فیدیبو نماینده قانونی نشر آفتابکاران و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب سومين قديس
مجموعه داستان

نسخه الکترونیک کتاب سومين قديس به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب سومين قديس

البته می‌دانم، دیگر از او هم کاری ساخته نیست، اینها صحنه‌هایی هستند که باید بیایند و بروند تا جزء جزء ماجرا را شکل دهند، که فرمان آتش داده شود، بعد محکومی دیگر را بیاورند و ببندند به من و من، تیرک اعدامی که وسط این حیاط بزرگ ایستادهام دیگر خسته شدهام از بوی خون و قرمزی لزج روی تنم، که بیش از حد زیاد شده، به‌قدری که از داخل و خارج در حال پوسیدن هستم، آرام بین شیارهای تنه‌ام لیز می‌خورد و وارد ریز ریز قسمت‌هایش می‌شود و نور دیگر نمی‌رسد و به چرت و پرت نویسی افتاده طفلکی.

ادامه...

  • ناشر: نشر آفتابکاران
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 0.45 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۱۰۱صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب سومين قديس

سومین قدیس

«ای سن کریستوفر، ای حامل مسیح، تو تمام جهان را بر دوش خود حمل کردی. من جهان را آفریدم و من جهان را بدان کودک بازخریدم و بار گناهان عالمیان را بدوشش نهادم.»

اسطوره قدیس سن کریستوفر، حمل کننده مسیح
بازنویسی دکتر حسین الهی قمشه ای
***
آن صفر
چه اهمیتی دارد که در این بیابان چه می کنم.
آن اول
فرض را بر این می گیریم پیرمردی ضعیف اندامم که در کنار رودی خروشان در نزدیکی شهر ساموس یونان اتاقکی برای خود ساخته ام و در آن مشغول به عبادتم که جوانی با اندامی غول آسا در حالی که چوب دستی در دست دارد به نزدیکی ام می آید.
گردنم را آن قدر بالا می برم تا صورتش را ببینم. می گوید: «هی پیرمرد تو پادشاهی را که شهریارسیاهی از آن می ترسد، می شناسی؟»
می گویم: «نه، نام آن پادشاه چیست؟»
اشاره می کند به صلیب دور گردنم: «منظورم همان برهنه است.»
خنده ام می گیرد: «او را فقط در دعا و نیایش می توانی پیدا کنی.»
می گوید: «من دعا بلد نیستم، من فقط نوکری بلدم.»
می گویم: «بنشین کنارم و مردم را از رود عبور بده این خود بهترین نیایش است.»
لبخند می زند: «این کار را دوست دارم.»
پس کنارم می نشیند و هرکس را با بارش، زنان را با کودکانشان، کودکان را با اسباب بازی هایشان روی دوش می گذارد و به رود می زند و از آب عبور می دهد.
شب هنگام که آماده می شود در اتاقکم بخوابد پسربچه ای صدایش می زند. جلو می رود و می گوید: «تنهایی؟»
پسربچه می گوید: «برایت سنگین نیستم؟»
جوان می گوید: «من پدران تو را با بارشان از رود عبور دادم تو که بچه ای بیشتر نیستی.»
و پسربچه را به چشم به هم زدنی روی دوش می گذارد و به آب می زند. به نیمه، نیمه رود که می رسد لبخندش را می خورد. به نیمه که می رسد عرق درشتی روی پیشانیش می نشیند. چند قدم جلوتر پایش می لغزد تا اینکه بالاخره کودک را در آن طرف رود به زمین می گذارد. کودک محو می شود و ندایی بلند می شود: «ای سن کریستوفر ما بار زمین و زمان را بر دوش مسیح نهادیم و تو آن را از رود عبور دادی.» پهلوان خم می شود و جای پاهای پسربچه را می بوسد.
آن دوم
من همان پیرمردم در کنار همان رود و در همان اتاقک مشغول به دعایم با این تفاوت که این بار در داستان نویسنده هستم، نه اسطوره سن کریستوفر.
همان جوان نزدیک می شود. گردنم را آن قدر بالا می برم تا صورتش را ببینم.
ــ هی پیرمرد تو پادشاهی را می شناسی که شهریار سیاهی از آن بترسد.
ــ نه، اسم آن پادشاه چیست؟
به صلیب دورگردنم اشاره می کند.
ــ منظورم همان برهنه است.
می خندم.
ــ او را فقط در عبادت می توانی پیدا کنی.
ــ من عبادت بلد نیستم، من فقط بلدم غلامی کنم.
ــ کنارم بنشین و مردم را از رود عبور بده، این خودش بهترین عبادت است.
جوان اخم می کند، از کنارم رد می شود و فریاد می زند:
ــ نه... نه... من باید پادشاه جهان را پیدا کنم.
آن سوم
تا حالا که فقط اسطوره سن کریستوفر را شرح دادهام. یک بار از نگاه اساطیری و یک بار از نگاه نویسنده. اما خودم چی؟
من پیرمردی هستم قوزپشت که سال هاست توی همان اتاقکی که برایتان گفته ام مشغول عبادتم و هیچ برای خوردن ندارم الا بوته گیاهی که جلویم روییده است. پس زمانی که بوته خشک شود و پدر آن را از من دریغ کند، من هم از دین پسر برمی گردم و روح القدس را به خودش واگذار می کنم و راه می افتم تا در حوالی شهری از رهگذری با اندامی غول آسا بپرسم:
ــ هی، جوان تو کسی را می شناسی که من او را عبادت کنم و او در عوض به من غذا بدهد.
جوان بلند بلند می خندد.
ــ پیرمرد دیوانه، تو باید پیش فرعون بروی.
نشان قصر فرعون را از او می گیرم، از شهرها و دریاها رد می شوم تا بالاخره فرعون را در آستانه قصرش می بینم.
جلو می روم.
ــ ستایش باد پادشاه جهانیان را.
فرعون بدون اینکه به من نگاه کند، می گوید:
ــ چه می خواهی پیرمرد؟
ــ کمی غذا
ــ و در عوض آن چه چیزی به من می دهی؟
ــ من جز ستایش کردن کار دیگری بلد نیستم.
ــ خوب، ستایش کن.
سجده می کنم.
ــ درود بر بزرگ پادشاه رودها و دریاها، پادشاه جنگ ها و فاتح نبردها، پادشاه فتح و بخشندگی.
از آن به بعد در قصر فرعون سمت ستایشگر را پیدا می کنم و فرعون هم از اینکه چنین زبان بازی در دربارش دارد خوشحال است. تا اینکه یک روز که به سجده می افتم شهریار سیاهی می آید و جان فرعون رابه سادگی می گیرد.
در همان حال سجده ام را چرخاندم طرف شهریار.
ــ درود باد بر پادشاه جهان سیاهی.
ــ تو کیستی؟
ــ بنده ستایشگر شما.
ــ و در عوض از من چه می خواهی.
ــ فقط مقدار کمی غذا.
شهریار دستانم را می گیرد و من را با خود به سرزمین سیاهی می برد، در آنجا سفره رنگین برایم پهن می کند.
دوباره سجده می کنم.
ــ این بخشایش شهریار قابل ستودن است.
شهریار برمی گردد طرف فرزندانش و فریاد می زند:
ــ من روزی را به خاطر می آورم که حتی حاضر به خم شدن در برابر آدم نشدم و حالا ببینید که فرزند او مقابل من به سجده افتاده.
با شادمانی به طرفم می آید تا من را در آغوش بگیرد که متوجه صلیب آویزان بر گردنم می شود. در یک آن خودش، تاج، تختش و فرزندانش محو می شوند و من خودم را در کنار اتاقکم در پهلوی رود می بینم، با خود می گویم.
ــ اینطور که معلوم است جز ستایش روح القدس هیچ ستایشی شایسته نیست.
و می خواهم به سجده بیفتم که صدای پسربچه ای می آید:
ــ هی، پیرمرد مرا از رود عبور بده.
لبخند می زنم و می گویم:
ــ توانش را ندارم. از کس دیگری بخواه.
ــ هی پیرمرد مرا از رود عبور بده.
اخم می کنم.
ــ کمر خمیده ام را نمی بینی؟
ــ پیرمرد من را از رود عبور بده.
چاره ای نیست. دست می برم به کمر پسربچه و به هر زحمتی که هست او را بلند می کنم و روی سینه و شانه ام می کشم و به رود می زنم. به نیمه، نیمه رود که می رسم وزن پسربچه خیلی کمتر می شود. به نیمه که می رسم اصلاً احساسش نمی کنم، اما چند قدم جلوتر پایم روی سنگی می رود و لیز می خورم، پسربچه از دستم رها می شود و در آب می افتد و امواج او را با خود می برند، پس ندایی بلند می شود: «ای سن کریستوفر ما مسیح را به سبکی پری در آوردیم و باز تو او را در آب انداختی.»

پاییز۸۲



سومین قدیس

مجموعه داستان

رضا کوشالشاهی





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



نظرات کاربران
درباره کتاب سومين قديس