فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب اینجا؛ نرسيده به پل...

کتاب اینجا؛ نرسيده به پل...

نسخه الکترونیک کتاب اینجا؛ نرسيده به پل... به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب اینجا؛ نرسيده به پل...

حسنِ یوسف، حسنِ یوسف‌های باوفای من. بغلتان زده‌ام و همه‌جا باهام بوده‌اید، از اتاقم تا آن دخمه و از دخمه تا این‌جا. چند سال؟ آب می‌دهم بهِشان، بِهِتان، که بخورید و بیاشامید و سیراب شوید، دوست‌های خوبِ من! هوم. اصل یعنی همین. همین تلخی و گسیِ خوب. بخورید، حسنِ یوسف‌ها. شما آب بخورید. برگ‌ها را این‌ور و آن‌ور می‌کنم. هی نگاه می‌کنم که خاکی نباشند. غصه‌شان نباشد. مامان همیشه عاشق حسن یوسف بود. آن موقع احمد می‌آمد و باغچه‌ها را راست و ریس می‌کرد. مامان با همان پیراهن‌های بلند و سفید، از روی ایوان اتاقش، نگاه می‌کرد به شخم زدن احمد و آب دادن و هرس کردن و کود پاشیدنش پای درخت‌ها و بوته‌ها.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.2 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۱۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب اینجا؛ نرسيده به پل...

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مهتاب

دیرم نشود؟ خدا! نمی شد این وزوزی ها صاف می شد و هی مجبور نمی شدم اتو بکشم؟ اَه! داغی اش پیشانی ام را گرم می کند. همسایه باز آهنگ رقصی هایش را ردیف کرده، حالا هم دارد «خانوم خوشگله» می خواند. اگر دست بجنبانم و لفتش ندهم خوب است. یعنی اگر تا بیست دقیقه دیگر بروم از در بیرون. کی گفت بهت اول شلوار بپوشی، مهتاب؟ این هم می خواهد زانو بیفتد و خلاص! خیلی می روی خرید، هر ماه شلوار نو می خری؟
یک دسته مو از پشت شانه ام می ریزم جلو. با لبه های اتو می گیرمشان. پاهام را دراز می کنم. اتو را آرام می کشم پایین. آخ که موی آدم را ماه می کند، خوشگل می کند. ولی چقدر کم شده موهام... بس که هی از پارسال تا حالا رنگ کردم. هنوز هم پایین هایش روشن تر است. چه می دانم! چند وقت نباید دستش بزنم، بلکه یک کم استراحت کند. رنگ بی رنگ؛ تا بی چاره یک کم نفس بکشد. اما این اتو معرکه است... چه صاف می کند چتری هایم را! آدم می شود عین عروسک! تازه هنوز آرایش هم نکرده ام. رویا توی خوابش غرغر می کند. از صبح هی به انگلیسی هذیان می گوید. هذیان هایش هم فارسی نیست، دوستم. دلم هم نمی آید بیدارش کنم. غر می زند؛ ساکت می شود، باز یک چیزی انگلیسی می پراند. دکمه اتو را می زنم که خاموش بشود. یک ورِ سرمِ صاف است، یک ورش فرفری. همیشه این شکلی که هستم دلم می خواهد یکی ازم عکس بیندازد. بامزه هم می شود که آدم یک ورِ صورتش را یک جور آرایش کند، آن ور را هم یک مدلِ دیگر. وای خدا این دیوانه چرا این قدر صدای ضبطش را بلند کرده؟ بچه ها خوابند... دست می کشم پایین دماغم. کاش زیرش را این طور در نمی آورد زنکه. اصلاً نباید به این پره های دو طرف دست می زد. چقدر بهش گفتم؟ گفتم: «خانم، من فقط می خوام یه قوس ملایم داشته باشه، یه کم جمع شه. پاییناشو نمی خوام دست بزنی ها؟» ده بار گفتم و آخرش هم دست زد. برگشت گفت: «اگر نمی زدم، پایینش کوفته ای می شد.» چرت و پرت! حالا هم، چی؟ بروم عملِ دوم کنم؟ که همه می گویند سخت تر هم است و بهش نباید فکر هم کرد؟
اتو را روشن می کنم. حالا باز شانس آورده ام این بغل ها را خراب نکرده. اما انگار از زیر که نگاه می کنم... انگار سوراخ های دماغم مثل هم نیستند. آیدا می گوید توهم دارم. می گوید خیلی هم خوب شده. چه می دانم. این را نگوید چی بگوید؟ یک دسته دیگر از پشت می ریزم روی شانه ام. می آید بگوید دماغت بد شده؟ هان؟ می گوید؟ خب معلوم است نمی گوید.
این دیوانه کار خودش را کرد، انگار رویا بیدار شده. اتو را می کشم پایین و موهایم را می بینم که صاف می شوند. بله، بیدار شد. دارد از اتاقش می آید بیرون. خیلی این دامن قرمزه اش را دوست دارم؛ چیندار و کوتاه است. بانمک.
می گویم: «بیدار شدی؟ سلام.»
مثل گیج ها نگاه می کند به این ور و آن ور. توی آینه پشتِ موهایم را نگاه می کنم. دارد تن و بدنش را کش می دهد. دست هایش را کشیده بالا. این چتری ها انگار دوباره اتو می خواهد... پایینش. رویا مثل بالرین ها شده. بهش نگفتم قرار است بروم آرایشگاه و با زنه حرف بزنم. اگر بگویم خوشحال می شود، تشویقم می کند. اما تا تکلیف معلوم نشود، هیچ حرفی نمی زنم که دوباره نگوید مهتاب هی چاقو می سازد، همه هم بی دسته. که اگر بگوید هم حق دارد.
«مگه این روانی رخصت می ده آدم کپه مرگشو راحت بذاره زمین؟»
راست می گوید به خدا. کم مانده چادر چاقچور کنیم و برویم دم واحد مدیر به گله گزاری. حالا خوب است آیدا خوابش سبک نیست.
می گویم: «تازه چایی دم کردم.»
می رود طرف دستشویی. این عقب ها را هم که بکشم تمام است. می شوم خانوم خوشگله، که داشت می خواند. وای خدا، تولد فروغ را یادم می اندازد. آن دوستش را، که بدجوری گیر داده بود بهم، مسخره! چقدر این آهنگه مد بود. اتو را روی موهایم نگه می دارم. فروغ خیلی وقت پیش کارت زنه را بهم داد. خودش همیشه همان جا ناخن می کارَد. گفت: «برو و یاد بگیر، کارِ خوبی می شه ها.»
راست می گوید. گفت خودش آن قدر مشغول بوتیکش است که وقت ندارد، وگرنه صد بار تا حالا ناخن کاشتن یاد گرفته بود. حالا هم خبر ندارد که دارم بعد از شش هفت ماه می روم پیش زنه که حرف بزنیم. از خودش، از خودِ فروغ هم خبری ندارم. اگر بداند تازه زنگ زده ام به زنه، دعوام می کند. که مثلاً بی خیالم! خب یادم نبود. کارت را هم اتفاقی پیدا کردم. زنه گفت ساعت دوازده آرایشگاه باشم تا اوضاع کار را ببینم و سوال هایم را بکنم.
حالا ماه شدی، مهتاب خانم! ماه شدم؟ بله که شدم! خوشگل شدم، عروسک شدم! رویا اخموست، آمده بیرون و قشنگ معلوم است خواب های چپ اندرقیچی عصبانی اش کرده اند. ازش نمی پرسم که خوب شدم یا نه. هر دو تایشان این طوری اند، آیدا و رویا. اخم که می کنند، نباید سر به سرشان گذاشت.
ساعت ده و نیم شد. کیفِ آرایشم را باز می کنم. این سایه کی درش باز مانده؟ ای وای... گند زد به همه چیز که! اه... دستمال کاغذی برمی دارم و می کشم روی ریمل و رژگونه ام. حتما درش را شل بسته بودم که باز مانده. وقت ندارم برای تمیزکاری. رویا برای خودش چایی می ریزد. موهایش دارد بلند می شود، از شانه به پایین. کاشکی مالِ من هم این قدر صاف بود. ضدآفتاب می زنم تندتند. باید زودتر می زدم. حالا عیبی ندارد. چی کار کنم؟ خب... رژگونه...
رویا خودش را می اندازد روی مبل. خیلی چیزهایشان مثل هم است. آیدا هم همین طور خودش را ول می کند روی صندلی.
«چرا آیدا نرفت امروزم؟»
گونه چپم پررنگ تر شده؟ برس را می کشم زیرِ گونه سمت راستی ام. یواش می گویم: «چه می دونم بابا. گوشیش زنگ می خوره، خاموش می کنه، دوباره می خوابه.»
حالا بیدار نشود خوب است. دیشب هی غلت می زد. دم صبح هم که رفت دستشویی، در اتاق را دوباره نبست و من هم مستِ خواب، نای بلند شدن نداشتم که. آخرها هی فکر می کردم لخت خوابیده ام. نمی دانم چه مرگی است که باید در را ببندم وقت خواب. اگر باز باشد انگار صد نفر دارند نگاهم می کنند. یک کم سایه بزنم؟ از این... خاکستری؟ می زنم، خیلی کمرنگ. پخشش می کنم. این مدادم را هم باید عوض کنم، مال عهد بوق است. می کشم بالای پلکم و زیر چشم. آخیش، دارم قیافه آدمیزادی پیدا می کنم. رژلب چی؟ همین مایع کمرنگه خوب است؛ خیلی هم نمی خواهد جیغ شوم حالا. چتری هایم را صاف می کنم. کف دست هایم را می مالم به هم. چسبناک شده. مال کرم است و این سایه که ریخته بود همه جا. دستمال می کشم بهش. رویا لیوانش را می اندازد روی ظرف های توی سینک. حالا چرا ولش می کند؟ نشکند خوب است! اصلاً از دنده چپ پا شده. چه می دانم، شاید هم چون ظرف ها کثیف است شاکی است. کاش یک اس ام اس بدهم امیر ببینم ظهر می آید سراغم؟ با این حالِ رویا، جرئت نمی کنم بپرسم بهترین مسیر برای سعادت آباد از همان ایستگاه انقلاب است یا مسیر بهتری هم سراغ دارد؟
ولش کن. سیم اتو را می پیچم دورش. وسایل آرایشم را دوباره می ریزم توی کیفم. یادم باشد مداد چشم بخرم؛ اگر شد از این پیچی ها که راحت ترند. همه را بغل می زنم و می روم توی اتاق. این جا را باش! تخت هم که شلخته مانده...
تندتند پتو را می فرستم هوا و می اندازم روی تخت. صافش می کنم. چی بپوشم؟ باز همین مانتو چهارخانه را؟
خب، بهتر از پالتو قرمزه است! اگر قرمز بپوشم، آن هم با این چتری ها، یک دقیقه هم توی خیابان راحتم نمی گذارند. مرض دارند مردم. کاری می کنند که آدم دلش می خواهد وسط خیابان بنشیند و یکبند جیغ بزند. همین چهارخانه هه را می پوشم. ناخن های پا را ببین! لاکش ریخته. استونم هم دارد تمام می شود. اصلاً آدم یکهو می افتد به خرج، خرج های چرت و پرتِ بیخودی. دو تا جنس برمی داری، می شود چهل هزار تومان. حالا هم، خدا کند این زنه قیمت بالا ندهد، جوری باشد که مامان بهانه نگیرد و بشود پول کلاسش را جور کنم. اگر یاد بگیرم و بتوانم کار کنم، نانم رفته توی روغن به خدا!
از پای تخت گوشواره گرد خوشگل هایم را برمی دارم و تندتند می کنم توی گوشم. می روم انقلاب و از همان ایستگاه سعادت آباد هم یکراست تا میدان کاج. باقی اش را می پرسم. خودِ زنه گفت باید سوار تاکسی های مخابرات بشوم و به راننده بگویم دمِ شهروند پیاده ام کند.
کیفم را برمی دارم. امیر چی؟
توی راه بهش اس ام اس می زنم. کاش باباش گیر ندهد و بتواند ظهر بیاید دنبالم؛ که برویم بچرخیم و ناهاری با هم بخوریم.
شالم را تندتند سر می کنم. دکمه ها را می بندم، می روم توی هال. رویا ایستاده به ظرف شستن. صبر هم نمی کند خب! نوبتِ آیداخانم بود. دیشب به هوای آیدا نشستم، وگرنه آدم چلاق نیست که! دستم را توی هوا تاب می دهم که حواسش بیاید این طرف. کلیدم را از دم در برمی دارم و می اندازم توی کیفم.
می گویم: «احتمالاً ناهار نیام رویا.»
سرش را تکان می دهد. خب، این هم از این. وقتی نمانده که! باید بجنبم. کفش عروسکی ساده هایم را می پوشم تندتند و می روم بیرون. آسانسور روی طبقه چهار مانده، خدا را شکر. درش را باز می کنم. می زنم روی همکف. این آینه خوب است. چراغ های آسانسور پرنورند و آدم خوب حالی اش می شود چطوری شده. خوشگل شده ام، خوب شده ام. اما این گوشواره ها... نه! دیگر خیلی توی چشم می زنم با این ها...
درشان می آورم و می گذارم توی جیب بغل کیفم. آسانسور می ایستد. بیرون می روم. سرایدار دارد سنگ ها را تی می کشد. می گویم: «خسته نباشید آقای براتی!»
داد می زنم. گوشش سنگین است. او هم تا رویش را بکند به من، از کنارش رد شده ام. می گوید: «بله! مرسی، خانوم! کاری باشه، امری باشه...»
می گویم که نخیر، مرسی، کاری نیست. صدایم می پیچد توی پارکینگ. بی چاره با این سن و سال باید سرایداری کند. خب چرخ زندگی مردم نمی چرخد، همه گرفتارند... درِ سنگین را باز می کنم و می کشم طرف خودم. این قدر سنگین است که دست آدم درد می گیرد... مرده شور نداری را ببرد... حالا خدا کند زنه شرایطش خوب باشد، بروم سرِ کار، دیگر از شر دروغ گفتن به آقاجان هم راحت شوم. بهش می گویم: «باباجون، من اصلاً فوق لیسانس قبول نمی شم. دارم این جا کار می کنم. کار، کار!»
می خواهد چه کار کند؟ می کوبد بیاید تهران، حلق آویزم کند و برگردد؟ به خدا رضایت می دهد اگر ببیند دستم رفته توی جیب خودم. دیگر هی گیر نمی دهد که برگرد همدان، برای چی تهران مانده ای! دیگر این قدر سرِ مامان را نمی خورد...
همیشه از این پل کالج می ترسم. از این طرف ماشین ها تندتند رد می شوند که بروند بالا، افتضاح است. می ترسم آخرش همین جا بمیرم، با این همه آرزو! تا اتوبوس گنده هه نرسیده، می دوم تا آن دست خیابان. چه بوی بدی! چی است؟ کود ریخته اند این جا؟
یک زانتیا برایم بوق می زند، رویم را می کنم آن ور. می رود. یک پراید هم پشتش. مرده شور... چند قدم می روم بالا. اخم می کنم. باز عینک آفتابی یادم رفت؟ آدم اقلاً می زند و نگاه های مردم را وقت راه رفتن تحمل نمی کند. آورده امش؟
برای تاکسیِ زردی که از پل می آید پایین دست تکان می دهم. می گویم: «انقلاب؟»
سر تکان می دهد که بیا. درِ جلو را باز می کنم. می نشینم و سگک کیفم را می کشم.
نخیر... عینک را یادم رفته بردارم...

رویا

توی رستوران هتلی تاریکیم و داریم می گردیم دنبال غذا. جابه جا میزهای شیک است اما خبری از غذا نیست. می گویم: «چرا اونا دارن دولپی می لنبونن؟» اشاره می کنم به چند میز گرد و کوچک که آدم های دورشان دارند از خودشان پذیرایی می کنند. جمشید ناله کنان می گوید:
«Starving...»
دست می کشد روی رومیزی ها. همه جا تاریک است. می گویم: «بشین، الآن یه چیزی پیدا می کنم.»
ولو می شود. می دوم. ته سالن یک میز دراز و بلند است، پرِ ظرف های کیک پنیر و شیرینی های باریک و سه گوش و گردوهای تازه. برشان می دارم. برمی گردم طرف میز و جمشید را نمی بینم. نیست. هیچ جا. بعد از کلی پله می روم بالا و فکر می کنم که چقدر این جا شبیه قلعه رودخان است. تنهایم و می ترسم. آن بالا، انتهای قلعه، بابا و محسن نشسته اند پشت میزِ فلزیِ توی حیاطمان. محسن همان کتی را پوشیده که به تنش زار می زد. با همان دسته گلِ داوودی و شیرینی های بیاتِ توی جعبه. بابا اخم کرده. بچه را گرفته توی بغلش، انگار که بچه بخواهد از بابا شیر بخورد. می دوم: «بابا! آبروم رفت!» اشاره می کنم به محسن. می گویم: «پس کو ثریا؟»
بچه را از بغلش می کشم بیرون و توی حیاط و روی برگ های خشک پاییزی، می دوم طرف خانه. ثریا قایم شده پشت پنجره اتاق مامان. حق ندارد. حق ندارد توی اتاق مامانِ من باشد. می روم تو. از پله های چوبی که جیرجیر می کنند و قالی وسطشان زیر پایم سر می خورد، می روم بالا و در اتاق مامان را باز می کنم. ثریا نیست. هیچ جا نیست. بچه را می گذارم روی زمین. جیغ می زند. در اتاق سیاوش نیمه باز است. کوچک شده ام؛ چهارساله. دستم به دستگیره نمی رسد. لباس خواب بلند و آبی ام را پوشیده ام. موهای بلندم را می زنم کنار و روی پنجه هایم بلند می شوم. نوک انگشت هایم می رسند به دستگیره و می فهمم نیازی نبوده به این روی پنجه بلند شدن؛ می توانستم در را هل بدهم. سیاوش کتاب استریم لاین را گرفته توی دست، اخم کرده و لغت ها را بلندبلند می خواند. من را نمی بیند اصلاً. یکی می گوید: «آهای آهای آهای خانوم خوشگله... اینی که زیر پات گذاشتی دله...»
دور است اما هی می پیچد توی مغزم. تمام نمی شود. چشم باز می کنم. پدرسگ باز صدا را تا ته بلند کرده، با این آهنگ های روی مخش.
سنگینم. دهنم تلخِ تلخ است. چسبیده ام به تشک و انگار وزنم شده صد کیلو. تکان نمی توانم بخورم. چند است ساعت؟
ساعتِ روی دیوار باز چِت کرده. عقربه هایش مانده اند روی یک ربع به چهار و تکان نمی خورند. خم می شوم و دستم را دراز می کنم پایین. نوک انگشت ها را می کشم این ور و آن ور و موبایل می آید توی دستم. دکمه قرمز را می زنم: ده و ده دقیقه؛ رُند.
پتو را می زنم کنار و به زور می نشینم توی تخت. بیس اسپیکرهای بی صاحبش حتما تا ته چرخیده که دیوارها را این طور می لرزاند. بلند می شوم. موبایل را پرت می کنم روی مبلِ دمِ در و می روم توی هال. مهتاب نشسته روی زمین و آینه بزرگ و پایه دارش را هم گذاشته جلوش. چتری هایش را ریخته روی پیشانی و اتوی مو هم توی دستش.
«بیدار شدی؟ سلام.»
یواش حرف می زند. مگر آیدا باز هم نرفته؟
نگاه می کنم به جاکفشیِ جلو در. آل استارهایش این ور و آن ور افتاده اند.
«مگه این روانی رخصت می ده آدم کپه مرگشو راحت بذاره؟»
دست هایم را دراز می کنم به دوطرف و کش و قوس می دهم به تنم. تمام ماهیچه هایم درد می کند. مهتاب اتو را فشار می دهد روی چتری هایش. موهای فِرَش صافِ صاف شده. مانده ام که حوصله اش را چطور دارد، سر صبحی.
«تازه چایی دم کردم.»
می روم طرف دستشویی. سر راه، سرک می کشم به اتاقشان. تخت مهتاب نامرتب است و آیدا خودش را پیچیده توی پتو. مثل کرمِ توی پیله، سرش را هم قایم کرده.
توی آینه می بینم چشم هایم پف دارد. آب سرد را می پاشم به صورتم، خنکم می کند. چرا باید توی رستوران می دیدمش؟ آن هم با آن گرسنگی و بی غذایی؟
خواب ها سر و ته ندارند. نکته مهمش این بود که گم شد آخرِ کار؛ تا رفتم و برگشتم، دیدم نیست. آب شده و رفته بود توی زمین.
با ناخن موهایم را صاف می کنم. چشم هایم خواب آلودگیشان پریده، اما رنگم گچ است، سفیدِ سفید. باید حوله را عوض کنم. توی این خانه همه چیز باید آن قدر بماند که بگندد. اگر عوض کردم، که کردم. اگر نه می ماند تا وقتی که صدای آدم بلند شود. خمیردندان را که چلانده شده، می گیرم توی دست و صاف می کنم. حالا دیگر حروفش پشت هم ردیف شده اند: کرِست. دیگر سی یک طرف نیست و آر و ای و بقیه هر کدام طرف دیگر و مچاله توی هم.
می گذارمش توی لیوان. در را باز می کنم. هنوز بساط اتوکشی اش را جمع نکرده، اما حتما آخرِ کار است. چون هی سرش را این ور و آن ور می کند و خیره است به خودش توی آینه. می چرخد طرفم. چیزی نمی گوید. حالتش مثل این است که: «خوشگل شدم؟»
خوشگل شده؛ اما چیزی نمی پرسد، من هم چیزی نمی گویم. بیس لعنتی اش دارد دیوارها را می لرزاند.
قوری را خم می کنم روی استکان. بشقاب های دیشب همان طور چرب و چیلی ولو شده اند روی هم. اطراف سینک رشته های ماکارونی ریخته. آب می گیرم روی چای. بوی جوشیدگی گرفت هیچی نگذشته.
«چرا آیدا نرفت امروزم؟»
برس رژگونه را تند و تند می کشد دو طرف صورتش. لب هایش را جمع کرده.
«چه می دونم بابا. گوشیش زنگ می خوره، خاموش می کنه، دوباره می خوابه.»
از ظرف روی میز دو تا بیسکویت برمی دارم. چای داغ را ذره ذره سر می کشم و می بینم که چطور مهتاب عوض می شود. رنگ می آید به صورتش. پشت پلک هایش سایه ملایمی می افتد و زیر چشم هایش با مداد سیاه می شود. رژ مایع لب هایش را براق و درشت می کند. نمی پرسم کجا می خواهد تشریف فرما شود سر صبحی که آرایشگاه باز کرده. اما قشنگ می شود، در این شکی نیست.
باید بروم پیش متخصص اعصاب؟ از خواب های گندی که تمام نمی شوند بگویم و قرص های ریز و گیج کننده بگیرم؟
لیوان را ول می کنم توی سینک، روی لیوان های دیگر. صدایشان بلند می شود. متخصص اعصاب! که آن وقت دوازده ظهر بلند شوی و یکراست بدوی تا سفیر؛ یکبند حرف بزنی برای بچه ها، شب هم دوباره منگ شوی و هیچ نفهمی که روزت چطوری گذشته!
مهتاب نگاهم می کند. تندتند سیمِ اتوی مو را می پیچد دور دسته اش و خرت و پرت ها را می ریزد توی کیف آرایش قرمز. فهمیده هوا پس است. بهتر! خانه را گه برداشته. هرچند، برای من شاید بد نباشد. که تنبلیشان کمکم کند تا این ذهن لعنتی را خفه کنم. برادرجانم، کجایی؟ چند سال است ندیده امت؟ خبر داری که چقدر گنده شده ام خیر سرم؟ دیگر آن دخترِ یازده ساله که صورتش پرِ جوش بود و هی خم می شد روی آینه تا با جوش هاش ور برود نیستم، سیاوش. کاش بودی. فکر کن! بعد می نشستی روی مبل خانه ام و برایت حرف می زدم. آن وقت لابد دیگر هیچ کابوسی نبود. یا اقلاً سبک تر می شد. بِهِم می گفتی: «بیا، بیا کارِتو جور کنم و راحت شی از این خراب شده.» و من هم جواب می دادم که: «سیاوش! متنفرم از رفتن. از اقدام کردن، از سفارت، دارالترجمه، از پرینت گرفتن و کپی کردن، از پست DHL، انتظار، ویزا، هواپیما...»
مایع ظرفشویی را فشار می دهم روی اسکاچ و می افتم به جان ظرف ها. آب داغ را باز کرده ام که چربیِ بشقاب های پایینی را ببرد. جمشید گفته بود: «من مقصر نیستم رویا، مقصرم؟»
رفته بودم روی بالکنشان. باد می خورد به صورتم و زور می زدم که گریه نکنم.
«تو چرا اصلاً همه چیو سخت می گیری؟»
برگشته بودم طرفش. «هیچ می فهمی چی داری می گی به من؟ همه چی داره تموم می شه، بعد تو می گی که من سخت می گیرم؟»
دستم را گرفتم به نرده های تابدار و مشکی. نمی خواستم برگردم، برگردم و مبل ها و آباژورهایشان را ببینم که همیشه خدا قایم بودند زیرِ ملافه های سفید. پنجره های روشن و رنگارنگ ساختمان روبرو کم نبودند. خواستم بشمرمشان، نشد. پیرزنه که پنجره اش بی پرده بود همیشه، نشسته بود روی کاناپه و تلویزیون نگاه می کرد. سایه های آبی و سفید پخش می شد روی پارکت های لخت و کاناپه و حتی راحتی های بزرگ و ابری اش. چند بار ایستاده بودیم نگاه کرده بودیم بهش؟ به همان تکه ای که از بالا پیدا می شد و کاناپه و پایه های تلویزیون را نشان می داد؟
جمشید سیگار روشن کرده بود و ایستاده بود کنارم. توی دلم خدا را شکر می کردم که باد دود را می فرستد آن طرف.
«دخترجون، چرا این طوری فکر نمی کنی که بابا، من دو سالِ زندگیم گذشت با یه یارویی که دوسش داشتم؛ همین! حالام اون کارش بعدِ پنج سال جور شده و داره می ره یه خراب شده دیگه، واسه این که زندگی کنه، واسه این که تو هم زندگی کنی، یه جور دیگه، تو یه شرایط دیگه. رویا، مگه زندگی چیه غیر از این تجربه ها؛ سفر کردن ها؟»
نمی خواستم بشنوم. آیدا این وقت ها می گفت: «منطقشون کشته منو! اون وقتی که داری بال بال می زنی هم واسه ت منطق می کشن وسط.»
نمی خواستم بشنوم. فکر می کردم که یعنی همه چیز این قدر برایش راحت و ساده است؟ این قدر که این طوری ازش حرف می زند؟
«بعدشم، حالا کی گفته که قراره تموم شه همه چی؟ خب با هم دوستیم رویا، همیشه دوستیم، نیستیم؟»
دلم می خواست بدانم پیرزنه چی دارد می بیند توی تلویزیون؟ فیلمی که تویش یکی دیگری را می کشد؟ می بوسد؟ می زند؟ رها می کند؟
مهتاب دارد دکمه های مانتوی چهارخانه اش را می اندازد توی هم. شال مشکی اش را پهن کرده روی هر دو شانه و گوشواره های گرد و بزرگش از لبه های شال معلومند. بشقاب ها را آب می کشم. دیروز؛ یادداشت را گذاشتم توی جیب مانتوام. انگار که داغ بود. انگار از حروفی که نوشته بود حرارت می زد بیرون و از پارچه مانتو و جینم می گذشت و می رسید به پوستم. جلد زرد The World of Words را گرفته بودم توی دستم و کتاب را تندتند ورق می زدم. خیره شدم به خط های صورتی یا نارنجی ای که جابه جا، توی بعضی صفحه ها، و زیر بعضی کلمات کشیده بودم. از بیرون صدای آهنگ می آمد و خنده و همهمه بچه ها. راهرو و کلاس پرِ بو بود. پرِ بوی کرِم و عطر و اسپری های ارزان و عرق و هوای مانده. خرت و پرت هام را گذاشتم روی پوشه قرمز، روی اسمم: استاد پرتوی، و بلندشان کرده بودم و از کلاس رفته بودم بیرون. بچه ها جلوم راه باز می کردند. فکر می کردم که انگار صد کیلو بار گرفته ام توی دست هایم، و تکه کاغذ داغی توی جیبم است که دلم می خواهد ریزریزش کنم، چون صاحبِ خط معلوم نیست کجاست و چه می کند، و داغی اش برای من است که مانده؛ مثل بچه ها!
نگاه کردم به بورد. می شد اسمش معجزه آسا برگشته باشد و نشان بدهد که هنوز هم هست؟ جمشیدِ عباسی، کلاس یازده... درست کنار کلاس خودم؟ کنارِ رویا پرتوی، کلاس ده؟ می شد لای در را باز بگذارم و یواشکی گوش بدهم به صدایش؟ وقتِ توضیح گرامر، وقتِ شروعِ یک بحثِ تازه، وقتِ گفتنِ اسمِ بچه ها...؟
مهتاب دست تکان می دهد و کلیدش را می اندازد توی کیف. «احتمالاً ناهار نیام رویا.»
شیر را می بندم و سر تکان می دهم. در را آرام می بندد. بیس و بکوب بکوبِ همسایه نکبت تمام شده. مرضش این است که هر روز سر ده صبح جنی می شود. عشقش شده آهنگ های دامبولی اش و این که می تواند ساختمان را بلرزاند و کسی هم نگوید بهش بالای چشمت ابروست. واحد چند است اصلاً؟
می روم توی اتاقشان. مهتاب روتختی اش را مرتب کرده. پیله آیدا همان طور است، دست نخورده. لیوانِ جلو کامپیوترش را برمی دارم و در را می بندم که بیدار نشود. مثل پانداهاست، مثل خرس های تنبل!
لیوان را می شویم. جاروبرقی را از توی کمد می کشم بیرون و سیمش را می زنم به برق. جارو؟ الآن؟ ممکن است بیدار شود. می روم توی دستشویی. آب می گیرم همه جا. پودر می ریزم. کیسه توی سطل را گره می زنم و برمی دارم. حوله را می کشم بیرون و پرت می کنم بیرونِ در. برس می کشم روی سرامیک ها و از این که برق می افتند راضی می شوم. حوله می رود توی سبد رخت چرک ها، سبد رخت چرک ها خالی می شود توی ماشین لباسشویی؛ و فرش توی هال جاروبرقی می خورد. همه موهای روی فرش گورشان گم می شود. سرامیک ها تی کشیده می شوند. دست هایم خشک و چسبناکند. پلو توی پلوپز می پزد و قیمه ای که مامانِ مهتاب داده، از فریزر می آید بیرون.
درِ ایوان آشپزخانه را باز می کنم و لباس های مرطوب را پهن می کنم روی جارختی. بعد نگاه می کنم به دامن ها و شلوارها و تاپ هایمان؛ هر کدام یک رنگ، مثل رنگین کمان. آفتاب خوبی امروز توی آسمان است.
در را می بندم. هال و آشپزخانه تاریک می شوند برایم، و کم کم روشن. همه چیز تمیز است.
می روم توی اتاق. موبایل را از روی مبل برمی دارم. یک اس ام اس؛ اس ام اس آمده. برمی گردم توی هال و ولو می شوم روی کاناپه. گوشی را سفت چسبیده ام. اس ام اس را باز می کنم.
تبلیغ است، لعنتی!
با ذوب آهن، فینالیست جام باشگاه های آسیا، همراه شده و از دست بازیکنان محبوب خود جایزه بگیرید! فقط با ارسالِ یک پیامِ کوتاهِ بدون متن به شماره...
پاکش می کنم. منتظر چی هستم واقعا؟ قرار نیست برگردم سرِ زندگی ام؟ می گفت: «فقط بیست و چهار سالته. رویا، بچه ایم ما هنوز! بدو؛ بدو و تجربه کن و خوش باش. چرا همه چیو سخت می گیری؟»
باید فراموش کنم.
درِ اتاق روبرو آرام باز می شود. آیدا سرش را می آورد بیرون، با موهای کوتاه و ژولیده و چشم های پفدار. باید فراموش...
«اجازه؟ چه بو قیمه ای می آد خانوم!»
«تنبلایی که تا دوازده می خوابن و دانشگاه نمی رن، قیمه نمی خورن!»
صدایش را بچگانه می کند. «چرا، چرا، می خورن!» و روی پنجه می دود طرف دستشویی. دو طرف پولیورِ گشادش را گرفته و کشیده پایین.
صدای بالا آمدنِ ویندوز از اتاقشان می پیچد توی خانه. باید همه چیز را فراموش کنم.

رویا

کلاس گرفتن توی این ساعت یعنی شکرخوریِ اضافی؛ یعنی بستنِ سری که درد نمی کند. مجبوری وقتی خودت هم می دانی نمی کشی و حالت به هم می خورد از این فعالیت های سرِ ظهری، توی فرمت این ساعت را پر کنی و بایستی جلو بچه هایی که دم به دم خمیازه می کشند جلو چشمت؟
به زور حرف می زنند. با صدایی آرام و نامفهوم. روبرویی هایشان حتی سر هم تکان نمی دهند. سر کدام است، انگار پلک هم نمی زنند. مثل مجسمه هایی خمار سر را تکیه داده اند به دیوار یا صندلی یا کف دست، و نگاه می کنند به دوستشان که دارد حرف می زند و دست توی هوا تکان می دهد یا هی خودکارش را فشار می دهد روی صندلی. صدای مونا را می شنوم. جان به جانش هم کنی زمان ها را غلط می گوید. به جای can't می گوید couldn't، به جای was میس گویدis. هی باید ماند بالای سرش و یادآوری کرد که نمی شود از زمان حال پرید به گذشته، از گذشته به حال. تقصیری هم ندارد؛ سطحشان پایین است، بدبختیِ من. مثل بچه های بالاتر نیستند که اکتیو و زنده باشند خودشان. که وقتی روی بورد برایشان می نویسی «Correct each other» و تاکید می کنی که از آن مهم تر هم self correction شان است، چشم و گوششان را باز می کنند تا اشتباه همدیگر را شکار کنند. اشتباه خودشان را هم.
مونا غلط حرف می زند. می خواهد برای دوستش توضیح بدهد که مثلاً پوستش از پریشب خشک شده و می خارد، حالا دوستش باید دارویی به او پیشنهاد بدهد و بفروشد. حالت ها را با ادا درمی آورد و دارد می گوید که مثلاً از سه شب قبل که از شنا برگشته این طوری شده.
حوصله اصلاحش را ندارم؛ حوصله چرخیدن بین صندلی هایشان را هم. کتاب را ورق می زنم. یک صفحه دیگر مانده؛ بدون حسابِ رایتینگشان که چیز مهمی نیست. توضیح کوتاهی داده ام و قرار شده برای جلسه بعد چند مشکل پزشکی برای ستون مشاوره یک مجله بنویسند. فقط ریدینگ مانده و... فاینال. گور بابای هرچه کتاب قرمز اینترچنج و کلاس سر ظهر. تاپیک ریدینگ در باره rain forest است و درمان های سنتیِ منطقه؛ صفحه هشتاد و سه کتاب. و عکس ِ قایقی که گروهی را از روی آب و از میان درخت های انبوه و سرسبز عبور می دهد. این طرف، توی صفحه قبل، عکس زنی است که ماگ بزرگ سفیدی گذاشته جلوش و سرش را تکیه داده به دستش. سردرد دارد مثلاً. بلوز سفید و گشادی هم پوشیده که خیلی یکهویی و تابلو، آستین هایش از بالای آرنج، بلند شده اند تا نزدیک مچ ها؛ با سفیدی بی طرح، بی سایه، و از جنسی دیگر.
ثمینه دستش را گرفته بالا:
«Teacher?! Teacher?!»
کشدار و با لهجه فارسی. واقعا چند سال باید بگذرد تا بچه ها این تیچر گفتن های غلیظشان را کنار بگذارند؟
«Yes?»
«It is OK saying...»
اصلاحش می کنم. تکرار می کند:
«Is it OK to say: I'm depressed because he left?»
ماژیک ها را برمی دارم. بلند می شوم و با تهشان چند بار می زنم روی بورد. کم کم ساکت می شوند. نگاهم می کنند. توضیح می دهم که گوش کنند چون دوستشان سوالی کرده و جوابش ممکن است به درد آن ها هم بخورد. صدایم را بلند کرده ام و محکم حرف می زنم؛ با انرژی جانِ خودم؛ بلکه چرتشان بپرد.
جمله ای را که گفته با ماژیک سیاه روی بورد می نویسم. ازشان می پرسم که به نظرشان جمله درست است یا مشکل دارد؟ حرف که می زنم چشم هایشان هشیارتر می شود. زمزمه می کنند که مشکل دارد. می پرسم چرا؟
جواب نمی دهند.
می پرسم که چه فرم های احتمالیِ دیگری به ذهنشان می رسد؟
نگاهم می کنند. بعضی ها مداد برداشته اند و منتظرند که بنویسم و آن ها هم شروع کنند به نوشتن. می چرخم طرف تابلو. دورِ «left» دایره قرمز می کشم و توضیح می دهم که نمی توانند چنین فعلی را این جا بگذارند بدون این که در موردش توضیح بیش تری بدهند. و جلو دایره قرمز، با فشار و محکم می نویسم:
«Me.»
می گویم اگر نخواهند مفعول بیاورند، باید ترکیبشان را عوض کنند. می نویسم:
«I'm depressed because/since he's left.»
نگاهشان می کنم. یادداشت می کنند. زیرش می نویسم:
«He's gone, so I feel depressed.«
و:
«I feel depressed since he has gone/left.»
می پرسم که روشن است؟
می گویند Yes.
اِسشان کشدار است و می پیچد. ادایشان را درمی آورم: «yesss!» می خندند و می چرخند سر بحثشان.
حالا، Am I depressed؟
کاش کلاس ها پنجره حسابی داشت. بعد آدم می ایستاد کنارشان و نگاه می کرد به پایین. به رفت و آمد ماشین ها و مردم. قصه می بافت و فکر می کرد که: حالا اون یارو داره کجا می ره؟
دپرشن و لونلینِس از یاد آدم می رفت.
هیچ کدامِ کلاس ها پنجره درستی ندارد. اگر داشته باشد هم آن ته است و کرکره های کلفت و قهوه ای جلوشان را گرفته اند. صندلیِ بچه ها هم زیرشان است.
به سایه خودم توی وایت برد نگاه می کنم؛ با موهای شلخته و ریخته روی پیشانی و این مانتوی گل و گشاد زرشکی. کاش مقنعه هه را پرت می کردم و می انداختم آن طرف، یا شال سرم بود اقلاً. هنوز نمی دانم این قانون مقنعه توی موسسه را کی وضع کرده؛ بدم نمی آید ببینمش!
جمشید می گفت: «بد نمی شی، بانمک می شی. بهت می آد.»
می گفتم: «می خوام صد سال نیاد...»
می چرخم.
«Done?»
«No, no!»
بهتر. درِ کلاس را باز می کنم و می روم بیرون. هوای خنک راهرو می خورد توی صورتم. نفس می کشم. چرا باید هفده نفر را به زور بنشانند توی یک کلاس فسقلی؟ صدای نازنین از کلاس بغلی می آید. دارد در باره خراب کردن و فرو ریختن ساختمان توضیح می دهد. از کتاب آبی، فکر کنم. دست می کشم به کاغذدیواری زرد و طلایی. می روم طرف راه پله ها. دختری که نشسته روی پله و با موبایلش حرف می زند، خودش را جمع می کند. کاکلش را زده بالا و چشم هایش را بدترِ مهتاب، سیاهِ سیاه کرده.
اگر آیدا بود می گفت گلدونِ خانومو! به کاکل های این شکلیشان می گوید گلدان.
می چرخم؛ پله، پله، پله. می رسم پایین. به اسم خودم روی بورد نگاه می کنم: «پرتوی، کلاس ده.» روی پوستر روبرویم عکس کتاب های جدید را زده اند. استوری بوک هایی که از ترم بعد باید درس بدهیم. زنان کوچک، تصویر دوریان گری.
باید یک چیزی ببرم برایشان که از خواب آلودگی بیایند بیرون. یکسری لغت خوب راجع به سلامتی و بیماری و این ها. می روم توی راهرو باریک سمت چپ و درِ تیچرز روم را باز می کنم. آزاده دراز شده روی کاناپه. می روم طرف کمد طوسیِ خودم و کلید را می چرخانم توی در.
«تموم نشد کلاس؟»
صدایش خواب آلود و خشدار است، انگار که از ته چاه بیرون بیاید. کتاب ها را این ور و آن ور می کنم. برمی گردم طرفش. خط چشمش پخش شده. مقنعه اش سُر خورده عقب و هیکل چاقالویش، این طور که دراز کشیده، خنده دار است.
«نه، ولی آخراشه. بخواب تو.»
کدام را بردارم؟ The World of Words یا Open Forum؟
توی The World of Words راجع بهbody and health مطلبی داشت، فکر کنم. ورق می زنم تندتند و فهرست را نگاه می کنم. بچه ها الآن کلاس را روی سرشان گذاشته اند حتما. یا خوابشان پریده، یا نه، رسما خوابیده اند.
«شکنجه می شم با کلاس ظهر.»
The World of Words! کلید را می چرخانم و در بسته می شود. می گویم: «من هم اولین و آخرین بارم بود. منتظر فاینالم واقعا.»
چشم هایش را بسته و جوابی نمی دهد. مثل خمیر ورزداده نان است؛ منهای سیاهیِ پخش شده اطراف چشمش.
تا برسم بالا، فهرست را چِک کرده ام. چَپتِر یازده، صفحه سیصد و بیست و چهار. دختر با گلدانش دیگر روی پله نیست. صدای سمیه پیچیده توی راهرو. لغت ها را می گوید و بچه ها پشت سرش تکرار می کنند؛ همه با هم. صدایشان مفهوم نیست. می پیچم طرف کلاس خودم. کاغذی از وسط کتاب می افتد پایین؛ روی سرامیک های سفید سر می خورد و درست می ماند جلو در کلاس. برش می دارم. در را باز می کنم. بچه ها دارند بلندبلند فارسی حرف می زنند.
حرفشان نیمه کاره می ماند با تو رفتنِ من. بهشان می گویم باید خجالت بکشند که تا چشم معلم را دور می بینند فارسی حرف می زنند. می گویم همیشه می شود فارسی حرف زد، اما آن ها پول داده اند که بتوانند توی این سه ساعت انگلیسی صحبت کنند.
می خندند. کاغذ را برمی دارم. خط جمشید است؛ می شود یک سطل آب یخ و می ریزد رویم.
نوشته: «آق بانو جان! قربون این خط های نارنجی و صورتیت که کشیدی زیرِ لغت سختا!»
بچه ها دارند یک چیزهایی می گویند و تیچرتیچر می کنند.
«حالا رفتی که شیرکاکائو بخری. حالا من نشستم روی نیمکت چوبی و نگات می کنم از دور، اینو هم می نویسم برات. حالا تو از دور نگام کردی و خندیدی. منم برات دست تکون دادم. صدای جیغ و داد بچه ها هم می آد. هی نگو که با مقنعه مثل میمونا می شم!` خیلی هم خوشگل می شی. این کاغذم می ذارم لای کتاب و خط های صورتی و نارنجیت، که بعدا ببینی و سورپریز شی مثلاً! ما که بیش تر از این بلد نیستیم؛ فقط دوستت داریم. داری برمی گردی دیگه. با دو تا لیوان شیرکاکائو!»
«Teacher!?»
نگاهشان می کنم.
«Where are you?!»
با عشوه دست تکان می دهند و می خندند. زیر کاغذ نوشته: ۲۹ خرداد ۸۹. یعنی که من پنج ماه است لای این کتاب را باز نکرده ام. یخم. چیزی گیر کرده توی گلوم.
دست دراز می کنم طرف صندلی. می گیرمش و به زور می نشینم. بچه ها دارند کتاب هایشان را می گذارند توی کیفشان. آذر اشاره می کند به در:
«Music!»
راست می گوید. آهنگ تندِ پایانِ کلاس پخش شده توی راهروها، یعنی که کلاس تمام است.
...فقط دوستت داریم...
دست می کشم روی خطِ درشت و تو همش. بچه ها می روند بیرون. گودبای تیچر، گودبای تیچر می گویند و دست تکان می دهند.
آرام می گویم: «گودبای تیچر! گودبای...»

نظرات کاربران درباره کتاب اینجا؛ نرسيده به پل...