فیدیبو نماینده قانونی ناشرمولف و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سیر عشق

کتاب سیر عشق

نسخه الکترونیک کتاب سیر عشق به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۴,۵۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب سیر عشق

«نویسنده با مهارت دو سوی ازدواج را نشان می‌دهد و به کاوش تعامل ناسازگار عشق رمانتیک و عشق در عمل می‌پردازد. سیر عشق، کتابی نیمه ادبی و نیمه خودیاری است که با روشنی شکاف‌های پیچیده و نه چندان پیچیده یک ازدواج مدرن را توصیف کرده و نشان می‌دهد برای سال‌ها کنار هم ماندن چه چیزی لازم است. این رمان غیرسنتی روحیه و پیامی سخاوتمندانه دارد. رمانی هنرمندانه است راجع به زوجی از زمانی که اولین جرقه‌ی عشق را احساس کردند، چگونه ازدواجشان را با توجه به نیازهای شغلی و خواسته‌‌های فرزندان حفظ و با چالش‌های حاصل از بی‌حوصلگی و خستگی و پیرشدن مقابله کردند. پرسش اصلی این کتاب این است: زیر فشار یک زندگی معمولی چه اتفاقی برای ایده‌آل‌های اولیه‌ی ما می‌افتد؟» نوشته سن‌فرانسیسکو کرانیکل کتاب سیر عشق آخرین کتاب داستانی آلن دو باتن، بنیان‌گذار مؤسسه مدرسه‌ی زندگی، است. در دوران مدرن، ایدئولوژی رمانتیک در انتخاب شریک زندگی اصالت را به احساسات داده است. روایت‌هایی از عشق که در بسیاری از فیلم‌ها و رمان‌ها نقل می‌شوند به ندرت مطابق با آنچه ما در تجربه‌ی زیسته از آن آگاه می‌شویم، هستند. در نتیجه ما باید مواظب باشیم روابطمان را بر اساس انتظاراتی که رسانه‌های هنری اغلب گمراه‌کننده مقرر کرده‌اند نسنجیم. هنر مقصر است، نه زندگی. به جای جدا شدن، باید به خودمان داستان‌های دقیق‌تری بگوییم؛ داستان‌هایی که تلاش می‌کنند مشکلات ما را بهنجار معرفی کنند و به ما راهی غم‌انگیز ولی امیدبخش در مسیر عشق نشان دهند. این کتاب تلاشی برای نشان دادن شجاعت و موفقیت کم‌نظیرِ کنار هم ماندن در جهانی که گاه مشکلات روزمره را کوچک شمرده و ارزش بنیادی کارهای به ظاهر کم‌ارزش را – مانند این که چه کسی لباس‌ها را بشوید – درک نمی‌کند.

ادامه...
  • ناشر ناشرمولف
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.57 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۴۳ صفحه

بخشی از کتاب سیر عشق

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

آغاز مقدس

ربیع و همسرش، در روزهای اول ازدواجشان و سال ها بعد از آن، همواره با یک سوال روبرو می شدند: «شما چگونه با هم آشنا شدید؟» سوالی که در پاسخش، پرسش گر اغلب انتظار هیجان بازی گوشانه ای را داشت که بتواند به طور نیابتی آن را تجربه کند. سپس به طور معمول ربیع و همسرش به هم نگاه می کردند تا ببینند کدام یک باید این بار داستان را تعریف کند. اگر تمام افراد حاضر سر میز ساکت می شدند تا داستان را گوش کنند، آن ها با کمرویی به هم لحظه ای نگاه می کردند. با توجه به مخاطبشان آنها داستان را شوخ طبعانه یا پر از محبت تعریف می کردند. داستان را می توانستند در یک خط خلاصه کرده یا یه اندازه ی یک بخش کتاب طولانی کنند.

از آن رو که آغاز یک رابطه قرار نیست تنها مرحله ای میان مراحل دیگر باشد، چنین توجه نامتوازنی به آغاز رابطه می شود. برای فرد عاشق پیشه، آغاز چکیده ای از تمام امور مهم در مورد عشق را به طور کلی در خود دارد. به همین دلیل است که در بسیاری از داستان های راجع به عشق، راوی پس از آن که زوج داستان بر یک سری از موانع اولیه غلبه کردند چندان کار زیادی نمی تواند با آنها بکند. راوی یا آنها را به آینده ی رضایت بخش تعریف نشده ای تنزل می دهد یا آنها را می کُشد. آنچه ما معمولا عشق می نامیم، تنها آغاز عشق است.

ربیع و همسرش در می یابند چقدر اندک از آنها در مورد این سوال می شود که پس از آن که با هم آشنا شدند چه اتفاقاتی برایشان افتاده است. این عجیب است، گویی داستان واقعی رابطه ی آنها متعلق به حوزه ی کنجکاوی مشروع یا پرثمری نیست. از آنها حتی یک بار هم سوالی که واقعاً ذهنشان را مشغول کرده پرسیده نشده است: «متاهل بودن در درازمدت چطور است؟»

داستان های رابطه هایی که دهه ها بدون هیچ فراز و فرودی سال ها به حیات خود ادامه داده اند در واقع به طرزی جالب و نگران کننده ای استثناهایی هستند که جرات می کنیم درباره پیشرفت عشق بازگو کنیم.

آغاز داستان ربیع این گونه است: او سی و یک ساله است و در شهری زندگی می کند که نه آن را خوب می شناسد و نه درست درکش می کند. او قبلاً در لندن زندگی می کرد، اما به تازگی برای کار به ادینبورگ نقل مکان کرده است. شرکت معماری که او قبلاً در آن کار می کرد به دلیل از دست دادن غیرمترقبه یک قرارداد کاری، نیمی از کارکنانش را اخراج کرد. عدم نیاز به او در شرکت او را مجبور کرد دورتر از آنچه دوست داشت دنبال کار بگردد؛ و این باعث شد او در نهایت شغلی در اسکاتلند در یک استودیوی طراحی شهری قبول کند. استودیویی که به طور تخصصی در زمینه طراحی پلازا و تقاطع خیابان ها کار می کرد.
از زمان شکست رابطه ی ربیع با یک طراح گرافیک، او چند سالی است که مجرد است. ربیع عضو یک باشگاه سلامت محلی شده و در یک وبسایت زوج یابی ثبت نام کرده است. او در مراسم بازگشایی یک گالری نمایشگاه صنایع دستی سلتیک و در یک سری برنامه هایی که ربط اندکی به کارش دارند شرکت کرده است. همه این ها بیهوده بوده اند. چندبار شده که احساس کرده با زنی رابطه ی فکری برقرار کرده اما احساس فیزیکی به او نداشته است یا بالعکس. یا حتی بدتر، کورسویی از امید احساس کرده و بعد آن زن از وجود شریکی حرف زده است؛ فردی که اغلب آن سوی اتاق ایستاده و حالت چهره اش مانند زندانبانان بوده است.
با این وجود، ربیع ناامید نشده است. او عاشق پیشه است. و در نهایت پس از بسیاری از یک شنبه های خالی، این اتفاق رخ می دهد. اتفاقی مشابه چیزهایی که آثار هنری به او آموخته اند انتظارش را داشته باشد.
میدان در جاده ای-۷۲۰(۱۳) در مسیر رو به جنوب از مرکز ادینبورگ واقع شده و جاده ی اصلی را به یک سری از خانه های نسبتاً بزرگ و لوکس واقع شده در یک بن بست متصل می کند که رو به یک زمین گلف و یک برکه هستند. ربیع این پروژه پیمان کاری را نه از سر علاقه بلکه به این دلیل قبول می کند که بخشی از وظایف اش به عنوان عضوی میان رتبه در سلسله مراتب شرکت است.
ابتدا از سوی مشتری، عضوی ارشد از تیم بازرسی شورای شهر نقش نظارتی را بر عهده دارد؛ اما روز قبل از آغاز، یکی از نزدیکانش فوت می کند و همکاری کم تجربه تر جای او را می گیرد.
آن ها صبحگاهی ابری در اوایل ژوئن در محل ساخت وساز دست می دهند. کرستن مک للاند(۱۴) ژاکتی فسفری به تن، کلاه ایمنی به سر و چکمه های سنگین با کف لاستیکی به پا دارد. ربیع خان نمی تواند بیشتر چیزهایی را که او می گوید بشنود. یک دلیل صدای لرزش مکرر کمپرسور آبی در نزدیکی آنهاست و دلیل دیگر که ربیع بعداً آن را کشف خواهد کرد این است که کرستن اغلب خیلی آرام حرف می زند. او با لهجه بومی اینورنسی اش(۱۵) عادت دارد صدایش را قبل از آن که جمله ها تمام شوند خیلی پایین بیاورد؛ گویی در نیمه ی کلامش دریافته است که اعتراضی به چیزی که دارد می گوید وجود دارد یا کلاً باید در مورد اولویت های مهم تری صحبت کند.
علی رغم لباس هایی که کرستن به تن دارد، و شاید به خاطر آنها، ربیع بلافاصله متوجه یک سری ویژگی های روانشناختی و جسمانی در کرستن می شود که برایش بسیار جذاب هستند. او مشاهده می کند که کرستن چگونه با خونسردی و مسرت به رویکرد آقامنشانه ی دوازده مرد عضلانی عضو گروه کارگران عکس العمل نشان می دهد؛ چگونه با پشتکار هر یک از آیتم ها را در برنامه اش خط می زند؛ چگونه با اعتماد به نفس به هنجارهای مد بی توجه است و چگونه ناصافی اندک در دندان های بالایی اش به او شخصیتی منحصر به فرد می دهد.
وقتی که ملاقات با کارگران به اتمام می رسد، مشتری و پیمان کار می روند و روی نیمکتی در نزدیکی می نشینند تا قراردها را مرتب کنند. اما پس از چند دقیقه باران به شدت شروع به بارش می کند و چون هیچ جایی برای کارهای دفتری در دفتر محل ساخت وساز وجود ندارد، کرستن پیشنهاد می کند که به خیابان اصلی رفته و کافه ای پیدا کنند.
در مسیر، زیر چتر کرستن، آن ها به گفتگو در مورد پیاده گردی می پردازند. کرستن به ربیع می گوید که تلاش می کند تا جایی که می تواند از شهر خارج شود. در واقع، چند وقت پیش، او به لخ کاریگن(۱۶) رفته و آنجا وقتی چادرش را در جنگل دورافتاده ی درختان کاج برپا کرده، به دلیل این که دور از دیگر افراد و همه ی چیزهایی که در زندگی شهری باعث حواس پرتی و جنون می شوند بوده، احساس فوق العاده ی آرامش و چشم اندازی جدید یافته است. کرستن پاسخ می دهد بله، آنجا تنها بوده است؛ ربیع تصویری از کرستن در ذهنش نقش می بنند، زیر چادر، در حال بازکردن بندهای چکمه هایش. وقتی به خیابان اصلی می رسند، هیچ کافه ای به چشمشان نمی خورد، برای همین به رستورانی موقر و خالی به نام تاج محل پناه می برند. آنجا چای سفارش می دهند و چون صاحب رستوران اصرار می کند بشقابی از نان پاپادام(۱۷). بعد از آنکه غذا خورده و انرژی می گیرند، روی فرم ها کار کرده و به این نتیجه می رسند که بهتر است از هفته سوم شروع به استفاده از مخلوط کن بتن کنند و هفته بعد از آن دستور آوردن سنگ فرش ها را بدهند.
ربیع با احتیاط کرستن را چونان که زیر ذره بین باشد بررسی می کند. او متوجه می شود که کرستن روی گونه هایش کک ومک های کم رنگی دارد؛ حالت چهره اش ترکیبی از جسارت و شکیبایی است؛ موهای پرپشت شاه بلوطی اش که تا شانه هایش می رسد به کناری زده شده؛ و عادت دارد جمله هایش را به تندی با عبارت «مسئله این است...» شروع کند.
در میانه ی این گفتگوی کاری، ربیع به هر حال هر از گاهی می تواند نگاهی اجمالی به زندگی خصوصی کرستن بیفکند. وقتی در مورد پدر و مادرش می پرسد، کرستن با اندکی دست پاچگی پاسخ می دهد که مادرش به تنهایی او را در اینورنس بزرگ کرده؛ زیرا پدرش خیلی زود علاقه اش را به زندگی خانوادگی از دست داده است. او با لبخندی یک وری (که باعث می شود ربیع بفهمد که دندان بالایی سمت چپش اندکی ناصاف است) می گوید: «برای این که به مردم امیدوار باشم آغاز خوبی نبود. شاید به همین دلیل است که ایده ی «برای همیشه با هم به خوبی و خوشی زندگی کردن» سهم من نبوده است.»
این گفته خیلی باعث ناامیدی ربیع نمی شود؛ او به یاد این ضرب المثل می افتد که افراد بدبین صرفاً آرمان گرایانی هستند که استاندارهایشان به طور غیرمعمول بالا است.
از میان پنجره های بزرگ رستوران تاج محل، ربیع می تواند ابرهایی را ببیند که به سرعت در حال حرکت اند. در دوردست ها، خورشید با تردید اشعه هایش را به روی گنبدهای تاریک تپه های پنت لند(۱۸) می تاباند.
او می تواند خود را در این اندیشه محدود کند که کرستن فرد خوبی است و می توان با او یک صبح را صرف حل مسائل آزاردهنده ی اداری مربوط به شهرداری کرد. او می تواند از داوری پیرامون اینکه ممکن است ورای تاملات کرستن در مورد زندگی شغلی و امور سیاسی اسکاتلند چه شخصیت عمیقی نهفته باشد، صرف نظر کند. او می تواند بپذیرد که بعید است روح کرستن را بتوان در رنگ پریدگی اش و در انحنای گردنش تشخیص داد. او می تواند راضی به این بشود که بگوید کرستن به نظر آدم جالبی می رسد و او نیاز به بیست وپنج سال دیگر خواهد داشت تا در مورد او بیشتر بداند.
در عوض، ربیع احساس اطمینان می کند که فردی را کشف کرده که موهبت فوق العاده ترین ترکیب ویژگی های درونی و بیرونی را داراست: هوشمندی و مهربانی، شوخ طبعی و زیبایی، صداقت و شجاعت؛ فردی که گرچه همین دو ساعت پیش اصلاً او را نمی شناخته ولی اگر الان از اتاق بیرون برود دلش برای او تنگ خواهد شد؛ فردی که دوست دارد انگشت هایش را – که اکنون دارند خطوط کم رنگی را با خلال دندانی روی رومیزی ترسیم می کنند – نوازش کرده و میان دستانش بفشارد؛ فردی که می خواهد باقی عمرش را با او زندگی کند.
ربیع چون از سلیقه ی کرستن مطمئن نیست، از ترس این که مبادا به او توهین کند، و با آگاهی از اینکه ممکن است اشاراتی را نادرست تفسیر کند، نهایت علاقه و توجه به جزئیات را به کرستن نشان می دهد.
وقتی دارند به محل ساخت وساز برمی گردند ربیع می پرسد: «ببخشید؛ ترجیح می دهی چترت را خودت نگه داری؟»
کرستن جواب می دهد: «آه، واقعاً برایم فرقی نمی کند.»
ربیع اصرار می کند: «من خوشحال می شوم آن را برای تو نگه دارم... یا ندارم.»
«واقعاً می گویم، هر کاری دوست داری بکن.»
ربیع خود را به شکل سفت و سختی سانسور می کند. هر چقدر هم از نشان دادن خودِ واقعی اش لذت می برد، تلاش می کند به کرستن تنها چند جنبه از شخصیتش را نشان دهد. در این مرحله، نشان دادن خودِ واقعی اش اصلاً برایش اولویتی ندارد.
آن ها هفته ی بعد دوباره یکدیگر را ملاقات می کنند. زمانی که برای بررسی گزارش بودجه و پیشرفت کار به تاج محل می روند، ربیع می پرسد که آیا می تواند به او کمک کند کیف سنگینش را حمل کند. در جواب، کرستن می خندد و به او می گوید که جنسیت زده نباشد. به نظر زمان مناسبی نیست که ربیع اعلام کند با خوشحالی به او کمک خواهد کرد اسباب کشی کند یا از او در صورت ابتلا به مالاریا مراقبت خواهد نمود. علاوه بر این، این واقعیت که کرستن به نظر نیاز به کمک چندانی در رابطه با هیچ چیزی ندارد آتش اشتیاق ربیع را دوچندان می کند؛ زیرا، ضعف در نهایت، اغلب تنها در افراد قوی ویژگی ی جذابی به نظر می رسد.
وقتی می نشینند، کرستن برای او توضیح می دهد «مسئله این است که بخش من را به تازگی منحل کرده اند و من دارم در واقع کار سه نفر را انجام می دهم. دیشب تا ساعت ده هم کارم تمام نشده بود. البته این شاید به این دلیل باشد که... گرچه ممکن است تا حالا متوجه شده باشی... که من به طور وسواس گونه ای نیاز به کنترل دارم.»
ربیع چنان از گفتن حرف اشتباهی وحشت دارد نمی تواند در مورد هیچ چیزی صحبت کند. اما از آنجایی که سکوت هم گواهی بر حماقت است، نمی تواند اجازه دهد وقفه ها خیلی طولانی بشوند. او در نهایت توصیفی طولانی از چگونگی توزیع وزن پل ها روی پایه هایشان ارائه می کند و در ادامه پردازشی از سرعت نسبی خراب شدن تایرها روی سطوح خشک و خیس ارائه می دهد. دست پاچگی او حداقل به طور اتفاقی نشان دهنده این است که او صداقت دارد: وقتی می خواهیم از افرادی که چندان اهمیتی برایمان ندارند دلربایی کنیم اضطراب پیدا نمی کنیم.
در هر وهله، ربیع احساس کند شایستگی توجه کرستن را ندارد. برداشت او از آزادی و استقلال کرستن همان قدر که او را به هیجان می آورد موجب ترس او هم هست. او کاملاً از این آگاه است که هیچ دلیل خوبی وجود ندارد کرستن هرگز به او علاقه ای نشان دهد. او به درستی درک می کند حق ندارد از کرستن بخواهد با مهربانی به او توجه کند، گرچه به دلیل محدودیت های فراوانش به آن توجه احتیاج دارد. در حاشیه ی زندگی کرستن، ربیع در اوج فروتنی است.
بعد او با این چالش اساسی روبه رو می شود که آیا کرستن در احساسات او شریک است. موضوعی که به طور کودکانه ای ساده به نظر می رسد. اما دارای این ظرفیت است که سوژه ی مطالعات بی پایان نمادشناختی و حدس و گمان های مفصل قرار گیرد. کرستن از بارانیِ خاکستری ربیع تعریف کرد و به او اجازه داد پول چای و نان پاپادام او را بپردازد. وقتی ربیع گفت آرزویش بازگشت به معماری است، کرستن او را تشویق کرد. با این حال، سه بار که ربیع تلاش کرد مکالمه را به بحث در مورد روابط قبلی او بکشاند، کرستن خیلی ناراحت و معذب به نظر رسید. علاوه بر این، وقتی ربیع اشاره کرد که آنها با هم فیلمی ببینند، کرستن اشتیاقی نشان نداد.
چنین تردیدهایی تنها آتش شهوت را قوی تر می کنند. برای ربیع، افرادی که او را بلافاصله قبول می کنند (چون به قوه داوری آنها شک می کند) یا افرادی که هرگز به او شانسی نمی دهند (چون به تدریج از بی تفاوتی آنها دلزده می شود) جذابیت زیادی ندارند. جذاب ترین افراد برای او، افرادی هستند که بنابر دلایلی غیرقابل درک – شاید وجود رقیبی عاطفی، یا به دلیل محتاط بودن، مشکل جسمانی یا خویشتن داری روانشناختی، تعهدات دینی یا مخالفت های سیاسی – برای مدتی او را سر می دوانند.
این تمنای وصال در نوع خود بدیع و زیباست.
سرانجام، ربیع شماره ی تلفن کرستن را از میان مدارک شورای شهر پیدا کرده و صبح یک روز شنبه به او پیامکی می دهد که قرار است آن روز آفتابی باشد. بلافاصله پاسخی می آید که «می دانم، می خواهی به باغ گیاه شناسی برویم؟».
این گونه، چند ساعت بعد آنها در حال گشت وگذار میان برخی از عجیب ترین گونه های درختان و گیاهان در باغ گیاه شناسی سلطنتی ادینبورگ هستند. آن ها ارکیدی شیلیایی می بینند، از پیچیدگی گل صدتومانی شگفت زده شده و میان درخت صنوبری از سوئیس و صنوبر سرخ چوب کانادایی می ایستند که برگ هایشان در باد ملایمی که از سوی دریا می آید تکان می خورند.
ربیع دیگر انرژی به زبان آوردن اظهارنظرهای بی معنایی که اغلب قبل از چنان وقایعی رد و بدل می شوند ندارد. به دلیل همین ناامیدی ناشکیبا – و نه از روی غرور یا حق به جانب بودن – است که وقتی کرستن دارد از روی یک تابلوی اطلاعات می خواند «درختان آلپی را هرگز نباید اشتباه گرفت با...» حرف او را قطع می کند، صورتش را میان دستانش می گیرد و لبانش را به آرامی به لبان او می فشرد. در پاسخ، کرستن چشمانش را می بندد و دستانش را محکم دور کمر او حلقه می کند.
ماشینِ بستنی فروشی، جرینگ جرینگِ عجیب و غریبی در اینورلیث تریس(۱۹) سر می دهد، زاغچه ای پنجه هایش را روی شاخه ی درختی وارداتی از نیوزیلند می کشد و هیچ کس متوجه دو نفری نمی شود که در یکی از مهرآمیزترین و پربارترین لحظات زندگی شان کم و بیش پشت درختان غیربومی مخفی شده اند.

و با این حال، ما باید بر این نکته تاکید کنیم که همه ی این ها تا کنون ربط چندانی به یک داستان عاشقانه نداشته است. داستان های عاشقانه زمانی آغاز نمی شوند که بترسیم فردی نمی خواهد ما را دوباره ببیند؛ داستان های عاشقانه زمانی آغاز می شوند که آن فرد اعتراضی به این که ما را همیشه ببیند نکند؛ زمانی که فرصت دارند از دست ما فرار کنند آغاز نمی شوند، بلکه زمانی که آنها قول قطعی داده اند که ما را برای تمام زندگی شان در بندشان نگاه داشته و در بند ما باقی بمانند.
این لحظات اولیه سردرگم کننده ی تاثیرگذار، درک ما از عشق را ربوده و گمراه می کنند. ما اجازه داده ایم داستان های عاشقانه مان خیلی زود تمام بشوند. به نظر می رسد در مورد این که عشق چطور آغاز می شود بیش از اندازه می دانیم در حالی که دانسته های ما پیرامون چگونگی ادامه یافتن عشق اندک است.

در دروازه باغ گیاه شناسی، کرستن به ربیع می گوید به او زنگ بزند و – با لبخندی که ربیع ناگهان در آن می تواند کرستن ده ساله را ببیند – اعتراف می کند که تمام عصرهای هفته آینده وقتش آزاد خواهد بود.
سر راهش به خانه در کوارترمایل(۲۰)، ربیع هنگام گذر از میان جمعیتی که روز شنبه بیرون آمده اند، چنان هیجان زده است که می خواهد جلوی غریبه ها را به طور تصادفی بگیرد تا بخت خوشش را با آنها در میان بگذارد. او، بدون آن که بداند چگونه، به طور شکوهمندی بر سه چالش اصلی که در ایده ی رمانتیک از عشق وجود دارد فائق شده است: او فرد درست را یافته؛ در مورد احساسات قلبی اش با او حرف زده؛ و مورد قبول واقع شده است.
اما البته او هنوز راه به جایی نبرده است. ربیع و کرستن ازدواج خواهند کرد، رنج خواهند کشید، اغلب نگرانی های مالی خواهند داشت، اول دختری خواهند داشت و بعد یک پسر، یکی از آنها به دیگری خیانت خواهد کرد، دوره هایی از خستگی و بی حوصلگی وجود خواهد داشت، هر از گاهی دلشان می خواهد همدیگر را بکشند و گاهی اوقات خواهند خواست که خودشان را بکشند. این داستان عشقی واقعی خواهد بود.

برای جان آرمسترانگ
استاد، همکار، دوست.

نظرات کاربران درباره کتاب سیر عشق

مرسی فیدیبو. رایگان که میشه بیشتردوستت دارم😂
در 5 ماه پیش توسط niu...kar
کتاب خیلی خوبی بود با ترجمه‌ی بسیار خوب و روان. ممنونم. عشق حقیقتا موضوعی بسیار مهم است که در زندگی همه ما انسانها ساری و جاری است و یافتن نگرش فلسفی به این موضوع بسیار مهمه، خواندن این کتاب را به همه آنهایی که به عشق می‌اندیشند توصیه می‌کنم.
در 7 ماه پیش توسط mor...ghi
من چند وقت پیش نسخه چاپی رو خوندم ولی خیلی به نظرم گیج کننده بود و ترجمه خانم باختری دچار چند دستی بود خیلی جاها فعلها به اشتباه جمع و مفرد شده بود یا مثلا مترجم ضمایر رو اشتباه ترجمه کرده بود. بخشهایی که دوباتن به عنوان توضیح نوشته بود خیلی مشکل داشت و هر پاراگراف رو باید سه بار می‌خوندی‌. دیشب این رو دانلود کردم و تا اینجا که خوندم به نظرم روانتر و درست‌تر ترجمه شده
در 7 ماه پیش توسط maryam madani
کتاب خیلی خوبیه. آدمهای این دوره زمونه بیشتر از هر چیز دنبال هیجان اولیه‌ی عشق هستن و مهارتی یا تصوری برای ادامه عاشقیت ندارند. و این کتاب به درستی سیر عشق و مراتب متفاوتش رو نشون میده. ترجمه کتاب هم بسیار عالی و روان بود. واقعا لذت بردم ممنون.
در 7 ماه پیش توسط m.z...ast
رایگان😍😍😍😍😍😍
در 5 ماه پیش توسط کیانوش مروت
چقدر خوب
در 7 ماه پیش توسط mah parin
یکی از بهترین آثار آلن دوباتن بود، لذت بردم. واقعا عاشق بودن به حرف آسانه ولی درعمل سخته و همین تعبیر سیر عشق خیلی دقیقه.
در 7 ماه پیش توسط sha...aam
ترجمه خانم باختری که توسط انتشارات گمنام و درجه چهاری به نام «چترنگ» منتشر شده بود چنگی به دل نمی‌زد و بسیار ضعیف بود و این ضعف زبانی خود را با ویرایش خوب فارسی متن جبران شده بود. خواننده نه با سخنان دوباتن که با سخنان دیگری سر و کار داشت. هنوز این ترجمه را نخوانده ام با متن تطبیق بدهم ولی امیدوارم که به متن وفادار بوده باشد.
در 7 ماه پیش توسط a12...001
ترجمه ضعیف کتاب در خیلی موارد باعث نامفهوم شدن جملات میشه. حتی اگر کتاب یه ویرایش ادبی ابتدایی شده بود خیلی بهتر از این بود. میشه گفت کتابیه که خیلی نکات جالبی داره. نکاتی که شاید میدونستیم ولی توان جا دادنشون توی یه جمله رو نداشتیم.
در 7 ماه پیش توسط ماهور مستان
من نسخ کاغذی این کتاب رو با ترجمه زهرا باختری خوندم. کتاب آموزنده و خوبیه. ب زوج ها و کسایی ک ب رابطه اهمیت میدهند توصیه میشه.
در 7 ماه پیش توسط nil...ari