فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب غبار اتمی

کتاب غبار اتمی

نسخه الکترونیک کتاب غبار اتمی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب غبار اتمی

رمان تاریخی‌ـ تخیلی غبار اتمی یکصدمین اثر تاد استراسر است، پرفروش‌ترین نویسنده رمان نوجوان در سراسر دنیا و نویسنده رمان معروف تنها در خانه. او کتاب حاضر را با الهام از تجربه شخصی خود نوشته است. راوی داستان پسربچه دوازده‌ساله‌ای به نام اسکات است. عضوی از خانواده‌ای چهارنفره که فقط و فقط پدر او با در نظر گرفتن احتمال وقوع جنگ هسته‌ای در آن سال‌ها، شروع به ساختن پناهگاهی برای اختفای خانواده چهارنفره‌اش در زیرزمین محل زندگی‌شان می‌کند و فضا، آب، غذا و سایر مایحتاج موردنیاز برای چهار نفر را تدارک می‌بیند. اما با وقوع جنگ در اکتبر ۱۹۶۲، همسایه‌ها و دوستانی که آن‌ها را به خاطر ساختن پناهگاه مسخره می‌کردند، به آن هجوم می‌آورند... داستان با نمایش مقاومت این افراد در برابر دسترس، کمبود جا، هوا، آب و غذا به مدت دو هفته و طرح این سؤال که در صورت زنده ماندن، هنگام رفتن به سطح زمین با چه صحنه‌ای روبه‌رو خواهند شد، ادامه می‌یابد. فصول زوج داستان هم فلش‌بک‌هایی به ماجراهای قبل از وقوع جنگ دارد.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.4 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۱۱ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب غبار اتمی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۳

از بالا صداهای عجیبی می آید ــ شبیه سر و صدای دعوا و کتک کاری. یک نفر با بی تابی التماس می کند: «ریچارد، اجازه بده بیاییم تو! این جا همه مون می میریم!»
وحشت زده روی زمین سیمانی کز می کنم، کنار جانت که بعد از سقوط مادر پایین آمد. مادر و موسیخ سیخی بی حرکت در تاریکی افتاده اند و پدر روی نردبان فلزی تمام تلاشش را می کند که دریچه را ببندد.
حالا دیگر چراغ اتاقِ بازی روشن است، و پناهگاه، با هر بار باز شدنِ چند سانتیمتر از دریچه، روشن می شود و دوباره وقتی پدر به زور آن را می بندد تاریک می شود. هر بار که نوری به داخل می تابد، چشمم به مادر می افتد که به پشت خوابیده؛ دستش از بدنش فاصله گرفته، کف یک پایش به دیوار است و پای دیگرش از زانو خم شده و موسیخ سیخی هم روی او افتاده.
برادرم شروع به نالیدن می کند. جانِت او را از روی مادر برمی دارد و در آغوش می گیرد. نمی توانم تشخیص دهم که آیا آسیب دیده یا نه، اما حداقل حرکت می کند و سر و صدایش درمی آید. برخلافِ مادر، که کاملاً بی حرکت افتاده است.
دریچه آن قدر باز می شود که صدای آژیرها به گوش برسد. یک نفر ناسزا می گوید. پدر پاهایش را روی پله های نردبان محکم فشار می دهد. دندان هایش را سخت به هم می فشارد، و تلاش می کند دریچه را ببندد. می خواهم به او التماس کنم که اجازه دهد بقیه هم بیایند تو. اما این کار را نمی کنم، چون این دقیقا همان چیزی است که از آن می ترسم، از همان اولین باری که پدر در مورد پناهگاه با من حرف زد، از زمانی که متوجه شدم ما تنها خانواده این حوالی هستیم که پناهگاه داریم. اگر افراد زیادی آن بالا باشند؟ اگر تعداد بیشتری سر برسند؟ اگر تمام آن ها بخواهند به زور بیایند تو، تا جایی که ما از شدت فشار له شویم و بمیریم؟
دریچه کمی بالا می رود. میله فلزیِ باریکی از لای آن وارد می شود و عقب و جلو می رود. انگار سعی می کنند آن را به دست های پدر بکوبند تا دستش را جدا کند. پایه تورِ بدمینتون است.
پدر صدا می زند: «اسکات، طناب!»
چشمم به جانِت می افتد. می گوید: «کاری رو که ازت می خواد انجام بده.»
سرم را بلند می کنم و از پدر می پرسم: «کجا؟»
«روی دیوار!»
توی راهرویی باریک با دیوارهای بلوک سیمانی هستیم. از آن جا که یک بار قبلاً این پایین آمده بودم، می دانم منظورش دیوارِ آن طرف راهرو است، یعنی توی قسمت اصلی پناهگاه.
اما نورِ محدودی که از بالا به داخل نفوذ می کند به این جا نمی رسد. با صدای بلند می گویم: «خیلی تاریکه!»
پدر فریاد می زند: «چراغ! روی سیمیه که از سقف آویزونه!»
سراسیمه به ظلماتِ داخل پناهگاه می روم. جایی که وسط اتاق به نظر می رسد می ایستم، دست هایم را کورمال کور مال حرکت می دهم تا این که سیم را پیدا می کنم و آن را می کشم. حباب لامپی روشن می شود. زیر نور خیره کننده چراغ، دو تخت دوطبقه روبه روی هم و قفسه های چوبی پُر از خوراکی و دیگر مایحتاج را می بینم. طناب حلقه شده ای به قلابِ روی دیوار آویزان است. آن را برمی دارم و به راهرو برمی گردم. جانِت دارد موسیخ سیخی را آرام می کند که وحشت زده، آن بالا، پدر را تماشا می کند که هنوز درگیر است. مادر همچنان بی حرکت افتاده و زیر سرش مایع تیره رنگی جمع شده است.
راکتِ تنیسی از فاصله بین دریچه و کف کمد دیواری وارد می شود. آن را به جای اهرمی برای باز نگه داشتن دریچه به کار می برند. پدر دستش را به طرفم دراز می کند و حلقه طناب را می گیرد. حالا، علاوه بر پایه تور بدمینتون و راکت تنیس، انگشت ها هم دورتادور دریچه را می گیرند. در ابتدا زیاد نیستند، اما هر لحظه تعدادشان بیشتر می شود. آن قدر انگشت هایشان را برای بالا کشیدن دریچه فشار می دهند که دور ناخن هایشان سفید می شود.
دریچه کم کم بالاتر می رود. موقعی که پدر سعی می کند فشار بیشتری روی چفت در وارد کند، طناب از دستش رها می شود و کنار مادر می افتد. او با تمام قدرت دندان هایش را به هم فشار می دهد و تقلا می کند، اما دست ها از بالا دریچه را بالاتر می کشند، و از لای درز در پاهای برهنه، پاچه های پیژامه ها و قسمت پایین ربدوشامبرها دیده می شوند... و بعد، چهره هایی که با کنجکاوی پایین را نگاه می کنند ــ درست مثل پدر، با دندان ها و لب های به هم فشرده. دریچه، چند سانتیمتر دیگر باز می شود. پدر آن قدر خودش را کشیده که شکمش از بین بلوز و شلوارش بیرون زده است.
او آه بلندی می کشد و دریچه را رها می کند.
دریچه یکدفعه باز می شود و نور به داخل می تابد. صدای آخ و اوخ کسانی که دریچه را می کشیدند و حالا به عقب می افتند بلند می شود. پایه تور بدمینتون و راکت تنیس با سر و صدا می چرخند و روی ما می افتند. جانِت و موسیخ سیخی از ترس خودشان را جمع می کنند. مادر عکس العملی نشان نمی دهد. دورتادور دریچه مربعی شکلِ بالای سرمان پر از چهره های آشناست. رونی و پدرش. آقای مَک گاورن(۱۵) و پائولا(۱۶) و....
پدر نردبانِ روی دیوار را محکم گرفته و هاج وواج به بالا چشم دوخته است. با ملایمت اعتراض می کند: «جا نیست!»
چهره هایشان سرسخت تر و مصمم تر می شود.
آقای شاو(۱۷) فریاد می زند: «رونی! برو پایین.»
«اما پدرِ اسکات گفت...»
آقای شاو دوباره فریاد می زند: «برو!»
رونی پای برهنه اش را روی پله بالایی نردبان می گذارد. پدر دستش را دراز می کند و ضربه ای به او می زند.
رونی با گریه می گوید: «نمی ذاره برم!»
طوری پایش را برمی دارد که انگار پا به فرار می گذارد. بلافاصله، پاهای بزرگ تری جای آن ها را می گیرند. پدر به آن ها ضربه می زند، اما جوابش را با لگد می گیرد. آن پیژامه آبی رنگ پدر را مجبور می کند از نردبان پایین بیاید.
پدر به حالت اعتراض می گوید: «همه مون رو به کشتن می دی!»
پدرِ رونی در جواب، ناسزایی می گوید و یک پله پایین تر می آید.
فریادزنان به پدر می گویم: «مواظب مادر باش!» و او، با دیدن مادر که آن پایین بی حرکت افتاده، چند لحظه خشکش می زند.
در این فاصله، آقای شاو و رونی از پله ها پایین می آیند، بقیه اطراف دریچه منتظرند تا نوبتشان شود. پدر که مراقب است پا روی مادر نگذارد، از پله آخر نردبان پایین می پرد.
سریع دست هایش را زیر شانه های او می بَرَد و به جانِت می گوید: «ببریمش تو!» جانِت ساق پای مادر را می گیرد و به کمک هم او را به آن طرفِ دیوار محافظ می برند. موسیخ سیخی خودش را محکم در آغوشم می اندازد، قلبش تندتند می زند، هر دو دنبال پدر و جانِت راه می افتیم. برای آخرین بار نگاهی به بالا می اندازم، آقای شاو به رونی کمک می کند تا از نردبان جدا شود و پشت سرشان دیگران هم در حال پایین آمدن اند. درست همان چیزی که نگرانش بودم اتفاق می افتد. زیر فشار له می شویم.

چهارم

حرف های رونی همیشه غیرقابل پیش بینی بودند، اما آن بعدازظهرِ ماه ژوئن، که تمام فکر و ذکر ما بیسبال و چیزکیک بود، از جمله احتمالاً ما فردا دیگر زنده نیستیم او واقعا یکه خوردیم.
عجیب غریب این بار با لحن عادی از او پرسید: «در مورد چی حرف می زنی؟»
من گفتم: «جنگ هسته ای»، چون تنها چیزی بود که نتیجه اش می توانست آن باشد که هیچ کدام از ما سه نفر دیگر فردا زنده نباشیم. در طول آن سال، با افزایش نفوذ روس ها در آسیا و آمریکای جنوبی، خطر حمله کمونیست ها بیشتر و بیشتر می شد. آن ها حتی در کشور کوچکی به نام کوبا هم که جزیره ای در جنوب فلوریدا بود و رهبر کمونیستش کاسترو(۱۸) ریش آشفته ای داشت، اونیفرم نظامی سبزرنگی می پوشید و سیگار برگ می کشید، نفوذ پیدا کرده بودند.
رونی گفت: «پدرم شنیده که روس ها در حال فرستادن کشتی های حامل جت های جنگنده، بمب افکن، و موشک به کوبا هستن و اگه بخوایم جلوی اونا رو بگیریم، جنگ می شه.»
روس ها آدم های بدذاتی بودند؛ با آن رهبر کچل و چاق وچله شان، نیکیتا خروشچف،(۱۹) که دندان های کج ومعوج و فاصله بدریخت بین دو دندان جلویی اش نشان می داد که آن ها حتی به ارتودنسی هم اعتقاد ندارند. از این گذشته، او یک بار که به سازمان ملل آمده بود، با پا به تریبون کوبید و بدون شک با آن کارش ثابت کرد که کمونیست ها آن قدر پیش بینی ناپذیر، خشن و دیوانه اند که همه ما را به یکباره نابود کنند.
رونی که ساقه شبدر را با لب هایش فشار می داد، ایستاد، بعد خم شد و سپس دستش را به طرفم دراز کرد. «یالاّ! پاشو بریم بخوریم.»
به محض فکر کردن به پیشنهاد مجرمانه و وسوسه انگیزش، معده ام تیر کشید.
همچنان دستش را به طرفم دراز کرده بود. «قبول؟»
دستش را گرفتم، درست مثل همیشه.
عجیب غریب رادیودستی اش را برداشت و به یکباره روی دو پا ایستاد. او تنها کسی بود که می توانست از حالت چهارزانو یکدفعه و بدون این که از دست هایش کمک بگیرد روی دو پا بایستد، این دلیل دیگری بود که عجیب غریب بودنش را اثبات می کرد.
با هم، در امتداد پیاده رو، از جلوی خانه همسایه ها رد می شدیم، خانه هایی توی زمین های هزارمتری، که یک گروه پسربچه یازده ساله به راحتی می توانستند توی محوطه سبز جلوی آن ها راگبی بازی کنند.
همان طور که سه تایی به خانه لیندا نزدیک می شدیم، به این فکر می کردم که رونی چطور انتظار دارد بدون این که خانم لواندوسکی یا یکی از آن بچه هایش ما را ببینند، از فریزرشان چیزکیک بردارد.
وقتی جلوتر رسیدیم و درِ پارکینگ را دیدم، نفس راحتی کشیدم. بلند گفتم: «بسته س»، اما نشان ندادم چقدر خوشحالم که دیگر مجبور نیستم به رونی در دزدی کمک کنم.
رونی گفت: «چون خونه نیستن. لیندا گفت امروز بعدازظهر قراره برن دکتر.»
لواندوسکی ها استیشن داشتند، و هر وقت خانم لواندوسکی یکی از بچه ها را جایی می بُرد، بقیه هم مجبور بودند بروند. بارها ماشینشان را در حال ویراژ دادن به طرف پایین خیابان دیده بودیم، خانم لواندوسکی فرمان را با دست چپش می گرفت و در حالی که به عقب دولا می شد، با دست راست، یکی از آن بچه هایی را که کار اشتباهی کرده بود تنبیه می کرد.
با استرس لبِ پایینم را جویدم.
«خب... قراره چی کار کنیم؟»
رونی طوری جواب داد که انگار جواب کاملاً معلوم بود.
«برو تو و یه چیزکیک برامون بیار.»
بعد روبه روی درِ پارکینگ ایستاد و به خانه لواندوسکی ها که به رنگ پودینگ شکلاتی بود خیره شد.
احساس گناهم یک درجه بالاتر رفت؛ باز کردن درِ پارکینگ با قصد قبلی جُرمی بود به مراتب سنگین تر از این که صرفا بدون برنامه ریزی قبلی وارد شویم. دستم را پشت گوشم بردم و چند تار مو را گرفتم.
«منظورت اینه که در پارکینگ رو باز کنیم؟»
«نه اسکات، قصد دارم مثل اون دانشمند فیلم مرد چهار بُعدی درست از وسطش رد بشم.»
عجیب غریب با لحنی نگران کننده و صدایی کلفت گفت: «هیچی نمی تونه مانع اون بشه.» بعد هم ادای آگهی تلویزیونی ای را که آن فیلم را تبلیغ می کرد درآورد: «مردی با بُعد چهارم! شکست... نا...پذیر.»
هیچ رغبتی به آن کار نداشتم، انگار پاهایم فلج شده بودند. «مطمئنی؟»
رونی بی حوصله پرسید: «چرا موضوع رو بزرگ می کنی؟ لواندوسکی ها همسایه مونن. خیلی وقت ها ازشون یه چیزی می گیریم.»
«اما اول اجازه می گیریم.»
«اگه خونه بودن، اجازه می گرفتم.»
رونی چند قدم جلوتر رفت، بعد ایستاد و به سمت ما برگشت. «شما که بزدل نیستین، هستین؟»

۱

با تکانِ دستی روی شانه ام، از خواب بیدار می شوم. پدر با نگرانی می گوید: «بلند شو اِسکات!»(۱) چراغِ اتاق خواب روشن است، چشم هایم را جمع می کنم تا بتوانم صورتش را ببینم. چشم هایش بُهت زده اند، من را به شدت تکان می دهد، برعکس ِ همیشه که به آرامی بیدارم می کرد.
«بلند شو! زود باش!»
چشم هایم را می مالم. ساعت بدنم به من می گوید که نیمه های شب است. قلبم از ترس تندتند می زند.
«چی شده...؟»
«حمله کردن!»
به طرف تخت برادر کوچکم موسیخ سیخی می رود.
«اِدوارد!»(۲)
حمله کردن؟ سعی می کنم از گیجی دربیایم، از دور صدای آژیر به گوشم می رسد. این صداها صدای آژیر همیشگی ماشین های آتش نشانی نیست. صدای آژیرهایی تیز و گوشخراش است.
موسیخ سیخی غُری می زند و سر جایش غَلت می خورد. پدر، به جای بحث کردن، با ملافه و همه چیز او را بلند می کند. موسیخ سیخی، نیمه خواب، به پدر که او را در آغوش گرفته لگد می زند.
«منو بذار زمین!»
پدر رو به من می کند.
«یالاّ!»
قلبم دارد از جا کنده می شود، با پای برهنه، روی کاشی های سرد راهرو، دنبال او می دوم، نزدیک است به مادر بخوریم که دست هایش پر از وسایلی است که از آشپزخانه برداشته.
پدر فریاد می زند: «زود باشید.» به طرف انتهای راهرو می دویم. توی تاریکی اتاقِ بازی، درِ کمد دیواری را باز می کند و با سر و صدای زیاد، تمام اسباب بازی های روی دریچه فلزی مربعی شکل کفِ آن را کنار می زند. از بیرون، صدای گوشخراش آژیرها همچنان به گوش می رسد.
موسیخ سیخی که حالا دیگر بیدار شده، با گریه می پرسد: «چه خبر شده؟»
مادر وسایلی را که از آشپزخانه برداشته روی زمین می گذارد و او را در آغوش می گیرد.
«چیزی نیست. نترس.»
اما یکدفعه صدای بنگ از قسمت جلوی خانه در راهرو می پیچد.
نفسم بالا نمی آید.
«چی بود؟»
پدر بدون این که جوابی دهد، دریچه فلزی را بالا می کشد و به قسمت مربعی شکل تاریک آن پایین اشاره می کند.
«برو!»
چیزی پیدا نیست.
«چه جوری؟»
جرینگ! صدای خرد شدن شیشه در جایی از خانه بلند می شود.
موسیخ سیخی با لحن غم انگیزی می پرسد: «چی شد؟»
مادر آرام می گوید: «چیزی نیست.» بعد، رو به پدر: «عجله کن!»
پدر یکدفعه من را بلند می کند و به سمتِ پایین می برد. پاهایم توی تاریکی آویزان اند. از ترس این که نکند وِلم کند، دست هایش را چنگ می زنم.
«هیچی نمی بینم!»
«با پاهات پله های نردبون رو پیدا کن!»
صدای پای کسی که وارد اتاقِ بازی می شود به گوشم می خورد، انگشت های پایم به میله فلزیِ سردی می خورند. جانِت(۳) است، خدمتکارمان، که یک شب در هفته خانه مان می ماند. او با چشم های وحشت زده دارد بندهای روبدوشامبر آبی رنگش را می بندد.
پدر سَرم داد می زند: «برو پایین!»
از تاریکی داخل خانه صدای مردی به گوش می رسد: «ریچارد؟»(۴)
موقع پایین رفتن، پله های فلزی کفِ پاهای برهنه ام را اذیت می کند. هوای تاریک داخل پناهگاه، سرد و نَمور است و بویی شبیه بوی کپک می دهد. یکدفعه، جعبه ها و کیسه های وسایل از روی سر و کله ام پایین می ریزند و در تاریکیِ آن کف می افتند. چیزی نمی شود، اما از ترس داد می زنم. حالا دیگر مادر هم، درست بالا سرِ من، روی نردبان ایستاده است.
پدر فریاد می زند: «زود باش!»
دادِ موسیخ سیخی بلند می شود: «اوووخ!» فکر کنم پدر او را موقع پایین فرستادن از دریچه ناخواسته به جایی زد.
یک پایم به زمین سرد سیمانی می خورد؛ آن یکی به جعبه ای که با سر و صدا به زمین افتاد.
مردی بلند می گوید: «این جاست!»
مادر بالای سرم فریادزنان می گوید: «مراقب باش، ادوارد!»
یکدفعه از بالا سر و صدای خِرت و خورت و خِش و خوش ِ عجیبی بلند می شود. موسیخ سیخی جیغ می زند و مادر با صدای بلند نفس نفس می زند. وسیله بزرگی از بالا به پایین می افتد، و من فقط فرصت می کنم قبل از این که مادر با صدای بامب زمین بخورد و موسیخ سیخی هم روی سینه اش بیفتد، جاخالی بدهم.
وحشت زده از تهِ حلقم فریاد می زنم: «مادر!»
«موسیخ سیخی!»

دوم

عجیب غریب با لحنِ تونتو،(۵) رفیق سرخپوست لون رنجر،(۶) گفت: «من می تونم یه اسب رو بخورم، کیمو سابی!» اسم واقعی عجیب غریب نورمن فریمن(۷) بود، اما دوستانش عجیب غریب صدایش می کردند چون... خب، چون دقیقا همین جوری بود.
هفته آخر کلاس پنجم بود، و من، او و رونی(۸) روی چمن های جلو خانه شان دراز کشیده بودیم و به رادیودستی مشکی رنگش گوش می کردیم که داشت بازی بین یانکیز(۹) و کلیولند ایندین(۱۰) را گزارش می کرد. میکی منتل،(۱۱) که بعد از یک ماه مصدومیت بازی می کرد، با یک حرکت تیم یانکیز را نُه به هفت جلو انداخت.
رونی که پیراهن آستین کوتاه چهارخانه مُد روزی پوشیده بود، پرسید: «کی حاضره شرط ببنده که با وجود این هم می بازن؟»
عجیب غریب که با آن موهای قهوه ای، صورت کک مکی و دندان های ارتودنسی شده اش چهارزانو، تیز، نشسته و زانوهای استخوانی اش بیرون زده بود گفت: «گرسنه مه.»
من به پشت دراز کشیده بودم و به ابرهای سفید پنبه ای شکل توی آسمان زُل زده بودم، سبزه ها گوش و گردنم را قلقلک می دادند. آفتابِ ماه ژوئن دست و صورتمان را گرم کرده بود. تا چند روز دیگر، مدرسه تعطیل می شد و ما می توانستیم تمام تابستان را بیسبال بازی کنیم، استخر برویم و حسابی خوش بگذرانیم.
رادیو همچنان داشت بازی بیسبال را گزارش می کرد، چیزی به بُردنِ یانکیز نمانده بود.
رونی که داشت ساقه شبدری را می مکید که از چمن ها کنده بود پرسید: «نظرتون راجع به چیزکیک های سارا لی(۱۲) چیه؟» او پسری خِپل و عضله ای بود که موهای مشکی اش را چرب می کرد، آن ها را بالای گوشش به عقب می چسباند و موهای جلوی سرش را روی پیشانی اش فر می داد.
فکر طعم پنیر خامه ای و قسمت تُردِ زیرِ آن شکمم را به قار و قور انداخت. اگرچه فقط یک ساعت به وقت شام مانده بود و مطمئنا خوردن چیزکیک اشتهایم را کور می کرد پرسیدم: «از کجا؟»
«هزار تا از اونا توی پارکینگ خونه لیندا(۱۳) هست.»
احتمالاً رونی داشت غلو می کرد، اما ما متوجه منظورش شدیم. خانه های محله ما زیرزمین نداشتند، بنابراین همسایه ها مجبور بودند فریزرهای پر از خوراکی شان را توی پارکینگ بگذارند.
«یعنی دزدی کنیم؟»
یکدفعه نشستم و بی اختیار شروع کردم به کندنِ موهای پشت گوشم. من هیچ وقت دزدی نکرده بودم... البته بجز چیزهایی که دزدیدنشان اشکالی نداشت، مثلاً کش رفتن شیرینی از آشپزخانه وقتی مادر خانه نبود، یا شکلات هایی که پدر برای هالووین(۱۴) می خرید و توی کمدش قایم می کرد، من و موسیخ سیخی از ترس این که لو نرویم همه آن را یکدفعه نمی خوردیم و برای خودش هم می گذاشتیم.
رونی اصرار داشت این دزدی نیست و گفت: «ما لیندا رو می شناسیم. به علاوه، تو هیچ وقت نگاهی به فریزرشون انداخته ای؟ اون قدر پُره که اصلاً متوجه نمی شن یه چیزکیک برداشته شده.»
لیندا لِواندوسکی چهار تا خواهر و برادر داشت، بنابراین طبیعی بود مقدار خوراکی داخل فریزرشان بیشتر از آن باشد که مادرش بتواند حساب آن را نگه دارد. اما حتی اگر آن جا به اندازه کل استادیوم یانکیز هم چیزکیک بود، باز هم دلیل نمی شد دزدی کار درستی باشد. عجیب غریب نگاهی تردیدآمیز به من انداخت.
«نظرت چیه کیمو اسکات؟»
پرسیدم: «اگه ما رو ببینن چی؟»
رونی شبدر دیگری از سبزه ها کند و متفکرانه شروع به مکیدنش کرد. «چه فرقی می کنه؟ احتمالاً ما فردا دیگه زنده نیستیم.»

رمان نوجوان برنده جایزه انجمن بین المللی مطالعه ۲۰۱۴
International Reading Association/IRA 2014 Young Adults Book Award
رمان نوجوان برنده جایزه یالسا ۲۰۱۴
Young Adult Library Services Association Adults/YALSA 2014 The Quick Picks for Reluctant Young Adult Readers
رمان نوجوان برگزیده انجمن کتابخانه آمریکا ۲۰۱۴
American Library Association/ALA 2014 Best Book for Young Adults

تقدیم به پدرم
تاد استراسر

این کتاب ترجمه ای است از:
Fallout
Todd Strasser
Candlewick Press, 2013

یادداشت مترجم

نویسنده این کتاب تاکنون حدود صد و چهل کتاب کودک و نوجوان نوشته است. از میان آثار او کتاب های موج، فاجعه در دبیرستان میدل تاون، آسفالتی ها، کمک! من در جسم رئیس جمهور گیر افتادم و رمان معروف تنها در خانه در ایران ترجمه و چاپ شده اند.
تاد استراسر، رمان حاضر را که مناسب افراد ده سال به بالاست، در سال ۲۰۱۳ روانه بازار کرده است. رمانی تاریخی ـ تخیلی که برای بزرگسالان هم جذابیت دارد. داستان بر اساس تجربه شخصی نویسنده شکل گرفته و در انتهای کتاب، در بخش یادداشت نویسنده، توضیحات مفصلی راجع به آن داده شده است. ترجمه حاضر نخستین ترجمه فارسی این کتاب است.
تمام تاکیدها، برگرفته از متن اصلی کتاب، به صورت ایتالیک نشان داده شده اند.
مترجم، برای آشنایی بیشتر با برخی اسامی خاص، توضیح کوتاهی پیرامون هر کدام از آن ها در پانوشت داده است.

مژگان بدریان
زمستان ۹۵

نظرات کاربران درباره کتاب غبار اتمی