فیدیبو نماینده قانونی انتشارات نگاه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب تاریخ تلخ

کتاب تاریخ تلخ
به روایت احمد شاملو

نسخه الکترونیک کتاب تاریخ تلخ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب تاریخ تلخ

به‌راستی کیست این رهگذر نامنتظر که زنده‌گی‌اَش به کوچ عشایر می‌مانست؟ به موج همه‌ی دریاهای متلاطم. به نماز مستان و نغمه‌ی بت‌پرستان. به درخت و خنجر و خاطره. به سکوتی که در انفجار هیروشیما و جنگ کُره درهم می‌شکست. سیال و بی‌زوال. می‌رفت و می‌آمد. می‌درخشید و می‌جهید و عربده می‌کشید و در شعراَش خلاصه می‌شد... شاملو راز عجیبی است...

ادامه...
  • ناشر انتشارات نگاه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.7 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۵۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب تاریخ تلخ

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

احمد شاملو بود دیگر!
آدم های اطرف اَش را خوب می شناخت اما در قضاوت کاروند و رفتار آنان نه فقط عجول بل که سخت حق به جانب بود. حال اسماعیل خویی را می گرفت که به اصطلاح گونه ی درجه ی دو مهدی اخوان ثالث در قالب و سبک نیمایی _ خراسانی است و شعری را که شک ندارم به مناسبت مرگ جلال آل احمد و برای خاطره و به خاطر او سروده بود به دلایل ایده ئولوژیک پس می گرفت و زیراَش می زد!!
با این که به موقعیت روزنامه نگاریِ مسعود بهنود در رژیم شاه آشنا بود و خوب می دانست که هم او ماجرای کمپ دیوید را گزارش کرده است و با این که از ارتباط تنگاتنگ علی رضا میبدی با امثال احسان نراقی و ایضاً دستگاه پهلوی نیک آگاه بود اما ساعت ها به گپ و گفتی صمیمی با اینان می نشست و زمان دیگری که ویرش می گرفت یکی را... "بهبود پهلوی" می خواند و دیگری را دزد تنها بیوگرافی دست نویس اَش معرفی می کرد و کسی هم در این میان پیدا نمی شد که بگوید آخر احمد جان! چه کسی ترا مجبور کرد که ساعت ها با "تهران مصور" و "مفید" گپ بزنی و تک نسخه ی زیست نامه اَت را بی پروا به دست فلانی بدهی؟

احمد شاملو بود دیگر!
با لجاجت عجیبی سعی می کرد خود را لامذهب نشان دهد و در این راه چندان پیش می رفت که می کوشید حافظ را نیز کنار دست خود بنشاند(۵) و با سماجت هرچه بیش تر از شاعری که بارها به کتاب مقدس سوگند خورده است روشن فکری دین ستیز، منکر رستاخیز و آدمی معادل ماتریالیست های قرن گذشته ی فلسفه ی آلمانی بتراشد. این که چگونه با آن همه هوش ذاتی الاهیات قاطع ساطع در غزل حافظ را نمی دید، بر من دانسته نیست. اما همین آدم تا توانسته است کاتولیک تراز پاپ پای مسیح را به شعراَش باز کرده است و هرگاه که شاعر یا منتقدی به این "آقای ناصری" او خرده یی گرفته است، به سرعت و پرخاش گرانه درآمده است، که منظوراَش از اسطوره ی مسیح هر عیسای دیگری ست که قربانی خشونت شده است.
زبان اَش سخت از تورات و تفاسیر قران (قصص ابوبکر عتیق نیشابوری؛ کشف الاسرار میبدی(۶)، روح الجنان رازی و...) تاثیر پذیرفته بود اما در همین زبان باستانی و اساطیری _ که گاه و بی گاه جای هابیل و قابیل عوض شده و هویت رکسانا عوضی گرفته شده بود _ واژه ها و تمثیل های مدرن کم نبود.

احمد شاملو بود دیگر!
هر چند بر حاکمیت ندانسته گی و غلبه ی حالتِ شهودی بر جان و جهان شعراَش با لجاجت توامان تاکید می کرد اما در میان کلمات فونتیک شعر او حروف بسیاری را می توان سراغ گرفت که در اعتلای دانسته گی به متن شعر راه یافته است. نمونه را حرف "خ" در شعر "هجرانی": "جهان را بنگر سراسر/ که به رختِ رخوت خواب خراب خود/ از خویش بیگانه است"... (ص:۸۱۴) و البته از این دست هوش مندهای شاعرانه در شعر او کم زیاد نیست!

احمد شاملو بود دیگر!
در ماجرای یک تحلیل طبقاتی به عمق تاریخ اجتماعی ایران زد و ضمن مچ گیری از مورخان چنان گریبانی از کمبوجیه و بردیا و داریوش گرفت و چنان ضد حالی به فریدون و فرّشاهنشهی و فاصله ی طبقاتی زد، که آب از لب ولوچه ی نحله های مختلف چپ _ از نواده گان تروتسکی و دزرژینسکی تا بروبچه های بتلهایم و سوئیزی _ راه افتاد...
از یک سو به یاد مبارز ی شهید (احمد زیبرم) کاوه را در جریان تمثیلی جان دار به اعماق شعر سیاسی خود راه می داد و حتا نام فرزندان اَش را از اساطیر ایرانی منقول در شاه نامه بر می گزید و از سوی دیگر به شیوه یی سخت هول ناک کاوه را لومپن می خواند و ضمن تمجید از انقلاب ضد طبقاتی ضحاک، میرزا ابوالقاسم خان فردوسی را در جای گاه اتهام جعل اسطوره و متهم ردیف اول تاریخ می نشاند و خود را در هَچَلی می انداخت که دور تا دوراَش را مدعیان ریز و درشت و متعصبان دست از جان شسته ی فردوسی اشغال کرده بودند و رضایت بده هم نبودند و نیستند نیز!(۷)

احمد شاملو بود دیگر!
همیشه ی خدا هنر را مولفه یی فراتر از فهم توده می دانست و هنر توده فهم را تا حد "بشکن شغشغانه" و "رِنگ باباکرم" و "سینمای گنج قارون" پائین می کشید و همیشه نیز خود را "هم دست" همین توده ها معرفی می کرد. زبان محاوره اَش به شدت منطبق بر زبان مردم کوچه و بازار تهران بود. با کمی چاشنی ادبیات لومپنی و البته سرشار از امثال و حکم عجیب و غریبِ مردمِ اعماق که مثل مسلسل شلیک می کرد. و با استفاده از همین گنجینه ی غنی، حاضر جواب ترین آدمی بود که در هر شرایطی _ حتا هنگام جان کندن _ دست و زبان اَش از متلک یا تمثیل خالی نبود. بخش عمده یی از زنده گی اَش را روی میز جمع آوری و تدوین گستره ی پت و پهنی به گسترده گی بی در و پیکر فرهنگ عامه ی تهران نهاده بود و با این که می دانست نیمی از دست آورد مدون چنین تلاشی هرگز به رویت هلال دیده ی او دست نخواهد داد، باز هم دست بردار نبود. و عجیب تر آن که به موازات چنان کوشش فرساینده و مهلکی و به منظور یافتن ظرف مناسبی برای ریختن مظروف نامحدودی سراغ بازبرگردان رمان "دن آرام" شولوخوف رفته بود. نمی دانم. شاید می خواست روی توده یی ها را کم کند و به دنبال تسویه حسابی قدیمی لگدی هم نثار به آذین کند. به تلافی اخراج از سردبیری کتاب هفته و حاضر خوری به آذین(۸) بر سر سفره یی که برکت نشر و رونق تیراژاَش را مدیون شمّ و هوش بی مانند روزنامه نگاریِ خود می دانست. در راه این داوری پر بی راه هم نمی رفت. ذوق و سلیقه و شوق و استعداد و خلاقیت روزنامه نگاری اَش از صفحه بندی گرفته تا چینش طیف مطالب و نگارش مباحث مختلف _ به جز مقولات ورزشی _ در تاریخ ژورنالیسم حرفه یی ایران تا آینده یی غیر قابل پیش بینی کماکان یکه تاز و بی مانند خواهد ماند.

احمد شاملو بود دیگر!
برای تهاجم به نظام سرمایه داری و دست انداختن رژیم های دیکتاتوری به هر چه دم دست اَش می رسید آویزان می شد. صرف نظر از شعرهای توصیفی یا تجویزی اَش که از موضع نظریه پردازانِ همواره حق به جانب چپ گرای انقلابی سروده است، این امرِ کم یا بیشْ خجسته ی متاثر از رآلیسم سوسیالیستی زمانی جای خود را به فاجعه می داد که شاعر آزادی خواهِ ما در مقام وکیل مدافع ملل فقیر استثمارزده و تحت سلطه ی امپریالیسم پشت کرسی خطابه ی اینترلیت دوم می ایستاد و برای دولت های غارت گر آمریکا و انگلیس خط و نشان می کشید و به نظریه ی منسوخ "وابسته گی" می غلتید! چندان که ای بسا بلشویک ها را نیز به اشارتی فرا پشت می نهاد. با این که می دانستم گوش شنوایی ندارد و در هر صورت راه خود را می رود اما یکی دوبار با کمی احتیاط به او گفته بودم که دست از ارایه ی متن "من درد مشترک اَم" بردارد و یحتمل یکی دو نفر دیگر او را از ایراد چنان سخن رانی بی ربطی برحذر داشته بودند. شرم حضور به من اجازه نمی داد به او بگویم "بیا و به خاطر خدا از طرح مباحث غارت معادن مس مردم بولیوی بگذر و اگر هم نمی خواهی از اندازه ی یک سخن رانی چپ مدار سراسر سیاسی کوتاه بیایی حداکثر نطقی مانند خطابه ی نوبل آلبر کامو تهیه کن". می دانستم_ و دو سه نفر دیگر نیز که احتمالاً با آنان نیز در همین باره مشورت بی هوده یی کرده بود_ می دانستند که قدرت فکر و قوت نوشتن اَش در زمینه ی مورد نظر بی اغراق از کامو شسته رُفته تر و فربه تر بود. مثل گذشته راه خودش را رفت. حتا زمانی که یک پای اَش هم افتاده بود باز راه خودش را می رفت و البته بازهم مثل همیشه جلوتر از دیگران و صد البته تک رو. شک ندارم که در راه طولانی و پر حادثه ی رسیدن به جلسات اینترلیت دوم (شهریور ۱۳۶۷ شهر ارلانگن آلمان غربی) یک بار هم در چهره ی حق به جانب اَش در خصوص طرح آن مقولات مندرس رخنه ی تردید ایجاد نشده بود. و به همین سبب نیز وقتی که یکی از تئوریسین های چپ کارگری در نقد آن سخن رانی مقاله ی "جهان سوم، نظریه ی وابسته گی و احمد شاملو" را نوشت و حسابی پنبه اَش را زد با خود فکر کردم "چه جانانه حق اَش را کف دست اَش گذاشتند". گیرم که می دانستم نقدی صدها هزار بار پدر و مادر دارتر از مقاله ی پیش گفته نیز کم ترین تاثیری در اصلاحِ بی گدار به آب زدن های او نخواهد داشت. نشان به این نشانه که در تائید مکرر مواضع سخن رانی برکلی تلویحاً و رندانه از "درستی" حرف های اینترلیت نیز سخن گفته بود:
«قربونتون برم! این درست است که بنده بروم در اینترلیت درباره ی ترم جهان سوم حرف بزنم ولی این مشکل بزرگ خودمان را که در چارچوب موضوعات جلسات برکلی انتخاب شده بود، رها کنم. به عقیده ی من این مشکل بزرگ یعنی بنا شدن یک ناسیونالیسمی براساس مشتی اسطوره های مشکوک و تاریخ جعلی قابل گذشت نیست. چرا آن جا حق داشتم. این جا حق ندارم.»
نمی دانم چه کسی به او گفته بود "آن جا [اینترلیت دوم] حق داشته" اما می دانم دادن و ندادن چنین "حقی" به او کم ترین اعتباری برای اَش نداشت. به همین دلیل نیز وقتی که پس از جنجال برکلی به دفاع از مواضع اَش پیرامون اسطوره ی ضحاک و ماجرای بردیا مقاله یی مبسوط نوشتم _ که حسابی خوش اَش آمده بود(۹) _ از طرح این نکته که در اینترلیت حق طرح مباحث دوران فوئر باخ را نداشته است، پشیمان شدم. می دانستم که یا متلکی بارم خواهم کرد و یا مانند عبارت "تو هم اسطوره و تاریخ" که معمولاً در جواب پرسش گران _ و نه منتقدان _ سخن رانی برکلی می پراند، در نهایت حواله یی ناجور صادر خواهد فرمود.

احمد شاملو بود دیگر!
و هرچند اسم یا صفت "استاد" را بر نمی تابید در هر صورت استاد ما بود. احمد شاملو بود. صبح بود. و سرانجام بامداد شد. بود و شد. "نه زان گونه که گلی یا جوانه یی، راست بدان گونه که عامی مردی شهیدی، تا آسمان بر او نماز برد!"

احمد شاملو بود. "خسته از جنگ". جنگی که با خویشتن خویش ساز کرده بود و پیش از آن که باره برانگیزد سایه ی عظیم کرکسی گشوده بال را دیده بود که بر سراسر میدان نبرد گذشته بود و بر آن بود که تقدیر از انسان او "گدازی خون آلود در خاک کرده" است. نتیجه ی نبرد ناگزیر، گریز به شکست بود. و مرگ بود.

احمد شاملو بود. صبح بود و بامداد شد. "شهروندی با اندام و هوشی متوسط که نسب اَش با یک حلقه به آواره گان کابل می پیوست...
نام کوچک اَش عربی بود. نام قبیله یی اَش ترکی. کُنیت اَش فارسی. نام کوچک اَش را دوست نمی داشت. تنها هنگامی که [معشوق] آوازش می داد، این نام زیباترین کلام جهان بود، و آن صدا غم ناک ترین آواز استمداد."(۱۰) (پیشین، صص:۸۷۳_۸۷۲)

نه مگر احمد شاملو بود!
صبح بود و بامداد شد آخر! در تعریف خُلقیات خود گفته بود:

«آقا من یک شاعرم بی ذره یی ادعا. یک چیزهایی می دانم که نوبر هیچ بهاری نیست و در عوض بسیار چیزهاست که نمی دانم. برای خودم خُلقیاتی دارم. درست مثل باقی مردم. مثل بسیاری دیگر زیربار زور و باید و نباید و این جور حرف ها نمی روم. دست احدالناسی را نمی بوسم. جلو تنابنده یی زانو نمی زنم و از تنها چیزی که وحشت دارم این است که روزی از خودم عُق اَم بنشیند و بدین جهت از این که مبادا آزارم به کسی برسد دست و دل اَم می لرزد. طبعاً این ها صفات شخصی خوبی است که البته در خیلی ها هست ولی کوچک ترین ربطی به درستی و نادرستی استنتاجات و عقاید شخصی ندارد. کسانی مرا به عنوان یک شاعر جدی متعهد پذیرفته اند. خب، ممنون! کسانی هم مرده ی مرا به زنده ام ترجیح می دهند، که قطعاً علتی دارد.»

(سومین سال مرگ احمد شاملو در گفت وگوی هفته نامه ی گوناگون با محمد قراگوزلو،۴ مرداد ۱۳۸۲، ش:۲۴)
نه مگر احمد شاملو بود!
صبح بود و بامداد بود و شرف کیهان بود! و طلیعه ی آفتاب شد آخر.
***
در پایان مقدمه ی مبسوط کتاب "همسایه گان درد" دلیل بررسی شعر و اندیشه ی اجتماعی سعدی و حافظ و فرخی و نیما و شاملو و اخوان و فروغ را بازنمود گوشه یی از تاریخ اجتماعی این "کهن بوم و بر" دانسته بودم. به این اعتبار که شعر سالم و ادبیات صادق فارسی همواره گواه آگاه رنجی بوده که بر مردم ما رفته است. اینک در استمرار آن سلسله مباحث بر آن اَم که این درد را در متن تاریخ معاصر باز گویم. به روایت احمد شاملو.
شاملو خود درباره ی خصلت کُلی شعراَش گفته بود:

«آثار من خود اتوبیوگرافی کاملی ست. من به این حقیقت معتقدم که شعر برداشت هایی از زنده گی نیست، بل که یک سره خود زنده گی ست.»

به گمان من شعر و اندیشه ی احمد شاملو نه فقط اتوبیوگرافی کاملی از هستی تلخ او بل که شرح جامعی از وقایع اتفاقیه ی روزگار او نیز هست. این مدعا را _ چنان که در متن کتاب باز گشوده ام _ به واسطه ی سال ها موانست با شاملو و ممارست در آثار او مطرح می کنم. در واقع شعر شاملو به جز فراگیری ارزش های زیبایی شناختی هنری حاصل درگیری های مستقیم او با مسایل روزمره یی است که به شیوه یی شگفت چارچوب روزمر گی و قالب حوادث مشخص سیاسی اجتماعی را در نوردیده و شکل حسب حال انسان همیشه را به خود گرفته است.
آلبر کامو در مقاله یی تحت عنوان "هنرمند و زمان او" _ و ضمن ایراد سخن به هنگام دریافت نوبل _ گفته بود:

«ما شاید به عنوان هنرمند ضرورتی نداشته باشد که در امور جاری زمانه مان دخالت کنیم، اما به عنوان انسان چرا. از زمان نوشتن نخستین مقاله های اَم تا واپسین کتاب اَم من به طرف داری از آنان که تحقیر و لگدمال شده اند _ هر که بوده اند _ بسیار نوشته ام. شاید هم بیش از حد. علت این بوده است که من نمی توانم خودم را از مسایل روزمره جدا کنم.» (آلبر کامو، ۱۳۷۲، ص:۶۸)

کامو در جای دیگری از همان سخن رانی _ به سان ۱۹۵۷ _ گفته بود:

«هنرمند دیگر چه بخواهد چه نخواهد وارد گود شده است. وارد گود بودن به نظر من به تر از کلمه ی "التزام" است. در واقع برای هنرمندْ التزامی ارادی مطرح نیست، بل که باید گفت نوعی خدمت وظیفه ی اجباری در کار است. هر هنرمندی که امروز وارد گود کشتی پاروزنی دوران خود شده است، باید این را بپذیرد. حتا اگر ببیند که کشتی بوی ماهی می دهد یا شماره ی مراقبان تازیانه به دست حقیقتاً زیاد است و علاوه بر این کشتی به سویی می رود که نباید برود. در میان دریائیم. هنرمند چون دیگران باید پارو بزند. بی آن که بمیرد. _ اگر بتواند _ یعنی باید به زنده گی کردن و خلق کردن ادامه دهد.» (آلبر کامو، ۱۳۶۲، ص:۷۴)

در متن تاریخ قوال شعر و ادبیات فارسی احمد شاملو، مصداق قاطع، برجسته و بی تخفیف داوری کامو درباره ی وظیفه ی هنرمند است. کامو پس از یک عمر نوشتن به جانب داری از تحقیر شده گانِ لگدمال گردیده سخن گفته بود و احمد شاملو در همان نخستین تجربه های شاعرانه اَش گفته است:

«من برای روسبیان و برهنه گان
می نویسم
برای مسلولین و
خاکسترنشینان
برای آن ها که بر خاک سرد
امیدوارند
و برای آنان که دیگر به آسمان
امید ندارند.»

(احمد شاملو، ۱۳۸۲، ص:۲۴۸)

این شعر را شاملو به سال ۱۳۳۱ هنگام بیست و هفت ساله گی و کم وبیش در ابتدای فعالیت جدی شاعرانه ی خود (دفتر "هوای تازه") و پیش از آزمون دشوار تجربه ی زندان شاه و سروکله زدن با کمونیسمِ بورژوایی حزب توده سروده است و از کلمه به کلمه ی روح و روحیه ی حاکم بر جریان شعر _ که در تمام شعرهای او نیز به شیوه یی مشابه جاری است _ پیداست که در میان غلغله ی کشتی مردم و جلوتر از همه ی پاروزنان نشسته است. بی پروای تعداد و تعدد افراد تازیانه به دست.
شاملو در شعر و زنده گی خود نه فقط از مرزهای "التزام" و "تعهد" هنرمندانه فراتر رفته بل که چند گام آن سوتر از وظیفه یی که کامو آن را "وارد گود شدن" خوانده، نهاده است:

«بگذار خونِ من بریزد و خلاء میان انسان ها را پر کند
بگذار خون ما بریزد
و آفتاب را به انسان های خواب آلوده
پیوند دهد...»

(پیشین)

احمد شاملو در توصیف "تعهد اجتماعی" زنده یاد صمد بهرنگی آرزو کرده بود:
«ای کاش این هیولا هزار سر می داشت.» (بی نا ۲۵۳۷، ص:۲۵)

و من بی اغراق معتقدم اگر بهرنگی چندان در میان ما نماند تا چنان رشد کند که صاحب هزار سر شود، چه باک که شاملو خود به تنهایی تجسم عینی التزام و تجسد هیولایی از تعهد بود. دایناسوری با هزار سر. از آن دست موجودات شگفت ناکی که نسل شان منقرض شده است.
در این دفتر مباحثی که در سطور پیش، به اشارت و کنایت گفته شده، از منظر تاملی شایسته ی شاعر مورد بحث و بررسی قرار گرفته است. توجه، تاکید و پافشاری من بر ضرورت بازنمود ابعاد شعر و لایه شکافی زوایای مختلف اندیشه ی اجتماعی احمد شاملو _ که بخش عمده یی از کتاب "همسایه گان درد" را نیز به خود اختصاص داده است _ به ویژه از این مزغل تعریف تواند شد که جمع و یا دست کم برآیند کاروند هیچ شاعر، نویسنده، مترجم و روزنامه نگاری به اندازه کلکسیون یا ویترینی که احمد شاملو برای ما به میراث نهاده است، قادر به بازخوانی حوادث مهم تاریخ اجتماعی معاصر ما نیست.

تاریخ تلخ بازنمود یا بُرِشی از وقایع اتفاقیه ی دوران ما از دریچه ی شعر و اندیشه ی مردی است که جز به شعر و اندیشه ی خویش به هیچ کس و پدیده ی دیگری مانسته نبود!

تهران – مرداد ۱۳۸۶

درآمد _ دایناسوری با هزار سر!

احمد شاملو پدیده ی شگفت ناکی است. غولی زیبا یا جانوری حیرت انگیز از تبار دایناسورهای منقرض شده. احمد شاملو از آن آدم هایی است که در هر یکی دو سده، یکی دوبار _ آن هم به ندرت و سخت غافل گیر کننده _ سروکله ی خاکی شان پیدا شده است و بعد گویی برای همیشه تخم شان را ملخ خورده است. شاملو خود در مقدمه یی جنجالی بر روایتی دیگرسان از غزل های حافظ گفته بود:

«حافظ راز عجیبی است...»

اما من شاملو را با تمام مانسته گی قامت بلند شعر و اندیشه اَش به حافظ، و با وجود همه ی رازناکی، ایماژ و پیچیده گی عمیق شعر بی ماننداَش، نه رازی عجیب که نشانه یی غریب می دانم. از آن سان که پنداری بی گاهان و چند ده قرن یا هزاره یی زودتر به شتاب در سیاره ی ما فرود آمده بود. هر چند به زبان و بیان و جان معاصر ما بود و بیش از همه ما به خود می بالیم که معاصر او بودیم و پیش تر از تمام اعضای اصلی و بدلی خانواده ی ما نزدیک ترین خویش آوند ما بود، اما انگار حضور قاطع و خلاصه و معجزه وارش در هزاره ی دوم کره ی ما سخت نامنتظر بود. در بادیه یی که کسی را یارای انتظار او نبود، پاتاوه نهاده بود...
گفتم شگفت. و استدلال می کنم شاملو فاشیست آنارشیستی بود که به هم دستیِ توده ها در صف سوسیالیست ها رخنه کرده بود و با نیهیلیست ها، کرگدن وار نرد سرکشی و طغیان زده بود و در همه حال به دفاع از انسان بلندترین پرچم آزادی و برابری را بر ذروه ی شعراَش برافراشته بود...
و شگفت تر آن که مخالفان و معاندان اَش نیز با احترام تمام پیش پای اَش بر می خاستند و با این که به جرم تشنیعِ کلاسیسیسم و تخریب عرصه ی انحصاری "حافظ نامه" پژوهی و نقد تابوی فردوسی و سنت شکنی و تعرض به خرافه پرستی و هجو انواع حرفه های سیاه هنری و تشکیک در سابقه و حافظه ی تاریخی و جز این ها به دادگاه های خود خوانده می بردندش اما با تمام این اوصاف گاه و بی گاه و به فرصت طلبانه ترین شکل ممکن از شعر و اندیشه اَش آویزان می شدند تا مگر از نمداَش برای سرکچل خود کلاهی بدوزند.
و به راستی شما در طول و عرض تاریخ قوال و قطور این کهن بوم و بر آدمی زاده یی را سراغ دارید که هتاکان و معاندان و دشمنان خونی اَش نیز، چنین حیرت انگیز زبان به ستایش اَش گشوده باشند؟!
و به راستی چگونه است که طیفی از چپول ترین جریانات ایده ئولوژیک سیاسی تا راست ترین نئولیبرال های سردر آخور سرمایه داری مانند سران "نهضت آزادی" و تهان "جبهه ی ملی" به قصد هجو او _ که احمد شاملو بود _ دست در دست هم می نهند اما در گرد و خاک خود ساخته، زودتر خاموش و فراموش می شوند و همگون حبابی می ترکند؟
از شگفتی های شاملو بسیار بی جا سخن گفته اند و بسی به جا سخن توان گفت و ما برای آغاز این دفتر به جا یا بی جا و بی نظم و انتظام، چند کلمه یی را بر همه ی آن کلام سیاهه می افزائیم تا درآمدی را یا دهلیزی را برای لب تر کردن اصل سخن خود گشوده باشیم و بی که قصد استفهام یا پرسشی در کار باشد از ادبیات او وام می گیریم تا گفته باشیم:
احمد شاملو پدیده ی شگفت ناکی است!
به راستی کیست این ستایش گر زبان توامان رزم آمیز و بزم بیز فردوسی که بیش ترین ناسزا را از نژادپرستان خدایگان زده ی "آریامهر"ی و حافظان کهنه ی فکر کهن و دلالان پوسیده ی پوسته ی پیازینه ی "تمدن بزرگ" حلبی آبادی و مفت آبادی و یافت آبادی به جان خریده است و اشک تمساح پاسداران ثابت اسطوره و تاریخ دست نخورده ی ملتی را جاری ساخته است که تا چشم کار می کند در قفای خود انباری از شاهان مستبد را انبان کرده است؟
منکران اَش او را "سلطنت چی" و "سلطنت آبادی" خوانده اند و دشمنان اَش به کین خواهی داریوش و انوشیروان و محمدرضاشاه به دشنه و دشنام اَش بسته اند...
به راستی کیست این راوی حافظ که با زبان تورات و قصص قران و بیهقی و میبدی و ابوالفتوح رازی به کشف بیان شعر سپید دست در کمر دریای فرهنگ فارسی حلقه کرده است و در عین حال خشم پاسبانان اندرزنامه های ادبی و بی ادبی را برانگیخته و صدای اعتراض ژاندارم های نسخ اقدم و اصلح متن شناس را درآورده و دربانان نسخه شناس و نسخه پیچ عطاری های قرون ماضیه را بیدارباش داده است؟
به راستی کیست این جانور ستیزنده که از هول حلیم سیاست پیشه گیِ اعتراضی چنان در دیگ جوشان فاشیسم هیتلری افتاده است که بعدها برای جبران آن حماقت تاریخی دست به هر کاری زده است؟ از ترجمه ی "مرگ کسب و کار من است" روبرمرل و برگردان ترانه های ضد فاشیستی یانیس ریتسوس و ترویج موسیقی تئودوراکیس تا شاعرانه ترین ترجمان شعرهای لورکای ضد فاشیسم فرانکو...
به راستی کیست این مبارز پای آبله که از سقوط در دامْ چاله ی یک دیکتاتور بزرگ (هیتلر) درس عبرت نیاموخته و اندک زمانی بعد، از راست فاشیستی به چاه چپ دیکتاتوری دیگر (استالین) سقوط کرده است؟ تا به پشتوانه ی آموزه های گران مایه ی گرفتاری در دو زندان دیکتاتوری ندا سر دهد که:
«سورخوران قدیمی سرنگون می شوند و سورخوران تازه یی جای آنان را می گیرند و فاشیسمی جانشین فاشیسم دیگری می شود، که قالب اَش یکی است، شکل اَش یکی است عمل کرداَش یکی است. چماق و تپانچه اَش و زندان اَش همان است. فقط بهانه های اَش فرق می کند... تو آلمان هیتلری می کشتند که طرف دار یهودی هاست، حالا تو اسرائیل می کشند که طرف دار فلسطینی هاست. عرب ها می کشند که جاسوس صهیونیست هاست، صهیونیست ها می کشند که فاشیست است، فاشیست ها می کشند که کمونیست است، کمونیست ها می کشند که آنارشیست است. روس ها می کشند که پدرسوخته از چین طرف داری می کند، چینی ها می کشند که حرام زاده سنگ روسیه را به سینه می زند...»
به راستی کیست این سوسیالیست که اگرچه به مفهوم خاص مارکسیست نبود اما همواره از عدالت اجتماعی مطروحه در آموزه های چپ و نظریه ی دیالکتیک تاریخی کارل مارکس دفاع می کرد و با این حال از سوی یکی از چپ های حزب زده به جرم مارکسیستِ حزبی نبودن، هم تراز نادر نادرپور و محمدعلی فردین و فروتر از مدونا قرار گرفته بود؟
کیست این سوسیالیست آزاده که چنان تسمه از گرده ی گاوِ توفان فرهنگ کاپیتالیستی کشیده است که نئولیبرال های وطنی در "انجمن اخوت" خود به تاوان تازش او به همه ی نیکسون دماغ ها و کی سینجرها و احسان خان های نراقی و ابراهام خان های یزدی و بهنودهای بی بی سی چی و سی ان ان و سایر یالان چی های دیگر، جشن نامه ی "شهروند"ی اَش را به رسم "تایم" چاپیده اند؟
شگفتا شاملو! که به هواداری از فاشیسم به زندان کاپیتالیسم غلتید و مانند لورکا و دسنوس و پولیتسر به دست عمال فاشیسم تیرباران گردید و چون برخاست و به گمان رهایی به دروازه ی رویزیونیسم حزب توده خزید از حیرت توهم "صبح نا به جای" بیرون جهید و با "چراغی به دست و چراغی در برابر" به بامداد روشن آزادی رسید و نام اَش را همچون سپیده دمی بر پیشانی آسمان کشوراَش دمید!
به راستی کیست این چاووشی مست که با سمند دولت شعر اَش "هم رهانِ به سر تازیانه" را به عرصه ی بیداری کشیده است و به یمن حضور پرشور و زیبا و غول آسای اَش بستر آمیزش فرزانه گی هشیاری را با جنون بی هوشی و جن زده گی درآمیخته و در این خانه پهن کرده است؟
به راستی کیست این نظامیِ بلخیِ حافظِ نیمایی که با وجود بعضی شباهت ها به ریکله و دسنوس و حکمت و آراگون و لورکا و پره ور و خیمه نز فقط به شعر خودش می مانست و ققنوس وار از هیزمی که خود بر جان درخشان زبان خویشتن خویش درافکنده، برخاسته _ و به قول خوییِ شاعر _ در "ذات خود به کار خدا می مانست/ یعنی که هر چرا که می بایست می دانست/ و هر چرا می دانست/ می زیست"؟
به راستی کیست این بتهوونِ موتزارتِ ویوالدیِ وردیِ شوپنِ موسیقی شناسِ قربانیِ موسیقی که شعراَش از عقده ی فرو خورده ی حرمان موسیقی۰ پرستیِ کودکی اَش سرباز کرد و اگرچه رباعیات خیام را با صدای آواز خوان سنتی کشوراَش پرآوازه کرد و بر تارک شعری به ستایش از صدای سحرانگیز ادیب الممالک خوانساری _ که چندان هم سحرانگیز نبود _ برخاست اما عشق به کهکشان سِمفونی درخشان بتهوون و جانِ بلند پروازِ شاه بازْسان اَش چنان حصارِ بسته ی موسیقیِ سنتی را فرو شکست که صدای خرد شدن استخوانِ پوک و به ظاهر لطیف و لطف پرور و لطافت اثر کم لطفی های نوازنده گان تار و کمانچه ی وطنی را به اعماق جاده های تاریخِ سپری شده سوت کرد؟
به راستی کیست این کافر آشنا با خدا و هم پیمان با شیطان که با وجود انکار موجودیِ هرگونه جنبنده یی در آن سویِ درِ بی کوبه همچون مومنان و عارفان به زبان متن مقدس از حمل بار امانت در آستانه ی نیستی و هیچ کاره گی مُلک وجود سخن رانده است؟
به راستی کیست این رانده از خانه و بیرون مانده از اجتماع که به سان شعراَش قیافه اَش نیز عین انسان بود؟
به راستی کیست این رهگذر نامنتظر که زنده گی اَش به کوچ عشایر می مانست؟ به موج همه ی دریاهای متلاطم. به نماز مستان و نغمه ی بت پرستان. به درخت و خنجر و خاطره. به سکوتی که در انفجار هیروشیما و جنگ کُره درهم می شکست. سیال و بی زوال. می رفت و می آمد. می درخشید و می جهید و عربده می کشید و در شعراَش خلاصه می شد...
به راستی کیست این شاعر، مترجم، روزنامه نگار و فرهنگ پژوه که هر چند به "مدرسه نرفت و خط ننوشت" اما به غمزه ی شعراَش "مساله آموز صد مدرس" و هزاران استاد شد و اگرچه چندان به زبان های خارجه مسلط نبود ولی ترجمه های اَش رشک مترجمان حرفه یی کشور را برانگیخت و لب ولوچه ی حسادت امثال ابراهیم گلستان را در آویخت و با این که دغدغه های اصلی اَش شعر و زنده گی بود، اما کتاب عظیم "فرهنگ کوچه" اَش یک سره و به تنهایی جای خالی فرهنگستانی بی بدیل را پُر کرد و کاروند روزنامه نگاری اَش در تمام میدان های این زمین پر مین بر مدعیان این حرفه ی لب ریز از جیم و سین چنان شاخ و شانه کشید که نه فقط گونه ی تازه یی از ژورنالیسم مدرن را فراروی ما نهاد بل که با چرخش قلمی مجله ی خاموشی را از محاق فراموشی بیرون کشید و به نیش قلمی حیات جریده ی شلوغی را به تاق حیاط خلوت تاریکی و توقیف فرو کوبید؟
به راستی کیست این پیرمرد افسانه یی که همچون کودکی برای بچه ها آوای قصه و ترانه سرداده و با نغمه ی داوودی صدای سحرآسای اَش رعشه بر پیکر موسیقی زبان درافکنده است؟
کیست این جوان مرد که به سان منجیان با کوله باری از درد و خسته گی به یاری آواره گان کُردِ مغلوب گاز خردل و مجروحان زلزله برخاسته است؟
کیست این عربِ عجمِ بلوچِ لرِ ترکِ فارسْ که عرب ها آدونیس خود را به نام او می خوانند و با نزارقبانی به شیلی اَش می فرستند تا به انتقام قتل آلنده همراه خارا و نرودا سری به نیشابور خیام و عطار بزند و در عمق خواب اقاقیاها بمیرد و با شعر محمود درویش گلوله ی نفس سنگین اطلسی ها را به سوی اشغال گران و دشمنان صلح شلیک کند؟
شگفتا شاملو! که زنده گی اَش به پرواز پرستوی تنهایی در باد می مانست که بی قرار گرفتار شادی غم غربت انسان بود!
شگفتا شاملو! که حضوراَش ضیافتِ فرهنگِ ستیز روشن فکری بود.
و دریغا شاملو! که غیاب اَش حضور قاطع دل تنگی است.
شگفتا شاملو! که حضور حضرت اَش، احتضار ابتذال و زوال وهن انسان بود.
و دریغا شاملو! که غیاب اَش غیبت چراغ و دریچه و "ازدحام کوچه ی خوش بخت" است.
و شادا شاملو! که بود و هست...
و بادا شاملو! که بود و شد...(۱)

«نه زان گونه که غنچه یی
گلی
یا ریشه یی
که جوانه یی
یا یکی دانه
که جنگلی _
راست بدان گونه
که عامی مردی
شهیدی
تا آسمان بر او نماز بَرَد.»

(احمد شاملو، ۱۳۸۲، ص:۷۲۸)

احمد شاملو بود دیگر!
احمد شاملو به راستی آدمی زاده یی یک سره از جنس شگفتی های روزگار پر ادبار و تار و بیمار ما بود. نه این که از ما بهتران بود. نه! اما به تمامی از قواره یی دیگر بود. از آن یکه آدم هایی که بی کم ترین اغراق فقط مثل خودش بود. مانند همه ی ما زیگزاک کم نداشت ولی هیچ گاه در سکون و سکوت نبود. یعنی که همیشه در حرکت بود. گیرم زیاد به سمت چپ جاده می کشید و چون همواره یک طرفه می رفت پس بی وقفه در حال برخورد و زد و خورد بود و چون مدام ساز مخالف می زد پس همیشه مشغول شلوغ کردن بود. ناف اَش را با اغتشاش بریده بودند انگار. هر کجا می رفت و در هر جمعی که می نشست مثل آب خوردن همه چیز را به هم می زد. عشق می کرد از این که _ به تعبیر نیما_ "آب در خوابگه مورچه گان" ریخته است. بیش یا کمینه حرف تازه یی داشت. دست کم از گونه یی دیگر. و در این میانه تنها نیتی که در کار نبود _ برخلاف پندار کج زنده یاد اخوان در ماجراهای پس از سخن رانی برکلی_ "خودنمایی" بود. چرا که هر جا پا می نهاد، حتا در مرکز آفرینش بیش و پیش از دیگران نمایان بود.

احمد شاملو بود دیگر!
جمع اضداد بود. مجموعه یی از تناقض ها. ویترینی از نقیض ها که وقتی در کنار هم می نشستند زیباترین سمفونی هستی را ندا سر می دادند.

احمد شاملو بود دیگر!
اَنترناسیونالیست بود و اندیشه ی جهان وطنی اَش با ایران دوستی اَش تعریف می شد. از یک سو هم دوش شن چوی کره یی جنگ می کرد و با نلسون ماندلا مقاومت در برابر آپارتاید نژادی را می آزمود. از سویی دیگر وطن اَش را دوست تر می داشت. از هر زمین یا سرزمین دیگری. «این جایی بود. چراغ اَش در این خانه می سوخت. آب اَش در این کوزه ایاز می خورد و نان اَش در این سفره بود...» و از این که نسل دوم مهاجران کشوراَش در آمریکا و اروپا با زبان مادری شان بیگانه شده اند و لکنت بیان "فارگلیسی" _ فارسی + انگلیسی _ گرفته اند، نگران بود. نگرانِ بحران هویت. نگرانِ از دست رفتن فرزندان ایران.

احمد شاملو بود دیگر!
از یک طرف می گفت علاقه یی به مباحث روز دنیای سیاست ندارد و نسبت به کوبیدن درهای مدارِسیاست و سیاست مداران بی توجه است و از طرف دیگر هر جا که دست می داد پیرامون ابعاد مختلف سیاست روز ایران و جهان اظهارنظر می کرد. آن هم از نوع شلاقی. برای مهدی بازرگان اخطاریه می فرستاد که چرا به لغو "برنامه ی طلوع خورشید"(۲) یاری رسانده است و ابراهیم یزدی را می نکوهید زیرا که میان او و آمریکائیان سر و سری دیده بود و در قفای لهجه ی آمریکایی یزدی کاسه یی زیر نیم کاسه(۳). برای روشن فکران "جهان سوم" بخش نامه صادر می کرد که مبادا همچون مارکز به دیدار آدمی در مقام "گارباچف" بروند و فریب اصلاحات گلاسنوستی و پروسترویکایی را بخورند. چنان که روشن فکران ایرانی را همیشه از همراهی با سیاست مداران اعم از چپ و راست منع می کرد. با این همه جان به جان اَش می کردی سیاسی بود.

احمد شاملو بود دیگر!
گرچه منتقد سرسخت سنت، میراث سنتی فرهنگ و تاریخ، سنت های هنری و هنر سنتی میهن اَش بود، اما در عین حال چنان با شیفته گی از نقاشی و معماری دوران قجری سخن می گفت و کمال الملک را به خاطر سفر آموزشی نقاشی به فرنگ و گرته برداری از چند تابلوی نقاشی نکوهش می کرد که باورش هم دشوار بود. خوره ی موسیقی سِمفونیک غرب و به ویژه بتهوون بود. گوش و هوش موسیقایی عجیبی داشت که در شعر بی وزن اما سرشار از موسیقی درونی اَش تجلی کرده بود. دشمن موسیقی مونوفونیک و بیزار از ابزاری همچون تار و سنتور بود. کم تر کسی را می شناسم که همچنو به عداوت علیه موسیقی ردیفی ایرانی قیام کرده باشد! زمانی یکی از شعرهای اَش را به نام ادیب الممالک خوانساری ممهور کرده بود و از سحر صدای سنتی ترین خواننده ی این مرز و بوم کارناوال راه انداخته بود و زمان دیگری موسیقی سنتی را "عرعر خری"دانسته بود که در "جاده های تاریخ پیچیده" و به ما رسیده است. مشکل سخت افزاری سازهای ایرانی _ که کوک شان با حرارت بدن نوازنده به هم می خورد(۴) _ برای اَش تبدیل به معضلی شده بود و هی به کمانچه و سه تار سیخونک می زد که قابلیت اجرای سِمفونی ندارد. پنداری دادستان ارکستر سمفونیک سالزبورگ بود. به آدم های کم سواد و بی سواد گیر می داد که مبادا بردارند یکی از شعرهای اَش را در یکی از دستگاه های شور یا ماهور بخوانند و تا آن جا پیش می رفت که نوازنده گان سنتی را به جرم نفهمیدن موتزارت تهدید می کرد که بالای شعرهای اَش خواهد نوشت چه و چه...! از جنجال و قشقرق خوش اَش می آمد انگار.

نظرات کاربران درباره کتاب تاریخ تلخ