فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پیدایش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب راز شبحی در مه

کتاب راز شبحی در مه

نسخه الکترونیک کتاب راز شبحی در مه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب راز شبحی در مه

آتنا کنارش ایستاد و به جنگل سرسبز و درخت‌های انبوهش خیره شد که نگاه کردن به آن حس کنجکاوی‌اش را برمی‌انگیخت؛ به نظرش جنگل اسرارآمیزی آمد که رازهای زیادی را در خود پنهان کرده است. چشم‌هایش را بست و با لذت نفس عمیقی کشید. برای لحظه‌ای ناراحتی‌هایش را فراموش کرد و گفت: «فکر کنم داره از اینجا خوشم می‌یاد. چقدر قشنگ و آرومه. درختاش آدم رو یاد کلم بروکلی می‌ندازن.» بعد سوار ماشین شدند و به راه‌شان ادامه دادند. آتنا به جاده‌ی قشنگی که در آن حرکت می‌کردند نگاه می‌کرد و می‌خواست درخت‌های تنومندی را که در کنار جاده با سرعت از جلوی چشم‌هایش می‌گذشتند، بشمارد. فکر می‌کرد رودخانه هم با صدای شُرشُر آبی که از برخورد با سنگ‌ها ایجاد می‌‌کرد، دارد با او حرف می‌زند. مادر گفت: «سهراب امیدوارم عمه‌ات کاری نکنه آتنا از اومدن به اینجا پشیمون بشه.» «وای لیلی، چرا این‌طوری حرف می‌زنی. عمه بعد از مرگ عزیزخان ساکت و عبوس شده، وگرنه همیشه سرحال و شاد بود. «بعد، از توی آینه به آتنا نگاه کرد و گفت: «سعی کن اونجا به هیچی دست نزنی؛ به خصوص به وسایل عزیزخان، چون عمه‌ خیلی به اونها حساسه!» آتنا گفت: «وا... بابا مگه من بچه‌ام؟!» «نه منظورم اینه که فضولی نکنی و سؤال‌های بی‌خودی نپرسی.» آتنا پشت چشم نازک کرد و گفت: «مثل اینکه شما این برنامه رو برام ریختین‌ ها... خودم که دلم نمی‌خواست بیام اینجا!» «خب حالا... مگه چی گفتم بابا. فقط گفتم حواست باشه.»

ادامه...

بخشی از کتاب راز شبحی در مه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

تعطیلات اجباری

ساعت از دوازده و نیم شب گذشته بود. آتنا دیوان حافظ جیبی و دوربینی را که مادربزرگش، مامان پری، به او جایزه داده بود، در جیب کوله اش گذاشت و توی اتاق دنبال چیزهای دیگری که آنجا لازمش می شد، چشم گرداند، اما صدای پدر و مادرش نمی گذاشت خوب فکر کند.
«سهراب، این قدر با من لجبازی نکن، اگه آتنا پیش مامانم بمونه، خیالم راحت تره.»
«چند بار بگم، عمه ام خودش خواست آتنا رو بذارم پیشش.»
«ببینم، اصلاً عمه ات از کجا فهمیده ما می خواهیم بریم سفر؟»
«خب معلومه، من گفتم؛ یعنی نباید باهاش خداحافظی می کردم؟ جای مادرمه!»
«نه خیر! منظورم این نبود، منظورم اینه که...»
«چرا حرف دلت رو نمی زنی لیلی؟»
«دلم راضی نمی شه آتنا رو بفرستم اونجا.»
«خواهش می کنم دوباره داستان های خاله زنکی رو پیش نکش.»
بعد بوی سیگار آمد و صدای کوبیدن در.
چند لحظه بعد مادر درِ اتاق آتنا را باز کرد و گفت: «عزیزم، کمک نمی خوای؟»
اما آتنا زیر پتویش خزیده و خودش را به خواب زده بود، چون حوصله نداشت مادرش دوباره درباره ی عمه ایراندخت حرف های تکراری بزند و بگوید او یک زن عجیب و غریب است و در جایی زندگی می کند که عین خانه ی ارواح است. بعد کم کم پلک هایش سنگین شد و به خواب رفت.

خواب دید در شبی سرد و تاریک و مه آلود، تک و تنها در یک باغ بسیار قدیمی و ترسناک است. وسط باغ، ساختمان کهنه و بلندی بود با در و پنجره های باز چوبی و سیاه. همه ی دیوارهایش هم پوشیده بود از برگ های پیچک. انگار پیچک ها مثل یک افعی همه ی خانه را بلعیده بودند.
همه جا تاریک بود. آتنا آرام آرام جلو می رفت که ناگهان رعد و برقی آسمان را روشن کرد. همه ی درخت ها سیاه بودند و انگار برگ های شان سوخته بود. آتنا می خواست فرار کند که باد تندی شروع شد و دروازه ی فلزی بزرگ و سیاه باغ را با صدای مهیبی بست. در و پنجره های چوبی ساختمان به شدت به هم خوردند و شیشه های شان شکست. برگ های خشکیده و سیاهی که روی زمین ریخته بودند، با گرد و خاک زیادی به هوا بلند شدند. در همین موقع دسته ای کلاغ قارقارکنان از روی درخت ها پریدند و به سرعت آمدند طرفش. آتنا وحشت زده به سمت درخت بزرگی دوید و خود را پشت آن پنهان کرد تا کلاغ ها بروند. دوباره سکوت همه جا را فرا گرفت. قلبش به شدت می زد که صدایی از دور توجهش را جلب کرد. با دقت بیشتری گوش کرد، صدای پای کسی بود که روی برگ های خشک باغ راه می رفت. کم مانده بود چشم های آتنا از حدقه در بیاید، به دقت نگاه کرد تا شاید بتواند از میان مه و تاریکی صاحب صدا را ببیند که دوباره آسمان برقی زد و او توانست تصویر مبهمی از مردی قدبلند و سیاه پوش با کلاه شاپو را ببیند که با عصایی در دست به سمتش می آمد.
مرد بی صورت نزدیک تر شد. دستش را دراز کرد و گفت: «بیا اینجا، بیا.... آتنا هم مثل هیپنوتیزم شده ها بی اختیار به سمتش قدم برداشت که ناگهان حس کرد زمین زیر پایش نرم شده و در چمن های باغ فرو می رود. دستش را به سمت مرد ناشناس دراز کرد و کمک خواست. او مثل کسی که در مرداب افتاده باشد، هر لحظه بیشتر به زمین فرو می رفت که مرد نزدیک تر آمد تا دستش را بگیرد، اما ناگهان در و دیوار خانه با صدای مهیب و ترسناکی فرو ریخت و همه جا سیاه سیاه شد. در همان لحظه صدای ممتد جیغی را شنید و با وحشت از خواب پرید.
***
آتنا چراغ را روشن کرد و با دیدن چمدانش گوشه ی اتاق یادش آمد که باید برود سفر؛ آن هم در حالی که قرار بود در تعطیلات به طور فشرده تر پیش استادش تکواندو کار کند. این فکر عصبانی اش کرد و گفت: «گندتون بزنن با این سفر رفتن تون که گند زدین به همه ی برنامه هام!»
دوباره سرش را گذاشت روی بالش تا بخوابد که صدای زنگ ساعت از اتاق پدر و مادرش بلند شد و چند لحظه بعد مادر صدایش کرد. بلند شد و جلو آینه ایستاد. احساس می کرد سرش گیج می رود و حالت تهوع دارد، ولی فکر کرد به خاطر کم خوابی یا گرسنگی است. برای اینکه حالش بهتر شود، دیوان حافظش را که توی جیب کوله اش گذاشته بود، در آورد. چشم هایش را بست و صفحه ای را باز کرد. این غزل آمد:

دمی با غم به سر بردن جهان یکسر نمی ارزد
به می بفروش دلق ما کزین بهتر نمی ارزد

با خواندن این بیت به آتنای توی آینه چشمک زد و گفت: «بابا بی خیال! حالا که تنهایی دارم می رم سفر باید هرکاری می تونم بکنم که بهم خوش بگذره.»
آتنا برعکس خیلی از هم سن و سال هایش با حافظ میانه ی خوبی داشت و این را مدیون سال هایی بود که به دلیل مشغله های کاری مادرش پیش مامان پری بزرگ شده بود. بعد از خوردن صبحانه راه افتادند. آتنا هندزفری را در گوشش گذاشت و چشم هایش را بست. نمی دانست چند ساعت خوابیده، اما وقتی بیدار شد، به دور و برش نگاه کرد و دید پدر و مادر پیاده شده اند. خودش را در جاده ای دید که از یک طرف مشرف بود به رودخانه ای خروشان و از طرف دیگر به جنگلی سبز و پردرخت. مادرش روی تکه سنگی نشسته بود و پاهایش را گذاشته بود توی آب رودخانه. پدر هم به او آب می پاشید و می خندیدند. آتنا از ماشین پیاده شد و رفت پیش شان. مادر گفت: «بیا پاهات رو بذار توی آب خنک شی.»
آتنا کنارش ایستاد و به جنگل سرسبز و درخت های انبوهش خیره شد که نگاه کردن به آن حس کنجکاوی اش را برمی انگیخت؛ به نظرش جنگل اسرارآمیزی آمد که رازهای زیادی را در خود پنهان کرده است. چشم هایش را بست و با لذت نفس عمیقی کشید. برای لحظه ای ناراحتی هایش را فراموش کرد و گفت: «فکر کنم داره از اینجا خوشم می یاد. چقدر قشنگ و آرومه. درختاش آدم رو یاد کلم بروکلی می ندازن.»
بعد سوار ماشین شدند و به راه شان ادامه دادند. آتنا به جاده ی قشنگی که در آن حرکت می کردند نگاه می کرد و می خواست درخت های تنومندی را که در کنار جاده با سرعت از جلوی چشم هایش می گذشتند، بشمارد. فکر می کرد رودخانه هم با صدای شُرشُر آبی که از برخورد با سنگ ها ایجاد می کرد، دارد با او حرف می زند. مادر گفت: «سهراب امیدوارم عمه ات کاری نکنه آتنا از اومدن به اینجا پشیمون بشه.»
«وای لیلی، چرا این طوری حرف می زنی. عمه بعد از مرگ عزیزخان ساکت و عبوس شده، وگرنه همیشه سرحال و شاد بود. «بعد، از توی آینه به آتنا نگاه کرد و گفت: «سعی کن اونجا به هیچی دست نزنی؛ به خصوص به وسایل عزیزخان، چون عمه خیلی به اونها حساسه!»
آتنا گفت: «وا... بابا مگه من بچه ام؟!»
«نه منظورم اینه که فضولی نکنی و سوال های بی خودی نپرسی.»
آتنا پشت چشم نازک کرد و گفت: «مثل اینکه شما این برنامه رو برام ریختین ها... خودم که دلم نمی خواست بیام اینجا!»
«خب حالا... مگه چی گفتم بابا. فقط گفتم حواست باشه.»
وارد یک جاده ی فرعی شدند و از تپه ای رفتند بالا. ماشین زوزه کشید و خودش را کشید بالای تپه. بعد از چند دقیقه روبه روی دروازه ی سفید بزرگی ایستادند. سهراب گفت: «خب آتنا خانوم رسیدیم. اینم عمارت قشنگ عمه خانم من!»

آشنایی با ساکنان عمارت

با صدای بوق ماشین، مرد جوانی در را باز کرد. دستش را گذاشت روی سینه اش و گفت: «سلام آقا. خوش اومدید. منتظرتون بودیم.»
پدر با لبخند سر تکان داد و با ماشین رفت تو و گفت: «باباجون، این رحیمه هفته ای سه روز می یاد اینجا و باغبونی و مهتری و خرید رو انجام می ده. مرد خوبیه.»
آتنا به چهره ی آفتاب سوخته ی رحیم نگاه کرد. به نظرش مرد زحمت کش و مودبی آمد. با خودش گفت: «خب، این اولین نفر. این که خوب بود.»
پدر دو تا بوق زد تا رسیدن شان را به عمه اش اعلام کند و بعد ماشین را خاموش کرد. وارد باغ بزرگی شدند. آتنا پیاده شد و با دقت به اطرافش نگاه کرد. باد، شاخه های بید مجنون را که در دو طرف سنگ چین وسط باغ کاشته شده بودند، تکان می داد. باغچه ی گل سرخ زیبایی هم که در ضلع شمالی عمارت بود، به نظرش مثل ملکه ای با لباس قرمز آمد که بین چمنزار سبز باغ نشسته و به او نگاه می کند. استخر بزرگ وسط باغ هم که چمن دورتادورش را احاطه کرده بود، با رنگ آبی فیروزه ای اش مثل جزیره ی کوچک و آرامی بود. آتنا گل های سرخ را به مادرش نشان داد و گفت: «وای مامان... چقدر خوشگلن!» در همین موقع ایراندخت از در عمارت آمد بیرون و دوید سمت آنها. پدر که از دیدن عمه اش خیلی خوشحال شده بود، با قدم های تندتری رفت سمتش، بغلش کرد و بوسیدش. ایراندخت هم سر سهراب را آورد پایین، صورتش را بوسید و گفت: «الهی دورت بگردم. از صبح منتظر شنیدن بوق ماشینتم.»
انگشتر الماس زیبایی که در دستش بود، لحظه ای درخشید و با اینکه رگ های آبی دستش بیرون زده بودند، اما باز هم انگشتر به انگشت های سفید و کشیده اش می آمد. آتنا با خودش گفت: «آخی، قدش نمی رسه بابا رو ببوسه!»
آتنا و مادرش هم به عمه رسیدند، ایراندخت خیلی سرد و نمایشی با لیلی روبوسی کرد؛ چون از او خوشش نمی آمد و فکر می کرد از وقتی سهراب با او ازدواج کرده، از او دور شده و دیگر مثل قبل نیست، به همین دلیل هیچ وقت به خانه ی آنها نرفته بود و فقط سهراب تنهایی به دیدنش می آمد. آتنا به چشم های قهوه ای روشن ایراندخت که در نور آفتاب عسلی به نظر می رسید، نگاه کرد و با دستپاچگی گفت: «سلام عمه جون، خیلی از دیدن تون خوشحالم.» و لبخند زد. ایراندخت چند لحظه به صورت آتنا خیره شد. بعد بغلش کرد و با صدای بغض آلودی گفت: «خوش اومدی دخترم. از عکس هات خیلی خوشگل تری ماشالله. درست شکل باباتی.» و چشم هایش پر از اشک شد.
پدر گفت: «یادته گفتم اگه آتنا رو ببینی، یاد بچگی هام می افتی؟»
ایراندخت گفت: «آره. خدا حفظش کنه.»
بعد دوباره آتنا را محکم تر بغل کرد. بوی خوش عطری که زده بود، مشام آتنا را پر کرد. پدرگفت: «خب دیگه، ابراز احساسات کافیه! شما حالا حالا ها وقت دارید با هم باشید. عمه جان، ما هم خسته ایم، هم گرسنه. نمی خوای به ما ناهار بدی؟»
ایراندخت اشک هایش را پاک کرد و گفت: «خدا مرگم بده! بفرمایید. بفرمایید. غذا خیلی وقته حاضره.»
بعد دستش را گذاشت روی شانه ی آتنا و آنها را برد توی عمارت. آتنا با خودش گفت: «اینم دومین نفر که خیلی خوب بود. اصلاً هم پیر و ترسناک نیست.»
وارد سالن بزرگی شدند که لوستر بزرگ هفت طبقه ای از سقفش آویزان بود. راه پله ای چوبی ای هم در گوشه ی سالن بود که مارپیچ به طبقه ی بالا می رفت. بوی عود فضا را پر کرده بود. کنار پله، مجسمه ی طلایی و بزرگ یک فرشته با بال های زیبا به چشم می خورد که نگاه معصومانه اش نظر آتنا را جلب کرد و ناخودآگاه گفت: «آخی! چقدر نازه، ببین قد منه!»
پدر گفت: «این مجسمه رو عزیزخان از هندوستان آورده. اینجا چیزهای دیدنی زیاده باباجون.»
آتنا گفت: «چه خوب. دلم می خواد زودتر برم همه جا رو ببینم. الآن برم؟»
مادر اخم کرد و گفت: «نه خیر! اول غذا.»

نظرات کاربران درباره کتاب راز شبحی در مه