فیدیبو نماینده قانونی نشر افکار و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب حاكم بر احوال خويشتن

کتاب حاكم بر احوال خويشتن

نسخه الکترونیک کتاب حاكم بر احوال خويشتن به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب حاكم بر احوال خويشتن

ما گاهی اوقات می‌دانیم چه کاری را نباید انجام دهیم اما انجام می‌دهیم. گاهی اوقات هم می‌دانیم که باید چه کاری انجام دهیم اما نمی‌توانیم انجام دهیم. سعی و کوشش، کلید پرداختن به نیکی و خیرخواهی و نهایتا پیشرفت در زندگی است. با این تصور که ساق و کف پاهای‌مان همانند پاهای ببر است، با زمین ارتباط برقرار می‌کنیم و زندگیِ انسانیِ گرانبهای‌مان و هم‌چنین تصمیم استفاده‌ی خوب از آن را به خودمان یادآوری می‌کنیم. سپس هشیاری‌مان را در درون بدن، از پاها به زیر ناف منتقل می‌کنیم. در قسمت ناف احساس گرما می‌کنیم. این همان شیر است که سفیدرنگ و نمایانگر نظم و انضباط، شادی و انرژی است. شیر بسیار شاد است زیرا دیگر پریشان و به‌هم‌ریخته نیست. می‌داند که نیکی و خیرخواهی، گرمای خورشید بزرگ شرق را به همراه دارد و بدی و بدخواهی، حزن و اندوه خورشیدی را به همراه دارد که در حال غروب است. نیکی و خیرخواهی ما را به فراسوی این پریشانی و افسردگی که ذهن، فارغ از هر تردیدی است ارتقا می‌دهد. می‌توانیم در سبزی و خرمی کوهستان‌ها جست‌وخیز کنیم، زیرا مطمئن هستیم کمک به دیگران منجر به شادی می‌شود. وقتی تب‌وتاب و اشتیاقِ این نظم و انضباط و شادی را پیشکش می‌کنیم، دنیا همان را به ما باز می‌گرداند. همدردی و محبت به دیگران، انرژی حیات را تقویت می‌کند. اکنون هشیاری خود را به سینه و بازوان معطوف می‌کنیم. این قسمت، نماد گارودا و به رنگ قرمز است. اعتماد و اطمینان به تعادلِ ذهنی. ذهنی که هیچ محدودیتی ندارد. گارودا غیرمعمول است زیرا تا فراسویِ روشِ قراردادی انجام کارها که باید کاملاً ثابت و وابسته باشد، پیش رفته است. غیرمعمول‌ترین کاری که در این دنیا می‌توانیم انجام دهیم پذیرش و پرواز با هرآن‌چه که روی می‌دهد است. ما اغلب با حسی از ترس زندگی می‌کنیم. وقتی روز را شروع می‌کنیم نمی‌دانیم قرار است پرواز کنیم یا سقوط. گارودا می‌داند ترس، پندار یک ذهن منجمد است. فضا هیچ حد و مرزی ندارد. وقتی عاری از یک ذهنیت منجمد هستیم، می‌توانیم همانند جوجه گارودایی که تازه سر از تخم درآورده، بال‌های‌مان را بگسترانیم و لحظه‌ی حال را در آغوش بگیریم. این‌گونه است که می‌توانیم خیر و برکت درالا را جذب کنیم.

ادامه...
  • ناشر نشر افکار
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.18 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۰۷ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب حاكم بر احوال خويشتن

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مقدمه

حاکم بر احوال خویشتن بودن، آوردنِ آسمان به زمین و به زندگی روزانه است.
اخیرا دوستانم آدام و آلی پدر و مادرِ جاوین دوساله را ملاقات کردم. از آن ها پرسیدم پدری و مادری کردن چگونه است و آن ها پاسخ دادند چیزی که بیشتر از همه آن ها را تحت تاثیر قرار داده این است که انگار جاوین ذاتا همه چیز را می داند. آن ها گفتند، «ما به او یاد نداده ایم ــ هیچ کس به او یاد نداده. این اطلاعات را لابد از جایی به دست آورده.» ما انسان ها بسیار دانا هستیم. ذهن مان وسیع و ژرف است. در تعالیم مربوط به فرمانروایی، داناییِ ذاتی را «نیکی ذاتی» می شناسند. همان کیفیت طبیعی، روشن و دست نخورده ی وجودمان. همه ی ما با آسمان در ارتباط هستیم، همان گستره ی عظیم و درخشان. حاکم بر احوال خویشتن بودن، آوردنِ آسمان به زمین و به زندگی روزانه است.
روزی داوا سانگپو(۱) اولین پادشاه قلمروی شامبالا در هیمالیا، از بودا پندی معنوی خواست. او گفت، «من پادشاه هستم. قصری دارم، خانواده ای، وزیرانی، رعایایی، ارتشی و خزانه ای. می خواهم به روشن بینی برسم اما نمی توانم مسولیت هایم را رها کنم و به آیین های معنویِ معبد رو بیاورم. خواهش می کنم به من بگو از زندگیم در این دنیا چطور بهره ببرم تا به روشن بینی برسم.»
بودا به پادشاه اطمینان داد که برای روشن بینی لازم نیست مرتاض یا تارک دنیا شود، در همان حال که به مسئولیت ها و وظایف متعددش عمل می کند، می تواند راه معنوی را نیز بپیماید. او می تواند ساکیانگ(۲) ــ شود، حاکمی که با برقراری تعادل بین آسمان و زمین، فرمانروایی می کند. آسمان همان حکمت و دانایی است. زمین تجربه ایی پرمعنی، عمیق و ژرف است. وقتی حکمت و دانایی را با زندگی دنیوی می آمیزیم، در هر دو زمینه ی معنوی و دنیوی رستگار و کامیاب می شویم. بودا به پادشاه گفت: «بی طرف باش. به سرزمین و مردمانت نگاه کن. اگر آن نیکیِ فناناپذیرِ ذاتی را که در بطن همه ی چیزهاست پیدا کنی، آن وقت می توانی فرمانروای دنیای خودت باشی. اما چون زندگی در این دنیا پر از تصمیم گیری و نیز پر از پریشانی و سردرگمی است، راه ساکیانگ شدن، دشوار است.» پادشاه داوا سانگپو، این پندها را با گوش جان شنید و به این دیدگاه که نیکی ذاتی وجود دارد یقین پیدا کرد. این بینش، قلمرو پادشاهی او را متحول کرد و از سوی دیگر به زندگی مردمانش انگیزه و معنا بخشید.
پدرم ویدیارا چوگیام ترونگپا رینپوشه(۳) که راهب به دنیا آمد و ساکیانگ از دنیا رفت، در سال ۱۹۵۹ سیصد نفر را که کمونیست های چینی در تعقیب شان بودند از تبت خارج کرد. آن ها از کوهی پس از کوه دیگر در میان برف سنگین و سرمای بی امان بالا رفتند. غذای شان تمام شده بود طوری که کیف های شان را که از پوست گاومیش بود در آب می جوشاندند و می خوردند. تعدادی از افراد گروه مُردند، تعدادی را هم چینی ها دستگیر کردند. اموال و دارایی های بسیاری را از دست دادند، از جمله نسخه ی خطی هزار صفحه ای درباره ی تعالیم و آموزه های شامبالا، نوشته ی رینپوشه نیز به کام رودخانه فرو رفت. طبق گفته های مادرم، به رغم این همه رنج و عذاب، آن ها همیشه امیدوار بودند. بالاخره از مرز عبور کردند و وارد خاک هند شدند. پس از تحمل سختی های دیگر، عاقبت رینپوشه به غرب آمد و این تعالیم را عرضه کرد.
پدرم در تربیت من، همان رهنمودهای سنتی شامبالا را به کار برد که بودا در آموزه های خود به داوا سانگپو تعیین کرده بود و به این ترتیب سلسله ی شامبالاییِ دلاور ِ بودیسَتوا و فرمانروای به روشن بینی رسیده را ادامه داد. این سلسله ی شجاعت و دلیری است. ما از اختیار و اقتدارمان برای یکی کردن آسمان و زمین هراسی نداریم. تعالیم معین، برای مواقع خاص وضع شده اند. تعالیم شامبالا در این برهه ی خاص در غرب به کار برده می شوند تا خشونت را رفع کنند، خشونتی که مانع توانایی ما در عشق ورزیدن و علاقه داشتن به دیگران است. خشونت ترس بوجود می آورد و ترس انسان را بزدل می کند، ما حتی دیگر از افکار خود نیز می ترسیم و به همین جهت فرمانبر و مطیع آن ها می شویم. آموزه های شامبالا به ما می گوید چگونه صلح، اعتماد و اطمینان برقرار کنیم. همه ی ما استعداد کشف نیکی ذاتی، دانایی و مهربانی را در زندگی روزانه مان و آنچه را که لازمه ی ساکیانگ شدن است داریم. ساکیانگ لغتی تبتی است به معنی «محافظ زمین» آنچه ما از آن محافظت می کنیم زمین یا قلمرو فرزانگی مان است.
اگر حاکم بر احوال خویشتن بودن، از پرورشِ اعتماد به فرزانگی مان ناشی می شود، چگونه آن را کشف کنیم؟ تعالیم شامبالا به ما می آموزد: «ذهنیتِ ترس و وحشت را در گهواره ی عشق و محبت قرار بده.» ما بهترین فضای عشق و محبت را در مدیتیشن می توانیم ایجاد کنیم. پدرم مدیتیشن را وقتی خردسال بودم به من آموخت. در ابتدا می بایست وقتم را در روز صرف تامل و تعمق بر احساساتم کنم. سپس یاد گرفتم با قراردادن ذهن بر روی نفس، ذهنم را متعادل کنم. پس از این که این تکنیک را خوب یاد گرفتم، پدرم تامل در باب ناپایداری، رنج، عمل و عکس العمل، بی«خود»ی و همدردی را به من آموخت. تقریبا دوازده ساله بودم که به من مدیتیشن آموخت و این که روزی یک ساعت به ژرف اندیشی و تعمق بپردازم. بعدا جلسات را به دو ساعت در روز افزایش داد و گهگاه روزها و سرانجام هفته ها و حتی ماه ها مدیتیشن می کردم. از آنجایی که مدیتیشن مبنای فعالیت های آینده ام بود، به این صورت، فرصت انجام آن را داشتم.
وقتی نوجوان بودم به پدرم گفتم که می خواهم تک و تنها به طبیعت بکر و دست نخورده بروم. پدرم چند روزی پیشنهاد مرا سبک سنگین کرد و سپس گفت که این فرصت مناسبی است. او به عنوان یک پدر افتخار می کرد که می خواهم خودم دنیا را کشف کنم ولی نگران جان من نیز بود. او می خواست مطمئن شود که می توانم یک کوله سنگین را با خود حمل کنم. بنابراین پس از این که مقدار زیادی بار در کوله پشتی ام گذاشت از من خواست از پله ها چند بار بالا و پایین بروم. بعد از این که نگرانی های پدرم رفع شد، شاد و سرحال به راه افتادم.
حدود یک هفته پیاده راه رفتم. به ندرت به کسی برخوردم و با همه جور هوای بد مواجه شدم. باد، باران، تگرگ. به طرز عجیبی احساس خوشحالی می کردم چون در محیطی بزرگ شده بودم که افراد زیادی دوروبرم بودند، همیشه تروخشکم می کردند، غذایم تامین بود و کارهایم انجام می شد. اما حسِ تنهایی به من کمک کرد تا قدر کارهایی را که دیگران برایم انجام داده بودند بدانم و به توانایی خودم به عنوان یک دلاور شامبالا که در طریق فرمانروایی پیش می رفت پی ببرم. طبیعت، آموزگار فوق العاده ای بود، به هیچ وجه کوتاه نمی آمد. اگر می خواستم چیزی بخورم، باید خودم غذا درست می کردم، اگر می خواستم بخوابم، بایستی از قبل جای مناسبی برای اتراق کردن پیدا می کردم.
وقتی برگشتم، همه ابراز احساسات کردند، هیجان زده، سربلند و مفتخر بودند. سفر کوتاهی بود اما من خیلی رشد کرده بودم. با تمام آن اوضاع جویِ متغیر و با وجود مشکلات و دشواری های دیگر، خودم بودم و ذهنم. اعتماد به نفس پیدا کردم و همین مرا نسبت به نیکی ذاتی ام مطمئن کرد.
پدرم در ادامه ی رهنمودهای سنتی برای تربیت فرمانروای آینده، فن شاعری و خوشنویسی را نیز به من آموخت. روزی وقتی به نرده های کنارِ خانه مان در کلرادو تکیه داده بودیم و به علفزار و درختان کاج نگاه می کردیم، پرنده ای آمد، این سو و آن سو پرید و رفت. پدرم به من گفت: «امروز فن شاعری را به تو می آموزم.» من به پرداختن به این هنر و هم چنین هنر خوشنویسی ادامه داده ام و از آن لذت می برم. چنین هنرهای عمیقی به ما می آموزند تا چیزهایی را که غیرقابل بیان هستند، مثل عشق، ناپایداری و زیبایی بیان کنیم و با تفحص در ژرفای مان، با عینیت بخشیدن به دقت و ظرافتی که در مدیتیشن هست، به ژرفای زندگی پی ببریم.
ضمنا پدرم اطمینان حاصل کرد که من هنرهای رزمی ــ دستورالعمل مراقبه ی در حال حرکت را که به ما کمک می کند کمتر در درون ذهن مان گیر بیفتیم فرا گرفته ام. ورزش کردن و هنرهای رزمی به ما اطمینان و اعتماد طبیعی می بخشد و باعث همبستگی با دوستان مان و قدردانی از آنان می شود. تنفس در هوای تازه و فراگرفتنِ هماهنگی جسم و ذهن به ما کمک می کند احساس سلامتی کنیم و این احساس سبب اعتمادبه نفس بیشتر در ما می شود. بنابراین می توانیم دریافت خود را در اختیار دیگران قرار دهیم. من تیراندازی ژاپنی ــ کیودو(۴) را فرا گرفتم. ابتدا حتی اجازه نداشتیم تیر و کمان به دست بگیریم. سپس در سال اولِ تمرین، هدفی در فاصله ی شش فوت را نشانه می گرفتیم. با این نیت که اگر بتوانیم به روش مناسبی دست پیدا کنیم، به هدف زدن کار سختی نخواهد بود و عاقبت می توانیم به هدفی در فاصله ی هفتادوپنج فوتی بزنیم.
تربیت فرمانروا با روش مرسوم آموزش، که در آن ذهن را یک جعبه ی خالی برای انباشته شدن در نظر می گیرند متفاوت است. روزی پدرم به یکی از مربیان من گفت در پرورش و تربیت ساکیانگ آینده یا ساکیانگ وانگ مو(۵) ــ شاه یا ملکه ی محافظ زمین ــ آسمان را آموزش می دهیم. آسمان مشاهده می کند، درک می کند و همه چیز را در خود جای می دهد. هیچ حد و مرزی ندارد ــ فقط امکانات دارد. بنابراین تربیت خودمان به عنوان ساکیانگ، کار طاقت فرسایی نیست و سرشار از درک و دریافت، کنجکاوی، شادی و شعف است. ما اطمینان و یقین را نسبت به نیکی ذاتی و ویژگی های والای خود پرورش می دهیم. وقتی با نیکی ذاتی مان ارتباط برقرار می کنیم، این نیکی ذاتی، الهام بخشِ هر تنفس، هر رفتار و هر فکرمان می شود. با روشنی و اطمینانی که حاصل می شود می توانیم به هرچه که می خواهیم برسیم. این گونه است حاکم بودن بر احوال خویشتن.

۳. سود ده درصدی
مفیدترین روش برای اطمینان از پیشرفت در راه فرمانروایی این است که هر روز برای مدت کوتاهی تمرین کنیم تا نگرش مان فقط ده درصد تغییر کند.

روزی یکی از استادانم از من پرسید: ما با بودا چه فرقی داریم؟ بودا نسبت به نیکی ذاتی اطمینان کامل دارد. او با تجربه ای مستقیم دریافته که نیکی ذاتی وجود دارد حالا چه به این نیکی ذاتی اعتماد کنیم چه نکنیم. همه ی ما موجوداتی آگاه، مهربان و سرشار از خرد و فرزانگی هستیم. خرد و همدردیِ فرمانروای عالم در ما وجود دارد و مثل دانه ای نهفته در خاک که در انتظار نور خورشید است، منتظر جوانه زدن است. ما گمان می کنیم ۱۸۰ درجه با روشن بینی فاصله داریم اما فقط کمی دورتریم.
این حکمتِ ژرف و این نوید همیشه مرا امیدوار می کند. چون ممکن است روزهایی فرا رسند که کسی با ویژگی یک بودا در کهکشان دیگری هم وجود داشته باشد. در واقع خرد و مهربانی ما همیشه در دسترس است و برای درک آن لازم نیست به خاوردور سفر کنیم و یا تغییری بنیادی در شیوه ی زندگی مان بوجود بیاوریم بلکه فقط کافی است در نگرش مان کمی تغییر ایجاد کنیم. درک فرمانروایی به پرورش اعتماد و اطمینان نسبت به نیکی ذاتی بستگی دارد.
برای پرورش این اطمینان و اعتماد ضروری است هر روز در درک نیکی و خیرخواهی مهارت پیدا کنیم. بسیاری از ما صبح که از خواب بیدار می شویم خواب کافی نداشته ایم. احساس می کنیم رمق نداریم، تلوتلوخوران به حمام یا آشپزخانه می رویم و همین طور گیج و سردرگم بدون هیچ اندیشه ی قبلی روزمان را می گذرانیم. ما به نگرشی خودخواهانه عادت کرده ایم. نگرشی که از حس مداوم ناراحتی، افسردگی و یا اضطراب ناشی می شود. این توقع که نگرش «پس من چی؟» یک شبه به رضایت، خوشحالی، سازگاری و خردمندی تبدیل شود همان قدر واقع بینانه است که رویای شب گذشته.
اگر می خواهید اندامی ورزیده داشته باشید، توقع ندارید حتی با روزی پنج ساعت ورزش، بعد از یک هفته، تغییری اساسی در اندام تان به وجود بیاید. با کمی قدم زدن، دویدن، ورزش های پرشی و کششی احساس شادابی می کنید و در طی روز ذوق و شوق دارید و حتی قبل از این که متوجه شوید، قوی تر شده اید، انرژی تان بیشتر شده و بهتر می خوابید.
به همین ترتیب مهم ترین شیوه برای اطمینان از پیشرفت در راه فرمانروایی این است که هرروز مدت کوتاهی تمرین کنیم تا نگرش مان فقط ۱۰ در صد تغییر کند ــ زیاده روی ممکن است کل روندِ تغییر را از مسیر اصلی خارج کند، مثل اینکه مسافت زیادی را خیلی تند بدویم و یا وزنه ای را برداریم که بیش از توان مان باشد. به همین دلیل است که من مردم را در ابتدا به دو یا چند بار مدیتیشن در روز، هر بار به مدت ده دقیقه تشویق می کنم بدون اینکه انتظار نتیجه ای فوری داشته باشند. منطقی این است که به خودمان بگوییم «من هنوز در نود درصد موارد عصبانی می شوم اما با ۱۰ درصد از ذهن و قلبم سعی می کنم دیگران را در اولویت قرار دهم.»
من صبح ها وقتی از خواب بیدار می شوم، در ابتدا با استقرار ذهن بر روی نفس، ذهنم را متعادل می کنم. وقتی سروکله ی فکری پیدا می شود، آن را تشخیص می دهم و توجهم را به تنفسم برمی گردانم. سپس ذهنم را متوجه این موضوع می کنم که چطور می توانم مفید باشم، چگونه می توانم در آن روز چیز بیشتری یاد بگیرم و یا چطور انرژی حیاتم را افزایش دهم. چگونه می توانم بیشتر همدردی کنم و پراجنا(۱۸) را بیدار کنم و آن را به پرواز درآورم؟ پراجنا لغتی سانسکریت و به معنی «نیکوترین دانش» است، این که روزم را چگونه می خواهم بگذرانم؟ با استقرار ذهن بر روی ذهن و نفس، پاهایم را مثل ببر روی زمین قرار می دهم. مثل یک شیر، با تعمق و اندیشه بر افکار پرمعنی و با توجه به دستورالعمل، ذهنم را تعالی می بخشم. دارم به نگرشم می پردازم. زندگی همیشه سعی می کند ما را از روی زین اسبِ نیکی ذاتی پایین بکشد. می دانم اگر از ابتدای روز، ذهنم را در وضعیت درستی قرار دهم، موفقیتِ بیشتری در فرمانروایی بر آن روز خواهم داشت.
پرورش اعتماد و اطمینان نسبت به نیکی ذاتی تمرینی ۲۴ ساعته است. در تمرین های کوتاه مدت، حدودا ده دقیقه هر روز صبح، از بی طرفیِ ذاتی ذهن مان استفاده می کنیم تا بگذاریم انرژی های مثبت به وجودمان نفوذ کنند. ما بر آرامش فطری خود تکیه می کنیم، مهارت های مان را پرورش می دهیم تا انسان بهتری شویم و نیرو و توان مان را به کار می گیریم تا بقیه ی روز، خوب زندگی کنیم. بینش بیشتری به دست آوریم و پرده از نقاب تردید، جهل و شک برداریم. (برای دستورالعملِ شروع مراقبه، به ضمیمه مراجعه کنید.)
سپس زندگی مان را شروع می کنیم و با پرداختن به نیکی و خیرخواهی، در فعالیت های روزانه مان غور و تامل می کنیم. ارتباط هرروزه با آسمان این توانایی را به ما می دهد با استفاده از پراجنای مربوطه ــ این که بدانیم چیزها چه اثری دارند و با درست اندیشیدن ــ نیکی و خیرخواهی را به سطحِ زندگی روزانه مان جاری کنیم. با مدیتیشن ذهن مان را وسعت می بخشیم و به پرورش افکار و اعمالی که ما را به جهتی مثبت می کشاند، ادامه می دهیم ــ به جهتی به دور از نقشه ها و برنامه های «من» و به سوی صلح، همدردی و فرزانگی. اگر پیشامدها و وقایعی که در طی روز اتفاق می افتند تعادل ذهن ما را به هم بزنند با حضور و هشیاری، به تنفسِ خود و یا به موضوعِ مدیتیشنِ صبحِ همان روز باز می گردیم.
هنگامی که روزم را شروع می کنم، همیشه سعی می کنم موضوعی برای تامل و ژرف اندیشی داشته باشم، چه زمانی که با مردم صحبت می کنم، چه زمانی که رانندگی می کنم، تدریس می کنم و یا وقتی که غذا می خورم. این می تواند به همین آسانی باشد که در هر فرصتی ذهنم را به این موضوع متوجه کنم که «امیدوارم همه خوشحال باشند» و یا ممکن است بر بی«خود»ی و یا این که چطور می شود به فردی بیمار کمک کرد، تمرکز کنم. قدرت و نیروی این نیت به من کمک می کند تا پریشانی ام را به طرز شگفت انگیزی دگرگون کنم و از زندگیم لذت ببرم. وقتی سروکله ی خودشیفتگی پیدا می شود ریزه کاری های مدیتیشنِ صبح را به کار می گیرم تا انرژی آن خودشیفتگی را در نطفه خفه کنم. می فهمم هر چه بیشتر این کار را انجام دهم کمتر احساس نگرانی می کنم. هر روز فرصتی است تا از تمرین های مدیتیشنی که صبح ها انجام می دهم به نتایجی دقیق و عمیق برسم.
گاهی اوقات مردم نزد من می آیند و می خواهند از زندگی دنیوی خود دست بکشند و به دنبال مراقبه ی تمام وقت بروند. آن ها کنجکاوند که آیا این کاری «معنوی» است. به آن ها می گویم آنچه که زندگی ما را مادی و یا معنوی می کند، شغل و حرفه ی ما نیست بلکه دید و نگرش ماست. اگر می خواهیم زندگی پرمعنایی داشته باشیم، باید ارتباط بین علت ها و شرایط را در نظر داشته باشیم. به این ترتیب که هرچه که اکنون در این دنیا انجام می دهیم در آینده، نتیجه و اثری بی چون وچرا و قطعی خواهد داشت. این نگرش، به لونگتا یا همان انرژی حیات ــ به تواناییِ تسلط ما بر نیروی ذاتی و انرژی حیاتیِ هوشیاری مان، منجر می شود. ما از زندگی مان استفاده می کنیم تا قاطعانه مخالفت خود را با رفتارهای خشونت آمیز اعلام کنیم، عشق و مهربانی مان را زنده کنیم و آن را با خرد و فرزانگی ابراز کنیم.
ما اغلب در مورد هدف مان در این دنیا گیج و سردرگم هستیم چون به اشتباه فعالیت های دنیوی را به احساسات منفی ربط می دهیم. گمان می کنیم موفق بودن به این معنی است که با جاه طلبی و طمع به چیزهایی که می خواهیم برسیم. گرفتار احساسات منفی شدن و دامن زدن به آن ها، موفقیت دنیوی نیست بلکه جهالت و نادانی دنیوی است. مردم اغلب می گویند: «نادانی نعمت است.» نادانی در واقع درد است، آگاهی نعمت است و آنچه که شادی و خوشحالی می آورد، پرورش اطمینان و اعتماد نسبت به نیکی ذاتی و احترام به قانون کارما(۱۹) ــ قانون علت ها و شرایط است.
کارما در دو جهت عمل می کند. اگر خیرخواهانه رفتار کنیم، دانه ای که می کاریم شادی به بار می آورد، اگر بدی و بدخواهی کنیم، حاصلش رنج است. واژه های نیکی و خیرخواهی، و بدی و بدخواهی ممکن است اخلاق گرایانه به نظر بیایند اما کارما مبتنی بر هیچ قضاوتی نیست. هستی این گونه عمل می کند. اگر در بانک عالم هستی به صندوقدار، خودبینی و خشم تحویل دهیم، آن چه که در ازای آن دریافت می کنیم درد و رنج است. اگر سخاوت و صبر و شکیبایی تحویل دهیم، در عوض شادی و خوشحالی دریافت می کنیم. شادیِ حاصل از نیکی و خیرخواهی ممکن است فی الفور و بی درنگ باشد و یا ممکن است مدتی به تاخیر بیافتد.
در زبان تبتی کلمه ی «دنیوی» به مفهوم «بی کله» است. این بی کله بودن با بی باکی و شجاعت فرمانروا که با روشن بینی و دقت حاصل از مدیتیشن شروع می شود، تفاوت دارد. این بی کله بودن از دنیایی صحبت می کند که ما هیچ ترسی از سردرگمی و پریشانی مان نداریم. در خشم و طمعِ خود به عنوان وسیله ای برای حل مشکلات، افراط می کنیم، بدون اینکه از پیامد و بازتاب آن ترسی داشته باشیم. گمان می کنیم می توانیم عصبانی شویم و هیچ اهمیتی هم ندارد. گمان می کنیم کارما تاثیری ندارد و یا حداقل تا داد و فریادمان بر سر کسی تمام نشده، کارمایی هم وجود ندارد.
اگر این وضعیت انکارِ کارما، مکان و یا جایی بود، همه ی ما در آن محل، صاحبِ مالکیتی نوبتی بودیم. اما کارما جا و مکان نیست، بلکه یک دیدگاه و نگرش است ــ دیدگاه «پس من چی؟». این دیدگاه که پروایی نداریم که خود را مقدم بشماریم. بی مهابا عصبانی می شویم حسادت می ورزیم و احساس غرور می کنیم. «پس من چی» نگرش نیازمندان و احمق هاست. مثل این است که از باکتری ها واهمه ای نداشته باشیم که در این صورت یا چیزی در مورد عفونت نمی دانیم با گمان می کنیم نسبت به آن مصونیت داریم. در نتیجه دست های مان را نمی شوییم و زخم های مان را تمیز نمی کنیم. بی کله هستیم چون نادانیم. ما تاثیر کارما را نادیده می گیریم.
تنها راه رهایی از چنگال کارما، نیکی کردن و خیرخواهی است. برای نیکی و خیرخواهی لازم نیست خود را از دنیایی که در آن زندگی می کنیم جدا کنیم. بر طبق سنت شامبالا، زندگی در دنیا زمینه ی موفقیت های معنوی است. تمامی این موفقیت ها به نگرش و طرز تلقی ما بستگی دارد. ما یا نیکی می کنیم یا بدی. اگر بر خشم خود مسلط شویم انرژی پر خیر و برکت درالا ــ تواناییِ توفیق و رستگاری ــ را جذب می کنیم و یا اگر غرق در نقشه ها و برنامه های «من» باشیم، دریپ را انباشته می کنیم و مانع و مشکل پیش می آوریم.
منظور از رعایت کردن این ده درصد، تامل کردن، یک قدم به عقب برگشتن و پرسیدن این سئوال است که «نگرش و دیدگاه من چیست؟» آیا خردمندی بی باک هستم که آماده ی کمک به دیگران است؟ یا یک آدم نادان و بی کله هستم که تمایل به زیاده روی در منفی گرایی دارد؟ برداشت از اندوخته ی تجربیات مان در مدیتیشنِ صبحگاهی، به ما کمک می کند تا به خاطر بیاوریم ما پیش از این، صبح همان روز تصمیم گرفتیم خود را عوض کنیم، مهربان باشیم و همدردی کنیم اکنون هم نمی خواهیم تصمیم خود را عوض کنیم و خُلق و خویی بد را در جهت خشم، پایدار و منجمد کنیم. به جای واکنش نشان دادن به فراز و نشیب های زندگی، با به یاد آوردن موضوع مراقبه ی صبح، بیشتر و بیشتر خیرخواهی و نیکی می کنیم و هر روز بصیرت بیشتری نسبت به توان ذهن مان پیدا می کنیم ــ این که چطور ذهن مان آشفته می شود و یا چطور درست می اندیشیم و این که خیرخواهی چگونه به فرزانگی و خردمندی مان استقرار می بخشد.
آن ده دقیقه نشستن ها در روز بسیار مهم است. می توانیم ذهن را متعادل کنیم و سپس بر رنج، ناپایداری و بی«خود»ی تعمق کنیم. می توانیم تعمق کنیم که چگونه خوب زندگی کنیم و یا امروز چه کار مهمی می توانیم انجام دهیم. می توانیم بر احتیاجات دیگران تعمق کنیم. شاید فقط سعی می کنیم شعله ی کوچکی از آتش همدردی را در قلب خود روشن کنیم و آن را به ده درصد از زندگی مان منتقل کنیم. اگر چه گرمای این آتش ممکن است به خاطر شدت گرمای فکر «پس من چی» کم و ناچیز جلوه کند اما بعدا در طی روز بسیار طبیعی و معقول به نظر می آید.
می توانیم بر خندیدن به خودمان تعمق کنیم و سعی کنیم ده درصد از ذهن مان را در روز متوجه این موضوع کنیم و نود درصد باقی مانده را صرف توجه به این موضوع کنیم که ذهن همه چیز را خیلی جدی می گیرد. این نود درصد را کارمندان دولت تشکیل می دهند که نمی خواهند هیچ تغییری در وضع موجود به وجود بیاید. آن ها حقوق بگیران دولت هستند و فقط می خواهند در دفاتر کارشان بنشینند و تقاضانامه های «من، من، من» را مُهر بزنند. آن ده درصد با لبخند به این نود درصد نگاه می کند و می گوید: «سعی می کنی به نقشه ها و برنامه های "من" ادامه دهی. خیلی تلاش می کنی همه چیز را کنار هم حفظ کنی، جاه طلبی، شهرت، ثروت. چه مسخره! فردا دوباره باید همه ی این کارها را انجام بدهی، که چی؟» بخش عمده ی تلاش تو فقط به نگرانی، ناامیدی و ترس دامن می زند.
آن ده درصد گوشه ی ذهن ما می درخشد و می گوید: «بیا امروز کمی متفاوت زندگی کن.» این ده درصد مثل شکافی در میان ابرهاست که خورشید از میان آن می تابد. با این ده درصد تغییر در نگرش مان، شروع می کنیم آن روند همیشگی را دنبال نکنیم. این یک حاکمِ واقعی است ــ نه کسی که از ترسِ انجام کاری متفاوت با روال همیشگی، بر همه چیز مهر «من» می زند. آن که ده درصد از زندگی ما را دگرگون می کند، همان کسی است که می داند لحظه لحظه ی زندگی ما خاص و استثنایی است. نود درصد باقی مانده همان «من» آزرده و عجول است که می گوید، «سرم شلوغ است. ولم کنید. هیچ چیز جدیدی به عنوان خورشید وجود ندارد.» آن ده درصد می گوید: «ما همان خورشید هستیم.»
ما واقعا چقدر از روز را صرف پیگیری افکار منفی می کنیم؟ این حالات، گذرا، اما آنقدر عمیق و ریشه دار هستند که گمان می کنیم خودِ ما هستند. در مدیتیشن بر روی احساسات منفی، «من» عادتی است که ما آن را ریشه دار و عمیق کرده ایم و در آشنا شدن با عادت های «من»، آن را با ماهیت ذهن مان اشتباه می گیریم. این طور به نظر می رسد که وضعیت اصلی و بنیادی ما همین است طوری که مدیتیشن تقریبا بی فایده به نظر می آید. اگرچه نتیجه ی تمرکز ذهن بر این افکار منفی و انبار کردن آن ها در ذهن خوشایند نیست، اما کل زندگی ما می تواند به همین منوال بگذرد. فراموش می کنیم نفس بکشیم. در پایان روز ممکن است مضطرب، افسرده و خسته باشیم. حتی خوابیدن برای مان سخت می شود، چون تمام روز را با اضطراب، افکار منفی و تصورات مان گذرانده ایم.
فرمانروا از بی طرفی ذهن استفاده می کند. تصمیم می گیریم از مدت زمانی که صرف احساسات منفی می کنیم کم کنیم و مدت زمان بیشتری به افکار و عقاید هدفمند بپردازیم. اگر ذهن خود را متوجه افکاری کنیم که بر پایه ی همدردی و خردمندی است، ذهن ما با این افکار بیشتر آشنا می شود و این افکار مثل هر عادت دیگری رشد می کنند. می توانیم در ذهن مان به جای پر کردن جامی از «پس من چی؟» جامی از «پس شما چی؟» پر کنیم و با ایجاد ذهنیتی بزرگ در زندگی روزانه مان، نگرش مان را عوض کنیم.
رفتار کردن طبق این ده درصد، همه به نگرش ما برمی گردد. نگرش و طرز برخورد ما با مسائل، مثل پرچمداریِ حملات نظامی است. همه به دنبال پرچمدار حرکت می کنند چون جنگ جایی است که پرچم هست. وقتی نگرش ما به گِل ولای آلوده می شود، تمام افکارمان هم آلوده می شوند. وقتی نگرش و دیدِ ما نسبت به مسائل، تا قله ی کوه می رود، افکارمان نیز به دنبال آن تا نوک کوه می رود. تغییر نگرش راهی است برای ایجاد تغییر در زندگی مان. این تغییر کم کم اثری چشمگیر دارد درست مثل زمانی که می خواهیم دیگر قند و یا قهوه نخوریم.
دونده ها برای افزایش تحمل و توان جسمی شان، از بوجود آوردن زمینه ای از تمرین های مداوم صحبت می کنند. اگر شما سابقه ی دویدن داشته باشید، حتی اگر مدتی ندوید، به آسانی می توانید آن را دوباره شروع کنید، چون بدن شما از قبل با آن آشنایی دارد. بدن شما می داند چطور به کار بیفتد. من در شروع ورزشِ دو، این موضوع را فهمیدم. وقتی زمینه ای از ورزش در خودم ایجاد کردم اعتمادبه نفس پیدا کردم، می توانستم در حین ورزش به اطرافم نگاه کنم، ببینم دارم کجا می روم و از محیط اطرافم لذت ببرم. قبل از آن فقط دست و پا می زدم و تقلا می کردم، دیگر هیچ فضایی برایم باقی نمی ماند تا قدر روزهای زندگی ام را بدانم. برای استقرار ذهن بر روی نفس هم درست به همین ترتیب باید زمینه ای از تعادل بوجود بیاوریم که ما را به سوی صلح هدایت کند. در تعمق و ژرف اندیشی بر حقیقتِ هستی، زمینه ای از شناخت به وجود می آوریم که ما را به خرد و فرزانگی هدایت می کند. هرچه بیشتر تعادل به وجود بیاوریم و هرچه بیشتر شناخت پیدا کنیم، درک روشن تری خواهیم داشت و احساس اطمینان بیشتری می کنیم. از آنجایی که یک زمینه ی قوی داریم، احساس می کنیم پاک و پرهیزگاریم و از سخاوتمندی و صبوری مان لذت می بریم.
این ده درصد تغییر هر روزه در نگرش مان، نتایج عجیبی دارد. هنگامی که جرات می کنیم و در راه ببر، شیر، گارودا (پرنده ای افسانه ای) و اژدها قدم می گذاریم، به کار بستن فضایلِ هر کدام از این ها، مثل وجود تکه چوبی ضخیم در شکاف موجود در تخته سنگِ خودشیفتگی است تا آن را بشکند و خرد کند. هر بار که با رضایت و خرسندی به آرامش می رسیم، هر بار که به دیگران کمک می کنیم، هر بار که به وابستگی های مان پی می بریم و هر بار که با خردمندی آرام و قرار می گیریم، آب بر روی آن تکه چوبِ موجود در شکافِ تخته سنگِ خودشیفتگی می ریزیم. سرانجام آن چوب می تواند مفاهیم و ترسی که ما را در فضای تنگ و تاریک «من» گرفتار کرده، درهم بشکند و خرد کند. آن وقت نیکی ذاتی ما آشکار می شود.

فصل اول: رمز و راز فرمانروایی

۱. پس من چی؟
ما همین حالا آنچه را که لازم است، داریم. ما هر روز این فرصت را داریم با سوزن و نخ ذهن مان گوبلنی از شادی ببافیم.

وقتی بچه بودم تحت تاثیر داستان شاهزاده و گدا قرار گرفتم. در نسخه ی تبتی این داستان شاهزاده و گدا هر دو یک نفر بودند. طیِ یک سری اتفاقات بد و ناگوار، شاهزاده مانند یک گدا بزرگ شد. بعد معلوم شد او فرزندی از خانواده ی سلطنتی است و فرمانروای آینده ی قلمروی خویش. او همیشه یک شاهزاده بود و هرگز گدا نبود، تنها چیزی که تغییر کرد، نگرش او بود. ما نیز در چنین وضعیت مشابهی قرار داریم. همه ی ما تولدی شاهانه داریم.
در اسطوره ی شامبالا(۶)، خانواده ای از موجودات به نام ریگدنس(۷) وجود دارد که هرگز از راه نیکی ذاتی منحرف نمی شوند، تابشی محض که با جهل، خشم، حسادت و یا غرور خدشه دار نمی شود. ریگدنس موجودی الهی نیست، بیانگر فرمانرواییِ غایی و نهایی در وجود همه ی ماست. نقاشی های تبتی از قلمروی پادشاهی شامبالا، نشان می دهند ریگدنس بر منفی گراییِ دوران تاریک چیره می شود. آن ها اغلب نشسته بر تخت هایی از برلیان، به تصویر کشیده شده اند در حالی که اشاره بر هشیاری از نیکی ذاتی، این ثروت و غنای تزلزل ناپذیر و طبیعت آغازینِ ما دارد که به عنوان خورشید بزرگ شرق نیز شناخته می شود.
پادشاه ریگدن خشمگین و غضب آلود نشان داده شده اما زره او همیشه به رنگ طلایی و بیانگر همدردی است و شمشیرش نشانگر حکمتِ صریح و روشنی است که نیکی ذاتی را درک می کند. بر روی کلاهخود او پرچم هایی قرار دارد که نماد شجاعتی است که لازمه ی جاری کردن انرژی حیات ــ عمر طولانی، سلامتی محض و شادی و موفقیت، به زندگی دیگران است. پس از پیروزیِ ریگدنس داستان ادامه پیدا می کند و سال های روشن بینی پدیدار می شوند و خورشید بزرگ شرق در شُرفِ ظاهر شدن است.
مفهوم این داستان چه آن را واقعی بدانیم چه استعاری یکی است. همه ی ما این استعداد و توان را داریم که فرمانروایی روشن بین باشیم. بودا نمونه ای از یک انسان است که این استعداد و توان را در خود پرورش داده است. او با آرام و بی حرکت نشستن و کار کردن با ذهنش حقایق بنیادینی را آشکار کرد و شیوه ای را بوجود آورد تا به ما کمک کند به توانایی مان در فرمانروایی بر خود پی ببریم. از آنجایی که من بودیست هستم، بودا الهام بخش من است اما واضح است که نیکی ذاتی، جوهر و ذات هرکس و هر چیز است.
همه ی ما از تبار ریگدنس هستیم. نیکیِ ذاتی، درخشش و تلالو وجودمان و به زلالی آب دریاچه ای کوهستانی است، اما ما نسبت به نیکی ذاتی مان اطمینان نداریم و به محض اینکه صبح از خواب بیدار می شویم از آن جدا و دور می شویم. زیرا ذهن ما نامتعادل و پریشان است. افکارمان، ما را همچون غلامی حلقه به گوش به هرکجا که می خواهند می کشند. این گونه است که مهار زندگی خود را از دست می دهیم. ما درک نمی کنیم که ریشه ی شادی همین جا در ذهن ماست. گهگاه ممکن است شادی را تجربه کنیم اما مطمین نیستیم چطور آن را به دست آورده ایم و چطور آن را دوباره می توانیم به دست بیاوریم و وقتی این خوشی پیش می آید نمی دانیم چقدر دوام خواهد داشت. ما در حالتی مضطرب، به طور اللّه بختی و بی حساب وکتاب زندگی را می گذرانیم و همیشه در جستجوی شادی هستیم.
وقتی که در مورد منشا شادی گیج و سردرگم هستیم، روزگار را به خاطر عدم رضایت و خشنودی خود مقصر می دانیم و انتظار داریم روزگار ما را خوشحال کند. سپس طوری رفتار می کنیم که پریشان تر و ناآرام تر می شویم. وقتی ذهن مان شلوغ و آشفته است و بی اختیار مشغول فکر کردن هستیم، گرفتار عادت بدی شده ایم. گِل ولای حسادت، خشم و غرور را به هم می زنیم. بنابراین ذهن مان هیچ چاره ای ندارد جز این که با زبان منفی گرایی آشنا شود و آن را بیشتر پرورش دهد.
وقتی امیال و یا خشم و غضب، ذهن ما را تسخیر می کنند و می گویند «تو داری همراه من می آیی»، ما محتاج و نیازمند می شویم. یک آدم نیازمند هر روز با فکر «پس من چی؟» از خواب بیدار می شود. آیا امروز چیزی را که می خواهم بدست می آورم؟ این تفکر در تمام روز مثل ضربان قلب طنین انداز می شود. ما فکر می کنیم «آیا این غذا مرا خوشحال می کند؟» «آیا این فیلم مرا خوشحال می کند؟» «آیا این آدم جدید مرا خوشحال می کند؟» «آیا این بلوزِ نو مرا خوشحال می کند؟» «پس من چی» نیروی برانگیزاننده ی ما در تمامی فعالیت های مان می شود.
بعضی اوقات وقتی به طور اتفاقی با مراقبه کنندگان برخورد می کنم، سئوالات شان نشان دهنده ی این است که توجه و رویکرد آن ها به تمرین های معنوی راهی است برای خوشنودی و خوشحال کردن خودشان. آیا یوگایی که انجام می دهم، تایی چی و یا مراقبه ام، حسِ بهتری در «من» ایجاد خواهد کرد؟ بدین ترتیب این افراد فقط روش جدیدی را به کار می برند تا عادت قدیمیِ مقدم شمردنِ خود را تداوم بخشند.
این رویکردِ خودفریبانه مثل استفاده از سوخت تصفیه نشده است. وقتی انگیزه ی ما خوشحال کردن «خود» است، موتور زندگی مان بد و سخت کار می کند. این خود دل مشغولی، ما را پریشان و بیمار می کند. گرایش به «پس من چی؟» از توانایی مان در موفق شدن ــ انرژی حیات جلو می زند و ذهن ما کوچک و بسته می شود. ارتباط مان را با زمین از دست می دهیم ــ توان و استعدادی که به زندگی مان معنا و مفهوم می بخشد ــ به این ترتیب دیگر جایی برای رسیدن به شادی واقعی وجود ندارد.
در تبت تلاش برای دست یابی به شادی بدون درک علت آن لوتوک(۸) «قهقرا» نامیده می شود. همانند این است که دوربین را سروته به دست بگیرید. خوشحالی و شادی بزرگ تر و نزدیک تر نیست بلکه کوچک تر و دورتر می شود. آنچه که ذهنیت «من» را این همه کوچک و حقیر می کند احساسات آشفته و درهم برهم، خشم، میل شدید و غرور است، که در سانسکریت به آن کلِشا(۹) می گویند. اینها تیرگی هایی هستند که نگاه ما را نسبت به نیکی ذاتی مسدود می کنند. این ابزار همگی برای ما بسیار آشنا و دوست داشتنی هستند. برای بسیاری از ما صرفا وسیله ای هستند که با آن مشغول و مجذوب زندگی شویم. ممکن است فکر کنیم این ها تنها ابزار ما در زندگی هستند ــ آن سخت کوشی راز موفقیت ماست. البته این سرگشتگی و پریشانی همیشه به صورت بدخلقی و ناسازگاری نمایان نمی شود، بلکه گاهی خود را به صورت یک آشفتگی پنهان نشان می دهد که دایما چیزها را در ذهن ما مرور می کند و یا از فکری به فکر دیگر خیز برمی دارد، در حالی که پسِ پرده ی ذهن مان، سازِ «پس من چی» می زند.
این حماقت که تلاش کنیم اوضاع به نفع من به نتیجه برسد سامسارا(۱۰) نامیده می شود. سامسارا لغتی سانسکریت است که مرحله ای تاریک و بی پایان را وصف می کند که ما با اضطرابِ ناشی از این که سعی می کنیم «خود» را خوشحال کنیم، پریشان و آشفته هستیم و ذهن ما دایما بین عصبانیت و امیال، حسادت و غرور در رفت وآمد است. ما از آنچه هستیم شاد نیستیم و سعی می کنیم رنج های مان را از بین ببریم که این نشانگر نارضایتی اصلیِ ماست. از آنجایی که ما در این منفی گرایی زیاده روی می کنیم، ذهن مان انباشته از آلودگی می شود. این آلودگی به صورت تنش و عدم آرامش بروز می کند و با ترس تغذیه می شود. ترس از ندانستنِ این که بر سر «من» چه می آید؟ ذهن ما با این هدف که هرچه می خواهیم، بدست بیاوریم و از هرچه نمی خواهیم اجتناب کنیم، سرعت می گیرد و به گونه ای رفتار می کنیم که خود و دیگران را آزرده می کنیم. گیجی و سرگشتگی بر شب و روزمان فرمانروایی می کند. ما به تخیلات مان ادامه می دهیم که رابطه ای عاشقانه، شغلی جدید، اندامی باریک تر و یا مرخصی موجب شادی مان می شود. وقتی چیزی را که می خواهیم بدست می آوریم، احساس خوبی به ما دست می دهد و وابستگی پیدا می کنیم. سپس اوضاع تغییر می کند و عصبانی می شویم. و یا این که رابطه ی شخص دیگری، شغل و اندامش بهتر از ما به نظر می رسد و ما حسودی می کنیم.
وقتی فریب ظواهر را می خوریم، افزون بر آن را درک نمی کنیم. ذهنِ بی ثبات ما دایم گرفتار رنج می شود، گرفتار جزییات و ایراداتی بنی اسراییلی. تمایل مان به ژرفا و عمق مطالب را از دست می دهیم و ناچیزترین و کم اهمیت ترین کارها به نظرمان مهم و با اهمیت می آیند. ترجیح می دهیم به حرف های خاله زنکی و شایعات مربوط به افراد معروف و مشهوری که هرگز آن ها را ملاقات نکرده ایم گوش دهیم تا بر حقیقت، غور و تعمق کنیم. بیشتر راغب هستیم به آهنگی جدید که از رادیو پخش می شود گوش دهیم تا به رهنمودهایی که به زندگی مان معنا و مفهوم می بخشند. اگر کسی سعی بر نصیحت ما داشته باشد با او به شدت برخورد می کنیم. کاستن از سرعتِ خود و درک زندگی از طریق دستورالعملی مثل مراقبه به نظر چیزی تجملی، کم ارزش و بیهوده می آید.
با این ذهنیت حقیر، انگیزه ی درونیِ کمی برای بهبود وضعیت مان به شیوه ای پایدار داریم. زیرا به چیزهایی که نمی توانیم آن ها را ببینیم، مثل فرزانگی و همدردی، اطمینان و اعتماد نداریم. هیچ رابطه ای با موضوع تغییرناپذیر نیکی ذاتی نداریم و می خواهیم امکان انتخاب های متعدد را برای خود حفظ کنیم. فکر می کنیم آزادی در تداومِ تغییر خواسته های مان، موجب خوشحالی مان می شود. در حقیقت، تغییر مدوام خواسته ها، فقط منجر به رنج می شود.
وقتی برنامه های «من» را در نظر می گیریم، هرچه دیگران بگویند تاثیر زیادی بر ما می گذارد. دوستی به ما می گوید «چه خوب شده ای» از خوشحالی می خواهیم بال درآوریم. همکارمان می گوید کم کاری می کنیم ــ غرق در اندوه می شویم. مثل بچه ها هستیم، یک لحظه می خندیم و لحظه ی بعد گریه می کنیم. در حقیقت تحسین، تمجید، انتقاد و عیب جویی مثل انعکاس صداست، استحکام و دوام ندارد. اما وقتی نقشه ها و برنامه های مان را مثل سگی که به دنبال تکه ای استخوان است، دنبال می کنیم، حتی کلمات این قدرت و توان را دارند که ثبات و تعادل ذهن ما را به هم بزنند. ما به چیزی که دیگران می گویند بارها و بارها فکر می کنیم و اجازه می دهیم روزمان را خراب کند.
وقتی گولِ دیدگاه «من» را می خوریم، طرز تلقی ما نسبت به ثروت و مال ومنال این است که همه چی همان پول است و ما مقداری پول می خواهیم. مثل میمون هایی هستیم که اشیای براق را می قاپند. آنقدر چیزها را روی هم انباشته می کنیم که دیگر جایی برای قدردانی از آن ها باقی نمی ماند. کاستی ها و کمبودهای مان، عادتِ آرزومندی و ولعِ مدام را بوجود می آورند و با این نگرش به انسان ها نگاه می کنیم که از آن ها چیزی عایدمان شود نه این که چیزی به آن ها ببخشیم. همه به کسی کمک می کنیم که قوی تر است ــ کسی که زندگی اش رو به پیشرفت است. اگر کسی وضع مالی اش به هم بریزد، از او دوری می کنیم. سعی نمی کنیم قبل از جروبحث با خانواده و یا افراد جامعه، خوب فکر کنیم. اعتقاد داریم تنها راهی که باعث پیشرفت ما در زندگی می شود این است که دایما سعی کنیم کمی بیشتر برای خودمان بدست آوریم. گیج و پریشانیم چون درک نمی کنیم همین حالا، هرچه را که لازم است، داریم. این امکان که هر روز می توانیم با نخ و سوزن ذهن مان، گوبلنی از شادی ببافیم.
گاهی فکر می کنیم قدرت ما را خوشحال می کند. از آنجایی که نمی توانیم بر ذهن مان فرمانروایی کنیم سعی می کنیم یوغِ سنگین خشونت مان را بر دوش دیگران تحمیل کنیم. اصلاً خیرمان به کسی نمی رسد و نمی توانیم تحمل کنیم برای کسی اتفاق خوبی بیفتد. لغتی که در زبان تبتی برای حسادت به کار برده می شود به معنی «شانه های شلوغ» است. بر روی شانه های ما فقط جا برای یک سر وجود دارد نه بیشتر. ما فقط می توانیم تحمل کنیم که یک نفر به خواسته هایش برسد و آن یک نفر هم خودمان هستیم. وقتی قطار دیر می رسد و یا برق قطع می شود از شدت هیجان نزدیک است دیوانه شویم. آنقدر مجذوب «خود» هستیم که فراموش می کنیم دیگران هم رنج می کشند.
ما حتی به ظاهر این روش را پیش می گیریم که نیکی کنیم. ممکن است در ظاهر نسبت به مردم مهربان باشیم اما پشت سر آن ها لیچار می گوییم. اگر بدانیم متقابلاً چیزی عایدمان می شود، دست و دلباز می شویم. ممکن است برای بدست آوردن آن چه که می خواهیم، صبور باشیم اما وقتی در زندگی چیزی مثل بیماری پیش می آید که آن را دوست نداریم، هیچ صبر و طاقتی نداریم. در محیط کار سخت تلاش می کنیم اما وقتی تک و تنها هستیم، گمان می کنیم هیچ کس ما را نگاه نمی کند و می توانیم هر کاری که می خواهیم انجام دهیم.
در حقیقت این ما هستیم که باید بیشترین نگرانی را نسبت به رفتارمان داشته باشیم. زیرا خودِ ما بیشتر از هر کسی، تحت تاثیر آن قرار می گیریم. یک بار وقتی گلف باز معروف بابی جونز در یک دوره مسابقه شرکت کرده بود به طور ناخواسته توپش را چند اینچ داخل قسمت ناهموارِ زمین شوت کرد. او خودش را بابت اتفاقی که افتاده بود جریمه کرد. وقتی کسی به او خاطرنشان کرد که هیچکس حرکت توپ را ندیده او گفت: من خودم دیدم و مهم هم همین است. وقتی یک بار آن اوایل به یکی از دوره های اعتکاف رفته بودم، از پدرم چوگیام ترونگپا رینپوشه خواستم به من پندی دهد. او گفت: «بقیه ی زندگیت تحت تاثیر رفتاری است که در تنهایی داری.» فرمانروا حتی در تنهایی هم به نیکی و خیرخواهی می پردازد.
خیرخواهی عملی است انجام پذیر و نه متعصبانه که شامل افکارِ رایج، کلام و رفتارهایی است که به ما کمک می کند تا از نقشه ها و برنامه های «من» دور شویم. وقتی عادات مان را تغییر می دهیم، چه در مورد کارهایی که انجام می دهیم و چه در مورد کارهایی که انجام نمی دهیم، به مرور زمان داریم از بیرون دچار تغییرات درونی می شویم. آن چه که درون ماست همزمان آشکار می شود و فضای ذهنی بیشتری داریم. دیدمان وسیع تر می شود و متوجه غنای ذاتی مان می شویم. درخششی که با ابرهای اضطراب پوشیده شده است. طبیعتِ ذهن مثل آسمان پاک است، همانند فضا، ویژگی تطبیق با محیط را دارد و شفاف و زلال است مثل آب، بی هیچ مانع و رادعی، بی هیچ نظر و عقیده ای. این نیکی ذاتی است، طبیعتِ تباهی ناپذیر وجود ما.
ذهنِ یک نیازمند، حقیر است چون مبتنی بر وابستگی است ــ مبتنی بر چنگ زدن به زندگی. چسبیدن به زندگی و سعی بر نگهداشتن آن مطابق میل خود، شنا کردن خلاف جریان رودخانه است. این تنگی و حس ترسی که از محیط بسته بوجود می آورد، همان «من» است. منفی گرایی به ما چیزی می دهد تا به آن بچسبیم. گمان می کنیم اگر محکم بچسبیم می توانیم کاری کنیم تا همه ی عالم «من» را خوشحال کند. ما خشم و اشتیاق را هزاران بار تجربه کرده ایم. آیا خشم تاکنون موجب شادی حقیقی شده است؟ آیا اشتیاق و آرزومندی هرگز منجر به رضایتِ پایدار شده است؟
با خشم خود از چه کسی حمایت می کنیم؟ سعی می کنیم با حسادت و آرزومندی برای چه کسی چیز بیشتری فراهم کنیم؟ دلیل اینکه «من» را نمی توانیم خوشحال کنیم این است که اصلاً «من»ی وجود ندارد. «من» فقط یک پندار است. یک مفهوم، یک برداشت، چیزی خیالی. «من» اساسا دلبستگی به سراب است. ما به قصد حمایت از این من، به احساساتی منفی، کذب و ساختگی چسبیده ایم.
شاه و ملکه می دانند خوشی از بیرون حاصل نمی شود بلکه همین جا درون ماست. دلیل شادی، رهایی از نقشه ها و برنامه های «من» است. فهمیدنِ عملکرد «من» شروع شادی است. این شادی با تمرین مدیتیشن شروع می شود، هر روز فقط ده دقیقه و یا همین حدود. با متعادل کردن ذهن یاد می گیریم با فضای ماورای «من» ارتباط برقرار کنیم، با آسمان. آسمان، گستردگی ذاتی و طبیعی ذهن ماست، پیش از این که آن را با حمایت های خود کوچک و محدود کنیم. به مجرد این که ذهن مان آرامش بیشتری یافت متوجه می شویم چطور «من» فقط از افکار، احساسات و عواطف سخت و منجمد درست شده است.
در تمرین مدیتیشن، یاد می گیریم افکارمان را ببینیم، آن ها را تشخیص دهیم و تصدیق کنیم، بی آن که هیچ واکنشی نسبت به آن ها داشته باشیم. دیگر واقعا گول ظواهر را نمی خوریم. ذهن مان انعطاف پذیرتر می شود، زیرا شروع به دیدن فرافکنی های مان می کنیم. جریان زندگی را درک می کنیم: زندگی تماما تجلیِ ذهن است. دیگر هرگز همانند سگی به دنبال تکه ای استخوان، در پی ظواهر نیستیم. در عوض مثل یک شیر نگاه می کنیم ببینیم چه کسی آن تکه استخوان را می اندازد ــ ذهنِ ما!
آنگاه گوش فرا می دهیم، غور و تعمق می کنیم و بر چگونگی عملکرد ذهن مان و نیز بر عملکرد دنیا مراقبه می کنیم. به این طریق است که نسبت به نیکی ذاتی اطمینان پیدا می کنیم. پی می بریم که همیشه در حال شنیدن، تعمق و مراقبه هستیم. اما مراقبه و غور بر هیاهویِ ناگهانیِ افکار و احساسات مان. خبردار می شویم دوستان مان قصد دارند از هم جدا شوند، به فکر فرو می رویم چه کسی با آن یکی چه کرده و سرزنش کردن را پرورش می دهیم. با خبر می شویم کسی ثروت زیادی به هم زده، اطمینان و اعتماد به حسادت را می پرورانیم. شنیدن، غور و تعمق، و مراقبه ی ما اللّه بختی است و نتیجه ای که حاصل می شود ما را به انتهای جاده ی منفی گرایی می کشاند.
این نگرش کوته بینانه، انرژی ذاتی ما را از بین می برد. این انرژی ذاتی و طبیعی، همدردی است که در زبان تبتی، نینگجی(۱۱) به معنی «قلب والا» است. در نقاشی های تبتی، بودا اغلب نشسته بر گل های نیلوفر آبی به تصویر کشیده شده است که نمایانگر اشتیاق ذاتی ما نسبت به خوشحالی دیگران است. این گُلِ خودرو، جوهر وجود است و برای پرورش آن باید در ذهن مان فضایی ایجاد کنیم. اشغال ذهن با «من» این گل را می خشکاند و نمی گذارد شکفته شود. وقتی ملاحظه ی دیگران را می کنیم به این گل فرصت شکوفایی می دهیم. لحاظ کردن دیگران و رعایت کردن آن ها، به دلیل این که برای مان خوشی می آورد، ذهن مان را بازتر و وسیع تر می کند.
مراعات کردن دیگران پایه و اساس موفقیت و کامیابی است. این رازی است که ما در دوران تحصیل یاد نمی گیریم. اگر کسی به ما بگوید باور نمی کنیم. فکر می کنیم یک جور جوک است. در نظر گرفتن دیگران چطور برای من موفقیت می آورد. از آنجایی که این کار خیلی ساده به نظر می رسد، دچار تردید می شویم و در تلاش برای پیشدستی به این اصل، به برنامه ها و نقشه های «من» می چسبیم.
انرژی حیات ما را به فراسوی نقشه ها و برنامه های «من» می برد. هنگامی که آن کوته بینی را رها می کنیم، انرژی مجذوب کننده ای پدیدار می شود. در اطراف مان چیزی پر جاذبه وجود خواهد داشت. نه فقط از نظر ظاهر، خوب و زیبا به نظر می آییم بلکه از درون نیز پرتوافکنی می کنیم و پرتوهایی از موفقیت و شوق از خود ساطع می کنیم. گستره ی انرژی ما مثل نیکی ذاتی، خالص، ناب و آرام است. دیگر به هیچ طریقی، با بیم و امید، محیط اطراف مان را اداره نمی کنیم. دیگر ذهن ما تحت این فشار نیست تا تلاش کند مفهوم و دوگانگی «من» را حفظ کند. چون با نیکی ذاتی پیوند برقرار می کنیم، محیط اطراف مان ویژگی و خصوصیت ما را آشکار می کند. به گونه ای سحرآمیز، بی دردسر و آسان هرچه که نیاز داریم به سوی خود جلب می کنیم. با اطمینان و یقین به انرژیِ نیکی ذاتی دیگر محتاج و نیازمند نیستیم.
اکثریت ما آمیزه ای از شاهزاده و گدا هستیم. هنوز نمی دانیم بر دنیای خود چگونه فرمانروایی کنیم. در ابهام به سر می بریم ــ گاهی اوقات به دیگران کمک می کنیم گاهی اوقات به خودمان. بعضی مواقع خوشحالیم بعضی مواقع غمگین. بدون تواناییِ فرمانروایی بر افکارمان، با هر خیالی که از راه می رسد فریب می خوریم و ذهن مان منحرف می شود. فقط وقتی که طرح و برنامه ای برای معنا بخشیدن به زندگی مان داریم می توانیم پیشرفتی حقیقی داشته باشیم. راه شامبالا مانند وسیله ای، تدابیر عملی برای پرورش همدردی، اعتماد و شجاعت ارایه می دهد. تعالیم ناب و گرانبهای ارایه شده توسط بودا به پادشاه داوا سانگپو تصدیق می کند که ما مجذوب دنیا شده ایم. ما خانواده، شغل و برنامه های مهم و فراوانی داریم اما از تمامی این ها می توانیم استفاده کنیم تا فرزانگی، همدردی و اطمینان ایجاد شده نسبت به نیکی ذاتی را پرورش دهیم. پیروی از این راه، چگونه پیوستن ما به خانواده ی شاه و ملکه ی ریگدن است.
۲. انرژی حیات
وقتی انرژی حیات داریم، بی هیچ مشکل و مانعی، هرچه می خواهیم به دست می آوریم.

سال ها این افتخار را داشتم، در هند در محضر جناب استاد دیلگو خینتسه رینپوشه(۱۲) که مثل پدربزرگم بود، تحصیل کنم. جناب خینتسه رینپوشه، اهل تبت و استاد اعظم مدیتیشن بود. استادِ اساتید مدیتیشن و استاد پادشاهان و در میان آنان، استاد دالایی لاما و شاه بوتان نیز بود. به طرز عجیبی آدم خوش صحبتی بود و انرژی از او می بارید. هر روز بر روی تخت و یا کاناپه ای می نشست و شاگردانش دورتادور او می نشستند. او پیر، درشت هیکل و چاق بود و دوست داشت پتوی مورد علاقه اش را دور کمرش بپیچد. حضوری گرم و بی غل وغش داشت. اسباب و وسایلش همیشه بهتر از همه به نظر می رسید. تسبیحِ دعایش و فنجان چوبی تبتی قدیمی اش ــ حتی پتویش ــ از تمیزی برق می زد. در حضور او چیزهای خیلی معمولی هم ارزش زیادی پیدا می کردند ــ نه فقط چون به او تعلق داشتند، به این دلیل که هر چیزی مجذوب چیزهای دیگر می شد. انرژی او محیط را تحت تاثیر قرار می داد ــ در وجودش حسی از غنای ذاتی و کامیابی بود که ربطی به پول و ثروت نداشت.
این نیروی لونگتا(۱۳)ست، انرژی حیات. لونگ یعنی «باد» و تا به معنی «اسب» است. شما تصویر نقاشی شده ی انرژی حیات را بر روی پرچم های نیایش که با نسیم ملایمی در سراسر تبت به حرکت در می آید می بینید. انرژی حیات این توانایی را دارد که موجبِ عمری طولانی، سلامتیِ کامل، موفقیت و شادی شود. در پس این انرژی، گوهر شب چراغی وجود دارد. این گوهر، همان خردمندی و همدردی است که نه تنها ما بلکه تمامی موجودات را تحت تاثیر قرار می دهد. این همان منبعی است که اعتماد حقیقی و شایستگی واقعی از آن ناشی می شود. هرگاه این گوهر را به دست آوریم، زندگی مان پُر برکت می شود. هرچه بخواهیم بی هیچ زحمتی به دست می آید. درست مثل این که بر پشت اسبی بادپا سوار شویم و به آن سوی کشوری آزاد حرکت کنیم و هیچ مانعی بر سر راه مان نباشد. با انرژی حیات، همچون دلاوری که با سرعت از این سو به آن سوی دشت های وسیع تبت می تازد، پرچم های پیروزی مان در باد به اهتزاز در می آید.
من در مسافرت هایم با افراد زیادی ملاقات کرده ام و فقط از نحوه ی صحبت و یا طرز نگاه آن ها می توانم بگویم ترس و تنش دارد از نشاط و انرژی حیات شان می کاهد. «دریپ»(۱۴) سدِ راه شان شده ــ دریپ کلمه ای تبتی است که آلوده شدنِ ما و محیط مان را توصیف می کند، کم شدن انرژی حیات که ناشی از زندگی با نقشه و برنامه های «من» است. این آلودگی در تضاد با انرژی حیات است. انرژی حیات با خردمندی و بصیرت شکوفا می شود و کم شدن این انرژی به علت کمبود و فقدان بصیرت و خردمندی است. انرژی حیات عنصری است که هنگامی پدیدار می شود که ما نیکی و خیرخواهی می کنیم. آلوده شدنِ انرژی حیات نیز زمانی بروز می کند که گرفتار خشونت و انجماد فکری شده ایم. فکر می کنیم باید با زور به آنچه می خواهیم برسیم. انرژی حیات، حاصل از توجه ما به چگونه اداره کردن زندگی مان است. آلوده شدن و کم شدن این انرژی از این جا ناشی می شود که فرقی برای مان نمی کند چگونه زندگی مان را اداره کنیم. انرژی حیات درالا(۱۵) را به خود جذب می کند ــ انرژی پر خیر و برکتی که وقتی بر خشونت مان غلبه می کنیم، پدیدار می شود. آلوده شدن انرژی حیات و کم شدن این انرژی موانع را به سوی خود جذب می کند. انرژی حیات مانند سوخت پاک است و آلودگی آن همانند لایه ای چسبنده و نامطبوع مثل دوده ی حاصل از سوخت ذغال سنگ است. حسی سنگین و سیاه مثل دودِ ناشی از مصرف دخانیات در ریه های مان. انرژی حیات باعث تعالی ماست و آلودگی و تقلیل این انرژی باعث انباشتگی ذهن می شود. با پرورش منفی گرایی، توان بالقوه ی خود را در کشف نیکی ذاتی مان نادیده می گیریم و آلاینده های وجودمان افزایش می یابد تا بر خرد و همدردی مان چیره شود. آن جا دیگر درالا وجود ندارد. زندگی سیاه و سخت می شود.
به یاد می آورم از پدرم درباره ی اولین باری که اتومبیل دیده بود سئوال کردم. او نوجوانی بود که در شرق تبت، جایی کاملاً پرت و دورافتاده زندگی می کرده و چندین روز قبل از اینکه اصلاً در عمرش اتومبیلی دیده باشد، بوی آن را می توانست استشمام کند. او نمی دانست آن چه بویی است. فقط بو تندتر و تندتر می شده تا بالاخره اتومبیل از راه رسیده بود. پدرم می گفت چند روز پس از رفتن آن نیز هنوز بوی اتومبیل به مشامش می خورده. دریپ هم این گونه است.
دریپ به ما سرایت می کند. ما آن را به صورت لایه ی بسیار نازکی که هر چیزی را می پوشاند تجربه می کنیم. این لایه ی نازک، انعکاس پسمانده های روانیِ منفیِ محیط اطراف ماست. دود و آلودگیِ ناشی از نقشه ها و برنامه های «من». وقتی ذهن ما طبق روال همیشه، پریشان و آشفته می شود، آلوده شدنِ انرژی حیات مانند نقابی بر وضعیت طبیعی ماست. گویی چشمان ما نیمه باز هستند و اشیا دایما تیره و تار به نظر می آیند. وقتی با این نقاب فریب می خوریم، دقت خود را از دست می دهیم. گمان می کنیم اهمیتی ندارد چه بگوییم، چگونه فکر کنیم، چگونه عمل کنیم و چه بخوریم. به این ترتیب محیطِ جسمی و ذهنی مان را نادیده می گیریم. عمل کردن مطابق منافع شخصی مان، دیگر عادی به نظر می رسد و درگیر فعالیت هایی می شویم که انرژی حیات مان را کم می کند. به گونه ای کلمات را ادا می کنیم که از بزرگواری مان می کاهد. پیوسته در جستجوی تفریح و سرگرمی هستیم. به گونه ای لباس می پوشیم که حسِ تنبلی و رخوت در ما ایجاد می کند. عمر خود را با بی تفاوتی و سهل انگاری سپری می کنیم و فرصت های زیادی را از دست می دهیم. کارهای مان به نتیجه نمی رسند. دایما بی انرژی هستیم. فرزانگی و همدردی را فراموش می کنیم. یادمان می رود که لحظه لحظه ی زندگی مان اهمیت دارد. اگر در جهت خیرخواهی تلاش نکنیم، به احتمال زیاد به بدی و بدخواهی تمایل پیدا می کنیم و فقط «پس من چی» قوی تر می شود.
آلوده شدن انرژی حیات به شکل موانع و مشکلات بروز می کند. چیزهایی را که می خواهیم سخت تر به دست می آوریم. اتوبوس می رود، پلیس ما را جریمه می کند و مریض می شویم. جدی ترین مانع، پندار «من» است که مانع درک نیکی ذاتی مان می شود. نتیجه ی این تردید، جهل است و به واسطه ی جهل، احساسات منفی پدیدار می شود که منجر به رفتارهای زیان آوری می شود که دوران تاریکی را تاریک تر می کند. بودیست ها بیماری جسمی را نتیجه ی اعمال و رفتار منفی ما در گذشته می دانند. از این دیدگاه، بیماریِ «من» منشا تمام بیماری هاست که باعث تداوم و استمرار سامسارا می شود.
چون ذهن ما ضعیف است، موانع و مشکلاتی که به احساسات منفی مان دامن می زنند، ما را عصبانی می کنند. موانع و مشکلات با ناراحت و عصبانی شدن تشدید می شوند، مثل ریختن بنزین روی آتش. مشکلات محدود به یک نفر نمی شوند. انرژی منفی که خشم به خود جذب می کند از فرد عصبانی فراتر می رود. مثل تصادفی در بزرگراه، یک نفر مانعی ایجاد کرده و باعث می شود همه سرعت شان را کم کنند. اثر آلودگی این خشم برای مدتی طولانی باقی می ماند. وقتی کسی در گره های علایق شخصی اش گرفتار شده است، آلوده شدن و کم شدن انرژی حیات بر او فرمانروایی می کند و هیچ راهی برای پرورش هماهنگی و توازن وجود ندارد و همیشه در تعارض و تضاد با محیط هستیم. به این ترتیب، آلوده شدن انرژی حیات، انرژی ما را از بین می برد، شور و شوق زندگی را کم می کند و دید ما را نسبت به نیکی ذاتی مسدود می کند.
محیط، حامی و یا بازدارنده ی ماست نسبت به آنچه که می خواهیم انجام دهیم. هر چیزی در محیط، غذا، پوشاک، مقام، اوقاتی که به خودمان اختصاص می دهیم، همدردی و یا حسادت نسبت به دیگران، ما را تحت تاثیر قرار می دهد. بعضی محیط های مادی می تواند تاثیری منفی بر زندگی ما داشته باشد. آلوده شدنِ انرژی حیات می تواند از طریق تمامی حواسِ ما وارد بدن مان شود. بعضی غذاها خوشمزه اند اما بعد از خوردن آن ها احساس خستگی می کنیم و نه احساس قوت. بعضی موزیک ها به ما آرامش می دهند و بعضی دیگر حسی از آشفتگی و پریشانی در ما ایجاد می کنند. بعضی آدم ها به ما انرژی می دهند و بعضی ها خسته مان می کنند. نباید بگذاریم ذهن مان به بعضی فضاها راه پیدا کند. افکارِ برآشفته، چسبناک و حریصانه دید ما را تیره و تار می کند و انرژی مان را تحلیل می برد.
درست همانطور که باید از محیط هایی که به آلوده شدن انرژی حیاتِ ما دامن می زنند پرهیز کنیم، باید به طرف محیط هایی که درالا را به خود جذب می کنند گرایش پیدا کنیم. درالا به مفهوم «تفوق بر دشمن» است. هر چیزی که باعث تضعیف این انرژی پر خیر و برکت می شود، دشمن محسوب می شود. درالا افراد و موقعیت هایی را جذب می کند که منعکس کننده ی نرمی و مهربانی، انضباط، هماهنگی و قدردانی هستند. سرعت، آشفتگی و بی توجهی، درالا را پس می زند. مثل ارتباطی که بین عظمتِ ما و عظمت و بزرگی عالم وجود دارد، درالا انرژی پر خیر و برکتی است بین واقعیت و سِحر. وقتی ما از شجاعت و شهامتِ پرورش فرزانگی و همدردی برخورداریم، چون داریم بر دشمنِ منفی گرایی توفق پیدا می کنیم، درالا بین نیروی حضور ما و نیروی حضورِ چیزها همان گونه که هستند، ارتباط برقرار می کند.
دریپ و درالا ممکن است خرافه به نظر بیایند. اگر خرافه را به معنای «مفهومی» در نظر بگیریم، آن وقت درست است، درالا و دریپ مفهوم و برداشت هستند اما هر چیز دیگری هم همین است، شما من و دنیای ظواهر. پیش از این استادان بزرگ گفته اند انرژی آلوده کننده ی دریپ و انرژی پر خیر و برکتِ درالا هر دو، هم در ذهن ما و هم در محیط وجود دارند و بر ما تاثیر می گذارند. انرژی آلوده کننده، ما را آلوده می کند و زندگی را برای مان سخت و دشوار می سازد. این انرژی آلوده کننده مثل آت وآشغالی است که سد راه چرخ های ماشین زندگی است. راه پاک کردن و از بین بردن این آت وآشغال ها، فراخواندن درالا به زندگی مان است. انرژی حیات نشانه ی خوب کار کردن این ماشین است.
همه ی ما نیکی ذاتی داریم ــ انرژیِ اسب بادپا ــ که فقط منتظر کشف شدن است. ما همیشه موجوداتی بی کم وکاست در دنیایی تمام و کمال بوده و هستیم. اگر احساس افسردگی کنیم، از نیکی ذاتی مان کم نمی شود. ژرفای این انرژی فراتر از خلق و خو و یا دوز و کلک ماست. گاهی اوقات صدای آن را می شنویم که ضربه ای به درِ خشم و یا وسواسِ فکری ما می زند و می گوید: «تو نباید این کار را بکنی.» ما می توانیم نیکی ذاتی را حس کنیم و گاهی اوقات آن را تجربه می کنیم، اما به نوعی اعتمادمان را به آن از دست داده ایم. در آن هنگام، نسبت به خود و جهان، سختی و انجماد نشان می دهیم و آن را به دو گروهِ «من» و «آن ها» تقسیم می کنیم.
این جهل ما را در تاریکیِ سامسارا، چرخه ی بسته ی رنج که ناشی از فریب خوردگی ما در ابتدایی ترین سطح است نگه می دارد: ما نسبت به وضعیتی جاری و نرم، سختی و انجماد نشان می دهیم. به جای اینکه وضوح و روشنیِ خشم، افسردگی و یا تردیدهای مان را درک کنیم، آن را با احساساتی آشفته و مغشوش یکی می پنداریم احساساتی که ذهن ما را با آلودگی انرژی حیات پر می کند. خودمان را با این فکر فریب می دهیم که باید چیزی به دست آوریم تا زندگی مان استوار و پایدار شود و یا کسی را تباه کنیم تا زندگی موافق میل مان گردد. بنابراین به بدی و بدخواهی می پردازیم. نمی توانیم درک کنیم که این جدال فقط در ذهن ما اتفاق می افتد. تعالیمِ فرمانروایی بر خود، به ما یاد می دهد چطور این چرخه ی رنج را رها کنیم.
شاه و ملکه می دانند که این آلوده شدنِ انرژی حیات بر اثر فقدان هشیاری و پایو(۱۶) ــ بصیرت ــ اتفاق می افتد. ما نسبت به محیط خود دقیق نیستیم و بر حسب اتفاق و بدون هیچ بینشی تصمیم گیری می کنیم. به جای اینکه نقاب دریپ را کنار بزنیم تا نیکی ذاتی مان را ببینیم، تصمیم می گیریم دنباله رو امیال مان باشیم تا «من» را خوشحال و خشنود کنیم، به جای آنکه افکارمان را رها کنیم به آن ها می چسبیم و مصمم می شویم آن ها را به مرحله ی عمل در آوریم. این کار هم به خودمان و هم به دیگران لطمه می زند. بدون اینکه واقعا بفهمیم چه می کنیم تصمیم می گیریم به جای صبور بودن عصبانی شویم و به جای تلاش کردن تنبلی کنیم. بر آن می شویم به سرگرمی و تفریح پناه ببریم تا به زندگی خود بپردازیم. این رویکردِ قهقرایی، تنش و عدم تعادل ایجاد می کند. در نتیجه موانع بروز می کنند. ما نمی توانیم به آرزوهای مان نایل شویم، حتی آن ها را فراموش کرده ایم. آرزوهایی که در میل و اشتیاق شدید به ارتباط با نیکی ذاتی مان ریشه دارد. صرف نظر از شدت این آلودگی، چیزی درون ما گواهی می دهد نیکی ذاتی آن جا وجود دارد. این همان فرزانگی و خرد است که نمایان می شود.
در تبت مردم نزد اساتید بسیار فاضل می روند تا به کمک آن ها امواج منفی گرایی را به چیزی مثبت تبدیل کنند. نهایتا این مراقبه گرانِ خُبره هم نمی توانند آلودگی انرژی حیات ما را از بین ببرند، اما می توانند به ما کمک کنند تا یاد بگیریم ذهن مان را متعادل کنیم و به ما می آموزند چگونه درست تصمیم بگیریم. به این ترتیب ما خودمان بر آن غلبه می کنیم. این اساتید می توانند تعالیمی دهند که به ما کمک کند تا این آلودگی را از بین ببریم، انرژی حیات را پرورش دهیم و درالا را به سوی خود جذب کنیم.
وقتی خیلی جوان بودم هنر فرمانروایی را یاد گرفتم. بعضی از این تعالیم را مستقیما از پدرم، از نوادگان شاه دلیران، گزارلینگِ(۱۷) نامدار فراگرفتم و بقیه ی تعالیم از متونی بود که بر پشت اسب و یا بر دوش افراد از این سوی رودخانه به آن سو و از میان جنگل ها عبور داده شده بود تا بقا و ماندگاری شان تضمین شود. تبتی ها مردمانی بسیار عاقل هستند. آنان این تعالیم را، چون موثر واقع شده اند، نسل به نسل به یکدیگر منتقل کرده اند. این تعالیم بر پایه ی تصاویری از چهار موجود اسطوره ای است که نمایانگر اعتماد به نفسی است که در زندگی روزانه مان احتیاج داریم تا گوهر شب چراغِ فرزانگی و همدردی را کشف کنیم. با پرورش رضایت و خرسندی ببر، شادی و شادکامی شیر، تعادل و توازنِ آشکار سیمرغ و خردِ شوخ طبعانه ی اژدهاست که انرژی حیات را مهار کنیم و موفقیت هایی مادی و معنوی بدست می آوریم.
در روزگاران قدیم مردم به جاهای دور سفر می کردند تا چنین تعالیمی را بیاموزند. این روزها اگرچه دنیا در وضعیتی خطرناک قرار دارد اما حتی بعضی از ما اهمیت کار کردن با ذهنِ خودمان و محیط را درک نمی کنیم. امیدوارم بتوانم با خرد باستانی، الهام بخش افراد زیادی باشم تا به نیکی ذاتی شان اعتماد کنند، به یکدیگر عشق بورزند و شهامت و شجاعتی را پرورش دهند که موجب نگرشی واقع بینانه شود. با انجام این تعالیم در زندگی مان، موجب شادی و خوشحالی خودمان می شویم و هم چنین می توانیم مسیر آینده مان را نیز عوض کنیم.

نظرات کاربران درباره کتاب حاكم بر احوال خويشتن