فیدیبو نماینده قانونی انتشارات اردیبهشت و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب يتی گرسنه

کتاب يتی گرسنه
خيابان وحشت

نسخه الکترونیک کتاب يتی گرسنه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب يتی گرسنه

لوک واتسن درحالی‌که پوزخند می‌زد گفت: - این تقصیر خودته که سردته. لباست واسه یه همچنین هوایی کافی نیست. من بهت پیشنهاد دادم که کفشای کوهنوردی اضافی منو بپوشی. رسوس به پیراهن و شلوار تمیزش اشاره‌ای کرد و گفت: - تو واقعاً فکر کردی من با این لباسای تمیزم اون پوتینارو می‌پوشم؟ واقعا که احمقانه‌ست. لوک درحالی‌که دست‌هایش را در جیب‌های کت زمستانی سنگینش فرو می‌کرد، جواب داد: - الان تو هم احمقی و هم یخ‌زده. کلوئه فار درحالی‌که بندهای پوتین‌های ضمختش را محکم می‌بست، اضافه کرد: - تو نمی‌دونی چیو از دست دادی. این لباسا خیلی راحتند. مومیایی جوان کلاهی پشمی، ژاکتی کلفت و شلوار جین مادرش را پوشیده بود. رسوس لباس بلندش را روی خودش کشید و لرزید. او درحالی‌که غرولند می‌کرد، گفت: - احتیاجی نیست اونا رو روی هم بسابیم. من از کجا می‌دونستم که تبّت اینقدر سرده؟ کلوئه با اصرار گفت: - با اینکه این شنل تورو مثل احمقا کرده ولی باید چیزی توش باشه که گرمت کنه. رسوس دستش را در شنلش فرو کرد و چند تا لباس و کلاه بابانوئلی پیدا کرد. - پس دوباره ممکنه نشه. لوک درحالی‌که نوشته‌ی ناخوانای نقشه را که پشت نامه بود می‌خواند، گفت: - اون نمی‌تونه الان دور شده باشه. پیرزنی که تو روستا بود، گفت که غار وِین باید همین طرفا باشه. رسوس درحالی‌که دوباره لباس‌ها و کلاه‌ها را کنار می‌گذاشت و چیزی را می‌قاپید، گفت: - یه چیز عجیب دیگه؛ عجب زامبی عجیبی بالای کوه زندگی می‌کنه؟ این غیرعادیه.

ادامه...
  • ناشر انتشارات اردیبهشت
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.84 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۱۹ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب يتی گرسنه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

دیدار با ساکنان









آنچه گذشت:
آقا و خانم واتسون وقتی دیدند پسرشان به یک گرگ تغییر قیافه داده است، وحشت زده شدند ولی این موضوع اصلاً با ترسی که از انتقال اجباری توسط سازمان دولتی کنترل زندگی های نامعمول (سازمان) به خیابان وحشت داشتند، قابل مقایسه نبود؛ زیرا آنها دریافتند که راه برگشتی برایشان وجود ندارد.
وقتی لوک می خواست والدین خود را به خانه ببرد، تصمیم گرفت از دوستان جدیدش، رسوس نگتیو و کلوئه فار برای پیدا کردن شش یادگاری باستانی کمک بگیرد. رسوس نگتیو یک خون آشام بلند پرواز و کلوئه فار یک مومیایی مصری بود.این یادگاری ها از اجداد بنیان گذار جامعه باقی مانده بود.
فقط با جمع آوری این محصولات مصنوعی سحرآمیز او قادر می شد از دنیای خودش دری به دروازه ی گذشته باز کند.
بعد از اینکه لوک و دوستانش در این جست وجو موفق شدند، آقا و خانم واتسون دریافتند که لوک در خانه ی جدید خوشحال است، پس تصمیم گرفتند که در خیابان وحشت اقامت کنند. ولی به تازگی دروازه ی باز شده مشکل ساز شده بود. سِر- اتو اسنییر، شهردار شرور می خواست ساکنان معمولی محله را که برای دیدن عجیب و غریب ترین نمایش دنیا به آنجا آمده بودند، سرکیسه کند.
لوک، رسوس و کلوئه برای محافظت از خیابان وحشت باید سعی می کردند دروازه را با برگرداندن آن یادگاری های باستانی به صاحبان اصلی شان ببندند و یک زبان زامبی بعد از این در لیست می باشد...

فصل یکم: کوه



شنل خون آشام پشت او مانند شلاق در باد به تکان می خورد. درحالی که نورهای آبی رعد و برق به کوه خاکستری و بلند می تابید او دندان های نیش بلندش را در برابر باد به هم سایید. او آنجا قدم می زد؛ درحالی که با کفش های چرمی و براقش صخره های کوچک و سنگریزه ها را مثل بهمن و آبشار پایین می ریخت. آن روز صبح، البته نه برای دفعه ی اول (به طور مکرر)، یک گلوله برفی، محکم به پشت سرش برخورد کرد.
رسوس نگتیو درحالی که به دوست شاکی اش گله می کرد، گفت:
- تو می دونی که اون خیلی کسل کننده است، خیلی تنده. تازه حتی اگه برف هم روی گردنم نریزه، خیلی سردمه، خیلی ازت ممنونم.
لوک واتسن درحالی که پوزخند می زد گفت:
- این تقصیر خودته که سردته. لباست واسه یه همچنین هوایی کافی نیست. من بهت پیشنهاد دادم که کفشای کوهنوردی اضافی منو بپوشی.
رسوس به پیراهن و شلوار تمیزش اشاره ای کرد و گفت:
- تو واقعاً فکر کردی من با این لباسای تمیزم اون پوتینارو می پوشم؟ واقعا که احمقانه ست.
لوک درحالی که دست هایش را در جیب های کت زمستانی سنگینش فرو می کرد، جواب داد:
- الان تو هم احمقی و هم یخ زده.
کلوئه فار درحالی که بندهای پوتین های ضمختش را محکم می بست، اضافه کرد:
- تو نمی دونی چیو از دست دادی. این لباسا خیلی راحتند.
مومیایی جوان کلاهی پشمی، ژاکتی کلفت و شلوار جین مادرش را پوشیده بود. رسوس لباس بلندش را روی خودش کشید و لرزید. او درحالی که غرولند می کرد، گفت:
- احتیاجی نیست اونا رو روی هم بسابیم. من از کجا می دونستم که تبّت اینقدر سرده؟
کلوئه با اصرار گفت:
- با اینکه این شنل تورو مثل احمقا کرده ولی باید چیزی توش باشه که گرمت کنه.
رسوس دستش را در شنلش فرو کرد و چند تا لباس و کلاه بابانوئلی پیدا کرد.
- پس دوباره ممکنه نشه.
لوک درحالی که نوشته ی ناخوانای نقشه را که پشت نامه بود می خواند، گفت:
- اون نمی تونه الان دور شده باشه. پیرزنی که تو روستا بود، گفت که غار وِین باید همین طرفا باشه.
رسوس درحالی که دوباره لباس ها و کلاه ها را کنار می گذاشت و چیزی را می قاپید، گفت:
- یه چیز عجیب دیگه؛ عجب زامبی عجیبی بالای کوه زندگی می کنه؟ این غیرعادیه.
کلوئه توضیح داد:
- روستایی ها می گن که فال بین محلیشونه.
- فال چی!؟
لوک تکرار کرد:
- فا ل بین... کسی که می تونه آینده رو پیش بینی کنه.
رسوس طعنه زنان گفت:
- خیلی مسخره س.
کلوئه گفت:
- این مسخره نیست؛ یه نگاه به مصر بنداز، ببین ما فال بین های زیادی داشتیم که خیلی چیزارو پیش بینی می کردن؛ مثلاً محصولات سال آینده چطور رشد خواهند کرد و یا اینکه چه کسی در کنار مقبره ی فرعون دفن خواهد شد.
رسوس گفت:
- دارم هشدارهایی ترسناک واسه خودم احساس می کنم.
و ادامه داد:
- و حتی اگه وِین بتونه آینده رو ببینه، چطوری می تونه اونا رو مدیریت کنه و به مردم بگه که چه اتفاقی براشون میفته؛ اون که زبون نداره.
لوک خندید. او مجبور بود قبول کند که رسوس به چیز مهمی اشاره کرده بود. وِین یکی از اجداد بنیان گذار خیابان وحشت بود که زبان خوانندگی به او یاد داده شده بود. -یک یادگاری قدرتمند- آنقدر قوی که لوک می توانست از این راه، دری را به سوی مردم باز کند و والدینش را به دنیای خودش برگرداند.
در آن زمان، آن زامبی رهبر آوازخوانان گروه جسم - فلزی بِرین دِرین شده بود. آخرین اخبار این بود که گروه از هم پاشیده و وِین خودش را در تبّت از همه مخفی کرده بود. لوک درحالی که انگشتانش را در جعبه ی داخل جیبش که یک لامپ فلزی داخل آن قرارداشت، می کرد، گفت:
- من اطمینان دارم همون اول که زبونشو باز کنیم، همه چیزو بهمون می گه.
کلوئه یادآوری کرد:
- ولی تا وقتی پیداش نکنیم نمی تونیم اونو به شکل اولش برگردونیم و بعدش هم اینجا نگهش می داریم و باهاش صحبت می کنیم و می گیم که هرچه زودتر بهمون کمک کنه.
دخترک درحالی که با گام های بلند به جلو می رفت و به صخره های بزرگ تر ضربه می زد، گفت:
- و اونو اینجا نگه می داریم و باهاش صحبت می کنیم و بهش می گیم زودباش مگه تو نمی خوای به ما کمک کنی.
لوک خندید و گفت:
- کلوئه خیلی عصبانیه.
رسوس جواب داد:
- اون داره اذیت می کنه.
لوک گفت:
- من فکر نمی کنم کلوئه دیگه مثل قبل همه جا ساکت باشه. اونم بعد از اینکه بیشتر زندگیشو توی یک هرم زندانی بوده.
- کمک
فریادی از کنار کوه باد را شکافت و انعکاس پیدا کرد. لوک و رسوس به طرفی که صدا از آن بلند شد، نگاه کردند. کلوئه از کنارشون ناپدید شده بود. رسوس درحالی که ترسیده بود، شروع به دویدن کرد. لوک رسوس را گرفت و به او گفت:
- کلوئه اون اخطار رو نشنیده؛ آقای شیلکاس به ما اخطار داده بود که باید با هم باشیم.
- کلوئه واقعاً هیچ وقت به اخطار، نصیحت و یا هر چیز دیگه ای، گوش نمی ده.
آنها به جایی که دوستانشان را دیده بودند نزدیک شدند و نفسشان را تازه کردند و به اطراف نگاهی انداختند. اطرافشان را دایره ای از سنگ که تازه ظاهر شده بود، فرا گرفت. برگ های خشک و انبوهی از خز خشک شده که در برف یخ زده بود به دور پاهایشان پیچیده شد. لوک به آرامی گفت:
- نگاه کن
رد پایی در برف درون دایره ی سنگی به جا مانده بود و روی یکی از صخره ها با شال گردن کلوئه پوشیده شده بود.
رسوس برای برداشتن شال به سرعت به سمت دایره دوید ولی سر خورد و به زمین افتاد. لوک با عجله خودش را به دوستش که زمین خورده بود رساند. هر دو آنها به شدت ترسیده بودند.
- پاهای بزرگ
لوک خودش را به طرف زانوهای رسوس کشید و گفت:
- خیلی خوب



- پس ما فهمیدیم که کفشای من مناسب کوهنوردی نیستن، ولی من نمی تونم بگم که خیلی بزرگن.
لوک گفت:
- منظورتو نمی فهمم؛ ببین تو چه مخمصه ای افتادیم.
خون آشام این سو و آن سو می رفت. به عقب روی زانوهاش نشست و کنگره ی بزرگی که روی برف ایجاد شده بود را شروع به بررسی کرد. او نفس زنان گفت:
- اوناهاش... اون یه ردِ پاست؛ ولی خیلی بزرگه! من می دونم کفشای اضافی شما برای کلوئه خیلی بزرگ بود و این خیلی مسخره ست.
لوک گفت:
- اون نمی تونه رد پای کلوئه باشه. این رد پای یتیه.
- یتی؟
لوک نجواکنان گفت:
- یتی پاگنده! مرد برفی منفور، یا هرچی می خوای اسمشو بذاری. می گن اونا اینجا توی تبّت زندگی می کنن.
رسوس ایستاد و گفت:
- ولی یتی ها واقعی هستن.
لوک اشاره کرد:
- من سال پیش یه چیزایی در مورد خون آشاما گفته بودم.
بعد از یک ثانیه صدای فریادی را شنیدند.
- کمکم کنید!
پسرها به سرعت به طرف دایره ی سنگی دویدند ولی یک مانع بلند عمودی جلوی آنها را گرفت؛ ایستادند و با احتیاط به آن لبه نگاهی کردند.
لوک فقط می توانست کلوئه را که چند متر پایین تر بر نوک یک صخره ی کوچک ایستاده است، ببیند. او با حسرت گفت:
- کلوئه اونجاست، بیا ببین.
پسرها خودشان را به سمت لبه ی بلند که کلوئه بر روی آن ایستاده بود، کشیدند. رسوس با نگرانی نگاهی به اطراف انداخت. زمین تا چندین مایل زیر پایشان شناور بود. در حالی که یواشکی به طرف دوستشان می رفتند، لوک گفت:
- وقتی کلوئه نزدیک همچین تخت راحتی باشه، هیچ وقت توی دردسر نمیفته. مگه نه.
وقتی سرانجام به او رسیدند، کلوئه غرغرکنان گفت:
- بالاخره!
- من نمی تونم به چیزایی که از من دورن، برسم.
پسرها با تعجب خیره ماندند. کلوئه به صخره تکیه داده و یک خرس پشمالوی خاکستری که عصبانی به نظر می رسید کنار پاهایش ایستاده بود.
- گرررل! کسسست! گرررل!
رسوس پرسید:
- اون چیه؟
لوک جواب داد:
- اون یتیه، من که بهت گفتم که اونا واقعی هستن.



آن موجود با چشم های قرمز و براقش به لوک و رسوس نگاه می کرد و بعد متوجه کلوئه شد. به طرف زانوهای کلوئه آمد ولی هیچ چیز نمی توانست از عصبانیتش کم کند.
کلوئه گفت:
- من فکر می کنم که اون باید یه بچه باشه. وقتی داشتم اونجا اون دایره ی سنگی رو امتحان می کردم، اون صدا رو شنیدم. و از صخره ها پایین اومدم که بتونم بهتر ببینم.
لوک چشمانش را چرخاند و گفت:
- البته که تو این کارو کردی...
- اون ترسناکه! من اومدم پایین که اونو خوب ببینم؛ ولی اون سعی کرد که منو گاز بگیره.
گیررررل! گیرررل!
کلوئه با دستش ضربه ی آرامی به یتی کوچولو زد و گفت:
- برو اون ور! شوو!
حیوان انگشت های کلوئه را با دندان های تیزش گاز گرفت و تکه ی بزرگی از دستکش هایش را پاره کرد. بانداژ پاره شده از سوراخ آن دیده می شد.
کلوئه فریاد زد:
- اوو
و دستش را کنار کشید.
- چه دردی!
لوک فریاد زد:
- پس دیگه بهش دست نزن.
کلوئه با ناراحتی گفت:
- من نمی خواستم بهش دست بزنم؛ فقط می خواستم بترسونمش که دور بشه.
- چطوری؟ اینجوری بهش اجازه دادی که ببینه تو چقدر خوب و خوشمزه ای؟

نظرات کاربران درباره کتاب يتی گرسنه