فیدیبو نماینده قانونی انتشارات اردیبهشت و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب هجوم گابلين‌ها

کتاب هجوم گابلين‌ها
خيابان وحشت-۱۰

نسخه الکترونیک کتاب هجوم گابلين‌ها به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب هجوم گابلين‌ها

گابلین‌ها: بدجنس، بدبو... و پر از باده معده! زندگی توی خیابان جیغ غیرقابل تحمل می‌شود. لوک، رسوس و کلئو باید برای نجات خیابان، هرچه زودتر دست به کار شوند. بچه‌ها در راه هدفشان، به مصر سرزمین فراعنه می‌رسند. آنها باید فرعون کوچک را پیدا کنند و قلب او را پس بدهند، اما تابوت فرعون ناپدید شده است. با حمله گابلین‌های بدبو، بچه‌ها گرفتار دردسر تازه‌ای می‌شوند.

ادامه...
  • ناشر انتشارات اردیبهشت
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.11 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۰۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب هجوم گابلين‌ها

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

برای خواهرم سو

با عذرخواهی برای مجبور کردن والدینمان به عوضی کردن نامت از جاینی به سوزان وقتی که برای اولین بار از بیمارستان به خانه آمدی.

دیدار با ساکنان









آنچه گذشت:
آقا و خانم واتسون وقتی که پسرشان لوک برای اولین بار تبدیل به گرگ نما شد، خیلی ترسیدند اما ترسشان قابل مقایسه با خیابان وحشت که به زور به سمتش کشیده شده بودند و راه برگشتی هم نداشتند، نبود. لوک و خانواده اش توسط مامورین سازمان دولتی کنترل زندگی های نامعمول (سازمان)، به خیابان وحشت آورده شده بودند. لوک که خیلی جدی می خواست پدر و مادرش را به خانه ببرد از دوستش رسوس نگتیو که می خواست یک خون آشام واقعی بشود و کلوئه فار یک مومیایی مصری کمک خواست تا شش یادگاری باستانی از اجداد سازنده این منطقه پیدا کنند، پیدا کنند.
لوک فقط با جمع کردن این چیزهای مصنوعی می توانست دری به دنیای خودش باز کند. همان طوری که لوک و دوستانش بالاخره در جستجویشان موفق شدند؛ آقا و خانم واتسون هم دیدند که چقدر لوک در خانه ی جدیدش خوشحال شده و تصمیم گرفتند در خیابان وحشت بمانند. اما آن درِ ورودی تازه بازشده داشت به یک مشکل تبدیل می شد.
سِر- اتو اسنییر، شهردار شیطانی خیابان وحشت، می خواست از "مردمان عادی" دنیای عادی لوک پول بگیرد تا از "ترسناک ترین نمایش جهان" دیدن کنند. برای محافظت از خیابان وحشت، لوک، رسوس و کلوئه باید تلاش کنند تا درِ ورودی را با برگرداندن آن یادگاری های باستانی به صاحب های اصلیشان ببندند.
و این موقع در جستجویشان سنگ های قیمتی، یک نفرین وحشتناک و... یک سری بوهای خیلی بد وجود دارد.

فصل یکم: اتاق زیرشیروانی



مردان بی چهره مثل ربات به طور تصادفی به چمن های جلوی خانه برخورد کردند. به جای چشم، دماغ و دهان؛ پوستی سفید و نرم روی صورتشان کشیده شده بود. پشت لباس همه ی آنها، سَرِهَم براق بنفش نوشته شده بود؛ سازمان.
هوا کمی روشن شده بود. ناگهان روح پسری جوان بین آنان ظاهر شد و با دقت آنها را زیر نظر داشت که پاهایشان را روی زمین می کشیدند و به سمت خانه می رفتند.
- پیست! بیا اینجا!
صدا از بین بوته ای وسط چمن جلویی می آمد. روح با احتیاط و با شک به سمت صدا رفت.
- ام... کسی اونجاست؟
صورتی سفید بین برگ ها ظاهر شد که با استرس زیادی دندان های کوچکش را لیس می زد.
رسوس نگتیو به او دستور داد.
-بیا اینجا!



روح میان بوته ای که خون آشام کوچک مخفی شده بود، رفت و حیرت زده پرسید:
-چه خبره؟
رسوس جواب داد:
- تو باید بگی. ما از زمانی که خانواده ی اسپکتر از اینجا رفتن، چند روزه این خونه رو زیر نظر داریم. عضلاتم گرفتن، نمی دونستم درد دارم!
- چرا؟
- شاید چون از ساعت هشت صبح توی این بوته گیر افتادم.
روح گفت:
- نه. چرا این خونه رو زیر نظر داری؟
رسوس گفت:
- برای اینکه بدونیم کی و چه موقعی کس دیگه ای می ره داخل خونه؛ نیاز داشتیم بفهمیم. چه وقتایی انقد سرشون گرمه که ما...
رسوس مکث کرد و شاخه ای را کنار زد تا نور روی صورت روح بیفتد.
- یه لحظه صبر کن، من تورو می شناسم درسته؟
روح سرش را به علامت تایید تکان داد:
- اسم من رایان آیره. بعد از اینکه نگهبان شب گروگانم گرفت تو نجاتم دادی.
رسوس با به یاد آوردن آن خاطره اخم کرد. نگهبان شب موجودی شیطانی بود که بچه ها را موقع خواب می ترساند. خون آشام جوان و دوستانش نزدیک بود زیر چنگ هایی که نگهبان شب می زد، بمیرند. رسوس پرسید:
- اینجا چیکار می کنی؟
رایان با لبخند جواب داد:
- ما همونایی هستیم که داریم می ریم توی خونه. بعد از اینکه تو منو نجات دادی و برگشتم خونه به تمام خانواده ام راجع به تو حرف زدم.
او ادامه داد:
- سه تا بچه ی شجاع از خیابون وحشت. پدرم گفت خیابون وحشت جاییه که باید توش زندگی کنیم. بعد خُب از سازمان خواست تا به اونجا نقل مکان کنیم.
رسوس نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد و گفت:
- سه تا پسر شجاع؟ ام، می دونی این من بودم که بیشتر کارای نجات دادنو کردم. دوتای دیگه کارای منو تقلید می کردن.
- آااه.
یکی از آنها که اسباب کشی می کرد، رسوس را از لابه لای بوته بیرون کشیده و پیشانی اش را محکم با دست فشار داد. صدایی در ذهن خون آشام دائم تکرار می شد:
- سی دی ها کجا می رن؟
رسوس با عصبانیت دستش را پس زد و با تعجب گفت:
- من از کجا بدونم سی دی ها کجا می رن!... اینا وسایل من نیستن.
رایان از بین بوته ها بیرون می آمد و گفت:
- اونا سی دی های مامان منن. می تونم بهش نشون بدم کجا اونا رو نگه می داره. تو هم اگه دوست داری می تونی بیای...
ولی رسوس که روی چمن ها با عجله می دوید به طرف رایان برگشت و گفت:
- یه وقت دیگه. الان باید یه خبری رو به کسی برسونم.
و از روی فنس باغ پرید و به سرعت دور شد. رسوس که با لوک و کلوئه از میدان اصلی خیابان وحشت رد می شدند، گفت:
- این شانس ماست. می دونستم زیاد طول نمی کشه اسباب کشا دست به کار بشن.
کلوئه از رسوس پرسید:
- رایان گفته که خانواده ی اسپکتر کجا نقل مکان کردن؟
-نپرسیدم. من فوری اومدم به شما دوتا برسم. چیزی که مهمه اینه که وقتی اسباب کشا سر راهمون نیستن می تونیم به اتاق زیرشیروونی شون بریم و به هیرو یادگاریش رو بدیم!
و قلب باستانی مومیایی شده را از زیر شنلش بیرون کشید. این عضو، سومین یادگاری از شش یادگاری ای بود که این سه نفر جمع آوری کرده بودند تا بتوانند دری به دنیای لوک باز کنند، گرچه الان باید آن را به صاحبش برمی گرداندند تا دروازه ی شهر را به روی هجوم توریست ها ببندند و جامعه را از شر آنها خلاص کنند.
مرد لاغر و مو قرمزی وسط میدان، کنار دروازه ی چند رنگش ایستاده بود و برای رسوس و دوستانش دست تکان می داد. بعد برگشت تا از یک گروه عادی دیگر به محض ورودشان به خیابان وحشت، پول بگیرد.
کلوئه با خوشحالی گفت:
- نگاه کنین اونا باید خم شن تا بتونن وارد شن!
لوک و رسوس مردی قدبلند را درحال وارد شدن به خیابان وحشت، دیدند که خم شد تا بتواند داخل شود.



دروازه از شش نوار نوری با رنگ های مختلف ساخته شده بود؛ اما هر زمان که لوک و دوستانش یادگاری یکی از اجداد قدیمی شهر را به آنها برمی گرداندند، یکی از نوارهای نوری دروازه محو می شد و چون دو تا از یادگاری ها قبلاً به دست اجداد بنیان گذار رسیده بود، چهار نوار رنگی؛ زرد، بنفش، سبز و نارنجی از آن باقی مانده بود و دروازه قطعاً کوچک می شد. رسوس با خنده گفت:
- زیاد طول نمی کشه که چهار دست و پا برن تو.
لوک همان طور که مردم عادی ای را که قصد داشتند در میدان گشتی بزنند، نگاه می کرد، آهی کشید و گفت:
- دوس ندارم چهار دست و پا برن تو، ای بابا....
هر سه از بین جمعیت فرار کردند تا به خانه ی شماره ۵ تازه واردهای محله رسیدند. رسوس می خواست یکی از ناخن های مصنوعی اش را داخل قفل در جلویی بیندازد اما کلوئه مانع از این کار شد.
- اینو امتحان کن
و یک شیئ کوچک را به او داد تا آن را امتحان کند. لوک از روی شانه های رسوس به آن نگاه کرد و یک دست استخوانی را دید. رسوس با تعجب زیاد خیره شد و گفت:
- یک کلید اسکلتی! تا حالا تو زندگیم چنین چیزی ندیده بودم. چجوری اینو گیر آوردی آخه؟
کلوئه توضیح داد:
- همون موقع که هنوز تو مصر بودیم چند تا جستجوگر ریختن تو مقبره ی من و قبل از اینکه بابام یه دفعه بیاد تو و فراریشون بده، قصد داشتن از این کلید استفاده کنن تا مقبره ی سنگی منو باز کنن. همون موقعی که پا به فرار گذاشتن، اینو انداختن زمین.
لوک پرسید:
- می تونه چیزیو باز کنه؟
کلوئه شانه هایش را بالا انداخت:
- من قبلاً ازش استفاده نکردم.
رسوس گفت:
- وایسا... اگه تو تموم این مدت یه دست اسکلتی داشتی پس چرا من با ناخنام ریسک می کردم و هر در و پنجره ای رو که هر جا می دیدیم، باز می کردم؟
کلوئه گفت:
- من تا دیشب یادم رفته بود که هست... وقتی داشتم اتاقمو تمیز می کردم توی یه دونه جعبه ی جواهرات قدیمی پیداش کردم.
رسوس اخمی کرد:
- عادیه... دیگه چی توی اتاقت قایم کردی که می تونستیم ازش استفاده کنیم؟ صدا خفه کنی؟ تله موشی؟
لوک بدون صبر کلید را از دست رسوس قاپید.
- می خواین ازش استفاده کنین یا سرش دعوا کنین؟
و آن را در قفل انداخت. اول خیلی کوچک به نظر می رسید اما استخوان ها به آرامی شروع به حرکت کردند و روی هم چفت شدند و در باز شد..
لوک سریع آنها را راهنمایی کرد و کلوئه در را پشت سرشان بست و خانه کاملاً تاریک شد. آنها بی سروصدا و با احتیاط در دالان تاریک حرکت می کردند. رسوس درحالی که مشعلی از داخل شنلش بیرون می آورد، گفت:
- من نمی دونم چرا تازه واردها اصرار دارن توی تاریکی زندگی کنن؟
کلوئه به یادش آورد:
- اونا کورن... چرا باید به نور نیازی داشته باشن؟
رسوس شانه بالا انداخت.
- ما نمی تونیم اولین کسایی باشیم که ملاقاتشون می کنن.
لوک گفت:
- ملاقات، منظورت سرزده وارد شدنه دیگه؟ این اون کاریه که داریم انجام می دیم. یادت باشه... صداهاتونو بیارین پایین!
خون آشام جلوتر از آنها می رفت و حواسش بود که مبادا احیاناً یکی از تازه واردها در خانه باشد. آن دو بالای پله ها پایین یک نردبان که به سمت اتاق زیرشیروانی می رفت، ایستاده بودند
- لوک، خودشه... فقط یادت باشه مراقب عنکبوتا باشی.
کلوئه به خودش لرزید. آخرین باری که آنها در اتاق زیرشیروانی میان تار عنکبوت کلفتی گیر افتاده بودن و نزدیک بود با هزار عنکبوت ریز سیاهی که دور مقبره ی سنگی هیرو برای محافظت از قبر آنجا بودند، خفه شوند. رسوس دسته ی مشعلش را گرفت.
- یادتونه، عنکبوتا از آتیش می ترسن...؟ اونا رو بسپرین به من. من پشت سرتونم.
لوک از نردبان بالا رفت. وقتی به آخرین پله رسید قبل از اینکه از در وارد اتاق زیرشیروانی شود، چفت در را کنار زد و آن را به سمت سقف هل داد. کلوئه و رسوس هم خودشان را به زحمت بالا کشیدند و هر سه برای لحظه ای ساکت شدند. کلوئه گفت:
-عنکبوتا...
و سرش را صاف یک طرف نگه داشته بود.
- صداشونو نمی شنوم.
لوک حرف او را تایید کرد:
- منم همین طور... ولی خب تار عنکبوتا هنوز اینجان.
رسوس مشعل را صاف در دستش نگه داشت. تکه های باریک تار عنکبوت خاکستری و کدر از تیر چوبی سقف شل و ول آویزان بودند. او با تعجب گفت:
- همشون خشک شدن!
لوک گفت:
- من خوشم از این حالت نمیاد.
کلوئه گفت:
- پس عنکبوتا رفتن... چیز خوبیه نه؟
رسوس شانه اش را بالا انداخت.
- فکر کنم معنیش اینه که لازم نیست سر راهمون تا رسیدن به هیرو باهاشون بجنگیم.
لوک پاسخ داد:
- من نگران عنکبوتا نیستم... هیرو چیکار می کنه پس؛ وقتی چیزی از مقبره اش محافظت نمی کنه؟
کلوئه گفت:
- شاید از اون موقع که یادگاریشو به تو داده، دیگه بهشون نیازی نداشته
لوک قانع نشده بود و گفت:
- شاید... بزار فقط سریع پیداش کنیم و قلبو بهش پس بدیم و از اینجا بریم بیرون.
درحالی که لوک پاهایش را محکم فشار می داد و رسوس و کلوئه پشت سرش بودند، تار عنکبوت های خشک شده ی بیشتری را که به صورتش می خوردند، حس می کرد. تار عنکبوت های کهنه صدای قدم هایش را خفه می کردند و می توانست صدای ضربان قلبش را واضح بشنود. بعد یک حرکت را در سایه های جلوترش دید. لوک فقط می توانست در آن تاریکی شکلی را که جلوی دورترین دیوار نشسته بود، ببیند و با خود زمزمه کرد:
- هیرو؟... ما برات یه چیزی آوردیم...
صدایی عمیق غرشی کرد و گفت:
- هیرویی دیگه اینجا زندگی نمی کنه.
بغضی گلوی لوک را گرفته بود و با گوشه ی چشمش به صاحب آن صدا در نور ضعیف نگاه کرد.
- نمی تونه...
ولی خودش بود. روی یک صندلی دقیقاً جایی که باید مقبره ی سنگی هیرو آنجا می بود، نشسته بود... سِر- اتو اسنییر

نظرات کاربران درباره کتاب هجوم گابلين‌ها