشنایی‌ای هم با این مقوله داشته‌اند، این دانش آنان، کم و جزئی، و حداکثر در حد مشهورات این رشته بوده است.

ادامه...
  • ناشر سازمان انتشارات پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.97 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۷۹ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب تحليلی داستانی از سوره يوسف (ع)

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱۶. «کَذلِکَ نَقُصُّ عَلَیکَ مِنْ اَنْباءِ ما قَدْ سَبَقَ وَ قَدْ اتیناکَ مِنْ لَدُنّا ذِکْراً.» (طه؛ ۹۹) (این چنین خبرهای گذشته را برای تو حکایت می کنیم. و به تو، از جانب خود، قرآن را عطا کردیم.)
[این آیه، پس از بیان ماجراهای حضرت موسی و هارون با فرعون و دستور خداوند به حضرت موسی، مبنی بر مهاجرت شبانه خود و قومش از مصر؛ تعقیب آنان توسط فرعون و لشکریانش، و غرق شدن آنان در رود نیل؛ پیش افتادن حضرت موسی از قومش، و گوساله پرست شدن بنی اسرائیل در غیاب؛ و بازگشت حضرت موسی به سوی بنی اسرائیل و شماتت ایشانْ آمده است.]

۱۷. «وَقَالَتْ لِاُخْتِهِ قُصِّیهِ فَبَصُرَتْ بِهِ عَنْ جُنُبٍ وَهُمْ لَا یشْعُرُونَ.» (قصص؛۱۱) (و به خواهر او گفت: «از پی او برو.» و زن، بی آنکه آنان دریابند، از دور، در او می نگریست.)
[پس از آنکه خانواده موسی، به وحی خدا بر مادر او [صندوق حاوی] موسای نوزاد را بر آب دریا [: نیل] می گذارند، این جمله را، مادر موسی، به خواهر او می گوید.]

۱۸. «فَجَاءَتْهُ اِحْدَاهُمَا تَمْشِی عَلَی اسْتِحْیاءٍ قَالَتْ اِنَّ اَبِی یدْعُوکَ لِیجْزِیکَ اَجْرَ مَا سَقَیتَ لَنَا فَلَمَّا جَاءَهُ وَقَصَّ عَلَیهِ الْقَصَصَ قَالَ لَا تَخَفْ نَجَوْتَ مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ.» (قصص؛۲۵) (یکی از آن دو زن [: دختران حضرت شعیب] که به آزرم راه می رفت، نزد او آمد و گفت: پدرم تو را می خواند؛ تا مزد آب دادنت را بدهد. چون [موسی] نزد او [: شعیب] آمد و سرگذشت خویش بگفت، [شعیب] گفت: مترس؛ که تو از مردم ستمکار نجات یافته ای.)

۱۹. «اِنَّ هذا الْقُرْانَ یقُصُّ عَلی بَنی اِسْرائیلَ اَکْثَرَ الْذی هُمْ فیهِ مُخْتَلِفُونَ.» (نمل؛۷۶) (این قرآن، بسیاری از چیزهایی را که بنی اسرائیل در آن اختلاف دارند، برایشان حکایت می کند.)
[این آیه، پس از ذکر شمه ای از قدرتها و رحمت خداوند بر آفریدگانش و بیان پاسخهایی در مورد تشکیکهای کفار، و سپس اظهار اینکه «در آسمانها و زمین هیچ رازی نیست، مگر آنکه در کتاب مبین آمده است»، قرار دارد.]

۲۰. «وَ لَقَدْ اَرْسَلْنا رُسُلَاً مِنْ قَبْلِکَ مِنْهُمْ مَنْ قَصَصْنا عَلَیکَ وَ مِنْهَمْ مَنْ لَمْ نَقْصُصْ عَلَیکَ.» (غافر (مومن؛۷۸) (پیش از تو پیامبرانی فرستاده ایم. داستان بعضی را برایت گفته ایم و داستان بعضی را نگفته ایم.)
[آیات قدری پیش از این آیه، در بیان تواناییهای خداوند و پاسخگویی به کفار و مشرکان زمان رسول اکرم و تهدید آنان به عذاب و دوزخ در روز جزاست. در نهایت نیز، رسول اکرم به صبر در برابر آن مردمان سفارش شده است.]

۲۱. «قُلْ اِنّی عَلی بَینَّتهٍ مِنْ رَبّی وَ کَذَبْتُمْ بِه ما عِنْدی ما تَسْتَعْجِلُونَ بِه اِنِ الْحُکْمُ اِلّا لِلّهِ یقُصُّ الْحَقَّ وَ هُوَ خَیرُ الفاصِلینَ.» (انعام؛ ۵۷) (بگو: من از پروردگارم دلیلی روشن دارم؛ و شما آن دلیل را دروغ می خوانید. آنچه بدین شتاب می طلبید، به دست من نیست. حکم تنها حکم خداست. حقیقت را بیان می کند، و او بهترین داوران است.)
[آیه های قبلی مرتبط با این آیه، مربوط به محاجّه کفار و مشرکان با رسول گرامی اسلام بر سرِ رسالت ایشان، و استدلالهایی است که خداوند در پاسخ به ایرادهای آنان خطاب به رسول اکرم می فرماید؛ تا در پاسخ آنان بگوید. در انتهای آن رد و انکارهای کفار و مشرکان و پاسخهای استدلالی خداوند از زبان رسول اکرم به آنان، خدا به پیامبرش تعلیم می دهد که به آنان بگوید: «من از پروردگارم دلیلی روشن دارم....»]
همچنان که مشاهده می شود، از ۲۶ موردِ مطرح شده این واژه های همخانواده مورد نظر در قرآن، ۲۰ مورد آن - در ۱۸ آیه - حالت «فعلی» دارد. که در این میان، ۱۱ مورد آن، حالت مضارع، ۶ مورد حالت ماضی و ۳ مورد، حالت «امر»ی دارد. ۶ مورد باقی مانده نیز حالت اسمی و مصدری است.
این واژه ها، در حالت کلی، به ۸ معنی به کار رفته اند:
۱. سرگذشت راستین پیامبران و اقوام پیشین. (که آن اقوام نیز، سرنوشتشان با پیامبرانشان مربوط می شود) (۱۱ مورد).
۲. قصه و سرگذشت راست (۵ مورد).
۳. بیان احکام و حدود الهی (۳ مورد).
۴. خواندن آیات خداوند بر مردم (۲ مورد).
۵. ردجویی و پیگیری اثر و تعقیب کسی (۲ مورد).
۶. خبر دادن از اعمال کفار، در روز قیامت (۱ مورد).
۷. تعریف نکردن رویای خود (: یوسف) برای برادران (۱ مورد).
۸. بیان اخبار قریه ها (با پیامبرانشان) (۱ مورد).
در یک نگاه اجمالی و با اندکی اغماض، موارد ۱، ۵، ۶، ۷ را می توان در یک گروه «نقل سرگذشت» قرار داد؛ و موارد ۳ و ۴ را می توان ذیل عنوان «بیان احکام و آیات خداوند» تعریف کرد.
به این ترتیب، می شود گفت، این واژگان همخانواده، در مجموع، در ۴ معنی ذیل، به کار رفته اند:
۱. نقل قصه و سرگذشت (راست).
۲. قصه و سرگذشت.
۳. بیان کردن، شرح دادن و خواندن (بر کسی).
۴. تعقیب، ردجویی و پیگیری اثر.

در «تاج العروس» آمده است:

«قصه، همانند قَصَص»، یعنی امر و اتفاق و خبر. که جمعش «قِصَص» است. «قَصَص» یعنی خبر حکایت شده؛ که در موضع مصدر نشسته است. نیز «قَصَص» به معنای بیان است.(۸)
و بعضی، «القصص» را اسم می دانند.(۹)
در منابع اصیل لغوی، همچون «لسان العرب»، «صحاح» و «تاج العروس»، به این مطلب تصریح شده است که «قصه» و «قَصَص»، اساساً یک معنا دارند.(۱۰)

«در لسان العرب» آمده است:

قَصَص یعنی روایت کردن «قِصَص» (: قصه ها). [...] «قصه» یعنی خبر؛ همان قَصَص، در حقیقت «خبر حکایت شده است که در موضع مصدر آمده؛ و در آن، اغلبیت یافته است. «قِصَص» هم، جمع قصه مکتوب است.(۱۱)

در «صحاح» می خوانیم:

قصه، یعنی امر و اتفاق. «اقتصصت الحدیث» یعنی آن را به گونه ای روایت کردم. گفته می شود: «قَصَّ علیه الخبر قصصاً.» قَصَص هم مصدر است و هم اسم که در موضع مصدر نشسته، و در آن، اغلبیت یافته است.(۱۲)

مولف فرهنگ «قاموس قرآن»، ذیل کلمه «قَصَص» آورده است:

سرگذشت، و تعقیب و نقل قصه. مصدر و اسم، هر دو، آمده است. طبرسی ذیل آیه ۶۲ «بقره» فرموده: «قَصَص به معنی قصه و سرگذشت است.» و در ذیل آیه ۱۱۱ «یوسف» فرموده: «قَصَص، خبری است که بعضی پشتِ سَرِ بعضی باشد؛ از اخبار گذشتگان.» علی هذا، «قَصَص» مفرد است. راغب [در «مفردات» خود]، آن را جمع دانسته؛ و گوید: «قَصَص، اخباری است پی جویی و پیروی شده.»
اصل «قَصَّ» و «قَصَص»، به معنی پی جویی است. «قَصَّ اَثَرَهُ قَصّاً و قَصَصَاً: تَتَبَّعَهُ شَیئاً بَعْدَ شَیءٍ.» سرگذشت را، از آنْ «قَصَص» و «قصه» گویند، که گوینده، آن را تعقیب می کند. «قالَ ذلِکَ ما کُنّا نَبْعِ فَارتَدا عَلی آثارِهِما قَصَصَاً.» (کهف؛ ۶۴)
«قَصَصَاً» در [این] آیه، به معنی «پی جویی و اِتِّباع اثر» است. و آن مصدر است در موضع حال؛ تقدیرش «یقُصّانِ الاَثَرَ قَصَصَاً» می باشد. یعنی گفت: آنْ همان است که می جستم. و پی جویانه، به نشانه قدمهای خویش، بازگشتند.(۱۳)

در «مجمع» و «اقرب» و «مصباح» گفته: «قَصَّ الْخَبَرً» یعنی سرگذشت را، آن طور که باید، حکایت کرد. علامه طباطبایی، در تفسیر «المیزان» خود، آورده است:

قَصَصْ به معنای «قصه»؛ و «اَحْسَنَ الْقَصَص»، بهترین قصه و حدیث است. و چه بسا بعضی گفته باشند که کلمه مذکور مصدر، و به معنای اقتصاص (قصه سرایی) است. و هر کدام باشد، صحیح است.(۱۴)
مولفان «تفسیر نمونه» نیز مشابه همین نظر را، در این باره، دارند:
قصه در اینجا تنها به معنی داستان نیست؛ بلکه از نظر ریشه لغت، به معنی «جستجو از آثار چیزی است». و هر چیز که پشت سر هم قرار گیرد، عرب به آن «قصه» گوید. و از آنجا که به هنگام شرح و بیان یک موضوع، کلمات و جمله ها، پی در پی بیان می شوند، این کار را «قصه» نامیده اند.(۱۵)

آیت الله جوادی آملی نیز معتقد است:

قصه، در لغت، یعنی کلام متوالی. چیزی که پیاپی می آید. «قَصَص» یعنی سیر متوالی.

معنای اصطلاحی «قصه»، کلامی است که - خواه نثر باشد یا نظم - یک جریانی را، متعاقباً، متناوباً، متوالیاً، تعقیب کند؛ و یک هدفی هم داشته باشد.(۱۶)

۱. مقدمه

یکی از موضوعهای مهم قرآن مجید، که از صدر اسلام تاکنون، پیوسته مورد توجه و علاقه همه مسلمانان، از هر صنف و قشر و گروه و در هر سنی بوده، قصه های آن است.
این مقوله مهم و قابل توجه در کلام خدا، که بر پیامبر بزرگ اسلام نازل شده، خاصه با تاکیدی که خداوند در آیه سوم «سوره یوسف» بر آن کرده، خود به خود، برای اهالی ادبیات، اهمیتی دوچندان یافته است. به گونه ای که، در قرن حاضر خورشیدی، به ویژه پس از پیروزی انقلاب اسلامی در کشور ما، در میان داستان - و اخیراً نمایشنامه و فیلمنامه- نویسان مسلمان بحثهای بسیاری برانگیخته، و منجر به ترجمه و نگارش مقاله ها و کتابهای متعددی در این زمینه شده است؛ که اغلب، هریک از جنبه ای، حاوی نکات ارزشمند و قابل توجهی درباره قصه های قرآن، و به طورخاص، «سوره یوسف»اند.
آنچه صاحب این قلم را بر آن داشت که بر آن انبوه نوشته ها در این باره، نوشته ای دیگر بیفزاید، عمدتاً دو نکته بود:
نخست آنکه، قرآن مجید، دریایی بی کران با عمق ناپیداست؛ که جز رسول خدا (ص) و راسخان در علم، نمی توانند ادعا کنند به همه ابعاد و لایه های آن پی برده، و تمام نکات پنهانش را دریافته و بیان کرده اند. به همین سبب است که در هر دوره و زمان، با توجه به اختراعها و اکتشافها و پیشرفتهای جدید بشر در رشته های مختلف و ارتقای دانش و معرفت او در مورد هستی، جهان و خود، درک و دریافتهای تازه ای از برخی سوره ها و آیات این کتاب آسمانی حاصل می شود؛ که این امر، خود، لزوم تجدیدنظرهایی در تفاسیر گذشته و ارائه تفسیرهایی به روزتر را، ایجاب می کند.
دیگر آنکه، آنچه تاکنون درباره قصه های قرآن به طورعام و «قصه یوسف» به صورت خاص نوشته و منتشر شده، از سوی کسانی بوده که اغلب، یا به کل داستان نویس و منتقد و نظریه پرداز ادبیات داستانی نبوده اند، یا اگر احتمالاً آشنایی ای هم با این مقوله داشته اند، این دانش آنان، کم و جزئی، و حداکثر در حد مشهورات این رشته بوده است.
طبیعی است که، ورود به مقوله های قرآنی، پیش و بیش از هر چیز، نیازمند تسلط بر زبان و صرف و نحو عربی، احادیث، تاریخ و دیگر علوم اسلامی مربوطه است. که خوشبختانه، با وجود تفاسیر متعدد موجود از این کتاب آسمانی، برای پژوهشگرانی امثال راقم این سطور، این مشکل، پیشاپیش حل شده است.
باقی، آشنایی با مقوله قصه و داستان و بحثهای مربوط به آن است. که سوابق قلمی و علمی نگارنده، بحمدالله، موید توانایی ام - در حد دانش امروز انسان نسبت به این شاخه از ادبیات - هست.
در این پژوهش اما، از همه آثاری که پیش تر در این زمینه، به فارسی منتشر شده بوده است و به آنها دست یافته ام نیز، بهره ها برده ام. به گونه ای که، اگر آنها نبودند، بی گمان، هرگز قادر به پی بردن به همه نکات آمده در این کتاب، نمی بودم.
طبیعی است که، در زمینه مقوله ای که بالغ بر هزار و چهارصد سال است دانشمندان و مفسران بزرگ اسلامی، درباره آن پژوهشیده و اندیشیده و کنکاش کرده و دادِ سخن داده اند، و طی حدود هفتاد سال اخیر نیز، آشنایان با ادبیات داستانی سراسر جهان اسلام، و خاصه، در سی سال اخیر کشور در خودِ ما، تحقیقاتی ارزشمند در ارتباط با آنْ صورت داده و مُنتشر کرده اند، بیان نکته ای تازه و سخنی نو، اگر نگوییم محال، دستِ کم، بسیار دشوار است. به همین سبب است که، در چنین زمینه ای، اگر پژوهشگری بتواند فقط نکته ای تازه به نکات پیشینِ گفته شده در این باره بیفزاید، یا نگاهی جدید به این مقوله بیندازد، کارش سترگ و درخور تقدیر خواهد بود. امیدوارم این کتاب کوچک، شایستگی دستیابی به این افتخار بزرگ را، یافته باشد.

۲. ترجمه «سوره یوسف»(۱)

به نام خدای بخشاینده مهربان
۱. الف، لام؛ را. اینهاست آیات کتاب روشنگر.
۲. ما قرآنی عربی نازلش کرده ایم؛ باشد که شما دریابید.
۳. با این قرآن که به تو وحی کرده ایم، بهترین داستان را برایت حکایت می کنیم؛ که تو از این پیش، [از آن] از بی خبران بوده ای.
۴. آنگاه که یوسف به پدر خود گفت: ای پدر! من در خواب یازده ستاره و خورشید و ماه دیدم. دیدم که سجده ام می کنند.
۵. گفت: ای پسر کوچکم! خوابت را برای برادرانت حکایت مکن؛ که تو را حیله ای می اندیشند. زیرا شیطان، آدمیان را دشمنی آشکار است.
۶. و بدین سانْ پروردگارت تو را برمی گزیند و تعبیر خواب می آموزد. و همچنان که پیش از این نعمت خود را بر پدران تو، ابراهیم و اسحاق، تمام کرده بود، بر تو و خاندان یعقوب هم تمام می کند. که پروردگارت دانا و حکیم است.
۷. در داستان یوسف و برادرانش، برای آنان که از آن پرسیده اند، عبرتهاست.
۸. آنگاه که گفتند: یوسف و برادرش نزد پدرمان محبوب تر از ما هستند. حال آنکه ما خود گروهی نیرومندیم. پدرمان در گمراهی آشکاری است.
۹. یوسف را بکشید، یا در سرزمینی دیگرش بیندازید؛ تا پدر خاص شما گردد. و از آن پس، مردمی شایسته به شمار آیید.
۱۰. یکی از ایشان گفت: اگر می خواهید کاری کنید، یوسف را مکشید؛ در عمق تاریک چاهش بیفکنید؛ تا کاروانی او را برگیرد.
۱۱. گفتند: ای پدر! چیست که ما را بر یوسف امین نمی شماری، حال آنکه ما خیرخواه او هستیم؟
۱۲. فردا او را با ما بفرست تا بگردد و بازی کند و ما نگهدارش هستیم.
۱۳. گفت: اگر او را ببرید، غمگین می شوم. و می ترسم که از او غافل شوید و گرگ او را بخورد.
۱۴. گفتند: با این گروه نیرومند که ما هستیم، اگر گرگ او را بخورد، از زیانکاران خواهیم بود.
۱۵. چون او را بردند و هماهنگ شدند که در عمق تاریک چاهش بیفکنند، به او وحی کردیم که ایشان را از این کارشان آگاه خواهی ساخت، و خود ندانند.
۱۶. شب هنگام، گریان نزد پدرشان باز آمدند.
۱۷. گفتند: ای پدر! ما به اسب تاختن رفته بودیم و یوسف را نزد کالای خویش گذاشته بودیم. گرگ او را خورد. و هر چند هم که راست بگوییم، تو سخن ما را باور نداری.
۱۸. جامه اش را که به خون دروغین آغشته بودند، آوردند. گفت: نفس شما، کاری را در نظرتان بیاراسته است. اکنون برای من، صبر جمیل بهتر است. و خداست که در این باره از او یاری باید خواست.
۱۹. کاروانی آمد. آب آورشان را فرستادند. دلو فرو کرد. گفت: مژدگانی! این، پسری است.
او را چون متاعی پنهان ساختند. و خدا، به کاری که می کردند، آگاه بود.
۲۰. او را به بهای اندک - به چند درهم - فروختند. که هیچ رغبتی به او نداشتند.
۲۱. کسی از مصر که او را خریده بود، به زنش گفت: تا در اینجاست گرامی اش بدار. شاید به ما سودی برساند، یا او را به فرزندی بپذیریم.
و بدین سان، یوسف را در زمین مکانت دادیم؛ تا به او تعبیر خواب آموزیم. و خدا بر کار خویش غالب است؛ ولی بیشتر مردم، نمی دانند.
۲۲. و چون بالیدن یافت، حکمت و دانشش ارزانی داشتیم. و نیکوکاران را، بدین سانْ پاداش می دهیم.
۲۳. و آن زن که یوسف در خانه اش بود، در پی کامجویی از او می بود. و درها را بست و گفت: بشتاب.
گفت: پناه می برم به خدا. او پروراننده من است، و مرا منزلتی نیکو داده است. و ستمکاران، رستگار نمی شوند.
۲۴. آن زن آهنگ او کرد. و اگر نه برهان پروردگارش را دیده بود، او نیز آهنگ وی می کرد. چنین کردیم، تا بدی و زشتکاری را از او بازگردانیم. زیرا او، از بندگان پاکدل ما بود.
۲۵. هر دو، به جانب در دویدند. و زن، جامه او را از پس، بدرید. و شوی آن زن را نزدیک در دیدند. زن گفت: جزای کسی که با زن تو قصد بدی داشته باشد چیست، جز اینکه به زندان افتد، یا به عذابی دردآور گرفتار آید؟
۲۶. یوسف گفت: او در پی کامجویی از من بود و مرا به خود خواند.
و یکی از کسان زن گواهی داد که اگر جامه از پیش دریده است، زن راست می گوید؛ و او دروغگوست.
۲۷. و اگر جامه اش از پس دریده است، زن دروغ می گوید؛ و او راستگوست.
۲۸. چون دید جامه اش از پس دریده است، گفت: این از مکر شما زنان است. که مکر شما زنان، مکری بزرگ است.
۲۹. ای یوسف! زبان خویش نگه دار. و ای زن! از گناه خودْ آمرزش بخواه. که تو از خطاکارانی.
۳۰. زنان شهر گفتند: زنِ عزیز در پی کامجویی از غلام خود شده، و شیفته او گشته است. ما وی را در گمراهی آشکار می بینیم.
۳۱. چون افسونشان را شنید، نزدشان کس فرستاد. و برای هر یک - تا تکیه دهند - متکایی ترتیب داد. و به هر یک کاردی داد، و گفت: بیرون آی، تا تو را بنگرند.
چون او را دیدند، بزرگش شمردند و دست خویش ببریدند و گفتند: معاذ الله؛ این آدمی نیست! این، جز فرشته ای بزرگوار نیست.
۳۲. گفت: این همان است که مرا در باب او ملامت می کردید. من در پی کامجویی از او بودم؛ و او خویشتن نگه داشت. اگر آنچه فرمانش می دهم نکند، به زندان خواهد افتاد و خوار خواهد شد.
۳۳. گفت: ای پروردگار من! برای من، زندان دوست داشتنی تر است از آنچه مرا بدان می خوانند. و اگر مکر این زنان را از من نگردانی، به آنها میل می کنم؛ و در شمار نادانان درمی آیم.
۳۴. پروردگار او دعایش را اجابت کرد و مکر زنان را از وی دور کرد. زیرا خدا، شنوا و داناست.
۳۵. پس، با آن نشانها که دیده بودند، تصمیم کردند که چندی به زندانش بیفکنند.
۳۶. دو جوان نیز با او به زندان افتادند. یکی از آن دو گفت: در خواب خود، دیدم که انگور می فشارم.
دیگری گفت: خود را دیدم که نان بر سر نهاده، می برم. و پرندگان، از آن می خورند. ما را از تعبیر آن آگاه کن؛ که از نیکوکارانت می بینیم.
۳۷. گفت: طعام روزانه شما هنوز نیامده باشد که شما را از تعبیر آن خوابها - چنان که پروردگارم به من آموخته است - خبر می دهم. من کیش مردمی را که به خدای یکتا ایمان ندارند و به روز قیامت کافرند، ترک کرده ام.
۳۸. من پیرو کیش پدرانم، ابراهیم و اسحاق و یعقوب، هستم. و ما را نسزد که هیچ چیز را شریک خدا قرار دهیم. این، فضیلتی است که خدا بر ما و بر مردم دیگر ارزانی داشته است. ولی بیشتر مردم، ناسپاس اند.
۳۹. ای دو زندانی! آیا خدایان متعدد بهتر است یا اللّه، آن خداوند یکتای غالب بر همگان؟
۴۰. نمی پرستید سوای خدای یکتا، مگر بتانی را که خود و پدرانتان آنها را به نامهایی خوانده اید؛ و خدا حجتی بر اثبات آنها نازل نکرده است. حکم جز حکم خدا نیست. فرمان داده است که جز او را نپرستید. این است دین راست و استوار. ولی بیشتر مردم، نمی دانند.
۴۱. ای دو زندانی! اما، یکی از شما برای مولای خویش شراب ریزد. ولی دیگری را بر دار کنند؛ و پرندگان، سر او را بخورند. کاری که درباره آن نظر می خواستید، به پایان آمده است.
۴۲. به یکی از آن دو که می دانست رها می شود، گفت: مرا نزد مولای خود یاد کن.
اما شیطان از خاطرش زدود که پیش مولایش از او یاد کند. و چند سال، در زندان بماند.
۴۳. پادشاه گفت: در خواب هفت گاو فربه را دیده ام که آنها را هفت گاو لاغر را می خورند. و هفت خوشه سبز دیدم و هفت خوشه خشک. خاصگان من! خواب مرا تعبیر کنید، اگر تعبیر خواب می دانید.
۴۴. گفتند: اینها خوابهای آشفته است. و ما را به تعبیر این خوابها، آگاهی نیست.
۴۵. یکی از آن دو، که رها شده بود و پس از مدتی به یادش آمده بود، گفت: من شما را از تعبیر آن، آگاه می کنم. مرا نزد او بفرستید.
۴۶. ای یوسف؛ ای مرد راستگوی! برای ما تعبیر کن، که هفت گاو فربه را هفت گاو لاغر می خورند، و هفت خوشه سبز و هفت خوشه خشک. باشد که من نزد مردم باز گردم و آنانْ آگاه گردند.
۴۷. گفت: هفت سال پی در پی بکارید. و هر چه می دروید، جز اندکی که می خورید، با خوشه انبار کنید.
۴۸. از آن پس، هفت سال سخت می آید. و در آن هفت سال، آنچه برایشان اندوخته اید بخورند. مگر اندکی که نگه می دارید.
۴۹. پس از آن، سالی آید که مردمان را باران دهند. و در آن سال، افشردنیها را می فشرند.
۵۰. پادشاه گفت: نزد منش بیاورید.
چون فرستاده نزد او آمد، یوسف گفت: نزد مولایت بازگرد و بپرس: حکایت آن زنان که دستهای خود را بریدند، چه بود؟ که پروردگار من، به مکرشان آگاه است.
۵۱. گفت: ای زنان! آنگاه که خواستار تن یوسف می بودید، حکایت شما چه بود؟
گفتند: پناه بر خدا! او را هیچ گناهکار نمی دانیم.
زنِ عزیز گفت: اکنون حق آشکار شد. من در پی کامجویی از او می بودم. و او در زمره راستگویان است.
۵۲. چنین شد،(۲) تا بداند که من در غیبتش به او خیانت نکرده ام و خدا حیله خائنان را به هدف نمی رساند.
۵۳. من خویشتن را بی گناه نمی دانم. زیرا نفس، آدمی را به بدی فرمان می دهد. مگر پروردگار من، ببخشاید. زیرا پروردگار من، آمرزنده و مهربان است.
۵۴. پادشاه گفت: او را نزد من بیاورید، تا همنشین خاص خود گردانم.
و چون با او سخن گفت، گفت: تو از امروز، نزد ما، صاحب مکانت و امین هستی.
۵۵. گفت: مرا بر خزاین این سرزمین بگمار. که من، نگهبانی دانایم.
۵۶. این چنین یوسف را در آن سرزمین مکانت دادیم. هر جا که می خواست جای می گرفت. رحمت خود را به هر کس که بخواهیم ارزانی می داریم و پاداش نیکوکاران را ضایع نمی کنیم.
۵۷. و هر آینه پاداش آن جهانی برای کسانی که ایمان آورده اند و پرهیزگاری می کنند، بهتر است.
۵۸. برادران یوسف آمدند و بر او داخل شدند. آنها را شناخت و آنها نشناختندش.
۵۹. چون بارهایشان را مهیا ساخت، گفت: برادر پدری تان را نیز نزد من بیاورید. آیا نمی بینید که پیمانه را کامل ادا می کنم، و بهترین میزبانم؟
۶۰. اگر او را نزد من نیاورید، پیمانه ای نزد من نخواهید داشت و به من نزدیک مشوید.
۶۱. گفتند: ما او را به اصرار از پدر خواهیم خواست. و این کار را، خواهیم کرد.
۶۲. و به مردان خود گفت: سرمایه شان را در بارهایشان بنهید. باشد که چون نزد کسانشان باز گردند و آن را بیابند، باز آیند.
۶۳. چون نزد پدر بازگشتند، گفتند: ای پدر! پیمانه از ما برگرفته اند. برادرمان را با ما بفرست؛ تا پیمانه بازگیریم. ما نگهدار او هستیم.
۶۴. گفت: آیا او را به شما بسپارم، همچنان که برادرش را پیش از این به شما سپردم؟ خدا بهترین نگهدار است. و اوستْ مهربان ترینِ مهربانان.

۶۵. چون بار خود گشودند، دیدند که سرمایه شان را پس داده اند. گفتند: ای پدر؛ در طلب چه هستیم؟ این، سرمایه ماست، که به ما پس داده اند. برای کسان خود غله بیاوریم و برادرمان را حفظ کنیم و بار شتری افزون گیریم. که آنچه داریم، اندک است.
۶۶. گفت: هرگز او را با شما نمی فرستم، تا با من، به نام خدا پیمانی ببندید که نزدمنش باز می آورید؛ مگر آنکه همه گرفتار شوید.
چون با او عهد کردند، گفت: خدا بر آنچه می گوییم، گواه است.
۶۷. گفت: ای پسران من! از یک دروازه داخل مشوید؛ از دروازه های مختلف داخل شوید. و من قضای خدا را از سر شما دفع نتوانم کرد. و هیچ فرمانی جز فرمان خدا، نیست. بر او توکل کردم. و توکل کنندگان، بر او توکل کنند.
۶۸. چون از جایی که پدر فرمان داده بود داخل شدند، این کار، در برابر اراده خدا، سودشان نبخشید. تنها نیازی در ضمیر یعقوب بود که آن را آشکار ساخت. زیرا او را علمی بود که خود به وی آموخته بودیم. ولی بیشتر مردم، نمی دانند.
۶۹. چون بر یوسف داخل شدند، برادرش را نزد خود جای داد. گفت: من برادر تو هستم. از کاری که اینان کرده اند، اندوهگین مباش.
۷۰. چون بارهایشان را مهیا کرد، جام را در بار برادر نهاد. آنگاه منادی ندا داد: ای کاروانیان؛ شما دزدانید!
۷۱. کاروانیان نزد آنها بازگشتند و گفتند: چه گم کرده اید؟
۷۲. گفتند: جام پادشاه را. و هر که بیاوردش، او را بار شتری است. و من ضمانت می کنم.
۷۳. گفتند: خدا را؛ شما خود می دانید که ما فسادکردن را در این سرزمین نیامده ایم؛ و دزد نبوده ایم.
۷۴. گفتند: اگر دروغ گفته باشید، جزای دزد چیست؟
۷۵. گفتند: جزایش همان کسی است که دربار او یافته شود. پس، او خود جزای عمل خود است. و ما گنهکاران را، چنین جزا می دهیم.
۷۶. پیش از بار برادر، به بار آنها پرداخت. آنگاه از بار برادرش بیرونش آورد. حیله ای این سان به یوسف آموختیم. در آیین آن پادشاه، گرفتن برادر، حق او نبود. چیزی بود که خدا می خواست. هر کس را که بخواهیم، به درجاتی بالاتر می بریم. و از فراز هر دانایی، داناتری هست.
۷۷. گفتند: اگر او دزدی کرده، برادرش نیز پیش از این، دزدی کرده بود. یوسف جواب آن سخن را در دل پنهان داشت و هیچ اظهار نکرد و گفت: شما در وضعی بدتر هستید. و خدا به بهتانی که می زنید، آگاه تر است.
۷۸. گفتند: ای عزیز! او را پدری است سالخورده. یکی از ما را به جای او بگیر. که از نیکوکارانت می بینیم.
۷۹. گفت: معاذ الله که جز آن کس را که کالای خویش نزد او یافته ایم، بگیریم! اگر چنین کنیم، از ستمکاران خواهیم بود.
۸۰. چون از او نومید شدند، مشاورت را به کناری رفتند. و بزرگ ترینشان گفت: آیا نمی دانید که پدرتان از شما به نام خدا پیمان گرفته؛ و پیش از این نیز در حق یوسف تقصیر کرده اید؟ من از این سرزمین بیرون نمی آیم، تا پدر مرا رخصت دهد، یا خدا درباره من داوری کند. که او، بهترین داوران است.
۸۱. نزد پدر بازگردید و بگویید: ای پدر! پسرت دزدی کرد. و ما جز به آنچه می دانستیم شهادت ندادیم. و از غیب نیز آگاه نیستیم.
۸۲. از شهری که در آن بوده ایم و از کاروانی که همراهش آمده ایم بپرس؛ که ما راست می گوییم.
۸۳. گفت: نه. نفس شما، کاری را در نظرتان بیاراست. و مرا صبر جمیل، بهتر است. شاید خدا همه را به من بازگرداند. که او، دانا و حکیم است.
۸۴. روی خود از آنها بگردانید و گفت: ای اندوها بر یوسف!
و چشمانش از غمْ سپیدی گرفت. و همچنانْ اندوه خود فرو می خورد.
۸۵. گفتند: به خدا سوگند، پیوسته یوسف را یاد می کنی تا بیمار گردی یا بمیری.
۸۶. گفت: جز این نیست که شرح اندوه خویش، تنها با خدا می گویم. زیرا آنچه من از خدا می دانم، شما نمی دانید.
۸۷. ای پسران من! بروید و یوسف و برادرش را بجویید؛ و از رحمت خدا مایوس مشوید. زیرا تنها کافران از رحمت خدا مایوس می شوند.
۸۸. چون بر یوسف داخل شدند، گفتند: ای عزیز! ما و کسانمان به گرسنگی افتاده ایم؛ و با سرمایه ای اندک آمده ایم. پیمانه ما را تمام ادا کن، و بر ما صدقه بده. زیرا خدا، صدقه دهندگان را دوست دارد.
۸۹. گفت: می دانید که از روی نادانی، با یوسف و برادرش چه کردید؟
۹۰. گفتند: آیا به حقیقت، تو یوسفی؟
گفت: من یوسفم. و این، برادر من است. و خدا به ما نعمت داد. زیرا هر کس که پرهیزگاری کند و شکیبایی ورزد، خدا مزد نیکوکاران را تباه نمی سازد.
۹۱. گفتند: به خدا سوگند، که خدا تو را بر ما فضیلت داد. و ما خطاکار بودیم.
۹۲. گفت امروز شما را سرزنش نباید کرد. خدا شما را می بخشاید. که او، مهربان ترین مهربانان است.
۹۳. این جامه مرا ببرید و بر روی پدرم اندازید تا بینا گردد. و همه کسان خود را، نزد من بیاورید.
۹۴. چون کاروان به راه افتاد، پدرشان گفت: اگر مرا دیوانه نخوانید، بوی یوسف را می شنوم.
۹۵. گفتند: به خدا سوگند که تو در همان ضلالت دیرینه خویش هستی.
۹۶. چون مژده دهنده آمد و جامه بر روی او انداخت، بینا گشت. گفت: آیا نگفتمتان که آنچه من از خدا می دانم، شما نمی دانید؟
۹۷. گفتند: ای پدر! برای گناهان ما آمرزش بخواه. که ما خطاکار بوده ایم.
۹۸. گفت: از پروردگارم برای شما آمرزش خواهم خواست. او آمرزنده و مهربان است.
۹۹. چون بر یوسف داخل شدند، پدر و مادر را به آغوش کشید و گفت: به مصر درآیید. که اگر خدا بخواهد، در امان خواهید بود.
۱۰۰. پدر و مادر را بر تخت فرا برد. و همه در برابر او، به سجده در آمدند. گفت: ای پدر! این است تعبیر آن خواب من، که اینک پروردگارم آن را تحقق بخشیده است. و چقدر به من نیکی کرده است آنگاه که مرا از زندان برهانید؛ و پس از آنکه شیطان میان من و برادرانم فساد کرده بود، شما را از بادیه به اینجا آورد. پروردگار من، به هر چه اراده کند، دقیق است. که او، دانا و حکیم است.
۱۰۱. ای پروردگار من! مرا فرمانروایی دادی و مرا علم تعبیر خواب آموختی. ای آفریننده آسمانها و زمین! تو در دنیا و آخرت، کارساز منی. مرا مسلمان بمیران، و قرین شایستگان ساز.
۱۰۲. اینها خبرهای غیب است که به تواَش وحی می کنیم. و آن هنگام که با یکدیگر گرد آمده بودند و مشورت می کردند و حیلت می ساختند، تو نزد آنها نبودی.
۱۰۳. هر چند تو در ایمانشان حریص باشی، بیشتر مردم ایمان نمی آورند.
۱۰۴. و تو در مقابل پیامبری ات از آنها مزدی نمی طلبی. و این کتاب، جز اندرزی برای مردم جهان نیست.
۱۰۵. چه بسیار نشانه هایی در آسمانها و زمین است که بر آن می گذرند و از آنها رخ برمی تابند.
۱۰۶. و بیشترشان به خدا ایمان نیاورند؛ بلکه همچنان مشرک اند.
۱۰۷. آیا پندارند که ایمنی یافته اند از اینکه عقوبتی عام از عذاب خدا آنها را فرو گیرد یا قیامت به ناگاه فرا رسد، بی آنکه خبردار شوند؟
۱۰۸. بگو: این، راه من است. من و پیروانم، همگان را در عین بصیرت، به سوی خدا می خوانیم. منزه است خدا. و من، از مشرکان نیستم.
۱۰۹. و ما، پیش از تو، به رسالت نفرستادیم، مگر مردانی را از مردم قریه ها، که به آنها وحی می کردیم. آیا در روی زمین نمی گردند تا بنگرند که پایان کار پیشینیانشان چه بوده است؟ و سرای آخرت، پرهیزگاران را بهتر است. چرا نمی اندیشید؟
۱۱۰. چون پیامبران نومید شدند و چنان دانستند که آنها را تکذیب می کنند، یاری شان کردیم؛ و هر که را که خواستیم نجات دادیم. و عذاب ما، از مردم گنهکار، بازگردانیده نشود.
۱۱۱. در داستانهایشان خردمندان را عبرتی است. این، داستانی برساخته نیست. بلکه تصدیق سخن پیشینیان و تفصیل هر چیزی است. و برای آنها که ایمان آورده اند، هدایت است و رحمت.

۳. شان نزول «سوره یوسف»

عمده تفاسیر اهل سنت، شان نزول «سوره یوسف» را، پاسخی از سوی خداوند به درخواست گروهی از مسلمانان ذکر کرده اند. برای مثال، در تفسیر «سورآبادی»، در این باره، آمده است:

صحابه رسول گفتند: یا رسول الله! ما را آرزوی آن می بود که الله تعالی بر ما سورتی فرستادی، که در آن، امر و نهی نبودی؛ و نه وعده و وعید. تا ما را به خواندن آنْ تنزّه بودی؛ دلهای ما، در آن، نشاط و گشایش نمودی.
رب العالمین، بر وفق آرزوی ایشان، این «سوره یوسف» فرو فرستاد. و نیز، چون جهودان فخر می کردند که «در کتاب ما قصه یوسف است؛ و شما را نیست»، تا رب العزّه، به جواب ایشان و تشریف و تکریم مومنان، این سوره و این قصه را فرو فرستاد.(۳)
سعدابن ابی وقاص گوید: قرآن بر پیغامبر - علیه السلام - فرو می آمد در مکه؛ و پیغامبر بر یاران می خواند. مگر ملالتی به طبع ایشان راه یافت. گفتند: یا رسول الله! لَوْ قَصَصْت عَلَینا؟ (چه بُوَد اگر خدای تعالی، سورتی فرستد، که در آن سورت، امر و نهی نبود. و در آن سورت، قصه ای بود، که دلهای ما، بدان بیاساید؟) خدای عّزوجل، گفت: «نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیکَ اَحْسَنَ اَلْقَصَص.» (اینک قصه یوسف، تو را برگویم؛ تا بر ایشان خوانی.(۴))
از تعدادی روایت که در ذیل آیه سوم سوره مبارکه یوسف آمده، چنین برمی آید، که گروهی از صحابیان پیامبر(ص)، به دلیل میلی که در شنیدن اخبار بنی اسرائیل، توسط یهودیان مدینه در آنان به وجود آمده - و به احتمال، ناشی از تصور آنها نسبت به یهودیان، قبل از اسلام بوده(۵) - خواستار شنیدن همان قصص، از رسول الله(ص) بودند. روایتی که از طرق متعدد نقل شده، بدین قرار است که، اصحاب پیامبر (ص)خواستند تا برای آنان، «قَصَص» نقل کند. در پاسخ این درخواست، این آیه فرد آمد که، «نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیکَ اَحْسَنَ اَلْقَصَص».(۶)

علامه طباطبایی، در این باره، نوشته است:

در جمله ای که بعد از رویای یوسف و تعبیر پدرش آورده و فرموده «لقد کان فی یوسف و اخوته آیات للسائلین»، اشعار به این معنا دارد، که گویا اشخاص، از رسول خدا(ص)، داستان یوسف و یا مطلبی را سوال کرده بودند، که با این داستان ارتباط داشته. و این اِشعار، موید آن روایاتی است که می گوید: قومی از یهود، مشرکین مکه را وادار کردند تا نزد رسول خد(ص) شده، از سبب انتقال بنی اسرائیل به مصر، پرسش کنند. (چون بنی اسرائیل، فرزندان یعقوب بودند؛ که خود ساکن سرزمین شام بودند.) مشرکین هم، این سوال را در میان نهادند. و در جوابشان، این سوره، نازل شد.(۷)

البته، برخی از تفاسیر اهل سنت، نزول این سوره را ناشی از آن می دانند که در سفری به همراه رسول خدا، عایشه اظهار دلتنگی و ملالت کرد. و خداوند، برای انبساط خاطر او، این سوره را نازل فرمود. (که پذیرش چنین امری، وهن آشکار خدا و پیامبر و قرآن کریم؛ و تنزل کلام خدا تا حد وسیله ای برای رفع دلتنگی و تفریح و سرگرمی یکی از همسران رسول خداست! و هیچ عقل سلیم و انسان آشنا با معارف صحیح اسلامی و الهی، نمی تواند آن را بپذیرد.)

۴. منظور از «قصه» در قرآن

کلمه «قصه» - به این شکل - در هیچ جای قرآن، نیامده است. اما مترادفها و همخانواده های آن (قَصَصْ) (۴ بار) با صرف نظر کردن از نام سوره، قَصَصِهِم (۱ بار)، «قَصَصْنا» و «لم قَصَصْنا» (۴ بار)، یقُصُّون (۲ بار)، یقُصُّ (۲ بار)، نَقُصُّن (۱ بار)، نَقُصُّه (۱ بار)، نَقَصُّ (۵ بار)، قَصَصَاً (۱ بار)، فَاقْصُصْ (۱ بار)، لاتَقْصُصْ (۱ بار)، قَصّ (۱ بار)، و در مجموع، ۲۶ بار، در ۲۱ آیه از این کتاب آسمانی، آمده است.
آیات مذکور، به ترتیب قرار گرفتن در قرآن کریم، به شرحی هستند که در پی می آیند:

۱. «اِنَّ هذا لَهُوَ الْقَصَصُ الْحَقُّ.» (آل عمران؛ ۶۲) (همانا این داستانی راست و درست است.)
[قصه، درباره ماجرای حضرت مریم است که مادرش (زن عمران) وقتی به او باردار است، وی را نذر خدمت حضرت حق - جل و علا - می کند؛ تا تولد و رشد و نمو و سپس بارداری وی به حضرت عیسی (ع) و افترای مردم به او، و به سخن درآمدن حضرت عیسی در گهواره، و دوران رسالت آن حضرت؛ تا زمانی که خداوند به وی می فرماید: «من تو را برمی گیرم، و به سوی خود برمی آورم، و از کافران دور می سازم...» و نتیجه ای که خدا از این آیات می گیرد:
«مَثَل عیسی در نزد خدا، چون مَثَل آدم است؛ که او را از خاک بیافرید و به او گفت: «موجود شو!» پس موجود شد.»
خداوند به رسول گرامی اسلام می فرماید: «از این پس که به آگاهی رسیده ای، هر کس که درباره او با تو مجادله کند، بگو: بیایید تا حاضر آوریم ما فرزندان خود را، و شما فرزندان خود را...» و آیه مشهور مباهله بیان می شود.
بعد از این است که خداوند - در حقیقت - ماجرای تولد حضرت مریم و سپس حضرت عیسی و رسالت او را - که در آیات پیشین بیان فرموده است - «داستانی [: قَصَصَُ] راست و درست» می خواند.]

۲. «وَ رُسُلاً قَدْ قَصَصْناهُم عَلَیکَ مِنْ قَبْلُ وَ رُسُلاً لَمْ نَقْصُصْهُمْ عَلَیک.» (نساء؛ ۱۶۴) (و پیامبرانی که پیش از این داستانهایشان را برای تو گفته ایم؛ و آنان که داستانهایشان را برای تو، نگفته ایم.)
[در بخشهای ما قبل این آیه، خداوند خطاب به رسول گرامی اسلام، ماجراهایی از قوم موسی (ع) را - که عمدتاً مبتنی بر سرکشی و عصیان آنان در برابر خداست (طلب رویت خداوند با چشمان سر؛ پرستش گوساله سامری؛ شکستن حرمت روز شنبه؛ تلاش برای بر دار کردن حضرت مسیح (ع) ؛ رباخواری) - بیان فرموده؛ سپس اشاره کرده است که نزول وحی بر رسول خدا (ص) ، امری بی سابقه نیست. بلکه پیش تر، بر پیامبران دیگر (همچون نوح، ابراهیم، اسماعیل، اسحاق، یعقوب، سبطها، عیسی، ایوب، یونس، هارون، سلیمان و داوود) نیز، وحی خدا نازل شده است.
پس از آن، می فرماید که ماجرای نزول وحی در مورد «پیامبرانی که پیش از این داستانهایشان را برای تو گفته ایم؛ و آنان که داستانهایشان را برای تو نگفته ایم» نیز، صورت می گرفته است.]
۳. «یا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَ الاِنْسِ اَلَمْ یاتِکُمْ رُسُلٌ مِنْکُمْ یقُصُّونَ عَلَیکُم ایاتی وَ ینْذِرونَکُمْ لِقاءَ یوْمَکُمْ هذا.» (انعام؛ ۱۳۰) (ای گروه جنیان و آدمیان! آیا بر شما پیامبرانی از خودتان فرستاده نشده است تا آیات مرا برایتان بخوانند و شما را از دیدار چنین روزی بترسانند؟)
[آیات پیشین این سوره، که عمدتاً خطاب به رسول اکرم (ص) ، در ارتباط با ایرادگیریهای کفار و مشرکان به آن حضرت، در مورد حقانیت پیامبری ایشان است؛ و بیشتر جنبه پاسخگویی به آن ایرادها و نیز پند و موعظه دارد. آنگاه، خداوند، کسانی را که با وجود این ادله روشن، باز مسیر گمراهی را دنبال می کنند، به مجازات در دوزخ جاویدان وعده می دهد. در پایان می فرماید: «ای گروه جنیان و آدمیان! آیا بر شما پیامبرانی از خودتان فرستاده نشده تا...»]
۴. «فَلْنَقُصَّنَ عَلَیهِمْ بِعِلْمٍ وَ ما کُنّا غائِبینَ.» (اعراف؛۷) (و از هر چه کرده اند، با آگاهی تمام برایشان حکایت خواهیم کرد. زیرا ما هرگز غایب نبوده ایم.)
[در آیات پیش از اینِ این سوره، خداوند به قریه هایی اشاره می فرماید که «شب هنگام یا آنگاه که به خواب نیمروزی فرو رفته بودند» عذاب خدا، آنان را در بر گرفت. و از اینکه در روز جزا «البته از مردمی که برایشان پیامبری فرستاده شده؛ و نیز از پیامبرانی که فرستاده شده اند، سوال خواهیم کرد. و از هر چه کرده اند، با آگاهی تمام، برایشان حکایت خواهیم کرد. زیرا ما هرگز غایب نبوده ایم.»]
۵. «یا بَنی ادَمَ اِمّا یاتینَکُمْ رُسُلٌ مِنْکُمْ یقُصُّونَ عَلَیکُمْ ایاتی فَمَنْ اتَقّی وَ اَصْلَحَ فَلاخُوفٌ عَلَیهِمْ وَلاهُمْ یحْزَنُونَ.» (اعراف؛۳۵) (ای فرزندان آدم! هرگاه پیامبرانی از خود شما بیایند و آیات مرا بر شما بخوانند، کسانی که پرهیزگاری کنند و به صلاح آیند، بیمی بر آنها نیست؛ و خود، غَمگین نمی شوند.»
[آیات ماقبلِ مرتبط با این آیه، ابتدا راجع به خلقت حضرت آدم و سپس همسرش؛ سرپیچی ابلیس از سجده کردن بر انسان؛ رانده شدن او از درگاه خداوند؛ سوگند ابلیس مبنی بر منحرف ساختن انسانها از راه راست؛ فریفتن آدم و همسرش در ارتباط با میوه ممنوع، و رانده شدن آن دو از بهشت و هبوطشان به زمین است. سپس خداوند با نتیجه گیری از این ماجراها، مردمان زمان رسول اکرم (ص) - و بعد - را، نصیحت می فرماید و تحذیر می دهد؛ که مبادا شیطان - «همچنان که پدر و مادرتان را از بهشت راند...» - شما را بفریبد!
بعد توصیه هایی درباره نحوه نمازگزاردن به درگاه خداوند و عبادت او، به مسلمانان می فرماید. و اینکه: «هر امتی را مدت عمری است. چون اجلشان فراز آید، یک ساعت پیش و پس نشوند.» در انتها، این آیه آمده است: «ای فرزندان آدم!...»]
۶. «تِلْکَ الْقُری نَقُصُّ عَلَیکَ مِنْ اَنْبَائِها. وَ لَقَدْ جائَهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَیناتِ فَما کانُوا لِیومِنُوا بِما کَذَّبوا مِنْ قَبْلُ کَذالِکَ یطْبَعُ الْلهُ عَلی قُلُوبِ الْکافِرین.» (اعراف؛ ۱۰۱) (اینها قریه هایی است که ما اخبارشان را بر تو حکایت کنیم. پیامبرانشان با دلایل روشن آمدند. و به آن چیزها که از آن پیش دروغ خوانده بودند، ایمان نیاوردند. و خدا بر دلهای کافران، این چنین مُهر می نهد.)
[در آیات قبلی مرتبط با این آیه، ابتدا خداوند - به صورت جداگانه؛ و از ابتدا تا انتها - ماجرای فرستادن حضرت نوح به رسالت، بر قومش؛ حضرت هود بر قوم عاد؛ حضرت صالح بر قوم ثمود؛ حضرت لوط بر قومش؛ حضرت شعیب بر مردم مَدْینْ؛ و مخالفت آن اقوام با پیامبرانشان و سرکشی ایشان در برابر دستور، و در نتیجه، گرفتارشدن آنان به عذاب الهی، را بیان می فرماید. سپس می گوید که این، پایان کار همه کسانی است که در برابر دعوت پیامبران الهی و دستورهای خداوند، سرکشی پیشه کنند. در پایان، می افزاید: «اینها قریه هایی است که ما اخبارشان را بر تو حکایت کنیم.»]

۷. «ذلِکَ مَثَلُ الْقَوْمُ الَّذینَ کَذَّبُوا بِایاتِنا فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهَمْ یتَفَکَّرُونَ.» (اعراف؛ ۱۷۶) (مَثَل آنان که آیات را دروغ انگاشتند نیز چنین است. قصه را بگوی؛ شاید به اندیشه فرو روند.)
[در آیات پیشینِ مرتبط با این آیه، خداوند ماجرای تقسیم قوم بنی اسرائیل به دوازده «سبط»؛ سکونت آنان در یک قریه؛ گرفتارشدنشان به عذاب مسخ شدن به بوزینه؛ ماجرای آن مردی [: بلعم باعوراء] که خداوند به او علم داده بود، و به سبب فریب خوردن از شیطانْ از آن علم عاری شد، بیان می کند. سپس خداوند درباره او می فرماید: «اگر خواسته بودیم، به سبب آن علم که به او داده بودیم، رفعتش می بخشیدیم. ولی در زمین بماند و از پی هوای خویش رفت. مَثَل او، چون مًثَلِ آن سگ است. که اگر به او حمله کنی، زبان از دهان بیرون می آرد. و اگر رهایش کنی، باز هم زبان از دهان بیرون آرد. مَثَل آنان که آیات خدا را دروغ انگاشتند نیز چنین است. قصه را بگوی؛ شاید به اندیشه فرو روند.»]

۸. «ذلِکَ مِنْ اَنباءِ الْقُری نَقَصُّهُ عَلَیکَ مِنْها قائمٌ وَ حَصْیدٌ.» (هود؛ ۱۰۰) (اینها اخبار قریه هایی است که برای تو حکایت می کنیم؛ قریه هایی که بعضی هنوز پابرجایند و بعضی ویران.)
[این آیه، پیرو آیه هایی آمده است که در آنها به ترتیب ماجرای محاجّه مردم زمان نوح، اقوام عاد، ثمود، لوط، ساکنان مَدْین و مصر با پیامبرانشان و نفی و انکار آنان، و گرفتار شدنشان به عذاب الهی - در نتیجه این نافرمانی - بیان شده است.]

۹. «وَ کُلّاً نَقُصُّ عَلَیکَ مِنْ اَنْباءِ الّرُسُلِ ما نُثَبِتُ بِه فُوادَکَ وَ جاءَکَ فی هذِهِ الْحَقُّ وَ مَوْعِظَهٌ وَ ذِکْری لِلْمُومنِینَ.» (هود؛۱۲۰) (هر خبری از اخبار پیامبران را برایت حکایت می کنیم، تا تو را قویدل گردانیم. و در این کتاب، بر تو سخنِ حق، و برای مومنان، موعظه و اندرز نازل شده است.)
[در ادامه ماجراهایی که پیش از آیه ۱۰۰ همین سوره آمد، خداوند به فرجام کار کفار و مشرکان، و - از آن سو - مردمان با ایمان اشاره می فرماید. سپس از رسول اکرم می خواهد که در رسالت خود ثابت قدم باشد؛ و نماز بگذارد و صبر پیشه کند و.... در نهایت، خداوند دو هدف عمده خود را از بیان اخبار پیامبران پیشین برای رسول اکرم - و به تبع او، مومنان - ذکر می فرماید.]

۱۰. «نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیکَ اَحْسَنَ الْقَصَصِ بِما اَوْحَینا اِلَیکَ هذاَ الْقُرانَ وِ اِنْ کُنْتَ مِنْ قَبْلِه لَمِنَ الْغافِلْینَ.» (یوسف؛ ۳) (با این قرآن که به تو وحی کرده ایم، بهترین داستان را برایت حکایت می کنیم؛ که تو از این پیش، از بی خبران بوده ای.)
[این آیه، استثنائاً عطف به ماجرا، محاجه یا هرگونه مطلب دیگر از این دست نیست؛ و خداوند در ادامه «ما قرآنی عربی نازلش کرده ایم؛ باشد که شما دریابید»؛ از جمله خصوصیات این کتاب، بیان بهترین داستان» را در آن، ذکر می فرماید.]

۱۱. «قالَ یا بُنَی لا تَقْصُصْ رُویاکَ عَلی اِخْوَتِکَ فَیکَیدوُ لَکَ کَیداً اِنَّ الَّشَیطانَ لِلاْنسانَ عَدُوٌ مُبینٌ.» (یوسف؛۵) (گفت: ای پسر کوچکم! خوابت را برای برادرانت حکایت مکن؛ که تو را حیله ای می اندیشند. زیرا شیطان، آدمیان را دشمنی آشکار است.)

۱۲. «لَقَدْ کانَ فی قَصَصِهِمْ عِبْرَهٌ لِاوُلی الْالْبابِ ما کانَ حَدیثاً یفتری وَ لکِنْ تَصْدیقَ الَّذی بَینَ یدَیهِ وَ تَفْصیلَ کُلِ شَیء وَ هُدَی وَ رَحْمَه لِقَوْمٍ یومِنونَ.» (یوسف؛ ۱۱۱) (در سرگذشت آنان، برای صاحبان خرد، عبرتی هست. این سخنی نیست که ساخته باشند. بلکه تصدیق کتابی است که پیش از این بوده؛ و توضیح همه چیز است؛ با هدایت و رحمتی برای گروهی که ایمان دارند.)

۱۳. «وَ عَلَی الَّذینَ هادوُا حَرَّمْنا ما قَصَصْنا عَلَیکَ مِنْ قَبْلُ. وَ ما ظَلَمْناهُمْ وَ لکِنْ کانُوا اَنْفُسَهُمْ یظْلِموُنَ.» (نحل؛ ۱۱۸) (و بر یهودیان آنچه را که پیش از این برای تو حکایت کردیم حرام کرده بودیم. ما به آنها ستم نکرده ایم؛ آنان خود به خویشتن ستم کرده اند.)
[خداوند در چند آیه پیش از این، به مسلمانان توصیه می کند که آنچه را بر آنها حلال کرده است بخورند، و از چیزهایی که نام می برد و حرام است (مردار و خون و گوشت خوک و هر آنچه جز به نام خدا ذبح کرده باشند) احتراز کنند. سپس مردم را از اینکه سر خود و به دروغ، چیزی را حرام یا حلال اعلام کنند. بر حذر می دارد. در پایان، به مورد مشابهی درباره قوم یهود - که پیش از این در قرآن آمده است - اشاره می فرماید.]

۱۴. «نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیکَ نَبَاهُمْ بِالْحَقِ اِنَّهُمْ فِتْیهامَنُوا بِرَبِّهْم وَ زِدْناهُمْ هُدی.» (کهف؛ ۱۳) (ما خبرشان را به راستی برای تو حکایت می کنیم: آنها جوانمردانی بودند که به پروردگارشان ایمان آورده بودند؛ و ما نیز بر هدایتشان افزودیم.)
[از چهار آیه قبل، خداوند، خداوند ابتدا به اصحاب کهف و رقیم اشاره فرموده، آنان را از نشانه های شگفت انگیز خود ذکر کرده است. سپس به توضیحهایی ابتدایی راجع به اصحاب کهف (تا آنجا که در غار، از آن خواب طولانی بیدار می شوند) می پردازد. به بحث مدت آرمیدن آنان در غار که می رسد، می فرماید: «ما خبرشان را به راستی برای تو حکایت می کنیم....» و به طورخاص در این مورد، بعد از این آیه نیز، ماجرای این گروه ادامه می یابد.]

۱۵. «قالَ ذلِکَ ما کُنّا نَبْغِ فَاَرْتَدّا عَلْی اثارِهِما قَصَصاً.» (کهف؛۶۴) (گفت: آنجا همان جایی است که در طلبش بوده ایم. و به نشان قدمهای خود، جست وجو کنان بازگشتند.)
[این آیه در ادامه شرح ماجرای حضرت موسی (ع) و شاگردش است؛ که از آیه ۶۰ همین سوره آغاز شده است. این دو، در مسیر، ماهی ای با خود حمل می کردند؛ تا به عنوان چاشت، آن را بپزند و بخورند. حضرت به شاگردش می فرماید، ماهی را بیاورد. شاگرد می گوید که در طول مسیر، هنگامی که در کنار صخره ای به استراحت پرداخته بوده اند، او ماهی را بر ساحل گذاشته بوده؛ و «ماهی به شیوه ای شگفت انگیز، به دریا» رفته است.
در پاسخ او، حضرت موسی می فرماید: «آنجا [: جایی که ماهی به دریا برگشته است] همان جایی است که در طلبش بوده ایم.» و از روی رَدّ پاهای خودشان، مسیر آمده را برمی گردند، تا به همان نقطه برسند. زیرا آنجا همان مکانی است که از قبل مقرر شده بوده است حضرت، بنده صالح خدا (خضر) را ملاقات کند و با او همراه شود....]

نظرات کاربران درباره کتاب تحليلی داستانی از سوره يوسف (ع)