فیدیبو نماینده قانونی انتشارات اردیبهشت و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب جمجمه اسکلت

کتاب جمجمه اسکلت
خيابان وحشت - ۵

نسخه الکترونیک کتاب جمجمه اسکلت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب جمجمه اسکلت

کلوئه چرخید و شیطان را دید که به سمت او می‌دود. لوک افتاد جلوی شیطان پرید و خودش را بین کلوئه و شیطان قرار داد اما شیطان با یک ضربه شدید مشتش او را به زمین زد و ادامه داد. رسوس شمشیر نقره‌ی بلندی از لای شنلش در آورد و به سمت شیطان حمله کرد، اما تلاش او بی نتیجه ماند زیرا شیطان سلاحش را از دستش قاپید و آن را مثل ترکه‌ای شکست. اُتوستین با لگدمال کردن رسوس، به سمت کلوئه و فِمور رفت و شهردار از دور می‌خندید. همین که شیطان به مومیایی وحشت زده رسید هوای پشت سر سِر- اتو شروع به روشن و خاموش شدن کرد. ناگهان پای کوتاه و پهن به دنبال دیگری ظاهر شد که زنی بود بلند و چاق که از سر تا پا مشکی پوشیده بود و از نوعی حفره در هوا پایین آمد و یک چمران بزرگ پشت سرش می‌کشید.

ادامه...
  • ناشر انتشارات اردیبهشت
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.89 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۱۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب جمجمه اسکلت

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

برای پنی
بالاترین عامل لندن من. بدون او که این هیچ کدام از اینها اتفاق نمی افتاد

دیدار با ساکنان








آنچه گذشت:
لوک واتسون تا قبل از تولد ده سالگی اش یعنی درست قبل از آن زمانی که به یک گرگ تبدیل شود، یک پسر کاملاً معمولی بود.
بعد از آنکه اتفاق، لوک و خانواده اش به صورت اجباری توسط سازمان دولتی کنترل زندگی های نامعمول (سازمان) به خیابان وحشت که محل زندگی اشباح، هیولاها، زامبی ها و موجودات عجیب و غریب دیگر بود، منتقل شدند.
لوک به سرعت به خودش آمد و با کلوئه فار که یک مومیایی دختر با رفتارهایی پسرانه و رسوس نگتیو، پسر خفاش هایی که در همسایگی شان بودند، دوست شد.
لوک به سرعت دریافت که آقا و خانم واتسون هرگز به ترس از همسایه هایشان غلبه نخواهند کرد. او به کمک یک کتاب قدیمی به نام قصه های خیابان وحشت. نوشته ی ساموئل اسکیپ استون، شروع به پیدا کردن شش یادگاری مقدسی که هر یک از آنها توسط یکی از اجداد بنیان گذار جامعه ی اشتراکی به جای مانده بود، کرد.
فقط یک قدرت فوق العاده لازم بود که لوک درگاه خیابان وحشت را باز کند و والدینش را به خاطر ببرد.
چهار یادگاری باستانی که تا به حال به دست آورده بود و باید دو تای دیگر را پیدا می کرد و چیزی که با آن روبه رو می شوید این است که لوک خودش، رسوس و کلوئه را در خیابان وحشت به آن اسکلت های مشهور معرفی خواهد کرد.

فصل اول: جیغ ها



ساحره مشتی تار عنکبوت خشکیده در پاتیل اش پاشید و آن را به هم زد. ذره های تار عنکبوت در نور نارنجی رنگ غروب آفتاب که از پنجره می تابید، می درخشیدند.
او با فرو بردن ملاقه در مخلوط مواج، معجون را به سمت صورتش بالا آورد و عمیقاً بویید. یکدفعه سوراخ های بینی اش شروع به تکان خوردن کرد و بینی اش با یک عطسه گنده از یک طرف به طرف دیگر اتاق پرت شد.
یه مومیایی کوچولوی مصری در حالی که جایی که چسب دماغ مصنوعی زیر باندهایش رو نگه داشته بود، مالش می داد با ناله گفت:
- این هیچوقت کار نمی کند!
- این وضعیت منو عصبی کرده. و این لباس ها هم می خارند!
لوک واتسون بازی کامپیوتریش را متوقف کرد.
- بله، کلوئه، همش همین را می گویی. اگر ما بتونیم بدون دماغ فرار کنیم عالی میشه.
او بازی بی سیم را به شارژر زد و به خون آشام جوانی نگاه کرد که کنارش نشسته بود.
- چطور از عهده اش برمیای؟
رسوس نگتیو پرسید:
- تو واقعاً از من می خواهی شنلم را پشت و رو بپوشم.
لوک جواب داد:
- بله، چون آستر آبی جلوه دارد.
او یک تکه چوب باریک و کوتاه رو از جعبه ی کناری برداشت و به دست رسوس داد. خون آشام، در حالی که کنترل بازی خود را در شنل اش می چپاند، پرسید:
- این چیه؟
لوک توضیح داد:
- این یک عصای جادویی است.
رسوس گفت:
- نه، اون عصای جادویی نیست. اون یه تکه چوبه، عصاهای جادویی صاف هستند و یک ستاره اون بالا دارند مثل داستان «چشمک زدن پری»
لوک غر زد:
فقط فرض کن این یک عصای جادویی است، خب؟
- چرا عینک نداری؟
رسوس یک عینک کوچک و گرد در دست داشت.
- من هنوز نمی فهمم چرا جادوگر با یک ورد ساده بینایی اش را درست نکرده.
لوک فریاد زد:
- باورنکردنیه!
و ایستاد تا لباسش که طرح اسکلت براقی روی آن بود در آوَرَد.
- من سال های زیادی رسم هدیه بده وگرنه اذیت می کنم را در یک شنل آشغالی گذراندم. آنوقت، زمانی که بالاخره یک خون آشام واقعی را ملاقات کردم، او همه ی لذت هالووین را از بین برد!
رسوس ناباورانه پرسید:
- تو قبلاً لباس خون آشام می پوشیدی؟
لوک سرش رو به علامت تایید تکان داد.
من حتی سابقاً موهایم را هم رنگ می کردم. واقعا نگهداری اون دندان های نیش پلاستیک مشکل بود وقتی که از در می رفتم...
رسوس به سمت پنجره شلنگ برداشت و با حالتی گرفته به شب خیره شد.
لوک پرسید:
- چی شده؟
کلوئه دستش رو مشت کرد و از میان دندان های به هم فشرده اش گفت:
- تظاهر به خون آشام بودن؟ دندان های مصنوعی؟ به صدا درآوردن هر زنگی؟
قیافه ی لوک در هم رفت. زمان ورود به خیابانِ جیغ او فهمیده بود که رسوس عجیب و غریب است: یک بچه ی عادی از یک خانواده خون آشام. او دندان های ساختگی می گذاشت و موهایش را به رنگ مشکی در می آورد تا تظاهر کنه درست مثل بقیه ی خانواده اش است، اما هنوز براش دردناک و سخت بود.
لوک گفت:
- متاسفم
- برای من مهم نیست تو آدم عادی هستی یا اینکه خون آشامی. چیزی که اهمیت داره اینه که دوست من هستی.
رسوس ساکت ماند.
لوک ادامه داد:
- به عنوان دلداری هم که شده باید بگم یکسال هم مثل مومیایی با پیچیدن خودم توی دستمال توالت رفتم، مثل سیل باران آمد و من عملاً آب شدم!
رسوس در حالی که لبخند می زد، برگشت.
- من شرطی می بندم که باز هم نسبت به این باندها که سرهم بندی شده برازنده تر بودی.
کلوئه که کلاه گیس سبز جادوگری رو از سرش برمی داشت، گفت:
- چقدر بی ادب!
و در حالی که ظرف مایعِ جوشان را می قاپید اضافه کرد:
- من الان فقط تمام چای لیموی مشهورم را برای خودم نگه می دارم!
رسوس شکلکی درآورد و گفت:
- تارعنکبوت در آن پودر شده. چی باعث شده فکر کنی من اصلاً می خواستم؟
لوک در حالی که یک جفت دسته جارو را از کنار در برمی داشت توی حرف دوید:
- درسته! این ها را بگیر و آن وقت ما آماده ی رفتن هستیم.
کلوئه پرسید:
- آن ها برای چه کاری هستند؟
رسوس پرسید:
- نمی خوای که ما وقتی می رویم جارو کنیم؟ می خوای؟
لوک صبورانه گفت:
- نه
- شما روی آن ها پرواز می کنید یا حداقل تظاهر می کنید.
رسوس و کلوئه نگاهی گذرا به هم انداختند و سعی کردند جلوی خنده شان را بگیرند.
- آنها فکر کردند در دنیای شما، ساحره ها و جادوگرها با ابزار نظافت پرواز می کنند؟
کلوئه دسته جارو را بین پایش نگه داشت و دور اتاق به سرعت دوید. او فریاد زد:
- منو نگاه کنید. من یک ساحره پرنده هستم.
رسوس خودشو انداخت روی تخت و شروع به خندیدن کرد.
لوک ماسک اسکلتی را روی صورتش پایین آورد تا دلخوریش را مخفی کنه. چه کسی فکر می کرد که هالووین می تواند چنین کار سختی باشد؟
لوک با لباس اسکلتی اش قاطعانه در طول خیابان وحشت پیش می رفت و پشت او کلوئه و رسوس در حالی که لباس ساحره و جادوگر به تن داشتند با قدم های آهسته و ناامیدانه راه می رفتند.
مومیایی با ناله گفت:
- من خنگ به نظر می رسم.
لوک تاکید کرد:
- باید خنگ به نظر برسی، این چیزی هست که برای هالووین لازمه.
رسوس آه کشید و گفت:
- بسیار خوب، بیاید فراموشش کنیم.
- اون روح هست!
یکدفعه، یک صورت سبز تهوع آور تلوتلو خوران از باغ کناری به خیابان پرید، با خودش پچ پچ می کرد و می گفت:
- این کاملاً قلابیه مرد! راه و رسم همیشگی از بین رفته است!
کلوئه، که یکی از زامبی های ساکن خیابان وحشت را شناخته بود، پرسید:
- دوگ، چی شده؟
دوگ دولا دولا به طرف آن ها رفت و گفت:
- رفقای کوچولو، من شدیداً بدمنظره هستم.
لوک، همانطور که نَفَس زننده این موجود از میان ماسک اسکلتی اش عبور می کرد، چشمکی زد و گفت:
- چرا؟ مشکل چیه؟
دوگ گفت:
- من شب سختی با تورِف داشتم، بنابراین برای یک چرت کوتاه در بوته ها دراز کشیدم. وقتی بیدار شدم، کمی قبل، این را دیدم...

نظرات کاربران درباره کتاب جمجمه اسکلت