فیدیبو نماینده قانونی نشر آفتابکاران و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب جی. دی. سلينجر

کتاب جی. دی. سلينجر
آخرین مصاحبه و ساير گفتگو‌ها

نسخه الکترونیک کتاب جی. دی. سلينجر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب جی. دی. سلينجر

این مجموعه مواجهه‌های افشاگرانه با اسطوره ادبی گریزپاست،سلینجر گاهی با رغبت و گاهی با بی میلی از حس و حال یورش‌های بی امان،از سرمنشا هنرش و توصیه هایش به نویسندگان می گوید.این مجموعه که در بر گیرنده آخرین مصاحبه شگفت آور سلنجر با مقدمه هوشمندانه دیوید استریتفیلد،روزنامه نگار نیویورک تایمز و همچنین گفتگوهای روشنگرانه،بحث انگیز و حتی جالب است، نویسنده ای را به تصویر می کشد که سخت تلاش می کند مرکز توجه نباشد اما در عین حال در برابر درخششی که از خودش ساطع می شود ناتوان است.

ادامه...
  • ناشر نشر آفتابکاران
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.08 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۱۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب جی. دی. سلينجر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



متن «ماجراجویی تابستانی که گذشت» در تابستان ۱۹۸۱ در مجله پاریس ریوی یو چاپ شد. پلیمپتون در بوق و کرنا آن را هم ردیف مصاحبه تمام عیارِ پاریس ریوی یو با سلینجر و سخن آخر نویسنده با نسل آینده معرفی کرد. این توضیح از خود داستان روزنامه بسیار سریع تر پخش شد. و طبق معمول نویسنده که نمی خواست صحبت کند برای گفتگویش مقصر شناخته شد. پل الکساندر(۳۱) زندگینامه نویس می نویسد: «می توان این طور استنباط کرد که سلینجر با علم به اینکه اِپس از این ملاقات چیزهایی خواهد نوشت که او را شهره عام و خاص می کند به دیدارش رفت.»
برخی که آن مطلب را خوانده بودند به حمایت از سلینجر برخاستند. وارن ایستر(۳۲) استادیار زبان انگلیسی در لوئیزیانا استیت(۳۳) در همان روزنامه اِپس نوشت: «این بدترین نمونه زیر پا گذاشتن ارزش های اخلاقی روزنامه نگاری است که تا به حال دیده ام. سلینجر مشت محکمی بر صورت و شکایت قانونی به اِپس بدهکار است.»
بر اساس گفته های اِپس چنین اتفاقی هم کم و بیش می افتد. در قسمت های پایانی مقاله مجله پاریس ریوی یو می خوانیم که در حین مصاحبه، مردی از اهالی آنجا سلینجر را در حال گفتگو با اِپس می بیند و تصمیم می گیرد او هم با نویسنده گپ و گفتی داشته باشد. حتی سعی می کند با سلینجر دست بدهد. سلینجر به وضوح ناراحت می شود و رو می کند به اِپس و تقصیر را به گردن او می اندازد.
چندین سال بعد اِپس از سلینجر شکوه می کند و می گوید: «کلام تند و تیزش به نظرم بسیار برخورنده بود» و در ادامه پرده از راز دیگری برمی دارد و می گوید: «البته این در مقابل رگبار ناسزایی که پس از فهمیدن ماجرای ضبط گفتگوی مان نثارم کرد هیچ بود. طوری قیافه گرفت و صحبت کرد که به وضوح انتظار داشت مرعوبم کند، خواست که نوار را به او تحویل بدهم. و وقتی از این کار سر باز زدم واقعاً شوکه شد.» هیچ یک از اینها در متن مجله پاریس ریوی یو درج نشده است.
اِپِس در ۱۹۹۰ همکاری اش را با اَدووکیت(۳۴) قطع و به کاستاریکا نقل مکان کرد و پس از اینکه ماجرای عاشقانه اش با شکست مواجه شد برگشت. در وبلاگش نوشت امیدوار است «هر وقت دوست پسر سابقش به کشورش برگردد (همان جایی که به سیب هایش شهرت دارد)، هر سیبی که می خورد در گلویش به شعله آتشی تبدیل شود و چنان گرمای سوزانی ایجاد کند که دوزخ کمدی الهی دانته در مقابلش حکم شمع های کوچک را داشته باشد.» به نظر می رسید همین آرزو را برای پلیمپتون که پیاز داغ داستانش را زیاد کرده بود داشت.
اِپس در قسمت نظرات مرموز وبلاگش بار دیگر آشنایی اش با سلینجر را به شیوه دیگری بیان می کند اما این بار می گوید این آشنایی منجر به ارتباطی بس طولانی تر و عمیق تر از دوستی ای شد که او اعلام کرده بود.
اِپِس می نویسد: «پس از چاپ مقاله ام سلینجر با من تماس گرفت، البته اغلب تماس می گرفت.» همچنین اشاره می کند که باز هم با او دیدار داشته: «هر دفعه که با هم دیدار داشتیم سلینجر بیشتر از پیش نشان می داد که مردی پیچیده و بدقلق است.» شاید هم قصد سلینجر واقعاً فقط این بوده که نوار ضبط شده را بگیرد: «بارها از من درخواست کرد نوار را تحویلش بدهم اما من نپذیرفتم که همین دوستی مان را خدشه دار کرد اما از بین نبردش.»
چه مقدار از این مطالب باورکردنی است؟ اِپس در ادامه می گوید: «یک روز همه چیز را خواهم گفت. اما حالا نه.» اِپس در آستانه هشتادسالگی است و سال هاست وبلاگش به روز رسانی نشده و به ایمیل هایش هم پاسخی نداده است. درست مثل بلانی، او هم سکوت سلینجر را در پیش گرفته است. شاید این سرنوشت، شایسته زنی است که سماجتش باعث شد اشتیاق سلینجر به عزلت نشینی چند برابر شود. شش ماه پس از مصاحبه اِپس، مارک دیوید چپمن(۳۵) به جان لنون(۳۶) تیراندازی می کند و در بیانیه اش از ناطوردشت یاد می کند. از آن زمان به بعد هیچ یک از مراجعانی که با طلب دعای خیر و بدون اطلاع قبلی بر در خانه سلینجر می کوفتند، پاسخی نمی گرفتند و اصلاً مهم نبود چقدر زیبا و جذاب باشند.
دریغ! از بسیاری جهات سلینجر مرد دلنشینی به نظر می رسد، البته به شدت احساساتی، اما این بزرگ ترین و در عین حال رایج ترین گناه یک نویسنده نیست. هر نویسنده قلم فروشی که می خواهد از قبال سلینجر سود ناچیزی ببرد، نقل قولی از متن ناطوردشت می آورد و می گوید: «چیزی که در مورد یه کتاب خیلی حال می ده اینه که وقتی آدم کتابی رو تموم می کنه دوس داشته باشه که نویسنده ش دوست صمیمی ش باشه و بتونه هر موقع دوست داره یه زنگی بش بزنه» و بعد هم به این نکته اشاره می کند که سلینجر به همه کارگزاران ادبی اش دستور داده همه نامه هایی که از طرفدارانش می رسد به جای اینکه به او بدهند دور بریزند. اما سلینجر به اجبار در چنین موقعیتی قرار گرفت. حتی وقتی از نشر و چاپ فاصله گرفت، همچنان نامه های جوان های آرزومند را می خواند و حتی گاهی پاسخ شان را می داد.
برای مثال سلینجر در نامه ای زیبا دعوتِ سخنرانی در مراسم فارغ التحصیلیِ دانش آموز سال آخر دبیرستان را رد می کند اما در همان نامه «سخنرانی فارغ التحصیلی اختصاصی کوچکی» برایش می آورد. امیدواری اش را ابراز و آرزو می کند: «پس از دبیرستان هر آنچه انجام می دهی سرشار از شگفتی، زیبایی، تفکر، سودمندی و شادمانی باشد» و به دنبالش می گوید: «همه فرصت هایی که داری به نظر من واقعاً درجه یک هستند.» همچنین به شیوه سلینجری خودش نظرش را در باب سخنرانی چنین بیان می کند که ایده دکلمه نویسندگان در کلاس های فارغ التحصیلی به شدت آزاردهنده است: «در فهرست بلایا و مصیبت های دوره و زمانه ما، جایگاه نویسندگان سخنران قطعاً باید جایی نزدیک به راس باشد.»

وقت آن است که وارد داستان اصلی شوم. قطعاً همه کسانی که دوران نوجوانی شان در دهه هفتاد میلادی در سواحل شرقی سپری شده باشد تحت تاثیر سلینجر هم بوده اند. خواندن رمانش برای نوجوانان درست مثل از دست دادن بکارت، کشیدن اولین ماری جوانا یا آموختن رانندگی، حکم مناسکی خاص را داشت. احتمالاً شما هم همچون من مقطع یازدهم انگلیسی خواندن ناطوردشت را در برنامه درسی تان داشتید و حتماً مثل من آن کتاب خرمایی رنگ جلد شمیز براق را هفته ها به دنبال سرنخ با خودتان این طرف و آن طرف می بردید. دهه ناامید کننده ای بود و هولدنِ مایوس که از همه خوانندگانش درب و داغان تر بود برایمان تسلی خاطری بود.
پس از اینکه تحت تاثیر عمیق سبک سلینجر یکی دو تا رمان چاپ نشده نوشتم، سر از واشینگتن پست(۳۷) درآوردم. سلینجر بخشی از پس زمینه نامه ها و زندگی معاصر بود. یک بار دوستم آلن میلکریت(۳۸) که مهارت های استثنایی در یافتن کتاب داشت، خدا می داند از کجا قراردادی پیدا کرده بود که سلینجر برای پرداخت سفر تفریحی امضایش کرده بود و شماره تلفنش را در آن نوشته بود. و من هم بلافاصله شماره را یادداشت کردم و سال ها در کیف پولم نگهش داشتم. زیر شماره نوشته بود در صورت هرگونه ابهامی لطفاً با جی. دی. سلینجر تماس بگیرید.
به هزار و یک دلیل که یکی اش هم کنجکاوی ام درباره سلینجر بود ویلیام مکسول، سردبیرِ ادبی کهنه کارِ هفته نامه ادبی نیویورکر(۳۹) را ملاقات کردم. وقتی سلینجر نگاشتن ناطوردشت را تمام می کند، تا خانه ییلاقی مکسول یک کله می راند و تمام بعدازظهر و شبی طولانی آن را برای سردبیر و همسرش امیلی می خواند. من یک بار مکسول را در آپارتمانش در منهتن دیدم. از آن آپارتمان های دراندردشتی که هیچ احدی جز مدیران شرکت های سرمایه گذاری وسعش به خرید آنها نمی رسید. کنار قفسه کتاب ها ایستاده بودم و بی هدف نگاه می کردم که دستم بی اراده بالا رفت و یک جلد ناطوردشت را برداشت. پشتِ جلد عکسی از سلینجر چاپ شده بود و نشان می داد چاپ اول است. سلینجر با خط خودش نوشته بود: «تقدیم به بیل، بدون تو نمی توانستم انجامش دهم، با عشق، جری» یا چنین چیزی. کتاب را توی قفسه، جایی که اتفاقی بین یک جلد از کتاب های تولستوی و تورگینف(۴۰) قرار داشت، گذاشتم. بعضی وقت ها فکر می کنم یعنی پس از مرگ مکسول چه بلایی بر سر آن کتاب آمده است؟ دور انداخته شده؟ به قوم و خویش اش رسیده و او هم کتاب را در جعبه ای توی انباری گذاشته؟ این کتاب می توانست برای یک کلکسیونر نهایت آمالش باشد و بی شک میلیون ها دلار قیمت داشت.
مکسول در رابطه با سلینجر مثل خیلی چیزهای دیگر تودار بود. بخشی به این خاطر که می دانست سلینجر دوست ندارد درباره اش صحبت کنند، اما به هر حال این داستان را برایم تعریف کرد: «یک بار برطبق نظر یکی از ویراستاران نیویورکر یکی از داستان های سلینجر یک کاما کم داشت و من هم موافق بودم. چون قرار بود داستان زیر چاپ برود، وقت نشد با سلینجر تماس بگیریم. وقتی سلینجر داستان چاپ شده را دید، خشمگین نشد بلکه بدتر از آن غمگین شد.» مکسول می گفت این ماجرا برایش درس خوبی شد.
شاید سلینجر در انتظار یافتن یک آدم همدل بود، یک آماتور که مثل خودش از همان دقت موشکافانه برای جزئیات و احترام برای اثر هنری برخوردار باشد. و چنین شخصیتی بالاخره در ۱۹۹۶ در راجر لثبری(۴۱)، استاد زبان انگلیسی در دانشگاه جورج میسون(۴۲) که داستانش را در این کتاب خواهیم خواند حلول می کند. لثبری که انتشارات کوچکی دارد می خواهد شانزدهم هپ ورث ۱۹۲۴(۴۳)، آخرین داستان چاپ شده سلینجر را که یک داستان ۲۶هزار کلمه ای به سال ۱۹۶۵ با روایت سیمور گلاس هفت ساله است به چاپ مجدد برساند و سلینجر با این کارش موافقت می کند. برای کسی که اجازه نمی داد هیچ یک از داستان هایش در گزیده های ادبی چاپ شود، کسی که وب سایت پر رونقی را که فرصت شروع روز را برای خوانندگانش با نقل قول های جورواجور از ناطوردشت فراهم می کرد بست و از جمع آوری داستان های اولش در یک مجموعه حتی پس از اینکه بدون اجازه اش به چاپ رسیدند خودداری می کرد، تصمیم ناگهانی به چاپ مجدد این داستان درست مثل افزودن کتاب پنجم به انجیل های چهارگانه بود.
لثبری سعی کرد در رابطه با این موضوع سر و صدایی راه نیندازد اما صداقت بیش از اندازه اش مانع از ریاکاری و تظاهرش شد. در باب چاپ این داستان خبری در پانزدهم نوامبر ۱۹۹۶ از طریق نشر واشینگتن بیزنس ژورنال(۴۴) بیرون آمد که خبر دست اولی بود. آن وقت ها پخش خبر با سرعت کنونی نبود و فاصله زیادی بین خبر محلی روزنامه ای تجاری با هر رسانه ای که دنبال اخبار دست اول سلینجر بود وجود داشت. اگر چاپش به تاریخ اول ژانویه ۱۹۹۷، تولد هفتادوهشت سالگی سلینجر موکول می شد، دردسری ایجاد نمی شد. اما همان طور که در این چیزها همیشه اتفاق می افتد تاریخ چاپ کتاب تغییر کرد.
آن موقع من خبرنگار بخش نشر و فرهنگ در روزنامه پست بودم، شغلی که فرصت زندگی و نفس کشیدن با ادبیات را به من می داد. سعی کردم اخبار دست اول روزنامه ژورنال را دنبال کنم و برای سلینجر نامه بنویسم و با کارگزارش تماس بگیرم. همه تلاش هایم بی ثمر بود. دوازدهم ژانویه در ستون مربوط به اخبار نشر و کتاب، خبر چاپ قریب الوقوع این داستان را در چند جمله کوتاه نوشتم. سردبیرم متوجه اهمیت این خبر شد. به لثبری تلفن زدم و مقاله ای کامل در هفدهم ژانویه نوشتم. و مقاله کار خودش را کرد. رسانه های جهانی خبر را پوشش دادند. چند هفته بعد میچیکو کاکوتانی(۴۵) در نیویورک تایمز طوری بر «هپ ورث» نقد نوشت که انگار این کتاب چاپ شده و همین تیر خلاص بود. خانم کاکوتانی آن را «داستانی سطح پایین، نامعقول و با کمال تاسف کاملاً پیش پا افتاده» خواند. چاپ این کتاب هرگز رسماً ملغی نشد. فقط هرگز اتفاق نیفتاد.
من خودم را مقصر می دانم نه کاکوتانی را. روزنامه پست هم در داستانی که درباره لثبری پس از مرگ سلینجر در ۲۰۱۰ چاپ کرد، من را مقصر نامید و گفت مقاله من به محض اینکه به دست سلینجر رسید همه چیز را نابود کرد.
به نظرم نتوانستم خلوص نیت کافی داشته باشم. وقتی به لثبری تلفن زدم گفت «هپ ورث» را وقتی اولین بار در ۱۹۶۵ چاپ شد، خوانده بود. او گفت:
«به نظرم درسته؟»
«درست؟»
«داستان رو می گم. چیزی که در داستان اومده درسته. شخصیت اصلی راست می گه.»
مشخص بود که سلینجر دستش را در اظهار نظر باز گذاشته بود. «هپ ورث» طرفداران معمولی سلینجر را از طرفداران واقعی اش جدا می کرد. شخصاً از داستان خوشم نمی آمد یا حتی نمی توانستم از آن سر در بیاورم. به انتهای یک جمله می رسیدم و می دیدم چیزهایی را که خوانده ام به یاد ندارم و باید از اول بخوانم:

همین الآن بهت می گم، همین الآن، که لطفاً توی یه روز غم انگیز یک گوشه کاملاً شاد توی حافظه ات بنشینی، چون تا دم دم های آخر زندگی مون هم آدم های زیادی هستن که سریع جوش می آرن و می رن روی اعصاب. حتی وقتی می بینن صاف و ساده جلوشون درمی آم. دارم بهت می گم، حتی وقتی بی شیله پیله، بدون اینکه اون روی شخصیت مون را که گاهی هم خشنه ببینن! اگر چنین اتفاقی رو با ناامیدیِ حال به هم زنی صدها بار توی زندگی کوتاهم به چشم ندیده بودم این موضوع می تونست تا حدودی یه جنبه شوخی هم داشته باشه. اما امیدوارم تو همه این فرازوفرودها که داریم شخصیت مون رو ارتقا می دیم و اصلاحش می کنیم و هر روز دست و پا می زنیم که این گستاخی همه گیر، نخوت سطحی و احساسات لعنتی زیاده از حد همراه با چند تا ویژگی دیگه از بیخ و بن پوسیده رو کم کنیم، بتونیم به دنیا یا فقط آدمای مشهور، در قلب بشریت، مخالفت خودمون رو بیان کنیم و خشونت و قتل رو کاهش بدیم.

اگر همین جا ملتفت موضوع شده بودم، شاید دستم از نوشتن باز می ماند، پروژه لثبری فاش نمی شد و کتاب چاپ می شد. شکستم را به نشانه عقب نشینی گرفتم. به زودی دست از نوشتن درباره ادبیات برداشتم و به ساحل غربی(۴۶) نقل مکان کردم و این خودش نمونه دیگری از قدرت سلینجر در متحول کردن زندگی دیگران بود.
یک بار سلینجر در یادداشتی بر شرح زندگی اش نوشت: «همه نویسنده ها را وقتی در قبرشان می گذارند نیمی اولیور توئیست(۴۷) و نیمی مریم هستند، البته مریم با مفهوم کاملاً برعکسش.» من این جمله را این طور برداشت می کنم که نویسنده ها آنچه را که شما فکر می کنید باید انجام دهند، انجام نمی دهند و بعضی مواقع حتی بر خلاف میل شخصی شان کاری را انجام می دهند اما فارغ از منیت، عدم اعتماد
به نفس یا موفقیت شان همیشه حسرت چیزهای بیشتری را می خوردند. نویسنده ای که اسمش در فهرست پرفروش ترین هاست جایزه پولیتزر می خواهد. برنده جایزه نوبل دلش می خواهد هر گوشه از خیابان که نظر می اندازد کتابش را ببیند.
سلینجر در اواخر زندگی اش درست مثل دستگاه ماشین نویسی دستی کنار گذاشته شد. نویسنده های ادبی دیگر احساسات افسارگسیخته ای که سلینجر سالیان سال بدون اینکه کاری بکند در آنها برمی انگیخت، بروز نمی دادند. در سال های آخر دیگر کسی سعی نمی کرد برای نویسنده های موفق سال کمین کند. یکی از دلایلش این است که اگر به کانال اینترنتی درست وصل باشی می بینی نویسنده ها دائم از خودشان خبر می گذارند و از طریق توییتر نظرشان را درباره اعمال خشونت آمیزی که اخیراً اتفاق افتاده با ما سهیم می شوند، در فیس بوک شان دستور تهیه خوراک گوشتی را که کشف کرده اند به اشتراک می گذارند. وقتی کسی همیشه حضور دارد دلتنگ شدن برایش کار دشواری است.
از سوی دیگر فرهنگ غالب هنوز در خود طرفداران وسواسی می پروراند. این طرفداران دیگر مطرود نیستند و بخشی حیاتی از سیستم موجودند. شخصیت آنی ویلکس(۴۸) ستایشگرِ مجنون در رمان فلاکت(۴۹) استیون کینگ(۵۰) که نویسنده مورد علاقه اش را در حادثه رانندگی نجات می دهد و او را زندانی می کند تا همان چیزی را که او دوست دارد برایش بنویسد، حالا از شخصیت ترسناک رمان به یک الگو تغییر ماهیت داده است. نقش طرفدار.
سلینجر اگر بود از چنین پیشرفتی بیزار می شد. او حتی اجازه نداد براساس کتابش فیلم بسازند (به استثنای فیلمی که اوایل به ناحق ساخته شد). اجازه نداد طرفداران ادبیات دستشان به هولدن برسد و کاری کنند عاقبت خودش را به کر و لالی بزند. این به نوعی کمال گرایی بود، خالقی همچون خدا که این روزها بسیار یکه و تنهاست.
و با این همه اگر سلینجر زیاده خواه و پرتوقع بود، وَرِ اولیوری اش خوب اقناع می شد. مرگ نویسنده در سال ۲۰۱۰ حداقل تا سال ۲۰۱۵ و کشف رمان گم شده هارپر لی(۵۱) که دنباله رمان کشتن مرغ مقلد(۵۲) بود، بزرگ ترین رویداد ادبی آن دوره محسوب می شد.
در هر دو مورد این نویسنده های بااستعداد اسطوره شدند چون کتابی ننوشتند. در نگاه برخی بیننده ها ناپدید شدن سلینجر سبب موفقیت کتاب های چاپ شده اش بود. استیون کسلرِ منتقد می نویسد:

«معلوم شد سکوت، هوشمندانه ترین حرکت حرفه ای و جالب ترین ابداع سلینجر بود. سلینجر از طریق نامرئی شدن به موفقیت نائل شد و تقریباً از خودش یک شخصیت ادبی جاودانه ساخت.»

این هم راهی برای قدردانی از سلینجر که خودش را به نوعی از متن قصه بیرون آورد: وقتی رادیوی ملی(۵۳) پس از مرگ سلینجر به جستجوی بخش کوتاهی از صدای سلینجر گشت تا پس از مرگش آن را پخش کند چیزی پیدا نکرد.
حالا که دیگر بالا رفتن از تپه سودی ندارد، آنچه باقی است کتاب های اوست. درست است که نمی توانید صدایش را بشنوید اما صدای ادبی اش هنوز هم بلافاصله قابل تشخیص و جذاب است:
امیدوارم اگه واقعاً مُردم، یک نفر پیدا بشه که عقل توی کله اش باشه و پرتم کنه تو رودخونه یا نمی دونم هر کاری بکنه غیر گذاشتن توی قبرستون. اونم واسه اینکه مردم بیان و یکشنبه ها گل بگذارن روی شکمم و این مزخرفات. وقتی مُردی دیگه گل می خوای چیکار؟
به آرزویش هم رسید. وب سایتی به نام قبریاب(۵۴) است که می توانی محل آرمیدن اشخاصی را که دوست داری در آنجا پیدا کنی و زیر اسم سلینجر نوشته شده «محل دفن: نامعلوم.»

مقدمه

دیوید استریتفلد(۱)

بدترین دشمن یک نویسنده، نویسنده ای دیگر است.
به نقل از گاوین(۲)، برادر زن جی. دی. سلینجر و بر اساس کتاب جی.دی. سلینجر: هنرمند فراری(۳)

توماس بلر(۴)

جی. دی. سلینجر جادوگر شهر اُزِ ادبیات امریکایی است. مردم، روزها با این امید که او بتواند دردشان را مداوا کند برای ملاقاتش سفر می کردند. اما توانمندی های سلینجر درست مثل جادوگرها محدود بود. از دست او کاری فراتر از همانی که طرفدارانش برای خودشان می توانستند انجام دهند بر نمی آمد. اگر آدم نابکاری ریسک می کرد و به سوی خلوتگاه بالای تپه او در دهکده نیوهمپشایر در کورنیش(۵) می رفت، هنگام بازگشت همان بود که بود.
اسطوره سلینجر در اوایل دهه طلاییِ شصت وقتی امپراتوری امریکا در اوج پیشرفت و روشنگری پیش می راند و مجله تایم(۶) مجری و بانی فرهنگ سازی جامعه بود، ریشه دواند. یک روز سردبیران تایم مشکل پیچیده ای برای خود ترتیب دادند: مشکل این بابا، سلینجر، چیست؟ چرا از آغوش رسانه فراری است؟ دردش چیست؟ نه تنها رمان خارق العاده امریکایی، این دَدِ افسانه ای بلکه نویسنده در نقش قهرمان، خردمند و منجی در اوج می درخشیدند و سلینجر در این میان نقش خود را ایفا نمی کرد. تایم عملیات حقیقت یاب گسترده ای به راه انداخت و اساساً گروهی از کارآگاهان خصوصی را به کار گرفت تا همان طورکه به خوانندگانش قول داده بود بدون به خطر انداختنِ «افراطیِ» حریم خصوصیِ سلینجر پرده از رازهایش بردارد. البته همیشه همین را می گویند.
اثرِ هنریِ تایم در تاریخ پانزدهم سپتامبر ۱۹۶۱ با عنوان «دنیای خصوصی عشق و مرگ» با قیمت بیست و پنج سنت چاپ شد و همه جا می شد آن را خرید. هدف متن در همان پاراگراف نخست، درست پس از نقل قول اجتناب ناپذیری از ناطور دشت و هولدن که قصد ساختن کلبه ای را در جنگل داشت تا بتواند وانمود کند «یکی از آن کر و لال ها» است و در نتیجه «مجبور نباشد هیچ گفتگوی احمقانه و بی فایده ای با هیچ کس» داشته باشد، مشخص شده است. سپس خانه ای در جنگل و بر فراز تپه، جایی که نویسنده معتکف زندگی می کند به تصویر کشیده می شود. تایم می نویسد: «چند وقت پیش وقتی او و خانواده اش منزل نبودند، یکی دو تا از همسایه ها که دیگر صبرشان لبریز شده بود، شلوار ضخیم کارشان را پوشیدند و از روی حصار دو متری بالا رفتند تا نگاهی به اطراف بیندازند.»
همین جا مکثی داشته باشیم. همسایه ها تحمل چه چیزی را بیش از این نداشتند؟ آن چه بود که احتمالاً این جماعت قانونمند را وادار به ورود غیرقانونی کرده بود؟ ناآگاهی از جزئیات زندگی ای نبود که حق دانستنش را نداشتند؟ به خاطر وسواس و نفرت سلینجر نبود؟ تایم چیزی در رابطه با این موضوع نمی گوید. اما هر چه که بود ثابت کرد حداقل چهل سال محرکی قوی در تهییج همسایه های فضول، خبرنگارهای یاوه سرا و در عین حال قابل احترام، طرفداران دوآتشه و صرفاً افراد کنجکاو بوده است. تعداد زائران خلوتگاه بالای تپه اگر به هزاران نمی رسید، صدها نفر را شامل می شد و اخباری که این زائران اغلب از موفقیت ها و بیشتر از شکست هایشان می آوردند کمک بزرگی در شکل گیری خلاصه ای از فرهنگ مدرنی بود که در آن اشتیاق رسانه و حتی شاید مردم برای دانستن، بر حق افراد مشهور در حفظ حریم شان ارجحیت داشت. حتی اگر برنده واقعی شک نداشت که سلینجر خلاصه می شد در علائمی که نصب می کرد و درخواست می کرد یا شاید هم تمنا می کرد که «شکار، تله گذاری، ماهیگیری یا تجاوز به ملک خصوصی از هر نوعی ممنوع است»، بازهم این مبارزه ای بود که به طرز شگفت آوری حریف های چغری داشت.
آرشیو تایم که نهایتاً در اختیار پژوهشگران قرار گرفت نشان می دهد چه پیگیری سرسختانه ای داشتند. در یکی از تلکس های ارسالی، خبرنگاری ادعا می کند:«سرنخی پیدا کرده ایم که ممکن است بالاخره بتواند صندوقچه دخترکوچولوهای سلینجر را بگشاید.» ردِ شخصیت سیبل(۷) همان دختر جوانی که در داستان یک روز خوش برای موزماهی(۸) دوست سیمور(۹) است ـ یکی از داستان کوتاه هایی که خوانندگان بی شماری اذعان دارند اگر اسرارآمیزترین داستان کوتاهی نباشد که تا به حال نوشته شده، بی عیب و نقص ترین است ـ در زندگی واقعی یافته شد. خبرنگار دیگری طی نامه ای برای سردبیر می نویسد: «این دختر به طرز شگفت آوری میلی به بازگویی وقایع ندارد و می گوید که جی. سعی می کرد منزوی باشد... و به یاد نمی آورد کجا سلینجر را دیده یا سلینجر چه شکلی بوده است. خب، از او پرسیدم به عنوان یک بچه می خواهد انکار کند که در فلوریدا با سلینجر آشنا شده است؟ یک لحظه از سیگارش کامی گرفت گویی سبک سنگین می کرد چه بگوید و با دقت گفت: بله، به نظرم انکار می کنم.»
چنین شکست هایی خشم خصمانه ای در سردبیران تایم برانگیخت. مجله یک نکته را یادآور می شود: «منبع جعلی اطلاعات، خود نویسنده است» و بعد اشاره می کند در متن تبلیغاتی که خود سلینجر برای فرنی و زویی(۱۰) نوشته است می بینیم که با کمرویی ای فریبکارانه می گوید: «من در وست پورت(۱۱) با سگم زندگی می کنم.» اما حقیقت تلخ این است که او در وست پورت زندگی نکرده و سگی هم نداشته که سال ها با او زندگی کند.
چند هفته بعد، مجله لایف(۱۲)، بخش دیگری از امپراتوری تایم نسخه داستانی خودش را از علت مخفی شدن سلینجر چاپ کرد. متن مورد نظر مزین به تصویر بزرگی از حصارِ نویسنده بود. در قسمت انتهایی و در فاصله بین حصار و زمین چیزی در کمین بود که مجله لایف جسورانه آن را «سگ خانواده» نامیده بود. ایان همیلتون(۱۳) که بیست و پنج سال بعد اولین بیوگرافی را از سلینجر نوشت به این اختلاف اشاره می کند و توضیح می دهد که حتماً سلینجر از اینکه دو تا از قدرتمند ترین مجله های خبری امریکا نمی توانستند بر سر اینکه سلینجر سگ داشته یا نه به توافق برسند، حسابی کیفور شده.
اما خود همیلتون هم شکست بدی از این نویسنده عزلت نشین خورد. «جی. دی. سلینجر؛ یک عمر نویسندگی» محتاطانه و مختصر نوشته شده بود اما اشتباهِ زندگینامه نویس این بود که گزیده هایی از نامه های پُرشور سلینجر را در متنش آورد که کپی رایت داشتند. سلینجر همیلتون را تا دادگاه عالی کشاند که البته تعجبی هم نداشت و برنده هم شد. اما مثل همیشه این پیروزی بهای گزافی برای سلینجر داشت. هر چه بیشتر تلاش می کرد از حریم خود دفاع کند؛ آزار مردم بیشتر می شد و نتیجه هم قابل پیش بینی بود: مصاحبه های جعلی می ساختند، نامه هایش را می فروختند و به خورد خبرنگاران می دادند و داستان هایش را قاچاق می کردند. همان طور که خودش یک بار در یکی از نامه هایش برای معشوقه اش می نویسد: «موفق بودن همانا شکست خوردن است.»
این موضوع که هر چه بیشتر برای خصوصی نگاه داشتن حریمت مبارزه کنی بیشتر آن را از دست می دهی درس عبرتی شد برای هنرمندی همچون دان دلیلو(۱۴). او رمان مائوی دوم(۱۵) را در ۱۹۹۱ با الهام از عکس روی جلد نیویورک پست نوشت که سلینجر نزار را در حالی نشان می داد که واقعاً داشت دو خبرنگار را که در پارکینگ برایش کمین کرده اند شلاق می زند. تیتر مجله از این قرار بود: «ناطور به دام افتاد.»
دلیلو می گوید: «وقتی نویسنده ای رخ از دیگران بپوشاند، به تمثیلی زمینی از خداوند تبدیل می شود که از ازل رغبتی به پدیدار شدن نداشته است.» در نتیجه آن قدر خودش و زندگی اش را در دسترس خبرنگاران می گذاشت تا وقتی برای خرید بیرون می رفت راحتش بگذارند.
اما تنها اسلحه سلینجر در برابر این حملات بی پایان مهارت آدم شناسی اش بود. اگر در ردای طرفدار نزدیکش می شدی و واقعاً هم قصدت ابراز ارادت بود، احتمالاً با تو صحبت می کرد یا پاسخ نامه ات را می داد و این آشنایی مختصر می توانست زندگی ات را دگرگون کند. اما اگر با فریبکاری در هیئت نویسنده و در جستجوی خوراکی برای روزنامه و مجله به او نزدیک می شدی، احتمالاً طالع نحسی تا ابد بر تو می بارید و این در حالی بود که سلینجر می دانست خودش هم آزار خواهد دید. او سرنوشتش را پیشگویی کرد، مثل خیلی از نویسنده ها.
«می دانم همه مرا به عنوان شخصی منزوی و غریبه می شناسند، تاوان این خلق و خویم را می دهم.»
قسمت هایی که در این کتاب آمده چکیده ای است از دوره های مختلف. اشخاصی که بین سال های ۱۹۵۰ و حدود ۱۹۸۵ به دنبال سلینجر بوده اند، با اطلاعات محدودی سر و کار داشتند که برخی از آنها ناگزیر یا افسانه یا حداقل گمراه کننده بودند. این داستان ها صرف نظر از چند اشتباه گرامری و چاپیِ واضح، به همان سبک و سیاقی در این کتاب آورده می شوند که نخستین بار چاپ شده اند. جووانا اسمیت راکوف(۱۶) و راجر لثبری(۱۷) که دو مقاله آخر را نوشته اند، هر دو با سلینجر صحبت کرده اند اما داستانشان با آنچه مصاحبه می دانیم فاصله زیادی دارد و قطعات و گزارش های شخصی ای هستند از کسانی که توانسته اند قلعه سلینجر را از طرق دیگر فتح کنند.
از قدیم لطیفه ای هست که می گوید مجموعه مصاحبه های جی. دی. سلینجر را می توان «از ملک من بزن به چاک» نامید. چون سلینجر هرگز با هیچ کس مصاحبه نکرد. مردم همیشه این را می گفتند. حتی خود سلینجر هم این را می گفت. ایان همیلتون که پیش از نوشتن زندگینامه اش از سلینجر درخواست مصاحبه کرد، می دانست چیزی نصیبش نمی شود اما انتظار هم نداشت پاسخی به آن تندی از او دریافت کند:

با تجربه های تلخ و وحشتناکی که دارم (و خودتان هم احتمالاً در جستجویتان فهمیده اید) حدس می زنم نمی توانم شرِ شما یا رندم هاوس(۱۸) را، البته اگر لشکری از شما مصمم باشد که راهی در این خصوص بیابد، از سرم کم کنم، هر چند فایده چندانی نخواهد داشت اما حس می کنم باید به اطلاعتان برسانم که تصور می کنم بیش از آنچه بشود در طول یک عمر تحمل کرد، همه نوع استثمار و غارت حریم شخصی ام را از سر گذرانده ام.

ممکن است این جملات اغراق آمیز یا دیوانه وار به نظر برسد اما سلینجر بی پرده حرفش را می زد. اینجا بخش علنیِ شهادت او در شکایتش به طور کامل و برای نخستین بار چاپ شده است. (قسمت دوم محرمانه بود). این متن بخش کوچکی از جلسه دادگاه را نشان می دهد:

کالاگی(۱۹): آیا در بیست و پنج سال گذشته کسی از شما درخواست مصاحبه کرده است؟
سلینجر: بله.
کالاگی: آیا تا به حال اجازه مصاحبه به کسی داده اید؟
سلینجر: تا جایی که می دانم نخیر.
کالاگی: آیا تا به حال ندانسته به کسی اجازه مصاحبه داده اید؟
سلینجر: ظاهراً بله.

دلم می خواهد سلینجر را هنگام ادایِ این جمله با لبخندی محزون تصور کنم اما شک برانگیز است. به هر نحوی هم که بوده، هنوز هم حرف هایش دقیق به نظر نمی رسد. وقتی در ۱۹۵۱ رمان ناطوردشت چاپ شد، سلینجر با دوستش ویلیام مکسول(۲۰) با خبرنامه «باشگاه کتاب ماه» صحبت کرد، اگرچه اگر بخواهیم اسمش را مصاحبه بگذاریم کمی مبالغه کرده ایم. فقط یک بار از سلینجر نقل قول مستقیمی آورده شده است.
دو سال بعد سلینجر با شرلی بلانیِ شانزده ساله گپ دوستانه ای می زند. اگرچه شرایط این گفتگو همان طور که از سلینجر انتظار می رود بحث برانگیز است. بلانی، دختری که همیشه او را جذاب و جسور با موهایی بلوند توصیف می کنند در اظهاراتش در مصاحبه با مجله لایف می گوید همیشه با چند نوجوان دیگر به مهمانی های سلینجر می رفتند. موزیک گوش می دادند، نوشابه می نوشیدند و چیپس می خوردند. سلینجر در سکوت غرق افکارش می شد. اینکه به رمان بعدی اش می اندیشیده یا فقط از لحظه لذت می برده، بلانی مطمئن نبود.
بلانی دانشجوی روزنامه نگاری و عضو یکی از گروه هایی بود که برای روزنامه محلیِ کلارمونت دیلی ایگل(۲۱) ماهی یک صفحه می نوشتند. اما در روستاهای نیوهمپشایر چندان خبری پیدا نمی شد، برای همین وقتی در خیابان به جری سلینجر برمی خورد از او می خواهد چیزی بگوید که بتواند در موردش بنویسد. سلینجر هم می پذیرد. بلانی و یکی از دوستانش با سلینجر به نوشابه فروشی می روند و او را سوال باران می کنند و بعد مطلبی می نویسند که بسیار به مذاق دیلی ایگل خوش می آید و به صورت سرمقاله در صفحه اول چاپش می کند. پس از اینکه سلینجر آن را می خواند، دیگر با بلانی صحبت نمی کند و پس از آن هرگز نوجوان ها را به خانه اش دعوت نمی کند. حصار بلندی دور خود می کشد و ازدواج می کند.
ماجرا از زبان بلانی چنین بود. سلینجر احتمالاً از غلط های بی شمار متن و اینکه او را «خارجی»(۲۲) نامیده بودند (این لغت را برای یهودی ها استفاده می کردند) یا به احتمال قوی تر فقط به خاطر به کار بردن این لغت آزرده خاطر شده بود. شاید هم چون شین سالرنو و دیوید شیلد(۲۳) در کتاب سلینجرِ دیکتاتور مآب(۲۴) (۲۰۱۳) توضیح می دهند که او و بلانی با هم قرارهای عاشقانه داشتند، احساساتش جریحه دار شده بود. سلینجر تازه سی سالش بود. شاید اگر این اتفاق الآن می افتاد والدین پلیس خبر می کردند.
کینه این خیانت همچنان باقی ماند. در ۱۹۷۸ وقتی سردبیر روزنامه دانشجویان وینسور های(۲۵) برای چاپ مجدد مصاحبه و کسب اجازه با سلینجر مکاتبه کرد، سلینجر در نامه ای کوتاه آن مصاحبه را «نشانی از فریبکاری، سوء استفاده، استثمار و سیاه نمایی» خواند. (این درحالی بود که سلینجر کپی رایت آن مصاحبه را نداشت و در واقع اجازه اش دست او نبود). بلانی ازدواج کرد و از آن شهر رفت و حتی سالرنو و شیلد هم که تلاش کردند با هر کسی که در جهان سلینجر حضور داشت مصاحبه کنند موفق نشدند با او صحبت کنند.
این آخرین باری نبود که سلینجر در دام دختران جوان می افتاد. همچون بسیاری از مردان آن دوره، «زن» نقطه ضعف او هم بود و هرچه جوان تر، بهتر. بتی اِپِس(۲۶) در خانواده ای فقیر در محله جنوبی بزرگ شده بود و هرگز دبیرستان را تمام نکرده بود و از ازدواج زود هنگامش سه فرزند داشت اما آن قدر بلندپروازی و استعداد داشت که از خود بازیکن خبره تنیس بسازد و بعد هم ستون نویس ورزش تنیس شود و نهایتاً برای باتن روژ ساندی ادووکیت(۲۷) مقاله بنویسد. اِپس چهل ساله بود اما وقتی در ۱۹۸۰ فکر مصاحبه با سلینجر به سرش زد خیلی جوان تر از سنش نشان می داد. او مثل بقیه زائران قبلی به دنبال روشنگری راهی سفر نشد. شهرت تله بود و نتیجه برای هر آن کس که درگیر این ماجرا بود فاجعه آمیز.
مقاله اصلی اِپس که به ندرت نسخه چاپی اش دیده شده در این کتاب مجدداً چاپ می شود که متنی موثق به شمار می آید. همچون بسیاری از مطالب روزنامه های پیش از عصر اینترنت این متن هم اشاره ای به اتفاقات پشت پرده نکرده و حرفی از فریبکاری اِپس برای کشاندن سلینجر به محل دیدار به میان نیاورده است. اِپس برای سلینجر نامه کوتاهی می نویسد و می گوید رویای نویسندگی در سر دارد و تصور می کند نوشتن «بسیار سخت» است و می خواهد در این رابطه با او صحبت کند. در ادامه اشاره می کند که پینتوی(۲۸) آبی آسمانی می راند و چشمانی سبز و موهایی نارنجی دارد. حرفی از روزنامه اش یا اینکه می خواهد صدای سلینجر را ضبط کند نمی زند.
سلینجر به موقع سر قرار ظاهر می شود و می گوید: «به خاطر احترام یک نویسنده به نویسنده دیگر به این جا آمدم». و برای همین هم مایل است به سوالاتی درباره نوشتن و نه چیز دیگری پاسخ بدهد. دردسرهای اِپس هم از زمانی شروع شد که مقاله به دست جورج پلیمپتون(۲۹)، سردبیر مجله پاریس ریوی یو(۳۰) و مردی که از شیطنت لذت می برد افتاد و متنش را تغییر داد. پلیمپتون که تصور می کرد اِپس زن جوانی است که تازه بیست سالگی اش را پشت سر گذاشته، متن مقاله را از زبان اول شخص مفرد و با تاکید بر دخترانگی او دوباره نوشت:

می دانستم که سلینجر با دیدن ضبط صوت رَم می کند اما دیوانگی بود که رو در رو با او حرف بزنم و خرچنگ قورباغه یادداشت بردارم. برای همین فکر کردم به جهنم، ضبط صوت را زیر پولیور آستین بلند و پیراهنم جاسازی می کنم. اما این کار سختی بود چون یک جورهایی دِفرمه نشانم می داد. فکر کردم،  ای وای ـ دلم نمی خواهد جی. دی. سلینجر فکر کند پستانم مربعی شکل است. بالاخره ضبط صوت را زیر آستین پیراهنم، درست زیر آرنجم گذاشتم طوری که می توانستم دستم را کنار بدنم قرار دهم و فکر کردم اگر دستم را صاف نگاه دارم، همه چیز به خیر و خوشی می گذرد.

نظرات کاربران درباره کتاب جی. دی. سلينجر