فیدیبو نماینده قانونی انتشارات نگاه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب جنس ضعيف

کتاب جنس ضعيف
گزارشی از وضعيت زنان جهان

نسخه الکترونیک کتاب جنس ضعيف به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب جنس ضعيف

زود از جلوی پنجره رفتم کنار. تازه از پنجره‌ی هتل بیچ‌لوکسوری چیز زیادی دیده نمی‌شد. دریا همین نزدیکیا بود اما حتا صداش به گوشم نمی‌رسید چون سر و صدای دست‌گاهِ تهویه هر صدایی ـ جز صدای کلاغا ـ رو تو خودش خفه می‌کرد. به پنجره‌ها توری چسبونده بودن تا جلوی حمله‌ی مگسا رو بگیرن. حیاطِ هتل از پشتِ توری پیدا بود. تمومِ درختا رو ریسه‌هایی با لامپای زرد و قرمز و آبی پوشونده بودن. خارجیا روی مُبلای حصیری وِلو شده بودن و با دست‌مالای بزرگ عرقِ صورتاشون رو می‌گرفتن. از بالکنی که به ورودیِ هتل دید داشت خیابونا دیده می‌شدن و ماشینای براقِ رنگ و وارنگی که تختِ گاز از شترا جلو می‌زدن و گرد و خاک از خودشون باقی می‌ذاشتن، با کویری که تو ساعتِ دَهِ شب، کراچی مثلِ یه لکه‌ی سفید تو دلش پیدا بود... از اتاقم اومدم بیرون و رفتم تو راه‌رو تا خلاص بشم از اون حسِ گیجی که واسه بودن تو یه کشورِ غریبه دچارش شده بودم. همه چی برام غریبه بود. هوا، صورتا، آسمونی که یه شبِ تاریک بهش چیره شده بود و هلالِ ماهی که مثلِ تیغه‌ی کجِ یه خنجر برق می‌زد. یه کلفتِ سیاه و استخونی روی زمین چمباتمه زده بود و با چشمای مات و صبورش نگام می‌کرد. درِ اتاقِ دوییلیو نیمه‌باز بود. خواستم صداش بزنم اما پشیمون شدم. هوا زیادی گرم بود و من زیادی خسته... فردا یه عالمه قرار ملاقات واسه خودم ردیف کرده بودم و ترجیح می‌دادم بخوابم... ولی جای خوابیدن راه افتادم سمتِ حیاط و روی یه مُبلِ حصیری دراز شدم و یه اسکاچ سفارش دادم. همین که نگاهِ منگم رو به دوروبَر انداختم، اونو دیدم! باید اعتراف کنم که اولش نفهمیدم یه زنه. از دور مثلِ یه کمد بود که یه جفت دست و پا و یه صورت داشت. پنداری یه وسیله‌ی بی‌جونِ که چندتا مَردِ سفیدپوش دارن به سمتِ درِ خروجی حملش می‌کنن. خیلی با احتیاط راه می‌رفتن انگار که می‌ترسیدن بسته زمین بیفته و بِشکنه. روی اون بسته رو با یه پارچه‌ی قرمز پوشونده بودن، درست مثلِ وقتی که بخوان از یه مجسمه تو میدون پرده‌برداری کنن. از پُشتِ پارچه چیزی پیدا نبود

ادامه...
  • ناشر انتشارات نگاه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.11 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۹۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب جنس ضعيف

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

تابستون بود... مدیرِ روزنامه ازم پرسید:
«حاضری یه سفر به دورِ دنیا بری و از چند تا کشورِ شرقی گزارش بگیری؟»
گفتم:
«آره... اما درباره ی چی باید گزارش بنویسم؟»
«درباره ی وضعیتِ زنانِ اون جا...»
بعدش اضافه کرد باید منتظر رسیدنِ زمستون بمونم تا بارونا و سیلای فصلیِ کشورای شرقی تموم بشن...
همیشه سعی می کردم تا اون جا که می شه درباره ی زنا و چیزایی که به اونا مربوطه چیزی ننویسم. نمی دونم چرا از این کار ناراحت می شدم و کلِ ماجرا به نظرم مسخره می اومد. آخه مگه زنا از یه نژاده دیگه اَن، یا از یه سیاره ی دیگه اومدن که باید جُداگونه و تو بخشِ خاصی از روزنامه درباره شون مطلب نوشت؟ مثلِ بخشِ ورزشی، یا سیاسی، یا هواشناسی! زن و مرد واسه زنده گی کردن کنارِ هم به وجود اومدن و از اون جا که این موضوع ـ برعکسِ نظرِ یه عده منحرف ـ خیلی هم لذت بخشه، دلیلی نداره جوری به زنا نگاه کنم که پنداری تو یه کره ی دیگه زنده گی می کنن و خود به خود آبستن می شن!
هر چی مردا دوست دارن، ممکنه زنا رو هم به خودش جلب کنه. مردای عادیِ زیادی رو می شناسم که عاشقِ مجله ی زنونه ی هارپرزبازارن و زنایی که همیشه تایمز رو کلمه به کلمه دوره می کنن. هیچ کدوم از اون مردا و زنا هم واسه این کارشون با شعورتر یا بی شعورتر از مردا و زنای دیگه به حساب نمیان. واسه همین وقتی ازم می پرسن شما درباره ی زن ها مطلب می نویسین کفری می شم اما چون این دفعه پای مسافرت به شرق میون بود خودم رو کنترل کردم و به مدیر روزنامه گفتم درباره ی پیشنهادش فکر می کنم.
فکرامو کردم! اولش تصمیم گرفتم دورِ این مسافرت رو فاکتور بگیرم و گزارشی که بهش اعتقاد ندارم رو ننویسم و واسه چندوقت موضوع رو تموم شده می دونستم... بعدش ماجرایی پیش اومد! دخترِ یکی از دوستام واسه شام دعوتم کرده بود و وسطِ غذا خوردن یهو بغضش ترکید و تو گریه بهم گفت آدمِ خیلی بدبختیه!
اون دختر همه چی داشت، قشنگی، خونه ی شخصی، استقلال، شغلی که خیلی از مردا براش پر پر می زدن... خلاصه از اون دخترایی بود که مردم بهشون خوش بخت می گفتن و هیچ کس به سرش نمی زد که همچین آدمی ممکنه حس کنه بدبخته. واسه دل داری دادنش، از چیزایی که داشت و دیگرون نداشتن براش گفتم.
تو گریه بهم گفت:
«خیلی احمقی! من واسه داشتنِ همین چیزای مزخرف ناراحتم! تو فکر می کنی اگه یه زن بتونه شغلی که اغلب مالِ مرداس رو داشته باشه، یا حتا رییس جمهور بشه، خوش بخته؟...آخ! خدا! چه قدر دلم می خواست تو کشوری به دنیا اومده بودم که به زن محلِ سگ هم نمی ذارن... تمامِ ما زنا آدمای بی خاصیتی هستیم!»
حرفای اون شبِ دخترِ دوستم نگرانم کرد. مثلِ یه آدم که ندونه گوش داره چون صبح که بیدار می شه گوشاش سرِ جای قبلی اَن، اما یه روز گوش درد می گیره و گوشاش یادش می اُفتن... منم یهو این رو فهمیدم که مُشکلای مردا به چیزایی مثلِ نژاد، یا پول و شغل برمی گرده اما مُشکلای زنا دورِ یه موضوع می گرده: زن به دنیا اومدن!
منظورم فرقِ فیزیکی شون با مردا نیست! منظورم تابوهاییه که این فرقِ ظاهری، به زنده گیِ زنا تزریق می کنه. تو چین پای کدوم مرد رو تمومِ عمر با باند می بندن تا از نُه سانتیمتر بزرگ تر نشه؟ کدوم مردِ ژاپنی وقتی زنش بفهمه قبلِ ازدواجش با یه زنِ دیگه هم رابطه داشته، کشته می شه؟
حتا تو لغت نامه هام کلمه ی باکره رو واسه زن به کار می برن و استفاده کردنش واسه یه مرد خنده داره! تمامِ اتفاقا واسه زنا اُفتاده و هنوز می اُفته. اون جا بود که فهمیدم پیشنهادِ مدیرِ روزنامه می تونه به یه گزارشِ مهم ختم بشه. جالب بود که از نزدیک با زنای کشورای دیگه باشم و بفهمم که اونا از دخترِ دوستِ من ـ که اون جوری زار می زد ـ خوش بخت ترن یا بدبخت تر...
وقتی زمستون رسید و فصلِ بارونای فصلی تو شرق تموم شد، به مدیرِ روزنامه گفتم واسه مسافرت آماده ام.
سعی کردم واسه مسافرت یه مسیرِ خوب انتخاب کنم. اگه می خواستم دور تا دورِ دنیا رو بگردم و به تمامِ کشورا سر بزنم، موضوع خیلی کش پیدا می کرد و بعید نبود تو اون فاصله فضانوردا به مریخ برسن و بتونن از زنای مریخی گزارش بگیرن و اون وقت دیگه موضوعِ زنای شرقی پیشِ گزارشِ اونا خوندنی نبود! تازه من نمی خواستم یه گزارش درباره ی مردم شناسی بنویسم و بگم اسکیموها چه جوری سگِ آبی رو می پزن و چیزای دیگه...
می خواستم این مسیر رو طی کنم و از مشکلایی که تابوهای اجتماعی تو اون کشورا واسه زنا پیش میارن بنویسم.
به این نتیجه رسیدم که بهترین مسیر همون مسیریِ که فیلیس فاگ رفت. یعنی از ایتالیا به پاکستان، بعد هندوستان، بعد اندونزی، بعد چین، بعد ژاپن، بعد هاوایی و از هاوایی آمریکا و دوباره ایتالیا. البته همون جور که بعد تو این گزارش می خونین چین به من ویزا نداد و مجبور شدم به هنگ کنگ اکتفا کنم!
مثلِ فیلیس فاگ یه هم سفر لازم داشتم. هم سفرم دوییلیوپالوتلی عکاسِ روزنامه بود که ـ به خاطرِ برابریِ زن و مرد ـ لازم نبود هیچ کدوم از چمدونای من رو برام بیاره. قبل از شروعِ سفر، من و دوییلیو رفتیم اداره ی بهداری و اون جا یه عالمه آمپول بهمون زدن تا وبا و حصبه و تبِ زرد و آبله نگیریم!
واسه خوردنِ اون مُهرای احمقانه به پاسپورتامون که بهشون ویزا می گن و خدایانِ کاغذبازی واسه گذشتن از مرزا تعیینشون کردن، چندتا فُرم پُر کردیم. بعد به حرفای مدیرِ روزنامه که می گفت نباید چیزای جالبِ اون کشورا چشمامونو روی حقایقِ تلخ ببنده، با یه دقتِ دروغی گوش دادیم و سفر شروع شد.
دَه تا دوربینِ عکاسی، یه ماشینِ تایپ، دو تا بلیطِ هواپیمای کت و کلفت و بالاخره کلی سوالِ بی جواب رو با خودمون می بردیم. می دونم که امروز خیلی از تاجرا می تونن یه روزه به هر جایی از دنیا که می خوان برن. خودمم اگه می خواستم یه روزه برم تهران یا نیویورک می تونستم، چون تو زمونه ی ما ممکنه یه مقاله با یه روز دیر چاپ شدن تاریخ گذشته بشه.
باید اعتراف کنم واسه رفتن به این سفر شوق و ذوق داشتم. حتا دوستایی که خُدای بی خیالی و زنده گیِ روزمره بودن هم نمی تونستن نسبت به این مسافرت بی تفاوت باقی بمونن و بهم نصیحت می کردن که:
«مواظب باش! زیاد نزدیک محله های ممنوعه نرو!»
«یادت باشه تو اون کشورا مار زیاده!»
حتا دوییلیو که مثلِ تمومِ رُمیا اگه یه مریخی هم جلوش سبز بشه خمیازه می کشه و روش رو برمی گردونه، واسه این سفر هیجان زده شده بود و می پرسید:
«راسته که تو ژاپن زنای برهنه مَردا رو حموم می کنن؟»
یا:
«شنیدی تو هنگ کنگ پیدا کردنِ زنای قشنگ خیلی راحته؟»
یا:
«راس می گن زنای هندی چهل و شیش راه واسه هم خوابی بلدن؟»
البته سوالای دوییلیو اصلا جنبه ی خبری نداشت و از وقتی هواپیما تو رُم از رو باند بُلند شد، فکرِ چیزایی که وقتِ برگشتن، از دخترای ژاپنی و هندی و هنگ کنگی واسه رفقاش تعریف می کنه، نیشش رو وا کرده بود...
تو هواپیما ممنونِ دخترِ غمگینِ دوستم بودم که گریه هاش باعث شده بودن به این سفر برم و با خودم گفتم من یه زنم که ماموریتِ مهمی رو قبول کرده...

سال شمارِ اوریانا فالاچی
•۱۹۲۹ :۲۹ ژوئن تولد در شهرِ فلورانس ایتالیا. پدرش نجار و از رهبران نهضتِ مقاومتِ ضدِ فاشیست و مادرش خانه دار بود.
•۱۹۴۴: پیوستن به پارتیزان ها و جنگ در جبهه ی ضدِ فاشیستی.
•۱۹۵۰: آغازِ فعالیتِ مطبوعاتیِ در روزنامه ی ایل ماتینو دلیتالیاچنتراله.
•۱۹۵۸: انتشارِ کتابِ هفت گناهِ هالیوود.
•۱۹۶۱: انتشارِ کتابِ جنسِ ضعیف.
•۱۹۶۲: انتشارِ کتابِ پنه لوپه به جنگ می رود.
•۱۹۶۳: انتشارِ کتابِ لایم لایت و خودپرست ها.
•۱۹۶۵: انتشارِ کتابِ اگر خورشید بمیرد.
•۱۹۶۷: فعالیت به عنوانِ خبرنگارِ جنگی در جنگ های ویتنام، هند و پاکستان، خاورمیانه و آمریکای لاتین.
•۱۹۶۸: ضرب و جرح و اصابتِ سه گلوله به وی توسطِ ارتشِ مکزیک.
•۱۹۶۹: انتشارِ کتابِ زنده گی: جنگ و دیگر هیچ.
•۱۹۷۰: انتشارِ کتابِ آن روز در ماه.
•۱۹۷۲: دریافتِ جایزه های سنت وینسنت و بانکارلا برای کتابِ زنده گی: جنگ و دیگر هیچ.
•۱۹۷۳: آشنایی با آلساندرو پاناگولیس مبارزِ یونانی و ارتباطِ عاطفی میانِ آن دو که بعدها در کتابِ یک مرد به شرحِ آن پرداخت.
•۱۹۷۴: انتشارِ کتابِ مصاحبه با تاریخ.
•۱۹۷۵: انتشارِ کتابِ نامه به کودکی که هرگز زاده نشد.
•۱۹۷۶: مرگِ مشکوک آلساندرو پاناگولیس در حادثه ی راننده گی.
•۱۹۷۹: انتشارِ کتابِ یک مرد. دریافت جایزه ی ویارِجّو برای همین کتاب.
•۱۹۹۰: ابتلا به سرطانِ سینه.
•۱۹۹۲: انتشارِ کتابِ انشاالله.
•۱۹۹۳: دریافت جایزه ی آنتیب برای کتابِ انشاالله.
•۲۰۰۱: انتشارِ کتابِ خشم و غرور.
•۲۰۰۴: انتشارِ کتابِ مصاحبه ی اوریانافالاچی با اوریانافالاچی و نیروی برهان.
•۲۰۰۵: پس از سال ها اقامت در آمریکا، بازگشت به ایتالیا برای معالجه ی بیماری. دریافتِ جایزه ی تیلر از مرکزِ مطالعاتِ فرهنگِ عامه ی نیویورک. دریافتِ مدالِ طلاییِ شهرِ میلان و دریافت مدالِ ملیِ آموزش و پرورشِ ایتالیا.
•۲۰۰۶: ۱۵ سپتامبر. درگذشت در شهرِ فلورانس.
***

بخشِ یکم

یه کلاغ تو تاریکی مثلِ بچه ی دیوونه یی جیغ می کشید...
زود از جلوی پنجره رفتم کنار. تازه از پنجره ی هتل بیچ لوکسوری چیز زیادی دیده نمی شد. دریا همین نزدیکیا بود اما حتا صداش به گوشم نمی رسید چون سر و صدای دست گاهِ تهویه هر صدایی ـ جز صدای کلاغا ـ رو تو خودش خفه می کرد. به پنجره ها توری چسبونده بودن تا جلوی حمله ی مگسا رو بگیرن. حیاطِ هتل از پشتِ توری پیدا بود. تمومِ درختا رو ریسه هایی با لامپای زرد و قرمز و آبی پوشونده بودن. خارجیا روی مُبلای حصیری وِلو شده بودن و با دست مالای بزرگ عرقِ صورتاشون رو می گرفتن. از بالکنی که به ورودیِ هتل دید داشت خیابونا دیده می شدن و ماشینای براقِ رنگ و وارنگی که تختِ گاز از شترا جلو می زدن و گرد و خاک از خودشون باقی می ذاشتن، با کویری که تو ساعتِ دَهِ شب، کراچی مثلِ یه لکه ی سفید تو دلش پیدا بود...
از اتاقم اومدم بیرون و رفتم تو راه رو تا خلاص بشم از اون حسِ گیجی که واسه بودن تو یه کشورِ غریبه دچارش شده بودم. همه چی برام غریبه بود. هوا، صورتا، آسمونی که یه شبِ تاریک بهش چیره شده بود و هلالِ ماهی که مثلِ تیغه ی کجِ یه خنجر برق می زد. یه کلفتِ سیاه و استخونی روی زمین چمباتمه زده بود و با چشمای مات و صبورش نگام می کرد. درِ اتاقِ دوییلیو نیمه باز بود. خواستم صداش بزنم اما پشیمون شدم. هوا زیادی گرم بود و من زیادی خسته... فردا یه عالمه قرار ملاقات واسه خودم ردیف کرده بودم و ترجیح می دادم بخوابم... ولی جای خوابیدن راه افتادم سمتِ حیاط و روی یه مُبلِ حصیری دراز شدم و یه اسکاچ سفارش دادم. همین که نگاهِ منگم رو به دوروبَر انداختم، اونو دیدم!
باید اعتراف کنم که اولش نفهمیدم یه زنه. از دور مثلِ یه کمد بود که یه جفت دست و پا و یه صورت داشت. پنداری یه وسیله ی بی جونِ که چندتا مَردِ سفیدپوش دارن به سمتِ درِ خروجی حملش می کنن. خیلی با احتیاط راه می رفتن انگار که می ترسیدن بسته زمین بیفته و بِشکنه. روی اون بسته رو با یه پارچه ی قرمز پوشونده بودن، درست مثلِ وقتی که بخوان از یه مجسمه تو میدون پرده برداری کنن. از پُشتِ پارچه چیزی پیدا نبود. نه دست و نه پا و نه تکونی که نشون بده اون بسته جون داره و راه می ره. مثلِ کرمی که مورچه ها دارن به سمتِ سوراخِ لونه می کشوننش و خودش خبر نداره که قراره اون جا چه بلایی به سرش بیاد. پشتِ اون دسته یه مردِ جوون و لاغر راه می رفت که شلوارِ گشادِ طلایی پاش بود و حلقه گُلی دورِ گردنش. بعدِ اون، مردای دیگه یی رَوون بودن که لباسایی مثلِ اروپاییا پوشیده بودن و عقب سرِ اونا زنایی که تو چادر و لباسای ساری گُم شده بودن. هیچ کدوم حرف نمی زدن، هیچ کدوم نمی خندیدن... یه سکوتی بود تو مایه های مراسمِ عزاداری! فقط جیغِ کلاغایی که بالای سرِ اون دسته این ور و اون ور می رفتن به من یادآوری می کرد، چیزی که می بینم یه خواب نیست. اون بسته اصلا به اطراف نگاه نمی کرد. انگار که نه چیزی می بینه، نه چیزی می شنُفه...
دویدم دنبالِ دوییلیو تا ببینم از این نمایش چیزی دست گیرش می شه یا نه... اما اونم موضوع رو نفهمید. از یه خارجی که نزدیکم نشسته بود پرسیدم ولی اونم چیزی نمی دونست. آخر دست به دامنِ یه پاکستانی شدم که عقبِ اون قافله راه افتاده بود. معلوم بود از سوالم خوشش اومده.
پرسیدم:
«این بسته چیه؟»
«هیچی... یه دختر!»
«چی کار می کنه؟»
«عروسی!»
«کجا می ره؟»
«خونه ی شوهر!»
«می شه اجازه بدین منم باهاتون بیام؟»
«برای چی؟...ازدواجِ مسلمونا یه مسئله ی خصوصیه!»
دلیلم رو بهش گفتم.
لب خند زد و قول داد این اجازه رو بهم بده به شرطی که چیزی به کسی نگم، اسمِ داماد رو نپرسم و تو روزنامه چاپ نکنم...
گفتم:
«باشه! حتا اسمِ عروس رو هم تو گزارشم نمیارم!»
«نه! مهم نیست... عروس مهم نیست!»
بسته همون جور تُند تُند مثلِ یه کرمِ وحشت زده جلو می رفت و حالا به آخرِ حیاط رسیده بود.
پرسیدم:
«چرا این جوری راه می ره؟ کوره؟»
«نه! چشماش رو بستن!»
«چرا؟»
«چون نباید داماد رو ببینه!»
«تا حالا داماد رو ندیده؟»
«نه! تا حالا ندیدتش!»
داماد تو ماشینِ گُل زده نشست. به نظر خوش حال می اومد. مردِ پاکستانی بهم گفت که داماداَم تا حالا صورتِ عروس رو ندید. فقط عکسش رو دیده و از همون عکس پسندیدتش. اگه بعدا هم از اون خوشش نیاد مهم نیست، اون قدر پول داره که بتونه یه زنِ دیگه بگیره. بسته ی قرمز رو تو یه ماشین ـ که هیچ گُلی بهش نزده بودن ـ گذاشتن و چن تا زنِ دیگه کنارش نشستن. مهمونا و من و دوییلیو هم سوار یکی ماشینایی که اون جا پارک بود شدیم. دوییلیو می ترسید و می گفت خودمون رو تو دردسر انداختیم. نمی دونست ـ با دوربینایی که ازش آویزون بودن ـ چه دروغی باید به آدمای تو عروسی بگه! مردِ پاکستانی پیش نهاد کرد بگیم زن و شوهریم و این ماه عسلمونه و در ضمن عاشقِ عکس گرفتن از آدمای کشورای دیگه ییم. اون مردِ مهربونی بود به اسمِ احمدحسن ضرابی. تو کمبرلیج درس خونده بود و انگلیسی رو بی غلط حرف می زد. دنبالِ کاروانِ عروس راه افتادیم و ـ از بس خیابونای کراچی شکلِ هم دیگه اَن ـ نفهمیدیم کدوم طرفِ شهر رفتیم...

نظرات کاربران درباره کتاب جنس ضعيف

نسخه کاغذی این کتاب رو قبلا خوندم، با همین ترجمه. کتاب بسیار ارزشمندیه و خواندنش رو توصیه می‌کنم. گزارشی است از زندگی زنان در کشورهای آسیایی؛ از پاکستان تا ژاپن.
در 4 ماه پیش توسط mor...ofi
اول یه توضیح کلی در مورد کتاب بدم برای دوستانی که میخوان بخونن، یه روزنامه نگار به نقاط مختلف دنیا سفر میکنه و نوع برخورد جوامع با زن ها رو گزارش میده. با خوندن این کتاب میتونی یه سری اطلاعات کلی و جالب در مورد زن های دنیا به دست بیاری. هرچند متاسفانه مثل خیلی از کتاب های خوبی که خوندم تالیف این کتاب به چندین سال قبل برمیگرده. انسان رو به تفکر وادار میکنه مخصوصا به عنوان یک زن خیلی دچار چالش فکری شدم با خوندنش.ترجمه ی خیلی خوب یغما گلرویی هم البته جز خوبیای کتاب هست
در 4 ماه پیش توسط a.m...adi
بسیااار عالی،همه دختران باید این کتاب رو بخونند تا خودشون بدونند که دوست دارن کجای داستان باشن،انتخاب تا حدودی با خودتونه
در 3 هفته پیش توسط shima m
نکته ی جالب، نتیجه ایه ک فالاچی میگیره. کتاب ابدا نگاه فمنیستی نداره و به یک نتیجه ی فراجنسیتی میرسه‌.
در 2 ماه پیش توسط زهرا امانی
کتاب اوایلش خوب شروع میشه و جزییات وضعیت زنهارو میگه اما به وسط که میرسه همش میشه خاطرات سفرش. نتیجه گیری بدی هم که داشت فکر میکنی سرکار بودی که این کتابو خوندی !
در 6 ماه پیش توسط زهره طیبی
کتاب بدی نبود اطلاعات جالبی با ترجمه خوب و قلم شیوا در اختیار خواننده میزاشت اما حیف که قدیمی بود اما به نظرم یک گزارشگر نبود و خیلی جاها به جای خواننده قضاوت میکرد ضمن اینکه خوب بود اما فوق العاده نبود
در 3 هفته پیش توسط t.k...425
بدنبود
در 3 ماه پیش توسط
ببخشید من دنبال کتابی میگردم که نقش زنان در توسعه ی اقتصادی رو رو شرح بده. میخواستم بپرسم که ایا تو این کتاب چنین چیزی یافت میشه؟! اگه نه کسی کتابی با این مضمون میشناسه که معرفی کنه.
در 3 ماه پیش توسط فاطمه
کتاب جالبیه به نظرم ، یک نوع گزارش از وضعیت خانوما میده و دیدگاه هایی که جامعه به اون ها القا کرده رو بیان میکنه
در 3 هفته پیش توسط
کتاب رو تازه تموم کردم، به نظرم این کتاب برای این عصر دیگه منقضی شده !
در 4 روز پیش توسط فاطمه شهاوند