فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب به من نگاه كن

کتاب به من نگاه كن

نسخه الکترونیک کتاب به من نگاه كن به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب به من نگاه كن

غزاله دلش می‌خواست دکتر را خفه کند. همه بدبختی‌اش زیر سر همین دکتر بود و ابراهیم. هر کاری می‌کرد اول و آخرش می‌رسید به تئوری توطئه‌ای که شوهرش با این دکتر توی آن همدست بودند. دکتر گره روسری ابریشم رنگ‌وارنگش را زیر چانه محکم کرد و با لبخند حرص‌آوری گفت: «همه روش‌های پیشگیری از بارداری چند درصدی خطا دارن. حالا قرعه به نام شما افتاده.» غزاله حس می‌کرد بیچارگی یعنی این. گره کور یعنی این. شنیده بود طرح و نقشی که روی بدن خالکوبی کنند تا آخر عمر می‌ماند. رنگ عوض می‌کند. کش می‌آید. وامی‌رود. گوشت اضافه هم شاید بیاورد. اما هست. رفتنی نیست. و همین رفتنی نبودنِ چیزی یعنی همان بیچارگی. زد زیر گریه. دکتر از پشت میزش آمد کنار غزاله و دست گذاشت روی شانه‌هایش و با همدردی گفت: «الآن گریه کنی فقط خودت از پا درمی‌آی. باید آروم باشی. اکثر قریب به اتفاق آدمای دوروبرت بر اثر بارداری‌های ناخواسته و بدون برنامه به این دنیا اومده‌ن.» غزاله بین هق‌هق گفت: «آخه من دارو می‌خورم. تازه دارم می‌فهمم زندگی عادی یعنی چی.» دکتر هم مثل همه دکترها، با لحنی که انگار بیمار خر باشد و خودش خدا، گفت: «این‌که خیلی خوبه. حالا که حالت خوبه چی بهتر از مادر شدن؟» غزاله دلش می‌خواست جیغ بزند. دکتر داشت به شعورش توهین می‌کرد و این برایش قابل تحمل نبود. هر وقت حالت خوب بود بچه بیار. تو زنی. موجود زنده‌ای با اندامی ویژه تکثیر نژاد. پذیرش اسپرم. پرورش جنین. زاییدن. زاییدن. اغلب متخصصان زنان و زایمان، برای چاق کردن کیسه خودشان هم که شده، برای همه زن‌ها همان نسخه برنامه‌های آموزش خانواده تلویزیون را می‌پیچند. بچه بیاور. عزیزم، بچه زندگی‌ات را شیرین می‌کند. شیر مادر بهترین تغذیه نوزاد است. حالش داشت به هم می‌خورد. مثل یک بچه سرتق عاصی پرسید: «چه جوری می‌شه انداختش؟»

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.51 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۸۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب به من نگاه كن

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل اول: غزاله

غزاله نشست پشت میز جدید. تجربه تازه ای نبود مثل آن موقع که توی شهرداری یا دفتر پدرش کار می کرد. اما این میز برایش چیز دیگری بود. میز نه چندان نویی که با دیوارهای فایبرگلاس از میزهای بغلی جدا شده بود و جدار چهارگوش خصوصی اش به شکنندگی پوست پیاز بود. لپ تاپ را روشن کرد. جامدادی و لیوان را از کیفش بیرون آورد و گذاشت روی میز. دفترچه و تقویم رومیزی را هم. موسش را از خانه آورده بود. عادت داشت به این موس. این جا قرار بود خانه دومش باشد. نفس عمیقی کشید. آبدارچی فنجان قهوه را گذاشت کنار دستش. غزاله لبخندی زد و طره موهای مشکی را با انگشت از صورتش کنار زد. شهریار لیوان چای به دست آمد و کنار دست غزاله ایستاد. غزاله لبخند زد. شهریار به نشانه تشکر چشم ها را بست. غزاله خواست چیزی بگوید. شهریار انگشت اشاره را فرستاد زیر فریم گرد عینک و چشمش را خاراند و با صدای پایین آورده گفت: «یه جوری نشون نده که فکر کنن بهت حال داده ن گذاشته نت سر این کار. من بهشون گفته م تو نیاز مالی نداری و کل روز هم بخوابی تامینی. گفته م چون عاشق این جور کارایی، می خوای کار کنی. اما نذار واسه همین عشق و اینا ازت خرکاری بکشن.» غزاله سری تکان داد. شهریار اشاره ای به قفسه کنار دست غزاله کرد و گفت: «با اون مجموعه داستان شروع کن. راه دستته. یه نگاه بهش انداختم، نخونده می تونی ردش کنی.»
غزاله خندید و گفت: «بدجنس.»
شهریار گفت: «بد که نمی گم. آورده مت این جا که هرچی می فرستنو رد کنی. از فرصت بهره ببر. تا می تونی برای خودت دشمن جمع کن.»
غزاله به شوخی سر تکان داد و لبی به قهوه توی فنجان زد و آرام گفت: «زهرماره.»
شهریار روی پنجه پا ایستاد. گردن کشید و از بالای دیواره پارتیشن گفت: «آقا مظلومی، قربون دستت اون شکرو بیار واسه خانوم.»
غزاله نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: «نمی خواد.»
شهریار لیوان خالی از چای را گذاشت روی میز و گفت: «هان؟ نیومده می خوای بری؟ این جوری با ناشر معامله ت نمی شه ها.»
غزاله گفت: «نه. وقت ناهار می رم سر خیابون تا همین بیمارستان و برمی گردم.»
شهریار گفت: «خیره. طوری شده؟»
غزاله گفت: «نه. چیزی نیست.»
نخواست ادامه بدهد. نمی خواست هر دفعه به آدم های دور و برش یادآوری کند که هنوز چهل سالش هم نشده، عین پیرزن های آفتاب لب بام، هر ماه باید برود و آزمایش بدهد و چک کند که یک چیزی این میان به هم نریخته باشد. چهار سالی بود که هر ماه برای دیدن نتیجه آزمایش، استرس گرفتن کارنامه به جانش می افتاد. شهریار لیوانش را برداشت و رفت. غزاله مجموعه داستانی را که توی پاکت حبابدار مرسولات پستی بود برداشت و نگاهی به آن انداخت. از کرمان فرستاده شده بود. دفترچه را باز کرد. نوشت:

۱. مجموعه داستان مرگ خیالی.
شروع کرد به خواندن داستان اول. تا موقع ناهار یک ساعتی مانده بود. مظلومی شکر را هم آورد و رفت. قهوه هم سرد شد و خورده نشد. هوش و حواس غزاله به چیزی بود که می خواند. این عادت از بچگی با او مانده بود. از آن روزهای تنهایی در خانه و انتظار برای رسیدن پدر. یاد گرفته بود وقتی تنهاست برود توی اتاق پدر و دراز بکشد کنار کتابخانه و سرش را گرم کتاب هایی کند که اغلب چیزی از آن ها نمی فهمید. صدای ابراهیم را که شنید خیال کرد وهم برش داشته. ابراهیم حالا باید سر ساختمان می بود. دیده بود که این یک هفته اخیر گهگاهی می آمد خانه آن هم برای دوش گرفتن و یکی دو ساعت خواب. صدای مالک درآمده بود که هر طور شده باید تابستان نرسیده گواهی پایان کار را بگیرند. سر بلند کرد. اشتباه نمی کرد. صدای ابراهیم بود. داشت با کسی خوش و بش می کرد. محتاطانه از پشت میزش بلند شد و رفت سمت اتاق مدیر. یواشکی گردن کشید و از لای در باز مانده ابراهیم را دید. فکرش را نمی کرد روز اولی آمده باشد تا از جا و مکان کار جدیدش سر دربیاورد و همکار و منشی و مدیر و آبدارچی را بسنجد. ابراهیم یک پا را گذاشته بود روی پای دیگر و جایی نشسته بود که اگر یک لحظه چشم از دهان مدیر می گرفت می توانست غزاله را ببیند. حسابی به خودش رسیده بود. تمیز و شیک. اصلاح کرده بود و همان کت کرم رنگش را پوشیده بود که فقط وقت جلسه رفتن با شهردار منطقه به تن می کرد. مدیر چیزی گفت و ابراهیم بلند خندید. چشمش افتاد به غزاله که متفکر و بفهمی نفهمی نگران ایستاده بود دم در اتاق و زیرجلکی تو را می پایید. از جایش پا شد و بلند گفت: «خودشون اومدن.»
مدیر آمد و در را چهارطاق به روی غزاله گشود. غزاله تک سرفه ای کرد و با لبخندی ساختگی پرسید: «ابراهیم جان، شما این جا چی کار می کنی این وقت روز؟»
ابراهیم مجال نداد. گلدان بُن سای را از کنار دستش برداشت و آمد سمت غزاله. شهریار از پشت سر پوشه به دست رسید و رو به مدیر گفت: «اینم کل فکسای اداره کتاب.»
ابراهیم گلدان را گرفت سمت غزاله و گفت: «تقدیم به شما.»
شهریار به ابراهیم نگاه کرد، ابراهیم به غزاله و غزاله به بن سای. ابراهیم گلدان را کمی بیشتر گرفت سمت غزاله. غزاله با تردید نگاهی به شهریار کرد که پشت سرش ایستاده بود، و نگاهی به مدیر. صورت ابراهیم را لبخند پت و پهنی پر کرده بود. به نظر غزاله رسید که ابراهیم چقدر جوان شده. هیچ شبیه دیشبش نیست. غزاله گلدان را گرفت. مدیر رو به شهریار گفت: «آقای شیبانی هستن. همسر خانوم تجدد.»
شهریار پا پیش گذاشت و دست دراز کرد سمت ابراهیم.
«حقیقی هستم.»
ابراهیم سر تکان داد اما چشم های پرنورش رو به غزاله بود.
غزاله نمی دانست چرا، اما مضطرب شده بود. ابراهیم با کار کردنش توی شهرداری مخالف بود. نه آن طور سفت و سخت که بایستد بگوید زن من نباید بیرون از خانه کار کند. اما آن قدر زبان ریخته و نم نم سنگریزه انداخته بود جلو پایش که پای غزاله از شهرداری بریده شده بود. حالا هم که یک کار نصفه و نیمه و سه روز در هفته ای پیدا کرده بود، اصلاً نمی فهمید ابراهیم آمده از چه چیزی خاطرجمع شود. آن هم با یک گلدان بزرگ. پر از برگ های ریز سبز.
ابراهیم گفت: «خانوم تجدد، من از آقای غلامعلی پور اجازه گرفتم که امروز زودتر بتونی کار رو تعطیل کنی. اومده م دنبال شما.»
شهریار گفت: «به به. نیومده مرخصی؟» و لبخند زد.
غزاله دستپاچه شده بود. لبخندی عصبی زد و گفت: «چی شده ابراهیم؟ اتفاقی افتاده؟»
به وضوح داشت خودش را می باخت. تلفن توی اتاق مدیر زنگ زد. مدیر نیم دوری سرش را گرداند و به تلفن نگاه کرد. دست دراز کرد سمت ابراهیم و مختصر و مفید خداحافظی کرد و برگشت داخل اتاق. الو را که گفت سری به نشانه خداحافظی برای ابراهیم تکان داد و در را آرام بست. غزاله دلش می خواست شهریار هم برود بلکه زودتر سر درآورد جریان از چه قرار است. ابراهیم دوباره گفت: «غزاله جان بریم؟»
شهریار دست دراز کرد تا گلدان را از غزاله بگیرد. «بدینش به من. می ذارم رو میزتون. کیفتونم می آرم.»
غزاله از خدا خواسته انگشتان لاغرش را از تحمل وزن سنگین گلدان خلاص کرد. شهریار گلدان به دست رفت سمت میز غزاله. ابراهیم با چشم دور شدن شهریار را می پایید. غزاله زمزمه وار گفت: «ابراهیم بگو چی تو سرته؟ واسه چی درست روز اول کارم اومده ای این جا؟ اونم الآن. وسط روز. با این گلدون...»
ابراهیم از جیب بغل کت پاکت جواب آزمایش را درآورد و گرفت سمت غزاله. «سر راه اینم برات گرفتم الکی نری تو بیمارستان معطل بشی.»
غزاله با بی اعتنایی پاکت سفید و آبی را گرفت و از وسط تا کرد و گذاشت توی جیبش. «باز رفتی سر کیفم؟»
ابراهیم گفت: «نخیرم. قبض آزمایشگاه رو گذاشته بودی توی ماشین. اتفاقی دیدم.»
غزاله سرسری کله تکان داد. داشت عصبی می شد. انگشتانش یخ کرده بود. نفس عمیقی کشید. تا خواست دهان باز کند و باز چیزی بپرسد، ابراهیم دهانش را برد نزدیک گوش غزاله و گفت: «دیگه می خوام بیشتر برای زنم و دخترم وقت بذارم.»
غزاله پوزخندی زد و گفت: «بازم شروع کردیا. می دونی از این شوخی بدم می آد.»
ابراهیم قاطعانه گفت: «ولی من شوخی نکردم.» و با چشم به پاکت آزمایش فرورفته در جیب مانتوی غزاله اشاره کرد.
شهریار در حالی که دسته چرمی کیف قهوه ای غزاله توی مشتش بود رسید و کیف را گرفت سمت غزاله. قیافه غزاله شده بود شبیه کسی که از خواب بیدار شده نشده خبرش کرده باشند که مرده شور شهر مرده و تو باید بشوری اش.
غزاله نگاهی به شهریار کرد. کیف را گرفت. شهریار حرفی نزد. ابراهیم چشم دوخته بود به غزاله که ساکت بود. شهریار توی چشم غزاله نگاه نکرد. چشم دزدید. ابراهیم گفت: «بریم؟»
غزاله پرسید: «ها؟»
ابراهیم گفت: «بریم؟» و غزاله زودتر از ابراهیم از در ساختمان انتشارات بیرون رفت.
غزاله نشسته بود توی ماشین. قلبش داشت از سینه اش می زد بیرون. پاکت را از جیبش بیرون آورد. روی برگه اول نوشته شده بود: Beta HCG 1011.
برگه دوم شامل FBC و آنزیم های کبدی و باقی فاکتورهایی بود که بابت اندازه گیری شان هر بار باید دست کم شش سی سی خون می داد. این یکی از کجا رسیده بود؟
ابراهیم سوار شد. لبخندی زد و گفت: «دیدی؟»
غزاله دهانش باز مانده بود. چیزی شبیه رودست خوردن و احساس حماقت توی صورتش موج می زد. ابراهیم گفت: «منم هنوز باورم نشده. اما شرط می بندم دختره.»
غزاله پوزخند زد و سری به افسوس تکان داد و گفت: «ممکن نیست. اشتباه شده. حتماً اشتباه کرده ن. موبایلتو بده زنگ بزنم آزمایشگاه. من اصلاً تست بارداری نداده بودم. اینا دیگه چه آدمای بی مسئولیتی هستن! ببین جواب آزمایش کدوم بدبختی رو با من جابه جا کرده ن. تو هم واسه خودت الکی جشن گرفتی. آره؟» و باز پوزخند زد.
ابراهیم اما با لبخند نگاهش می کرد. غزاله موبایل ابراهیم را برداشت و سعی کرد شماره بگیرد. دستش می لرزید. عصبی شده بود. از این مسخره تر ممکن نبود. آن هم درست امروز. امروز که بعد چند سال راهی کاری شده بود که با عشق افتاده بود دنبالش. با ناخن خاک را کنده بود میان آن همه آدم کله گنده نشر و ادبیات تا بتواند ریشه کند. دایم دو و پنج را جابه جا می زد. بلند گفت: «اَه» و گوشی را پرت کرد روی داشبورد.
ابراهیم دست غزاله را گرفت. غزاله دستش را پس کشید. ابراهیم باز دست غزاله را گرفت و گفت: «اشتباه نشده غزاله. این آزمایش خودته. مگه خودت به دکتر نگفته بودی باز ماه پیش سیکل ماهانه ت به هم ریخته بوده؟»
غزاله این بار با خشم دست ابراهیم را پس زد و گفت: «خب. خب به هم ریخته باشه. تا حالا صد بار پیش اومده. همه ش هم مال همین قرصای کوفتیه. مگه پارسالم همین جوری نشده بود؟ که بعدش دکتر قرص داد برای منظم شدن؟»
لب غزاله آویزان شد.
«مگه، مگه دکتر نگفته بود این قرصا روی سیستم زنانه هم تاثیر می ذاره؟»
بغض دردناکی گلویش را گرفت.
«ابراهیم ما پیشگیری کرده یم. تمام این سالا. ممکن نیست. این آزمایش اشتباهه.»
اشکش چکید.
«باید دوباره آزمایش بدم. بریم یه جای دیگه.» و گریه اش بلندتر شد.
امروز، حالا، وقتی تازه بعد از چند سال دارو خوردن زندگی اش شده بود عین بقیه، حالا که زندگی حرفه ای اش داشت قوام پیدا می کرد، این بچه نباید از راه می رسید.
غزاله بلند، با جیغ و گریه قاتی شده، گفت: «بریم! بریم ابراهیم! بریم یه آزمایشگاه دیگه!»
دیگر هیچ اثری از خوشی چند دقیقه قبل ابراهیم، آن موقعی که گلدان بن سای را می داد دست غزاله، توی صورتش نبود. کت کرمش را درآورد و با حرص پرت کرد روی صندلی عقب. غزاله نالید: «من تازه امروز روز اولم بود. چرا الآن؟»
ماشین راه افتاد. غزاله بلندبلند گریه می کرد.

غزاله دلش می خواست دکتر را خفه کند. همه بدبختی اش زیر سر همین دکتر بود و ابراهیم. هر کاری می کرد اول و آخرش می رسید به تئوری توطئه ای که شوهرش با این دکتر توی آن همدست بودند. دکتر گره روسری ابریشم رنگ وارنگش را زیر چانه محکم کرد و با لبخند حرص آوری گفت: «همه روش های پیشگیری از بارداری چند درصدی خطا دارن. حالا قرعه به نام شما افتاده.»
غزاله حس می کرد بیچارگی یعنی این. گره کور یعنی این. شنیده بود طرح و نقشی که روی بدن خالکوبی کنند تا آخر عمر می ماند. رنگ عوض می کند. کش می آید. وامی رود. گوشت اضافه هم شاید بیاورد. اما هست. رفتنی نیست. و همین رفتنی نبودنِ چیزی یعنی همان بیچارگی. زد زیر گریه. دکتر از پشت میزش آمد کنار غزاله و دست گذاشت روی شانه هایش و با همدردی گفت: «الآن گریه کنی فقط خودت از پا درمی آی. باید آروم باشی. اکثر قریب به اتفاق آدمای دوروبرت بر اثر بارداری های ناخواسته و بدون برنامه به این دنیا اومده ن.»
غزاله بین هق هق گفت: «آخه من دارو می خورم. تازه دارم می فهمم زندگی عادی یعنی چی.»
دکتر هم مثل همه دکترها، با لحنی که انگار بیمار خر باشد و خودش خدا، گفت: «این که خیلی خوبه. حالا که حالت خوبه چی بهتر از مادر شدن؟»
غزاله دلش می خواست جیغ بزند. دکتر داشت به شعورش توهین می کرد و این برایش قابل تحمل نبود. هر وقت حالت خوب بود بچه بیار. تو زنی. موجود زنده ای با اندامی ویژه تکثیر نژاد. پذیرش اسپرم. پرورش جنین. زاییدن. زاییدن. اغلب متخصصان زنان و زایمان، برای چاق کردن کیسه خودشان هم که شده، برای همه زن ها همان نسخه برنامه های آموزش خانواده تلویزیون را می پیچند. بچه بیاور. عزیزم، بچه زندگی ات را شیرین می کند. شیر مادر بهترین تغذیه نوزاد است. حالش داشت به هم می خورد. مثل یک بچه سرتق عاصی پرسید: «چه جوری می شه انداختش؟»
دکتر حرف غزاله را نشنیده گرفت و نگاه عاقل اندر سفیهی تحویلش داد و گفت: «سریع با متخصص اعصابت مشورت کن و نتیجه رو به من اطلاع بده. مسلماً ایشون هم درباره کنار گذاشتن داروهایی که تا حالا مصرف می کرده ای با من هم نظرن. بدون شک باید داروهات عوض بشه. فقط از امروز حتما فولیک اسید رو شروع کن.»
عرق کرده بود. سرش تاب می خورد و چشمانش تار می دید. انگار نمی توانست بیدار شود. با خودش گفت کاش لجاجت نکرده بود و رفته بود درمانگاه. صدای بحث و جدل داماد و پدرزن از توی اتاق دربسته نشت می کرد بیرون. غزاله فکرش را هم نمی کرد که کنار گذاشتن داروها هرچند پلکانی و تدریجی این طور همه چیزش را به هم بریزد. لب پایینش حس نداشت و لاله گوشش می سوخت. سرگیجه امانش نمی داد و به زحمت می توانست دو ساعت بی وقفه بخوابد. به همه این ها استفراغ کردن های صبح و شب هم اضافه شده بود. بیشتر از دو هفته نتوانسته بود توی دفتر ناشر دوام بیاورد و با هزار وساطت و ریش گرو گذاشتن شهریار کارش را منتقل کرده بود به خانه، که آن هم پیشرفت چندانی نداشت.
صدای پدرش را می شنید. و صدای ابراهیم را. اما نه واضح. پدرش خبردار بارداری غزاله که شده بود، با اولین پرواز خودش را از ماهشهر رسانده بود تهران. دقیقاً یک ساعت پیش رسیده بود و غزاله بوی پدرش را که شنفته بود کمی حال و روزش بسامان شده بود. خواب ربوده بودش و حالا صدای غضبناک پدر بیدارش کرده بود. از جا بلند شد و رفت سمت اتاق. لای در اتاق به قدر چهار انگشت باز بود. غزاله صورت تبدارش را چسباند به خنکی دیوار و گوش ایستاد. ابراهیم گفت: «آقای تجدد، اگه شما این قدر نگران غزاله باشی من ده برابر شما نگرانشم. مگه ممکنه واسه م مهم نباشه؟ شما یه حرفی می زنی که هر کی ندونه فکر می کنه من قصد جونش رو کرده م.»
پدر غزاله پرید میان حرف دامادش و گفت: «آره. دقیقاً همین فکر رو می کنم. ببین پسرجون، من و تو مَردیم. زیر و زبرِ هم رو می دونیم. گوش من از این حرفا پره. هیچ مردی نیست که بچه و بارداری زنش رو نخواد و این وسط یهو سر و کله یه بچه پیدا شه. ابراهیم، این اداها رو واسه من درنیار. من خوب می دونم تو جونت درمی ره واسه بچه داشتن. تا دیدی این دختر یه کم حالش خوبه، یه کم به خودش اومده، گذاشتی تو کاسه ش.»
ابراهیم پوزخند زد و گفت: «من شیش ساله همه جا پشت غزاله دراومده م، که ما بچه نمی خوایم. زندگی مون خوبه. همین طوری بهمون خوش می گذره. به فامیل و دوست و همکار. همه ش همین دروغو به خوردشون داده م.»
پدر غزاله پراند: «زحمت کشیدی. آقا شاکی ای، ناراضی ای، زنت مریضه، جون بچه زاییدن نداره، مال بد بیخ ریش صاحابش.»
ابراهیم گفت: «آقای تجدد، از شما بعیده. این همه راه اومده ین اینو بگین؟»
پدر غزاله گفت: «نه. اومده م بگم تا بیشتر از این طولانی نشده تمومش کنین. بذار بره بچه رو بندازه و خلاص. یه سال دیگه. چه می دونم دو سال دیگه. وقتی که مطمئن شد حالش خوبه. این با این وضع نوزده رو به بیست نمی رسونه ها.»
غزاله یکه خورد. انتظارش را نداشت. پدر یک عمر عاشقانه برایش پدری کرده بود. بارها گفته بود همه دارایی اش را فدای ناخن انگشت کوچک غزاله اش می کند. حالا اما به مرد دیگری می گفت از پدر شدن دست بردارد. غزاله دیده بود که ابراهیم چطور پوست انداخته بود از روزی که با آن گلدان آمده بود توی دفتر ناشر و کل آرزوهای غزاله را در نطفه خفه کرده بود. دیده بود چطور نازش را می خرد. دیده بود که دارد تمرین پدر بودن می کند. دیده بود وقتی جواب آزمایش مجدد همانی شد که بود، مثل پسربچه ای ناتوان التماسش کرده بود که کار دست خودش ندهد. غزاله دلش خواسته بود با تمام توان به شکمش مشت بکوبد. این بچه همه چیزش را از او می گرفت. سلامتی و کار و فعالیتش، پیشرفتش و تمام برنامه ای که برای یک سال آینده اش ریخته بود. خیال کرده بود حتی شده خودش را پرت کند جلوی ماشین یا کارد آشپزخانه را تا دسته فروکند توی شکمش، پای این بچه را به زندگی اش باز نخواهد کرد.
یکباره درِ اتاق گشوده شد. ابراهیم با دیدن غزاله که گوش ایستاده بود مکثی کرد. غزاله به ابراهیم نگاه انداخت. ابراهیم گفت: «غزاله، ببین پدرت چی می گه. تو هم دلت همینو می خواد؟»
غزاله به پدرش نگاه کرد. پدرش رو گرداند سمت روشنی پنجره. غزاله چشم هایش را بست و دو تا اشک قلنبه راه افتاد روی گونه هایش. از اول می دانست ابراهیم چقدر بچه دوست دارد. بارها سر همین موضوع به پر و پای هم پیچیده بودند. ولی او بود که سفت و سخت ایستاده بود که نه و اول سلامت خودم. اوایل ابراهیم می گفت تهِ تهش یک سال مهلت دارد ناز و غمزه کند، بعدش باید برایش یک دختر بیاورد عین مامان سیمین. چشم هایش عسلی باشد و موهایش طلایی. اما بعد این که شوخیِ حمله های عصبی جدی شد و غزاله توی حمام افتاد و پیشانی اش شکست دیگر حرف دختر و رنگ چشم ها و موهایش پیش نیامد. توی مهمانی ها و دورهمی ها که همه سوال پیچشان می کردند که چرا بعد پنج شش سال هنوز دست به کار نمی شوید، ابراهیم فروتنانه می گفت ما برای هم کافی هستیم. نیاز به نفر سوم نداریم. غزاله حالش از این ژست ابراهیم به هم می خورد، برای همین آخرش با دریدگی تمام توی جمع گفت: «من اجاقم کوره. هر کی دوباره این سوال رو بکنه دیگه پامو تو خونه ش نمی ذارم.» و مامان سیمین لبش را به دندان گرفته بود.
غزاله آرام رفت توی اتاق. راه رفتنش شبیه جریان سیال روحی سرگردان بود. با آن رنگ پریده و موهای نامرتب و لب های ترک خورده. و دست هایی که خیس عرق بود. دست گذاشت روی شانه های پدرش. صدای پر شدن کتری از توی آشپزخانه می آمد. پدر غزاله دست چپ را گذاشت روی دست دخترش. غزاله زمزمه کرد: «این جوری بهش نگو. من خودمم هزار بار این فکر به سرم زده. اما بعدش تا ابد منو نمی بخشه. هیچی مث قبل نمی شه. من نمی خوام مث شما تمام عمر تنها باشم.»
پدر غزاله سری به تایید تکان داد. غزاله از اتاق که بیرون می رفت گفت: «ابراهیم، می شه یه چوب دارچین بندازی تو چایی؟»

نظرات کاربران درباره کتاب به من نگاه كن

شروع داستان خوب بود و کشش زیادی برای ادامه در مخاطب ایجاد می کرد اما پایان سرهم بندی شده و ناپخته ای داشت ، بعد از این همه مرارت و رنج ضعف شخصیتی هیچ کدوم از شخصیتها در پایان هیچ تغییری نکرد(نه ابراهیم تلاشی برای از بین بردن واکنشهای انفجاری و عصبانیتش و بی منطق بودنش کرد یا بهتره بگیم این سختیها اصلا رو نگرشش تاثیر نزاست که تو واقعیت امکان نداره نه غزاله از ضعیف بودن و زیر بار مسئولیت نرفتن ش دست برداشت ! ) در مجموع خوندنش خالی از لطف نبود.
در 6 ماه پیش توسط don...014
در داستان قرار نیست همه شخصیت‌ها رستگار شوند. اینکه بگیم چرا فلانی فرق نکرد یا چرا غزاله همون موند دلخوشی‌های خواننده است. همون دلیلی که فرهادی در فیلماش تصمیم می‌ذاره به‌عهده تماشاگر
در 6 ماه پیش توسط mah...gan
نسبت به کتابهای دیگه خانم فلاح ضعیفتر بود از اواسط داستان خوب شد اولش جذبم نکرد
در 1 هفته پیش توسط منا
بد نبود. با اینکه فضای داستان شاد نبود اما کشش داشت. به جزئیات خوب پرداخته بود و خصوصیت های یه بچه ی اوتیستیک رو به خوبی توصیف کرده بود
در 4 ماه پیش توسط Nasy banoo
خیلی کتاب قشنگی بود. خیلی لذت بردم . داستانی قصه گو بدون هیچ نوع قضاوت یا پیش داوری. نویسنده فقط روایت کرده و این از نقاط قوتش هست.
در 5 ماه پیش توسط mon...emy