فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پیدایش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دوقلوی گمشده

کتاب دوقلوی گمشده
اسکارت و آیوی ۱

نسخه الکترونیک کتاب دوقلوی گمشده به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب دوقلوی گمشده

یک مدرسه شبانه روزی وهم آور در نیمه شب،یک دفتر خاطرات سری،یک معلم وحشت آفرین،و معمایی پشت آدم را می لرزاند اما باید حل شود... وقتی اسکارلت،خواهر دوقلو و دردسر ساز آیوی خجالتی در مدرسه رووک وود ناپدید می شود،از ایوی دعوت می کنند جای او را بگیرد.آیوی باید مثل اسکارلت فکر کند و اسکارلت بشود.آیوی مصمم به حل معمای ناپدید شدن خواهرش قبول می کند،و جستجوی حقیقت خیلی بیشتر از آنکه انتظار دارد پرمخاطره از آب در می آید.

ادامه...
  • ناشر انتشارات پیدایش
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.6 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۴۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب دوقلوی گمشده

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



یک



این طوری شد که من به خواهرم تبدیل شدم:

نامه، روز اول سپتامبر به دستم رسید. خوب یادم است چون یک روز بعد از تولد سیزده سالگی مان بود. نه، تولد سیزده سالگی من. اولین تولدی که اسکارلت در کنارم نبود.
از خواب بیدار شدم و از پله های مارپیچ خانه ی عمه فیبی رفتم پایین.
بوی سوسیسی که سرخ می شد، دماغم را پر کرد. خورشید صبح داشت هوا را گرم می کرد. می توانست روز خوبی باشد.
از پله ها پایین آمدم و وارد راهروی روشن شدم و همان موقع چشمم بهش افتاد. به پاکتی که روی زمین افتاده بود. یک لحظه فکر کردم کارت تبریک تولدی است که دیر به دستم رسیده. تنها کارتی که آن سال دریافت کردم، از عمه ام بود و وقتی چشمم به تنها اسم روی پاکت افتاد، حالم گرفته شد. پاکت را برداشتم، بیشتر به نظر می آمد نامه باشد.
اسکارلت همیشه دوست داشت برایم پیام های محرمانه بفرستد، اما او عادت داشت درِ پاکت هایش را خیلی سرسری ببندد و کافی بود فوت شان کنید تا درشان باز بشود، اما آن نامه خیلی محکم مهر و موم شده بود. نامه را تو دستم چرخاندم و دیدم به نام عمه ام نوشته شده. با خودم فکر کردم باید بازش کنم. عمه فیبی ناراحت نمی شد اگر نامه هایش را می خواندم. در واقع معمولاً هم این کار لازم بود. چون خودش نامه ها را تو راهرو روی هم انبار می کرد.
وارد آشپزخانه شدم و روی یکی از آن صندلی های لق لقو نشستم. این دفعه مهر پاکت را دقیق تر برانداز کردم.
مهر سیاهی بود که نقش برجسته ی پرنده ای را روی یک درخت بلوط نشان می داد و زیرش با جوهر سیاه نوشته بود:
"مدرسه ی روک وود".
مدرسه ی روک وود. مدرسه ی اسکارلت. چرا به عمه فیبی نامه نوشتن؟
در پاکت را با کارد کره خوری باز کردم.

خانم فیبی گرگوری
بلک برد کاتج،
برملی هاولو.

۳۰ اوت ۱۹۳۵

سرکار خانم گرگوری،
از آنجا که شما سرپرست آیوی گری هستید، به استحضار می رسانم که پیرو وقایع ناخوشایند اخیر، جایی در مدرسه خالی شده که به برادرزاده ی شما تعلق می گیرد. والدین آیوی تمام مخارج را پرداخته اند و او باید هر چه زودتر مدرسه را شروع کند. یکی از معلم ها برای بردن آیوی خدمت تان می رسد و جزئیات را حضوراً توضیح می دهد.

با احترام
ادگار بارتالومیو (مدیر مدرسه)

نامه را، انگار که انگشت هایم را می سوزاند، پرت کردم زمین. یعنی به مرگ خواهر من می گَن "وقایع ناخوشایند اخیر"؟
نشستم و به نامه زل زدم. سوال پشت سوال به سرم هجوم آورد. مدرسه به دلیلی که نمی دانستم چیست، مرا می خواست ـ همان دوقلویی که هوشَش در سطح مدرسه ی آنها نبود. ـ مسلماً صدها دختر دیگر بودند که بتوانند آن جای خالی را بگیرند. چرا من؟
تازه آن وقت بود که متوجه شدم بوی سوسیس سرخ کرده تبدیل به بوی سوسیس سوخته شده است. از جا پریدم و دویدم جلوی اجاق چدنی، با دست دود را از جلوی صورتم کنار زدم. دیر شده بود. سوسیس ها جزغاله شده بودند.
حتماً عمه فیبی وسط آشپزی حواسش پرت شده و رفته بود یک جای دیگر. این اتفاق تازگی نداشت. از پنجره ی آشپزخانه نگاهی به بیرون انداختم و دیدم روی نیمکت حیاط نشسته و دست هایش را خیلی مرتب روی زانوهایش گذاشته. نگاهش به نقطه ی دوری خیره شده بود. شوهر عمه فیبی در جنگ بزرگ کشته شده و فقط یک کتابخانه پر از کتاب و یک مقرری ناچیز برای عمه ام به ارث گذاشته بود. بعد از مرگ او، عمه فیبی هیچ وقت مثل اولش نشد.
نامه را برداشتم و دویدم بیرون.
عمه فیبی حتی وقتی صدای پاهای من روی شن های حیاط بلند شد، رویش را برنگرداند. داشت ماهی قرمزهای توی برکه را نگاه می کرد.
با حرکت ماهی ها حلقه های کوچکی روی سطح آب ایجاد می شد و فلس های طلایی شان زیر نور خورشید برق می زد.
«عمه فیبی؟»
سرش را بالا کرد، پلک هایش را به هم زد و گفت: «آوو، آیوی، آمدنِت رو ندیدم.»
شروع کردم که بگویم: «یه نامه از...» اما او حرفم را قطع کرد. ظاهراً متوجه حرف زدنم نشده بود.
«اسکارلت عاشق ماهی قرمز بود، مگه نه؟ یادم می یاد وقتی کوچیک بودین، کنار برکه زانو می زد و به عکس خودش شکلک در می آورد. همیشه می گفت این یک دوقلوی دیگه ست، فقط یه کم خیس تر از منه.»
زورکی لبخند زدم.
هِه، اسکارلتِ همیشگی. همه را مسخره می کرد، و مرا بیشتر از همه، اما من هیچ وقت اهمیتی نمی دادم. یا سعی می کردم اهمیت ندهم.
من و اسکارلت دوقلوهای آیینه ای(۱) بودیم. قبل از تولدمان مادرمان فکر می کرد فقط یک بچه خواهد داشت، و بعد سر و کله ی من پیدا شد ـ یک نسخه ی کوچک تر و ضعیف ترِ خواهرم، اما دقیقاً شکل او. علامت های مشخصه مان هم درست مخالف هم بودند؛ من چپ دست بودم و اسکارلت راست دست. شوهر عمه فیبی یک بار به من گفت شاید قلب های تان هم معکوس همدیگر باشند. من مثل عکس اسکارلت بودم که زنده شده باشد.
کنار عمه فیبی روی نیمکت نشستم. تعجبی نداشت که تو فکر اسکارلت رفته بود، آخر اسکارلت همیشه محبوب همه بود، نترس، سرزنده، روباز و معاشرتی. اما من فقط آیوی بودم، آیوی خجالتی. بله، شاید تصویر اسکارلت بودم، اما می شد بگویی سایه ی او هستم.
عمه فیبی گفت: «آه خدای من، معذرت می خوام، یادش افتادم.»
گفتم: «می فهمم.»
اما نمی فهمیدم. نمی فهمیدم چرا اسکارلت مرده. نمی فهمیدم چطور ممکن است آدمی به شادابی و سرزندگی اسکارلت مرده باشد. نمی فهمیدم چرا خدا، اگر آن بالا نشسته، باید دوقلویی به من بدهد و دوباره پس بگیرد.
نمی فهمیدم چطور زندگی هنوز هم ادامه دارد.
دوباره گفتم: «یه نامه دارین.»
عمه فیبی سرش را بلند کرد «جدی؟ چی نوشته؟»
«می خوان من برم مدرسه ی روک وود و جای اسکارلتو بگیرم.»
چشم هایش گشاد شدند: «آوو، چه افتخاری.» یک لحظه مکث کرد و ادامه داد: «اونجا مدرسه ی اسم و رسم داریه، مگه نه؟»

مدرسه ی روک وود. همین چند ماه پیش بود، درست قبل از شروع تابستان، که اسکارلت همان جا مرد. یک تب ناگهانی. گفتند آنفلوانزا یا ذات الریه بوده. چیزی که نتوانسته بودند پیش بینی کنند یا جلوش را بگیرند.
نامادری ام خیلی بی اهمیت، این حرف ها را انگار که هیچ معنایی ندارند، برای من که ضجه می زدم تعریف کرد. در حالی که نصف دنیای من از بین رفته بود. اصلاً دلم نمی خواست به آن مدرسه بروم. نه حالا، نه هیچ وقت. به صورت عمه ام نگاه کردم. به حلقه های موی فرفری خاکستری اش که دور صورتش را گرفته بودند.
پرسید: «پدرت با این کار موافقت کرده؟»
آه کشیدم. از پدرم بعید نبود بدون اینکه به من بگوید، چنین کاری را بکند. «این طور که نامه می گه، پدرم همه ی هزینه ها رو پرداخته.»
عمه فیبی گفت: «عزیزم پس دیگه تصمیمش گرفته شده.»
جوابش را ندادم. پایم را نوازش کرد و گفت: «من تنهات می ذارم که در موردش فکر کنی.» و تو راه شنی و باریک راه افتاد و رفت طرف باغچه ی سبزیجات و شروع کرد علف کشیدن و با خودش زمزمه کردن. و همان لحظه رفت تو دنیای خودش.
احساس درماندگی می کردم. انگار مرا خرخر به طرف مدرسه ی روک وود می کشیدند. جایی که فقط در خیالم دیده بودمش. اما با این حال وجودم را پر از وحشت می کرد. سعی کردم به خودم بگویم: شاید اتفاق خوبی باشه. یک شروع تازه، دوستای تازه، هر دوستی. هرچه باشد، اسکارلت همیشه گفته بود که دلش می خواهد من هم به آن مدرسه بروم و با او باشم. آنجا به او نزدیک تر بودم، مگر نه؟ بی مقدمه زدم زیر گریه و با عجله اشک هایم را پاک کردم. خودم را گول می زدم. تو تمام دنیا، روک وود آخرین جایی بود که دلم می خواست به آنجا پا بگذارم. آنجا جایی بود که اسکارلت... حتی فکرش هم مثل پتک به مغزم کوبیده می شد. نامه ی نکبتی را پرت کردم روی چمن.
عمه فیبی سرش را بالا کرد، یک دسته گل قاصدک تو دستش بود. سرم را روی دست هایم گذاشتم. صدای پاهایش را که تو راه باریک و شنی به طرفم می آمدند، شنیدم. با چشم های گشاد نگاهم کرد و گفت: «آوو، اسکارلت، مطمئنم که تو این مدرسه مشکلی برات پیش نمی یاد. البته خیلی دلم برات تنگ می شه، ولی اونجا رو پای خودت از عهده اش بر می یای، مگه نه؟»
متوجه اشتباهش نشد.
فکر نمی کردم هرگز بتوانم تنهایی روی پای خودم بایستم.

دو



فردای آن روز آفتابی و روشن بود. یکی از آن روزهای داغ و غبارآلود، که به خودت می گویی این تابستان هیچ وقت خیال تمام شدن ندارد. به پشت، روی لبه ی سنگی برکه دراز کشیده بودم و یک نسخه ی پاره پوره ی کتاب جین ایر را می خواندم و سعی می کردم به سرنوشتی که در مدرسه ی روک وود در انتظارم خواهد بود، فکر نکنم. گاهی به آب برکه نگاه می کردم و تصویر سبزه ی خودم را می دیدم که بهم زل زده. کافی بود وانمود کنم که اسکارلت پیش من است.

تقریباً کافی.

صدای عمه ام از درِ پشتی آمد: «آیوی!»
فوری سیخ نشستم. چیزی نمانده بود کتاب از دستم بیفتد تو برکه.
با وجود اینکه داشتم نگاهش می کردم، دوباره صدا زد: «آیوی!»
ته پیشبندش را تو دست های بی رنگش می چلاند.
جواب دادم: «بله.»
«یک نفر آمده تو رو ببینه. یکی از معلمای مدرسه.»
به این زودی؟ هنوز برای آن برنامه آمادگی نداشتم. اما خب، شاید هیچ وقت آمادگی اش را پیدا نمی کردم. کر و کر راه افتادم طرف ساختمان. توی راه، پنجه هایم را به سنگ ها گیر می دادم. عمه ام قبل از اینکه مرا هل بدهد تو آشپزخانه اضافه کرد: «یه خانوم.»
خانم قدبلند و لاغر بود و پیرهن درازش چند سایز برایش بزرگ بود، یک پیرهن مشکی که صدتا جیب داشت. صورت کوچک و دماغ تیزی داشت و موهای قهوه ای اش را آن قدر محکم پشت سرش جمع کرده بود که انگار یک ردیف گیره ی لباس به پشت سرش وصل کرده باشد، پوستش به شدت کشیده شده بود. قیافه اش چنگی به دل نمی زد. به خصوص که مرا طوری نگاه می کرد که انگار همین الان یک زنبور گندیده قورت داده.
بهم گفت: «آیوی گِری؟»
جواب دادم: «بله.»
گفت: «بله ی خالی نه، بله خانم. فکر می کنم نامه ی ما بهت رسیده باشه.»
با احتیاط سر تکان دادم و گفتم: «بله خانوم.»
دور میز آشپزخانه راه رفت. انگشتش را روی میز کشید و با حالتی که شباهتی به رفتار یک خانم نداشت، صورتش را تو هم کشید.
«خوبه، پس با هم می ریم مدرسه.»
پلک هایم را به هم زدم و پرسیدم: «همین الان؟»
زن ابروهایش را پایین آورد و دست های لاغرش را روی هم ضربدر کرد و گفت: «بله همین الان. ترم داره شروع می شه و باید تو مدرسه باشی.»
برگشتم و دیدم عمه ام با چشم های گشاد ایستاده. گفتم: «عمه فیبی؟» و نگاه التماس آمیزی بهش کردم.
عمه فیبی به معلم گفت: «معذرت می خوام، یک لحظه.» و مرا کشید توی راهرو و گفت: «اوه عزیزم، درسته که به نظر آدم سختگیری می آد ولی اونجا مدرسه ی خیلی خوبیه و به نظر می رسه که تقریباً...»
یواش گفتم: «ولی خاله جون، فکر می کردم بیشتر از این وقت داشته باشم.» راستش را بگویم کمی هم نگران تنها ماندنِ او بودم. پرسیدم: «شما چی می شین؟»
لبخند زد و گفت: «چیزی نیست، من تنهایی از پسِ خودم برمی یام.»
از لای در به آن زن وحشتناک نگاه کردم که پاهایش را تپ تپ به زمین می کوبید و از لای پلک هایش نگاهم می کرد. با افاده گفت: «من تمام روزو وقت ندارم. برو و وسایلتو جمع کن.» و پله ها را نشانم داد.
اگر اسکارلت به جای من بود یک لگد جانانه به پاهای خانم می زد. اما من؟ کاری را که گفته بودند، کردم.
از پله ها رفتم بالا. زن وحشتناکی که تو آشپزخانه بود مرا واقعاً نگران و عصبی می کرد. اتاق خواب من تو پاگرد پله ها بود و برای آدمی خیلی کوچک تر از من ساخته شده بود. سقف کوتاهی داشت. وقتی به خانه ی عمه فیبی آمدم اولش خیلی احساس تنهایی می کردم که تو این اتاق جایی برای یک دوقلوی دیگر نیست. اما کم کم تو اتاقم جا افتادم و حالا از اینکه آنجا را ترک می کردم، غمگین بودم. دست کردم زیر تخت و کیف دستبافم را درآوردم. چندتا تکه از خرت و پرت هایم را ریختم توی کیف. شانه، کلیپس سر، لوازم التحریر، جوهر، چندتا کتاب. یک نیم رشته گردنبند مروارید که از مادرم بهم ارث رسیده بود. مادرم به فاصله کوتاهی بعد از تولد من و اسکارلت فوت کرد. بنابراین هیچ وقت او را ندیدم و نشناختم. شاید اگر زنده بود و از ما نگهداری می کرد، اسکارلت الان زنده بود.
لباس زیر و بهترین پیراهنم را هم انداختم توی ساک، هرچند که می دانستم تو مدرسه ی روک وود باید اونیفورم بپوشم. کفش ها و لباس پاتیناژم را هم آوردم بیرون.
جمع کردن محتویات یک عمر زندگی ام زیاد طول نکشید و حالا آن اتاق کوچک لخت و غمگین به نظر می رسید. وقتی بند کفش هایم را می بستم به زمین خیره شدم و سعی کردم به خودم بقبولانم که همه چیز درست خواهد شد.
به خودم گفتم، چیزی نمی شه، از چی می ترسی؟ اونجا فقط یه مدرسه ست، همین و بس.
چشم هایم را بستم و نفس عمیق و لرزانی کشیدم و با کیف سفری از پله ها سرازیر شدم.
عمه فیبی پرسید: «برای رفتن حاضری؟ مطمئنم که خانمِ... خانم، معذرت می خوام، گفتین اسم تون چیه؟»
زن با تشر گفت: «خانم فاکس.»
عمه فیبی بدون اینکه تو چشم هایم نگاه کند، گفت: «مطمئنم خانوم فاکس ازت مراقبت می کنن.» و دستش را برای دلگرمی روی شانه ام گذاشت و ادامه داد: «به زودی می بینمت آیوی عزیزم.» و پیشانی ام را بوسید.
زورکی لبخند زدم و گفتم: «امیدوارم. براتون نامه می نویسم.»
سرعت ضربه های پای خانم فاکس تند تر شد و گفت: «وقت زیادی برای قربون صدقه رفتن نداریم. راننده منتظره.»
صورتم را تو هم کشیدم و دسته ی کیفم را محکم تر تو دستم گرفتم و دنبال خانم فاکس رفتم تو کوچه. نور خورشید چشم هایم را زد.
عمه فیبی گفت: «خداحافظ عزیزم.»
به زحمت گفتم: «خداحافظ.» و قبل از اینکه بفهمم، عقب ماشین گران قیمتی چپیده بودم.
بوی صندلی های چرمی و دود سیگار راننده دماغم را پر کرد.
خانم فاکس همین که سوار ماشین شد و روی صندلی جلو نشست، بهم تشر زد: «درست بشین.»
«معذرت می خوام خانوم، چی گفتین؟»
برگشت و انگار که به گوسفند مریضی نگاه می کند، گفت: «وقتی تو ماشین منی، صاف بشین و لطفاً به صندلی دست نزن.»
دست هایم را روی دامنم گذاشتم و شروع کردم که بگویم: «چقدر طول می کشه...»
حرفم را قطع کرد: «ساکت! از این حرف های بی معنی سرم درد گرفته.»
موتور ماشین روشن شد و من تکیه دادم و سعی کردم چند تا نفس عمیق بکشم، اما از بوهایی که تو ماشین می آمد سرفه ام گرفت و خانم فاکس با صدای بلند نچ نچ کرد.
تنها چیزی که از راننده می دیدم کلاه کِپی پشمی و مو های خاکستری روی گردنش بود. بی آنکه حرفی بزند، ماشین را راه انداخت.
از شیشه عقب ماشین نگاه کردم، عمه فیبی روی سکوی جلو در ایستاده بود. دستش را با حالت غمگینی برایم تکان داد. آن قدر تماشایش کردم تا زیر نور خورشید و بین درخت های دو طرف خیابان کوچک و کوچک تر شد.
برگشتم و نگاهم افتاد تو آیینه ی راننده. چشم هایم از اشک برق می زدند.

نظرات کاربران درباره کتاب دوقلوی گمشده

عـــــــــــــــــــــــاااااااااااااااااااااالــــــــــــــــــــی خیلی قشنگ بود
در 2 ماه پیش توسط set...386