فیدیبو نماینده قانونی انتشارات اردیبهشت و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب قلب موميايی

کتاب قلب موميايی
خيابان وحشت - ۳

نسخه الکترونیک کتاب قلب موميايی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب قلب موميايی

رعد و برق همچنان ادامه داشت. دو انسان گرگ‌نما به دور هم می‌چرخیدند. بر اثر باران شدیدی که می‌آمد، خز‌ها روی عضله‌های موج‌دارشان پهن می‌شد. موجود کوچک‌تر دندان‌هایش را نشان داد و زوزه‌ای کشید. صدایشان در خیابان منعکس می‌شد. موجود بزرگ‌تر به سمت رقیبش خیز برداشت و آماده‌ی گاز گرفتن شد؛ ولی موجود کوچکتر سریع‌تر از آن بود که با چنین حمله‌ی واضحی ضربه بخورد. خودش را زمین انداخت. پاهای عقبش را برای محافظت از شکمش جلو آورد و با چنگال تیزش ضربه‌ی سختی زد. سینه‌ی مهاجم را گرفت و خونش را ریخت. خز ضخیم حنایی‌اش قبل از اینکه باران دوباره تمیزش کند، برای مدت کوتاهی قرمز شد. بالای سرشان رعد و برق می‌زد. نور آن به اندازه‌ای بود که همدیگر را در تاریکی تشخیص بدهند. درحالی‌که خون‌آشام جوان با یک پیرمرد در حال جنگیدن با شمشیر بود، مومیایی کوچک مصری کتابی با جلد نقره‌ای را محکم گرفته بود. سِر- اتو اسنییر درحالی‌که شمشیرش را به سمت سر خون‌آشام پایین می‌آورد...

ادامه...
  • ناشر انتشارات اردیبهشت
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.37 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۲۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب قلب موميايی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل یکم: نبرد



رعد و برق همچنان ادامه داشت. دو انسان گرگ نما به دور هم می چرخیدند. بر اثر باران شدیدی که می آمد، خز ها روی عضله های موج دارشان پهن می شد.
موجود کوچک تر دندان هایش را نشان داد و زوزه ای کشید. صدایشان در خیابان منعکس می شد.
موجود بزرگ تر به سمت رقیبش خیز برداشت و آماده ی گاز گرفتن شد؛ ولی موجود کوچکتر سریع تر از آن بود که با چنین حمله ی واضحی ضربه بخورد.
خودش را زمین انداخت. پاهای عقبش را برای محافظت از شکمش جلو آورد و با چنگال تیزش ضربه ی سختی زد. سینه ی مهاجم را گرفت و خونش را ریخت. خز ضخیم حنایی اش قبل از اینکه باران دوباره تمیزش کند، برای مدت کوتاهی قرمز شد. بالای سرشان رعد و برق می زد. نور آن به اندازه ای بود که همدیگر را در تاریکی تشخیص بدهند.
درحالی که خون آشام جوان با یک پیرمرد در حال جنگیدن با شمشیر بود، مومیایی کوچک مصری کتابی با جلد نقره ای را محکم گرفته بود. سِر- اتو اسنییر درحالی که شمشیرش را به سمت سر خون آشام پایین می آورد، با خوشحالی فریاد زد:
- نمی دونم چرا زمان زیادی می بره تا کارش رو تموم کنم. اگه می خوای به یه انسان گرگ نما ضربه بزنی... از یه انسان گرگ نما کمک بگیر.
رسوس نگتیو شمشیرش را محکم در دستش گرفته بود و آن را برای جلوگیری از ضربه به سمت بالا کشید و گفت:
- هرگز به لوک آسیبی نمی رسونی!
وقتی که انسان گرگ نمای خیالی گاز عمیقی از پای حریفش گرفت، فریادش به هوا رفت. مرد خندید و گفت:
- خیلی بهش مطمئن نیستم.
گرگ کوچک تر به آن سمت خیابان عقب نشینی کرد. مومیایی به سرعت به سمتش رفت و کنارش زانو زد و پرسید:
- حالت خوبه؟
لوک با چشمان زردش به او زل زده بود. تمام نشانه های شخصیت انسانیش زیر ظاهر گرگی اش پنهان شده بود.
کلوئه یک تکه از نوار باندش را از دور مچش پاره کرد و با عجله دور زخم پای لوک گره زد و گفت:
- خیلی زیاد نیست؛ ولی از خونریزیت جلوگیری می کنه.
صدای برخورد فلز توجهش را جلب کرد. چرخی زد تا بتواند رسوس را پشتش آن طرف خیابان ببیند.
رسوس برای دفع حمله ی وحشیانه ی سِر- اتو اسنییر شمشیرش را بالا نگه داشته بود.



درحالی که به لبه ی پیاده رو رسیده بود، سکندری خورد و به پشت افتاد. دقیقاً وقتی نزدیک بود سر فلزی سلاح مرد با صدای بلندی به قسمت سفت بدنش، جایی که سرش قرار داشت، برخورد کند، به سرعت چرخید.
سِر- اتو با ضربه ی محکمی که با چکمه اش زد، شمشیر را از دست او در آورد و به سمت پیاده روی خیس رفت و خون آشام را بدون هیچ کمکی رها کرد. با عجز و ناله فریاد زد و دوید تا به دوستش کمک کند. درحالی که گرگ بزرگ تر از آن طرف خیابان خیز برداشت و صدای خر خرمانندی از ته گلویش بلند شد. لوک در یک چشم به هم زدن پرید و دو تا جانور در هوا به هم برخورد کردند.
درحالی که دندان هایشان می درخشید به سمت همدیگر حمله کردند. وقتی که رعد و برق دیگری در آسمان زده شد، صدای جلز و ولز الکتریسته در هوا پخش می شد.
نوری قوی به خز خیس و مرطوب گرگ ها برخورد می کرد و آنها را روشن می کرد. برای مدت کوتاهی خشکشان می زد. انگار که تصویری از یک عکس ترسناک کشیده شده بود. هر دو موجود از پشت به زمین خوردند، موجود کوچک تر زودتر روی پاهایش افتاد. با فک پهنش، به سمت گلوی در معرض دید رقیبش خیز برداشت. یک صدای آشنایی فریاد زد:
- لوک، نه!
این صدا باعث شد سر گرگ ضربه ی محکم و سختی بخورد. دو تا پیکر نزدیک و با فشار کنار هم ایستاده بودند. طوفان و باران خیسشان کرده بود. قیافه ی وحشتناک هر دو درحالی که یک برق سفید و سریع بالای سرشان می زد، به وضوح دیده می شد. انسان گرگ نما با خشم زیادی برای پیدا کردن والدینی که دنبال او بودند، فریاد می کشید...
لوک به صورت عمودی از جا پرید. از تی شرتش به دلیل باران زیاد آب می چکید. نه، باران نبود... عرق بود. روی تختش دراز کشیده بود و کاملاً لباس به تنش بود. تلاش می کرد سرعت ضربان قلبش را پایین تر بیاورد. لامپ را روشن کرد. نور لامپ روی نقش چهره ی برجسته ی نقره ای جلوی کتاب روی میزش منعکس می شد. درحالی که تی شرت خیس از عرقش را درمی آورد و یکی دیگر را از دراور برمی داشت، صورت روی کتاب چشمانش را باز کرد و گفت:
- دوباره خواب می دیدی؟
لوک با نیش و کنایه گفت:
- خوب که چی؟
درحالی که تی شرتش را می کشید، گفت:
- همه خواب می بینند.
نقش روی کتاب که به شکل صورت بود، به آرامی موافقت کرد و گفت:
- کاملاً درسته؛ ولی هیچ کس تو خوابش تبدیل به یه گرگ نمی شه.
لوک نگاه خیره روی کتاب را دنبال کرد و جای پنجه ی عمیقی را که روی در کمد اتاق خواب بود، دید. نوک انگشتانش خونی بود و خرده های تیز چوب را می توانست در بعضی از آنها ببیند. او پرسید:
ـ بیرون هم رفتم. مامان و بابام...
- وقتی که صدای تو رو شنیدن، در رو قفل کردن، اونا کاملاً ایمن هستن.
لوک سرش را بین دستان دردناک و مجروحش گرفت. ساموئل اسکیپ استون در خیابان وحشت، از جلوی جلد اثر ادبی زندگی اش، به نظر ناراحت می آمد.انجام یک طلسمی برای یکی کردن روح فوت شده اش با صفحات کتابش به این معنی بود که او می توانست در مورد ساکنان این اجتماع غیر عادی، حتی بعد از مرگ جسمانی اش هم جستجو کند؛ ولی این موضوع او را از داشتن آرامش وقتی که احتیاج داشت، بازداشته بود. او پرسید:
- دوست داری در مورد خوابت صحبت کنی؟
لوک شانه اش را بالا انداخت:
- مثل همیشه ست، من بیرون توی خیابون هستم و با یه انسان دیگه ای که تبدیل به گرگ شده می جنگم.
- کس دیگه ای هم اونجا هست؟
لوک گفت:
- کلوئه و رسوس با سِر- اتو می جنگن.
او چند ثانیه ای ایستاد و به باران که پشت سر هم به قاب پنجره می خورد نگاه کرد و پرسید:
- معنیش چیه؟
اسکیپ استون پیشنهاد کرد:
- احتمالاً بهتره که از دوست خون آشامت بپرسی که چرا با صاحب خیابون وحشت درافتاده؟
لوک به عقب برگشت و خنده ای تو دماغی کرد و گفت:
- به هزارها دلیل می دونم که چرا به اسنییر حمله کرد. فکر کنم فقط یه کدومشون رو انتخاب کردن، سخت باشه.
اسکیپ استون لبخند زد:
- استاد نگتیو تنها کسی نیست که از اون بیزاره.
لوک ادامه داد:
- والدینم مبارزه رو تماشا می کنن ولی من اونا رو نمی بینم تا تقریباً وقتی که انسان گرگ نما دیگه رو می کشم.
- من مطمئنم که خوابت چیزی بیشتر از بی میلی تو به اینکه اونا تو رو توی شکل واقعی خودت ببینن، رو نشون نمی ده.
لوک گفت:
- حالت واقعی؟
- این حالت واقعی منه. یه بچه ی عادی و امروزی! این چیزی که شدم، من نیستم!
ساموئل اسکیپ استون گفت:
- تصویر اینکه شخصی تبدیل به گرگ شده، تاریخ طولانی و اصیلی داره.
- خیلی از خانواده ها از تبدیل شدنشون به انسان گرگ نما مفتخرن.
لوک گفت:
- مال من این طوری نیستن!
انگشت های زخمی اش را به سمت صورت نقره ای گرفت و آهی از حسرت کشید:
- این چیزیه که خانواده ی من فکر می کنن. اونا منو تو جای بسته و قفل شده نگه می دارن؛ من نمی تونم گلوی اونا رو تو خوابشون پاره کنم.
- باید دستام رو بشورم.
همان طور که لوک گمان می کرد، وقتی که دستگیره را فشار داد، متوجه شد درِ اتاق خواب هنوز قفل است. مشتش را به در آسیب دیده می کوبید و تلاش می کرد که به جای پنجه های روی در نگاه نکند.
- مامان! بابا! می شه اجازه بدین الان بیام بیرون؟
صدای پچ پچ عجولانه ای از پشت در می آمد. بالاخره پدرش جواب داد:
- من مطمئنم نیستم که این فکر خوبی باشه، لوک؛ فکر کنم که بهتر باشه تا صبح تو اطاقت بمونی.
لوک گفت:
- ولی من باید برم دستشویی.
خانوم واتسون گفت:
- یه سطل اون گوشه، کنار میز تحریر گذاشتم.
لرزش صدایش نشان می داد که عصبی است.
- می تونی برای امشب از اون استفاده کنی.
لوک چرخید و از در دور شد، با عصبانیت به در لگد زد و با غرغر گفت:
- من باید از اینجا بیام بیرون.
دولا شد و از زیر تخت جعبه ی براق و درخشان طلایی را که آنجا نگه می داشت به سمت بیرون سُر داد. درش را باز کرد. دو تا چیزی را که داخلش پنهان کرده بود، کنترل کرد. یک دندان خون آشام و یک شیشه ی کوچک از خون جادوگر هنوز آنجا بودند. اینها اولین یادگاری های باستانی به جامانده از بنیان گذاران خیابان وحشت بود. لوک تلاش می کرد تا هر شش یادگاری را پیدا کند؛ یک مجموعه ای که به لوک قدرت می داد تا راهی به دنیای خودش و خانه ی والدینش پیدا کند. ساموئل اسکیپ استون گفت:
- نمی دونم چطور می تونی خارج بشی، به نظر میاد والدینت قصد دارن درِ اتاق خوابت رو بسته نگه دارن.
لوک در جعبه را بست و به سمت سایه ی زیر تخت هولش داد و گفت:
- برای بیرون رفتن از اینجا بیشتر از یه راه وجود داره.
کفشش را پوشید و کتاب نقره ای را محکم گرفت و در جیب پشت شلوار جینش گذاشت. پنجره را باز کرد. با یک چرخش کوتاهی چشمانش را مقابل باران شدیدی که می بارید بست و به سختی از لبه ی پنجره بالا رفت. نور ضعیف مهتاب روی پوست خیس درختی که چند متر آن طرف تر از خانه رشد کرده بود، سوسو می زد. درحالی که لوک تلاش می کرد که خارج شود، تقلا می کرد تا به یاد بیاورد که محکم ترین شاخه کجاست و اینکه کدام یک از اشکال تاریک صرفاً فقط سایه هستند. یکی از ویژگی های عجیب و غریب خیابان وحشت، حالت دائمی شب بود. چیزی که لوک به سختی با آن کنار می آمد.
- متنفرم از اینکه تموم وقت تاریک باشه.
اسکیپ استون از درون جیب لوک گفت:
- خورشید سال ها پیش با جادو محو شد. اون رو خیلی وقته که اسیر و زندانی کردن. لوک پرسید:
- کجا؟
نویسنده جواب داد:
- بعضی ها می گن، درست همین جا توی خیابون وحشت به دام افتاده، بعضی ها می گن که جادو شده که صرفاً جعلی و ساختگی به جامعه ی ما بتابه. شاید واقعیت رو هرگز نفهمیم.
لوک با عصبانیت گفت:
- پس فقط یه دلیل دیگه باقی می مونه.
با نگاه سرسری که به سطل گوشه ی اطاقش انداخت، به سمت تاریکی شب رفت.

برای سم
کسی که کنجکاوی پایدار و همیشگی اش الهام بخش ساموئل اسکیپ استون بود

دیدار با ساکنان







نظرات کاربران درباره کتاب قلب موميايی