فیدیبو نماینده قانونی نشر ری‌را و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب خوشحالی این مو بلوندها

کتاب خوشحالی این مو بلوندها

نسخه الکترونیک کتاب خوشحالی این مو بلوندها به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب خوشحالی این مو بلوندها

در فلسفه عارفان، درخت افسانه‌ای وجود دارد به نام درخت طوبا. درختی همانند دیگر درختان اما با یک تفاوت عمده، درختی وارونه با ریشه‌هایی در هوا و معلق، سبز و زایا، گسترده شده در پهنه گیتی. تخیّل و تصوّر این درخت به من آرامش می‌داد، تسلی خاطرم می‌شد. این فکر را در ذهنم مجسم می‌کرد که انسان می‌تواند ریشه داشته باشد بی آن که ریشه‌هایش ریشه در خاک یا جای دیگری داشته باشند، ریشه‌هایی پا در هوا و معلق در جایی غیر از خاک سفت و محکم.

ادامه...
  • ناشر نشر ری‌را
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.27 مگابایت
  • تعداد صفحات ۷۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب خوشحالی این مو بلوندها

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مقدمه نگارنده

الیف شافاک، نویسنده­ای تحسین شده از خلق آثار جهانی است که جوایز بین المللی مهمی را از آن خود کرده است، از آثار درخور تحسین و ستایش او می­توان به «شیر سیاه»، «خیرگی» و «ناپاک­زاده استانبول» اشاره کرد. او سرشناس­ترین نویسنده زن ترکیه است که برای مجله­های Telegraph، Guardian وThe New York Times می­نویسد.
الیف شافاک استاد مدیریت رسانه­ها، تحلیلگر جریان­های سیاسی، روزنامه­نگاری پرکار و نویسنده­ای خوش ذوق است که در این جستار به موضوع هویت می پردازد.هویت مفهومی است پویا که از تعامل دائمی فرد و محیط شکل می گیرد.هویت هم تابع تغییرات محیطی است و هم تغییرات درونی فرد و از ﺁن جا که فرهنگ پذیری در تعامل با هویت فرد صورت می گیرد این روند گاهی منجر به تضادها و بحران های هویتی در مهاجران می شود.فاصله فرهنگی عمیق میان ارزش ها و ﺁموزه های اخلاقیاجتماعی و خانوادگی فرد با جوامع جدید و انطباق و سازگاری با عقاید و باورها و حفظ ارزش های موروثی گاهی چنان عرصه را بر مهاجران تنگ می کند که ﺁن ها را به ورطه هولناک بحران هویت می کشاند.فرد مهاجر در میان ﺁمیزه ای از حس های گوناگون شیفتگی دیدن دنیای جدید سردرگمی از کیستی و هویت خود هراسان و بیمناک از ﺁینده ای مبهم و در نهایت افسردگی و ملالت به بحران هویت دچار می شود. به راستی با این همه مشکلات و سختی ها چرا وطن و زادگاه خود را برای دیدن دنیاهای جدید ترک می کنیم؟چرا فکر می کنیم مردمان دیگر کشورها شادتر از ما هستند؟الیف شافاک در این جستار به این پرسش ها پاسخ می دهد.

یادداشت مترجم

در میان چند مقوله ای که الیف شافاک به اختصار در این کتاب به ﺁن پرداخته است، موضوع شادی و خوشحالی غربی ها، همان موبلندهای همیشه شادان بیشتر از همه توجهم را جلب کرد، چیزی که ما شرقیان غم دوست و هجران پرور کمتر از ﺁن بهره ای داریم. الیف شافاک دراین مقوله به چرایی شادمانی موبلوندها و چشم رنگی هایی می پردازد که گویی شاد به دنیا ﺁمده اند، شاد زندگی می کنند و شاد از این دنیا می روند، گویی در زندگی ﺁنها هیچ نقطه ای تاریک و مبهم و درد و غم و هجرانی وجود ندارد تا شادی اشان را تحت تاثیر قراردهد. شادی و خوشحالی که ما شرقی ها و جهان سومی ها برای به­دست ﺁوردنش باید موسفید کنیم و قامت خم تا بلکه نه در اعماق وجودمان که به زور ﺁن را بر چهره بنشانیم.
شادبودن و دریافت سیگنال های کیهانی مثبت دغدغه بسیاری از ما انسان ها است، اما ما با داشتن همه نوع رفاه و راحتی در مقایسه با اجداد و نیاکانمان، این حس درونی را احساس نمی کنیم گویی چیزی در درونمان گم شده، شادی که به یغما رفته، شادمانی که مفقود شده، امید و نوری که به یاس و ناامیدی گراییده، در واقع کمتر انسانی را می بینیم که با زندگی شهری پراسترس امروزی و انسان های منفی نگر و منفی بین و مشکلات بسیار در اطراف و مسائل بغرنج شخصی و خانوادگی و اجتماعی، به ﺁن شادی و شادمانی درونی دست یافته باشد.
راز زندگی غربیان موبلوند، در سادگی و بی پیرایگی زندگی ﺁن هاست.ﺁن ها شادی ها یشان را به چیزی گره نمی زنند تا در نبودش غصه دار شوند.لازمه زندگی شاد ایجاد تعادل در زندگی است، وابسته نبودن شادی به اسباب مادی، تاثیر نداشتن زمان و مکان در ﺁن، دوام و پایداری ﺁن و ﺁشکاری اثرش در زندگی شخصی و اجتماعی و ﺁن مصداق " حال خوب" است که موجب شادی و رضایت درونی می شود.
زندگی ساده و بی تکلف و بدون تجملات و ظاهرسازی غربیان ﺁرامشی را برای ﺁن ها به ارمغان می ﺁورد که زندگی پراز تجملات و ظاهرسازی وچشم وهم چشمی شرقیان خالی از ﺁن است.پدران و مادران سرزمین من پس از عمری زندگی، موهایشان که به سفیدی گرائید و قامت راستشان خم شد و خلق شان تنگ، تازه باید بدوند چنان که بتوانند قسط و قرض خانه و ماشین و جهیزیه دختر و زندگی پسر را بدهند، کجا می توانند هم چون غربی های ساده و بی تکلف و به میان سالی رسیده بارسفر ببندند و دوشادوش هم دنیا را بگردند و در ﺁن سن و سال به معنای واقعی ﺁرامش برسند.
مردمان سرزمین من در تظاهری سخت برای زیبا و شاد جلوه دادن زندگیشان به هزار مکافات روی می ﺁورند، برای دست یابی به شادی و شادمانی های ظاهری که در خفا اشک برچهره می ﺁورد و بغض به گلو،...برای لبخندهای ظاهری که پشت ﺁن کوهی از درد و رنج پنهان شده است... برای خوب جلوه دادن خود در نگاه دیگران...مگر چند بار به دنیا می ﺁییم که این چنین زندگی را به کام خود تلخ می کنیم؟ از هر ﺁن چه داریم و نداریم لذت ببریم تا به شادی درونی دست یابیم. راز شادی درونی در لذت و سپاس از داشته هاست.

مهرنوش عدالت

سه سال پیش در فرودگاه هیگ روتردام لندن، خسته و وامانده از ارائه نطق افتتاحیه جشنواره بین­المللی ادبی که موضوع اصلی آن «ترس» بود، ترس از جهانی­سازی، ترس از تروریسم، ترس از پناهندگی، ترس از تغییرات آب و هوا و... در صف انتظار برای بررسی بار چمدان­ها ایستاده بودم. جلوی من خانواده­ای بود با سه کودک؛ دو دختر با لباس و مدل موی هماهنگ و یک شکل و یک پسر با کت و شلوار قهوه­ای و پاپیون، درست مانند نمونه مینیاتوری کارگاه معروف هرکول پوآرو. مادر در حال خوردن بورک­های خانگی کوچک و پدر میانسال ترکیه­ای مشغول گفت و گوی طولانی با مسافر دیگری بود. در میان گفت و گوی گرم و پرشور ناگهان آن مسافر دیگر دست­هایش را به حالت خشم و عصبانیت بالا برد و با پرخاش گفت׃ «وای! این کاری که با شما کرده، دیوانگی محض است!» اصلاً یادم نمی­آید که چه چیز حس کنجکاوی مرا برانگیخت، کلمه «دیوانگی» یا آن حالت پر شور و نمایشی در ادای آن. حس کنجکاوی­ام برانگیخته شد، پس همه هوش و گوشم را معطوف صحبت­های آن­ها کردم. پدر برای آن مسافر توضیح می­داد که چگونه هر وقت بچه­هایش در آپارتمان به این طرف و آن طرف می­دویدند یا صدایشان کمی از حد معمول بلندتر می­شد، بانوی پیر هلندی طبقه پایین فوراً به پلیس زنگ می­زد و در کمال تعجّب پلیس هم فوراً با چراغ­های گردان و آژیر گوش­خراش سر می­رسید. گویی بچه­های او تهدیدی برای امنیت ملی کشور محسوب می­شدند.
- ما که مدت­ها پیش از آن جا نقل مکان کردیم. اما واقعاً سخت است، فکر کن، خسته و کوفته از خرحمالی روز به خانه برگردی تا قدری آرامش و قرار بیابی و آن وقت از شادی کودکانت در استرس و تنش باشی و از کوچک­ترین صدای آن­ها به خود بلرزی و بترسی و دائم در هراس باشی که نکند پلیس سر برسد. واقعاً آرامش و قرار نداشتیم. در خانه خودمان نمی­توانستیم مثل همه مردم با هم حرف بزنیم، باید درگوشی با هم پچ پچ می­کردیم و مثل مجرمان خرده پا، پاورچین پاورچین راه می­رفتیم.
مسافر دیگر با چشم­های قهوه­ای مایل به زرد و سبیل­های افتاده گفت: «مشکل همسایه­ات چه بود؟ نکند انتظار داشت که بچه­هایت را در یک آکواریوم شیشه­ای بزرگ کنی؟ واقعاً مشکل او چه بود؟»
سکوت برقرار شد. سکوتی مملو از درک و فهم متقابل، مالامال از حس دوستی و اعتماد ناگفته. اما ناگهان مسافر سکوت را شکست و گویی با خودش زمزمه می­کرد، گفت: «می­دانی، من هرگز نفهمیدم این اروپایی­ها چطور بچه­هایشان را این قدر آرام و مودب و منظم بار می­آورند؟»
پدرِ مضطرب در حالی که تُن صدایش ملایم­تر شده بود، گفت: «دقیقاً، بچه­های مو بلوند و چشم آبی، هیچ وقت گریه نمی­کنند، همیشه شاد هستند.»
صف حرکت کرد و چمدان­های من هم وارسی شد و در میان دوندگی و خستگی و فشار و شلوغی آن روز و هرج و مرج معمولی که هر بار در بدو ورودم به استانبول با آن مواجه می­شدم، دو مرد مسافر و مهاجر به حاشیه ذهنم رانده شدند، اما حرف­هایشان مدام در ذهنم تکرار می­شد. من ساعت­ها به معنی و مفهوم حرف­هایشان فکر می­کردم به منظور و مقصودشان، به شادی و خوشحالی غربی­ها، به خرسندی مو بلوندها و چشم­آبی­ها...
هایدگر بر این عقیده است که «احساس نگرانی و بیم و غم» بخش جدایی­ناپذیر زندگی ما انسان­هاست، ماهیت ذاتی نهاد بشر. در آن سوی طیف وسیعی از احساسات و عواطف و هیجان، این «ترس آگاهی» یا «اضطراب و تشویش و هراس» است که ماهیّت وجودی ما را منعکس می­کند، آسیب­پذیری ما را و میرایی و فناپذیری ما را. ترس آگاهی در فلسفه هایدگر به حالت خاصی از اضطراب اطلاق می­شود که ریشه هستی­شناختی دارد و یکی از حالات روحی اساسی وجود آدمی است و نه صرفاً یک عارضه حسی و روان­شناختی. «احساس نگرانی و بیم و غم» هایدگر به معنای ماهیتی کاملاً متفاوت از ترس است. «ترس» تقریباً همیشه به معنای هراس و وحشت از کسی یا چیزی است واقعی و عینی، انتزاعی و خیالی، منطقی یا غیرمنطقی، محتمل یا مضحک. با این حال، افرادی که از ترس آگاهی یا اضطراب و تشویش رنج می­برند، بر خلاف آن­ها که از ترس و هراس شکوِه دارند، نمی­توانند دقیقاً دلیلی را برای این حالت روحی خود مشخص کنند، یعنی ترس از چیزی که نیست، ترس از چیزی که وجود ندارد و هیچ جا نیست. علاوه بر این، اضطراب در بهترین حالت غیرمحتمل، بدترین حالت مبهم مطلق است. هایدگر می­گوید: «شجاعت آشکار برای ترس آگاهی واقعی، احتمال مبهم هستی و موجودیت را تضمین می­کند و ما برای نزدیک شدن به اضطراب واقعی از ترس و وحشت در ورطه بیم و ترس و وحشت سقوط می­کنیم». این گفته­ها به وضوح بر این نکته تاکید می­کند که حریم و قلمرو نوع بشر که انسان در آن سکنی دارد، بر تحمل درد و سختی و شکیبایی استوار است. «احساس نگرانی و بیم و غم» ماهیتی فراتر از طبقه اجتماعی و فرهنگ و آداب و رسوم است، ابهام و پیچیدگی آن در اصل و ماهیت «هستی» یا بودن در این جهان است.
با وجود این، بر اساس گرایش بنیادی و جهانی ترس آگاهی و اضطراب، باید فرض را بر این نهاد که در مراحلی از زندگی انسان احساسات و عواطف افزایش می­یابد، به عبارت دیگر، مراحلی در زندگی انسان وجود دارد که طی فراز و نشیب­های آن، ترس از ورطه هولناک اضطراب تشدید می­شود و به بالاترین سطح می­رسد. در این مورد، مهاجرت- ترک زادگاه و بوم و عزیزان و حرکت به سوی مقصد و ماوایی جدید، آشنایی با فرهنگ و آداب و رسوم بیگانه در جایی که یا همه چیز ناآشنا و غریبه به نظر می­رسد یا ناآشناست و شروع زندگی از صفر- به احتمال زیاد یکی از آن مراحل هولناک و طوفانی و پرآشوب زندگی است. نویسنده و روشنفکر لبنانی امین معلوف، در کتاب ریشه­ها می­گوید: «همه ما همواره از سرزمین آبا و اجدادی­مان به دلایل یکسان و با یک حس ندامت و پشیمانی مهاجرت می­کنیم». فردی که زادگاه و وطنش را برای هدف بهتری ترک می­کند، اغلب با آمیزه­ای از حس گناه، آرزو و اندوه و حسرت شدید، سردرگمی و گیجی و انتظار و ناامنی در اعماق وجودش رو به رو می­شود که برخی از این حس­ها یا همه آن­ها، می­تواند از هیچ یا به دلیل هیچ برانگیخته و پدیدار و درونی شوند.
همواره از دیدن اولین نسل از مهاجران- که معمولا پیر و نحیف و در عین حال ثروتمند و موفق شده­اند و به­خوبی با کشور و فرهنگ و آداب و رسوم جدید سازگار شده­اند- که هنوز هم پس از سی چهل سال زندگی در غربت با این «احساس نگرانی و غم و بیم» عجیب و غریب دل­هایشان به لرزه می­افتد، شگفت­زده می­شوم. احساسی که فقط خود آن­ها می­فهمند و فرزندان و نوه­ها و اطرافیانشان آن را درک نمی­کنند.
مغازه­دار ارمنی پیری را به یاد می­آورم که یک بار تصادفی او را در سان فرانسیسکو دیدم، درست همان موقعی که رُمان «ناپاکزاده استانبول» را می­نوشتم. ما درباره موضوعات مختلفی صحبت کردیم، مکالمه­ایی طولانی و دوستانه؛ درباره آداب و رسوم و آشپزی و ضرب­المثل­ها، درباره تاریخ دردآور و آزاردهنده آن­ها، درباره ترانه­های قدیمی و فولکوریک با همان ریتم آهنگ کهن، اما کمی متفاوت از لحاظ محتوا با مضمونی مملو از اندوه و حزن و این که چگونه همه قصه­ها و حکایت­های ایرانی و ارمنی و ترکی با این مقدمه شروع می­شود: «یکی بود، یکی نبود...»
او در استانبول به دنیا آمده و سپس در میانه دهه ۱۹۳۰ در عنفوان جوانی راهی آمریکا شده و در آن جا ازدواج کرده بود و زندگی موفق و آرامی داشت. اما با همه این­ها، وقتی از خانه کودکی­هایش در استانبول حرف می­زد، اشک در چشم­هایش حلقه می­زد. می­گفت: «می­دانی چرا هرگز برنگشتم تا آن شهر قدیمی را ببینم؟ چون اگر می­رفتم، هرگز به آمریکا برنمی­گشتم. هرگز! اما این جا ماندگار شدم، در این جا می­میرم و در همین خاک دفن می شوم. وطنم را خیلی دوست دارم. عاشق وطنم هستم. چیزی که بچه­هایم اصلاً آن را نمی­فهمند، آن­ها خیلی آمریکایی هستند. آن­ها حال مرا نمی­فهمند. ﺁن­ها چه می­دانند از این عشق بی­قرار و آشوب­زده من؟»
در صحنه تغییر و دگرگونی گیج­کننده زندگی، جایگاه انسان­های شجاع و ترسو، بازیگر و تماشاچی یکسان است. مهاجر، هستی و موجودیتی است چهل تکه که تکه پاره­های وجودش و سایه­ها و خاطره­های گذشته­اش را در همه جا با خود حمل می­کند. هر چه درگیری­های شغلی در جامعه میزبان، برّان­تر و برنّده­تر و پذیرش بیگانه­ها ناخوشایندتر و بیگانه هراسی بیش­تر باشد، ناهم­اندیشی و اختلاف نظر درونی این تازه وارد از راه رسیده بیش­تر و بیش­تر خواهد شد. مهاجر باید هر لحظه در اعماق وجودش آماده سرکوب سهم خود از این تحقیر و سرافکندگی باشد. مهاجر ناچار است این زندگی را بپذیرد و با آن پیش رود، زندگی که با او با بی احترامی و بی حرمتی رفتار می­کند. او باید از یک طرف این دوستی و نزدیکی نامناسب را ببوسد و از طرف دیگر به او تنه بزند و برود. کوچ و جابجایی و آوارگی و جلای وطن «احساس نگرانی و بیم و غم» را تشدید می­کند.
کافکا از جمله نویسندگانی است که در همه عمر شیفته و مجذوب این «احساس نگرانی و بیم و غم» بود. او از پدر و مادر یهودی آلمانی در پراگ متولد شد؛ یک عضو تنها، از یک جامعه تبعیدی. مسلط به دو زبان که هرگز برای مدت طولانی در یک جا ساکن نشد، از اوان کودکی رنجور و مبتلا به افسردگی و مالیخولیا و کسالت و رخوت. در خردسالی شاهد تخریب و انهدام محله ­شینان بود و برای همین، هرگز از زمین زیر پایش احساس امنیّت نمی­کرد. در نامه­ای به معشوقه اش میلنا جسنسکا، این گونه نوشت: «این طور که پیش می­رود، شاید ما هر دو ازدواج کرده باشیم، تو در وین و من با ترس و هراسم در پراگ و نه تنها تو که من هم بیهوده در تلاش و تقلا هستم برای ازدواجمان. زمانی که به من و خودت فکر می­کنی، صدای دریای میان وین و پراگ با آن امواج بلند و سرکش را در ذهن داشته باش و آن را بپذیر.» گر چه بررسی مسیر تاریخی و زندگی کافکا باید از خلال شرایط تاریخی منحصر آن زمان انجام شود و در این مقال نمی­گنجد، اما عدم «پیوستگی، ثبات و امنیّت» که هر سه به تجربه مهاجرت در هر جای این کره خاکی مربوط می­شود و کافکا آن را به خوبی توصیف کرده است، به گونه­ای سهم خود را در تشدید این «احساس نگرانی و بیم و غم» ایفا می­کند.
به طور متناقضی، کاهش اضطراب و احساس نگرانی و غم، قطعاً به عنوان یکی از عوامل مهاجرت و نقل و مکان افراد محسوب می­شود. در واقع، هدف افراد از مهاجرت، پول و شغل و تحصیلات یا حتی آزادی نیست، در آن سوی خواست و اشتیاق آن­ها به تغییر محل و جایگاه کار و زندگی، آرزوی «شادی و خوشحالی» است.
امّا مفهوم دقیق شادی و خوشحالی چیست؟ شادی و خوشحالی مفهومی نیست که به­سادگی قابل تعریف باشد، مفهومی است عینی و غیرقابل اندازه­گیری.

نظرات کاربران درباره کتاب خوشحالی این مو بلوندها

خوب بود
در 2 ماه پیش توسط hos...udi
به، نظر من این بیشتر مقاله هست یا یه پیش گفتار قبل داستان، اما نثر کتاب دوست دارم، حس خوبی دارد.
در 1 ماه پیش توسط sarvenax panah
خیلی کتاب پر باری نننیست،ارزش مطالعه دوباره رو نداره...شاید خانم ها بتونن ارتباط بهتری برقرار کنند.
در 4 ماه پیش توسط محمد جواد غلامی