فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب چشم هيچكاک

کتاب چشم هيچكاک

نسخه الکترونیک کتاب چشم هيچكاک به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب چشم هيچكاک

بر فراز تپه، مهرآیین نفس بلندی کشید و گفت: «سخت نگیر، می‌فهمم چی می‌گی. سیاوش که جوونه و قلب پاکی داره، آقا حسن هم تیپ مردمیه، کار از جای دیگه لنگه. حالا که هر چار تا از سرما می‌لرزیم و گرسنگی رُسمونو کشیده و وضعیتی مث هم داریم.» شب میان دره‌ای سرازیر شدند. تا آن‌جا گفتگویی پیش نیامد. در آن سوی بیشه، آبادی به کوه بلندی تکیه داده و از برخی بام‌ها ستون‌های دود بالا می‌رفت که بوی زندگی و اتاق گرم می‌داد. فرمانده گفت: «حرکت کنیم!» از لابلای درختان گذشتند. کناره جویباری را پیش گرفتند و از روی پُلی چوبی عبور کردند. سگی پارس کرد و سگ‌های دیگر پاسخ دادند. پنجره‌ای گشوده شد و چشمان دهقان پیری روی آن‌ها خیره گشت. دهقان باشتاب پنجره را بست و پرده پشت آن را کشید. کلید برق را زد و پنجره در تاریکی فرو رفت. فرمانده به زمین برف‌گرفته تُف کرد. در چشمان سالار پرتوِ سردی درخشید. چند گام بالاتر زنگ در تازه‌ساز خانه دو آشکوبه‌ای را به صدا در آوردند. سگی که خودش را روی بام کاهدانی رسانده بود به‌شدت پارس می‌کرد و از لابلای دندان‌هایش کف می‌ریخت. مردی بلندقد و پالتو بر دوش توی مهتابی پیدا شد. دهانش نیمه‌باز گردید که بپرسد: «کیه؟» اما با دیدن آن‌ها هراسان برگشت و چراغ خانه را خاموش کرد. سالار گفت: «بیا به خاطر اینا خودتو به کشتن بده! دهقان همینه: منفعت‌طلب و بُزدل و ریاکار.» مهرآیین گفت: «می‌ترسن، لابد زخم خورده‌ن!»

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.54 مگابایت
  • تعداد صفحات ۹۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب چشم هيچكاک

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

اِوا خواهر نویسنده می شود

توی صندلی آرایشگاه راحت نشست. در آینه خیره شد. آرایشگر پرسید:
«چقدر کوتاه کنم؟»
«هیچی... همه رو بزن!»
«همه رو بزنم؟»
«دُرُست شنیدی...»
آرایشگر نتوانست با خود زمزمه نکند که: «حیف از این همه موی قشنگ!» و به جای قیچی ماشین اصلاح را برداشت که از ته بزند. هنوز از گیجی و بهت در نیامده بود که شنید:
«ابروها... ابروها رو هم بزن...»
آرایشگر مطمئن شد که با یکی از این جوانانِ مَشَنگِ حشیشی، کراکی، یا شیشه ای... مواجه شده است. یا یکی از این «اِوا خواهر»های محله که از سیری و کسالت نمی دانند چه بر سر خود بیاورند. آهی کشید و گفت:
«حیف از این موها...»
جوان همچنان که به آینه خیره شده بود گفت:
«حیف خود ماییم...!»
آرایشگر که مرد میانسال میانه قامتی بود گفت:
«حالا خوبه نیمه تابستونه و هنوز پاییز نیومده... وگرنه سرما می خوردی!...»
جوان گفت:
«بی خیال!... یه کلاه کار موها رو راه می ندازه...»
یک لحظه می خواست به آرایشگر بگوید که چرا موهای سر و ابرویش را از ته می زند، اما بلافاصله پشیمان شد و با خود گفت: «این بنده خدا از نویسندگی چه می فهمه؟... چه جور حالیش کنم که می خوام یه داستان دادائیستی بنویسم؟... چه می فهمه که اکسپرسیونیسم و جریان سیال ذهن و سوررئال چه طُرفه ایه؟...» از داخل آینه به آرایشگر نگاه کرد و گفت: «فقط ابزار کارشو می شناسه... قیچی و شونه و الکل و فرچه...»
آرایشگر هم با خود گفت:
«انگاری همه مرغ ماشینی ان: لَش، لَخت... و قُدقُدی،... یه جور... چه دختر و چه پسر... بچه های خودم هم همین جورن... انگاری یکی درس بهشون داده و از یه مدرسه و دانشگاه بیرون اومدن... ازخودراضی... اِوا خواهر... ابرو می تراشه... زیر ابرو بر می دارن... همین مونده ماتیک بزنن... یه روز کوتاه می پوشن، یه روز بلند، یه روز قرمز می شن، یه روز سبز...»
موی سر و ابروها که از ته زده شد، جوان با صدای بلند خندید. اما یک لحظه هم به شدت نگران شد از این که با خودش کلاه نیاورده. پول آرایشگر را پرداخت. در آینه سر و صورت خود را برانداز کرد و از پیرایشگاه بیرون زد و راه خانه را در پیش گرفت. با خود گفت:
«حالا می شه رفت کنج اتاق پشت میز کار نشست و بهترین داستان کوتاه جهانو نوشت.»
دو تا دختر جوان، هم سن و سال خودش، او را دیدند و با صدای بلند زیر خنده زدند. اخم کرد. در خود فرو رفت، اما ته دلش از این که توجه دخترها را به خود جلب کرده است به شدت احساس رضایت خاطر و خشنودی داشت. بی اعتنا سیگاری روشن کرد و با خود گفت: «با کلاه نخی سرمه ای رنگی که نوار نارنجی داشته باشه بهتر می شه حال کرد...»
دختر جوانی با قامت بلند که گوشه چادر سیاهش را با انگشت گرفته بود رو به او گفت:
«آقا، به من کمکی کن...»
دست به جیبش کرد، اسکناسی در دست دختر گذاشت و گفت:
«خانم، شما دیگه چرا؟...»
دختر گدا پاسخی به او نداد و پریشان دور شد. حیرت زده با خود گفت: «یعنی چه؟... این دیگر چه جور گدایی بود؟... یه گوشه ای از داستانم باید تصویرش کنم...»
برگشت. دور شدن دختر را نگریست. سر برهنه اش را تکان داد و گفت:
«شبیه یه رویا بود...»
رفتگر که با جاروی دسته بلندش خیابان را جارو می کرد، انبوهی گرد و غبار توی حلقش ریخت. دختر گدا تصاویر ذهنی اش را به هم ریخته بود. از رفتن به خانه پشیمان شد و تصمیم گرفت مدتی در گوشه و کنار شهر پرسه بزند، سیگار بکشد و سردرگریبان فکر کند و درونمایه و ساختار داستانش را شکل دهد.

در عبور از برابر استانداری، با انبوهی از کارگران روبرو شد. کارگران به این موضوع که کارخانه ریسندگی را می خواستند بکوبند و به جایش آپارتمان سازی کنند اعتراض داشتند و گروهی پلاکارد به دست و افرادی در میان آنان از سر خشم هیاهو می کردند.
سعی کرد که با احتیاط از کنار آنان رد شود و تظاهرات کارگران را نادیده بگیرد. با خود زمزمه کرد: «آسه بیا، آسه برو که گُربه شاخت نزنه...»
کارگر جوانی خطاب به او فریاد کشید:
«آقا پسر، کجا می ری؟... بیا از حقوق همشهریات دفاع کن...»
هراسان بر شتاب گام هایش افزود. شنید که کارگر دیگری با صدای بلند گفت:
«مگه ندیدی که اِوا خواهر بود؟... کمک از کی می خوای... مرد نبود که... ببین چه جور فرار می کنه...»
«ابروهاشو دیدی؟...»
«دیدم!... مث شکم ماهی سفید شده بود!»
کارگران چنان زیر خنده زدند انگار نه انگار که شش ماه است حقوق دریافت نکرده اند.
خودش را به حاشیه خیابان رساند، سوار تاکسی شد و تصمیم گرفت سری به چند مرکز هنریِ آموزش داستان و موسیقی بزند و سر از کافی شاپ سوسن آبی در بیاورد و بعد بی هدف در خیابان شلوغ شهر قدم بزند و آن گاه، دَمدَمه های غروب به اتاقش در گوشه آپارتمانش در طبقه هشتم بخزد و یکی از پیچیده ترین و فرمیک ترین داستان های کوتاه را بنویسد که هر کسی با خواندن آن انگشت حیرت بر لب بگیرد.
با خود گفت: «وقتش رسیده نبوغ خفته مو نشون بدم!»
کنار او زنی چادری همراه با پسر جوانی نشسته بودند و در صندلی جلو پیرمردی کت و شلواری با موهای پُرپشت و سپید. زن رو به پسر جوان با صدای بلند و تند و تیز گفت:
«دیدی که زنش یه پیت نفت روی خودش ریخت و یکپارچه خاکستر شد... از بس بی کار توی خونه پای کراک و شیشه و گرت نشست. غیرت کن و کارد آشپزخونه رو بردار و راحتش کن... برادرت نیس به جهنم!... ننگ دودمانه! این ننگو از طایفه بردار...»
پیرمرد بی آن که سر برگرداند خطاب به زن گفت:
«مادر! خدا رو خوش نمی آد این جوون بی چاره رو وا می داری دسش به خون آلوده شه... قصاصش می کنن... این راه مبارزه با اعتیاد نیس...»
زن گفت:
«جونم به لبم رسیده... مرگ یه بار شیونم یه بار...»
پسر جوان گفت:
«چرا نمی گی از دس سرکوفتا و نیش زبون تو بود خودشو به آتیش کشید... یادت رفته روزای اول هروئین می کشید چه حمایتی ازش می کردی؟... یادته؟... حالا که عروس زیر خاک رفته نوبت داداشه؟...»
«خفه شو!... تو هم از اون بدتری...»
از تاکسی پیاده شدند. راننده گفت:
«تا نباشد چوب تر فرمان نبرد گاو و خر.»
پیرمرد خطاب به راننده گفت:
«آقا... باور کن... همه این گرفتاریا زیر همون چوب تره... تو اروپا برای گاوا موسیقی پخش می کنن که شیر بیش تر بدن... ما هنوز به راه حل چوب و چماق و گرز و دگنگ چسبیدیم!...»
نمی خواست این سخنان را بشنود. ذهنش را روی موضوعی بسیار نو متمرکز کرده بود. می خواست چیزی بنویسد که همه را حیرت زده کند. یک موضوع پیچیده، مبهم، که با هر خوانشی از آن برداشتی نو به وجود آید. ناگهان در ژرفای ناخودآگاه ذهنش ستاره هایی طلوع کردند. با خود گفت: «در باره یه سوسک بنفش می نویسم با چشمایی شنگرفی و نواری طلایی بر پشت و کلاغی با پرهای زرد و منقار آبی رنگ... سوسک من پشت یه ساعت دیواری قدیمی و از کار افتاده لونه کرده... خدای من محشره!...»
با صدای بلند رو به راننده تاکسی گفت:
«آقا، نگه دار...»
کرایه را پرداخت. تصمیم گرفت تا این تصاویر از ذهنش نپریده به سرعت خودش را به طبقه هشتم برج خاموشان برساند و قلم و کاغذ را پیش بکشد و شاهکار زندگی اش را بنویسد.
رو به تاکسی دیگر فریاد زد:
«نگه دار... آقا... نگه دار...»

دهم آبان ۸۹
کرمانشاه

چشم هیچکاک

خبرنگار صفحه جنایی و حوادث معتبرترین روزنامه کشور اتومبیل سرمه ای رنگش را کنار در بزرگ زندان شهر پارک کرد. فرمان را قفل زد. کیف چرمی را به دوش افکند و زنگ در را فشار داد.
روزهای نخستین آذرماه بود، هوا سوز سردی داشت و اجاق آفتاب به گرمی نمی سوخت. سروش، خبرنگار جوان، ژاکت خوشرنگ پشمی پوشیده و شال بلند کاموایی را لاقیدانه روی گردنش انداخته و صورتش را دوتیغه کرده بود. سبیل های نازک کم پشتی داشت و به علت عدم تحرک و یک جا نشستن، دچار چاقی بی رویه شده بود. زنگ را فشار داد. نگهبان دریچه را کنار زد، سروش کارت خبرنگاری را نشان داد و گفت:
«قبلاً با رئیست هماهنگی شده، با اعدامی فردا ساعت نه صبح معروف به 'گوشیار' چند کلمه ای حرف دارم.»
نگهبان گفت:
«اجازه بده تماسی بگیرم.»
چند لحظه بعد در بزرگ گشوده شد و سروش همراه با سرباز لاغر و جوانی کناره دیوار بلند را پیش گرفتند و به سمت ردیف سلول ها رفتند. در آن جا سرباز خبرنگار را تحویل نگهبان سلول ها داد و خودش برگشت. نگهبان که آشنایی قبلی با سروش داشت گفت:
«دیگه چه کارش داری؟ فردا سرش بالای داره و حُکم از بالا تایید شده. خودتو خسته نکن و برگرد برو خونه خوب بخواب که فردا بتونی از مراسم اعدام گزارش خوبی تهیه کنی.»
سروش با لحنی خسته گفت:
«تا فردا زمین نصف دوری می چرخه...»
نگهبان در فلزی را گشود، کنار کشید تا خبرنگار تو برود و خودش گوشه ای ایستاد و در را موقتا بست. اعدامی مرد میانسال بلندقد و ورزیده ای بود با موهای سیاه فرفری، چهره سیاه سوخته و لب های شتری و چشمانی همچون دو تکه یخ انگار که در مُرکب انداخته باشی. از بس نور آفتاب به او نخورده بود، رنگ از رخسارش پریده بود. با سروش سلام و علیک کرد و سیگاری با فندک خبرنگار روشن کرد.
سروش گوشه ای روی موکت نشست. از داخل کیف ضبط صوتی به اندازه دو انگشت که بسیار پیشرفته بود درآورد و گفت:
«ببین!... دیگه فرصتی برای گپ و گفت باقی نمونده... باور کن راس می گم، بیا به من اعتماد کن و اسامی کساییو که پشت پرده قتل ها هستن بگو... من خودم می دونم، اما تاییدیه تو رو می خوام... بذار پشت سر نام نیکی از خودت جا بذاری... بیخود سر تکون نده و نخند!... تو تک تک اونا رو می شناسی... من می دونم، همه می دونن، تو مامور بودی و معذور! حُکمو اجرا می کردی به امید رسیدن به پول. ببین، خودت یه جا می گی...»
خبرنگار از داخل کیف مشتی کاغذ بیرون می آورد، در میان اوراق متنی را انتخاب می کند و می خواند:
«کم کم عاطفه و انسانیت در وجودم مُرد و قساوت و شقاوت در وجودم هویدا و خباثت بر من مستولی گشت به حدی که از مُردن هیچ کس ناراحت نبودم و درد و رنج کسی را حس نمی کردم... طراح جنایت، آدم ربایی و سرقت و قتل و... فقط بنده بوده ام و لاغیر.. می خواستم از آن راه ها پولدار شوم و خون در مقابلم خیلی ناچیز بود.»
گوشیار باخنده گفت:
«خُب! دیگه چی می خوای!... من این جا هم گفته م که طراح فقط بنده بوده ام...»
خبرنگار گفت:
«این متنو برات نوشته ن... شایدم طراحای پشت پرده وادارت کردن که این حرفا رو بزنی... من یه خبرنگارم و گول نمی خورم... ممکنه تو چن تا از قتل ها اجراکننده خودت بودی و احیانا یه نفر دیگه... اما بحث رو قتل ابراهیمه... اونو که به خاطر پول نکشتی؟»
گوشیار جابجا شد و باکنجکاوی پرسید:
«چطور؟»
سروش لبخندی زد، سیگاری روشن کرد و گفت:
«از رویه تحقیق می خونم ببین چی نوشته:
'هدف و انگیزه ربودن مقتول سرقت از مغازه نبوده و با جسارتی که قاتل داشته هر زمان می توانسته و قادر بوده که مغازه او را سرقت نماید، اصولاً معقول نیست که به خاطر سرقت مغازه، کسی را از بین ببرند. بودن زنجیر طلا در گردن مقتول که در وقت معاینه از جسد کشف گردیده این نظریه را مدلل می دارد...'»
گوشیار با کف دست راستش روی پشت دست چپش کوبید و متعجب گفت:
«عجب ناکسایی پیدا می شن!... خوشم می آد که از جسارت چن جا حرف زده... ولی همین جسارت کار دسم داد!... جسارت برای پول و خلاف خوب نیس. حالا، خداوکیلی چه عایدت می شه که به فرض از پس پرده قتل ابراهیم و آمران اون گزارش تهیه کنی؟... راس بگو... تو که نمی خوای خودتو تو دردسر بندازی...»
سروش ته سیگار را روی دیوار خاموش کرد و گفت:
«می خوام یه گزارش خوب تهیه کنم... یه گزارش کامل... برام مهمه بفهمم تو عامل اجرا بودی و پشت پرده آدمای دیگه طراح قتل بودن...»
«سود این کار چیه، بگو،... تو که در وضعیتی نیسی با بزرگ تر از خودت طرف شی... فکر کن یه موش بخواد به مصاف پلنگ بره!... با یه ضربه پنجه دس له می شی... خداوکیل حالا بگو کار من به کجا رسیده؟...»
سروش مستقیما در چشمان گوشیار نگریست و گفت:
«مث این که نمی خوای باور کنی که... ببین!... تو متهم به چند تا قتل اثبات شده هستی، غیر از قتل هایی که خودت و افراد پس پرده خبر دارن... می خوای چی بشه؟ زلزله بیاد و همه چیز در هم بریزه و فرار کنی؟ یا زندان بمبارون شه و جون سالم به در ببری؟... خودت خوب می دونی این تصاویر خیالاته... هیچ راهی برای نجات تو نیست... هیچ راهی. وصیتنامه ت رو هم نوشتی، پس دیگه چی می گی؟... این هم متن وصیتنامه با خط خودت:
پدر گرامی، پدر من، فقط و فقط فرزندی دارم، او را بزرگ کنید و به نماز و روزه هدایت کنید و به وی بگویید که پدر شما را در شهر غربت با زبان روزه کشتند، پس راه پدرت را ادامه بده و به کسی ظلم نکن و به کسی ستم مکن، پس مرد باش و سر پای خودت بایست و زندگی را ادامه بده و شما برادران و خواهران و مادران، همه و همه مرا حلال کنید... فرزند شما... امضاء... 'اثر انگشت'... خب!... دیگه چی!...»
گوشیار سیگاری با فندک خبرنگار روشن کرد، با لبخند پریده و زورکی گفت:
«خُب!... آدم نمی خواد باور کنه همین جور الکی الکی می میره...»
«اونا رو که کشتی چی؟ اونا باور می کردن؟»
«نه!... اونام باور نمی کردن!...»
«خُب، داره دیر می شه... این آخرین دیداره، توجه کن چی می گم... ما دیگه هرگز و هیچ وقت همدیگه رو نمی بینیم...»
گوشیار پُک عمیقی به سیگار زد، به سقف خاکستری چشم دوخت و گفت:
«چی بگم!... اگه مراسم فردا یه نمایشنامه بود چی؟... یه نمایش ساختگی؟»
سروش زیر خنده زد. جابجا شد و گفت:
«لابد این حرفا رو اون افراد پس پرده بهت گفته ن... عجب!... پس نمایشه!... خوب مغزتو به کار گرفتن... حالا خودت رو جای قاضی بذار و در باره این دو گزارش حُکم کن:
قتل اول ــ به خاطر پول
'روز جمعه گاوچران روستا در حین برگشت از صحرا گزارش کشف جسدی را به پاسگاه می دهد. جسد مردی حدودا چهل ساله که به طور دَمَر داخل ساختمان مخروبه افتاده و به علّت متلاشی شدن سر مشخصات بیش تری از وی معلوم نیست. جمجمه جسد و فک بالایی و صورت کاملاً متلاشی و پهن شده بدون پارگی لباس...'
و گزارش قتل ابراهیم:
'دامداری در حین چرای گوسفندان به جسد مردی در داخل درّه ای برخورد نمود. جنازه متعلق به مردی است در حدود ۲۵ سال، چاق، تمام سر و صورت وی مملو از خون و از ناحیه گوش سمت چپ خونریزی مشهود بوده است... آثار خونریزی های زیاد در شلوار و پیراهن وجود داشته، زخم هایی نافذ در بازوی راست و زیر بغل و گونه راست وجود دارد...'
بحث بر سر آمرین همین قتله، قتل ابراهیم که زنجیر طلای گردنش دست نخورده رها شده و این موضوع توجه قاضی پرونده رو جلب نمی کنه... چرا این آدم کشته شد، از نظر من مشخصه... اما اگر آدمای پس ِ پرده این قتل شناسایی نشن و تو جامعه راس راس بگردن، جناب آقای گوشیار، جنایت ادامه پیدا می کنه... تو یه پسر داری، فردا ممکنه سراغ اون برن...»
گوشیار سرش را بین دست هایش فشرد و گفت:
«من نمی فهمم از پیگیری این موضوع چی عایدت می شه؟!... سود این خطر چیه؟...»
نگهبان از پس در آهنی گفت:
«وقت تموم شده... خداحافظی کن تا درو به رو خودت نبستم!»
خبرنگار اوراقی را که در آورده بود به کیف برگرداند. از سر جایش برخاست و گفت:
«ابراهیم اگه به خاطر اون زنجیر طلا کشته می شد، پیگیر پرونده ش نبودم. من از این در بیرون برم دیگه بر نمی گردم. سود جامعه این جاس که معمارا و طراحای اصلی جنایت پای میز محاکمه کشیده بشن وگرنه جنایت همچنان تکرار می شه، هر بار به دست کسی، اگه گوشیار نشد، کس دیگه... تو که دهنتو بستی!... فردا که روز اجرای نمایشنامه س می بینمت... خداحافظ...»
گوشیار از جایش برخاست و اندیشناک گفت:
«خداحافظ!»
خبرنگار که از در زندان بیرون رفت و سوار اتومبیل سُرمه ای رنگش شد، مردی بلندقد که بیش تر از ۱۲۰ کیلو وزن داشت با ران هایی همچون ران فیل، با ریش و سبیل سیاه و عینک تیره بر چشم، از دفتر رئیس زندان بیرون آمد و عازم قسمت سلول های انفرادی شد. رئیس قسمت جلوِ پای او برخاست و او بی اعتنا به رئیس قسمت یکراست به طرف سلول گوشیار رفت. در سلول را گشود. به روی گوشیار لبخند زد. گوشیار پیش پای او برخاست. مرد عینکی که به شماره نُه معروف بود گفت:
«چیزی نگفتی که؟»
«نه قربان... خیالت راحت باشه...»
«چی می خواست؟»
«همون درخواست قبلی، شناسایی آمران... می گفت که فردا...»
«فردا هیچ خبری نمی شه... خیالت راحت باشه... یه نمایشنامه بیش تر نیس... جرثقیل و طناب دار و مامورا و مردم همه بازیگرای یه نمایش طراحی شده ان... بعد بر می گردی و با یه درجه تخفیف محکوم به حبس ابد می شی... دو ماه بعد یه عفو می گیری و می شه ده سال... عفو بعدی یعنی آزادی!... پاسپورتت حاضره... برو جزایر هائیتی و خوش باش... به قدر کافی پول که داری...»
«اگه خواستم بمونم چی؟»
مرد شماره نُه با تاکید گفت:
«نه!... نه!... از این شوخیا نداشتیم... گند زدی... اون زنجیر طلا رو چرا بر نداشتی؟ ببین که این کنه چه پاپیچ شده؟ به خاطر یه اشتباه!... بعد... خودت بهتر اطلاع داری که چه کارهای دیگه ای کردی! خفه کردن انباردار و رها کردنش زیر پُل تو آب، که غرق شده! مثلاً! مرگ کتابفروش تو اهواز با تصادف ساختگی... ادامه بدم یا کافیه؟...»
گوشیار گفت:
«قربان! به دستور حضرتعالی بود همه این اقدامات!...»
مرد شماره نُه گفت:
«فراموش نکن فردا یه نمایشنامه اجرا می شه... به حرف و حدیث و آه و ناله و زنده باد و مرده باد کسی توجه نکن... همه این چیزا نمایشنامه س!...»
با نوک انگشت به سینه خودش کوبید و گفت:
«من هم یکی از بازیگرای نمایشنامه ام.»
گوشیار باخنده گفت:
«یا کارگردان نمایشنامه!»
«نه... نه... اشتباه نکن... کارگردان کس دیگه س... این جا هم مث زنجیر طلا مرتکب اشتباه نشو...»

توی آن هوای سرد، سر ساعت نُه صبح، مردم جلوِ طاق نصرت سیاه رنگ اجتماع کرده بودند. هر کس حرفی می زد. اتومبیل زندان که قاتل و همدستش را آورد، هیاهو شد. مامورها تلاش می کردند مردم را ساکت کنند. خبرنگار بدون کیف چرمی روی دوشش در گوشه پیاده رو سیگار می کشید. مرد شماره نُه که چهره اش را پوشانده بود همراه با گوشیار و متهم دیگر پیاده شد. همه چیز حاضر بود: جرثقیل و طناب های آویزان از طاق نصرت و انبوه ماموران و جماعت کنجکاو.
زمانی که مامور شماره نُه طناب دار را به گردن گوشیار حلقه می کرد، سر در گوشش فرو بُرد و پچ پچ کنان گفت:
«این صحنه ساختگیو برای داستایوسکی نویسنده روس ترتیب دادن، اما در آخرین لحظه که باید جلاّد طنابو بالا می کشید، به فرمان امپراتور و با یه درجه تخفیف، داستایوسکی به حبس ابد محکوم شد. ابد هم شد پنج سال... آره... این نمایشنامه رو برای داستایوسکی ام ترتیب دادن...»
گوشیار می خواست چیزی بگوید که حرف نیمه حلقش ماند و از فراز طاق نصرت آویزان شد. همدستش هم که مرد جوانی بود توی هوا پیچ و تاب خورد. مردم که پراکنده شدند، خبرنگار سوار اتومبیل سُرمه ای رنگش شد و به طرف منزل اتومبیل را از جا کند.
پشت سر او، مرد شماره نُه که نقاب از چهره برداشته بود، سوار اتومبیل جگری رنگی شد که دو نفر آدم تنومند با ریش و سبیل سیاه و عینک های دودی بر چشم، سوار آن شده بودند.
مرد شماره نُه اشاره به اتومبیل خبرنگار کرد و به راننده گفت:
«اون اتومبیل رو تعقیب کن!»

بیستم دی ماه ۸۸
کرمانشاه

نظرات کاربران درباره کتاب چشم هيچكاک