فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب نیمه‌ی پنهان پزشک

کتاب نیمه‌ی پنهان پزشک

نسخه الکترونیک کتاب نیمه‌ی پنهان پزشک به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب نیمه‌ی پنهان پزشک

تجربه‌های آموزش پزشکی و دنیای بیمارستانی به‌کرات و با جزئیات فراوان در کتاب‌ها، مجموعه‌های تلویزیونی و فیلم‌های سینمایی به نمایش درآمده‌اند. برخی از این آثار جدی و دقیق و برخی صرفاً برای تفریح و سرگرمی مخاطب ساخته شده‌اند. بیش‌تر این مطالب در مورد کاری است که پزشکان انجام می‌دهند و این‌که چگونه به افکارشان برای تشخیص بیماری سامان می‌دهند. اما به جنبه‌ی احساسی پزشکی، بخش‌هایی که در آن منطقِ کم‌تری وجود دارد و کم‌تر به درمان علمی بیماری مربوط می‌شود، به شکل کامل و جامع توجه نشده است. هرچند که اهمیت آن اگر بیش‌تر نباشد، کم‌تر هم نیست. برای عموم مردم دنیای پزشکی، دنیایی که هر کس در نهایت سروکارش به آن می‌افتد، جالب و در عین حال ترسناک است. در کنار این علاقه، این ناامیدی نیز وجود دارد که نظام درمانی، در حدی که مردم انتظار دارند، کارا نیست. به‌رغم فشارهای اجتماعی، اصلاحات و مشاجرات قانونی، پزشکان نمی‌توانند این ایدئال‌ها را محقق ‌کنند. من امیدوارم بتوان با نفوذ به عمقِ ذهنیات پزشکان علت پنهان‌ماندن این بخش از حرفه‌ی پزشکی را پیدا کرد. شاید بعضی چنین فکر کنند که مادامی که پزشک من بتواند مرا درمان کند، برایم اهمیتی ندارد که در ذهنش چه می‌گذرد. در پرونده‌های پزشکی ساده و سرراست، احتمالاً این طرز فکر صحیح است. پزشکانی که عصبانی، پراسترس، حسود، خسته، وحشت‌زده یا خجالتی هستند نیز به‌خوبی می‌توانند برونشیت یا کشیدگی تاندون مچ پا را مداوا کنند.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.99 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۴۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب نیمه‌ی پنهان پزشک

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مقدمه ی نویسنده

تجربه های آموزش پزشکی و دنیای بیمارستانی به کرات و با جزئیات فراوان در کتاب ها، مجموعه های تلویزیونی و فیلم های سینمایی به نمایش درآمده اند. برخی از این آثار جدی و دقیق و برخی صرفاً برای تفریح و سرگرمی مخاطب ساخته شده اند. بیش تر این مطالب در مورد کاری است که پزشکان انجام می دهند و این که چگونه به افکارشان برای تشخیص بیماری سامان می دهند. اما به جنبه ی احساسی پزشکی، بخش هایی که در آن منطقِ کم تری وجود دارد و کم تر به درمان علمی بیماری مربوط می شود، به شکل کامل و جامع توجه نشده است. هرچند که اهمیت آن اگر بیش تر نباشد، کم تر هم نیست.
برای عموم مردم دنیای پزشکی، دنیایی که هر کس در نهایت سروکارش به آن می افتد، جالب و در عین حال ترسناک است. در کنار این علاقه، این ناامیدی نیز وجود دارد که نظام درمانی، در حدی که مردم انتظار دارند، کارا نیست. به رغم فشارهای اجتماعی، اصلاحات و مشاجرات قانونی، پزشکان نمی توانند این ایدئال ها را محقق کنند. من امیدوارم بتوان با نفوذ به عمقِ ذهنیات پزشکان علت پنهان ماندن این بخش از حرفه ی پزشکی را پیدا کرد.
شاید بعضی چنین فکر کنند که مادامی که پزشک من بتواند مرا درمان کند، برایم اهمیتی ندارد که در ذهنش چه می گذرد. در پرونده های پزشکی ساده و سرراست، احتمالاً این طرز فکر صحیح است. پزشکانی که عصبانی، پراسترس، حسود، خسته، وحشت زده یا خجالتی هستند نیز به خوبی می توانند برونشیت یا کشیدگی تاندون مچ پا را مداوا کنند.
مشکل زمانی به چشم می آید که شرایطی پیچیده، سخت یا پر از پیچیدگی های غیرمنتظره و خطاهای پزشکی یا عناصر روان شناختی ظاهر می شود. این جاست که ممیزه هایی، ورای صلاحیت بالینی، به عرصه می آیند.
در این مقطع از تاریخ، تقریباً تمام بیماران، یا حداقل آن بیمارانی که در کشورهای توسعه یافته زندگی می کنند، به همان میزان به دانش پزشکی دسترسی دارند که پزشکان می دانند و براساس آن طبابت می کنند. هر فردی می تواند وبگاه اینترنتی پزشکی(۳) را برای یافتن اطلاعات پزشکی یا وبگاه مقالات پزشکی (۴)را برای آگاهی از آخرین تحقیقات جست وجو کند. کتب و مقالات پزشکی به صورت آنلاین در دسترس عموم قرار دارد. موضوع مهم همان بحثی است که تاثیر عملی بر روی بیمار دارد، یعنی نحوه ی به کارگرفتن این دانش توسط پزشک است.
تحقیقات بسیاری در مورد نحوه ی تفکر پزشکان انجام شده است. جروم گروپمن(۵) در کتاب جالبش، پزشکان چگونه فکر می کنند،(۶) که عنوان آن به خوبی انتخاب شده، سبک ها و عملکرد های متنوعی را که پزشکان برای تشخیص و درمان به کار می گیرند و نقاط ضعف و قوت آن ها را بررسی کرده است. او فرایندهای شناختی را که پزشکان به کار می برند مطالعه کرد و دریافت که احساسات می تواند شدیداً در این الگوها تاثیر بگذارد و بعضاً این اثرگذاری چنان است که به شدت به بیمار آسیب می رساند. گروپمن چنین نوشته است: «اغلب خطاهای پزشکی ناشی از اشتباهات فکری است که خود ناشی از احساسات درونی ماست، احساساتی که ما علناً آن را نمی پذیریم و اغلب به وجود آن ها پی نمی بریم یا آن را انکار می کنیم .»(۱)
تحقیقات انجام شده موید این نظر است. (۲) احساسات مثبت دیدگاه کلی تری را از موقعیت فراهم می کند («مانند دیدنِ کل جنگل») و در حل مشکلات موثرتر است. احساسات منفی از اهمیت کلی واقعیت می کاهد و جزئیات کوچک تر را بزرگ تر جلوه می دهد («مانند دیدن درختان به جای کل جنگل»). در مطالعات روان شناسی شناختی، افراد تحت آزمایش که احساسات منفی دارند بیش تر به شکل متعصبانه ای به نکته ا ی فرعی توجه می کنند، به این معنی که به قیمت کنار گذاشتن سایر مسائل بر روی یک موضوع جزئی تمرکز می کنند. انحراف از مسئله ی اصلی موجب خطای تشخیصی می شود و سبب می شود پزشکان در یک برداشت اولیه توقف کنند و نتوانند از بالا به قضیه نگاه کنند. افراد با احساسات مثبت نیز در معرض خطا قرار دارند؛ این دسته بیش تر مستعد خطای شناختی هستند. در پزشکی، این امر خود را به شکل گرایشِ نسبت دادن بیماری به شخصیت بیمار (برای مثال یک معتاد) و نه به شرایط موجود (برای مثال قرارگرفتن در معرض باکتری) نشان می دهد.
مقصود این نیست که ادعا کنیم که احساسات مثبت بهتر یا بدتر از احساسات منفی هستند؛ هر دوی این احساسات بخشی از کلیتِ وجودی انسان های سالم است. اما اگر محدوده ی قلمروشناختی ای که پزشکان همراه بیماران شان از آن عبور می کنند، آزمایش های ژنتیک، چکاپ معمولی، روش های تشخیصی تهاجمی، پایِش بیمار در بخش ویژه و تصمیمات مربوط به ختم زندگی را در نظر بگیرید، به این امر پی خواهید برد که چگونه نتیجه ی نهایی می تواند تحت تاثیر شدید حالت احساسی پزشک قرار بگیرد.
آنتونیو داماسیو(۷) احساسات را با عبارت «خط پیوسته ی آهنگِ ذهن ما، همان زمزمه ی توقف ناپذیر» توصیف می کند.(۳) این صدای ضرب پیوسته درون پزشکان بر تصمیمات پزشکی آگاهانه شان تاثیر می گذارد. چگونه این خطِ ضرب بر روی اقدامات پزشکان تاثیر می گذارد؟ تاثیری که مستقیماً بر روی بیماران (و برای خود ما پزشکان وقتی در جایگاه بیمار قرار می گیریم!) مشهود است. این مباحث عواملی بود که مرا به تحقیق در این موضوع کشاند.
تاکنون، حتی اغلب پزشکان متعصب و قدیمی نیز به این نتیجه رسیده اند که احساسات در تمامی سطوح طبابت وجود دارد، اما معمولاً در بحث تنش یا خستگی دسته بندی می شود با این فرضِ ناگفته که با توانایی کنترل احساسات در حد مکفی، پزشکان می توانند بر این محرک ها احاطه داشته باشند و بر آن ها غلبه کنند.
اما این لایه های عاطفی در پزشکی متفاوت تر و فراگیرتر از آن چیزی است که ما تصور می کنیم. درحقیقت، این احساسات اغلب بازیگران اصلی در تصمیم گیری ها هستند و به راحتی بر پزشکی مبتنی بر شواهد، الگوریتم های بالینی، معیارهای کنترل کیفی و حتی تجارب پزشکی سایه می افکنند. البته این قضیه می تواند بدون اطلاع خودآگاه هر شخصی رخ دهد.
به سادگی می توان چنین استدلال کرد که پزشکان از نظر احساسی از حسابدارها، لوله کش ها یا تعمیرکاران برق پیچیده تر نیستند، اما نتیجه ی صریح رفتار پزشک ـ منطقی، احساسی، غیرمنطقی یا غیره ـ عواقب مرگ و زندگی را برای بیماران، که می توان گفت همه ی ما نیز جزء آن ها هستیم، به دنبال خواهد داشت.
همه ی ما در پی مراقبت های پزشکی عالی برای خودمان و خانواده مان هستیم و دوست داریم فرض کنیم که بهترین خدمات پزشکی را از پزشکان موفق، باسواد، باتجربه و یا بهترین های دنیا دریافت می کنیم. با این حال، آثار بی شمار این توقعاتِ عاطفی می تواند تمام این گزاره ها را بر هم بزند.
به رغم تمام این مطالب، این کلیشه ی عمومی که پزشکان تقریباً بی احساس اند هم چنان جایگاهش را حفظ کرده است. بسیاری این کلیشه را به پزشک کانادایی برجسته ویلیام اوسلر(۸) نسبت می دهند، به سبب ایده های انقلابی اش در بیرون کشیدن دانشجویان پزشکی از کلاس های ثابت و بردن آن ها بر بالین بیمار، تا پزشکی را از طریق معاینه ی بیماران واقعی بیاموزند؛ از این رو، اغلب او را به عنوان «پدر پزشکی مدرن» می شناسند. نظام آموزشی فعلی در حوزه ی کارآموزی بالینی و آموزش های رزیدنتی به اوسلر مدیون است. رد پای نام او در تقسیم بندی بیماری ها، کتابخانه های بی شمار و چندین ساختمان پزشکی، شعب بیمارستان، اجتماعات و جایزه هایی که نام او را بر خود حمل می کنند، مشهود است.
در یکم مِه ۱۸۸۹، دکتر اوسلر در مقابل فارغ التحصیلان پزشکی دانشگاه پنسیلوانیا ایستاد و سخنرانی تودیعی، و به بیان زبان حال متعارف، با عنوان «آرامش» ارائه داد.(۴) او به پزشکان تازه کار تاکید کرد که «میزان معینی از بی عاطفگی نه تنها یک مزیت به شمار می آید بلکه یک ضرورت مثبت برای تمرینِ کسب قضاوتِ بی طرفانه است.»
هرچند ممکن است اوسلر آفریننده ی این نگرش نباشد، اما او به شکلی نظام مند این تفکر عمومی را، در مورد نحوه ی رفتار پزشکان، پدید آورد. با آن که او در مورد پیش گیری از «سخت شدن قلب انسانی» هشدار داده بود، همان کلیشه ی جداسازی، با این حال پزشکان خونسرد ترجیح دادند به این ایده ی تعادل فکری توجه نکنند.
عقاید و فرهنگ عامه ی مردم نیز این مطلب را پرورانده اند. پزشکان تلویزیونی از مجموعه ی بِن کَسی(۹) گرفته تا خانه ی گرگوری(۱۰) از بیماران شان فاصله گرفته اند و به تیز بینی و فراست تشخیصی و فناورانه ی خود تکیه کرده اند. حتی پزشکان ایدئال گرای از خود گذشته (در فیلم های اَرواسمیت،(۱۱) میدل مارچ،(۱۲) و شکستن سنگ(۱۳)) و پزشکان تندزبان و طعنه زن (در برنامه های ام. ای. اس. اچ.،(۱۴) خانه ی خدا،(۱۵) و اسکراب(۱۶) [روپوش بیمارستانی]) فاصله ی مشخصی را از بیماران شان حفظ می کنند.
هر بیمارستانی از سر وظیفه شناسی واژه ی شفقت و دلسوزی را جایی در بیانیه ی اهدافش قرار داده است. هر دانشکده ی پزشکی در مورد ایدئال هایش در حوزه ی مراقبت های پزشکی و درمانی حماسه سرایی می کند. اما اغلب پیام ناگفته (و گاه گفته شده) در سنگر های زندگیِ حقیقی، در مورد آموزش پزشکی، این است که پزشکان نباید بیش از حد با عواطف شخصی در مسائل بیماران خود سهیم شوند. به دانشجویان گفته می شود که احساسات بر قوه ی تصمیم گیری و قضاوت فرد سایه می افکند. هر مولفه ی برنامه ی آموزشی ای که در آن انترن ها «زیادی احساساتی» باشند، از دید روسای بیمارستان محکوم است. مراقبت های پزشکی کارآمد، که مراقبت های پزشکی معقول واژه ی فنی آن است، هم چنان در مقایسه با سایر جنبه ها ارزشمند تر است.
اما فارغ از این که این موضوع چگونه تصور شود و این که چه تعداد از ابزارهای فنی (تکنیکی) در آن جای می گیرند، تعامل میان بیمار و پزشک هم چنان یک رابطه ی انسانی محسوب می شود. وقتی انسان ها با هم رابطه ای برقرار می کنند، این احساسات هستند که شبکه ی زیرین را می سازد. حتی منزوی ترین پزشکان نیز، درست به اندازه ی احساساتی ترین ها، در معرض طوفان احساسات قرار دارند. احساسات مانند اکسیژن در هوا جاری است. اما این که چگونه ما پزشکان انتخاب می کنیم، یا انتخاب نمی کنیم، که به این احساسات توجه کنیم یا آن ها را چگونه پردازش کنیم بسیار گسترده و متنوع است. و این بیمار است که در سوی دیگرِ این ارتباط قرار دارد و بیش تر از همه تحت تاثیر این تنوع قرار خواهد گرفت.
هدف از نگارش این کتاب آن بوده است که این فرهنگ واژگان احساسیِ گسترده یِ پزشکی بررسی شود و این که چگونه این واژگان بر علم پزشکی، در همه ی سطوح، تاثیر می گذارند. شاید، دفعه ی بعد، که یکی از ما بیمار شدیم، اقدامات پزشک مان را بیش تر درک کنیم. گروپمن چنین نتیجه گیری می کند: «شناخت و احساسات جدایی ناپذیرند، این دو مولفه در هر رویارویی با بیمار با هم درمی آمیزند.»(۵) در برخی ماجراها، این ترکیب عمیقاً برای بیماران مفید است. در برخی دیگر، این ترکیب می تواند فاجعه بار باشد.
درک تاثیرات مثبت و منفی احساسات در تعامل میان پزشک و بیمار سهم مهمی در بهبود کیفیت مراقبت های درمانی دارد. هر بیماری شایسته ی دریافت بهترین مراقبت هاست. آموختنِ شناخت و هدایتِ مراتبِ احساسی ابزار مهمی هم برای بیمار و هم برای پزشک است.

۱. دکتر الان نمی تواند شما را ببیند

بیمار من کدام از این هاست؟ کنار درِ اورژانس ایستاده بودم و بیماران را یک به یک برانداز می‎کردم. دانشجوی سال اول پزشکی بودم و تمام طول دوره ی تحصیلی ام را در کلاس های درسی تاریک و بدون پنجره سپری کرده بودم، ازاین رو، آشوب و هرج و مرج بخش اورژانس و وظیفه ای که به عهده داشتم دلهره آور به نظر می رسید. نگاهم به یک دختر نوجوان اسپانیایی افتاد که شلوار جین و ژاکت به تن داشت و به کمکِ پرستار بخش مشغول پُرکردن فرم‎ها بود. آیا او بود؟ یک زن جوان آسیایی را دیدم که پالتویی سنگین به تن داشت و با یکی از کارکنان به بخش رادیولوژی می‎رفت. آیا او بود؟ در گوشه ی دیگر سالن بدن مچاله‎شده ای را روی برانکارد دیدم. شاید او بود! از کجا باید می‎فهمیدم؟
سه ماه پیش از آن، به عنوان مشاور بحرانِ آزار جنسی، در بیمارستان بِلویو(۱۷) داوطلب همکاری شده بودم. همراه شش دانشجوی پزشکی دیگر و تعدادی از کارکنان بیمارستان در یک برنامه ی شش هفته ای شرکت کردم؛ موضوع برنامه این بود: «چگونه می توانیم در بخش اورژانس به قربانیان حملات جنسی، برای التیام آسیبِ دردناک شان، کمک کنیم؛ چگونه می توانیم مانند یک مدافع و گاه میانجی در تعامل با پزشکان، پرستاران، خانواده ها و پلیس عمل کنیم.»
هر روز صبح پیجِر یک داوطلب به داوطلب دیگری داده می‎شد. مضطرب از یک دیگر سوال می‎کردیم: «صدایت زدند؟» حتی همراه داشتن پیجر و مسئول چیزی بودن ما را مضطرب و نگران می‎کرد.
بالاخره یک روز، ساعت ۳ صبح، پیجر برای اولین بار به صدا درآمد؛ حسی آمیخته از نگرانی و وحشت به من دست داد. با عجله‎ لباس‎هایم را پوشیدم و به سرعت در تاریکی شب خودم را به بیمارستان رساندم. کنار در ایستاده بودم. از بیرون به شلوغی عجیب آن جا نگاه می‎کردم و سعی داشتم بر اعصابم مسلط باشم. چه طور باید او را پیدا کنم؟ چه بگویم؟ اصلاً چه چیز مرا مناسب و واجدِ شرایط به عهده گرفتن این وظیفه کرده بود؟
نفس عمیقی کشیدم . با احتیاط وارد همهمه ی جمعیت و رفت وآمدهای مختلف شدم و به طرف میز تریاژ(۱۸) رفتم. پرستار مسئول شیفت را پیدا کردم و علت آمدنم را توضیح دادم. یک تخته ی گیره دار را برداشت و درحالی که پاک کن انتهای مداد را به گوشه ی لبش می فشرد شروع به گشتن در لیست اسامی کرد. بالاخره گفت: «ژوزفین هَملین(۱۹) بیمار شما است.» با مدادش زن سیاه‎پوست ژولیده ای را، که چند قدم آن طرف تر نشسته بود، نشان داد. ادامه داد: «متخصص زنان قبلاً او را معاینه کرده است، حالا فقط باید تمیز شود.»
معلوم بود که ژوزفین، با موهای درهم و ژولیده‎ و لباس‎هایی که از شدت چرک رنگش قابل تشخیص نبود، بی‎خانمان بود. قوزکرده روی لبه ی تخت نشسته و پاهای لاغرش آویزان‎ بود. پاهای بدون جورابش را به زور در پوتین‎های کارگری، که بند هم نداشت، چپانده بود. صورت زمخت و ناهموار آفتاب‎زده‎اش سنش را نشان نمی‎داد. چشم های بی‎حس و بی رمقش به نقطه ای در فضا خیره شده بود. به نظر می‎رسید بدنش موقعِ نفس کشیدن یخ زده است، اما این که در حالتِ دَم بود یا بازدم نمی‎شد گفت.
با احتیاط چند قدم به سمتش برداشتم. وقتی نزدیک‎تر شدم، بوی تندی مشامم را پُر کرد، بوی متعفن لباس ‎های نشُسته و مندرس. با وجود حالت تهوعی که به من دست داده بود، جلو رفتم، دیدم چیزی روی شانه اش آرام حرکت می کند. سوسکی از میان یکی از چین‎های ژاکت نخ نمای او بیرون آمد، در جا خشکم زد. سوسک لحظه‎ای بی حرکت ماند، انگار داشت اطرافش را برانداز می‎کرد، بعد آرام و پرسه‎زنان از بازوی زن پایین رفت. در میانه ی راه تردید کرد، بعد در نهایت، آرنج او را دور زد و در لایه ی دیگری از لباسش ناپدید شد.
نمی توانستم تکان بخورم، عضلات معده‎ام جمع شده بود و سعی می کردم بالا نیاورم. نگاه مضطربم از یک گوشه ی اورژانس به گوشه ی دیگر آن می دوید و دنبال کسی یا چیزی می‎گشت تا به من بگوید چه باید بکنم. تلاش کردم جلو بروم، اما پاهایم حرکت نمی کرد. به نظر می‎رسید بوی تعفنِ شدیدی که چیزی نمانده بود مرا در خود غرق کنند بیش تر می شد.
می دانستم باید تمام این احساس را در درونم خفه کنم و به سمت این زن بروم. رشته ی پزشکی را برای همین انتخاب کرده بودم تا به بیمارانی که نیاز به کمک دارند، صرف نظر از این که کی هستند یا چه ظاهری دارند، کمک کنم، این دقیقاً همان چیزی بود که برای انجام دادنش اعلام آمادگی کرده بودم و سوگند بقراط دقیقاً برای همین نوشته شده بود.
با این حال، نمی توانستم تکان بخورم. آن بوی چندش آور، با سوسک نیویورکی، برایم غیرقابل تحمل بود. از حالت ثابت نگاه خیره و تُهی اش معلوم بود هنوز در افق دیدش متوجه حضور من نشده است؛ هنوز هم برایش جزئی از همهمه ی محو و تار اورژانس بودم... هنوز وقت برای پنهان شدن داشتم.
برگشتم؛ آرام آرام عقب رفتم تا به میز تریاژ رسیدم و بی کفایتی خود را پشت پیشخوان پنهان کردم. روی یک صندلی قدیمی دهه ی ۱۹۵۰ افتادم و دست‎هایم را روی دهانم گذاشتم، مطمئن نبودم بتوانم جلو بالا آوردنم را بگیرم.
افکار وحشتناکی به ذهنم هجوم آورد. حالا چه باید ‎کنم؟ هرچه باشد او بیمار من بود و به فجیع ترین شکل ممکن به او ستم و تجاوز شده بود. وظیفه ی من بود به او کمک کنم. پزشک بودن دقیقاً به همین معنا است.
با این حال، تنها کاری که از دستم برمی آمد این بود که خود را پشت میز جمع کنم و با بزدلی وانمود کنم در حال بررسی و رسیدگی به فرم ها و مدارک هستم. موضوع این نبود که وسواس تمیزی داشته باشم یا بخواهم همه چیز از تمیزی برق بزند؛ تا این مرحله از تحصیل، خوک‎، قورباغه، مغز گوسفند و چشم گاو را تشریح کرده بودم. حتی پیش از دانشکده ی پزشکی هم، چون در درس آناتومی و آناتومی اعصاب دستیار آموزشی بودم، چندین جسد انسان را تشریح کرده بودم. هیچ مشکلی با لگن خاصره ی دو نیم شده و کبدهای برش خورده نداشتم. در دوره ی دکتری در عصب‎شناسی، مغز گاوهایی را که از قصابی محل مان گرفته بودم، تشریح کرده بودم و ده‎ها موش زنده را سر بریده بودم. به هیچ وجه نازک نارنجی نبودم.
اما بوی فاسد و متعفن این بیمار مرا از ادای وظیفه بازمی داشت و سوسک ها هرگز موفق نمی شدند خود را در بین حیواناتی قرار دهند که از کودکی عشق وافری به آن ها داشتم. ترکیب این دو نوع، حسِ انزجاری بدوی را در من بیدار می کرد که با تفکر منطقی نمی توانستم آن را مهار کنم.
سه دقیقه بعد، یک بهیار، که زنی مسن اهل هائیتی بود، سمت بیمار رفت. دستش را جلو برد و دست بیمار را گرفت. آرام با او صحبت کرد و نگاه بیمار را به خود جلب کرد. بعد دست دیگرش را جلو برد و آرام موهای در هم پیچیده و زمخت بیمار را نوازش کرد.
بیمار آرام‎آرام ایستاد در حالی که بدنش کمی به چپ متمایل شده بود. بهیار به او نزدیک‎تر شد و بیمار را با خود به طرف حمام برد، در حالی که دست های شان با هم تماس داشت. زمانی که از کنار میز تریاژ می‎گذشتند، صدای دلگرم کننده ی بهیار را می شنیدم که به او می‎گفت: «بعد از حمام کردن حالت خیلی بهتر می‎شود و می توانیم برایت لباس های تازه بیاوریم.» بهیار بازوی خود را دور شانه‎ ی بیمار گرفته بود و می‎گفت: «یک جای خلوت هم می‎شناسم که بعد از حمام می توانی آن جا کمی استراحت کنی. نگران نباش، من کنارت می‎ مانم.»
شگفت‎زده و سرافکنده هم چنان پشت میز پنهان شده بودم. زمانی که فاصله ی آن ها از من بیش تر شد و بوی بد زن کاهش پیدا کرد، بالاخره موفق شدم نفس خود را بیرون بدهم. در صندلی فرورفتم و این جا بود که متوجه شدم هنوز خیلی چیزها مانده که از پزشکی بیاموزم.

حالا که از جایگاه فعلی ام به دوره ی آموزشی پزشکی ام ـ تقریباً سه دهه بعد از آن واقعه در بخش اورژانس ـ نگاه می‎کنم، می توانم لحظات تاثیرگذار و اصلی در رشد درک بالینی ام را تفکیک کنم؛ اولین باری که همهمه ی نجوامانندی را که از گوشی پزشکی ام می‎شنیدم تبدیل به یک سوفل قلبی(۲۰) قابل تشخیص شد؛ اولین باری که یک نوزاد خیس و براق به درون دست‎های دستکش پوش و محتاط من هدایت شد؛ اولین باری که انگشتانم با سرنگ پوست یک انسان دیگر را شکافت و به درون بدن او رفت.
هر یک از این لحظات نماینده ی بالارفتن از پله ای دیگر روی نردبان پرشیب آموزش پزشکی و درواقع، برای من نقطه ی عطف بود. بعد از هر چالش، دیگر همان انسان قبلی نبودم. یک قدم به آن تصویر مبهمم از پزشک نزدیک‎تر شده بودم و از دانشجوی خامی که وارد دانشکده ی پزشکی شده بود فاصله گرفته بودم. این تجارب تاریخی و مهم چنان تاثیرگذار بود که هنوز جزئیات محلی را که در آن روی داد، و از آن مهم تر، معلمی را که هدایتم کرد به خاطر می آورم.
آن لحظه ی بخش اورژانس هم، با وجود آن بهیار، یکی دیگر از رویدادهای شکل دهنده ی حرفه ی پزشکی ام بود. آن لحظه، درس بسیار بزرگی از همدلی آموختم. دلسوزی و شفقت آن بهیار مرا شگفت‎زده کرد. می دانستم او هم بوی تعفنی را، که به مشامم می خورد، حس کرده بود و همان چرک و فلاکت را دیده بود. با این حال، بی تردید سمت زن رفت. نه تنها قدم جلو گذاشت، بلکه خود را در اختیار آن بیمار قرار داد. آن لحظه، بهیار برایم تجسم واقعی یک پرستار و مراقب بود.
برای داشتن دلسوزی و شفقت(۲۱)ـ همان طور که از معنای لغوی آن، برگرفته از ریشه ی لاتینش برمی‎آید، به معنی «کسی که رنج می کشد» ـ شخص باید همدلی داشته باشد؛ غیرممکن است بتوانید به دلسوزی تظاهر کنید. همدلی پیش‎نیاز ضروری برای دلسوزی است.
همدلی از مفاهیم عجیبی است که در تعاملات انسانی جایگاهی بسیار محوری دارد و الزام آن در پزشکی به وضوح مشاهده می‎شود؛ مفهومی است که وقتی با آن روبه رو می شویم، غریزی آن را تشخیص می‎دهیم. با این حال، تعریف دقیق آن برای بسیاری افراد مشکل است. فعلاً مباحثات فلسفی دقیق درباره ی این که آیا همدلی یک احساس است یا ادراک را کنار می گذارم و به این می‎پردازم که اغلب مردم آن را چگونه تعریف می کنند: «توانایی دیدن و احساس کردن از زاویه ی نگاه فردی دیگر.»
همدلی، به ویژه در علم پزشکی، به معنی تشخیص دادن و درک کردن درد و رنج بیمار است. در سوگندنامه ی ابن میمون،(۲۲) که بسیاری از فارغ التحصیلان زمان دریافت مدرک پزشکی آن را می خوانند، به این موضوع اشاره شده که خلاصه ی آن چنین است: «باشد که بیمار را هم نوعی ببینم که درد می کشد و دیگر هیچ.» همدلی نیازمند آن است که با افکار بیمار هماهنگ باشید و بتوانید درک کنید چگونه حس بیماری به تاروپود زندگی اش گره خورده است. درنهایت ، همدلی نیازمند این است که بتوانید تمام این حس ها را به بیمار نشان دهید و درست همین جا است که پزشکان اغلب دچار لغزش می‎شوند.
اغلب برای پزشکان زمانی همدلی آسان تر است که درد و رنج بیمار به نظر منطقی بیاید، مثلاً درد از یک پای شکسته، یا زمانی که احساس ‎کنند بیمار لایقِ همدلی است، مثلاً بیمارانی که قربانی بدشانسی شده‎اند نه آن هایی که قربانی اشتباهات فاحشِ خود هستند.
زمانی که درد و رنج بیمار برای پزشک منطقی نیست، زمانی که زخم مشهودی وجود ندارد ، توموری در عکس برداری دیده نمی‎شود یا زمانی که نتیجه ی آزمایش بیماری ای را نشان نمی دهد، همدلی کردن برای پزشکان بسیار مشکل تر می شود. زمانی که میزان درد با خودِ بیماری متناسب به نظر نمی‎رسد، زمانی که به نظر می آید بیمار هدف و انگیزه ی نهانی دیگری در سر دارد یا زمانی که بیماری حاصلِ عادات ناشی از تنبلی یا بی مبالاتی فرد است، پزشکان همدلی چندانی نمی کنند.
ممکن است، مانند من در بخش اورژانس، در برابر بیماری که بدبو، کثیف یا تهوع آور است واکنشِ غریزی نشان دهند. پزشکان نیز مانند همه ممکن است از افراد یا چیزهای منزجرکننده و ناخوشایند مشمئز شوند. وضعیت هایی که از جنبه ی فیزیکی مشمئزکننده اند از مخاطرات شغل پزشکی اند؛ بنابراین، از پزشکان انتظار می‎رود بتوانند واکنش‎ خود را متعادل کنند. اولین بار که لباس بیماری را باز کردم و با انبوهی از کرم های در حال جست و خیز، که در یک زخم پوستی درهم می لولیدند، روبه رو شدم، احساس کردم همین حالا است که از هوش بروم و در بیمارستان بستری شوم. اما تا پایان دوره ی رزیدنتی، راحت با سرم شست وشو، کرم‎های روی زخم‎ بیماران را می‎شستم و پاک می کردم؛ حتی از این که تغذیه ی این کرم‎ها از بافت مرده حجم کارم را برای تمیز کردن زخم می کاست خوشحال بودم.
پزشکان می توانند با جنبه های مشمئزکننده ی پزشکی خو بگیرند، اما غلبه بر واکنش‎های غریزی سخت است و تلاش زیادی می‎طلبد. بعضی افراد، مانند آن بهیار در اتاق اورژانس، راحت از پس آن برمی آیند، اما برخی دیگر نیازمند تمرین و تادیب نفس اند.
یک بار گروه تحت نظرم بیماری را با زخم ‎های پوستی ـ بیماری ای که نام به ظاهر ملایم آن گستردگی و شدت احتمالی اش را پنهان می‎کند ـ بستری کرده بود. زخم‎های پوستی بسیار رایج اند، اما نحوه ی گزارش وضعیت از زبان رزیدنت باعث شد واقعه در خاطر من نقش ببندد. بدون کم ترین اثر مزاح در صدایش گفت: «زخم‎هایش با زندگی جور درنمی آید؛ نمی‎دانم چه طور هنوز زنده است.»
با زندگی جور درنمی آید؟ لرزه بر اندامم انداخت.
زمانی که به دیدن بیمار رفتم، بلافاصله متوجه شدم چرا آن پزشک این کلمات را برای بیان وضعیت گفته بود. جیمز ایستون(۲۳) پیرمرد نحیفی بود که از خانه ی سالمندان فرستاده شده بود. اگر بگویم بدنش پوست و استخوان بود غلو کرده ام. صورت آقای ایستون هیچ بافت ماهیچه‎ای نداشت و هیچ حالتی در چهره‎اش دیده نمی‎شد. تارهای بسیار کمی، که از بافت عضلانی در بدنش باقی مانده بود، از استخوان‎هایش آویزان بود. اما زخم‎های پوستی او وخیم‎تر از هر چیزی بود که تا به حال دیده بودم.
زخم ها تا ران و ساق پا گسترش پیدا کرده بود و شکاف های عمیقی از بافت مرده ایجاد شده بود. دیواره‎های شکاف‎ها تا اعماق بافت فرورفته و همه چیز را در مسیر خود نابود کرده بود. استخوان‎های ران و درشت نی(۲۴) به راحتی دیده می شد. حتی بخش هایی از استخوان لگن هم بیرون زده بود. این تصویر مانند یک برداشت واقعی از درس آناتومی بود.
دهانم باز مانده بود. نمی توانستم تصور کنم چگونه ترکیبی از بیماری‎، بی‎توجهی‎، میکروب، ژنتیک و بدشانسی باعث شده بود بیمار به این وضع بیفتد. وضعیت جسمانی و دمانس(۲۵) شدیدش باعث شده بود تقریباً نتواند ارتباط برقرار کند. نمی‎شد فهمید آیا می تواند آن چه را در اطرافش اتفاق می‎افتد تشخیص دهد و درک کند یا نه. این که چه طور هنوز زنده بود برایم عجیب بود؛ چیز زیادی از او باقی نمانده بود. درون این بدن کسی نبود که بتوان با او صحبت کرد. بدنی بسیار نحیف برای معاینه باقی مانده بود که شباهتی به انسان نداشت.
بی شک زخم هایش با زندگی جور درنمی آمد و اگر به همین حال رها می‎شد، همان ذره‎های کوچک نیروی حیات هم از بین می رفت. آنتی بیوتیک و مراقبت از زخم، که درمان های معمول زخم های عفونی اند، در این مرحله ی پیشرفته تاثیری نداشت. تنها راه قطع عضو بود، اما چون زخم‎ تا بالای پاهایش پیش رفته بود، باید پاها را درست از ناحیه ی لگن قطع می‎کردیم.
شاید تصورش ممکن نباشد، اما بعد از قطع عضو، آقای ایستون حتی بیش از قبل به انسان بی شباهت شده بود. فقط یک تن بود با دو بازوی بلند و باریک، بدون آن که حتی قسمت کوچکی از پایش باقی مانده باشد. اگر اولین قدم برای همدلی را یکی دانستنِ خود با بیمار و تلاش کردن برای قراردادن خود به جای او بدانیم، باید بگویم مهارت همدلی ما در این مورد سخت به بوته ی آزمایش گذاشته شده بود.

جدا از این که وضعیت جسمی بیمار ممکن است مانع ابراز همدلی پزشک شود، برخی ویژگی‎های شخصیتی هم در بیماران وجود دارد که پزشکان در مواجهه با آن کم تر همدلی نشان می‎دهند: بیماران خشن یا فریب کار، بیماران بسیار خجالتی، که اطلاعاتی از خود بروز نمی دهند، و بیماران مدعی و متکبر. درست بعد از دوره ی رزیدنتی در یک دوره ی تابستانی، در لانگ آیلند(۲۶) شغلی را در مطبی قبول کردم و روزهای جمعه و شنبه، در ساعات کاری، به جای دکتر پالمِر(۲۷) کار می‎کردم. شهری از طبقه ی متوسط بود که جمعیتش در تابستان با هجوم اهالی ثروتمند مَنهَتن، که خانه های ساحلی‎شان در کرانه‎های بلورین دریا ردیف شده بود، دو برابر می‎شد.
محیط مطب با محیط بیمارستان بِلویو، که در آن آموزش دیده بودم، بسیار تفاوت داشت. موضوع فقط این نبود که از جمعیت بدون پوشش بیمه و اغلب مهاجر دور شده بودم و با جمعیتی ثروتمند مواجه بودم که اغلب شان به انگلیسی صحبت می‎کردند، بلکه آن چه برایم تکان دهنده بود تفاوت فرهنگی آن دو محیط از نظر پزشکی بود؛ این که از جهانی مملو از بیماران بدحالِ بستری با امراض وخیم به منطقه ی آرام حومه ی شهر رفته بودم که در آن بیماران اغلب سرپایی و مردم اغلب سالم بودند. طی ماه آخر رزیدنتی در آی ‎سی ‎یو، تمام وقتم را صرف رسیدگی به شوک عفونی، خونریزی های شدید و نارسایی چندعضوی کرده بودم. اما حالا بیمارانم با شکایت از گلودرد، حساسیت های پوستی یا مچ پای ضرب دیده سراغم می آمدند، ناخوشی‎هایی چنان پیش پا افتاده که حتی دوره ی رزیدنتی هم با آن ها روبه رو نشده بودم. اما با این حال، طولی نکشید که طی این دوره در درمان کَنه و تشخیص بیماری لایم(۲۸) ماهر شدم.

نظرات کاربران درباره کتاب نیمه‌ی پنهان پزشک

عالیههه نمونشو که خیلی دوست داشتم.میریم که بخونیم😍
در 5 ماه پیش توسط fateme m.d
different experience
در 2 ماه پیش توسط ابراهیم اکرمی