فیدیبو نماینده قانونی بنگاه ترجمه و نشر کتاب پارسه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب انسان در جستجوی معنی غایی

کتاب انسان در جستجوی معنی غایی

نسخه الکترونیک کتاب انسان در جستجوی معنی غایی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب انسان در جستجوی معنی غایی

دکتر فرانکل در کتاب انسان در جستجوی معنای غایی آخرین تجربه‌ها و تحلیل‌های خود را درباره جستجوی دینی و معنوی انسان در دنیای معاصر بیان می‌کند. او می‌گوید تحت هر شرایطی، حتی در بدترین وضعیت قابل تصور و در آخرین لحظه‌های حیات، باید معنایی برای زندگی وجود داشته باشد. در نگاه او معنی‌جویی انسانی‌ترین و گویاترین جلوه وجود انسان است. او در این کتاب دین را در جستجوی معنای غایی تعریف می‌کند و این تعریف را نزدیک به تعریفاتی از اینشتین و ویتگنشتاین می‌داند. ناهشیاری معنوی، تحلیل وجودی رویاها، کیفیت استعلایی وجدان، روانپزشکی و الهیات، و پژوهش‌های جدید در معنی‌درمانی از جمله عناوین و موضوع‌های کتاب حاضر است. با این کتاب ویکتور فرانکل به میلیون‌ها انسان پیامی از امید و راهنمایی معنوی و روانشناختی می‌بخشد

ادامه...
  • ناشر بنگاه ترجمه و نشر کتاب پارسه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 4.05 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۲۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب انسان در جستجوی معنی غایی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



قدردانی

زمانی که فکر گسترش بخشیدن به یکی از آثار مورد علاقه ام، یعنی «خدای ناهشیار»، به صورت کتاب انسان در جست وجوی معنای غایی، نخستین بار به ذهنم آمد تصور می کردم کار چندان پیچیده ای پیشِ رو ندارم. در این جا هم، مثل همه موارد دیگر، معلوم شد که تجربه بهترین معلم است. به ثمر نشستن این کتاب در واقع کاری گروهی بوده و من به همین خاطر به افراد بسیاری مدیونم.
من مرهون زحمات یوئانا لارنس از شرکت انتشاراتی پلنوم هستم که انسان در جست وجوی معنای غایی را به زیور چاپ آراست. از سرکار خانم اسوانی هانت، سفیر ایالات متحده در اتریش هم سپاس گزارم که به من افتخار داد و پیش گفتاری بر این کتاب نوشت. او روح حقیقی اثرم را دریافته است. هم چنین وامدار دکتر جِی. لِوینسون، همکار و دوستم، هستم به خاطر یاری هایش در سامان دادن بسیاری جزئیات تدارکاتیِ این پروژه. و همین طور عمیقا مرهون زحمات دامادم، دکتر فرانتس وسلی هستم که به عنوان سرویراستار شخصی ام در وین خدمت کرد و هر وقت نیاز بود به من مشورت می داد و یاری ام می کرد. بدون یاری های سخت کوشانه و از سر لطف و محبت فرانتس و جِی. این کتاب هرگز واقعیت پیدا نمی کرد. در پایان، و قطعا نه در پایین ترین مرتبه، می خواهم عشق و حق شناسی ام را به همسرم اِلی اظهار کنم. او نور من، الهام من، دلگرمی من است. به آنان و همه یاری کنندگان دیگری که نام شان نیامده، عمیق ترین مراتب حق شناسی و قدردانی ام را ابراز می کنم.

پیش گفتار اسوانی هانت

در اول ژانویه ۱۹۹۴، در بالای پلکان محل اقامت سفارتخانه ایستاده بودم، در حالی که کمی آشفته بودم. مرد ریزنقش سپیدمویی که با چالاکی به طرفم می آمد به هیچ وجه کسی نبود که انتظارش را داشتم. من با ویکتور فرانکل، مهمانم، دست دادم و در حالی که دست او را تکان می دادم به او گفتم: «من کتاب شما را ۲۵ سال قبل خواندم و هنوز آن را به یاد دارم.»
او پرسید: «در ذهن تان به یاد دارید، یا در قلب تان؟»
گفتم: «در قلبم.»
و او، گویی که دعای خیری بر زبان می آورد، جواب داد: «این خوب است!»
در سراسر ماه های بعد، به آن جا رسیدم که بر پروفسور فرانکل به عنوان محرم راز و مشاور تکیه کردم. چه، موضوع، سیاست خارجی ایالات متحده در بوسنی بود، یا مسائل مربوط به سلامت خانواده، یا اولویت های شخصی و حرفه ای خودم، ویکتور و اِلی(۱۹)، تکیه گاهم، چشمه سار زنده ای از حکمت بودند و وقتی هم که حکمت یاری مان نمی کرد سرچشمه آرامش خاطرم بودند.
صفا و روشنی شان، با مهربانی و فهم و عشق همراه بود. من آن قدر به آن ها نزدیک بودم که از بعضی از رنج ها و مشقت های شان اطلاع داشته باشم و از قدرت زاینده شان حیرت می کردم.
این کتاب پاسخی به آن پرسش در خود دارد. چون در آن، می بینیم که ویکتور فرانکل به محدود بودن جایگاه خودش در درون امکانات نامحدود توجه دارد. او محدودیت های خودش را با محدودیت غایی خلط نمی کند و نه وجودش را با وجود غایی اشتباه می گیرد.
حسی فوق العاده از مدارا و بردباری نیز در تفکر وی وجود دارد ـــ شفقت و وقاری در پذیرش این نکته از سوی او دیده می شود که نمادهای ما برای معنای غایی، تنها حکایت از واقعیتی دارند که مستقیما نمی توانیم آن را تجربه کنیم. آخر، اردوگاه های کار اجباری ای که او در آن ها رنج کشید و عزیزانش در آن اردوگاه ها مردند، برای نابود کردن کسانی درست شده بود که متفاوت بودند. به همین خاطر، فرانکل جایی برای گستره تجربه انسانی از امر متافیزیکی باقی می گذارد.
بگذاریم خدا برای عده ای، شکل انسان گونه انگاشته به خود بگیرد و برای عده ای دیگر با خویشتنِ آدمی خلط شود. در هر حال، معنای غایی یقینا قادر است محدودیت کوشش های مان در درک و فهم و توصیف امر نامتناهی را به خود جذب کند.
اما برای فرانکل، چنین مدارایی، به معنی فقدان داوری نیست. چون در جهان شر و بدی هست و زندگی او زخم ها بر خود دارد. جست وجوی ناآگاهانه معنای غایی ممکن است به پایان های زشت و غیراخلاقی ختم شود: ملی گرایی زننده، حسادت های وسواسی، تنفر نژادی و کار معتادگونه. پس از گذشت نیم قرن از زمان تدوین این کتاب، بعد از ظهر یکی از روزها را با اِلی و فرانکل به صحبت درباره نه تنها اردوگاه های کار اجباری بلکه سربرِنیتسا می گذراندم: معنی اهریمنی و گمراهی که بعضی ها در هرزگی و تباهی دیگرآزارانه می یابند.
پس، یک بار دیگر به ما یادآوری می شود که نظریه انتزاعی، فی نفسه غایت نیست. باید شکل دهنده زندگیِ عینی باشد. در این کتاب کوچک، یک حکم اخلاقی بزرگ وجود دارد که باید به آن توجه کرد و راجع به آن اندیشید. همین طور که در مورد اندیشه فرانکل تامل می کنیم، چه بسا این مجال را بیابیم که درباره آنچه شخصا آن را عزیز می شماریم به فکر فرو برویم و حتی در لحظاتِ آن گفت و شنودِ صمیمانه درونی، به نیروی جهانیِ معطوف به خیر یاری برسانیم.
مدارا، بردباری، حسادت، خیرخواهی، تنفر، ادب و نزاکت. کدام یک در زندگی مان غایی خواهد بود؟ همان طور که ویکتور فرانکل به ما یادآوری می کند، انتخاب با ماست.

ــــــــ اسوانی هانت، سفیر ایالات متحده در اتریش

مقدمه چاپ اول انگلیسی

مواد این کتاب از سخنرانی ای گرفته شده است که کمی پس از جنگ جهانی دوم به دعوت محفل کوچکی از روشن فکران وینی ایراد کرده بودم؛ مخاطبان من ده ـ دوازده نفر بیش تر نبودند. در ۱۹۴۷ متن آن سخنرانی، به شکل کتابی به آلمانی منتشر شد و حالا، یعنی فقط پس از گذشت ۲۸ سال از زمان چاپ متن اصلی است که ترجمه انگلیسی آن ظاهر می شود. (ترجمه های اسپانیایی، دانمارکی، هلندی، فرانسه، یونانی، عبری، ایتالیایی، ژاپنی، لهستانی، صربوکرواتی و سوئدی پیش از این منتشر شده بودند.)
با در نظر گرفتنِ مدت زمانی که از چاپ اول کتاب سپری شده، یعنی چیزی بیش از یک ربع قرن، می توان درک کرد که من دیگر در موقعیتی نیستم که بخواهم به تمام و کمال هر سطر و کلمه ای را که در۱۹۴۷ به چاپ رسیده، تایید کنم. فکر من در این مدت، به طور قابل ملاحظه ای بسط پیدا کرده است و امیدوارم پختگی هم پیدا کرده باشد.
بی تردید، پاره ای از تغییرات، با اِعمال جرح و تعدیل هایی کوچک در برخی قطعه ها انجام شده است. ولی از اِعمال جرح و تعدیل های عمده متن عمدا خودداری کرده ام چون در میان بیست کتابم، این یکی، منظم ترین و نظام مندترین کتاب است و حیف بود که ساختار یکدست و منسجم آن، با گنجاندن حجم زیادی از مواد و مصالحی که ممکن است در طول این مدت به دست آمده باشد، خراب شود.
من، بیش تر از همه، از راه حل دیگری که ناشران، سیمون و شوستر، به من پیشنهاد کردند استقبال کردم، به این معنی که به مدد یک پی نوشت، فصلی تکمیلی به کتاب بیفزایم که خطوط کلیِ پاره ای از آرایی را که در نظریه ام راجع به وجدان، طی دو دهه اخیر بسط و تحول پیدا کرده اند، ترسیم کند. در مورد حوزه وسیع تری که این کتاب به آن ها می پردازد، یعنی ارتباط درونی میان روان درمانی و الهیات، هم باید بگویم که خوانندگان، مباحث مربوط به این موضوع را در دو تا از تازه ترین کتاب های منتشرشده ام به زبان انگلیسی (و فقط به انگلیسی) یعنی روان درمانی و اگزیستانسیالیسم(۲۰) و اراده معطوف به معنی(۲۱) خواهند یافت. در هر یک از این کتاب ها یک فصل مشخصا به مباحث دینی اختصاص دارد و ارجاعات پراکنده ای هم به این موضوع در آن ها هست.
کتاب شناسی به روز شده در پایان کتاب این امکان را به خوانندگان می دهد که مشخصات آثار بیش تری را بیابند، یعنی نه تنها آن آثاری که به ارتباط میان دین و روان پزشکی می پردازند، بلکه هم چنین آثاری هم که کل حوزه تعالیم و اعمال مربوط به معنی درمانی را پوشش می دهند.
هر چند، نظریه عمده و اصلی ای که در سخنرانی «خدای ناهشیار» مطرح شد، هنوز هم معتبر و قابل دفاع است. در واقع، حسی دینی هست که در ژرفاهای ناهشیار هر انسانی، عمیقا ریشه دارد. در دو تا از کتاب هایم، انسان در جست وجوی معنی(۲۲) و اراده معطوف به معنی، که در بالا به آن اشاره کردم، شواهدی در تایید این نظرم ارائه شده که این حس دینی ممکن است به شکل نامنتظره ای، حتی در مواردی از بیماری ذهنی ـ روانی شدیدی مثل روان پریشی، خودش را نشان دهد. از باب نمونه، یکی از دانشجویانم در دانشگاه بین المللی ایالات متحده، سن دیئگو، کالیفرنیا، می نویسد:

در بیمارستان روانی، مثل حیوانی در یک قفس، حبس شدم. هیچ کس به سراغم نمی آمد. وقتی با صدای بلند التماس می کردم که مرا به حمام ببرند، و عاقبت مجبور شدم در برابر آن وضعیتِ اجتناب ناپذیر تسلیم شوم. از پا در آمده بودم. به شکل ناخوشایندی، روزانه شوک درمانی می شدم، مورد درمان با ضربه انسولین قرار می گرفتم، و انواع داروها به من داده می شد. در نتیجه، بیش ترِ چند هفته بعدم را از دست دادم...
اما در آن تاریکی ها، حسی از رسالت منحصر به فردم در جهان به من دست داد. پس از آن، می دانستم ـــ همان طور که حالا هم می دانم ـــ که باید به دلیلی حفظ شده باشم، هر چند هم کوچک؛ چیزی که تنها من می توانم آن را انجام دهم، و بی نهایت مهم است که من آن را انجام دهم. و چون در تاریک ترین لحظه زندگی ام، زمانی که مثل حیوانی در قفس به حال خود رها شده بودم، وقتی که به علت فراموشیِ حاصل از ای. سی. تی. (درمان با شوک الکتریکی) نمی توانستم او را صدا بزنم، او آن جا بود. در تاریکی و خلوت و تنهایی گودال``، جایی که آدم ها مرا به حال خود رها کرده بودند، او آن جا بود. وقتی که نام او را نمی دانستم، او آن جا بود؛ خدا آن جا بود.

به نحو مشابه، احساسات دینی نامنتظره، ممکن است تحت شرایط و اوضاع بیرونی هم خودشان را نشان دهند، همان طور که در مورد مردی که از زندان این مطلب را نوشته، چنین است:

من در۵۴ سالگی از لحاظ مالی ورشکسته ام، در زندانم. در آغاز این حبس ام (هشت ماه قبل) همه چیز به نظرم ناامیدانه و به طور برگشت ناپذیری گم شده در هرج و مرج می آمد، که هرگز نمی توانستم امیدی به فهم آن ها داشته باشم چه برسد به این که بخواهم حل شان کنم.
ماه های بی پایان گذشتند. بعد، یک روز با روان پزشکی که از طرف دادگاه مامور بود، ملاقات کردم. از همان اول خیلی از او خوشم آمد، که خودش را با لبخندی بسیار خوشایند معرفی کرد و دستم را به گرمی فشرد، مثل این که من هنوز کسی`` بودم، یا لااقل یک آدم بودم. چیزی عمیق و غیر قابل توضیح، از آن به بعد، برای من اتفاق افتاد. دیدم که دارم زندگی ام را از سر می گیرم. آن شب، در سکوت و خاموشی سلول کوچک ام، غیر عادی ترین احساس دینی ای را که قبلاً هرگز نداشتم تجربه کردم. قادر بودم دعا کنم. و در نهایت صدق و صفا مشیت متعالی را پذیرفتم، و درد و اندوهم را تسلیم او کردم، هم چون اموری معنی دار و غایی، بی نیاز از هر توضیحی. از آن به بعد، بهبود فوق العاده ای پیدا کردم.
این اتفاق، در زندان ایالتی بالتیمور، در آوریل این سال افتاد. امروز، با خودم و دنیا در صلح کاملم. من معنی حقیقی زندگی ام را یافته ام و زمان فقط می تواند تحقق آن را به تاخیر بیندازد، ولی نمی تواند مانع آن شود. در۵۴ سالگی تصمیم گرفتم زندگی ام را از نو بسازم و تحصیلاتم را تمام کنم. مطمئن بودم که می توانم به هدفم برسم. منبع بزرگ و تازه ای از شور و سرزندگیِ نامنتظره هم یافته بودم: اکنون قادر بودم به بلاهایی که سرم آمده بود بخندم به جای آن که در درد و غصه شکست های برگشت ناپذیری غلت بزنم. حالا دیگر طوری بود که تقریبا هیچ تراژدی بزرگی بر جا نمانده بود...

ولی می شود دین را صرف نظر از این که آیا هشیارانه است یا ناهشیار، مورد بحث قرار داد، چون پرسشی که پیشِ روی ماست اساسی تر و قاطع تر است. اول، باید از خودمان سوال کنیم که آیا این، حوزه مشروعی برای تحقیقات روان پزشکی هست؟ این اواخر به این جا رسیدم که خط فاصل میان دین و روان پزشکی را با قطعیت بیش تری بکشم! من یاد گرفته ام، و یاد داده ام، که تفاوت میان دین و روان پزشکی، کم و بیش مثل تفاوت میان بُعدهای مختلف است. هر چند، از همین تشبیه به بُعدها باید روشن باشد که این قلمروها به هیچ وجه جایگاه انحصاریِ متقابل ندارند. یک بُعد بالاتر، بنابر تعریف، بُعدی شامل تر یا دربرگیرنده تر است. بُعد پایین تر، در بُعد بالاتر در بر گرفته می شود؛ جزو آن قرار می گیرد و محاط در آن می شود. به این ترتیب، زیست شناسی در ذیل روان شناسی قرار می گیرد، روان شناسی در ذیل ذهن شناسی(۲۳)، و ذهن شناسی در ذیل الهیات.
بُعد ذهن شناسانه را می توان به درستی، به بُعد پدیده های انسانیِ منحصر به فرد تعریف کرد. در میان این پدیده ها یکی هست که من آن را گزیده ترین و گویاترین جلوه وجود انسان می شمارم. من این پدیده را در قالب اصطلاح «معنی جوییِ انسان» تحدید و تعریف می کنم. خُب، اگر این تعریف درست باشد، موجه است که دین را به جست وجوی انسان برای معنای غایی، تعریف کنم. این، آلبرت اینشتین بود که زمانی این نظر را مطرح کرد که دینی بودن، پیدا کردن پاسخی برای این پرسش است که معنی زندگی چیست؟ اگر با این عبارت موافق باشیم آن وقت چه بسا اعتقاد و ایمان را به «اعتقاد به معنای غایی» تعریف کنیم. همین که دین را به این نحو تصور کنیم، البته دین در عام ترین معنای آن، آن گاه تردیدی وجود نخواهد داشت که روان پزشکان هم حق دارند به تحقیق راجع به این پدیده بپردازند، گرچه فقط جنبه انسانی آن در دسترس تحقیقات روان شناختی قرار دارد.
مفهوم دین در عام ترین معنای ممکن اش، همان طور که در این جا طرح شد، به یقین در فراسوی مفاهیم محدود از خدا، آن طور که بسیاری از نمایندگان دین فرقه ای و نهادی ترویج می کنند، قرار دارد. آن ها اغلب خدا را به صورت موجودی توصیف می کنند، اگر نگوییم به شکلی حقیر و بی مقدار جلوه می دهند، که در درجه اول دل مشغول آن است که مورد اعتقاد بیش ترین شمار ممکنِ معتقدان باشد؛ آن هم در راستای یک سری اصول عقاید خاص. به ما گفته اند که «فقط اعتقاد داشته باشید، آن وقت همه چیز رو به راه می شود». اما افسوس که این طرز فکر نه تنها مبتنی بر تحریف و دستکاری هرگونه مفهوم صحیح از الوهیت است، بلکه حتی مهم تر از این، راه به جایی نمی برد و محکوم به شکست است: بدیهی است که فعالیت هایی هستند که نمی شود خیلی ساده و راحت بر آن ها فرمان راند، آن ها را مطالبه کرد، یا جهت شان داد. و اتفاقا، سه گانه «ایمان، امید و محبت» به این طبقه از فعالیت ها تعلق دارند که از چنگ رویکردی که اصطلاحا «ویژگی های امری» دارد، می گریزند. ایمان، امید و محبت را نمی توان به سادگی با دستور و به شکل آمرانه پدید آورد چون نمی توان آن ها را به میل و اراده خود پدید آورد. من نمی توانم «اراده کنم» که ایمان داشته باشم، نمی توانم «اراده کنم» که امید داشته باشم، و نمی توانم «اراده کنم» که محبت بورزم و کم تر از همه این که نمی توانم «اراده کنم» که اراده کنم.
با کند و کاو بیش تر معلوم می شود که آنچه در بُن تلاش برای پدید آوردن ایمان، امید، محبت و اراده به وسیله دستور قرار دارد، رویکردی فریب کارانه است. هرچند، تلاش در جهت پدید آوردن این حالت ها از روی میل و اراده، در نهایت، بر عینیت بخشیدنِ نامناسبِ این پدیده های انسانی و برخورد شی گونه با آن ها استوار است: در این حالت، آن ها به صورت اشیای محض در می آیند، به صورت اموری صرفا عینی و بیرون از وجود انسان. اما از آن جا که ایمان، امید، محبت و اراده، اَعمال یا فعالیت هایی قصدی(۲۴)اند ـــ تعبیری در راستای اصطلاحاتی که ادموند هوسرل(۲۵) و ماکس شلر(۲۶)، بنیان گذاران مکتب «پدیدارشناسی»، وضع کرده اند ـــ این فعالیت ها در جهت مرجع های «قصدی» قرار دارند، یعنی متعلقات خاص خودشان را دارند. فرد به آن میزان که اَعمالِ قصدی را به صورت امور عینی و بیرونی در می آورد، متعلقات آن ها از دیدش دور می افتند. به عقیده من این موضوع را در هیچ جا بهتر و قاطع تر از موقعی که پدیده منحصرا انسانیِ خندیدن را در نظر می آوریم، نمی توان فهمید: شما نمی توانید به کسی دستور بدهید که بخندد. اگر بخواهید او بخندد، باید لطیفه ای برایش تعریف کنید.
اما آیا، به یک اعتبار، در مورد دین هم همین طور نیست؟ اگر بخواهید مردم به خدا ایمان و اعتقاد داشته باشند، نمی توانید بر موعظه در راستای یک کلیسای خاص تکیه کنید، بلکه باید، در درجه اول، تصویری باورپذیر از خدای تان ارائه دهید و خودتان هم رفتاری قابل اعتماد و پذیرفتنی داشته باشید. به عبارت دیگر، شما ناچارید درست در جهت عکس آنچه اغلب نمایندگان دین نهادینه شده انجام می دهند عمل کنید، آن جا که خدا را طوری تصویر می کنند که در درجه اول علاقه مند است مورد اعتقاد باشد و با دقت تمام اصرار دارد کسانی که به او اعتقاد دارند وابسته به کلیسایی خاص باشد. عجیب نیست که نمایندگان دینی ای از این دست، طوری رفتار می کنند که انگار وظیفه اصلی گروه و فرقه شان نادیده گرفتن یا کنار زدن گروه ها و فرقه های دیگر است.
مسلما این گرایش، از دین در چنین معنایی شدیدا فرقه ای و گروهی، فاصله دارد. با این حال، این به این معنی نیست که سرانجام یک دین جهانی وجود خواهد داشت. برعکس، اگر دین قرار باشد به حیات خود ادامه دهد، ناچار است عمیقا جنبه شخصی پیدا کند.
البته این، به این معنی نیست که هیچ نیازی به نمادها و شعائر نیست. حتی جان سخت ترین لاادری گراها و ملحدها هم نمی توانند نمادها را به کلی کنار بگذارند. روس ها را در نظر بگیرید: آن ها، زمانی، بنای یادبودی ساختند تا به صورت نمادین دِین و حق شناسی شان را نسبت به هزاران سگی که پاولف در جریان آزمایش های مشهورش در زمینه بازتاب شرطی قربانی کرد ادا کنند، یعنی یک کار کاملاً نمادین، که بنابر معیار فایده گرایانه ای که ماتریالیسم دیالکتیک اتخاذ کرده بود، بیهوده بود، و با این حال، برای قلب ملت روس فوق العاده معنی داشت. قلبی مانند این، همان طور که بلز پاسکال(۲۷) زمانی گفته بود، دلایلی دارد که بر عقل ناشناخته است (coeura ses raisons que la raison ne connaît point (۲۸) Le). قلب آدمی حتی تلقین های فکری مارکسیستی را پس می زند.
ظاهرا دین در حال احتضار نیست، و تا آن جا که این موضوع درست است، خدا هم نمرده است، حتی «پس از اردوگاه های کار اجباری»(۲۹). زیرا ایمان به خدا یا بی قید و شرط و نامشروط است یا اصلاً ایمان نیست. اگر این ایمان، نامشروط نبود، یک کودک بی گناه هم اگر به اجبار می مُرد، از بین می رفت ـــ تجدید استدلالی که زمانی داستایفسکی مطرحش کرده بود. هیچ فایده ای ندارد که با خدا وارد معامله بشویم و چانه بزنیم و مثلاً استدلال کنیم که «تا یک میلیون جنایت در کشتارهای جمعی، ایمانم را به تو حفظ می کنم، ولی از یک میلیون به بالا دیگر کاری نمی شود کرد، و من متاسفم که چاره ای ندارم جز این که ایمانم به تو را رها کنم».
حقیقت این است که در میان کسانی که واقعا تجربه اردوگاه های کار اجباری را درک کرده اند، شمار آنان که زندگی دینی شان ـــ به رغم این تجربه، و نه به سبب آن ـــ عمق پیدا کرد به مراتب بیش تر از شمار کسانی است که دست از اعتقادشان کشیدند. در باز گفتنِ آنچه زمانی لاروشفوکو(۳۰) در مورد تاثیری که فراق و جدایی بر عشق دارد اظهار کرده بود، می شود گفت همان طور که آتش کوچک را طوفان به خاموشی می کشد در حالی که آتش گسترده را بیش تر می کند، به همین ترتیب یک ایمان ضعیف در ناگواری ها و بلاها ضعیف تر می شود حال آن که ایمان های قوی در سختی ها و بلاها قوت می یابند.

ــــــــ ویکتور یی. فرانکل

مقدمه

عنوان اصلی این کتاب با عنوان سخنرانی اسکار پفیستر، که در نشست سالانه انجمن روان پزشکی امریکا در سال ۱۹۸۵ ایراد کردم، یکی است. متن این سخنرانی در این جا به عنوان فصل نهم تجدید چاپ می شود. اما بخش اول کتاب حاضر: این بخش پیش تر زیرعنوان «خدای ناهشیار» در سال ۱۹۷۵ منتشر شده است، که ترجمه ای انگلیسی است از «Der Unbewusste Gott»، چاپ ۱۹۴۷. این کتاب هم بر پایه دست نوشته ای برای یک سخنرانی است که طی دعوتی، در وین، فقط چند ماه پس از پایان جنگ ایراد کرده بودم.
«تاریخ چاپ» کتاب حاضر، به این ترتیب، به حدود ۵۰ سال پیش برمی گردد. وقتی مطالبی را که در۱۹۴۷، در۱۹۷۵ و در۱۹۸۵ نوشته ام مرور می کنم، احساس می کنم که این نوشته ها، در کل، نتیجه منسجم عرضه داشتِ بعضی اندیشه های اساسی و مهم در مورد موضوعی بسیار پراهمیت اند. پس امیدوارم پاره ای از چیزهایی که در سراسر این دهه ها نوشته ام، برای بعضی خوانندگان ارزشمند باشد.
هر چند، قضیه می تواند به این قرار باشد ـــ «ببینید، من دهانم را بسته نگه نداشته ام.»

ــــــــ ویکتور یی. فرانکل

نگاه ها و ستایش هایی درباره انسان در جست وجوی معنای غایی

یکی از بزرگ ترین جان های روزگارمان، عصاره یک عمر حکمتِ برآمده از تجربه های شخصی و حرفه ای اش را در این کتابِ به راستی مهم با ما در میان می گذارد.(۱۳)
درخشان! در این کتاب، از این موهبت برخوردار می شویم که در غنای تجربه و عمق حکمت او سهیم شویم.(۱۴)
در دنیای پر از خشونت و لذت جویی، نگرش دکتر فرانکل راجع به ارزش ها و وجدان، امید و شجاعت برای رستگاری نوع بشر به ارمغان می آورد.(۱۵)
یک کند و کاو روان شناختی قدرتمند راجع به جست وجوی دینی. انسان در جست وجوی معنای غایی را روان شناسان و الهیات دانان و مردان و زنانی که با پرسش های غایی دست و پنجه نرم می کنند و با خدا همان قدر در پرسش ها مواجهه دارند که در پاسخ ها، گران بها و ارزشمند خواهند شمرد.(۱۶) با این کتاب، ویکتور فرانکل به میلیون ها انسان پیامی از امید و راهنماییِ معنوی و روان شناختی می بخشد.(۱۷)
یک اثر مهم... یکی از کلاسیک های قرن ما در معنی درمانی و روان شناسی.(۱۸)

یادداشت مترجم

ویکتور یی. فرانکل (۱۹۰۵-۱۹۹۷)، استاد عصب شناسی و روان پزشکی در دانشگاه وین بود. طی بیست و چند سال (۱۹۴۶-۱۹۷۰) ریاست پلی کلینیک عصب شناسی وین را بر عهده داشت. «معنی درمانی/ تحلیل وجودی» او به «سومین مکتب روان درمانی وین» (پس از روان کاوی فروید و روان شناسی فردی آدلر) نام آور شد.
ویکتور یی. فرانکل در سال ۱۹۰۵ در وین به دنیا آمد. در سال ۱۹۳۰ دکترای پزشکی گرفت و در۱۹۴۹ به درجه استادی نائل شد. در۱۹۴۱ با تیلی بی. گروسر ازدواج کرد که در سال ۱۹۴۵ درگذشت. ازدواج دوم فرانکل با الئونر بی. اشونیت ( ۱۹۴۷ ) بود. فرانکل دکترای پزشکی و دکترای فلسفه اش را از دانشگاه وین اخذ کرد. طی جنگ جهانی دوم سه سال را در اردوگاه های کار اجباری سپری کرد. او در دانشگاه های هاروارد، استنفورد، دالاس و پیتسبرگ مقام استادی داشت و استاد معنی درمانی در دانشگاه بین المللی در سن دیئگو کالیفرنیا بود. پروفسور فرانکل در طول چهار دهه، سخنرانی های بسیاری در ۲۰۹ دانشگاه در پنج قاره جهان ایراد کرد. او از۱۹۷۰ تا ۱۹۹۷، مجموعا ۲۹ دکترای افتخاری از دانشگاه های اروپا، امریکا، افریقا و آسیا دریافت کرد و به دریافت ده ها جایزه علمی و فرهنگی نائل شد؛ از جمله جایزه اسکار پفیسترِ انجمن روان پزشکی امریکا، مدال آلبرت شوایتزر، نامزدی جایزه صلح نوبل از طرف دانشگاه پورتو آلگره (برزیل) و عضویت افتخاری آکادمی علوم اتریش. از فرانکل سی و چند کتاب به چاپ رسید، که تا سال۲۰۰۹ به ۳۸ زبان منتشر شده است.(۱) کتاب انسان در جست وجوی معنی وی کتابی پراقبال بود و یکی از ده کتابی بوده که «تاثیرگذارترین کتاب ها در امریکا» شمرده شده اند.(۲) از فرانکل در سال ۱۹۹۷ انسان در جست وجوی معنای غایی و یادها و خاطره ها منتشر شد که آخرین کتاب های وی به شمار می روند. کتاب انسان در جست وجوی معنای غایی(۳) ( ۱۹۹۷ ) در فاصله ای نزدیک به چهار دهه از کتاب انسان در جست وجوی معنی(۴) ( ۱۹۵۹ ) قرار دارد و به تصریح فرانکل یکی از منظم ترین و نظام مندترین کتاب های وی به حساب می آید و چنان که از مطالعه آن معلوم می شود یکی از مهم ترین و تاثیرگذارترین کتاب های وی هم هست و جنبه فنی تری دارد. کتاب حاضر، حاصل ترجمه کامل انسان در جست وجوی معنای غایی (۱۹۹۷، ۲۰۰۰) است و به دقت، ساختار و نظم و ترتیب آن را حفظ کرده است.
در سایت رسمی موسسه ویکتور فرانکل در وین(۵) تصریح شده که در کشورهای انگلیسی زبان، ویکتور فرانکل عمدتا به عنوان نویسنده انسان در جست وجوی معنی نام بردار است. در مورد سی و چند کتاب دیگر او، که فقط حدود هفت تای آن ها به انگلیسی ترجمه و منتشر شده، آگاهی کم تری هست. به همین دلیل، مشخصات شش کتاب مهم دیگر فرانکل را که برای ترجمه به انگلیسی (و زبان های دیگر) مناسب است فهرست می کند که عبارتند از:

۱. اراده معطوف به معنی، گزیده سخنرانی ها درباره معنی درمانی(۶) (این همان کتاب انگلیسی موجود با همین عنوان نیست!) محتوا: این کتاب، مجموعه ای از سخنرانی های مهم در طول ۲۵ سال (از۱۹۴۶ تا ۱۹۷۱) است که عنوان ها و موضوعات آن عبارتند از: اراده معطوف به معنی، زمان و مسئولیت پذیری، لوگوس و وجود، کثرت گرایی علم و وحدت انسان، جبرگرایی و انسان گرایی، معنی درمانی، درمانِ معنی درمانگرانه یک همکار روان کاو و نقد مواجهه محض.

۲. انسانیتِ در رنج، بنیان های انسان شناختی روان درمانی(۷)
تاریخ چاپ: چاپ اول، ۱۹۷۵؛ چاپ با اضافات، ۱۹۸۴؛ جدیدترین چاپ و ویرایش، ۲۰۰۵. جوزف ولپ (رفتاردرمانگر) درباره این کتاب و کار فرانکل می گوید:

یاری فرانکل به روان درمانی، بزرگ بوده است. او شاید تنها غیر رفتارگرایی باشد که روشی برای رفتاردرمانی پرورانده است. فروتنی او در ارائه این کار مهم، شایان توجه است.

۳. روان درمانی در عمل، مقدمه ای وعظ گونه برای پزشکان(۸)
تاریخ چاپ: چاپ اول ۱۹۴۷؛ چاپ دیگری از آن در۱۹۶۱ منتشر شد. چاپ های بعدی در۱۹۷۴، ۱۹۸۲ و ۱۹۸۶ منتشر شد.

۴. معنی درمانی و تحلیل وجودی، متونی از شش دهه(۹)
مجموعه ای از مقالات کلیدی ویکتور فرانکل. اولین مقاله برمی گردد به سال ۱۹۳۸، که در آن اصطلاح معنی درمانی و تحلیل وجودی مورد استفاده قرار گرفت. عنوان پاره ای از مقالات دیگر عبارتند از: درباره وجود معنوی روان درمانی ( ۱۹۳۸ )، تاملاتی در باب درمان روان ( ۱۹۳۸ )، فلسفه و روان درمانی ( ۱۹۳۹ )، کلیات تحلیل وجودی و معنی درمانی ( ۱۹۵۹ )، روان شناسی و روان پزشکی اردوگاه های کار اجباری ( ۱۹۶۱ )، رودلف آلرس در مقام فیلسوف و روان پزشک ( ۱۹۶۴ )، روان کاوانه سازی یا انسان کردن پزشکی ( ۱۹۸۱ )، مواجهه روان شناسی فردی با معنی درمانی ( ۱۹۸۴ )، گرسنه نان و گرسنه معنی ( ۱۹۸۵ )، انسان در جست وجوی معنای غایی ( ۱۹۸۵ )، ملاحظاتی درباره آسیب شناسی روح زمانه ( ۱۹۹۳ ).

۵. پرسش از معنی در روان درمانی(۱۰)
تاریخ چاپ: چاپ اول ۱۹۸۱; چاپ چهارم (با اضافات) ۱۹۹۲; جدیدترین چاپ: ۱۹۹۷. این کتاب مجموعه ای از سخنرانی ها و درس گفتارهای فرانکل است و روایتی از زندگی نامه خودنوشت و سخنرانی «علم و نیاز به معنی» (۱۹۸۸) است.

۶.انسان و پرسش از معنی*
تاریخ چاپ:چاپ اول ۱۹۸۵، چاپ نوزدهم ۲۰۰۶; گزیده ای از آثار ویکتور فرانکل، که با مقدمه ای از خود وی همراه شده است
این ها پاره ای از مهم ترین آثار فرانکل اند که برای ترجمه به انگلیسی و زبان های دیگر، در سایت رسمی ویکتور فرانکل پیشنهاد شده است، و اما آثار عمده دکتر ویکتور فرانکل به زبان انگلیسی:

۱. انسان در جست وجوی معنی، مقدمه ای بر معنی درمانی؛
۲. دکتر و روح، از روان درمانی تا معنی درمانی؛
۳. اراده معطوف به معنی، بنیان ها و کاربست های معنی درمانی؛
۴. فریاد ناشنیده برای معنی؛
۵. خاطرات و یادداشت های ویکتور فرانکل؛
۶. انسان در جست وجوی معنای غایی؛
۷. درباره نظریه و درمان اختلال های روانی، مقدمه ای بر معنی درمانی و تحلیل وجودی.(۱۱)

چنان که اشاره شد، کتاب پیش رو، ترجمه کامل یکی از آخرین کتاب های دکتر ویکتور یی. فرانکل با عنوان انسان در جست وجوی معنای غایی است که به شکل حاضر، نخستین بار در سال ۱۹۹۷ به چاپ رسید. این ترجمه، بر پایه چاپ سال۲۰۰۰ این اثر صورت پذیرفته است.(۱۲) در پایان اظهار امیدواری می کنیم که ناشر به چاپ و نشر ترجمه آثار دیگری از پروفسور فرانکل (احتمالاً به چندین قلم) همت بگمارد. در این جا از آقای رضا نجفی و خانم پریسا رضایی، آقای سعید فیروزآبادی و آقای رضا ساکی قدردانی می کنم و نیز از استاد ادیب سلطانی که با گشاده رویی و مناعت طبع در گشودن گره پاره ای از دشواری های لاتین یاری کردند، و همین طور از آقای پورناجی، آقای عبداللهی و آقای حسن زاده مدیر بنگاه ترجمه و نشر کتاب پارسه. با آرزوی نیک بختی و بهروزی برای همه همراهان این راه.

ــــــــ شهاب الدین عباسی، بهار ۱۳۸۹

*Die Sinnfrage in der psychotherapie, Vorwort won franz kreuzer Serie piper 214, Munchen 1981-88. Extended edition 1992-97 pages: 192.

فصل یکم: ماهیت تحلیل وجودی

از آرتور اشنیتسلر(۳۱) شاعر معروف وین و از هم عصران زیگموند فروید(۳۲)، نقل شده که گفته بود در واقع سه فضیلت وجود دارد: عینیت گرایی، شجاعت و حس مسئولیت. وسوسه کننده است که به هر یک از این فضیلت ها، یکی از مکتب های روان درمانی ای را که از خاک وین سر بر آورده اند، اختصاص بدهیم.
پر واضح است که فضیلت شجاعت، قالب تن روان شناسی آدلری است. آخر، مکتب آدلری، تمام شیوه درمانی خود را، در تحلیل نهایی، چیزی جز کوششی برای ترغیب بیمار نمی داند. هدف این ترغیب آن است که به بیمار کمک کند بر احساس های کهتری و فرودستی، که روان شناسی آدلری آن را یک عامل بیماری زای قطعی می داند، غلبه کند.
به همین نحو، یکی دیگر از فضیلت های یاد شده، برازنده قامت روان کاوی فرویدی است، یعنی فضیلت عینیت گرایی. چه چیز دیگری می توانست به زیگموند فروید، مثل اُدیپوس(۳۳) توانایی ببخشد که به درون چشم های ابوالهول ـــ روان انسان ـــ نظر کند و راز آن را، با تن دادن به خطر هولناک ترین کشف ها، بیرون بکشد؟ در زمانه او این کار، کاری سترگ بود، و چنین بود دستاورد او. تا آن زمان روان شناسی، مخصوصا روان شناسی موسوم به آکادمیک، از هر چیزی که فروید از آن پس در کانون آموزش های خود قرار داد، دوری می جُست. همان طور که جولیئس تندلر کالبدشناس، به مزاح «تن شناسی» را، آن طور که در مدرسه های راهنمایی وین درس داده می شد، «کالبدشناسی به استثنای اجزای تناسلی» می خواند، فروید هم می توانست بگوید که روان شناسی آکادمیک، روان شناسی به استثنای اجزای لیبیدویی بوده است.
هرچند، روان کاوی نه تنها عینیت گرایی را برگزید بلکه مغلوب آن شد. عینیت گرایی، سرانجام به عینیت بخشی(۳۴) یا شی انگاری(۳۵) منجر شد. یعنی، روان کاو شخص انسان را یک ابژه یا عین خارجی ساخت، و وجود انسان را یک شی . روان کاوی، تلقی اش این است که بیمار تحت فرمان «مکانیسم ها» قرار دارد، و درمانگر هم کسی است که تکنیک هایی برای ترمیم مکانیسم های آشفته می داند. اما در پشت تفسیر روان درمانی بر پایه تکنیک صِرف، نوعی بدبینی نهفته است. راست است که ما می توانیم درمانگر را یک تکنیسین محسوب کنیم، اما فقط در صورتی چنین است که اول، بیمار را نوعی ماشین فرض کرده باشیم. می خواهم بگویم فقط یک انسان ماشینی(۳۶)، نیازمند یک تکنیسین پزشکی(۳۷) است.
روان کاوی چطور به این ذهنیت تکنیکی گرا و دیدگاه مکانیکی رسید؟ این قضیه با نظر به حال و هوای فکری ای که روان کاوی در آن ظهور کرد قابل فهم است، ولی آن را در پس زمینه محیط اجتماعیِ زمانه هم باید فهم کرد ـــ محیطی پُر از زاهدمآبی. دیدگاه مکانیکی واکنشی بود در برابر آن زاهدمآبی و امروز از بسیاری جهات منسوخ شده است. اما فروید نه تنها نسبت به زمانه خود عکس العمل نشان داد، بلکه عملش هم از دل زمانه برمی آمد. وقتی تعالیم و آموزش های خود را شکل می داد کاملاً زیر تاثیر تداعی گرایی(۳۸) بود که در آن زمان رفته رفته بر روان شناسی غالب می شد. هرچند، تداعی گرایی مولود طبیعت گرایی بود، ایدئولوژی ای که از مشخصه های اواخر سده نوزدهم بود. در تعالیم فروید، طبیعت گرایی، خودش را به عیان ترین شکل، در دو ویژگی بارز و اساسیِ روان کاوی نشان داد: ذره گرایی روان شناختی آن، و نظریه اش در باب انرژی روانی.
روان کاوی، کل روان انسان را به نحوی ذره گرا به صورت پاره های مجزایی که در کنار هم قرار گرفته اند می بیند، یعنی ترکیبی از سائق های مختلف که خودشان مرکب از به اصطلاح مولفه های سائقی(۳۹) هستند. به این ترتیب، روان نه تنها تکه تکه می شود بلکه مورد تشریح و کالبدشکافی هم قرار می گیرد(۴۰)، یعنی تحلیل روان انسان تبدیل می شود به آناتومی یا تشریح آن. در این مسیر، وحدت و یکپارچگی شخصیت انسان از بین می رود. می شود گفت که روان کاوی، از یک سو، از انسان شخصیت زدایی می کند، و از سوی دیگر به وجوه منفرد در درون تمامیتِ روانِ انسان شخصیت می بخشد، وجوهی که اغلب در تعارض با یکدیگرند. گاه به آن ها نه تنها تشخص داده می شود بلکه حتی تصویری شیطانی از آن ها ارائه می شود، مثل زمانی که با نهاد (اید)، یا فراخود(۴۱) طوری برخورد می شود که انگار قدرتی نسبتا مستقل و شبه شخصی اند.
روان کاوی، تمامیتِ وحدت یافته شخص انسان را از بین می برد و بعد این کار را پیش رو دارد که کلیت شخص آدمی را از پاره ها بازسازی کند. این دیدگاه ذره گرایانه، در این فرضیه فروید کاملاً آشکار است که می گوید خود یا من (ایگو)، از «سائق های خود (ایگو)» درست شده است. بنابر این فرضیه، مامور و بازبینی که سائق ها را پس می راند یا سرکوب می کند، خودش یک سائق است. کافی است همین عبارت فروید در سه رساله درباره نظریه جنسیت او را در نظر بگیرید که می گوید:

... تولید هیجان جنسی... ذخیره انرژی ای تولید می کند که تا حد زیادی برای مقاصدی غیر از مقاصد جنسی به کار گرفته می شوند... یعنی (از طریق سرکوب و واپس راندن...) متعاقبا در برپا کردن موانع گسترش یافته در برابر تمایلات جنسی به کار می روند.( ۱ )

به نظر من این عبارت را می شود نظیر این ادعا دانست که بنّایی که ساختمانی از آجر می سازد خودش از آجر ساخته شده، چون آنچه مانعی بر سر راه تمایلات جنسی بنا می کند خودش ممکن نیست از تمایلات جنسی ساخته شده باشد. چیزی که در این جا عیان است ماده باوری ای است که در شیوه روان کاوانه تفکر رخنه کرده، و در نهایت هم سببِ ذره گراییِ آن شده است.
علاوه بر ذره گرایی، انرژی باوری(۴۲) هم از ویژگی های روان کاوی است. در واقع روان کاوی دائما با مفاهیمِ انرژی باوریِ غریزی و پویاییِ عاطفی عمل می کند. سائق ها و همین طور مولفه های سائقی، به همان نحو کار می کنند که فیزیک اسم آن را متوازی الاضلاع نیروها(۴۳) می گذارد. اما این نیروها روی چه کار می کنند؟ جواب، خود یا ایگوست. ایگو در دیدگاه روان کاوانه، در نهایت، بازیچه سائق هاست، یا همان طور که فروید زمانی گفته بود، خود (ایگو) در خانه خودش، ارباب نیست.
به این ترتیب، پدیده های روانی به سائق ها و غریزه ها فرو کاسته می شوند، و از این رو، چنین به نظر می رسد که تماما توسط آن ها تعین پیدا کرده اند، یعنی علت وجودشان، سائق ها هستند. انسان را به صورت پیشینی (یعنی پیش از تجربه)، روان کاوی بر پایه رانده شدگی (یعنی تحت فشار و پیش بَرَندگیِ سائق ها قرار گرفتن) تاویل و توصیف می کند. دلیل نهاییِ این که چرا خود (ایگو) به محض آن که تکه تکه (و تشریح) می شود مجبور است از روی سائق ها بازسازی شود، همین است.
روان کاوی، با در اختیار داشتن چنین مفهوم ذره گرا، انرژی باورانه و مکانیکی از انسان، او را، در تحلیل نهایی، آدمک مصنوعی ای از جنس تجهیزاتِ روانی می بیند و این جا، دقیقا نقطه ای است که پای تحلیل وجودی به میان می آید. تحلیل وجودی با ارائه نگرشی متفاوت به انسان، رو در روی نگرش روان کاوانه قرار می گیرد. تحلیل وجودی، متمرکز بر آدمک مصنوعی ای از جنس تجهیزات روانی نیست بلکه خودمختاری و استقلال وجود معنوی را در کانون توجه خود قرار می دهد. (البته «معنوی» در این جا بدون هیچ گونه دلالت دینی به کار رفته است، و دقیقا ناظر به این است که ما با یک پدیده مشخصا انسانی سر و کار داریم، برخلاف پدیده هایی که میان ما و حیوانات مشترک است. به عبارت دیگر، «معنوی» آن چیز انسانی در وجود آدمی است.) و به این ترتیب به فهرست فضیلت های اشنیتسلر می رسیم. درست همان طور که می توانیم فضیلت عینیت گرایی را به روان کاوی، و فضیلت شجاعت را به روان شناسی آدلری مربوط بدانیم، بجاست که فضیلت مسئولیت را هم مرتبط با تحلیل وجودی بدانیم. در واقع، تحلیل وجودی، هستی انسان را، و در حقیقت انسان بودن را، نهایتا بر پایه مسئول بودن تفسیر می کند. در زمانی که ما اصطلاح «تحلیل وجودی»(۴۴) را در سال ۱۹۳۸ مطرح کردیم( ۲ )، فلسفه معاصر کلمه اگزیستانس(۴۵) را برای دلالت دادن به آن نحوه خاص وجود، که اساسا ویژگی اش مسئولیت پذیری است، ارائه کرد. اگر قرار باشد شرحی فوری و مختصر از این مسئله بدهیم که تحلیل وجودی چطور به بازشناختنِ مسئولیت پذیری به عنوان ذات و گوهر اگزیستانس (یا حیثیت وجودی انسان) می انجامد، آن وقت باید این پرسش را برعکس کنیم که معنی زندگی چیست؟ من در اولین کتابم، مراقبت معنوی پزشکی(۴۶)، این کار را کردم.( ۳ ) در آن جا برای این مسئله دلیل آوردم که انسان نیست که این پرسش را که معنی زندگی چیست مطرح می کند، بلکه خودِ زندگی است که این پرسش را پیشِ روی او می گذارد. و انسان باید با مسئول بودن، به این پرسش پاسخ دهد. به عبارت دیگر، پاسخ، ضرورتا پاسخی ـ در ـ عمل است.
ما در حالی که به زندگی، «در عمل» پاسخ می دهیم، در «این جا و اکنون» هم هست که پاسخ می دهیم. آنچه همیشه در پاسخ ما نهفته، عینیتِ شخص و عینیتِ موقعیتی است که فرد در گیر و دار آن است. به این ترتیب، مسئولیت ما همیشه مسئولیتی ناظر به شخص و ناظر به موقعیت است.
تحلیل وجودی، در شکل معنی درمانی(۴۷)، یک روش روان درمان گرانه است، چون به طور خاص، به حالت روان رنجورانه (یا نِورُزیِ) وجود (انسان) نظر دارد و قصدش آن است که انسان ـــ مخصوصا فرد روان رنجور ـــ را از مسئولیتش آگاه کند. هم چنان که در روان کاوی این طور است، در تحلیل وجودی هم انسان از چیزی آگاه می شود. ولی در حالی که در روان کاوی، امور غریزی است که فرد نسبت به آن آگاهی پیدا می کند، در تحلیل وجودی، یا معنی درمانی، از امر معنوی یا وجودی آگاه می شود. چون تنها از دیدگاه معنویت یا حیثیت وجودیِ انسان است که می توان وجود آدمی را برحسب مسئول بودن توصیف کرد. پس آنچه در تحلیل وجودی به قلمرو هشیاری درمی آید، سائق یا غریزه نیست، و نه نهاد (یا اید) فرد را پیش می راند نه خود (یا ایگو)، بلکه خویشتن(۴۸) است که پیش راننده فرد است. در این جا خود (ایگو) نیست که از نهاد (یا اید) آگاه می شود بلکه خویشتن است که به خودش آگاهی پیدا می کند.

نظرات کاربران درباره کتاب انسان در جستجوی معنی غایی

یکی از بهترین کتاب هایی که در زندگیم خوندم. فرانکل در کتاب اولش "انسان در جستجوی معنا" با اشاره به تجربیاتش در اردوگاههای مرگ زمان جنگ، نظریه ی خودش رو در روانشناسی که اراده ی معطوف به معنا می نامد توضیح میده. در این کتاب، "انسان در جستجوی معنای غایی" اصالت معنا جویی انسان رو که به امر متعالی (غایی) معطوف شده با استناد به مطالعات روانشناسی گسترده و با ادبیات روانشناختی توضیح میده. به معنویت یک نگاه کاملا انسانی داره. از این رو برای کسانی که امر متعالی رو نمی تونن به عنوان یک موضوع قابل بررسی علمی بپذیرن، موضع قابل تاملی داره.
در 3 ماه پیش توسط sepideh rezaei
با معنا
در 2 ماه پیش توسط نیما رنجبر