فیدیبو نماینده قانونی نشر شمشاد و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ليلی و اختاپوس

کتاب ليلی و اختاپوس

نسخه الکترونیک کتاب ليلی و اختاپوس به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب ليلی و اختاپوس

اختاپوس تکانی می‌خورد. بازوهایش مثل دیشب دور لیلی خواب آلود چرخ می‌خورد. با رخوت یک چشمش را باز می‌کند. وحشت زده به کف پوش چنگ می‌زنم که خودم را عقب نکشم. خدایا! این دیگر چیست؟ خواب آلود پلک می‌زند. تا جایی که جرئت می‌کنم جلو می‌روم. هیچ کداممان حرکتی نمی‌کنیم.
می‌گوید: «اگه با این سگه‌ای باید بگم خوابه.»
عقب می‌پرم. یعنی واقعاً فکر می‌کردم جوابم را بدهد؟ نمی‌دانم. با اینکه اختیارم را از دست داده‌ام و وحشت کرده‌ام اما چندان از حرف زدن سلیسش متعجب نیستم. از صدایش حدس می‌زنم مرد باشد. فکر کنم انتظارش را داشتم. می‌دانستم که یک فصل داستان با شروع فصل دیگر به پایان می‌رسد و چنین دشمن سهمگینی صدایش را به گوش من می‌رساند.
«دارم با تو صحبت می‌کنم.» از آن جایی که اولین بار است با اختاپوس حرف می‌زنم باید روی حرف‌هایم بیشتر فکر می‌کردم. اما این همه‌اش از وجود و احساساتم نشئت می‌گیرد. همهٔ حرف دلم را می‌زنم.
با صدایی کسالت بار و کمی عصبانی می‌گوید: «چیکار می‌تونم برات بکنم؟»

ادامه...
  • ناشر نشر شمشاد
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.57 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۴۸ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب ليلی و اختاپوس

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

اختاپوس

اولین بار یک پنج شنبه متوجه اش می شوم. می دانم پنج شنبه است چون من و سگم، لیلی، پنج شنبه شب ها دربارهٔ بازیگرها صحبت می کنیم. لیلی دوازده سالش است که به سال سگی می شود هشتاد و چهار سال. من چهل و دو سالم است که به سال سگی می شود دویست و نود و چهار سال. البته یک دویست و نود و چهار ساله جوان چون راستش من خیلی خوب مانده ام. خیلی ها می گویند به من می خورد دویست و سی و هشت ساله باشم که به سال معمولی می شود سی و چهار. دلیل اینکه این قدر از سن و سالمان گفتم این است که ما خیلی نابالغیم و معمولاً کمتر از سن مان رفتار می کنیم. مثلاً سر رایان گوسلین و رایان رینولدز بحث می کنیم. من گوسلین را دوست دارم اما لیلی طرفدار رینولدز است ولی شک دارم بتواند حتی یکی از فیلم هایش را دو بار تماشا کند. (مدت هاست که بی خیال رایان فیلیپ شده ایم. سر تلفظ اسمش به توافق نمی رسیدیم. فیل-آ-په؟ فیل-آ-پای؟ تازه سال هاست فیلمی بازی نکرده.) سر مت ها و تام ها هم دعوا می کنیم. نظرمان هفته به هفته از مت بومر به مت دیمون و از تام برادی به تام هاردی تغییر می کند. برادلی ها، کوپر و میلتون را هم نباید فراموش کرد. البته میلتون خیلی پیر است و سال هاست که مرده برای همین نمی دانم چرا لیلی این قدر سر بازی تخته نرد جمعه شب ها حرفش را پیش می کشد.
در هر صورت این پنج شنبه به خصوص داریم سر کریس همسورث، کریس اوانس و کریس پاین بحث می کنیم. لیلی با بی خیالی پیشنهاد می کند کریس پرات را هم وارد بحثمان کنیم که متوجه اختاپوس می شوم. خیلی کم پیش می آید از نزدیک یک اختاپوس ببینی چه برسد به اینکه توی اتاق پذیرایی ات مثل یک کلاه تولد روی سر سگت لم داده باشد. برای همین وحشت می کنم. از آنجایی که من و لیلی دو طرف کاناپه نشسته ایم می توانم خوب اختاپوس را برانداز کنم. من و لیلی هر کدام روی یک بالشتک جا خوش کرده ایم. من چهار زانو نشسته ام و لیلی مثل شیر شرکت مترو گلدن مایر قیافه گرفته.
«لیلی!»
می گوید: «حالا مجبور نیستیم دربارهٔ کریس پرات حرف بزنیم. فقط یک پیشنهاد بود.»
«نه! اون چیه رو سرت؟» دو تا از پاهای اختاپوس از دو طرف صورتش مثل خط ریش آویزان شده.
«کجا؟»
«یعنی چی کجا؟ همون جا!بالای شقیقهٔ سمت راستت!»
لیلی مکثی می کند. لحظه ای به چشم هایم خیره می شود بعد نگاهی به اختاپوس بالای سرش می اندازد.«آهان! اون رو می گی؟»
«آره! همون رو می گم.»
بلافاصله خم می شوم و پوزه اش را می گیرم. وقتی هنوز توله بود و سر هر چیزی هیجان زده می شد این کار را زیاد می کردم. لیلی هر چیز جدیدی که می دید با صدای بلند می گفت این! رو! ببین!پسر!عجب!چیزیه!فوق العاده است! آن زمانی که هنوز تازه با هم زندگی می کردیم، یک بار که حمامم طولانی شد، لیلی همهٔ کفش های سایز سیزده ام را برداشت و برد سه اتاق آن طرف تر دم پله ها گذاشت. وقتی ازش پرسیدم چرا این کار را کردی با لحنی عاقل مآبانه گفت این!چیزهایی!که!پات!می کنی!باید!دم!پله ها!باشه!
لیلی را سمت خودم می کشم و سرش را به یک طرف کج می کنم تا درست و حسابی نگاهش کنم. با عصبانیت چپ چپ نگاهم می کند. از توجه اجباری و پلشتی احمقانه و انسانی ام خوشش نیامده.
اختاپوس بالای چشم لیلی را محکم گرفته. کمی طول می کشد تا به اعصابم مسلط شوم و بهش سیخونک بزنم. از چیزی که خیال می کردم سفت تر است. بیشتر از اینکه شبیه یک بادکنک پر آب باشد شبیه... استخوان است. مثل اینکه زیر پوست است اما با این حال راحت به چشم می آید. در حالی که پاهای اختاپوس را می شمرم سر لیلی را می چرخانم. درست هشت تاست. قیافه ٔ اختاپوس عصبانی است. چه طور بگویم؟ پرخاش جویانه است. مثل اینکه دارد خودش را معرفی می کند و حوصلهٔ شوخی ندارد. راستش خیلی وحشتناک و غیر منتظره است. یک بار یک ویدئو از اختاپوسی دیدم که خودش را کامل کف اقیانوس استتار کرده بود و تا وقتی که گذر حلزون یا خرچنگی بیچاره به آن اطراف نمی افتاد به هیچ عنوان قابل شناسایی نبود. آن وقت بود که اختاپوس از جا می پرید و با دقتی مرگ بار حمله ور می شد. یادم می آید چندین بار فیلم را تماشا کردم تا اختاپوس در خفا را پیدا کنم. بعد از بارها تماشا کردن بالاخره توانستم حضور و انرژی اش را که در گوشه ای به کمین نشسته بود و در یک آن حمله ور می شد شناسایی کنم. حتی با اینکه نمی توانستم درست طرح بدنش را تشخیص بدهم اما وقتی یک بار متوجه اش می شدی دیگر نمی توانستی وجودش را نادیده بگیری. آدم از اینکه چنان جلوی چشمانش پنهان می شد حیرت می کرد.
این هم همان طور است.
حالا که آن را دیده ام دیگر نمی توانم نبینم اش. اختاپوس تمام صورت لیلی را تغییر داده. همان صورتی زیبا و اصیل تمام سگ ها که فقط بدن مسخره یک داکسهوند کمی خرابش می کرد. ولی باز هم چه صورت متقارنی بود! اگر گوش هایش را عقب می کشیدی درست مثل یک مهرهٔ بولینگ پوشیده از موهای نرم ماهونی بود. اما حالا سرش بیشتر از اینکه فقط شبیه به مهرهٔ بولینگ باشد مثل یک مهرهٔ بولینگ قدیمی و کار کرده شده. سرش چنان ورم کرده که انگار واقعاً مهرهٔ اول یک ست ده تایی بولینگ بوده.
لیلی باد تو بینی اش می اندازد و دو بار به هم خرخر می کند. متوجه می شوم هنوز به پوزه اش چنگ زده ام. می دانم که از این بابت بهش برخورده و عصبانی است، پس رهایش می کنم.
می گوید: «دلم نمی خواد درباره اش صحبت کنم.» و سرش را خم می کند تا روی شکمش را بخاراند.
«خب من می خوام درباره اش صحبت کنم.»
بیشتر می خواهم بدانم چطور تا الان متوجه اش نشده بودم. من مسئول تمام زوایای زندگی روزانه و سلامتی اش هستم. غذا، آب، ورزش، اسباب بازی، وسایل گازگرفتنی، داخل خانه، بیرون خانه، دارو، مدفوع، تفریح، نوازش، محبت و عشق. پس چطور نفهمیدم از یک ور سرش یک اختاپوس بیرون زده و به طرز خطرناکی بزرگ می شود؟ به خودم می گویم اختاپوس استادهِ استتاره. کارش اینه که مخفی بشه. اما با فکر کردن به این موضوع خیال می کنم خطایم را زیر سیبیلی رد کرده ام.
«درد داره؟»
آه می کشد. یک بازدم طولانی. وقتی لیلی بچه بود تو خواب قبل از اینکه دست و پا بزند همین صدا را می داد. احتمالاً آغاز خواب زیبایی بود از دنبال کردن سنجاب و پرنده یا چاله کندن تو ماسه های یک ساحل طلایی. نمی دانم چرا اما یاد جواب های ایثان هاوک به سوالات برنارد پیووت در آخر برنامهٔ درون استودیو بازیگران می افتم.
«چه صدایی دوست داری؟»
ایثان جواب داده بود آه کشیدن توله سگ ها.
بله! آه کشیدن توله سگ ها چه هم جواری خارق العاده ای است! آخر مگر توله سگ های خواب آلود و کوچولو ناراحتند، خسته اند یا عصبانی اند که آه بکشند؟ اما همیشه آه می کشند! یک بازدم شیرین و معصوم. ولی این بازدم فرق می کند. شاید یک گوش ناآشنا متوجه نشود، اما من لیلی را بهتر از هر موجود زنده دیگری می شناسم و متوجه می شوم. این بازدم سنگین و خش دار است. فکری تو سرش است. باری روی شانه هایش حس می کند.
دوباره می پرسم: «درد داره؟»
بعد از مکثی طولانی آرام جواب می دهد: «گاهی.»
بهترین خصوصیت سگ ها این است که می فهمند کی بیشتر از همیشه بهشان نیاز داری و بعد همه چیز را رها می کنند تا کمی پیش ات باشند. نباید دیگر لیلی را تحت فشار بگذارم. من هم می توانم همان کاری که بارها و بارها برایم کرده را انجام بدهم. لیلی تو مریضی و کسالت، روزهایی که بی دلیل ناراحت بوده ام، افسردگی و شکست های عشقی ام پیشم بوده. فقط کافی است در سکوت کنارش بنشینم. بدن هایمان به هم می خورند و گرمای تن یکدیگر را حس می کنیم. همان لرزش و نیرویی که درون تمام موجودات زنده است. هر وقت ساکت کنار هم می نشینیم نفس هایمان کم کم آرام می شود و تبدیل به ریتمی موازی می شود.
پوست پشت گردنش را نیشگون می گیرم. تصور می کنم وقتی هنوز توله بوده مادرش همین کار را کرده تا بلندش کند.
به لیلی می گویم: «باد در راه است.» تا جایی که جرئت دارم به اختاپوس نگاه می کنم. می ترسم جمله ام درست تر از آن چیزی باشد که خیال می کنم. می خواهم لیلی دیالوگ مورد علاقه اش از فیلم الیزابت:دوران طلایی را بگوید. هیچ کدام مان تا حالا فیلم را ندیده ایم اما آن زمان که هنوز روی پرده بود همیشه این دیالوگ را توی تبلیغات پخش می کردند. من و لیلی از دیدن کیت بلانشت که در نقش ملکهٔ باکره داد و هوار می کرد می خندیدیم. سگم خیلی خوب ادای کیت بلانشت را درمی آورد.
لیلی کمی سرش را بالا می آورد و تو یک نفس می گوید: «آقا من نیز می توانم باد را فرا بخوانم! من طوفانی در وجودم دارم که اگر بخواهید اسپانیا را هم ویران خواهد کرد. بگذارید با لشگریان جهنمی شان بیایند. آن ها از این خاک نخواهند گذشت!»
برای من همهٔ تلاشش را کرده اما این بهترین ادا بازی اش نیست. فکر کنم از روی غریزه تا حالا فهمیده. من تازه حالا دارم می فهمم که لیلی حالا آن حلزون و خرچنگی است که اختاپوس به کمینش نشسته.
اختاپوس گرسنه است و می خواهد شکارش کند.

استتار

جمعه بعد از ظهر
دیوارهای دفتر مشاورم رنگ کرهٔ بی نمک است. روی کاناپهٔ پایه شکسته و ناراحتش که می شینم دلم می خواهد کل دفترش را بردارم و با آرد، وانیل، شکلات و شکر قهوه ای تو همزن بچپانم. وقتی اعصابم خرد شده و فکر می کنم بیشتر از اطرافیانم حالیم است هوس بیسکوییت می کنم. از آن بیسکوییت هایی که بیرونش ترد و داخلش نرم است. بیسکوییت های تازه پختی که گرم گرم از اجاق درآورده اند. شکلاتش بهتر است نرم باشد اما نباید ذوب شده باشد. دلیل این هوس آرامش بخش را نمی دانم اما همیشه این نقل قول از هیولای شیرینی تو ذهنم لانه کرده: «امروز من در لحظه زندگی می کند مگر اینکه اتفاق بدی بیافتد آن وقت من یک بیسکوییت می خورد.» با اینکه من معمولاً حرف های هیولای چشم ورقلمبیده و بی اطلاع به دستور زبان را سرلوحه زندگی ام قرار نمی دهم اما این یکی بدجور تو وجودم ریشه کرده. تازگی ها خیلی هوس بیسکوییت می کنم.
اسم مشاورم جنی است. جنی از آن اسم هایی است که اصلاً به مشاورها نمی آید. شاید مناسب یک ژیمناست باشد. قطعاً برای همسری با فارست گامپ مناسب است. حتی به آن ماست فروش هایی که وقتی خودت ماست را کشیدی وزنش می کنند و همیشه هم خیال می کنند چه شغل سختی دارند می آید اما اصلاً برازندهٔ یک مشاور نیست. فکر نکنم کسی جنی ها را جدی بگیرد. اسم من ادوارد فلاسک است ولی اصرار دارم همه تد صدایم کنند. ابتدایی که بودم چون خجالتی بودم همه «اد استثنایی» صدایم می کردند. اسمم را که با دست خط جنی پیچ و تاب خورده بالای کاغذ ویزیتی که روی پایش گذاشته می بینم. حرف ت تد از بقیهٔ حرف ها پررنگ تر است. ظاهراً بعد از اینکه یادش آمده هیچ کس مرا اد صدا نمی زند حرف ت را اضافه کرده. من ماه هاست که به دیدن اش می آیم! ولی جنی بیمه ام را قبول می کند و دفترش طبق معیارهای لس آنجلس نزدیک محله ام است. راستش نتیجه گیری های جنی همیشه اشتباه است اما من عادت کرده ام نصیحت های به درد نخور اش را از فیلتر ذهنی مشاور خیالی و باهوش تری رد کنم و به آن دید از زندگی که می خواهم برسم. با اینکه به نظر نمی آید کارساز باشد اما برای من خوب جواب می دهد.
هیجده ماه پیش که از هم خانه ام جدا شدم، دیدن مشاور را شروع کردم. شش سال هم خانه بودیم و احتمالاً دو سال بیشتر از آن چیزی که باید طول کشیده بود. دوستی مان محکم شروع شد. بعد از نمایش فیلم آپارتمان از بیلی وایلدر در سینمای نیو بورلی آشنا شدیم و سر شایستگی های فیلم بحث کردیم. جفری باهوش و مشتاق بود. وقتی از حال و هوای خیانت آلود و زناکارانه فیلم انتقاد کردم جفری به خاطر ابراز علاقه ای که به فیلم دیگر وایلدر، خارش هفت ساله، کرده بودم گیرم انداخت.
آن اوایل کاریزمای جفری اعتیاد آور بود و همیشه دوست داشتم دور و برش باشم اما به مرور زمان متوجه شدم که این چیزی جز یک پوشش ظاهری نیست. در درون یک پسر زخم خورده بود. چون بی پدر بزرگ شده بود به نظرم منطقی میامد که همیشه دنبال تصدیق دیگران باشد. فکر می کردم این کارش دوست داشتنی و انسانی است. تا اینکه آن پسر کوچولوی درونش را رها کرد. دعواهای سخت راه می انداخت. داد و بیداد می کرد. دلش می خواست حتی چیزهایی که بهش مربوط نبود را کنترل کند. اما باز هم همان پسر کوچولوی قبلی بود که باهاش دوست شده بودم. فکر می کردم همه چیز بهتر می شود برای همین نرفتم. تا اینکه یک روز بیدار شدم و فکر کردم: من لیاقتم بیشتر از این هاست. همان شب بهش گفتم می خواهم ترکش کنم.
یک سالی هست که روابط اجتماعی را کنار گذاشته ام اما دوباره دارم شروع می کنم. دارم دوباره دل به آب هایی می زنم که فکر می کردم دیگر در آن شنا نخواهم کرد. جنی در همین باره ازم سوال می کند.
«اون قضیه چطور پیش می ره؟»
«اون قضیه؟»
«آره.»
«روابط اجتماعی؟»
«آها.»
این آخرین چیزی است که می خواهم درباره اش صحبت کنم. اختاپوس مثل سر لیلی به سر من هم چنگ انداخته ولی دلش را ندارم از مهمان ناخوانده مان به جنی چیزی بگویم. لااقل فعلاً که نه. نمی توانم بگذارم دستم را بخواند و ترسی که به خاطر اختاپوس به دلم افتاده را رو کند. جنی هم رد خور ندارد که حرف های اشتباه می زند. این بار نمی توانم خودم وظیفه اش را برایش انجام بدهم. ترجیح می دهم این داستان را بدون جنی حل کنم. این یعنی فعلاً باید رازم را پیش خودم نگه دارم.
اصلاً نباید می آمدم و لیلی را با اختاپوس تنها می گذاشتم اما تابش نور از پنجره آشپزخانه درست همان جوری بود که دوست دارد و آخرهای بعد از ظهر می تواند یک چرتی بزند. نتوانسته ام تا قبل از دوشنبه وقت دامپزشک بگیرم و حس می کنم نور خورشید خاصیت شفادهنده دارد. فکر می کنم شاید بتواند روی مهمان ناخوانده مان بتابد و این ماهی بیرون از آب افتاده را خشک کند.
با حواس پرتی می پرسم: «اختاپوس ماهیه؟»
«اختاپوس چیه؟»
«ماهی. اختاپوس هم یک نوع ماهیه؟»
«نه. فکر کنم جزو سرپاهاست.»
کی فکر می کرد جنی این را بداند؟ حتماً یکی از آن دخترهایی بوده که دلش می خواسته بیولوژیست شود اما تو دانشگاه عاشق یک روانشناس عضله ای شده که اسمش یک چیزی تو مایه های چد بوده. کاش می توانستم روی زمین کنار لیلی زیر نور خورشید دراز بکشم. کاش مثل وقتی که توله بود می توانستم دستم را روی تنش بگذارم که بداند تا وقتی من هستم جای هیچ نگرانی نیست. من باید پیش او باشم نه این جا.
جنی دوباره حواسم را جمع بحث مان می کند: «روابط اجتماعی ات چطوره؟»
«روابط اجتماعی ام بد نیست. اتفاق خاصی نیافتاده. خیلی خسته کننده است.»
می پرسد: «با کوچکتر از خودت دوست شدی؟»
«نه. می گم که خسته کننده است. عذاب آوره. خواب آوره.» ای خدا چقدر دلم بیسکوییت می خواهد.
«چرا خواب آوره؟»
«چون هست.» بیسکوییت.
«آشنا شدن با آدم های جدید خیلی جالبه. چرا این طوری بهش نگاه نمی کنی؟»
«این هم حرفیه.» از لحن لجبازم مشخص است که با حرفش موافق نیستم و نخواهم بود. نمی دانم مشکل از من است یا بقیه. شاید من هنوز آمادهٔ معاشرت با دیگران نیستم. شاید هم دیگر آدم خوبی نمانده. شاید هم به خاطر سنم است. لس آنجلس ناکجاآباد پسرهای گم شده است. آن اوایل که می خواستم دوباره ارتباطم با دیگران را شروع کنم خیلی مشتاق بودم و دلم می خواست از جان و دل مایه بگذارم اما خیلی زود می دیدم با هر که آشنا می شوم فقط یک بار می بینم اش و حتی یادم نمی آید این داستانی که الان دارم تعریف می کنم را قبلاً یا همین یکی دو شب پیش تعریف کرده ام یا نه. نمی خواستم حوصله سر بر باشم پس یک سری از بهترین ماجراهایم را با چاشنی طنز پشت سر هم تعریف می کردم. آخر حوصله خودم سر رفت.
باید همه این حرف ها را با صدای بلند به زبان بیاورم چون شرکت بیمه ام پول این جلسه را می دهد و من هم پول شرکت بیمه را می دهم. از آن جایی که من فقط یک نویسندهٔ کارمزدم پول کمی نیست. اما فقط بریده بریده می گویم: «اهمم... نمی دونم.»
جنی اصرار می کند: «بگو.»
«نه.»
«بجنب! از تومور بهم بگو.»
اختاپوس یکی از بازوهای قدرتمند اش را جلوی صورتم تکان می دهد و ناگهان دهان حریصش را باز می کند و به سمت صورتم حمله ور می شود.
از جا می پرم و دست هایم را روی بینی ام می کوبم. با لحنی اتهامی می پرسم: «چی گفتی؟»
جنی با نگرانی نگاهم می کند. حتماً متوجه عرقی که کنار خط ابرویم نشسته، شده. دیوانه وار اتاق را برای پیدا کردن اختاپوس نگاه می کنم اما به همان سرعتی که ظاهر شده بود ناپدید شده.
نگرانی با لبخندی از صورت جنی پاک می شود.«گفتم از مشکلت بگو.»
واقعاً همین را گفت؟
انگار تو یک زندان گیر افتاده ام. به نظرم دیوارها از پنج دقیقه پیش نزدیک ترند. این معمولاً نشانهٔ حمله عصبی است. قبلاً خیلی کم از این اتفاق ها می افتاد اما حالا بیشتر شده. بهترین راه برای سرکوب کردن یک حمله عصبی پرقدرت صحبت کردن دربارهٔ روابط اجتماعی ام است با اینکه اصلاً دلم نمی خواهد همچین کاری کنم. باید یادم باشد که زندگی ادامه دارد و نباید به منشا ترسم اهمیت بدهم. برای همین می گویم: «یک یارویی هست. ظاهر خوبی داره. باهوش و بامزه است. ظاهر خوبی هم داره. این رو دوبار گفتم نه؟ خوب آخه واقعاً هم همین طوره. ولی فکر نکنم چندان خوشش اومده باشه.»
«از تو؟»

نظرات کاربران درباره کتاب ليلی و اختاپوس