فیدیبو نماینده قانونی انتشارات نگاه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب شب مينا

کتاب شب مينا
و چند داستان و نوشته ديگر

نسخه الکترونیک کتاب شب مينا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب شب مينا

مطب پزشک به حجره‌ای در صومعه راهبان می‌مانست و پزشک هم آدمی ریزنقش و جدّی بود که شستِ شکسته دست راستش را گچ گرفته بود. چراغ را که خاموش کرد، عکس ستون فقراتش روی صفحه نورانی ظاهر شد، اما فکر نمی‌کرد عکس خودش باشد تا این‌که دکتر با چوبِ اشاره‌ای نازک، محل اتصال دو مهره پشت را، پایین کمرش نشان داد. گفت: «درد شما این‌جاست.» برای او موضوع چندان هم ساده نبود. درد کمرش مرموز و نایافتنی بود و گاهی انگار در دنده‌های پهلوی راست و گاهی زیر شکم بود و غالباً ناگهان در کشاله رانش تیر می‌کشید و بی‌هوا غافلگیرش می‌کرد. دکتر بی‌آن‌که از جا بجنبد به حرف‌هایش گوش می‌داد و چوب اشاره روی صفحه روشن بی‌حرکت مانده بود. گفت «همین است که ما را اینقدر گمراه کرده. حالا دیگر می‌دانیم محلش همین‌جاست.» آنگاه انگشت اشاره‌اش را روی گیجگاه پیرمرد گذاشت و با دقت گفت: «هرچند اگر درستش را بخواهید، جناب رئیس‌جمهور، همه دردها این‌جاست.» شیوه طبابتش چنان بااحساس و نمایشی بود که تشخیص نهایی‌اش بس نجات‌بخش می‌نمود: ریاست جمهور می‌بایستی خود را برای عملی خطرناک و گریزناپذیر آماده کند. پرسید چه‌قدر احتمال خطر می‌رود و پزشک پیر او را هم‌چنان در عالم ابهام باقی گذاشت. پاسخ داد: «دقیقاً نمی‌شود گفت.» چند لحظه پیش توضیح داده بود که خطر این پیشامدهای مهلک، کم نیست و حتی احتمال خطرِ انواع گوناگون فلج در مقیاس‌های مختلف هم در پیش است، اما با پیشرفت‌های پزشکی، در فاصله میان دو جنگ، دیگر زمانه اینگونه ترس‌ها گذشته است. دکتر نتیجه گرفت: «نگران نباشید، کارهایتان را روبه‌راه کنید و با ما تماس بگیرید. اما فراموش نکنید هر چه زودتر، بهتر.»

ادامه...
  • ناشر انتشارات نگاه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.59 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۵۹ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب شب مينا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

گابریل گارسیا مارکز

واقعیت باورنکردنی در امریکای لاتین

این مقاله که با عنوان «فانتزی و خلاقیت هنری در امریکای لاتین» در ضمیمه ادبی روزنامه مکزیکی «اونوماسونو» شماره ۴ اوت ۱۹۸۴ منتشر شده است، تازه ترین نوشته گابریل گارسیا مارکز، نویسنده بزرگ زمان ما و برنده جایزه نوبل در ادبیات است.

یکی از بزرگ ترین ناکامی های زندگی ادبی این بوده است که هیچ گاه نتوانسته ام از این همه فرهنگ های لغت جورواجور سر در بیاورم و معنی روشن واژه ای را از میان آن ها پیدا کنم و از همه بدتر، این کتاب سر تا پا مغشوش و مبهمی که از سوی آکادمی سلطنتی زبان منتشر شده است. همان یک باری هم که به خاطر ارضای حس کنجکاوی و پیدا کردن تفاوت معنی واژه «وهم» (fantasy) با واژه «خیال» (imagination) به این کتاب مراجعه کردم، برای هفت پشتم کافی بود. متوجه شدم که تعریف های داده شده نه تنها کاملا نامفهوم که حتی مخالف معنی اصلی است.
تعریفی که در فرهنگ آکادمی برای واژه «فانتزی» داده شده عبارت است از «موهبتی که طبیعتش خلق چیزی به وسیله ایماژ است.» تصوّر ارائه تعریفی از این سست تر و مغشوش تر به راستی که کار دشواری است.
در تعریف دوم آمده است که فانتزی «روایتی است به شکل داستان یا رمان یا اندیشه ای اصیل یا هوشمندانه» که در واقع نه تنها کمکی به مفهوم اصلی واژه نمی کند که بر ابهام تعریف اوّل هم می افزاید. در این فرهنگ در تعریف واژه «خیال» آمده است که «خیال ادراک کاذب چیزی است بی پایه و اساس که در واقعیت موجود نیست.»
آن طور که من می فهمم، فانتزی چیزی است که هیچ نوع ارتباطی با واقعیات دنیایی که ما در آن زندگی می کنیم ندارد: ابداعی کاملا غریب و وهمی و در واقع نوعی القاست و مطمئناً تفنّنی است که نابخردانه در رشته های مختلف هنر به کار گرفته می شود. پندار مردی که صبح از خواب برمی خیزد و می بیند که به شکل حشره هیولایی درآمده، هر چه قدر هم که غریب بنماید، نمی توان آن را زاییده فضیلت خلاقه فرانتس کافکا ندانست؛ از سوی دیگر، تردیدی نیست که فانتزی، محصول نبوغ «والت دیسنی» هم هست. پس درست به عکس آنچه که در این فرهنگ لغت آمده است، به گمان من «خیال» آن موهبت ویژه ای است که هنرمندان از آن بهره مندند و با استفاده از آن می توانند، از میان واقعیات زندگی، واقعیت تازه ای را بیافرینند. این تنها آفرینش هنری است که به گمان من معتبر و ارزشمند است. اکنون اجازه بدهید قدری درباره مسئله خیال و قوّه تخیل در آثار خلّاقه نویسندگان امریکای لاتین صحبت کنیم و مسئله کاربرد وهم و اوهام و فانتزی را مطلقاً به حکومت های خبیث ستمگر وابگذاریم.
در امریکای لاتین و منطقه کارائیب، هنرمندان نیاز چندانی به ابداع یا جعل داستانی ندارند. برعکس، مشکل آن ها در حقیقت همیشه این بوده است که چگونه واقعیات زندگی را باورپذیر جلوه دهند. وضع ما از همان آغاز تاریخ چنین بوده است؛ در ادبیات ما در حقیقت هیچ نویسنده ای نیست که آثارش باورناپذیرتر و در عین حال واقعی تر از وقایع نگاری های جزایر آنتیل باشد. یادداشت های روزانه کریستوف کلمب، قدیمی ترین نمونه این ادبیات است. اما باید گفت ما به صحت و اصالت متن این یادداشت ها وقوف کامل نداریم، زیرا نسخه ای که امروزه به آن استناد می شود توسط پدر روحانی لاس کاساس(۱) از روی نسخه اصلی که به ادعای خود او در اختیارش بوده گرفته شده است. در هر حال، متن این نسخه به هیچ وجه به درستی نمایانگر تصویر حیرت آور و خیال انگیزی نیست که کلمب به ناگزیر به پادشاهان کاتولیک ارائه داد تا عظمت و اهمیت کشفیاتش را باور کنند.
کلمب خود می گوید مردمی که در تاریخ ۱۲ اکتبر ۱۴۹۲ به پیشوازش آمدند «همگی لخت مادرزاد بودند» و در وقایع نگاری های دیگر هم آمده است که هندی شمردگان بومی کارائیب که هنوز از نفوذ اخلاق مسیحیت در امان بودند، در زندگی روزانه شان عریان رفت و آمد می کردند. با این همه، افراد برگزیده ای که کلمب با خود به دربار سلطنتی بارسلون آورده بود، اندامشان پوشیده از برگ های نخلِ رنگ آمیزی شده و پَر پرندگان بود و گردنبندهایی از دندان و آرواره حیوانات غریب به گردن آویخته بودند. توضیح علت این امر چندان دشوار نمی نماید: نخستین سفر کلمب، درست به عکس انتظارات او، از لحاظ اقتصادی سفری فاجعه آمیز بود. نه تنها به معدن طلا دست نیافت که بخش مهمی از ناوگان خود را هم از دست داد و نتوانست شواهدی مبنی بر ارزشمند بودن کشفیاتش با خود همراه بیاورد و دلایلی ارائه دهد که تامین هزینه های هنگفت سفرهای مخاطره آمیزش را توجیه کند. لاجرم لازم بود به خاطر نوعی تبلیغات اقناع کننده، لباسی بر تن اُسرا بپوشاند. با گذشت دو قرن از زمانی که مارکوپولو از سرزمین چین شواهدی بدیع و روشن مثل اسپاگتی و کرم ابریشم با خود آورده بود دیگر حرف و کلام خشک و خالی او، چندان قانع کننده نمی نمود.
بی تردید، افسانه سرزمین اِل دو رادو، زیباترین، شگفت انگیزترین و قاطع ترین سند تاریخی کشور ما است. در پی یافتن این سرزمین خیالی، گونزالو خیمنز دو کوئسادا(۲)، تقریباً نصف آنچه را که کلمبیای امروزی است فتح کرد و فرانسیسکو داورلیانا(۳) به همین انگیزه به کشف رودخانه آمازون نایل آمد. عجیب تر این که اورلیانا، آمازون را از ریزآبه های انتهای رودخانه به سمت مصب رود، یعنی خلاف راهی که معمولا رودخانه ها را کشف می کنند، کشف کرد. ال دو رادو، مانند گنج کوآتموک(۴) تا ابدالدهر همچون معمای لاینحل باقی خواهد ماند، همان طور که ۱۱۰۰۰ شتری که هر یک با پنجاه کیلو بار طلا روزی از کوزکو به قصد پرداخت فدیه آتائوالپا(۵) راه افتادند، هرگز به مقصد نرسیدند.
این ترفندهای فریبنده در مورد فاتحان قرن شانزدهم با توجه به بروز تب متافیزیکی قرون وسطی و هذیان های ادبی مسلط بر رمان های سلحشوری تا اندازه ای قابل فهم است و ماجرای بوالهوسانه آلوار نوتز کابزا د واکا(۶) را هم فقط از همین راه می توان توجیه کرد. او هشت سال تمام، همراه افراد گروه خود سرتاسر منطقه ای را که امروزه جنوب ایالات متحده و مکزیک است زیر پا نهاد. اعضای این گروه در مسیر سفر خود از گرسنگی یکدیگر را خوردند تا سرانجام فقط پنج تن از آن گروه ۶۰۰ نفری باقی ماند. به نظر می رسد انگیزه کابزا د واکا در این کار، نه آشنایی پیشین با افسانه ال دو رادو که چیزی بس متعالی تر و شاعرانه تر بوده است: یافتن چشمه ای که با نوشیدن آب آن بتوان به جوانی جاودان دست یافت.
گونزالو پیتسارو(۷) که خود در داستان ها خوانده بود معجونی وجود دارد که سرهای بریده سلحشوران را به تنشان می چسباند، دیگر چگونه می توانست در آن چه برایش نقل کرده بودند، تردید کند؟ در قرن شانزدهم، در شهر کوئیتو برایش نقل کرده بودند نزدیک شهرشان، قلمرو پادشاهی بزرگی است که در آن سه هزار صنعتگر، مشغول ساختن اثاث و مبلمانی از طلای ناب اند. قصر سلطنتی این سرزمین، پلکانی از طلای ناب دارد که شیرهایی با قلاده های طلایی از آن محافظت می کنند. شیر، آن هم در کوه های آند! برای بالبوآ(۸) هم داستان مشابهی در سانتا ماریا دل دارین تعریف کرده بودند که خود موجب شد اقیانوس آرام را کشف کند. گوانزالوپیتسارو البته جای به خصوصی را کشف نکرد اما میزان ترفندهایش را می توان از تعداد سپاهیان و اندازه تجهیزاتی که برای فتح آن قلمرو پادشاهی خیالی بسیج کرده بود سنجید: سیصد اسپانیولی، چهار هزار سرخ پوست، یکصد و پنجاه اسب و بیش از هزار سگ آزموده برای شکار انسان.
یکی از مشکلات بسیار جدّی کاربرد این واقعیت های بی شمار در ادبیات امریکای لاتین نارسایی واژه ها است. مثلا وقتی از رودخانه سخن می گوییم، خواننده اروپایی احتمالا نمی تواند چیزی بزرگ تر از رودخانه دانوب را که ۲۷۰۰ کیلومتر طول دارد در ذهن مجسم کند. تصوّر این واقعیت برای او بسیار دشوار است که رودخانه آمازون ۵۵۰۰ کیلومتر طول دارد. باید برایش توضیح داد که عرض این رودخانه در منطقه بلن دل پارا(۹)، بزرگ تر از خود دریای بالتیک است. وقتی ما واژه طوفان را به کار می بریم، اروپایی ها فورآ یاد رعدوبرق می افتند اما تصوّر پدیده ای که ما قصد توصیفش را داریم برای او چندان آسان نیست. همین امر در مورد واژه باران نیز صادق است. در کوه های آند، بنا بر شرحی که «ژاویر ماریمیر»(۱۰) فرانسوی نوشته است، باران های سیل آسایی به مدّت پنج ماه تمام لاینقطع می بارد. ماریمییر می نویسد: «آن هایی که طوفان ها را ندیده اند هرگز نمی توانند پیامدهای سخت و ناگوار آن را در ذهن خود تصوّر کنند. ساعت های متمادی، برق و آتش و آذرخش های پیچ اندر پیچ، چونان آبشار خون، تند و بی امان در پی هم می آیند و زمین و زمان را زیر آن غرّش مدام رعد و صاعقه که بر پهنه آسمان کوهستانی طنین می افکند، به لرزه می اندازند.» این توصیف اگر خود شاهکار نباشد، باری تا بدان حد هست که بر اندام دیرباورترین فرد اروپایی از وحشت لرزه بیفکند.
برای توصیف و سنجش وسعت واقعیت های موجود در امریکای لاتین باید نظام واژگانی تازه ای را پی ریخت. وجود نمونه های بی شماری از این واقعیت ها، لزوم تامین چنین نیازی را تایید می کند. اف.دبلیو آپ د گراف(۱۱)، کاوشگر هلندی که در آغاز این قرن به نواحی مرتفع آمازون سفر کرد می نویسد آن جا نهر آبی چنان داغ دیده است که می توان تخم مرغی را در عرض پنج دقیقه در آن آب پز کرد و نیز از میان منطقه ای عبور کرده است که اگر آن جا با صدای بلند حرف بزنی، دیواره ها همه فرومی ریزد. جایی در امتداد سواحل کارائیب در کلمبیا، من خود مردی را دیدم که در برابر گاوی که کرم در گوش داشت، خاموش دعا می خواند و بعد به عینه دیدم که کرم ها یکی یکی بیرون می آمدند و بر زمین می افتادند. این مرد به همه ما با قاطعیت اطمینان داد که می تواند از راه دور نیز، اگر مشخصات و محل حیوان را به او می دادی، با خواندن اورادی بیماری اش را شفا بخشد. در هشتم ماه مه ۱۹۰۲ کوه آتشفشانی پله در مارتینیک در عرض چند دقیقه بندر سن پییر را به نابودی کشاند و ۳۰۰۰۰ تن از ساکنان آن را زیر گدازه ها مدفون کرد، البته به استثنای یک تن به نام لودگار سیلواریس(۱۲) یعنی تنها زندانی شهر که در سلولی مستحکم و خلل ناپذیر که برای جلوگیری از فرار احتمالی اش ساخته بودند جان سالم به در برد.
وصف واقعیت های باورنکردنی مکزیک هم خود در چندین جلد کتاب نمی گنجد. هرچند من تقریباً بیست سالی است ساکن این جا بوده ام، هنوز هم می توانم ساعت های متمادی به تفکر درباره شیشه های مملو از لوبیاهای جهنده بگذرانم، همان طور که بارها این کار را کرده ام.
عقل گرایانِ خوش نیت به من گفته اند می توان دلیل این جنبندگی را وجود کرم های زنده ای در دل لوبیاها دانست، اما این توضیح برای من چندان قانع کننده نیست: شگفتی در این نیست که لوبیاها به دلیل وجود کرم های زنده ای در دل خود می جهند، بلکه شگفتی در این است که آن ها کرم هایی در دل خود دارند تا بتوانند بجهند.
در منطقه کارائیب، واقعیت های باورنکردنی به اوج خود می رسند، در این جا، علاوه بر عناصر اصلی این اساطیر بدوی و مفاهیم جادویی، وجود انواع گوناگون فرهنگ ها نیز موثر بوده است؛ همه این ها همراه و هماهنگ در جویباری جادویی جاری می شوند که جذابیت هنرمندانه و باروری خلاقه شان پایان ناپذیر است. فرهنگ افریقایی نیز در این میان سهمی بزرگ و ستیزنده اما به هر حال نیک انجام داشته است. در این نقطه از تقاطع فرهنگ های جهانی، نوعی آزادی بی پایان احساس می شد، واقعیتی که نه قانون در آن حاکم بود و نه شرع، جایی که هر کس به هر کاری که دلش می خواست بی هیچ محدودیتی دست می زد؛ دزدان مثل پادشاهان، آوارگان مثل امیران، فاحشه ها مثل عیال فرمانروایان می توانستند خود بنمایانند یا برعکس.
من خود در کارائیب به دنیا آمده ام و همان جا بزرگ شده ام. من این جا را کشور به کشور و جزیره به جزیره خوب می شناسم و شاید هم که منشا همه آوارگی های من این باشد: برای من هیچ گاه، هیچ اتفاقی نیفتاده است و خود نیز هیچ گاه قادر به انجام هیچ کاری نبوده ام که پرهیبت تر از خودِ واقعیت باشد. بزرگ ترین کاری که در زندگی توانسته ام بکنم این بوده است که واقعیت را با تدابیر شاعرانه در هم بیامیزم و آن را تغییر دهم. اما در تمام آثار اعلام دم خوک است که در کتاب «صد سال تنهایی»، خانواده بوئیندا را آن همه آزار داد و به زحمت انداخت. چه بسا که می توانستم ایماژهای متعدد دیگری برگزینم اما با خود اندیشیدم تولد پسری که دم خوک داشته باشد، لابد احتمال انطباقش با واقعیت از همه کمتر است. با این همه به محض این که کتاب شهرت یافت، مردان و زنان بسیاری از بخش های مختلف امریکای جنوبی یکهو به این واقعیت معترف شدند که در بدنشان چیزی شبیه دم خوک وجود دارد. در برانکوئیلا، جوانی عکس تن خود را در روزنامه ها چاپ کرد. توضیحات او در این باره حتی شگفت انگیزتر از وجود خود دم بود: او با دم به دنیا آمده بود اما تا پیش از خواندن کتاب «صد سال تنهایی» واقعیت آن را به کسی بروز نداده بود. او در این باره گفته است: «اصلا دلم نمی خواست این مطلب را با کسی در میان بگذارم، چون جداً خجالت می کشیدم. اما حالا، حالا که رمان را خوانده ام و با کسانی که آن را خوانده اند حرف زده ام، می فهمم که این امر چیزی کاملا طبیعی است.» بعد از او بلافاصله خواننده ای عکسی را که از روزنامه ای قیچی کرده بود برایم فرستاد. عکس دختری بود از «سئول» که با دم خوک به دنیا آمده بود. برخلاف آن چه که هنگام نوشتن رمان فکر می کردم، این دختر دمش را عمل کرد و پس از عمل، سالم به زندگی ادامه داد.
دشوارترین تجربه من به عنوان یک نویسنده به زمانی مربوط می شود که خودم را برای نوشتن کتاب «پاییز پدر سالار» آماده می کردم. حدود ده سالی، هر چه درباره دیکتاتورهای امریکای لاتین و به ویژه منطقه کارائیب به دستم می رسید خواندم تا کتابی که می نویسم حتی الامکان شباهت کمتری به واقعیت موجود داشته باشد. اما هر گامی که برمی داشتم، با سرخوردگی بیشتری مواجه می شدم. اعمال ناآگاهانه خوآن ویسنته گومس(۱۳) خود نافذتر از هرگونه موهبت آفرینشی و پیشگویانه بود. دکتر دو والیه(۱۴) در هائیتی، همه سگ های سیاه کشورش را قلع و قمع کرد و نسل آن ها را از بیخ و بن برانداخت زیرا یکی از دشمنانش که می کوشید از شرّ شکنجه های آن فرمانروای ستمگر رهایی یابد، از شکل انسانی خود خارج شده بود و به هیئت سگی سیاه درآمده بود.
دکتر فرانسیا(۱۵) که به عنوان فیلسوف چنان شهرت و اعتباری یافته بود که کارلایل به بررسی آثارش پرداخت، دور تا دور جمهوری پاراگه را، انگار که یک خانه است، دیوار کشید و در آن فقط یک دریچه باز گذاشت تا نامه های پستی را به دستش برسانند. همین آنتونیو لوپس دو سانتا آنای(۱۶) خودمان در مراسم تدفین باشکوهی، یک پای قطع شده خود را به خاک سپرد. دست لوپه د آگیره(۱۷) را که قطع شده بود، به نهر آبی انداختند و چند روزی همین طور در آب
غوطه می خورد و پیش می رفت و آن ها که عبور دست را در آب نهر می دیدند، وحشتزده بر خود می لرزیدند که مبادا این دست جنایتکار حتی در آن وضع هم چنان به روی آن ها تیغ بکشد. آناستاسیو سوموساگارسیا(۱۸)، در حیاط خانه اش باغ وحشی داشت که در آن قفس هایی در دو بخش جداگانه درست کرده بود: در بخش اول، حیوانات درنده را نگه می داشت و در بخش دیگر که فقط با شبکه ای از میله های آهنی از بخش اول جدا می شد، مخالفان سیاسی را به بند کشیده بود. ماکسمیلیان هرناندز ماتینز(۱۹)، دیکتاتور عارف السالوادور دستور داده بود روی تمام چراغ های خیابان را با کاغذ سرخ بپوشانند تا بدین وسیله با بیماری سرخک که همه جا گیر شده بود به مقابله برخیزد. او آونگی اختراع کرده بود که پیش از خوردن غذا، آن را بر بالای بشقاب غذایش می آویخت تا در صورتی که غذا مسموم باشد، پیشاپیش مطلعش کند. مجسمه موراسان(۲۰) که هنوز در تگوسیگالپا(۲۱) سر پا ایستاده است در حقیقت مجسمه مارشال «نی»(۲۲) است: اعضای هیئتی که به لندن رفته بودند تا سفارش ساخت مجسمه را بدهند، به این نتیجه رسیدند که خرید یک مجسمه قدیمی فراموش شده از انبار اشیاء قراضه، بسیار ارزان تر از مجسمه معتبری است که تازه سفارش ساخت آن را بدهند.
کوتاه سخن این که ما نویسندگان امریکای لاتین و منطقه کارائیب باید دست بر سینه و خاضعانه اعتراف کنیم که واقعیت، خود نویسنده ای بسیار بهتر و لایق تر از ما است. سهم و سرنوشت ما و شاید افتخار ما در این میان است که بکوشیم با فروتنی هر چه بیشتر و تا آن جا که در توانمان است، از واقعیت تقلید کنیم.

سفر بخیر، آقای رئیس جمهور

روی نیمکتی چوبی زیر برگ های زرد پارک خالی و خلوت نشسته بود و قوهای خاکستری رنگ را تماشا می کرد و هر دو دستش را روی دسته نقره ای عصایش تکیه داده بود و به مرگ می اندیشید. در نخستین دیدارش از ژنو، دریاچه آرام و روشن بود با مرغان دریایی اهلی که از دست مردم غذا می خوردند و زنانی با آن یقه های چین دار و چترهای آفتابی ابریشمی، که چشم به راه مشتری بودند و به پریان ساعت شش بعدازظهر می ماندند. اکنون تنها زنی که در دیدرسش بود، زنی بود که روی اسکله خالی گل می فروخت. برایش قبول این واقعیت بسیار دشوار بود که زمان می تواند، نه تنها در زندگی او که در تمامی دنیا این همه تباهی پدید آورد.
او هم یکی دیگر از آدم های ناشناس این شهر، شهر ناشناسان برجسته بود. کت و شلوار سورمه ای راه راه به تن داشت با جلیقه زری دوزی شده و کلاه شق ورق یک قاضی بازنشسته و سبیل خودنمای یک تفنگچی، موی پرپشت و کبود پیچ پیچ رمانتیک، دست های یک نوازنده چنگ با حلقه ازدواجِ مردی زن مرده در انگشتِ دست چپ و چشم هایی پرنشاط. تنها فرسودگی پوست بود که از ناسلامتی اش خبر می داد. با این همه، در هفتاد و سه سالگی، ظرافت و برازندگی اش چشمگیر بود. آن روز صبح اما خود را از عالم آن همه غرور و نخوت به دور می دید. ایام عزت و شوکت را برای همیشه پشت سر گذاشته بود و اکنون تنها سال های مرگ را پیش رو داشت.
بعد از دو جنگ جهانی به ژنو بازگشته بود تا سرانجام از علت دردی که پزشکان مارتینیک تشخیص نداده بودند سردرآورد. در نظر داشت بیش از دو هفته آن جا نماند اما حالا تقریباً شش ماهی بود که با معاینات خسته کننده و تشخیص های مبهم سر و کار داشت و پایان کار هم به این زودی ها معلوم نبود. برای یافتن علت درد، کبد و کلیه ها و لوزالمعده و پروستات و هر جای دیگری را که محل درد نبود معاینه کردند. تا آن پنجشنبه ملال انگیز که ساعت نُه صبح در بخش اعصاب درمانگاه، با پزشکی ناشناس از میان آن همه پزشکانی که به سراغشان رفته بود، قرار ملاقات داشت.
مطب پزشک به حجره ای در صومعه راهبان می مانست و پزشک هم آدمی ریزنقش و جدّی بود که شستِ شکسته دست راستش را گچ گرفته بود. چراغ را که خاموش کرد، عکس ستون فقراتش روی صفحه نورانی ظاهر شد، اما فکر نمی کرد عکس خودش باشد تا این که دکتر با چوبِ اشاره ای نازک، محل اتصال دو مهره پشت را، پایین کمرش نشان داد.
گفت: «درد شما این جاست.»
برای او موضوع چندان هم ساده نبود. درد کمرش مرموز و نایافتنی بود و گاهی انگار در دنده های پهلوی راست و گاهی زیر شکم بود و غالباً ناگهان در کشاله رانش تیر می کشید و بی هوا غافلگیرش می کرد. دکتر بی آن که از جا بجنبد به حرف هایش گوش می داد و چوب اشاره روی صفحه روشن بی حرکت مانده بود. گفت «همین است که ما را اینقدر گمراه کرده. حالا دیگر می دانیم محلش همین جاست.» آنگاه انگشت اشاره اش را روی گیجگاه پیرمرد گذاشت و با دقت گفت: «هرچند اگر درستش را بخواهید، جناب رئیس جمهور، همه دردها این جاست.»
شیوه طبابتش چنان بااحساس و نمایشی بود که تشخیص نهایی اش بس نجات بخش می نمود: ریاست جمهور می بایستی خود را برای عملی خطرناک و گریزناپذیر آماده کند. پرسید چه قدر احتمال خطر می رود و پزشک پیر او را هم چنان در عالم ابهام باقی گذاشت. پاسخ داد: «دقیقاً نمی شود گفت.»
چند لحظه پیش توضیح داده بود که خطر این پیشامدهای مهلک، کم نیست و حتی احتمال خطرِ انواع گوناگون فلج در مقیاس های مختلف هم در پیش است، اما با پیشرفت های پزشکی، در فاصله میان دو جنگ، دیگر زمانه اینگونه ترس ها گذشته است.
دکتر نتیجه گرفت: «نگران نباشید، کارهایتان را روبه راه کنید و با ما تماس بگیرید. اما فراموش نکنید هر چه زودتر، بهتر.»
صبح خوبی برای هضم این خبرهای ناگوار، آن هم بیرون از خانه نبود. صبح زود از هتل بیرون آمده بود، بی آن که پالتویی بپوشد، زیرا از پشت پنجره، آفتابی درخشان دیده بود، و سلانه سلانه از «شومن دو بو سولی»، محل بیمارستان، تا «ژاردن آنگله»، آن پناهگاهِ عاشقان پنهانکار قدم زده بود. یک ساعتی را آن جا وقت گذرانی کرده بود و با آغاز پاییز جز مرگ، به هیچ چیز دیگری نیندیشیده بود. دریاچه مثل دریایی خشمناک، طوفانی بود و باد سرکشی، مرغ های دریایی را به وحشت انداخته بود و آخرین برگ ها را تار و مار کرده بود. رئیس جمهور سر پا ایستاد و به جای آن که از گلفروش، گل مینایی بخرد، از باغچه پارک یک گل مینا چید و در سوراخ یقه کتش جا داد. زن گلفروش مچش را گرفت. با لحنی آزرده گفت: «موسیو، این گل ها مال زمین خدا نیست، مال شهرداری است.»

نظرات کاربران درباره کتاب شب مينا