فیدیبو نماینده قانونی نشر اطراف و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب سن پترزبورگ موزيکانچی دارد
‌سن پترزبورگ به روایت مسافران قاجاری

نسخه الکترونیک کتاب سن پترزبورگ موزيکانچی دارد به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب سن پترزبورگ موزيکانچی دارد


از جمله آرمیتاژ بود و آن عبارت است از یک ضلع قصر زمستانی مشرف بر رودخانه نیوا، مشتمل بر بیوتات عدیده مزین به زیورهای لازمه که صنایع غریبه و تحف مرسله دول خارجه را در آنجا جمع کرده‌اند و هر که هر وقت بخواهد به تماشای آنجا می‌رود.
خسرومیرزا

کوتاهی روز در زمستان به پنج ساعت و ربع می‌رسد، کوتاهی شب هم در تابستان معلوم می‌شود.
سیف‌الملک

در امر لباس، زیاد از سایر امور امساک دارند و همین لباس‌های جزئی را ظاهرا همیشه پاک و پاکیزه نگاه می‌دارند.
میرزاابوالحسن

روح شهر کلاف پیچیده‌ای از عناصر دیدنی و نادیدنی‌ست و در شکل‌گیری این روح، روایت مسافران سهم انکارناپذیری دارد. تصویر خیالی که از سن‌پترزبورگ در ذهن همه ما نقش بسته است از توصیفات و غافلگیری‌هایی پدید آمده که ایرانی‌های پیشین سوغات آورده‌اند. گزارش اولین مواجهه با شهر موضوع این کتاب است؛ سن‌پترزبورگ مسافران قاجاری.

کتاب «سن‌پترزبورگ موزیکانچی دارد» چهارمین جلد از مجموعه «تماشای شهر» است که در هر جلد از خلال گزیده سفرنامه‌ها، نگاه ایرانی به هویت یکی از شهرهای دور را ترسیم می کند

ادامه...
  • ناشر نشر اطراف
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.87 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۱۲ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب سن پترزبورگ موزيکانچی دارد

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱. ستونِ سنگِ سرخِ خال‎دار

علی خان ظهیرالدوله



ورود به سن پترزبورگ: تیر ۱۲۷۹ شمسی

صبح بیدار شدم در حالتی که کالسکه در حرکت بود. در یک گاری* که اسمش به کلی فراموشم شده به قدر یک ساعت ایستاده، پیاده شده، در گار ناهار خوردیم و باز به راه افتادیم. مشغول لباس رسمی پوشیدن شده، همه در کالسکه اعلی حضرت شاه حاضر شدیم. سه ساعت بعد از ظهر قطار کالسکه در گار نیکلا ایستاد. از توی کالسکه دیدیم اعلی حضرت نیکلا ـ امپراتور کل ممالک روسیه ـ را که با شاهزادگان خانواده امپراتوری و بعضی از وزرا و آجودان ها در جلوی اتاق های گار نزدیک خط راه آهن صف کشیده، سلام دادند. اعلی حضرت شاه هم از توی کالسکه جواب سلام آنها را داده، با همان حالت از کالسکه پیاده شدیم. اعلی حضرت شاه و اعلی حضرت امپراتور به هم دست داده، به قدری که لازم بود از طرفین تعارفات و اظهار اخوت رد و بدل شد. در این موقع من پشت سر اعلی حضرت شاه ایستاده بودم و فرمایشات آن دو بزرگوار را که به توسط جناب ارفع الدوله وزیرمختار ترجمه می شد گوش می کردم و تعجب می کردم که این دو شخص به این احترام را که در دو مملکت وسیع دو نقطه اول هستند و خداوند بنابر مصالح و حکمی که خودش می داند و بس مظهر جلال و جبروت و قدرت خود قرار داده، چطور دنیا و روزگار و حرص مجبور کرده است که به یکدیگر دروغ بگویند و هر دو بلکه تمام آن جماعت بدانند که این دو نفر که خودشان را به راستی پادشاه می دانند دروغ می گویند و از دروغ یکدیگر خوشحال باشند و اسمش را پلتیک دولتی بگذارند.
با چشم خودم اعلی حضرت نیکلا امپراتور مقتدر و مختار کل ممالک روسیه را دیدم که نه شاخ داشت، نه دم بلکه شخصی باریک اندام و تقریباً لاغر است، قدش هم شاید از اعتدال کمی کوتاه تر باشد، چهره کشیده ای دارد ولی گشاده و مهربان، ریشش از یک قبضه قدری کوتاه تر و بور است، سبیل‎های کوچک سربالا تابیده ای دارد. از قراری که می گویند خیلی رئوف و باشفقت است و نرم دل و صلح طلب و باگذشت و راحتِ رعیت طلب. انصافاً اعلی حضرت مظفرالدین شاه قاجار ـ شاهنشاه ممالک محروسه ایران ـ نمایش و جلوه صورتی و سلطنتی اش خیلی بهتر و خوش نماتر است ــ مولای فقرا (ع) بر صحّت و مدّت و عظمت سلطنتیش بیفزاید و همان طور که نوکرها و صاحب منصبان نظام و کارکنان خیرخواه باغیرتِ بی طمع به امپراتور داده است از ولی نعمت تاج دار ما هم دریغ نفرماید. اعلی حضرت امپراتور شاهزادگان و صاحب منصبانِ خودش را معرفی کرد و اعلی حضرت شاه با شاهزادگان تماماً دست دادند و تنها حضرت صدراعظم را معرفی فرمودند و با اعلی حضرت امپراتور سوار درشکه شده، همراهان هم همه به ترتیب و نظمی که مقرر بود در کالسکه ها نشسته، در کمال سرعت به طوری که در پروگرام نوشته شده است تا عمارت ارمیتاژ که کنار رودخانه بزرگ نیوا که عرضش در آن نقطه زیاده از هفتصد ـ هشتصد ذرع است و همه جور کشتی در روی آن کار می کند و از بناهای سلاطین سابق روسیه است رفتیم. عمارت بزرگ بسیار باشکوهی است، پلّه های عالی مزین داردــ خیلی عمارت غریبی است، واقعاً دربار امپراتوری است. تمام اجزا از آنکه مواظب ناودان ها است تا وزیر دربار همه لباس رسمی مزین پوشیده بودند. اجزای جزء، تمام لباس رسمی شان ماهوت قرمز است، یراق دوزی به طورهای مختلف و کلاه های یراق دوخته جوربه جور. حُسنی که دارد از سرایدار تا خود اعلی حضرت امپراتور هیچ کدام از حد خودشان تجاوز نمی کنند و تمام رتبه ها در نهایت سختی محفوظ است و هیچ کدام جرات مداخله در کار دیگری ندارند و هرکسی تکلیف خودش را می داند و یقین دارد که در خدمت خودش مسئول است و مسئولیت ناخدمتی دیگری به عهده او نیست و کذلک. از پله های خیلی مزین و اتاقه ای بسیار مجلل که غالبش سنگ و بعضی جاها به روی سنگ موزاییک کار کرده بودند و تابلوهای بزرگ قیمتی که تعریفش از حد تحریر بیرون است و مبل ها که چه عرض کنم گذشته، در یک اتاق بزرگِ انتظار وارد شدیم. علیاحضرت امپراتوریس که نواده دختری اعلی حضرت ویکتوریا ملکه انگلیس است و لاغراندام و از اعلی حضرت امپراتور قدبلندتر است اعلی حضرت شاه را تا درب ورود این اتاق استقبال کرده، اعلی حضرتین علیاحضرت امپراتوریس را جلو انداخته، با جناب ارفع الدوله که مترجم بود چهار نفری به اتاق دیگر رفتند. دم درب آن اتاق کوچک دو نفر سیاه قوی هیکل بلندقامت مهیب با لباس های ماهوت قرمز یراق دوزی به طور لباس ملّتی خودشان و عمامه های زرتار و خنجر و شمشیرهای مصری طلای خیلی قشنگ ایستاده و دو دستگیره درب به دست گرفته بودند. اعلی حضرتین نزدیک که شدند درب را به حرکت واحد گشودند و پس از رفتن آن چهار نفر درب را بسته، مثل اول بدون حرکت ایستادند. حضرت صدراعظم تمام همراهان را در اتاق انتظار مرتّب کردــ مگر ما مردم تربیت شده درست می ایستادیم، هرکدام به زور می خواستیم بالاتر از آن دیگری بایستیم. بعضی از روس‎ها از قبیل کاخانوفسکی که مدتی در استرآباد و آذربایجان کنسول بود و کلنل بیلکارد که چهار سال قبل مشاق قزاق های طهران بود که به حالت ما مسبوق بودند از دور و نزدیک به ماها می خندیدند و به آن دیگر روس ها که ما را نمی شناختند و ملتفت نبودند می نمایاندندــ خیلی خجالت کشیدم‎ــ چه کنم؟ بعد از نیم ساعت دربان های سیاه درب را گشوده، اعلی حضرت شاه و اعلی حضرت امپراتور بیرون آمدند. اعلی حضرت شاه تمام ماها را به لقب و شغل و خدمت معرفی کرده، از اعلی حضرت امپراتور که به منزل خودش می رفت تا دم پلّه مشایعت کرده، مراجعت فرمود.
تقریباً به فاصله نیم ساعت اعلی حضرت شاه به بازدید اعلی حضرت امپراتور رفتند که در طرف دیگر همین عمارت است ولی احتراماً از درب رسمی سوار شده، نیم دور عمارت را پیموده، دم درب دیگر این عمارت پیاده شدیم. آنجا هم ترتیبات مفصلی بود. همان طور که عرض شد به قدر نیم ساعتی هم آنجا بوده، مراجعت کرده، تشریفات رسمی بهم خورده، هر یک به منزل هائی که معین کرده بودند رفتیم. جنابان سردار کل و سردار مکرم و ندیم‎السلطان و مهندس‎الممالک و یکی دو نفر دیگر و فقیر را در هتل فرانسه که نزدیک به عمارت سلطنتی است منزل داده بودند. به محض ورود من حمام خبر کرده، در همان هتل به قول فرنگی‎مآب ها حمام کردم. چون همه خسته بودیم شام را در همان هتل خورده، خوابیدیم. از چیزهائی که در طی سخن فراموش کرده، اکنون به یادم آمد آن است که در اتاق اعلی حضرت امپراتور یک عراده توپ جنگی هم با تمام اسباب در یک گوشه گذاشته بودند خیلی تمیز و پاکیزه مثل یک ساعت.
صبح اعلی حضرت شاه به مقبره پدران اعلی حضرت امپراتور رفته تاج گل بردند. فقیر و خیلی از هم قطاران نرفتیم. نزدیک ناهار رخت پوشیده، با سایر هم قطاران به عمارت ارمیتاژ که منزل اعلی حضرت شاه است رفته، در خدمت حضرت صدراعظم ناهار صرف شد. بعد از ناهار به منزل مراجعت کرده، لباس رسمی پوشیده، دوباره به عمارت رفته، در رکاب همایونی تا گار راه آهن رفته، از آنجا رسماً به پترگوف که ییلاق است و ییلاق اعلی حضرت امپراتور آنجاست و با راه آهن تا سن پترزبورگ یک ساعت راه است رفتیم که اعلی حضرت شاه از علیاحضرت امپراتوریس سابق یعنی مادر اعلی حضرت امپراتور حالیه دیدن فرماید. پترگوف خیلی خوب جائی‎ست‎ــ از تمام جاهای باصفای خوش هوا که تاکنون در هرجای دنیا فقیر دیده ام بهتر و خوش هواتر و باصفاتر است. از جهت خوش هوائی و منظر خیلی بهتر از بادبوالن پاریس است. از خیلی قدیم آنجا ییلاق سلاطین و امپراتورهای روسیه است و غالب بناهای دولتی اش قدیم است. منظر عمارت اعلی حضرت امپراتور در توی جنگل و درخت های خیلی کهنه و در بلندی واقع است. در جلوی عمارت فواره های خیلی بلند دارد که بیست ذرع و بیست و پنج ذرع پرّان است و راه های بسیار قشنگ کالسکه رو و اسب ر و و پیاد ه رو در توی این جنگل و چمن ها کشیده شده است که به عمارات کوچک و طفره گاه های سلطنتی قدیم می رود و از کنار آنها می گذرد. چون تا وقت شام مدتی مانده بود همراهان مرخص شدند که با درشکه در باغ بگردند. جناب امیربهادرِ جنگ و فقیر در درشکه نشسته، بعد از پیمودن راه های پر پیچ و خم به عمارت پطر کبیر که لب دریاست رفته، پیاده شدیم. عمارت مختصری است، رعبناک است، بدون آنکه مجبور باشیم همه آرام و آهسته حرف می زدیم به خصوص در اتاق خواب پطر کبیر که تختخوابش و رختخواب و لوازم آن همان است که آن وقت بوده، چندان مزین نیست بلکه از تمام رختخواب ها که در عمارات و هتل ها دیده بودم پست تر و مختصرتر است. تختش کوچک و چوبی است، لحافش چیت و تقریباً مثل چل تکه های فقرای طهران پارچه پارچه ناجور به هم دوخته است. شب کلاهش هم پارچه سیاهی است کهنه به روی بالش گذارده، بعضی جاهای لحاف و دشک پاره است ــ نه آنکه از گذشتن زمان پاره شده باشد، همان وقت چندان نو نبوده است. اسباب آشپزخانه و ظروف و رختخواب و رخت آشپز پطر کبیر هم در اتاق خوراک پزی این عمارت کوچک حاضر است. فوق العاده عمارت خوش منظری است ــ از یک طرف عمارت ایوانش از توی آب دریا بنا شده و از طرف دیگر منظرش سرابالائی خیابان و آبشار و فواره های جلوی عمارت بزرگ امپراتوری است.
ساعت شام نزدیک شد. همه در عمارت امپراتوری در یک اتاق انتظار خیلی قشنگ که تمام دیوارهایش مستور و پوشیده از تابلوهای تقریباً کوچک بود که صورت نیم تنه و سر و گردن کشیده بودند و با قاب صاف به دیوار نصب کرده بودند. چون بیکار ایستاده بودم شمردم چهارصد و شانزده تابلو بود که هیچ کدام شباهت به همدیگر نداشتندــ خیلی جای ظهیرالسلطان خالی بود. آمدند گفتند که بفرمائید سر میز، همه رفتیم در اتاق سفره خانه یعنی تالار پتروفسکی‎ــ خیلی اتاق بزرگی است، دیوارها و قاب صورت ها و اسباب چراغ و مبلش تمام سفید است. هرکس صندلی خودش را پیدا کرده، نزدیکش ایستاده، از سرتیپان نظامی و وزرا و شاهزادگان و خانم های ندیمه علیاحضرت امپراتوریس سیصد نفر در سر میز حاضر شدند تماماً با لباس رسمی و هر کدام هم یک نفر پیشخدمت قرمزپوش در پشت سر. اعلی حضرت شاه دست علیاحضرت امپراتوریس روس را گرفته، داخل اتاق شدند. بعد اعلی حضرت امپراتور روس دست علیاحضرت ملکه نویان که دختردائی اعلی حضرت امپراتور است و به دیدن ایشان آمده گرفته، وارد مجلس شد، در سر میز نشستند. اعلی حضرت شاه در دست راست امپراتوریس و اعلی حضرت امپراتور در دست چپش نشست. پس از نشستن مرخص کردند همه نشستند. خیلی تعجب کردم وقتی دیدم وزیر تشریفات اعلی حضرت امپراتور روبه روی علیاحضرت امپراتوریس نشست و حضرت صدراعظم زیر دست ایشیک آقاسی باشی نشست و حال آنکه مهمان بود. یکی از چیزهای تماشائی وزیر دربار علیاحضرت امپراتوریس است که زنی است بلندقد و کلفت اندام و سنش از پنجاه سال گذشته، موهای سرش غالباً سفید است، عینک سیاه می زند، از غالب دُوَل نشان های زنانه اول دارد و دامرنر یعنی ندیمه ها که همه از شاهزادگان و انجاب روسیه هستند و تمام خدمه زنانه اختیارشان با این زن است. فوق العاده متشخص و موقر است، تمام وزرا و رجال درباری از او می ترسند و خیلی احترامش می کنند، غالب معتبرین مردان از او حساب می برند و دستش را می بوسند. خلاصه شامی در نهایت عظمت و رسمیت و تشریفات صرف شده، مجلس بهم خورد. همان طور که اول آمده بودیم به گار راه آهن مراجعت کرده، به کالسکه نشسته، به سن پترزبورگ آمدیم.
صبح همه با لباس رسمی در عمارت ارمیتاژ حاضر شده، در معیت رکاب همایون به گار رفته، از آنجا با کالسکه راه آهن رفتیم به اردوی کراسنی سیل که بیست و پنج هزار نفر سرباز و سواره و توپخانه گارد مخصوص خود اعلی حضرت امپراتور همیشه آنجا اردو دارند. اعلی حضرتین با همان درشکه که از گار سوار شده بودند رفتند سر افواج، ماها هم رفتیم در چادر بزرگی که در بلندی که دستی درست کرده بودند زده بودند و علیاحضرت امپراتوریس و سایر خانم ها و وزرا آنجا بودند. بعد از ساعتی اعلی حضرت شاه آمدند در چادر نشستند و اعلی حضرت امپراتور و سایر صاحب منصبانش سواره جلوی چادر در پائین آن بلندی ایستاده و افواج و سواره و توپخانه دسته به دسته از جلوی چادر دفیله کردند. خیلی قشون تماشائی بودــ از هر حیث عبرت انگیز بود و مافوق تصور. عجب تر از همه آن بود که اعلی حضرت امپراتور با هر دسته سرباز و سوار و توپچی به طوری که همه بشنوند احوال پرسی و شفقت می کرد و آنها بلند متفقاً دعا می کردند. بعد از اتمام این کار با صاحب منصب ها آمدند بالا و ناهار صرف کردیم.
روز جمعه آنها که در هتل بودیم چون هنوز خستگی ایستادن دیروز رفع نشده بود ناهار در هتل صرف کرده، بعد از ظهر لباس رسمی پوشیده، به عمارت ارمیتاژ رفتیم. کردیپلماتیک یعنی سفرا و نمایندگان دول مقیم در سن پترزبورگ به حضور اعلی حضرت شاه مشرف می شدند. همه در اتاق بزرگ انتظار جمع شده، اول جناب ارفع الدوله وزیرمختار و فقیر که تشریفاتچی بودم یکی یکی خودِ سفرای کبار و وزرای مختار را تنها در اتاق کوچک به حضور برده، بیرون می آوردیم. بعد همه در اتاق انتظار به ترتیب زیاد و کمی مدت ماموریت دور اتاق صف کشیدند. بعد من رفتم رسماً به اعلی حضرت شاه انتظار سفرا را عرض کرده، جلو افتادم. اعلی حضرت از اول تا آخر از جلوی همه گذشته، احوال پرسی فرمود درحالی که فقط جناب ارفع الدوله برای مترجمی عقب سر و فقیر از جهت احترام جلو بودم آنها هم اجزای خودشان را معرفی می کردند. چون راجع به کار من و بر این کار آگاه بودم خیلی از این رسمیت و تشریفات خوشم آمد. اجزا و اعضای کردیپلوماتیک گویا زیاده از صد و پنجاه نفر بودند. پس از اتمام این رسمیت اعلی حضرت شاه نیم ساعت راحت فرموده، با همراهان با لباس رسمی سوار شده، بعد از چند دقیقه طی مسافت کنار دریا از کالسکه ها پیاده شده، در کشتی مخصوص اعلی حضرت امپراتور نشسته، از راه دریائی رفتیم به پترگوف که امشب شام و بعد از شام به تیاتر رسمی مهمان اعلی حضرت امپراتور هستیم. در کشتی خیلی خوش گذشت ــ هوا خیلی خوب و آب آرام. محض تماشا یک ترپیل که کشتی جنگی خیلی کوچکی است و بیش از سه ـ چهار نفر اجزا در آن نیست هم، همراه کشتی ما کرده بودند. این کشتی از غرائب افکار جنگجویان دریائی است، خود این کشتی در موقع احتیاج مثل مرغابی به زیر آب فرو رفته، به نزدیک کشتی خصم رفته، در همان زیر آب گلوله از خودش می اندازد و یک گلوله آن هم یک کشتی بسیار بزرگ جنگی را درهم می شکند و غرق می کندــ آخرین اختراع حربه دریائی است.
یک ساعت به غروب آفتاب مانده رسیدیم به پترگوف. نزدیک ساحل از هر طرف صدای غرش توپ سلام کشتی ها بلند شد و کشتی ما هم متصل مشغول توپ جواب سلام بودــ دود توپ طور غریبی روی آب دریا از هر سمت پهن شده بود. زیادتر از دو هزار ذرع توی دریا را پایه ها زده، خیابان وسیعی با تخته ها و چوب‎های کلفت کشیده بودند و در آخرش توی آب گار مفصل مزینی ساخته بودند که از کشتی در کمال راحتی ـ مثل آنکه از اتاقی به اتاق دیگر بروند ـ وارد گار شده، به درشکه های امپراتوری سوار شده، خیلی قشنگ از خیابان و راه که در دریا کشیده بودند وارد پترگوف شدیم. لنگرگاه انزلی یادم آمدــ ان‎شاءاللّه آن هم درست خواهد شد، به عمر ما که نمی رسد آنها که می بینند ما را یاد بیاورند و بدانند که ما در این آرزو مردیم. خیلی در باغ سواره ما را گرداندند، تمیزی و نظافت امروز زیادتر از روز اول بود. رفتیم به عمارت امپراتوری چون مجالی بود و جز ایرانی ها هنوز کسی نیامده بود بعد از آنکه اعلی حضرت شاه در یک اتاق نشست من به قدری که می توانستم در اتاق ها گشت کرده و تماشا کردم. تمام جزئیات این عمارت تماشائی و تاریخی است، به قدری مزین است که تماشاکننده بعد از دیدن تقریباً فراموش می کند. تخت های خواب و اسباب و مبل و پرده های نقّاشی این عمارت فرداً فرداً هرکدام یک روز تماشا دارد، افسوس که شام خبر کردند. اعلی حضرتین شاه و امپراتور و علیاحضرتان امپراتوریسِ مادر امپراتور و امپراتوریسِ زن امپراتور در سفره خانه کوچک مشغول شام خوردن شدند، حضرت صدراعظم و همراهان و وزرای روسیه و صاحب منصبان در سفره خانه خیلی بزرگی که معروف به اتاق مطلّاست مشغول شام خوردن شدیم. درب و دیوار این اتاق که تقریباً پنجاه ذرع در ده ذرع طول و عرض دارد به اشکال و نقوش مختلفه مطلّاست ــ مثل گچبُری های خودمان. در سقف یکپارچه صورتِ به آسمان رفتن حضرت عیسی (ع) و بعضی صور تصوری آسمانی را خیلی خوب ممتاز نقاشی کرده اند.
بعد از صرف شام در درشکه نشسته، به طرف دیگر این باغ رفتیم که تیاتر سلطنتی است ــ خیلی مفصل و مجلل است. چراغان هم بود ولی چون سن پترزبورگ فصل تابستانش شبها بیشتر از چهار ساعت و نیم تا پنج ساعت نیست ـ آن هم به روشنی اول مغرب تا ده دقیقه پیش از طلوع آفتاب که هر طور کاغذ و روزنامه، بی چراغ خوانده می شود ـ روشنی چراغ آن طور که می بایستی جلوه نداردــ به عکس زمستان که شب هایش نوزده ساعت و نیم و در نهایت تاریکی است. تیاتر هم پر بود از صاحب منصب با لباس رسمی. دو پرده بود همه اش به طور و رسم ممالک زنها می رقصیدند. بازی تازه ای نبود. بعد از تیاتر مثل آن دفعه ها وارد شهر و منزل شده، در کمال خستگی به منزل ها رفته خوابیدیم.
روز شنبه چون اعلی حضرت شاه و همراهان در سفارت ایران مهمان جناب ارفع‎الدوله وزیر مختار بودند صبح نواب موثق‎الدوله بنده منزل آمده، با هم رفتیم به سفارت. فوق‎العاده جناب ارفع‎الدوله سفارت سن پترزبورگ را متشخص کرده است‎ــ خوشم آمد. گذشته از کفایت، مرد آبروخواه تجمل پذیری ست. بعد از ساعتی اعلی حضرت شاه هم تشریف آوردند. مهمانی در کمال خوبی و تجلیل برگزار شد. پیش امیرال و سایر مهمان داران روسی که آنها هم مهمان بودند خجالت نکشیدیم. دو ـ سه جور موزیک حاضر کرده بود. ناهار مفصلی داد، افسوس که من قدری کسالت داشتم و نتوانستم غذا بخورم. هوای شهر سن پترزبورگ به جهت بستگی به دریا و رودخانه و چندین شعبه رودخانه های بزرگ که به طور کانال برای تمیزی خیابان‎ها و آب محلات در شهر جاری کرده اند بسیار بد است و خیلی زود تغییر می کند. مثلاً صبح به اندازه ای گرم است که با جلدقه کتان شخص راحت نیست و نزدیک ظهر به شدتی سرد می شود که در اتاق دربسته با پالتو سرد است و عصر یک هوای دیگر و شب یک هوای دیگر است ــ خود روس ها هم می گویند که این شهر بدهواست. بعد از ناهار زودتر از همه نواب موثق‎الدوله و فقیر آمدیم منزل ما راحت کردیم. اعلی حضرت شاه عصر از آنجا به باغ و جزیره شرسکیسیل رفته، شام هم آنجا میل کرده، بعد از شام مراجعت کردند. عصر حاجی حسین‎آقای امین دارالضرب آمد منزل فقیر که از طهران آمده و امروز وارد شده است، خیلی صحبت طهران را کردیم. جناب امیربهادر جنگ هم آمد. همه وقتِ غروب رفتند، فقیر و سایر هم منزل ها در هتل شام خوردیم. بعد از شام جناب سردار مکرم فرستاد رفتیم منزل او، جمعی از آقایان هم منزل بودند. حاجی حسین آقا کاغذهائی که از طهران برای فقیر آورده بود داد، گرفتم آمدم اتاق خودم تا نزدیک صبح تنها کاغذها را خواندم و خوابیدم.
صبح به عمارت ارمیتاژ رفته، دو پاکت عریضه حضرت ملکه ایران را به نظر اعلی حضرت شاه رسانده، جواب گرفته، ناهار خورده، با نواب موثق الدوله آمدیم منزل ما. نواب موثق الدوله حمام خبر کرده، رفت حمام. بعد از حمام و چای خوردن میرزا مهدی خان ممتحن الدوله که از اجزای وزارت خارجه طهران است ـ به قول خودش ناشناس ـ برای آوردن پسرش به مدرسه آمده است و دو ـ سه مرتبه هم ملاقاتم کرده، آمد و اصرار کرد که حکماً بروید به کلیسای سنت اسحاق که از ابنیه و جاهای تاریخی معروف است. با نواب موثق الدوله و کنت در درشکه نشسته، به تماشای کلیسا رفتیم. واقعاً جای غریبی است، خیلی بنای عظیم و قدیم و باشکوهی است. از چیزهای تماشائی این بنا شانزده ستونِ سنگِ سرخِ خال‎دار که در ایوان جلوی درب کلیسا واداشته اند و هرکدام به کلفتی شش ذرع و بلندی دوازده ذرع است. یکپارچه تمام بنای این معبد سنگ است. ارتفاع گنبد وسط آنچه به نظر من آمد سی و پنج ذرع باید باشد. در داخله معبد ستون‎های بزرگ از سنگ‎های قیمتی و مرمرهای همه رنگ و ملخیت که سنگ سبز و خوش نقش و نگار پرقیمتی است به کار رفته، درب برنجی خیلی قشنگی در نقطه مرکز است. دو طرف درب، شش صورت خیلی بزرگ که هرکدام چهار ذرع قد و تقریباً دو ذرع پهنا دارد از حضرت عیسی و حواریون با سنگ الوان موزاییک شده است در کمال امتیاز که از چیزهای قطعه ای روزگار است. این معبد بزرگ اضلاع و گوشه ـ کنار زیاد دارد که از هر گوشه ای زینت و تجمل مذهبی درست کرده اند. یکی از چیزهای قیمتی که در این بناست مجسمه تمام این کلیسا است که از طلا یکپارچه زرگری کرده اند و زیر محفظه بزرگی از شیشه گذاشته اند و از قراری که گفتند سی پوت طلای خالص دارد.
بعد از این تماشا نواب موثق‎الدوله به منزلش و فقیر هم به منزل خودم رفتیم. هنوز راحت نکرده بودم با تلفن از عمارت ارمیتاژ من و سایرین را که در هتل بودند احضار کرده اند، همه رفتیم. اعلی حضرت امپراتور نشان و امتیازهائی که می بایست بدهند امروز در این ساعت در عمارت فرستاده بودند و به همه به قدرشان و رتبه بالاتر نشانی که داشتند دادند. به من که سنت انای اول نقره داشتم، سنت انای الماس و حمایل و سرحمایل الماس دادند. بعضی از همراهان که اسم نمی برم درجه نشان شان را کم فرض کرده، از اعلی حضرت امپراتور قهر کردند و حال آنکه هیچ امپراتور خبر نشد و اگر خبر هم می شد عذر نمی خواست و گذشته از اینها خیال نکردند که طلبی از کسی نداشتند. خلاصه بعد از این کارها امیرال، اعلی حضرت شاه را به تماشای موزه‎های دولتی که در همین عمارت است دعوت کرد. رفتیم آن اتاق که جواهر بود، خیلی خیلی کمتر از موزه ایران جواهر داشت بلکه ده یک هم نداشت. اتاق بزرگ دیگر تمام اسباب متعلق به پطر کبیر بود از هر قبیل اسباب نجاری و کشتی‎سازی و آهنگری و نقشه کشی و سلطنتش. اتاق بزرگ دیگر نقاشی، باز هم اتاق نقاشی، باز هم اتاق نقاشی و یک اتاق مجسمه‎ــ الحق خیلی ممتاز نقاشی ها داشت ــ چندین پرده کار رافائل داشت. این تماشا هم که تمام شد اعلی حضرت شاه به اتاق خودشان رفتند، فقیر آمدم منزل. پنج ـ شش مدال نقره که برای پیشخدمت‎های اتاق امپراتوری که برای خدمت ما معین شده اند گرفته بودم تقسیم کردم، به شام حاضر شدم. بعد از شام کنت با کلنل بلیکار رفت به تیاتر، من مشغول روزنامه نوشتن شدم و الان که نیم ساعت از نصف شب گذشته است قلم را به زمین گذاشته، سیگار را آتش خواهم زد و تنها روی نیمکت خواهم نشست و فکر طهران را خواهم کرد. اگرچه فکر طهران مولا (ع) می‎داند که یک ساعت از متخیل‎هام دور نشده است.
روز دوشنبه صبح با کنت درچین ـ ورچین کرده، لباس رسمی پوشیدیم. شاهزاده جمشید میرزا پسر بهمن میرزا آمد که با من بیاید خدمت اعلی حضرت شاه. با هم درشکه نشسته، رفتیم به عمارت ارمیتاژ. همه همراهان با البسه رسمیه حاضر بودند، به حضور رفتم. یک ساعت به ظهر مانده، امیرال همه را برای ناهار جمع کرده، حضرت صدارت جلو و همه دنبال، به جز چند نفری که برای نشان قهر کرده، نیامده بودند. از توی ده ـ پانزده اتاق های بسیار بزرگ ـ چه اتاقی، چه اتاقی ـ مزین سلطنتی رد شده، در اتاقی از همه بزرگ تر که معروف به اتاق کنسرت است منتظر مقدم اعلی حضرتین شدیم، بعد از نیم‎ساعتی تشریف آوردند. رفتیم در اتاقی کوچک تر از آن که اسمش تالار کنسرت زمستانی است. شش میز گرد بزرگ غذاخوری در نهایت تزیین در آن بود. اعلی حضرتین و علیاحضرات در یک میز نشسته، دیگران را اذن جلوس دادند. همه نشسته، مشغول غذا خوردن شدیم. در همه ناهار و شام ها موزیک و ارکست مخصوص امپراتوری مترنم بود. بعد از ناهار از طرف دیگر اتاق بیرون رفته، اتاق ها و گالاری ها پیموده، از پله های عمارت اعلی حضرت امپراتور که معروف به عمارت زمستانی است پائین رفته، به ترتیب روز ورود در کالسکه ها نشسته، خیابان‎های وسیع و بناهای چهار الی پنج مرتبه شهر سن پترزبورگ را وداع گویان وارد به گار راه آهن شدیم. بعد از قدری انتظار کالسکه اعلی حضرتین هم رسیده، بعد از وداع شاهزادگان و صاحب منصبان نظامی و وزرای اعلی حضرت امپراتور زیر بغل اعلی حضرت شاه را گرفته، به کالسکه راه آهن سوار کرده، سلام نظامی داده، راهی شدیم.
شهر سن پترزبورگ نسبت به پاریس از هر جهت مثل طهران است نسبت به سن پترزبورگ‎ــ یعنی جاها و خیابان‎های خوب طهران. خلاصه به محض ورود در کالسکه رخت هایم را عوض کردم، مشغول درست کردن چای شدم. چون در سن پترزبورگ دو تا قوری نیکل و دو تا اجاق الکلی کوچک و دو تا استکان و قاشق با زیرش و یک بطری الکل با قند و چای در یک جعبه خریده ام که گاهی در ترن رفقا را چای بدهم نواب موثق الدوله و جنابان امیربهادر جنگ و ناصرالسلطنه و صنیع السلطنه را در منزل خود چای دادم.

راه همان راهیست که آمدن طی کردیم.

به سکوت رسایش
م. فومنی

نظرات کاربران درباره کتاب سن پترزبورگ موزيکانچی دارد