فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مرگ شاه سونگور

کتاب مرگ شاه سونگور

نسخه الکترونیک کتاب مرگ شاه سونگور به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب مرگ شاه سونگور

از چند هفته پیش، مصعب تبدیل به قلب تپنده فعالیتی مورچه‌وار شده بود. شاه سونگور قصد داشت دخترش را به همسری شاهزاده سرزمین نمک درآورد. کاروان‌های بسیاری از نواحی دوردست می‌آمدند و ادویه و دام و پارچه به ارمغان می‌آوردند. معمارها مشغول عریض کردن میدان بزرگ درگاه قصر بودند. همه حوض‌ها آذین شده بود و فروشندگان در ستونی طویل، کیسه‌های بی‌شمار گل آورده بودند. زندگی در مصعب با آهنگ تازه‌ای در جریان بود. هر روز که می‌گذشت، جمعیت افزایش می‌یافت. دیگر هزاران خیمه فشرده به هم در امتداد خاکریزهای بارو، حومه وسیع شهر را با پارچه‌های رنگارنگ نقاشی کرده بود و در آن‌ها فریاد بازی کودکان با سروصدای چهارپایان در هم می‌آمیخت. صحرانشین‌ها از راه دوری آمده بودند تا در این روز بزرگ حاضر باشند. آن‌ها از هر سو می‌آمدند تا مصعب را ببینند. می‌آمدند تا در جشن ازدواج سامیلیا، دختر شاه سونگور، شرکت کنند. در طی چند هفته گذشته همه ساکنین مصعب و همه صحرانشینان هدایایی را که برای عروس آینده آورده بودند، در میدان اصلی گذاشته و تل عظیمی از گل، طلسم خوشبختی، کیسه غلات و سبوهای شراب فراهم آورده بودند. همه می‌خواستند به دختر شاه سونگور هدیه‌ای تحسین‌آمیز بدهند و برایش دعای خیر بخوانند.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.02 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۲۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب مرگ شاه سونگور

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل یکم: شب دراز بی خوابی شاه سونگور

کاتابلونگا معمولاً اولین کسی بود که در قصر از خواب برمی خاست. در حالی که شب در بیرون قصر با تمام وزنش بر تپه ها سنگینی می کرد، او در دالان های خالی قدم می زد. گام که برمی داشت کوچک ترین صدایی بلند نمی شد. بی آن که به کسی بر بخورد، از اتاقش به تالار چهارپایه زرین رفت. نیمرخش به تصویر مه آلود مردی می مانست که در امتداد دیوارها در حرکت است. همیشه همین طور بود. او پیش از سر برآوردن خورشید و در خاموشی وظیفه اش را انجام می داد.
اما آن روز صبح تنها نبود. آن روز، جنب وجوش تب آلودی در راهروها به چشم می خورد. ده ها و ده ها کارگر و باربر، محتاطانه می رفتند و می آمدند و آهسته سخن می گفتند تا مبادا کسی بیدار شود. انگار کشتی ای بزرگ، شبانه و در خفا، در حال خالی کردن بار قاچاقش باشد. همه در سکوت به کار خود سرگرم بودند. در قصر مصعب خبری از شب نبود و کار بی وقفه ادامه داشت.
از چند هفته پیش، مصعب تبدیل به قلب تپنده فعالیتی مورچه وار شده بود. شاه سونگور قصد داشت دخترش را به همسری شاهزاده سرزمین نمک درآورد. کاروان های بسیاری از نواحی دوردست می آمدند و ادویه و دام و پارچه به ارمغان می آوردند. معمارها مشغول عریض کردن میدان بزرگ درگاه قصر بودند. همه حوض ها آذین شده بود و فروشندگان در ستونی طویل، کیسه های بی شمار گل آورده بودند. زندگی در مصعب با آهنگ تازه ای در جریان بود. هر روز که می گذشت، جمعیت افزایش می یافت. دیگر هزاران خیمه فشرده به هم در امتداد خاکریزهای بارو، حومه وسیع شهر را با پارچه های رنگارنگ نقاشی کرده بود و در آن ها فریاد بازی کودکان با سروصدای چهارپایان در هم می آمیخت. صحرانشین ها از راه دوری آمده بودند تا در این روز بزرگ حاضر باشند. آن ها از هر سو می آمدند تا مصعب را ببینند. می آمدند تا در جشن ازدواج سامیلیا، دختر شاه سونگور، شرکت کنند.
در طی چند هفته گذشته همه ساکنین مصعب و همه صحرانشینان هدایایی را که برای عروس آینده آورده بودند، در میدان اصلی گذاشته و تل عظیمی از گل، طلسم خوشبختی، کیسه غلات و سبوهای شراب فراهم آورده بودند. همه می خواستند به دختر شاه سونگور هدیه ای تحسین آمیز بدهند و برایش دعای خیر بخوانند.

باری آن شب، خدمتکاران قصر وظیفه داشتند میدان را از پیشکشی ها خالی کنند. نباید چیزی بر جای می ماند. شاه پیر مصعب می خواست میدانگاه را آراسته و تابناک ببیند. می خواست همه صحن قصر با گل سرخ پوشیده شود. می خواست صاحب منصبان با لباس هایی فاخر در آن جا استقرار یابند. شاهزاده کوام فرستادگانی روانه ساخته بود تا هدایایش را به پای شاه بریزند. روز تقدیم هدایا، سرآغاز مراسم ازدواج بود. می بایست همه چیز مهیا می شد.

در تمام طول شب، خدمتکاران بین کوه هدایا در میدان و تالارهای قصر، پیوسته در آمد و شد بودند. آن ها صدها کیسه گل و جواهرات را جابجا کردند. بی سروصدا و با نظم و ترتیب خاصی، طلسم ها و مجسمه ها و فرش ها را در کاشانه های مختلف قصر جای می دادند. می بایست میدان بزرگ را خالی می کردند و قصر را با نشان های عاطفه و علاقه مردم می انباشتند. باید شاهزاده خانم سامیلیا در قصری آکنده از هزار عطر و رنگ از خواب برمی خاست. به همین دلیل بود که ستون دراز باربرها در سکوت کار می کردند. باید پیش از برخاستن پرنسس و ملازمانش کار خود را به اتمام می رساندند. وقت زیادی نداشتند. برخی از آن ها کاتابلونگا را دیده بودند و می دانستند که برخاستن وی به معنای برآمدن روز و بیدار شدن شاه است. به تدریج که کاتابلونگا در دالان های قصر پیش می رفت و به تالار چهارپایه زرین نزدیک می شد، تکاپو بیش تر می شد و سرعت و حجم کار خدمتکاران افزایش می یافت.

کاتابلونگا هیچ اضطرابی نداشت. همچون همیشه با آهنگ ملایم و مخصوص خویش گام برمی داشت و می دانست که هنوز تا بالا آمدن روز فرصت کافی دارد. می دانست ــ همچون دیگر روزها در سال های گذشته ــ که وقتی شاه بخواهد چشمانش را بگشاید، او بر بالینش حاضر خواهد بود. با خود می گفت که امروز اولین و قطعا آخرین بار است که چنین جمعیتی را به هنگام قدم زدن شبانه می بیند و زمزمه هایشان را در پی صدای گام هایش می شنود.
وقتی کاتابلونگا وارد تالار چهارپایه زرین شد، ناگهان در جا خشکش زد. هوایی که به نوازش چهره اش می آمد، چیزی نامفهوم در گوشش نجوا می کرد. وقتی می خواست در را باز کند، یک آن به نظرش رسید که همه چیز رو به زوال است. خونسردی خود را بازیافت. برای برداشتن چهارپایه زرین طول اتاق را پیمود، اما هنوز آن شی ء مقدس را به دست نگرفته ناچار شد رهایش کند. لرزش دستانش دوباره پیغام می داد که همه چیز دارد پایان می پذیرد. این بار به نوای این احساس در وجودش گوش سپرد. گوش سپرد و هراسی وجودش را فراگرفت. گوش سپرد. دریافت که امروز همان روزی است که همه چیز تمام می شود. دریافت که امروز شاه سونگور را خواهد کشت. دریافت که امروز همان روزی است که پس زدنش محال است. دریافت که امروز، واپسین روز بیدار شدن شاه و آخرین روزی است که کاتابلونگای وحشی در پی اش و با آهنگ گام هایش از تالاری به تالار دیگر می رود و جزئی ترین خستگی هایش را زیر نظر دارد و ناله هایش را می شنود و فاخرترین کارها را به انجام می رساند. واپسین روزی که او حامل چهارپایه زرین است.
برخاست. کوشید آشفتگی پاگرفته در وجودش را از خود دور سازد. چهارپایه را برداشت و دالان های قصر را پیمود. از اندیشه پلیدی که به او می گفت امروز روز کشتن دوستش شاه سونگور است دندان به هم سایید.

وقتی سونگور بیدار شد، فورا احساس کرد که امروز کوتاه تر از آن است که بتواند به تمام کارهایش برسد. نفس عمیقی کشید. می دانست که تا به شب، رنگ آرامش را نخواهد دید. به کاتابلونگا که در کنارش ایستاده بود سلام داد. با دیدنش احساس آرامش کرد. او سلام داد، اما کاتابلونگا به جای آن که مثل هر روز جواب سلامش را بدهد و گردن بند سلطنتی را به او بسپارد، با صدایی آهسته گفت:
ــ سونگور، می خواهم با تو حرف بزنم.
شاه پاسخ داد:
ــ گوش می کنم.
کاتابلونگا گفت:
ــ امروز، روز موعود است دوست من.
لحن غریبی در صدای نگاه دارنده چهارپایه بود، اما سونگور توجهی نکرد. فقط گفت «می دانم» و روز آغاز شد.
در حقیقت سونگور نمی دانست کاتابلونگا در چه مورد می خواهد صحبت کند. شاید هم فکر می کرد خدمتکارش می خواهد در مورد چیزهایی سخن بگوید که خودش از آن ها باخبر است؛ در مورد مسائلی که از چند ماه پیش لحظه به لحظه به آن ها می اندیشد، یعنی ازدواج دخترش و مراسم امروز. پاسخش را بی اختیار داده بود. بی آن که فکر کند. اگر به خطوط رخسار خدمتکار پیرش دقیق می شد، غم ژرفی می دید که شاید همچون آهی در چهره به او می فهماند که کاتابلونگا نمی خواهد در مورد ازدواج با او سخن بگوید، بلکه موضوع دیگری در میان است. ماجرایی کهنه که از دیرباز این دو مرد را به یکدیگر پیوند داده است.

ماجرا به دوره جوانی شاه سونگور بازمی گردد. او امپراتوری تحت سلطنت پدر را ترک گفت و هرگز به آن جا بازنگشت. او شاه پیر و دردمند را بر سریرش تنها گذاشت. سونگور رفت. می دانست که از شاه چیزی به او نمی رسد، بنابراین از تن دادن به تحقیر سر باز زد. رفت و بر چهره مردی که حاضر نبود به او چیزی ببخشد تف انداخت. تصمیم گرفت هیچ چشمداشتی از او نداشته باشد و دست به دامانش نشود. تصمیم گرفت مملکتی گسترده تر از سرزمینی که از آن محروم شده بسازد. دستانش پویا و نیرومند بود. پاهایش او را از جایی به جای دیگر می برد. قصد داشت قدم به سرزمین های جدید بگذارد. می خواست شمشیرش را بردارد و سرزمین های بلندآوازه را فتح کند. او حریص بود. حتی شب ها در خواب، نام ولایاتی را که آرزوی فتحشان را داشت نجوا می کرد. می خواست سیمایش سیمای پیروزی باشد. هنوز جسد پدر سرد نشده، با افراد خود رهسپار جنوب شد، با این نیت که هرگز بازنگردد و در آن جا تا نفس دارد به پیش برود و لوای نیاکانش را در همه جا به اهتزاز درآورد.
لشکرکشی های شاه سونگور بیست سال طول کشید. بیست سال زندگی در اردوگاه، نبرد و پیشروی. بیست سال سر نهادن بر بالش های بیداری و شتاب. بیست سال بررسی نقشه های گوناگون، طرح استراتژی، پیاده کردن نقشه حمله. او شکست ناپذیر بود. پس از هر پیروزی، دشمنانش را به سپاه خود می افزود و بدینسان به رغم کشته شدن برخی و معلولیت برخی دیگر از افرادش و به رغم گرسنگی بسیار، سپاهش بزرگ و بزرگ تر می شد. عمر شاه سونگور بر پشت اسب و با شمشیری در دست سپری می شد. در طی یکی از لشکرکشی هایش، همچنان که سوار بر اسب بود زنی اختیار کرد و تولد هر یک از فرزندانش با هلهله گسترده یارانش همراه شد که در آتش کارزار، عرق می ریختند. بیست سال جدال و کشورگشایی تا رسیدن به دیار خمیدگان. دیاری که آخرین سرزمین کشف نشده قاره بود. سرزمینی در انتهای دنیا. پس از آن، چیزی وجود نداشت مگر اقیانوس و ظلمات. خمیده ها قبیله ای وحشی بودند که به شکلی پراکنده در کومه هایی گِلی و محقر به سر می بردند. نه رئیسی داشتند و نه سپاهی. زنجیری متشکل از چندین قریه. در آن جا هر مردی با چند زن می زیست و از دنیای پیرامون خود خبر نداشت. آن ها مردمانی بلندقامت و لاغر و برخی به شکل اسکلت بودند. به این سبب به آن ها خمیده می گفتند که کومه هایشان بر خلاف قامت بسیار بلندشان، هرگز به بلندی یک اسب نمی رسید. کسی نمی دانست چرا آن ها کلبه هایشان را متناسب با قد خود نمی سازند. زندگی در چنین کومه های کوچکی به آن ها ظاهر مردمانی خمیده می داد. مردانی غول پیکر که هیچ گاه راست نمی ایستادند. مردانی لاغر و کشیده که با پشتی قوز کرده، شب ها در جاده های خاک آلود قدم می زدند. گویی آسمان با تمام وزنش بر شانه هایشان افتاده باشد. در پیکارهای تن به تن، خوفناک ترین حریفان به شمار می رفتند. آن ها چالاک و بی رحم بودند. تمام هیکل خمیده خود را راست می کردند و به مانند یوزپلنگی گرسنه، به دشمنان خود یورش می بردند. حتی وقتی سلاحی نداشتند هراس انگیز بودند. امکان حبس کردنشان وجود نداشت، زیرا با دیدن اولین غریبه، با تمام توان به وی حمله می کردند و سپس از پایش درمی آوردند. بارها و بارها خمیده ها دستجمعی به روی زندانبان های خود ریخته و آن ها را با دندان تکه و پاره کرده بودند. گاز می گرفتند، چنگ می انداختند، هوار می کشیدند و بر سر جنازه دشمن خود آن قدر پایکوبی می کردند تا از او چیزی جز مشتی گوشت بر جای نمی ماند. آن ها مخوف بودند، اما در برابر شاه سونگور توانستند فقط ذره ای مقاومت از خود نشان دهند. شاه بی هیچ هراسی وارد سرزمین خمیدگان شد. روستاها را یکی پس از دیگری به آتش کشید. همه چیز خاکستر شد و از دیار آن ها جز زمینی خشک و تهی چیزی بر جای نماند. شب ها صدای ضجه خمیده ها به گوش می رسید که به سبب گرفتار شدن به چنین لعنتی به آسمان دشنام می دادند.
کاتابلونگا یکی از آن ها بود. شاید یکی از آخرین نفراتی که پس از اتمام کشورگشایی شاه، جان سالم به در برد. کومه او هم به مانند دیگران فرو ریخت. زن هایش پس از تجاوز کشته شدند. او همه چیز را از دست داد. اما به دلیلی که هرگز کسی از آن چیزی نگفت، همچون دیگر برادرانش واکنشی از خود نشان نداد. او به اولین سربازانی که دید یورش نبرد تا بینیشان را با دندان بکند و دستان خود را با خون انتقام بشوید. خیر. او صبر کرد. مدت زیادی صبر کرد. منتظر شد تا تمام سرزمینش به تصرف درآید. منتظر شد تا شاه سونگور آخرین قرارگاهش را در دیار پهناور و مقهورش برپا کند. آن گاه از بیشه ای که در آن پنهان شده بود بیرون آمد.
روزی باشکوه، روشن و آرام بود. دیگر هیچ سربازی نمی جنگید. دیگر جنگ و جدال در هیچ کجا دیده نمی شد. دیگر هیچ کومه ای سرپا نبود. همه سپاهیان در قرارگاه وسیع خود یا مشغول استراحت بودند و یا پیروزی خود را جشن می گرفتند. برخی از آن ها سلاح های خود را تمیز می کردند. برخی دیگر به پاهای دردناک خود آرامش می دادند. همه حرف می زدند و غنائم خود را با یکدیگر مبادله می کردند.
کاتابلونگا به ورودی قرارگاه رسید. برهنه بود. سلاحی نداشت. سرش را بالا گرفته بود. نمی ترسید. به سربازانی که راهش را می بستند و از او می پرسیدند چه می خواهد، پاسخ می داد که باید شاه را ببیند. صلابت و آرامش صدایش، او را تا نزد شاه سونگور پیش برد. تمام قرارگاه را پیمود. چندین ساعت راه رفت، چه این سپاه خونریز که تنها کارش کشورگشایی بود، با افرادی شبیه به هم و نشسته در کنار یکدیگر، انتهایی نداشت. با سری افراشته، زیر آفتاب گام برمی داشت. تماشای راه رفتن یک خمیده به این شکل، باوقار، مصمم و بزرگ منش، بسیار شگفت به نظر می رسید و نحوه راه رفتنش در خیل سربازان منظره بدیعی آفریده بود. همه آن ها می خواستند ببینند مرد وحشی چه می خواهد. می خواستند ببینند چه سرنوشتی در انتظارش است. شاه سونگور از دور، ابری از گرد و خاک دید. در بین سربازان کنجکاو، هیکل مردی را تشخیص داد که از جمعیت یک سر و گردن بالاتر بود. دست از خوردن کشید و برخاست. وقتی مرد وحشی در برابرش قرار گرفت، شاه در سکوت مدتی به وی نگریست. سپس از او که هر لحظه می توانست به سویش حمله ور شود و با دندان هایش تکه و پاره اش کند پرسید:
ــ که هستی؟
ــ نام من کاتابلونگاست.
سکوتی ژرف سربازانی را که به دور چادر شاه گرد آمده بودند در بر گرفت. همگی از گیرایی صدای مرد وحشی و از روانی واژه هایی که از دهانش بیرون می آمد غافلگیر شده بودند. او برهنه و ژولیده مو بود. چشمانش از تابش خورشید سرخ شده بود. شاه سونگور در برابرش به کودکی نحیف می مانست. پرسید:
ــ چه می خواهی؟
کاتابلونگا پاسخ نداد. گویی متوجه سوال نشده بود. هر دو مرد مدتی دراز به یکدیگر چشم دوختند. سپس مرد وحشی سخن گفت:
ــ من کاتابلونگا هستم و به سوالات تو پاسخ نمی دهم. من هر گاه که بخواهم حرف می زنم. آمده ام تا ببینمت و در مقابل تمام افرادت آنچه باید، به تو بگویم. تو خانه ام را ویران کردی و زن هایم را کشتی. با سُم اسبانت سرزمینم را لگدمال کردی. سربازانت هوای مرا تنفس کردند و از دوستانم حیواناتی فراری ساختند که برای لقمه ای نان با میمون ها گلاویز می شوند. تو از دوردست ها آمدی. آمدی و هست و نیستم را سوزاندی. کسی نمی تواند دارایی کاتابلونگا را بسوزاند و جان سالم به در ببرد. من این جایم. در برابرت. این جا. میان تمام افراد گرد آمده ات. می خواهم این را بگویم. بگویم که من، کاتابلونگا، تو را خواهم کشت. کشتنت حق من است، به خاطر کلبه فرو ریخته ام، به خاطر زن های قربانی شده و سرزمین سوخته ام.
در قرارگاه هیچ صدایی به گوش نمی رسید. نه کوچک ترین صدای به هم خوردن شمشیر و نه صدای زمزمه سربازان برای گفتن سخنی. همه منتظر تصمیم شاه بودند. همه آماده بودند تا با علامت سر فرمانروا، به سوی مرد وحشی هجوم ببرند و کارش را یکسره سازند. اما سونگور جم نمی خورد. جوش و خروشی در وجودش برپا شده بود. بیست سال نفرت انباشته شده نسبت به خویش. بیست سال وسوسه جنگ و قتل عام. او به مرد مقابل خود می نگریست. با دقت. با احترام و اندکی مهربانی. گفت:
ــ من شاه سونگور هستم. قلمرو من حد و مرزی ندارد. محدوده فرمانروایی پدرانم در مقایسه با ملک من، ریگی بیش نبود. من شاه سونگورم و عمرم را بر پشت اسب گذرانده ام. با تیغ. بیست سال است که می جنگم. بیست سال مردمان جاهلی را به خدمت گرفتم که حتی اسمم را نمی دانستند. من تمام زمین را درنوردیدم و از آن برای خود باغی ساختم. تو آخرین دشمن از آخرین سرزمین هستی. می توانم تو را بکشم و سرت را بر سر نیزه ای بگذارم تا همه بدانند که زین پس، حاکم تمام این قاره چه کسی است. اما چنین کاری نمی کنم. دوره ستیزه جویی به سر رسیده است. دیگر نمی خواهم پادشاهی خونریز باشم. حالا باید بر قلمروی که ساخته ام حکومت کنم. این کار را با تو شروع می کنم، کاتابلونگا. تو آخرین دشمن از آخرین سرزمینی و من از تو می خواهم که زین پس در کنارم بمانی. من، شاه سونگور، از تو می خواهم که چهارپایه زرینم را با خود به هر کجا که می روم حمل کنی.
این بار همهمه گسترده ای در صفوف سپاه به راه افتاد. سربازان جملات شاه را برای کسانی که نشنیده بودند تکرار می کردند. می خواستند منظور شاه را دریابند که مرد وحشی دوباره رشته سخن را به دست گرفت:
ــ حرف کاتابلونگا یکی است. من هیچ گاه سخنم را دو بار تکرار نمی کنم. به تو گفتم که تو را خواهم کشت.
شاه لب به دندان گزید. از مرد وحشی نمی ترسید، اما به نظرش رسید که دارد مغلوب می شود. بی آن که دلیلش را بداند، احساس کرد قادر است این موجود نزار و استخوانی را متقاعد سازد. احساس کرد که آرامشش بسته به اوست. پاسخ داد:
ــ من از تو نمی خواهم که از تصمیمت منصرف شوی. در برابر تمامی سپاهیانم، کاتابلونگا، پیشنهادم به تو این است. مرگ من از آن تو. این جا به تو می گویم، کشتن من حق توست. اما به تو پیشنهاد می کنم که در سال های آینده، حامل چهارپایه زرینم باشی. به هر کجا که می روم همراهم باشی. به نزدیک خود نگاهت خواهم داشت. تو مراقبم خواهی بود. روزی که بخواهی تصمیمت را عملی سازی و انتقامت را بگیری، من با تو درنمی افتم. کاتابلونگا، هر وقت که اراده کنی، می توانی مرا بکشی. فردا، یک سال بعد، آخرین روز زندگی ات، وقتی پیر و فرتوت شوی. من مقاومت نمی کنم. کسی هم حق ندارد تو را بازخواست کند. کسی نمی تواند بگوید که تو قاتلی. چون مرگ من حق توست. فقط کافی است آنچه امروز به تو می دهم طلب نمایی.
سربازان هاج و واج مانده بودند. کسی نمی خواست شنیده هایش را باور کند. کسی نمی توانست باور کند که سرنوشت پهناورترین قلمرو زینپس در دست مردی وحشی است که اکنون برهنه و خونسرد، در میان زره ها و نیزه ها ایستاده است. کاتابلونگا آرام آرام به سوی شاه پیش رفت. حالا دیگر کاملاً نزدیکش بود. کاملاً بر سونگور تسلط داشت. جم نمی خورد.
ــ قبول می کنم سونگور. به تو خدمت خواهم کرد. با احترام. سایه ات خواهم بود. نوکرت. محرم اسرارت. همه جا با تو خواهم بود. همچون فرمان بردارترین مردم. سپس تو را خواهم کشت. به خاطر سرزمینم و آنچه متعلق به من بود و تو به آتش کشیدی.
از آن روز به بعد کاتابلونگا نگاه دارنده چهارپایه زرین شاه شد. همه جا به دنبالش می رفت. سال ها گذشت. سونگور جنگ طلبی را کنار گذاشت. چندین شهر ساخت و فرزندانش را بزرگ نمود. آبراهه ساخت و به اداره سرزمینش پرداخت. مملکتش ترقی کرد. سال ها همچنان می گذشتند. پشتش کم کم خمیده و موهایش سپید شد. او بر امپراتوری بی کرانی فرمان می راند که مدام به جای جایش سر می زد تا از احوال مردمش آگاه باشد. کاتابلونگا همیشه همراهش بود. همچون سایه ای از نکوهش همواره پشت سرش راه می رفت. او خاطره خم خورده سال های جنگاوری اش بود. حضورش پیوسته او را به یاد جنایت و مصیبت می انداخت. بدینسان، سونگور هرگز نمی توانست کارهایی را که در طی بیست سال جوانی اش انجام داده بود به فراموشی بسپارد. جنگ آن جا بود. در وجود تکیده کسی که در کنارش گام برمی داشت. بی هیچ حرف و سخنی. کسی که می توانست هر آن گلویش را بدرد.
هر دو مرد با یکدیگر پیر می شدند. با گذر سال ها، برای یکدیگر همچون برادر شدند. گویی پیمان گذشته از یاد رفته بود. آن ها به یکدیگر پیوند خورده بودند. به واسطه دوستی ای ژرف و خاموش.

«می دانم.» سونگور این جمله را گفت، اما کاتابلونگا منظورش را نفهمید و قادر نبود بیش تر با او حرف بزند. شاید وقتش نرسیده بود. شاه سونگور پاسخ داد: «می دانم» و کاتابلونگا نگاهش را پایین افکند و به مانند هر روز او را ترک گفت. روز آغاز می شد و او اندوهگین بود. اما دیگر هیچ نگفت. همه درباریان از خواب بیدار شدند. اضطرابی پرهیاهو همه را می لرزاند. کارهای بسیاری برای انجام دادن وجود داشت. به جزئیات فراوانی باید پرداخته می شد. روز ازدواج سامیلیا، دختر شاه، بود. روز انجام مراسم آغازین بود و کنیزان از این سو به آن سو می دویدند، آخرین جواهرات را برق می انداختند و آخرین پارچه ها را گلدوزی می کردند.
شهر منتظر ورود فرستادگان داماد بود. مردم از ستون مردان و اسبانی سخن می راندند که قرار بود پی در پی وارد دربار شوند و کوه های طلا و پارچه و سنگ های قیمتی را بر زمین بگذارند. صحبت از اشیاء طرفه و عجیبی بود که کسی کاربردشان را نمی دانست، ولی نفس را در سینه ها حبس می کرد. سامیلیا بسیار گرانقدر است. این جمله سونگور بود به کوام، پادشاه سرزمین نمک. کوام نیز تصمیم گرفت بیاید و دارایی اش را به پای سامیلیا بریزد. می خواست همه چیز را ببخشد. سرزمینش را، نامش را. حاضر بود همچون برده ها فقیر گردد. می دانست که با ثروت فراوانش نمی تواند چنین متاعی بخرد. می دانست که در برابر این زن، تنها و بی دبدبه است. صحبت از مملکتی تمام و کمال بود که به زودی در خیابان های شهر ریخته می شد. دارایی یک قوم که قرار بود در دربار و در برابر چهره خونسرد شاه سونگور روی هم انباشته گردد.
روز هدایا بود. خیابان های شهر آب و جارو شده بودند. تمام مسیر ورود کاروان را با گل سرخ فرش کرده بودند. پارچه های زربفت از پنجره ها آویزان بود. همه منتظر بودند تا اولین سوار از کاروان بی انتهای سرزمین نمک پدیدار گردد. چشمان همه مترصد گرد و غبار دشت «جنوب» بود. هر کس می خواست اولین نفری باشد که هیکل سواران کاروان را از دور می بیند. کسی متوجه نشد که مردانی بر فراز تپه های «شمال» مستقر شده و در آن جا قرارگاهی برپا کرده اند و مرکب هایشان را تیمار می کنند. کسی متوجه نشد که مردانی بی حرکت آن جایند و شهر را در واپسین دقایق استقبالش می پایند. آن ها آن جا، بر فراز تپه های شمال بودند. آرامششان خبر از بدبختی می داد.

روز به آرامی رو به افول بود. پرتوهای خورشید به رنگ قرمز و قهوه ای درآمده بودند. چلچله ها در آسمان، کمان های بزرگی نقاشی می کردند و به شکلی پایان ناپذیر بر میدان ها و چشمه ها فرود می آمدند. همه خاموش بودند. شاهراه بزرگ و خالی انتظار می کشید تا سم های اسب غریبه ها سر برسند و بر رویش راه بروند.
در یک آن، مردم چشم براه، متوجه آتش تپه های شمالی مصعب شدند. همزمان، ستیغ تپه ها گر گرفتند. مردم حیرتزده شدند. در طی روز هیچ جنب و جوشی در آن جا به چشم نخورده بود. هیچ کس متوجه هیزم فراهم آورده آن جا نشده بود. همه به جاده چشم دوختند و برخلاف انتظار، تپه ها را در شعله های جشن نورانی دیدند. شاه سونگور و خانواده اش بر مهتابی قصر ایستادند. می خواستند از تماشای این منظره لذت ببرند. اما خبری از ورود کسی نبود، جز چلچله هایی که می چرخیدند و خاکستر تپه ها که در هوای گرم شامگاهی موج می زد. ناگهان صدای پارس سگ های نگهبان دروازه غربی در فضا پیچید. شهر چنان در سکوت بود که عوعوی سگ ها به گوش همه می رسید؛ از مهتابی های قصر گرفته تا باریک ترین خیابان ها. سگ های دروازه غربی پارس می کردند و معنایش این بود که غریبه ای آن جاست. در برابر هر یک از دروازه های شهر، مردی زره پوش ایستاده بود با زنگوله هایی در مچ های دست و پا و دم گاوی در دست چپ و زنجیری بسته به دوازده سگ در دست راست. آن ها دربان هایی بودند که با سگ هایشان وظیفه تعقیب را بر عهده داشتند و می بایست اشرار و میوه دزدها را از آن جا می راندند. سگ های شکاری در دروازه غربی پارس می کردند و شاه و شاهزاده خانم و تمام درباریان و مردم از خود می پرسیدند که چرا فرستاده ها از این دروازه آمده اند، حال آن که دروازه جنوبی برای ورودشان مهیا شده است. این اتفاق غیرمنتظره و نابخردانه، شاه سونگور را عصبی کرد و سبب شد از روی صندلی اش برخیزد. او خشمگین و بی قرار بود. مهتابی قصر بر تمام شهر مشرف بود و شاهراه بزرگ در زیر پایش قرار داشت. به خیابان چشم دوخت. منتظر نزدیک شدن کاروان هدایا بود. ولی کاروانی ندید. در وسط خیابان، مردی تنها با شتر بزرگ و آراسته به هزار رنگش، با گام هایی آهسته و موزون پیش می آمد. حیوان و سوارش، همچون کشتی سوار بر امواج متلاطم، بالا و پایین می رفتند. او با همان کندی و رخوتِ قافله های بیابانگرد نزدیک می شد. به جای کاروان، مردی تنها وارد خیابان های مصعب شد. شاه منتظر بود. برخلاف میلش، از موضوعی مبهم احساس نگرانی می کرد. به نظرش رسید کارها آن گونه که باید به پیش نخواهند رفت. همین که سوار به درهای قصر رسید، درخواست کرد با شاه سونگور صحبت کند. تنها با شاه. این موضوع بر شگفتی مردم افزود، چون رسم بر این بود که هدایا در برابر چشم همگان اعطا شود؛ در برابر همسر آینده و خانواده اش. این بار هم شاه به این درخواست غیرمنتظره تن در داد. او تنها به همراه کاتابلونگا در تالار سریر به انتظار نشست.

مردی که خود را به او نمایاند، قامتی بلند داشت. تن پوشش از پارچه ای گرانبها و به رنگی تیره بود. بیش تر از زیورآلات، زره به تن داشت. انگشتر و گردن بندی نداشت، اما چندین جعبه کوچک چوبی حاوی طلسم خوشبختی به گردن آویخته بود. چهره اش را پوشانده بود، اما وقتی وارد تالار شد، فورا زانو بر زمین نهاد و با سری افکنده به نشانه احترام، روبندش را کنار زد تا بیش از این چهره اش را مخفی نگه ندارد. با مشاهده سیمای مرد مسافر، احساس غریبی به شاه سونگور دست داد. احساس کرد که به گونه ای با وی آشناست. غریبه نگاهش را بالا برد و به سونگور دوخت. لبخندی به لب آورد. لبخندی دوستانه و شیرین. مدتی دیگر خاموش ماند تا شاید مخاطب به حضورش عادت کند. سپس گفت:
ــ درود بر شاه سونگور و اجدادش. آرزومندم بوسه خدایان بر پیشانی ات بنشیند. می بینم که مرا نمی شناسی. تعجب نمی کنم، چرا که روزگار رخسارم را دگرگون کرده و بر گونه هایم چین و شکن انداخته. اجازه می خواهم خود را معرفی کنم و دستتان را ببوسم. من سانگو کریم هستم. امیدوارم زمانه، دست کم نام مرا از ذهن شما پاک نکرده باشد.
شاه سونگور از جا پرید. نمی توانست باور کند. در برابرش سانگو کریم را می دید. شور و شعف وجودش را فرا گرفت و در رگ و پی اش دوید. شتابزده میهمان خود را در آغوش کشید. سانگو کریم. چطور او را نشناخته بود؟ وقتی آن جا را ترک کرد کودکی بیش نبود. حالا یک مرد در برابرش ایستاده بود. سانگو کریم. پادشاه همیشه او را همچون پنجمین فرزند خود ناز و نوازش می کرد. همبازی فرزندانش و کسی بود که با آن ها تا پانزده سالگی بزرگ شده بود. سانگو به سن پانزده که رسید، از شاه اجازه رفتن خواست. می خواست دنیا را بگردد و به انسانی شایسته تبدیل شود. شاه سونگور به اکراه با درخواستش موافقت کرد. پس از گذشت سال ها و نرسیدن خبری از او، همه فراموشش کردند. سانگو کریم. او آن جا بود. در برابرش. خوش پوش. مغرور. یک شاهزاده خانه به دوش واقعی. شاه سونگور گفت:
ــ امروز از دیدنت بسیار خوشحالم، سانگو. بگذار نگاهت کنم و در آغوش بفشارمت. نیرومند به نظر می رسی. چقدر خوشحالم! می دانی که فردا روز ازدواج سامیلیاست؟
مرد صحرانشین پاسخ داد:
ــ می دانم، سونگور.
ــ و به همین خاطر آمده ای، درست است؟ دقیقا امروز آمده ای تا در کنار خانواده عروس باشی.
ــ به خاطر سامیلیا، بله.
پاسخ سانگو کریم سرد بود. یک گام به عقب رفت و استوار ایستاد. به چشمان شاه سونگور خیره شد. دوباره چهره پیرمرد محبوبش را می دید. هیجانزده شده بود، اما سعی می کرد احساسش را مهار کند. باید راسخ و پابرجا حرفش را به زبان می آورد. شاه سونگور پی برد که اتفاقی افتاده است. دوباره احساس کرد که روزی طولانی در پیش است و هراسی وجودش را لرزاند.
ــ سونگور، دوست دارم در فرصتی مناسب از حضور مجدد در قصرت لذت ببرم. می خواهم زمان داشته باشم تا خوشحال و شادمان چهره های آشنای گذشته را بازبشناسم. کسانی که مرا بزرگ کردند. کسانی که با آن ها بازی کردم. همه ما با گذر زمان تغییر کرده ایم و حالا من دوست دارم یکایک افراد را با اشاره انگشت بازشناسم. می خواهم با شما غذا بخورم. همچون گذشته. می خواهم شهر را بگردم، چون شهر هم عوض شده است. اما برای این کارها نیامده ام. خوشحالم که مرا به خاطر آوردی و سپس شادمان شدی. بله، به خاطر سامیلیا آمده ام، همان طور که به خاطر او رفتم. می خواستم از دنیا درس های فراوانی بگیرم. ثروت و خرد بیندوزم. می خواستم لیاقت دخترت را داشته باشم. امروز بازگشته ام، چون دوران سرگردانی ام به پایان رسیده است. بازگشته ام، چون او متعلق به من است.
شاه سونگور، ناباورانه نگاهش می کرد. نزدیک بود خنده اش بگیرد.
ــ ولی سانگو... تو متوجه نشدی... سامیلیا... فردا ازدواج می کند... خودت دیدی... خیابان های شهر... خودت دیدی... همه دور و برت... امروز روز هدایاست. او فردا همسر کوام پادشاه سرزمین نمک خواهد شد. متاسفم سانگو. من نمی دانستم که تو... چطور بگویم...که تو چنین احساسی داری... این گونه... من... می دانی که تو را مثل پسر خودم دوست دارم... ولی در این مورد... نه... واقعا....
ــ من از احساساتم سخن نمی گویم، سونگور. زیرا چنین روزی، روز صحبت از احساسات نیست. من از عهد حرف می زنم. از قول شرف.
ــ چه می گویی سانگو؟
ــ می گویم که من سامیلیا را از کودکی می شناسم. از زمانی که با هم بازی می کردیم. می گویم که او را دوست دارم. من به خاطر او رفتم. به خاطر او برگشتم. ما با هم پیمانی بستیم. پیمانی که ما را به همدیگر پیوند داد. پیمانی که در تمام سال های آوارگی ام به آن وفادار ماندم.

نظرات کاربران درباره کتاب مرگ شاه سونگور