فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مرگزار

کتاب مرگزار

نسخه الکترونیک کتاب مرگزار به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب مرگزار

صور کنید یک روز صبح از خواب بیدار می‌شوید و می‌بینید جهان به آن شکلی که می‌شناختید دیگر وجود ندارد، یا شما به جهان تازه‌ای گام برداشته‌اید که هیچ ذهنیت و شناختی از آن ندارید و باید به این جهان تازه خو کنید. این تم بسیاری از داستان‌های علمی ـ تخیلی است. اما اگر نه در لابه‌لای صفحات کتاب‌ها و یا بر پرده سینماها که در حقیقتی محض، به چنین تجربه‌ای دست یابید، آن‌وقت چه خواهید کرد؟‌ با حقیقت زندگی در این جهان تازه چگونه روبه‌رو خواهید شد؟‌ جهان جدید چگونه جایی خواهد بود؟ شاید هر صبح که از خانه بیرون می‌رویم، تا شب که دوباره به خانه برمی‌گردیم، هرگز نمی‌فهمیم که هزاران نفر تجربه‌ای حقیقی از زندگی در جهانی سوای این جهان شناخته‌شده را کسب می‌کنند. شاید روزی هم نوبت شما بشود تا چنین تجربه‌ای را از سر بگذرانید. شاید این حقیقت که امروز تخیل و افسانه می‌خوانیدش، روزی بر شما نیز ظاهر شود، همان‌گونه که بر من شد. کسی چه می‌داند؟

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.45 مگابایت
  • تعداد صفحات ۷۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب مرگزار

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

با یاد و خاطره ی هنرمند گمنام
علیرضا اروجی اقدم
که حضورش برایم همواره یادآور آرامش تک درختی تناور بود در میانه ی کویر.

این کتاب تقدیم به:
پدرم
که بی آن که دیده باشمش، جای خالی اش خلئی شد تا روزی که مرگ پُرش کند.

درست شبیه این است که فکر کنی داری خواب می بینی، یک خواب بد، یک کابوس؛ بعد هی زور بزنی تا بلکه بتوانی بیدار شوی، اتفاقاً هم بتوانی و یک نفس راحت بکشی که «آخی! بالاخره این کابوس لعنتی تمام شد». اما همین که کمی به خودت آمدی و چشمت به نورِ زُلِ محیط عادت کرد، ببینی ای دل غافل! همین جایی هستی که در خواب می دیدی! یا بهتر بگویم خوابِ همین جایی را می دیدی که در آن زندگی می کنی. بعد شک کنی که اصلاً داشتی خواب می دیدی یا نه؟! و این درست شبیه همین اتفاقی است که برای من افتاد. اسمش را می گذارم کابوس در کابوس، یا کابوس مکرر یا مضاعف یا... نمی دانم، هر چیزی از این دست. در این مواقع حسی به آدم دست می دهد شبیه وقتی که بالای چاهی عمیق یا لبه ی قرنیز پشت بام ساختمانی خیلی بلند ایستاده باشی و با آن که ترس از ارتفاع داری اما حسی شبیه لج بازی وادارت کند که مدام پایین را نگاه کنی و هر بار چیزی از توی سینه ات هُری سُر بخورد و بیفتد پایین جایی در مثانه ات، اما تو باز این کار را تکرار کنی. مثل یک جور مجازات ابدی. به فرض، شبیه همانی که پرومته بالای کوه اُلمپ درگیرش بود.
آن روز هم، وقتی آن دختربچه نمی دانم از کجا پرید وسط جاده، مجبور شدم برای این که زیرش نگیرم ماشین را به سمت شانه ی خاکی جاده منحرف کنم. ماشینم افتاد توی گودال و دیگر روشن نشد، مجبور شدم برای آوردن کمک، پیاده به جاده بزنم و از بد حادثه به مه وحشتناکی خوردم که از زور غلظت، می شد آن را مثل پشمک توی دست گرفت، انگار راه را گم کرده بودم... اما هم چنان رفتم. کم کم وقتی هوا صاف شد نه می دانستم کجایم، و نه این که این جایی که هستم نامش چیست. تمام آن چه می دیدم دهی بود کوچک درست شبیه چیزی که همیشه وقتی بچه بودم توی کابوس هایم می دیدم. همان دهی که همیشه هوایش گرگ و میش دم غروب بود و صدای اذان از مسجدش به گوش می رسید و من تنها و غریب در کوچه پس کوچه هایش می گشتم تا بلکه چهره ای آشنا پیدا کنم و نمی کردم؛ همیشه هم وقتی بغض آن قدر به گلویم فشار می آورد که دیگر نمی توانستم نفس بکشم، از خواب می پریدم. این جایی هم که به آن رسیده بودم درست مثل همان بود. در منطقه ای سردسیر، وسط دشتی پست و لم یزرع قرار داشت و اطرافش را هفت تپه احاطه کرده بودند.
باید اعتراف کنم که سر درآوردنم از آن جا و هر آن چه بعد از آن اتفاق افتاد، فقط و فقط تقصیر خودم بود. بی گدار به آب زده بودم. دلم را به یک آدرس سَرسَری خوش کرده بودم و زده بودم به جاده.
اصلاً بگذارید برای این که بیش تر با من آشنا شوید و ماجرای گیر افتادنم در آن کوره راه پرت را بدانید، قصه را خیلی خلاصه از کمی عقب تر برای تان تعریف کنم. از دلیل سفرم که رابطه ای بود که وقتی از هم پاشید مرا در یک جور افسردگی توام با نفرت، خشم و درماندگی غرق کرد.
رابطه های از هم پاشیده مثل تکه های شیشه ی شکسته می مانند. هر چه قدر هم که به خیال خودت با دقت جمع شان کرده باشی، باز می بینی روزی یک تکه ی جامانده اش از گوشه ای پیدا می شود و زخمت می زند. هر چه عمر و قدمت رابطه هم بیش تر باشد، وقتی می شکند، تکه های بیش تری از آن، این سو و آن سو پخش می شود که جمع کردن شان سال ها طول می کشد. آ ن وقت نه دلسوزی های اطرافیان می تواند حالت را خوب کند، نه دوره های پرشمار و بی حاصل مشاوره و نه داروهای جورواجور روان پزشک کمکی به حال و روزت می کند. باید بگذاری تا روزها، ماه ها و حتی سال ها بگذرند تا کم کم خاطرات و هر آن چه از رابطه ات داری، توی ذهنت کم رنگ شوند و رنگ ببازند و مثل وسایل اضافه ای که توی انباری رها می کنی، فراموشت شوند.
درمان این زخم هم دست خود ماست. خوب است آدم ها برای چنین روزهایی یک مشت مُسکن شخصی داشته باشند. حالا دیگر می توانم به جرئت بگویم که هیچ چیز به اندازه ی این مسکن های شخصی نمی تواند به آدم برای عبور از دوران سخت فروپاشی روابطش کمک کند. این مسکن می تواند ورزش باشد، یا موسیقی، نقاشی یا حتی مثلاً تکه زمینی در گوشه ای از شهر که بشود رفت و در آن کاشت و پرورش داد و از لحظات سخت دور شد. من هم که حالم آن قدر خراب بود، دست به دامن تنها مسکنی شدم که همیشه وقتی هیچ چیز و هیچ کس دیگری نمی توانست حالم را خوب کند، به آن پناه می بردم، «عکاسی».
من یک عکاسم. یک عکاس آزادم که بیش تر برای دل خودم کار می کنم. یکی دو نمایشگاه انفرادی و چندتایی هم نمایشگاه گروهی در کارنامه ام دارم؛ البته گاهی هم بر اساس سفارش یا درخواست نشریات، خبرگزاری ها، موسسات یا جاهایی از این دست، سفارش کار قبول می کنم. می توانم بیش از سی مجله، کتاب و بولتن نام ببرم که عکس های من را می شود داخل شان پیدا کرد.
آن روز هم قرار بود آخرین روز سفری باشد که در آن به سفارش یک موسسه ی گردشگری، آمده بودم تا برای کتابچه های راهنمای گردشگران خارجی، از طبیعت، تاریخ و فرهنگ شهرهای دامنه ی جنوبی زاگرس عکس بگیرم. برای همین به جز دوربینم، باقی وسایلم را جمع کرده بودم و قرار بود در زمان باقی مانده، از بازار اصلی و بافت قدیمی شهری که در آن ساکن بودم هم چند عکس دیگر بگیرم و ناهار را که خوردم بلافاصله برگردم خانه؛ اما وقتی شنیدم که جایی در همین حوالی هست که آبشار و غاری مربوط به دوران پیش از تاریخ دارد، نتوانستم بر وسوسه ی رفتن و دیدن و عکاسی از آن غلبه کنم و تصمیم گرفتم برگشتم را یک روز دیگر عقب بیندازم و بروم برای عکاسی؛ حتی وقتی مدیر مسافرخانه بعد از آن که آدرس حدودی آبشار و غار را داد، رو به من کرد و با صدایی آن قدر آرام که انگار نمی خواست اطرافیان بشنوند گفت:
ـ من جای تو بودم قید رفتن به اون جا رو می زدم. می دونی که مردم شهرهای کوچیک چه جوری ان؟ باوراشون با شماها فرق داره. در مورد مسیر تا آبشار هم حرف های جالبی نمی زنن. بالاخره به یه سری چیزا اعتقاد دارن که ممکنه شما نداشته باشی.
و بعد گلویی صاف کرد و ادامه داد:
ـ به هر حال صلاح کار خویش خسروان دانند. اما به نظر من قید این یکی رو بزن!
و با آن که من آدم به نسبت خرافاتی ای بودم و به خصوص برای حرف ها، اعتقادات، باورها و حتی افسانه های مردم بومی مناطق دورافتاده اعتبار زیادی قایل می شدم، تا جایی که حتی یادم می آید چند باری در سفرهای قبلی ام، به خاطر همین دست حرف ها قید رفتن به مکانی را زده بودم، اما این بار کوچک ترین تردیدی در تصمیم رفتنم ایجاد نشد.
الان که فکر می کنم و وضعم را می بینم از خودم لجم می گیرد. قرار نبود سر از این جا دربیاورم؛ قرار بود در همان شهر چندتایی عکس بگیرم و برگردم. اما آن قدر مشتاق رفتن بودم که حتی اگر تمام مردم شهر هم می خواستند مانع رفتنم شوند، باز هم موفق نمی شدند. من باید می رفتم و از آبشار و غار تاریخی نزدیکش عکاسی می کردم. دیگر به هیچ چیز جز این فکر نمی کردم. برای همین وقتی هم که سر از آن ناکجاآباد درآورده بودم، نمی توانستم هیچ کس را جز خودم مقصر بدانم و ملامت کنم؛ خودم و البته کمی هم تقدیر ناگزیری که مرا به آن نقطه کشانده بود و اتفاقات بعدی را مثل سکانس های یک فیلم از قبل تصویربرداری شده برایم رقم زده بود.
حالا که کمی با من و دلیل سفرم آشنا شدید فکر می کنم بهتر است برگردیم به اصل داستان.
وقتی برای جلوگیری از تصادف با آن دختربچه، ماشین را که به خاطر خلوتی مسیر فرعی، سرعت زیادی هم داشت منحرف کردم، داخل گودال کنار جاده افتادم، هر چه استارت زدم دیگر ماشین روشن نشد. بوی تند بنزین تمام فضای داخل را پر کرده بود و دودی هم از داخل کاپوت بلند می شد.
از روشن شدن دوباره ی ماشین که ناامید شدم، تصمیم گرفتم به امید پیدا کردن کمک، به همان سمتی که دختر دویده بود و احتمال می دادم به شهری کوچک یا حداقل روستایی برسد بروم و کسی را پیدا کنم تا ماشین را از گودال درآوریم و راه بیندازیم یا اگر نشد، حداقل کمک کند ماشین را تا نزدیک ترین تعمیرگاه بوکسل کنیم. برای همین پیاده شدم و راه افتادم. اما همان طور که گفتم به آن مه غلیظ وحشتناک خوردم و سر از عجیب ترین جایی که در تمام زندگی ام دیده بودم درآوردم.
«مَهلولِ» چوپان اولین کسی بود که دیدمش. دم دمای غروب داشت گله که نمی شد گفت، چهار، پنج راس گوسفند و دو بز را لابد از چِرا برمی گرداند ده. همان بود که گفت نام ده شان «زار» است. آن هم چون فکر می کرد من معلم جدید دهم و می خواست با این لطفش مرا نمک گیر کند تا برایش نامه ای به «تیما» بنویسم و از عشقش به او بگویم. این ها را بی تعارف، رک و راست، با یک جور پاکی و صداقت ناب که خیلی از ما نام حماقت را برایش ترجیح می دهیم خودش برایم گفت. من هم هر چه سعی کردم حالی اش کنم معلم جدید ده شان نیستم و اصلاً معلم نیستم، به خرجش نرفت که نرفت. در نظر مهلول هر کسی که لباس شهری تنش باشد و گذرش به زار افتاده باشد، بی شک معلم جدید است! حتی برای این که نشان دهد کاری که با گفتن نام ده شان برایم کرده، کم تر از کاری که من قرار است با نوشتن نامه برایش بکنم نیست، بادی توی غبغب انداخت و گفت:
ـ فکر نکن این جا هر کی هر کیه ها، نه! نگاه نکن به سر و وضع زار. نگاه نکن شبیه مخروبه هاس. گولت نزنه! این طورها هم نیست. زار دو رو داره. روی آبادش رو غریبه ها نمی تونن ببینن. به چشم شون هر چی می آد همین خرابی و کثیفی می آد. اما این طورم نیست. زار باغایی داره که تو دنیا تکه. زمینش انقده برکت داره که چوب توش فرو کنی، بهار تا بهار به شکوفه هم می شینه برات. چی فکر کردی؟! حالا تو غریبی اینا رو نمی دونی. بهت می گم یکی یکی. تو نامه رو بنویس، باکیت نباشه. قشنگیای زار رو خودم نشونت می دم. همین که تا این جا اومدی معلومه که لایقی. از معلم قبلی به بعد، هیچ غریبه ای پاش به زار نرسیده. البت یکی دوتا جنازه شون رو همون جا که تو رو پیدا کردم خودم پیدا کردم چندوقت پیشا.
من هم که دیدم هر چه بگویم معلم نیستم به خرج این چوپان ژنده پوش نمی رود، تصمیم گرفتم بگذارم او در خیالش مرا آن گونه که دلش می خواهد تجسم کند تا من هم بتوانم بیش تر سر دربیاورم که کجایم و چگونه می توانم برگردم به مسیر خودم. اما وقتی کمی بیش تر پرس وجو کردم تازه فهمیدم که وضع از آن چه فکر می کردم گنگ تر است؛ چون این که نام این ده زار است، تنها چیزی بود که مهلول و احتمالاً تمام اهالی می دانستند. تمام آن چه می شد از آن ها توقع داشت همین بود و همین. نه یک کلمه بیش تر و نه کم تر. نه می دانستند که این زار از توابع کدام استان، شهر، بخش یا دهستانی است و نه حتی می دانستند که نزدیک ترین آبادی به ده شان کجاست و چه نام دارد. حتی نام شهری که من در آن جا اقامت داشتم و از آن جا راهی آبشار شده بودم را هم اصلاً نشنیده بودند. فقط می دانستند که خودشان زاری هستند و هر که زاری نباشد غریبه است. در عوض ـ حداقل مهلول ـ به اندازه ی هر چیزی که نمی دانست، داستان های عجیب و غریب از زار می دانست و اصرار هم داشت برای این که من بدانم که زار هر کی هر کی نیست، تمامش را تا به ده برسیم برایم تعریف کند.
ـ اول اولش که می شه خیلی قدیما ـ اون قدر قدیم که نه من، حتی بی بی کلثوم هم نبوده ـ کدخدای تون به تون شده ی زار یه بابایی بوده «نمیرا» نامی. این آدم هر چی از بدی بگی داشته. هر چی از لامذهبی بگی. اما بدتر از بدترش این بوده که قمارباز بوده. قاپ مینداخته. قاپ که می دونی چیه؟! ـ منتظر جوابـم نمـاند ـ خلاصه یه روز که داشته از باغ برمی گشته ده، دم رودخونه ـ همین جا که تو رو پـیـدا کردم ـ یکی صداش می زنه که: نمیرا تویی؟! کدخدا رو برمی گردونه که این کیه که این طور صداش می زنه، که می بینه یه پیرمرد با مو و ریش بلند سفید نشسته رو یه سنگ سیاه. موهای پیرمرد انقدر بلند بود که نگو. ریشاش هم می کشیده به زمین. نمیرا که می بینه پیرمرد این طور صداش کرده، دست می بره به قمهَ ش که بزنه کله ی پیرمرد رو بپرونه. پیرمرد اما تو چشاش نگاه می کنه و می گه: شنیدم نمیرا نامی هست که رو دست نداره تو قاپ اندازی. اومدم ببینم راست گفتن یا حرف مفته و یه کلاغ چل کلاغ؟! نمیرا که اینو می شنوه، قمه رو غلاف می کنه و پیرمرد رو می آره ده می بره تو کاخش پای قاپ اندازی. قمار هم که بی شرط و شیتیل نمی شه. قرار می شه هر کی هر چی داره بذاره وسط. هیچکیِ هیچکی نمی دونه پیرمرد چی داشته که گذاشته وسط. اما همه می گن خیلی بوده. اون قدر که گنج قارون پیشش پشم بوده. وگرنه که دلیلی نداشته نمیرا زار رو بذاره در ازاش. بد می گـم؟! ـ باز هم منتظر جوابم نماند ـ خلاصه که غروب نشده پیرمرد کاخ و حشم و زار رو از نمیرا می بره و می شه همه کاره ی ده. نمیرا چی شد و چی نشد، دیگه کسی نمی دونه. از اون به بعد همه به پیرمرد احترام می کردن. بعداًها، خیلی بعداً، مثلاً وقتی که بی بی کلثوم جوون بوده، وقتی پیرمرد داشته می مرده، یه از ما بهترون که نوکرش بوده، به جا آزادیش یه طلسمی می خونه رو زار فوت می کنه، از اون به بعد برکت از زار می ره که می ره که می ره. حالا یکی نیست بگه مگه مریضی مردک؟! (بین انگشت اشاره و شستش را گاز می گیرد.) استغفرالله! من که سر در نمی آرم. دنیای هر کی هر کیه دیگه. همه چیزش مال از ما بهترونه جز بدبختیش که فلک مفت و مجانی گذاشته تو سبد ما. حالا تو این زار رو ببینی، می خوره تو ذوقت می گی مهلول خُله. ولی زار یه زمانی سری تو سرا بوده واسه خودش. بهشت بوده. باور نداری؟! بی بی کلثوم که دروغ نمی گه. می گه؟! ـ حتی نگذاشت بپرسم بی بی کلثوم کیست؟ ـ قربون آدم چیز فهم! نمی گه دیگه.
سرم داشت سوت می کشید از بس که این چوپان ژنده پوش نیمه دیوانه یک ریز و یک بند حرف زده بود. نمی دانم چه طور خودش خسته نمی شد. شانس آوردم که دیگر به ده رسیدیم، وگرنه که او هم چنان حرف برای گفتن و نای تعریف کردن داشت. اما همین که چشمش در افق به زار خورد، یکهو و ناگهانی ساکت شد و رفت توی لاک خودش. تمام مسیر باقی مانده تا ده هم یک کلمه حرف نزد. حتی صدای نفس کشیدن هایش را هم دیگر نمی شنیدم.
با مهلول که وارد ده شدم، نگاه اهالی چنان بود که به راحتی می شد منظورشان را فهمید. آن چه در پس نگاه بی پروای شان عیان بود چیزی شبیه ناراحتی و نفرت از بابت حضور غریبه ای بود که لابد آمده تا باز آرامش شان را بر هم بزند. آمده بود تا دوباره بچه های شان را که عصای دست شان بودند بگیرد و ببرد بنشاند پشت نیمکت مدرسه و چرند و پرند یادشان بدهد. یا آمده بود تا باز گیر بدهد که طویله های شان را ببرند بیرون ده و آب را قبل از خوردن بجوشانند و وقتی از مستراح می آیند، دست های شان را با صابون بشویند. اما در این بین چیزی که برایم جالب و عجیب بود، این بود که تمام این حس و احوال را می شد به راحتی و بی آن که لازم باشد حرفی بین تو و اهالی رد و بدل شود، از نگاه شان خواند. یک جوری نگاهت می کردند و با همین نگاه حرف شان را حالی ات می کردند که شک نمی کردی که این مردم با چشم های شان حرف می زنند.

نظرات کاربران درباره کتاب مرگزار

خلاصه و آموزنده
در 4 هفته پیش توسط دلناز