فیدیبو نماینده قانونی انتشارات نیلا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مرغ سحر و دو نمايشنامه‌ی ديگر

کتاب مرغ سحر و دو نمايشنامه‌ی ديگر

نسخه الکترونیک کتاب مرغ سحر و دو نمايشنامه‌ی ديگر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب مرغ سحر و دو نمايشنامه‌ی ديگر

خانم ارجمند، زنی تقریبں هفتادساله، وارد می‌شود. سبدِ لباسی در دست دارد و ضبط‌ صوتی روی لباس‌هاست. سرشار از غمی که بر چهره‌اش نمایان است، به‌آرامی سبد را روی میز می‌گذارد؛ ضبط‌صوت را بیرون می‌آورد و روشنش می‌کند. تصنیفِ «مرغ سحر» پخش می‌شود. از درون سبد لباس‌های مردانه‌ای بیرون می‌آورد. آن‌ها را بو می‌کند. سبد را به‌طرفِ ماشینی می‌برد. با وسواس ماشینی انتخاب می‌کند اما قبل از این‌که لباس‌ها را توی ماشین بریزد مکث می‌کند. لباس‌ها را به‌آرامی درون ماشین می‌ریزد، انگار که مراسمِ سوگواری‌ای اجرا می‌کند یا خاکسترِ کسی را به دریا می‌ریزد. پودر رختشویی را می‌ریزد و ماشین را روشن می‌کند. مدتی به ماشین می‌نگرد و بعد برمی‌گردد و می‌نشیند. ضبط‌صوت هنوز «مرغ سحر» را پخش می‌کند، اما آهنگ در جایی قطع می‌شود و صدای کسی ــ که صدا می‌کند «پروین» ــ می‌آید و باز آهنگ ادامه پیدا می‌کند...

ادامه...
  • ناشر انتشارات نیلا
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.73 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۱۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب مرغ سحر و دو نمايشنامه‌ی ديگر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مرغ سحر

نقش ها:
خانم ارجمند
سیما
کمیل

رختشویخانه ای در لس آنجلس با چندین ماشین لباسشویی و خشک کن، میزی برای تا کردنِ لباس ها، یک تلفنِ عمومی و صندلی ای در کنارش، و میزی در وسط، با چند مجله ی قدیمی روی آن و چند صندلی در اطرافش. ساعتِ بزرگِ روی دیوار سه ی صبح را نشان می دهد که زمانِ شروع نمایش است.

نور می آید.
خانم ارجمند، زنی تقریبن هفتادساله، وارد می شود. سبدِ لباسی در دست دارد و ضبط صوتی روی لباس هاست. سرشار از غمی که بر چهره اش نمایان است، به آرامی سبد را روی میز می گذارد؛ ضبط صوت را بیرون می آورد و روشنش می کند. تصنیفِ «مرغ سحر» پخش می شود. از درون سبد لباس های مردانه ای بیرون می آورد. آن ها را بو می کند. سبد را به طرفِ ماشینی می برد. با وسواس ماشینی انتخاب می کند اما قبل از این که لباس ها را توی ماشین بریزد مکث می کند. لباس ها را به آرامی درون ماشین می ریزد، انگار که مراسمِ سوگواری ای اجرا می کند یا خاکسترِ کسی را به دریا می ریزد. پودر رختشویی را می ریزد و ماشین را روشن می کند. مدتی به ماشین می نگرد و بعد برمی گردد و می نشیند. ضبط صوت هنوز «مرغ سحر» را پخش می کند، اما آهنگ در جایی قطع می شود و صدای کسی ــ که صدا می کند «پروین» ــ می آید و باز آهنگ ادامه پیدا می کند.
خانم ارجمند نوار را برمی گرداند تا آن صدا را باز بشنود. لبخندی می زند. از کیفِ خود دسته ورقی بیرون می آورد و با آن ها مشغول فال گرفتن می شود. هنوز ورق ها را کاملًا نچیده که سیما وارد می شود. سیما حدود سی وپنج سال سن دارد. وقتی وارد می شود انتظار ندارد کس دیگری را این موقع شب این جا ببیند و با دیدنِ خانم ارجمند تعجب می کند. خانم ارجمند زیرچشمی متوجه ورودِ سیما می شود. نگاهی بین آن دو رد و بدل می شود. سیما می خواهد برگردد و برود ولی تصمیمش را عوض می کند. او هم سبدی در دست دارد. سبد پُر از ملافه است. سعی می کند مزاحمِ خانم ارجمند نشود. او که زنی بسیار مهربان به نظر می آید امشب کمی هول است. سبد را آرام روی میز می گذارد و به طرف ماشین می رود. ناگهان متوجه می شود چیزی را فراموش کرده. می خواهد برگردد. به خانم ارجمند نگاه می کند، مردّد است که از او کمک بخواهد، اما سرانجام برای کمک گرفتن مصمم می شود.

سیما:!Excuse me

خانم ارجمند حوصله ی جواب دادن ندارد. سیما بلندتر ــ

سیما:!Excuse me
ارجمند:[ناچار] ?Yes
سیما:?I've forgotten my laundry detergent. Can I borrow some from you
ارجمند:?Borrow? You mean you'll give it back to me

سیما ناراحت می شود.

ارجمند:?Sure. Help yourself. How many loads do you have
سیما:[نگاهی به سبدش می اندازد] Only one.
ارجمند:I'm so sorry. I guess that you either need to wait or come .back later
سیما:[متعجب] ?How come
ارجمند:My machine is the only one that it's working. The others eat
your coin and they can't do anything.
سیما:[ناراحت و مردّد] .Well, I don't know. Maybe I'll come back later

خانم ارجمند از این موضوع و موفقیتِ دروغی که گفته خرسند است اما سیما می ماند و شروع می کند به وَر رفتن با ماشین ها. خانم ارجمند از این که ممکن است دروغش برملا شود دستپاچه می شود. سیما متوجهِ دروغِ او می شود اما نمی خواهد دلش را بشکند.

سیما:?I wonder why there is no sign
ارجمند:They were not working yesterday, maybe they are fixed now.
سیما:Maybe. [سیما تصمیم می گیرد ایرانی بودن خودش را عیان کند] ببخشین خانم شما ایرانی هستین؟
ارجمند:[از این که موفق نشده تنها باشد دلخور است] نه خانم، بنده افریقایی ام. خُب معلومه دیگه خانم. بله، بنده متاسفانه ایرانی ام، برای همین هم «مرغ سحر» گوش می دم.
سیما:ببخشین، نمی خواستم مزاحم تون بشم. واسه همین اول انگلیسی حرف زدم. فکر کردم اگه مایل باشین خودتون به روتون می آرین. شما متوجه لهجه ی من شدین؟
ارجمند:خانم جان بنده ایرانی ها رو از صد فرسخی می شناسم.
سیما:چه جوری؟
ارجمند:چه می دونم، مادرمُرده ایم؛ ولی یک جوری هم پُرروییم.
سیما:[برخورده] چه جوری پُرروییم؟
ارجمند:منظورم اینه که دمار از روزگارمون دراومده ولی یک جوری رفتار می کنیم که انگار چه خبره. یک چیز دیگه م که همه مون داریم چشم های غمگینه.
سیما:خُب الآن ساعت سه ی صبحه. آدم خسته س.
ارجمند:نه خانم، این غمگینی مالِ بی خوابی امشب و دیشب نیست. مال نابه سامانی قرن هاست.
سیما:چه قشنگ گفتین. درسته. بهتر از این نمی شد گفت. [مکث] حالا شما چرا به روی خودتون نیاوردین که ایرانی هستین، چرا با من فارسی صحبت نکردین؟
ارجمند:بنده غلط می کنم از این گستاخی ها بکنم. بنده حتّّا جرات ندارم از هیچ هموطنی بپرسم که ایرانی هست یا نه. جونِ شما این قدر تو ذوقم خورده که دیگه اهلِ چنین خطر کردن هایی نیستم. در ضمن ببخشید ها، این وسط بینِ من و شما، سرکار مطمئن بودین من ایرانی ام ولی شروع کردین به انگلیسی حرف زدن. حالا من خودم رو کوچیک کنم بپرسم شما ایرانی هستین یا نه؟ من که داشتم با آهنگ «مرغ سحر» زمزمه می کردم.
سیما:ببخشین. من منظوری نداشتم انگلیسی حرف زدم. شمام مطمئن باشین من از اون قبیل ایرانی ها نیستم. [سکوت؛ می نشیند و پیداست قصدِ رفتن ندارد] شما این طرفا زندگی می کنین؟
ارجمند:بله.
سیما:من سیما هستم.
ارجمند:خوشبختم. [مکث؛ مردّد است که خود را معرفی کند یا نه، سرانجام] ارجمند هستم.
سیما:من صبر می کنم تا کارِ شما با ماشین تموم بشه چون رفتن و اومدن برام خیلی سخته.
ارجمند:[کمی دلخور] هرجور میل تونه.
سیما:مزاحم تون نمی شم. شما بازی تونو بکنین.

ارجمند مشغول فال گرفتن می شود؛ به نظر نمی آید به دخالتِ سیما علاقه مند باشد.

سیما:فال می گیرین؟ [سکوت] من هم یه وقتی دائم فال می گرفتم. این قدر که معتادش شده بودم؛ شده بود یه جور مریضی. منظورم اینه که کارم داشت به جاهای باریک می کشید. مثلا فال می گرفتم ببینم چایی خوب دَم می کشه یا نه.
ارجمند:[بعد از سکوتی کوتاه سرش را بلند می کند] حالا بقیه ی ماشین ها رو امتحان کنین شاید درست شون کرده باشن.
سیما:[نمی خواهد برود] گفتین کی خراب بود، دیروز؟ نه امکان نداره درست شده باشه. مهم نیست، من مجله می خونم، نامه می نویسم. مزاحمِ شما نمی شم. چرا ضبط صوت رو خاموش کردین؟ من عاشقِ «مرغ سحر»م. به حال و روزِ ما می خوره. من عاشق آهنگای قدیمی ایرونی ام.
ارجمند:«ایرانی». ایرانی، نه «ایرونی».
سیما:[متعجب] ببخشین، ایرانی.
ارجمند:این نسلِ جدید که تا حالا پاشون رو تو ایران نگذاشته ن یا وقتی اومده ن این جا هنوز هِر رو از بِر تشخیص نمی دادن هِی می گن «ایرونی»، انگار که خیلی با کشورشون «ندارَ»ن.
سیما:من جزوِ نسل جدید نیستم. من بعد از دیپلم اومدم. ولی شما درست می گین، باید گفت ایران.

سکوت. ارجمند از ملایمتِ سیما تعجب کرده ولی کماکان سعی دارد تلخی خود را حفظ کند.

سیما: [مشغول خواندنِ مجله می شود] شما کنسرتِ... ایرانی می رین؟ [مواظب است نگوید «ایرونی».]
ارجمند:نه خیر، بنده با ایرانی ها یا به قول شما «ایرونی» های این جا کاری ندارم.
سیما:منظورم کنسرت های موسیقی سنّتیه، نه کنسرتِ این خواننده های بی استعداد که هر روز مثل علف سبز می شن. موسیقی سنّتی مثل علی زاده، ناظری، اینا رو می گم.
ارجمند:نه متاسفانه تا حالا موفق به دیدنِ اون ها هم نشده م. [نرم شده] لابد خودتون می دونین زندگی خارج از کشور چه قدر دردسر داره. کنسرت رفتن دل ودماغ می خواد. بعد هم از همه مهم تر پول. رحم که تو دل شون نیست. بلیتی بیست وپنج دلار! انگار ما این جا پول پارو می کنیم.
سیما:بله، درست می گین. ولی دلیلِ پرسیدنم اینه که ــ خوب یادم نیست کدوم شون ولی یکی از این گروه های موسیقی اصیل که اومده بودن این جا یه اجرای عالی از «مرغ سحر» داشتن. این قدر قشنگ بود. من گریه م گرفت. بلند شدم که دست بزنم اشک از چشمام سرازیر بود. مردم یک ساعت دست می زدن. برگشتن دوباره اجرا کردن. کاش برنگشته بودن، اجرای دوم به خوبی اجرای اولی نبود. مام بیش تر منظورمون این بود که فقط دست بزنیم، تشویق کرده باشیم.
ارجمند:[تلخی اش را فراموش کرده] جدّی می گین؟ همه خوش شون اومد، حتّّا جوان ها؟
سیما:بله خانم، پیر و جَوون. [مشغول ورق زدنِ مجله می شود.]
ارجمند:چه عالی. من همیشه می گم این بچه ها این جا خبر ندارن ما اون جا چه فرهنگی داشتیم؛ اگه بدونن خوش شون هم می آد.
سیما:[مکث؛ مجله را نگاه می کند] وای، شنیده ین که تو افغانستان همه ی زن ها رو از سرِ کارشون بیرون کرده ن و مدرسه های دخترونه رو هم بسته ن؟
ارجمند:فکر می کردیم از وضع ما بدتر دیگه ممکن نیست.
سیما:این جا نوشته گوگوش قراره تا یک ماه دیگه بیاد خارج.
ارجمند:صد ساله همین رو می گن. حالا این شد یک حرفی، اون اگه یک روزی بیاد می رم کنسرتش. [مکث] البته خُب اگه بتونم برنامه ش رو جور کنم.
سیما:از گوگوش خوش تون می آد؟
ارجمند:بعضی از آهنگ هاش برام کلّی خاطره داره. حالا یک چیزی گفتم.
سیما:[حدس می زند که ارجمند احتمالاً مشکل مالی یا مشکلی مشابه دارد] من هم پا ندارم. اگه دل تون بخواد با هم بریم... خودم می آم دنبال تون. اصلاً مهمونِ من. جدّی می گم.
ارجمند:لطف دارین، ولی بِهِتون برنخوره ها، بیخودی تعارف نکنین. من یاد گرفته م روی هیچ کس حساب نکنم. شما از این جا برین بیرون من رو دیگه حتّّا یادتون هم نمی آد.
سیما:خانم ارجمند، طرف تونو اشتباه گرفتین. من از اوناش نیستم. من سرِ قولم وا می سّم.
ارجمند:حالا باید ببینم برنامه ی شوهرم چیه.
سیما:اِ، شوهرتون هم این جان؟
ارجمند:بله، چه طور؟
سیما:هیچ چی، آخه خیلی خانم های ایرانی شوهرشون اون جاست و خودشون این جا با بچه هاشون زندگی می کنن. منظورم اینه که ــ نه این که طلاق گرفته باشن. می دونین، به خاطر مسایل زندگی. خیلی خوبه تنها نیستین. آدم برای همین موقع هاست که ازدواج می کنه.
ارجمند نگاهش می کند ولی چیزی نمی گوید.
سیما:یعنی... برای موقعی که بچه ها بزرگ شدن و رفتن.
ارجمند:[خیلی آرام] نه، تنها نیستم.
سیما:کجا هستن؟
ارجمند:کی؟
سیما:آقای ارجمند.
ارجمند:آقای ارجمند؟ آها، فامیلِ شوهرم ارجمند نیست، توکلیه. رفته لاس وِگاس. با دوست هاش رفته لاس وِگاس. خیلی دوست داره بره اون جا. می گه «پروین، موقعی که دسته ی این ماشین ها رو می کشم دیگه به هیچ فکری نیستم جز ماشین، هیچ فکری!» [به فکر فرو می رود] آره، رفته لاس وِگاس.
سیما:شوهرِ من هم خیلی دوست داره بره اون جا ولی سالی ماهی یه بار بیش تر نمی ره. پا گیرش نمی آد. من نه اهل قمارم، نه شراب و نه سیگار. ولی اون تا دل تون بخواد اهلِ همه چی هست.
ارجمند:مُزدَوَجین؟ شوهرتون کجاست؟
سیما:کار می کنه، شب ها کار می کنه.
ارجمند:چه بد. چه کار می کنه؟
سیما:تو یه مغازه کار می کنه. تو ایران کشاورزی خونده. ولی این جا نرفت دنبال مدرسه. حالام دودش تو چشمِ هردومون رفته. مجبوره شب ها بره سرِ کار. بِهِش می گم آخه این چه زندگیه؟ صبح ها من می رم سرِ کار شب هام تو. ما که اصلاً همدیگه رو نمی بینیم. می گه به اندازه ی کافی می بینیم. دو سه روز مرخصی گرفتم که خیر سرمون با هم باشیم. باورتون نمی شه چیکار کرد. صبح ساعت نُه از سرِ کار برگشت و مستقیم رفت تو رختخواب، تا ساعت پنجِ بعدازظهر بیرون نیومد. بعد هم حموم کرد، یه چیزی خورد و باز رفت سرِ کار. هر روزش همون کارو کرد. چند هفته بعدش مرخصی گرفت و با دوستاش رفت سان فرانسیسکو.
ارجمند:عجب! پس آخرِهفته ها چی؟
سیما:روزای تعطیلش تو هفته س، سه شنبه و پنجشنبه.
ارجمند:این که خیلی بَده. اصلاً همدیگه رو نمی بینین.
سیما:به قولِ اون به اندازه ی کافی می بینیم. رفته بودم پیش دکترِ زنان، پرسید «چه طوری جلوگیری می کنین؟» گفتم «به طور طبیعی! اصلاً کاری به هم نداریم.» نُه ماه بود که رابطه ی زن و شوهری نداشتیم. [مکث] ببخشین، می دونم آدم نباید این مسایلو همین جوری مطرح کنه.
ارجمند:نه خانم، این جا امریکاست، ما چشم و گوش مون باز شده! مهم نیست جونم، درد دلت رو بگو.
سیما:خلاصه بعد از نُه ماه صِدام دراومد. ولش کنین حوصله ندارم حرفِ اونو بزنم. لابد واسه همین شما حوصله ی ایرانی ها رو ندارین. چون هر کدوم شون یه تراژدی دارن.
ارجمند:سیما خانم، هر انسان یک تراژدیه، ایرانی و امریکایی نداره. همه ی ما همینه داستان مون، یکی شوهرش بَده، یکی پسرش. یکی ورشکست شده، یکی چه می دونم، یکی هیچ چیش نیست ولی از دیدنِ این همه بی عدالتی آبِ خوش از گلوش پایین نمی ره. خودتون رو اذیت نکنین. بچه دارین؟
سیما:[از پاسخ طفره می رود] کارتون با ماشین تموم شده، حالا نوبتِ منه. با اجازه از پودرتون برمی دارم.
ارجمند:خواهش می کنم. قابلی نداره. از این دستمال های، چی می گن، خوشبوکننده هم برای خشک کن بردارین. خیلی خوبه.
سیما:مرسی. [به طرفِ ماشین رفته و مشغولِ ریختنِ ملافه ها می شود.]
ارجمند:پاسور بلدین؟
سیما:بله، بازی سربازا! دایی مادرم می گفت بازی زن خرابا! ببخشین ها.
ارجمند:سیما خانم!

هردو می خندند.

نظرات کاربران درباره کتاب مرغ سحر و دو نمايشنامه‌ی ديگر