فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پیدایش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب هرگز ژاکتت را با يک گربه عوض نکن

کتاب هرگز ژاکتت را با يک گربه عوض نکن
قصه‌های یک آتیش‌پاره‌ی کلاس‌اولی-۳

نسخه الکترونیک کتاب هرگز ژاکتت را با يک گربه عوض نکن به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب هرگز ژاکتت را با يک گربه عوض نکن

همه‌چیز از وقتی شروع شد که خواهر کوچکم بازهم جایزه برد. هِیزِل هنوز پیش‌دبستانی است و قبلاً یک جام طلایی از تیم شنا برده؛ یکی هم به خاطر سریع‌ترین پرش در کلاس پیش‌دبستانی خانم مَکنامارا. حالا فهمیدید که چرا وقتی با یک جایزه‌ی دیگر به خانه آمد کمی ناراحت شدم. روز طولانی و سختی در مدرسه داشتم. به خاطر اتفاقی که به شیرکاکائو مربوط بود. می‌دانستید اگر با نی در شیرکاکائو فوت کنید، حباب‌ها از لیوان بیرون می‌ریزند؟ بخش حبابش باحال است. اما تمیز کردن کثیفی بعدش باحال نیست. بعد از همه‌ی اینها، به محض اینکه در را باز کردم، خبرهای خوب هیزل را شنیدم. داد زد: «راسکو! بازهم برنده شدم! برای اینکه در کلاس از همه ساکت‌تر بودم!» گفتم: «من هم همیشه ساکتم، اما هیچ‌وقت جایزه نبرده‌ام. یعنی بعضی وقت‌ها که ساکتم هم جایزه نبرده‌ام.» زندگی عادلانه نیست. کوله‌پشتی‌ام را در هال انداختم، کفش‌های تنیسم را درآوردم، بعد روی مبل افتادم...

ادامه...
  • ناشر انتشارات پیدایش
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.09 مگابایت
  • تعداد صفحات ۸۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب هرگز ژاکتت را با يک گربه عوض نکن

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱. صندلی تفکر؛ بفرمایید بنشینید



سلام. می خواهید بازی کنیم؟
یعنی می خواهید نشستنم روی صندلی تفکر که تمام شد بازی کنیم؟
باز هم یک جورهایی توی دردسر افتاده ام.
چون یک جورهایی گربه ی یک نفر را قرض گرفتم.
قرضش گرفتم تا بتوانم نفر اول یک مسابقه بشوم. جایزه اش یک جام بود.
یک جام براق و نقره ای.
شما هم ممکن است حیوان کسی را قرض گرفته باشید. نه؟!
پرنده چی؟ موش خرما چی؟ رطیل؟
خب، من برای این کارم دلیل دارم.
داستانش خیلی طولانی است.
معمولاً وقتی روی صندلی تفکر می نشینم، یک داستان طولانی هم تعریف می کنم.
خب شما که به هر حال آمده اید اینجا و مطمئنم که دوست دارید داستانم را بشنوید...

۲. چیزی که قبل از شروع باید بدانید

اینکه حیوان تان بلد نیست کتاب بخواند، به این معنی نیست که نمی تواند برنده ی مسابقه باشد.
شاید هنوز استعداد واقعی خودش را کشف نکرده است.



۳. چیز دیگری که قبل از شروع باید بدانید

اگر مادربزرگ تان یک ژاکت با طرح چند تا پاندای خندان و قلب و یک جوجه اردک برای تان بافت، آن را به مارتین ندهید.
به کسی دیگر هم همین طور.
باید بدانید که این ژاکت ارزش معنوی دارد.

۴. بهترین راسکو رایلی دنیا

همه چیز از وقتی شروع شد که خواهر کوچکم بازهم جایزه برد.
هِیزِل هنوز پیش دبستانی است و قبلاً یک جام طلایی از تیم شنا برده؛ یکی هم به خاطر سریع ترین پرش در کلاس پیش دبستانی خانم مَکنامارا.
حالا فهمیدید که چرا وقتی با یک جایزه ی دیگر به خانه آمد کمی ناراحت شدم.
روز طولانی و سختی در مدرسه داشتم.
به خاطر اتفاقی که به شیرکاکائو مربوط بود.
می دانستید اگر با نی در شیرکاکائو فوت کنید، حباب ها از لیوان بیرون می ریزند؟
بخش حبابش باحال است.
اما تمیز کردن کثیفی بعدش باحال نیست.
بعد از همه ی اینها، به محض اینکه در را باز کردم، خبرهای خوب هیزل را شنیدم.
داد زد: «راسکو! بازهم برنده شدم! برای اینکه در کلاس از همه ساکت تر بودم!»
گفتم: «من هم همیشه ساکتم، اما هیچ وقت جایزه نبرده ام. یعنی بعضی وقت ها که ساکتم هم جایزه نبرده ام.»
زندگی عادلانه نیست.
کوله پشتی ام را در هال انداختم، کفش های تنیسم را درآوردم، بعد روی مبل افتادم.



مامان گفت: «حتماً به عنوان تمیزترین پسر روی کره ی زمین جایزه می بری.»
بعد سرم را بوسید و ادامه داد: «کوله پشتی توی کمدت و کفش ها هم توی اتاقت!»
یک جوری که انگار برای خودم ناراحتم، گفتم: «من هم جایزه می خواهم.»
مامان گفت: «پارسال از کودکستان یک مجسمه ی پلاستیکی گرفتی؛ چون یاد گرفته بودی وقتی می خواهی چیزی بگویی دستت را بلند کنی.»
گفتم: «منظورم یک جایزه ی واقعی است. یک جام بزرگ و سنگین. یک جام طلا.»
مامان گفت: «کفش ها وکوله پشتی!»
از روی مبل بلند شدم و کفش ها و کوله پشتی ام را برداشتم.
برادر بزرگم مَکس گفت: «تو بهترین آروغ زن در کلاس اول هستی.»
و یک آروغ خیلی بلند زد.
قشنگ بود، مثل موسیقی.
بعد اضافه کرد: «اما من بهترین در دنیا هستم!»
که درست می گوید. برادرم استعداد بزرگی دارد.
گفتم: «همه یک چیز باحال مثل یک جام یا مجسمه یا یک چیز دیگر دارند که با آن پز بدهند.»
مامان پرسید: «همه؟»
گفتم: «گاس هفته ی پیش کمربند زرد کاراته اش را آورده بود. یک جام طلایی کوچک هم داشت. اِما هم مجسمه ی درس پیانو را آورد که به خاطر تمرین زیاد برده بود. مجسمه ی یک مرد بداخلاق بود.»
مامان گفت: «لودویگ ون بتهوون. او یک موسیقیدان معروف است.»
گفتم: «حتی تو هم جایزه گرفته ای مامان. برای فروختن بیسکویت.»
مامان گفت: «آن که مال خیلی وقت پیش است. فروشنده ی خیلی خوبی بودم. می توانستم به خرس قطبی برف و به سمور دریایی هم آب بفروشم. می توانستم...»
وسط حرفش پریدم و گفتم: «باشه مامان، شما بهترینی! اما حالا که نمی توانی به من کمک کنی تا احساس خوبی داشته باشم.»
مامان بغلم کرد و گفت: «متاسفم عزیزم. تو بهترین راسکوی دنیا هستی و این خیلی مهم است.»
با خودم فکر کردم، گفتنش برای تو راحت است چون یک جایزه ی بیسکویتی داری.
اما هیچ کس به عنوان بهترین راسکو رایلی دنیا به من جایزه نمی دهد.

نظرات کاربران درباره کتاب هرگز ژاکتت را با يک گربه عوض نکن