فیدیبو نماینده قانونی نشر شمشاد و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ایستاده در استوای شب

کتاب ایستاده در استوای شب

نسخه الکترونیک کتاب ایستاده در استوای شب به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب ایستاده در استوای شب

اشتباهم بود که از اول کرایه را طی نکرده بودم، اما آن روز روزِ خوش‌شانسی‌ام بود و نمی‌شد اتفاق بدی برایم بیافتد، البته روز که نه، شب بود، و تازه شب که نه؛ روز دیگری بود که ساعتی نه، چند دقیقه‌ای از شروعش گذشته بود و بعید نبود آن بخت و اقبالِ بعیدم که پس از مدت‌ها خودنمایی کرده بود، برای این ساعت تَه کشیده باشد، اما دیگر رسیده بودم و باید می‌پرسیدم کرایه‌اش را. زن گفت من که مسافرکش نیستم. دقیقاً همین لحظه بود و باز هم خواهم گفت دقیقاً همان لحظه متوجه شده بودم یک جای کار نه، همه‌اش عجیب است. همان لحظه بوده دقیقاً؛ بعداً باز هم خواهم گفت. زنی آن موقع شب توی خیابان سوارم کرده بود و از ونک تا خیابان بهار، یعنی در واقع تا دم درِ خانه‌، رسانده بودم. یک لحظه با خودم فکر کردم «بانوی نیمه‌شب» و یاد سیگار کشیدن زن افتاده بودم توی ماشین و فکر کرده بودم شاید اطواری دفاعی بوده و شاید هم ادامه‌ی خوش‌شانسی بعیدِ بعدِ مدت‌ها بازیافته‌ی آن روز خودم. از زن پرسیدم اگر وقت دارد، بیاید بالا با هم قهوه‌ای بخوریم. پیش خودم فکر نکردم زن از قد و بالا و چشم و ابرویم خوشش آمده، چون نه آن چنان قد و بالای هوس‌انگیزی داشتم که البته هنوز هم از هوس‌ناانگیزی‌اش چیزی کم‌وکاست نشده، و نه قیافه‌ام را ممکن بود زن دیده باشد در آن تاریکی، البته اگر هم می‌دید بعید بود هوسی در او بیدار کند، در آن سرما و در آن تاریکی. چرایش را بعداً خواهم گفت. حتماً دنبال ماجرا می‌گشته یا فقط هم‌صحبتی اتفاقی و بی‌خطر؛ به هر حال کارش عجیب بود. آره، کارش عجیب بود.

ادامه...
  • ناشر نشر شمشاد
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.56 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۰۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب ایستاده در استوای شب

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱. توضیح ضروری/ سرگرد اقبالی

نمی دانم چرا باید عجیب باشد که پلیسی از اداره ی آگاهی بخواهد نویسنده شود. البته در همین کشور خودمان هم نمونه های بسیار بدی از قضات و بازپرس ها داریم که پرونده هایشان را کتاب کرده اند، البته با نثر و سبک و اسلوبی که نگو و نپرس. به هر حال، این اولین تجربه ی من در نویسندگی است که البته بازنویسی یکی از پرونده هایی است که من شخصاً به آن رسیدگی کرده ام و اگر من نبودم، هیچ کس دیگری نمی توانست پرونده را تمام و کمال کالبدشکافی کند. البته من این پرونده را به این دلیل انتخاب کردم، البته برای کتاب اولم، که خوانندگانم را متوجه شمِ قوی پلیسیِ خودم بسازم و آن ها را دنبالِ خودم بکشانم تا باقی کارهای مرا هم دنبال کنند. جالب ترین خصلت این پرونده آن بود که من پیش از وقوع قتل، آن را پیش بینی کرده بودم. اما چطور می توانستم جلوی آن را بگیرم؟ حتماً تعجب کرده اید، پس بگذارید بیشتر توضیح دهم. موضوع از این قرار بود که یکی از نویسندگان محبوب من، که در نوع خود مدرن ترین آثار را در زبانِ خویش آفریده است، در این قتل دست داشته است. من از موضوع قتل خبر داشتم، چون کتاب های این نویسنده را کلمه به کلمه خوانده بودم و می دانستم دیر یا زود مرتکب قتل می شود، و حتی کم وبیش می دانستم قتل چه کسی. این پیش بینی برای من سخت نبود، بلکه قسمت سخت ماجرا برای من این بود که از نویسنده ای بازجویی کنم که مورد علاقه ام بود و البته می دانستم که گناهکار است. برای این که این کتاب هم مانند بقیه ی کتاب های همکارانم کلیشه ای از کار درنیاید و صرفاً بازنوشتی از پرونده ی ارجاعی به دادگاه، همراه با نصیحت های اخلاقیِ آن ها، نباشد، تصمیم گرفتم طور دیگری بنویسم. اول قسمت هایی از رمان چاپ نشده ای از این نویسنده می آورم که البته اسمِ حقیقی اش را حفظ کرده ام؛ و این کار را برای این کرده ام تا نشان دهم چگونه می توان از یک نوشته، فهرستِ قتل های انجام شونده (حال و آینده) در یک شهر را بیرون کشید، البته شاید لازم به توضیح نباشد که بالضروره قاتل نویسنده نیست و فقط در این پرونده، و البته معدود پرونده های دیگر، که طبق تجربیاتِ من در این کشور نشانی از آن ها نیست، نویسنده قاتل از آب درمی آید؛ همچنین با این کار هدف دیگری را هم نشان کرده ام، این که نویسنده ی زرنگ چقدر راحت می تواند سرِ پلیس های غیر زرنگ را شیره بمالد، البته موارد استثنائی یی از دو طرف هست و برای همین وقتی قاتل/ نویسنده ای تقریباً نابغه با پلیسی نابغه رویارو می شوند، کارشان لاجرم به همدلی می رسد، هر یک به دیگری کمک می کند و سرآخر شاید خود قتل یا قتل ها نیز مورد اغماض قرار گیرد، خصوصاً وقتی پای روابطِ خانوادگی در میان باشد. بعد از نقلِ این داستان، اعترافات قاتل یا همین نویسنده را می آورم، البته نه به آن صورتِ کلیشه ای، بلکه به صورتی داستانی و بعد از این بخش، زوایای تاریکِ این ماجراها را روشن می کنم تا خوانندگان بفهمند که کار جنایی یا پلیسی چقدر از آن چیزی که اکثر مردم فکر می کنند، فاصله دارد و بیش تر شبیه نوعی پیشگویی است، البته با این فرق که شما پیشگویی قتلی را می کنید که قبلاً اتفاق افتاده است، که البته من از این هم یک پله جلوتر رفته ام و قبل از وقوع قتل (یا بهتر بگویم قتل ها) آن را پیش بینی کرده بودم، اما چه می توانستم بکنم؟ باید منتظر می ماندم تا آینده به گذشته تبدیل شود و آن وقت در گذشته می ایستادم و آینده را پیشگویی می کردم. به هر حال سخن به درازا کشید و چه بهتر که آن چیزی را که وعده کرده بودم، هر چه زودتر عملی کنم. البته باید خاطرنشان کنم، من بعد از این پرونده از کارم استعفا دادم؛ چون احساس می کردم دیگر مرتبه ای نمانده است که در کارِ خود به آن برسم. دلم می خواست در این مقدمه کمی هم از نظریات ادبی و کتاب هایی که خوانده ام، حرف بزنم؛ که البته بعد از مشورت با جمعی از دوستان، تصمیم گرفتم این کار را به بعد از چاپ کتاب و در مصاحبه هایی که بعد از چاپ کتاب خواهم کرد، موکول کنم.
تصمیم داشتم در آخر، از کمک های همسرم و دو پسرم نیز تشکر کنم، اما الان همه ی آن ها فوت شده اند و تشکر بی مقدار من چیزی به آن ها اضافه نخواهد کرد. پس این مقدمه را با این جمله به پایان می برم که «مرگ، خودِ زندگی است و آن کسی که مرگ را تجربه نکرده باشد، چیزی از زندگی نمی داند. از همین رو، باید از افراد قاتل تشکر کنیم که ما را با زندگی آشتی می دهند، چون بدونِ ترس از وجودِ قاتلی در همسایگی، نمی توان خواب دید. خواب ما را در مقابل این قاتلان روئین تن می کند، و چه کسی است که نمی داند چه دردی دارد وقتی بامدادان چراغ ها تک تک روشن می شوند و تو هنوز نتوانسته ای بخوابی».

۲. بانوی نیمه شب

اشتباهم بود که از اول کرایه را طی نکرده بودم، اما آن روز روزِ خوش شانسی ام بود و نمی شد اتفاق بدی برایم بیافتد، البته روز که نه، شب بود، و تازه شب که نه؛ روز دیگری بود که ساعتی نه، چند دقیقه ای از شروعش گذشته بود و بعید نبود آن بخت و اقبالِ بعیدم که پس از مدت ها خودنمایی کرده بود، برای این ساعت تَه کشیده باشد، اما دیگر رسیده بودم و باید می پرسیدم کرایه اش را. زن گفت من که مسافرکش نیستم.
دقیقاً همین لحظه بود و باز هم خواهم گفت دقیقاً همان لحظه متوجه شده بودم یک جای کار نه، همه اش عجیب است. همان لحظه بوده دقیقاً؛ بعداً باز هم خواهم گفت. زنی آن موقع شب توی خیابان سوارم کرده بود و از ونک تا خیابان بهار، یعنی در واقع تا دم درِ خانه ، رسانده بودم. یک لحظه با خودم فکر کردم «بانوی نیمه شب» و یاد سیگار کشیدن زن افتاده بودم توی ماشین و فکر کرده بودم شاید اطواری دفاعی بوده و شاید هم ادامه ی خوش شانسی بعیدِ بعدِ مدت ها بازیافته ی آن روز خودم. از زن پرسیدم اگر وقت دارد، بیاید بالا با هم قهوه ای بخوریم. پیش خودم فکر نکردم زن از قد و بالا و چشم و ابرویم خوشش آمده، چون نه آن چنان قد و بالای هوس انگیزی داشتم که البته هنوز هم از هوس ناانگیزی اش چیزی کم وکاست نشده، و نه قیافه ام را ممکن بود زن دیده باشد در آن تاریکی، البته اگر هم می دید بعید بود هوسی در او بیدار کند، در آن سرما و در آن تاریکی. چرایش را بعداً خواهم گفت. حتماً دنبال ماجرا می گشته یا فقط هم صحبتی اتفاقی و بی خطر؛ به هر حال کارش عجیب بود. آره، کارش عجیب بود.
زن گفت می تواند یک ساعتی استراحت کند و از قهوه هم، ای، بدش نمی آید؛ به شرطی که قهوه باشد نه نسکافه یا قهوه ی حاضری. من هم گفته بودم اتفاقاً اسپرسوی خوبی دارم، از اسپرسوهای آقای پل کالج، همان مغازه ی کوچکِ خوش بو که توی خیابان انقلاب زیر پل کالج است و اگر زمانی به سراغش رفتید و دیدید مغازه باز است، خوش شانسی آورده اید، البته خوش شانسی آن روزم به باز بودن آن مغازه ی کوچک خوش بوی آن مردِ خوش پوش در آن خیابان زشت ربطی نداشته، مغازه ی همان مردی که هیچ صفت جالبی نداشت جز این که هر وقت دلش می خواست مغازه را باز می کرد و می بست، و هر وقت یعنی هر ساعتی از هر روز؛ و البته روز، که مسلم مرد از آن شب بیداران و خواب گردها نبود، یعنی کسی شاید از قماش شاید همین زن. البته به زن نگفتم اسپرسو را از کجا گرفته ام و زن هم چیزی نپرسید؛ فقط گفت آره، اسپرسوی خوبی است؛ اما بی نظیر نیست.
زن روی یکی از دو صندلی خانه ام نشسته بود، کنار میزم، یعنی تنها میزم، همان میزی که رویش کامپیوترم را گذاشته بودم و کنارش، روی کمدی کوتاه، قهوه جوشم. زن حرفی برای گفتن نداشت، فقط یکی دو باری در مورد ترانه هایی که داشت می شنید، گفت خوب است، و فقط یک باری نیمه به هیجان آمده گفت این بی نظیر است؛ و البته هر کس دیگری هم بود این را می گفت؛ زن البته طوری گفته بود بی نظیر است که معلوم بود هم ترانه را از بر است و هم خواننده اش را می شناسد و من هم فهمیده بودم نمی توانم حرفی درباره ی خواننده بزنم که زن برایش تازه باشد. با خودم گفتم حتماً خوش شانسی ام در همین حد بوده، به هر حال خوش شانسی بعیدی که نتیجه ی روشن شدن فندکی دم دمی مزاج با یک ضربه باشد، بیش از این ها نمی توانست جلو برود.

۳. قتل های خانوادگی

دو ماهی کارم این شده بودم که وقتی از خواب بیدار شوم، فندک را از توی کشو بیرون بکشم و هنوز خواب آلود فندک بزنم و ببینم که روشن نمی شود؛ جز آن روز، که البته هنوز شیرینی خوابم به جایش بود. البته در مورد آن خواب حرفی نمی زنم، شاید بعدها گفتم اما فعلاً چیزی نمی گویم جز این که در آن مگسی سبز زیر چشم پف کرده ی مجسمه ی لخت فرشته ای کوچک، که از دهانش فواره ی آب بیرون می آمد، نشسته بود و همراهِ صدای گیتارِ کولی ای دوجنسی که از سیاره ای دیگر آمده بود، آوازی می خواند، از همان آوازهای بی نظیر آن خواننده.
زن یک فنجان قهوه ی دیگر خورد و به ساعتِ روی صفحه ی مونیتور نگاهی انداخت و پرسید درست است و من هم گفتم درست است. زن گفت باید دیگر راه بیافتد، شوهرش دو ساعت و نیم دیگر می رسد و او می رود دنبالش یا باید برود دنبالش فرودگاه. گفت بقیه ی وقت را آنجا می گذراند، یعنی در واقع انتظار می کشد. چیزی دیگر نگفت و شاید باید بعدها بگوید، فقط از قهوه تشکر کرد و مانتواَش را پوشید و دسته کلیدش را از روی میز، یعنی تنها میز خانه ام، برداشت و رفت و بعد چند ثانیه صدای آسانسور آمد و زن پایین رفت. از پنجره که نگاهش کردم، دیدم سوار ماشینش شد، بدون آن که نگاهی به بالا بیاندازد تا در خاطرش بماند در کدام خانه بوده است. رفت سوار ماشینش شد، روشنش کرد و آرام آرام از محوطه خارج شد و رفت احتمالاً طرف فرودگاه. همین.
زن که رفت، سیگاری روشن کردم و دوباره یاد خواب دیشبم افتادم. شاید به خاطرِ همین خواب و بعد شعله ی فندکِ بی حال بود که آن روز یا در واقع شب رفتم بیرون، بعدِ احتمالاً سه ماه. شغلی نداشتم که بخواهم به خاطرش بیرون بروم و کارم سه ماه پیش تمام شده بود، یعنی وقتی پدرم مرده بود، یعنی آخرین بازمانده ی خانواده ام. تا آن موقع کارم این بود که در فاصله زمانی های منظم به دیدار اعضای خانواده ام بروم، خانواده ای کوچک که غیر از پدرم چیزی بیش از سه عمو و دو پسرعموی کهن سال، واقعاً کهن سال، نبود. خانواده ی ما به شدت ارثی بود، یعنی همه چیزش ارثی بود، از عادات و قیافه گرفته تا نوع مرگ و نوع بدشانسی ، همه چیزش ارثی بود. اول از همه این که هیچ زنی در خانواده ی ما نبود و هیچ کس در خانواده ی ما ازدواج نمی کرد و یا اگر هم ازدواج می کرد، زنش بعد از به دنیا آوردن اولین بچه اش می مرد، همان روز یا چند ماه بعد، خلاصه آن قدر زود که پسر هیچ خاطره ای از مادرش نداشته باشد. به طور ارثی هم که همه از عکس و هر تصویری مربوط به خودشان نفرت داشتند و برای همین هم نه عکسی از مادر یا زنِ پدر می ماند و نه فیلمی یا پرتره ی نقاشی، که این یکی واقعاً در این عصر ورافتاده بود. اگر شباهت من و پسرعموهایم به پدرهایمان آن قدر زیاد نبود، حتماً باور می کردم که ما را از پرورشگاه آورده اند. پدرم از سه برادر دیگرش خیلی کوچک تر بود و از کوچک ترین برادرش پانزده سال کوچک تر بود، احتمالاً برای همین هم دیرتر از همه مرد، البته سن که دلیل مرگ نمی شود، چون دو پسرعمویم زودتر از پدرم مردند، اگر چه مطمئن نبودم و حالا هم نیستم که پدرم از آن ها بزرگ تر بوده باشد. خلاصه، کار من این بود که هر هفته به اعضای خانواده سر بزنم و خوشبختانه این سال ها، هر سال، شغلم کم تر وقتم را می گرفت. می رفتم آن ها را می دیدم، با هم شطرنج یا تخته نرد بازی می کردیم، چای و شکلات یا قهوه و شکلات یا کیک می خوردیم و بعد از مرگ شان سهم ارثم را می گرفتم و یک سالی زندگی می کردم تا یک کدام دیگرشان بمیرد و سهم ارثم را بگیرم. همه هم از بیماری نادری مردند که من در آن دخالتی نداشتم و احتمالاً من هم به همان حمله بمیرم، یعنی در وان آب داغ سکته کنم، مثل سه عمو و دو پسرعمو و پدرم که دیرتر از همه مرده بود، یعنی آن شب سه ماه از مرگش می گذشت و من سه ماه بود که عملاً بازنشسته شده بودم و حساب کرده بودم می توانم با پول بازنشستگی و پس اندازم همین طوری چهار پنج سالی ادامه دهم؛ اگر چه واقعاً زندگی ایده آلی نبود. اوایل بازنشستگی آرزویم این بود قبل از این که اولین چراغ خانه ی همسایه ها روشن شود، بخوابم، اما این اواخر آرزویم این شده بود قبل از این که زن های خانواده شروع کنند به غذا پختن، خوابم بگیرد تا شاید این طوری قبل از این که غروب شود، بتوانم از تختخوابم بیرون بزنم. اوایل، سه چهار هفته توانستم خودم را گول بزنم که این خودش نوعی اعتراض است و برای همین دبه ای را گذاشته بودم کنار تختخوابم و همان تو می شاشیدم و سال ها هم بود که دیگر نمی ریدم و دیگر لازم نبود تا توالت بروم. بالای تخت هم چند بسته نان گذاشته بودم و چند کیلو ژامبون و هر وقت که گرسنه ام می شد، از همان می خوردم؛ باقی وقت های بیداری هم یا فکر می کردم یا کتابی از داستایفسکی می خواندم. داستایفسکی تنها کسی است که نوشته هایش را می خوانم. از وقتی در هشت سالگی شروع کردم به کتاب خواندن، فقط داستایفسکی می خوانم یا کتاب های زندگی نامه اش. اوایل چیز زیادی نمی فهمیدم، فقط حسی شهودی به من می گفت تنها اوست که حقیقت را می داند و آن را می نویسد و بعدها وقتی به سنی رسیدم که حرف هایش را بفهمم، فهمیدم شهودم اشتباه نکرده بوده است. چندباری زندگی نامه های تحلیلی اش گولم زدند و چند ورقی از کافکا و سارتر را هم خواندم اما بعد خیلی زود به اشتباهم پی بردم و همه ی آن اباطیل را سوزاندم. خلاصه پس از آن سه چهار هفته که نان هایم حسابی کپک زد، به اشتباه بودن عملم پی بردم، چون ناگهان فهمیدم نمی دانم اعتراضم به چیست و آن وقت به بیهوده بودن هر اعتراضی پی بردم و همان موقع، پس از چند سال، ناگاه ریدنم گرفت و ناچار تا توالت رفتم و روی سنگ توالت نشستم و مدفوعی بدبو را از بدنم بیرون فرستادم و مدت ها به آن خیره شدم و فهمیدم دارم به مرض ارثی ای دچار می شوم که موجب مرگ تک تک اعضای خانواده ام شده بود، چون در مدفوع سیاهِ سفتم رگه هایی از رنگ قهوه ای پررنگ ظاهر شده بود و به همین دلیل و از روی شهود فهمیدم مرگم نزدیک است و دوباره تصمیم گرفتم قهوه خوردن و سیگار کشیدن را از نو شروع کنم.

۴. داستایفسکی در زیرزمین

تا اینجا احتمالاً حرف هایم را باور نکرده اید، اما تا مرگ پدرم هر چه گفتم، واقعاً راست بود، اما باقی اش نه؛ آن هم نه به این دلیل که این حرف ها حقیقت ندارد، بلکه به این دلیل که حقیقت دارد اما مربوط به زندگی کس دیگری است و حالا باید کمی در مورد او بگویم، یعنی همان کسی که برعکس من، فقط داستایفسکی می خواند؛ چون در واقع من جز داستایفسکی، هر چه به دستم برسد، می خوانم و در ضمن وضع مزاجم بسیار عالی است و هر روز یک بار می رینم و چهار بار می شاشم. آن کسی که سال ها نریده بود و فقط نان و ژامبون می خورد و فقط داستایفسکی می خواند کارمندی بدبخت بود که برای اداره ی میراث معنوی کار می کرد و خانه اش هم بر عکس من که در بالاترین طبقه ی ساختمان است، در حضیض ساختمان، یعنی طبقه ی زیرِ زیرزمین بود و تازه نان و ژامبون را هم وقتی می خورد که جشن گرفته باشد، و گرنه یا تخم مرغ می خورد یا کِرمِ خاکی. تخم مرغی هم که می خورد مال مرغی بود که توی اتاقش نگه می داشت و گاهی با آن ور هم می رفت. امان از وقتی که مرغ کرچ می شد، نه از تخمش خبری بود و نه می شد طرفش رفت. آن روزها کارمند مجبور بود بین کتاب های داستایفسکی اش بگردد و کرم های کتاب را شکار کند، یا با چاقویی که سه چهار سال پیش از اداره کِش رفته بود، سوراخ های کنار دیوار را گودتر کند یا با روزنامه های باطله و مرطوب برای سوسک ها تله بگذارد یا شبانه دو طبقه بالا برود و دور از چشم همه، قبل از رسیدن ماموران شهرداری، از توی زباله های همسایه ها چیزی پیدا کند و به خانه ببرد. صبح ها قبل از آن که آفتاب پیدا شود، ناگهان از خواب می پرید و لباس می پوشید و دبه ی شاشش را می برد توی توالت پارکینگ خالی می کرد و دست و رویش را می شست و با کبریتی سوخته لای دندان هایش را پاک می کرد؛ البته بقایایی را که پیدا می کرد، تف نمی کرد بلکه مثل هدیه ای از طرف حامی ای مهربان و ناشناس می پذیرفت و قورت می داد و آرام بیرون می آمد و در توالت را قفل می کرد و کلید را زیر موزائیکی شل شده قایم می کرد و دبه اش را می برد توی اتاقش بالای رختخواب می گذاشت و کتابی، اغلب جوانِ خام را برمی داشت و آرام آرام راهی سرِ کارش می شد و مواظب بود قدم هایش را تند نکند مبادا بیش از حد از غذایی که خورده، استفاده کرده باشد. برای همین هم همیشه دیر می رسید. اتاق کارش جایی بود که باید از جلوی اتاق رئیس رد می شد. دعایی می خواند و سرش را پایین می انداخت و از کنار اتاق رئیس رد می شد و از راه پله های مجاور اتاق پایین می رفت، تا برسد به اتاق کارش و منتظر می ماند تا پیرمرد سر برسد و کارش را شروع کند. همیشه هر چقدر هم که دیر می رسید، پیرمرد باز هم دیرتر از او می رسید. با این حال، رئیس هر وقت می فهمید دیر رسیده است، می آمد و با شکم چاقش، که همیشه همه ی رئیس ها باید داشته باشند، بالای سرش می ایستاد و داد و بی داد راه می انداخت و آن قدر بلند با صدای نازکش جیغ می زد، که گوش هایش مثل تاج خروس قرمز می شد و کارمندها همه از طبقات بالا جمع می شدند تا ببینند چه اتفاقی افتاده است و وقتی رئیس مطمئن می شد، همه جمع شده اند، دستمالی کثیف و خیس از جیب شلوارش بیرون می آورد و عرق صورت و پشت گردنش را تمیز می کرد و نفس نفس زنان از پله ها به طرف اتاقش بالا می رفت و قبل از رسیدن به اتاق، روی صندلی کنار اتاق ولو می شد و می گفت: «بالاخره شما مفت خورهای از زیر کار درروی دزد این اداره را نابود می کنید و مرا هم می کشید. دزدها، از زیر کار درروها، مفت خورها، نقشه ی همه تان کشتن من است.» آن وقت آبدارچی می آمد و برایش یک لیوان آب قند می آورد و رئیس آب قند را می خورد و لیوان را پرتاب می کرد طرف آبدارچی و داد می زد: «سالوس، ریاکار، نان به نرخ روزخور، بادمجان دورقاب چین، از جلوی چشمم گم شوید همه تان.» آن وقت همه ی کارمندها برمی گشتند توی اتاق شان و هر کدام فحشی نثار کارمندِ عاشق داستایفسکی می کردند.
کارمند اوایل عذر و بهانه می آورد، می گفت در «هزارتو» گم شده است؛ عذر موجهی هم بود، هر روز کارمندها و مراجعان زیادی در «هزارتو» گم می شدند و اداره بَلَدی را مامور کرده بود که هر دو ساعت یک بار، برود آن تو و گم شدگان را بیرون بیاورد. این «هزارتو» واقعاً هزارتو بود، اثری مفهومی از یک هنرمند یونانی به نام ویتوس گنشتانیس، که پنجاه سال پیش به مناسبت دهمین سال تاسیس اداره ی میراث معنوی ساخته شد. این که ساختن این بنا وسط محوطه ی اداره فکر کی بود، هیچ کس نمی داند؛ حتی توی اسناد و مدارک اداره هم سرنخی از آن نیست؛ مثل این که یک روز اهالی اداره بلند شده اند و آمده اند اداره و دیده اند دیوانه ای دارد آن وسط با مصالحی که معلوم نیست از کجا آورده است، چیزی می سازد. هیچ کس خبر نداشته این آدم از کجا آمده و برای چه دارد این کار را می کند. همه دست نگه می دارند تا رئیس اداره بیاید؛ رئیس هم که از خانواده ی سلطنتی بوده، برای درمان لکه های نامرئی روی پوستش مرخصی رفته بوده سواحل نیس و قرار بوده بعد یک ماه برود در کالج سلطنتی انگلیس در مورد تخت جمشید و میراث پارسی های باستان سخنرانی غرایی بکند. برای همین هیچ کس کاری به کار هنرمند دیوانه نداشته؛ چون بعید نبود از طرح های رئیس بوده و اگر کسی در برابرش کارشکنی می کرد، معلوم نبود چه به سرش می آمد. تازه اوایل کسی نمی فهمیده این آدم مفلوک لاغرِ ریش بزی به چه زبانی حرف می زند و بعد یک هفته که یکی از محققانِ زبان دانِ وابسته به اداره گذارش به آنجا می افتد، زیردست های ارشد رئیس با خواهش و تمنا محقق را می برند پیش هنرمند و می فهمند یونانی حرف می زند. آن موقع هم که شاه فراری یونان مهمان ایران بوده و همه فکر می کنند بله، از نقشه های رئیس است که برای خوش آمدِ شاه یونان از این دیوانه دعوت کرده تا بیاید این بنا را بسازد. وقتی بعد دو ماه گذر رئیس به اداره اش می افتد، کارِ بنا تمام شده بود و رئیس در هزارتو گم می شود و آن وقت هم کسی نبوده که از ته و توی آن سر دربیاورد و هنرمند هم که تازه کارش تمام شده بوده، رفته بود مرخصی، اما در واقع در آپارتمان یک دانشجوی مارکسیستِ خرپول خوابیده بوده. خلاصه رئیس توی هزارتو می میرد و کسی نمی فهمد این بنا سفارش او بوده یا نه. البته این حکایت بیش تر به لطیفه شبیه است تا واقعیت تاریخی، از آن نوع وقایعی که همه از یک رمان انتظار دارند.
خلاصه تیغ این بهانه خیلی زود کُند می شود و فقط عصبانیت رئیس و قرمزی گوش هایش را بیش تر می کند و برای همین هم کارمند دست گیرش می شود که بهتر است دیگر از این بهانه استفاده نکند و مثل گربه ای شکست خورده، ساکت بماند و بگذارد رئیس دق دلی اش را خالی کند و برود بالا، تا او هم بتواند چند خطی کتاب بخواند، البته تا وقتی سروکله ی پیرمرد پیدا شود، بعد از آن باید مثل خر کار می کرد.
البته باید گفت اگر چه تشبیه کارمند به خر تا حدی قابل قبول می بود، اما او به هیچ وجه زیر بار تشبیه گربه نمی رفت. اگر چه خودش از این حرف ها خبری نداشت؛ اما به هر حال اگر خبر می شد، گربه را زیر بار نمی رفت؛ چون خودش فکر می کرد تمامی بدبختی اش زیر سر همین موجود خبیث است، همین موجودی که یا خودش جادوگر است یا پادوی بی همه چیز یک جادوگر است. او هم مثل بیش تر آدم ها زندگی معمولی ای داشت، یعنی تا حدی معمولی؛ یعنی روی زمین زندگی می کرد، طبقه ی همکف، یعنی تا حدودی همکف. باران که می آمد، پشت در خانه اش دریا می شد و گاه از چاه آب و گِل بالا می زد، به هر حال این خودش نشانه ای از همکف بودن خانه ای بود که پنجره اش به حیاط باز می شد و بعد با شیبی ملایم اندکی پایین می رفت و درش به پارکینگ باز می شد. یک غروبِ سرد زمستانی که برفِ درشتی از آسمان می بارید، صدایی از توی خانه اش شنید که شبیه گریه ی بچه، یا درست تر بگویم، جیغِ بچه بود، بچه ای که دست و پایش را با سیگار سوزانده باشند و بعد سیخ کوچک سرخی را توی گوشش کرده یا با انبردست گوشت تنش را تکه تکه و با زحمت کنده باشند.
اول ترسید، گوش هایش را گرفت و بعد دوباره بدون آن که بخواهد چیزی بشنود، دوباره صدای بچه آمد و آن وقت جرئت پیدا کرد و رفت طرف اتاق خواب (بله، آن زمان حتی اتاق خواب هم داشت) و درِ کمد را باز کرد و آن وقت گربه ای سیاه از توی کمد بیرون پرید، گربه ای که گُله به گُله پشمش ریخته بود و چشم راست یا شاید چپش درآمده بود (به هر حال آدم در آن شرایط ممکن است به راحتی دست راست و چپ خودش را هم گم کند، چه رسد به سمت چپ و راست گربه ای کریه)، لاغر بود، لاغرتر از گربه های شهوت گرای خیابانی. گربه از توی کمد پرید توی بغلش و بعد پایین پرید و خواست بیرون بدود، اما در بسته شده بود و گربه شروع کرد به بالا و پایین پریدن و پنجه کشیدن به در. مرد رفت طرف در، البته حتماً حدس می زنید که نه به این راحتی. در را باز کرد اما گربه دوید دوباره توی کمد. مرد رفت طرف کمد دوباره و این بار دید که پشت گربه زخم شده است و زخم عفونت کرده است و این بار، مثل بیش تر داستان ها، متوجه کرم های بزرگی شد که توی زخم گربه وول می خوردند. بوی عفونت را هم شنید و همان موقع، یا کمی بعد از آن موقع، گربه از اتاق بیرون دوید و این بار شروع کرد خودش را به درِ خانه کوبیدن. مرد رفت تا در خانه را باز کند که گربه پرید بالا و صورتش را چنگ انداخت و آن وقت دوید بیرون. مرد هم سریع در را بست و قفل کرد. آمد نشست روی صندلی راحتی و مشغول فکر کردن شد. البته اگر او به جای داستایفسکی، ادگار آلن پو خوانده بود، این قدر نمی ترسید یا مثل آدم به جای فکر کردن کار دیگری می کرد. باز هم صدای گریه ی بچه آمد. رفت طرف کمد. درِ آن کمد باز بود، اما صدا از توی کمد دیگری می آمد نه آن کمدی که درش باز بود. با خودش کلنجار رفت در را باز کند یا نه، اما صدای جیغ هی بلندتر می شد. آهسته به رفت طرف درِ خانه رفت و بازش کرد. چند لحظه ای همان جا منتظر ماند تا مبادا گربه ی فراری دوباره بیاید توی خانه؛ اما گربه واقعاً فرار کرده بود و واقعاً دیگر پایش را در آن خانه نمی گذاشت. مرد رفت اتاق خوابش و دَرِ آن کمد دیگر را باز کرد و باز هم چشمش به همان گربه افتاد، یا شاید گربه ی دیگری که مثل آن گربه سیاه و کور و زخمی و متعفن بود. اما این بار گربه تند از توی کمد بیرون پرید و از در باز بیرون دوید و از در باز دیگر هم بیرون پرید؛ اگر چه دو سه باری به دیوار خورد و برگشت و راه را اشتباهی رفت و دوید طرف مرد و بعد خورد به در بسته ی حمام و دوید طرف در باز و یک بار هم آنجا به در خورد؛ اما به هر زحمتی بود، از خانه بیرون دوید.
مرد روی صندلی اش نشست و مشغول فکر کردن شد دوباره و، دوباره صدای گریه ی بچه یا در اصل، جیغ و آه و ناله های گربه. اما این بار صدا از توی سرش بود نه از توی کمد. چند بار رفت و در کمدها را باز کرد اما خبری نبود. در کمدها را قفل کرد و رفت توی توالت و به حمام سرک کشید و دوباره آمد نشست روی صندلی اش و خیلی کلیشه ای سرش را میان دست هایش گرفت. چند دقیقه ای همین طوری ماند و مثل وقت هایی که حسابی مشغول فکر، یا در واقع بی فکری، می شد، پایش، پای راستش یا پای چپش، که این را بعداً از او خواهم پرسید، ضرب گرفت، بدون هیچ آهنگ یا تواتری. فقط تکان تکان می خورد، زمانی تند و زمانی کند و چند ثانیه ای هم بی حرکت. بعد رفت طرف یخچال و سیگاری را از پاکتِ توی یخچال بیرون کشید و رفت طرف گاز تا با کبریت سیگارش را روشن کند که نگاهش کشیده شد سمت پنجره، همان پنجره ای که به حیاط باز می شد. آنجا دو تا گربه ی سیاه را دید که به او چشم دوخته اند. به خودش تکانی داد و لحظه ای بعد که دوباره به پنجره خیره شد، خبری از گربه ها نبود. اگر چه در مورد واقعیت آن دو گربه ای که در کمدها دیده بود، شکی نداشت اما این بار نمی توانست مطمئن باشد گربه های پشت پنجره واقعاً وجود داشته اند. همین گربه ها آن شب نگذاشتند بخوابد، یعنی هم فکر و خیالش پی آن ها بود و هم آن دو گربه ی واقعاً اهریمنی تمام شب روی درخت توی حیاط عشق بازی کردند و مرنو مرنو کردند و آه و ناله کردند که مرد واقعاً آرزو کرد کاش تفنگی داشت و می رفت سراغ شان. البته او نمی دانست، اما اگر تفنگ هم داشت ممکن بود فقط یکی از آن ها را بتواند بکشد و سه قطره خون گربه ی مقتول بچکد پای درخت و دیگر هیچ وقت خوابش نبرد و کارش هم بکشد به یکی از بیمارستان های روانی ای که روان پزشکی سلطه جو مثل دکترهای فیلم های آلمانی مجبورش کند شکمش را با شیشه پاره کند.

نظرات کاربران درباره کتاب ایستاده در استوای شب