فیدیبو نماینده قانونی پرنیان اندیش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب از سنگ‌ها و سيب‌ها

کتاب از سنگ‌ها و سيب‌ها
مجموعه داستان

نسخه الکترونیک کتاب از سنگ‌ها و سيب‌ها به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب از سنگ‌ها و سيب‌ها

مامان!... مامان!... اما جوابی نیامد، نگاهم به میز صبحانه افتاد. طبق معمول مادرم چیده بودش. سر میز نشستم و تکه ای از نان های بیات دیشبی را برداشتم. کره مربا هم مالیدم روش. شروع کردم به خوردن. یاد فیلم سرخپوستی افتادم که دیشب از تلویزیون دیده بودم. همان که روح مرده ها را احضار می کرد. همان که می توانست همه کار بکند. حتا می توانست پدرم را سنگ کند. وقتی با کمربند می زندم. صبحانه ام را خوردم. صندلی را عقب زدم و از پشت میز بلند شدم. رفتم توی حیاط. نیزه ام را برداشتم. نیزه میل گردی بود که جوشکاری برده و سرش را تیز کرده بودم. بعد پاورچین پاورچین به اتاق خواب بابا و مامان رفتم. پشت میز آرایش نشستم. چپ و راست صورتم را ورانداز کردم؛ دقیق، مثل وقتی که مامان آرایش می کرد. رژ لب را از کشوی میز برداشتم، صورتم را مثل سرخپوست ها خط انداختم. بعد هم پا شدم و چند ژست سرخپوستی گرفتم. مثل جادوگرهای قبیله شده بودم. مو نمی زدم. وقتی می خواستم از منزل بیرون بروم با مامان روبرو شدم. مثل همیشه غلیظ آرایش کرده بود. یک جوری که بدم می آمد. در را که بست نگاهش به من افتاد. یک قدم عقب رفت. دهانش از ترس باز مانده بود. یک کم بعد نفس راحتی کشید و داد زد: - ''خدا گور به گورت کنه!... باز سه ماه تعطیلی شد؟...

ادامه...
  • ناشر پرنیان اندیش
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.57 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۷۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب از سنگ‌ها و سيب‌ها

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

خانه ی متروک

با حوله که دست هایم را خشک کردم نگاهم به پدرم افتاد. از توی قاب عکس کوبیده به دیوار روبرو عبوس نگاهم می کرد. کت و شلوار پوشیده وکراوات هم زده بود. مثل وقت هایی که از خانه بیرون می رفت. بعد نگاه کردم به ساعت دیواری، ساعت هشت و نیم بود. پدر این وقت ها سرکار بود. شهرداری کار می کرد. صدا زدم:
- مامان!... مامان!...
اما جوابی نیامد، نگاهم به میز صبحانه افتاد. طبق معمول مادرم چیده بودش. سر میز نشستم و تکه ای از نان های بیات دیشبی را برداشتم. کره مربا هم مالیدم روش. شروع کردم به خوردن. یاد فیلم سرخپوستی افتادم که دیشب از تلویزیون دیده بودم. همان که روح مرده ها را احضار می کرد. همان که می توانست همه کار بکند. حتا می توانست پدرم را سنگ کند. وقتی با کمربند می زندم.
صبحانه ام را خوردم. صندلی را عقب زدم و از پشت میز بلند شدم. رفتم توی حیاط. نیزه ام را برداشتم. نیزه میل گردی بود که جوشکاری برده و سرش را تیز کرده بودم.
بعد پاورچین پاورچین به اتاق خواب بابا و مامان رفتم. پشت میز آرایش نشستم. چپ و راست صورتم را ورانداز کردم؛ دقیق، مثل وقتی که مامان آرایش می کرد. رژ لب را از کشوی میز برداشتم، صورتم را مثل سرخپوست ها خط انداختم. بعد هم پا شدم و چند ژست سرخپوستی گرفتم. مثل جادوگرهای قبیله شده بودم. مو نمی زدم. وقتی می خواستم از منزل بیرون بروم با مامان روبرو شدم. مثل همیشه غلیظ آرایش کرده بود. یک جوری که بدم می آمد. در را که بست نگاهش به من افتاد. یک قدم عقب رفت. دهانش از ترس باز مانده بود. یک کم بعد نفس راحتی کشید و داد زد:
- ''خدا گور به گورت کنه!... باز سه ماه تعطیلی شد؟... مگه تو بچه ای؟... نا سلامتی رفتی راهنمایی؟!... مگه بت نگفتم حق نداری وسایل شخصی کسی رو دست بزنی؟...
بعد هم نان ها را گذاشت و دنبالم کرد. من هم بدو که می دوی.
وقتی از نفس افتادم، گوشه ی حیاط گیرم انداخت. خودش هم نفس نفس می زد. دو تا چک حسابی خواباند تو گوشم. بعد هم گوشم را گرفت و کشان کشان به دستشویی برد. امر کرد که صورتم را صابون بزنم. خودش هم ایستاد بالای سرم. صورتم را که خشک کردم مامان رفت به آشپزخانه. من هم مثل بچه ی آدم رفتم و توی هال کز کردم.
حوصله ام داشت سر می رفت، می خواستم در بروم. ولی فکر کردم بعد باید باز چک های مامان را نوش جان کنم. فکر کردم بهتر است ازش بپرسم، شاید کاری چیزی داشته باشد. در غیر این صورت علاوه بر چک های مامان، کمربند بابا راهم باید نوش جان می کردم.
پا شدم و به آشپزخانه رفتم. مثل بچه ی آدم دم در ایستادم، گردنم را کج کردم و گفتم:
- ''مامان؟!''
گفت:
- ''چیه؟... باز چه مرگته؟''
گفتم:
- ''برم تو کوچه بازی کنم؟''
گفت:
- ''ایرادی نداره... برو!''
من هم خوشحال نیزه ام را برداشتم و راهی خیابان شدم. از خیابان به کوچه ی بغلی رفتم. بعد از چند دقیقه به زمینی صاف رسیدم. دو طرفش ساختمان های نوساز بود. تو ضلع شرقی اش هم خانه ای قدیمی، تا جایی که بیاد داشتم خانه ی قدیمی متروکه بود. زمین صاف میدان فوتبال شده بود. بچه های محل توی همین میدان بازی می کردند. صبح ها هم میدان نیزه پرانی من بود. نیزه ام را با غضب پراندم. فکر کردم:
کاش من هم می توانستم فوتبال کنم! کاش من هم مثل همه ی بچه ها سالم به دنیا آمده بودم! کاش یکی از پاهام کج نبود! نیزه ام توی هوا هنوز داشت می رفت. نیزه رفت و رفت تا افتاد توی خانه ی قدیمی. دلم هری ریخت پایین. نمی دانم چرا از رفتن به آن خانه می ترسیدم؟ ولی فکر کردم باید بروم و نیزه ام را بردارم! نیزه ام تنها چیزی ست که زور دست هایم را نشان می دهد. به آنها که با فوتبال شان پاهای شان را به رخم می کشند. تازه!... این روزها اسم جدیدی هم رویم گذاشته اند، ترسو! فکر کردم:
اگر نیزه ام را توی خرابه پیدا کنند باید تو گوش هایم پنبه کنم! به هر زحمتی بود از دیوار بالا رفتم. بعد هم از آن طرف آویزان شدم و خودم را انداختم پایین، پایم درد گرفت. دستم را به دیوار گرفتم و پای کجم را نرمش دادم. نگاه کردم به دور و بر. زمین حیاط با آجرهای بزرگ کف پوش شده بود. سه باغچه ی هم شکل هم در سه طرف حوض بود. باغچه ها خشک و خالی بودند. حوض کمی آب سبز داشت اطراف حوض پر از پشه و مگس بود. بی اختیار دستم به بینی ام رفت. بینی ام را گرفتم و از آنجا دور شدم. نیزه ام آن طرف حوض - کنار در ورودی خانه - افتاده بود. پاورچین پاورچین رفتم ونیزه ام را برداشتم. می خواستم برگردم که چیزی برق زد. زیر آفتابی که توی راهرو خزیده بود، دویدم و برداشتمش. خنجری بود تا نیمه در غلاف، غلافش فلزی بود و زرد. مثل گردنبند مامان. مثل پول های توی جیب بابام داغ بود. وقتی دزدکی دست می زدم شان. خنجر را از غلاف در آوردم. نوکش تیز بود مثل خنجر جادوگر سرخپوست. همان خنجری که با آن چند نفر را کشت. خوشحال شده بودم. خنجر را تند توی جورابم گذاشتم و برای پیدا کردن چیزهای بیشتر همه جا را گشتم. هر چه بیشتر توی راهرو می رفتم تاریک تر می شد. سر دری ها و طاق ها ضربی بود، سقفش یزدی پوش. کفش هم مثل حیاط بود. ته راهرو که رسیدم چشمم به قفلی افتاد که به در اتاق زده شده بود. اتاق های دیگر درشان باز بود. فکر کردم:
هر چه هست باید توی همین اتاق باشد! باید در اتاق را باز کنم!
نیزه ام را توی قفل انداختم و فشار آوردم. خیس عرق شدم؛ بس که زور زده بودم. بعد از ساعتی قفل تقی صدا کرد و باز شد. قفل را درآوردم و انداختم آن طرف. زنجیر را باز کردم و در اتاق را هل دادم. در با صدایی شبیه زوزه ی زیر باز شد. اتاق تاریک بود. رفتم تو اتاق. در اتاق ایستادم. وقتی چشم هایم به تاریکی عادت کرد، میز چوبی وسط اتاق را دیدم. دور میز کهنه چهار صندلی بود. چهار تا هم جام و یک سبو، سبو و جام ها به نظرم آشنا می آمد، آنها را توی پوستر نقاشی تو اتاق پذیرایی مان دیده بودم. از پدرم پرسیدم:
- ''بابا اونا کی ان؟''
بابام گفت:
- ''اون مردی که جام داره حافظه و اون که سبو داره ساقی.''
یک هو چیزی پشت میز جنبید. مردی سیاه پوش سر بالا کرد. انگار پشت میز قایم شده بود. ریش و موی بلندی داشت ژولیده. حدقه های چشمهاش مثل دو دالان تاریک بود. صورتش هم مربع شکل. موهای مرد روی شانه هاش ریخته بود.
من هاج و واج مجسمه شده بودم. مرد به سبو دست برد و جامی پر کرد. چیزی که می ریخت سرخ بود به رنگ گیلاس، یا به رنگ شیشه هایی که همیشه بابا توی یخچال می گذاشت. یک روز پرسیدم:
- ''اینا نوشابه است بابا؟''
گفت:
- ''آره آره! ولی نباس بخوری شون!... فهمیدی؟... اگه بخوری پوست از کله ات می کنم.''
بعد رفته بود به اتاقش، شیشه به دست. من هاج و واج مانده بودم. این تصویر تو مدتی که مرد جامش را پر کرد و سر کشید از ذهنم گذشت. جام خالی را دوباره پر کرد و به سمت من آمد. فکر کردم می آید کتکم بزند. مثل بابام. وقتی از آن شیشه ها می خورد. با کمربند به جان من و مادرم می افتاد. کسی انگار گفت:
- ''فرار کن! فرار کن!''
و من دوپا داشتم چهار پا هم قرض کردم. نمی دانم چطوری با پای شلم از دیوار گذشتم و میدان فوتبال را دویدم. وقتی خودم را توی خیابان دیدم نفسی به راحتی کشیدم. قلبم مثل مرغ سر کنده پر پر می زد. سایه ی دیواری نشستم تا خستگی در کنم. افسوس نیزه ام را می خوردم. به یاد خنجرم افتادم. از نیزه که بهتر بود! دست به جورابم زدم تا ازش مطمئن شوم. خنجری نبود. حتا غلافش هم نبود!
''چی شده بود؟ کدام گوری انداخته بودمش؟! نه!... ممکن نیست افتاده باشد. ''پاک کلافه شده بودم.
''مگر خنجر پا داشت که از توی جورابم فرار کند؟!'' تو همین فکرها بودم که سعید یکی از هم کلاسی هایم رسید. همسایه مان هم بود، دیوار به دیوار، ولی با ما رفت و آمد زیادی نداشتند. مادرش دو سال می شد که مرده بود. از مادرم پرسیدم:
- ''مامان!... مادر سعید که جوان بود چرا مرد؟''
گفت:
- ''سرطان داشته!...''
با همه این ها سعید از همان هایی بود که آرزو داشتم سر به تنش نباشد. از همان هایی که لجم را در می آورند. یک عده با فوتبال شان؛ این لعنتی هم با درس خواندنش، جوری که مادرم همیشه سر کوفتم می زد:
- ''گور به گور شده! درس خوند نو از سعید یاد بگیر!''
سعید گفت:
- ''سلام محسن!... تو فکری؟!''
فکر کردم بهترین وقت است که ازش انتقام بگیرم؛ گفتم:
- ''سعید جون!... نیزه امو تو خرابه جا گذاشتم... برام میاریش؟''
- ''توی خرابه رفتی برای چی؟''
- ''راستش برای بازی رفته بودم.''
- ''خب حالا هم برو.''
- ''پیش از تو می خواستم برم ولی از دیوار افتادم.''
و گردنم را کج کردم:
- ''خواهش می کنم سعید جون!''
سعید به پای کجم نگاه کرد. فکر کرد و گفت:
- ''باشه! می رم.''
دو تایی جلدی به میدان فوتبال رفتیم.
وقتی پشت خانه ی قدیمی رسیدیم. سعید بالا رفت؛ من هم پشت دیوار تو سایه ایستادم. انگار توی دلم عروسی بود.
سعید چند لحظه بعد از پشت دیوار صدا زد:
- ''محسن نیزه ات تو حیاط نیست!... کجا گذاشتیش؟''
دستهایم را قیف کردم و داد زدم:
- ''ته راهرو!... اتاق آخری!... دست چپ؟''
چند لحظه گوش خواباندم. صدای دیگری ازش نیامد. لحظه ها به کندی می گذشت. شروع کردم به قدم زدن، وقتی خسته شدم ایستادم. شسته از عرق شده بودم، پیراهنم به تنم چسبیده بود. ''دیر کرده بود!... خیلی!.''
دلم هری ریخت پایین. نکند سعید کشته شده باشد؟ چه خاکی به سرم بریزم؟ من فقط می خواستم بترسانمش! می خواستم بش بگویم ترسو، دست و پایم می لرزید. یک چیزی مثل لقمه ای بزرگ راه گلویم را گرفته بود. سرسام گرفته بودم. بهتر دیدم تا کسی از کشته شدنش بو نبرده فرار کنم. هول هولکی دور و برم را پاییدم و پاورچین پاورچین از آنجا دور شدم. صدایی شد. دیدم نیزه ام این طرف دیوار افتاد. درست جلوی پام، داشتم از ترس می مردم. یک قدم رفتم عقب. نگاه کردم بالای دیوار. فکر کردم:
''نیزه را مرد سیاهپوش انداخت.''
فکر کردم:
''باید خونی باشد!... سعید باید با همین کشته شده باشد!''
اما لحظه ای نگذشت که سعید پر سر و صدا از دیوار جست زد و خودش را کنار من انداخت، داشتم از تعجب شاخ در می آوردم، فکر کردم:
''یعنی چه؟... مگه آن مرد...''
با ناباوری ازش پرسیدم:
- ''اون جا چی بود؟''
- ''مگه تو اون جا نبودی؟''
- ''بودم!... بودم!... اما چیزی ندیدم.''
- ''پشت اون اتاق یه باغ بزرگه! پر از میوه؟''
دویدم تو حرفش:
- ''یه باغ بزرگ؟!... پر از میوه؟!... مسخره ام می کنی؟!''
- ''نه به روح مادرم!''
و شمرده شمرده ادامه داد:
- ''وقتی نیزه اتو از توی اتاق برداشتم، چشمم به تابلوی نقاشی روی دیوار افتاد. تابلو خیلی کهنه بود. توی تابلو یه تنگ بود. توی تنگ هم دو تا ماهی قرمز بودن و دو بشقاب سبزه که کمرشون با روبانی بسته شده بود.''
بریده خندیدم و گفتم:
- ''روبان چه رنگی بود؟''
گفت:
- ''روبان سفید بود، ماهی های توی تنگ این ور و اون ور ورجه ورجه می کردن.''
با خنده گفتم:
- ''توی تنگ دریا نبود؟''
گفت:
- ''تو خیلی خنگی پسر!... دریا مگه تو تنگ جا می شه؟''
مسخره گفتم:
- ''خب بعد؟''
سعید روی شانه ام زد و گفت:
- ''تابلو رو برداشتم. می خواستم برای خودم بیارمش. تا تابلو رو برداشتم نوری شدید تابید تو اتاق!''
گفتم:
- ''نه...!''
گفت:
- ''به روح مادرم!... آره... رفتم تو باغ. مادرم گوشه ی درختی با لباس سفید ایستاده بود...''
گفتم:
- ''نه!...''
گفت:
- ''آره! آره!... به روح مادرم!... وقتی مادرم منو دید صدام زد: باور نمی کردم به جون تو باور نمی کردم! چشمامو مالیدم. درست دیده بودم. مادرم بود پسر!''
و با کف دست زد روی شانه ام. پرسیدم:
- ''راست میگی سعید!''
گفت:
- ''دروغم چیه؟... مگه تو بچه ای؟''
و ادامه داد:
- ''من و مادرم با هم بودیم یه روز پسر!.... یه روز!.... غروب که شد فکر کردم بهتره خبرت کنم. آخه خوب نبود منتظرت می ذاشتم!''
یاد آن مرد افتادم؛ پرسیدم:
- ''خب چطوری برگشتی؟''
و به فکر رفتم. گفت:
- ''از مادرم اجازه گرفتم بعد هم تابلو رو مثل اوّلش گذاشتم.''
سعید سکوت کرد. فکر کردم یک چیزی پیدا کرده ام که با آن اذیتش کنم. باید بش بگویم چاخان! و خواستم بگویم که گفت:
- ''الان هم می خوام برگردم پیش مادرم!... تو با من نمیای؟''
با اینکه می ترسیدم یک چیزی که نمی دانستم چیست وادارم کرد که بگویم:
- ''میام.''
و سعید راه افتاد. من هم با ترس و لرز دنبالش.
سعید چنان بی خیال از دیوار بالا رفت که فکر کردم بی خود ترسیده ام. از کنار حوض که گذشتیم دل گرگ شدم.
خورشید داشت آرام آرام از آسمان بالا می رفت.
فکر کردم اشتباه دیده ام. سعید سرش را پایین انداخته بود و توی راهرو می رفت. من هم آماده ی فرار پشت سرش. سعید رفت تو اتاق. من هم کنار در ایستادم. شانه ام را به دیوار راهرو دادم. سرک کشیدم توی اتاق - آماده ی فرار- اتاق تاریک بود. از توی اتاق صدای دست کشیدن به دیوار می آمد. صدا زدم:
- ''چی شده؟ پیدا کردی تابلو رو؟''
سعید ناباورانه در اتاق آمد و گفت:
- ''به روح مادرم همین جا بود!... اما حالا نیست!''
خنده کنان گفتم:
- ''بله!... خیلی چیزا بود که حالا نیست سعید چاخان!''
سعید هیچی نگفت. به فکر رفته بود. من هم به مرد سیاهپوش فکر می کردم.

مقدمه

قبل از این کتاب های ادبی از داشتن مقدمه معاف بودند مگر اینکه خودشان تمایل یا حرف هایی داشتند. مشک آن است که خود ببوید نه آن که عطار بگوید، پس چند و چون در مورد اثر در حیطه وظایف نویسنده نمی تواند باشد، زیرا با نقد ادبی در حوزه ادبیات تصادم می کند واین به نفع ادبیات در حوزه چاپ و نشر نیست، در مورد نویسنده و آثارش دیگران باید قضاوت کنند، اما یک واقعیت را نمی توان پنهان کرد که نویسنده مثل فوروارد در تیم فوتبال به نظر می رسد که به تنهایی نمی تواند گل بزند، قبلاً این گل توسط افراد هم تیمی اش ساخته و پرداخته شده است. نویسنده نیز چنین نقشی در حوزه چاپ و نشر دارد و تا کتابی آماده چاپ شود افراد زیادی باید دست به دست هم دهند تا این مهم انجام پذیرد. در این کتاب کسان دیگری هم به نویسنده در آماده سازی یاری رساندند که جا دارد از این بزرگواران تشکر کنم.
در ضمن از جناب آقای قاسم سیاسر تشکر ویژه دارم که خود از نویسندگان و اساتید فن در این مورد هستند و انصافاً و حقاً تشویق و کمک های بی دریغ ایشان بود که این کتاب را آماده انتشار کرد. در ضمن این را نگفته نگذارم که ژان پیاژه روانشناس معروف سوئدی می گوید: ۳ چیز در شکل گیری شخصیت انسان تاثیر دارند ۱- خواص ژنتیکی ۲- تربیت خانوادگی ۳- محیط
به همین دلیل اولین کسی که بر من تاثیر گذاشت و مرا عاشق ادبیات کرد پدرم بود که این کتاب را به او تقدیم می کنم. در نهایت از ناشر محترم این کتاب هم تشکر می کنم که پا پیش نهادند تا این کتاب منتشر شود.

محمد نوری صادق
زاهدان- ۱۶/ ۳/ ۱۳۹۷

نظرات کاربران درباره کتاب از سنگ‌ها و سيب‌ها