فیدیبو نماینده قانونی انتشارات بهنام و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب سايه‌های جادو
هجوم سایه‌ها- کتاب دوم - جلد دوم

نسخه الکترونیک کتاب سايه‌های جادو به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب سايه‌های جادو

اکنون در میدان وسط شهر ایستاده بود و نامش بر سر زبان‌ها بود و قدرتی سرشار در رگ‌هایش می‌دوید. هر جا قدم می‌گذاشت، یخ عقب‌نشینی می‌کرد. به هرچه دست می‌زد، دوباره رنگ می‌گرفت. دورتادورش یخ شهر در حال آب شدن بود (روزی که یخ سیلت باز شد، مردم دیوانه شدند. هالند قیام‌هایی را رهبری کرده بود، شورش‌هایی را تماشا کرده بود، ولی هرگز در عمرش شاهد جشن نبود). البته تنش‌هایی هم وجود داشت. مردم مدت‌های مدیدی گرسنه مانده بودند، تنها با توسل به خشونت و طمع زنده مانده بودند. نمی‌توانست آنها را سرزنش کند. ولی یاد می‌گرفتند. می‌دیدند. امید، ایمان، تغییر: اینها چیزهای شکننده‌ای بودند و باید به آنها توجه می‌شد.
مردم فریاد می‌زدند: «کوت!» (پادشاه)، در حالیکه صدایی که در سرش می‌شنید و مصاحب همیشگی‌اش بود، با خشنودی آواز می‌خواند.
روز دلپذیری بود، هوا زنده بود و مردم جمع شده بودند تا جدیدترین شاهکار هالند را ببینند. نگهبان‌های آهنی آنها را عقب نگه داشته بودند. اوشکا کنارش ایستاده بود. مویش در نور آفتاب به رنگ آتش درآمده بود و چاقویی در دست داشت.
شاه! شاه! شاه!
جایی که آنها ایستاده بودند، "میدان خونین" نام داشت. محل اعدام بود و سنگ‌های زیر چکمه‌های هالند با لکه‌های سیاهی پوشیده شده بودند. خراش‌هایی از انگشت‌های مستاصل کسانی به جا مانده بود که به خون ریخته‌شده چنگ انداخته بودند، با این تصور که شاید طعم جادو را در خود داشته باشد. دین‌ها هفت سال پیش او را از مرگی سریع عقب کشیده و به اینجا آورده و مرگی آهسته را در اختیارش گذاشته بودند.
میدان خونین.
وقتش بود معنای دیگری به این اسم می‌بخشید.
هالند دست‌هایش را جلو برد و اوشکا خنجر را به کف دست او فشرد. جمعیت با حس انتظار سکوت اختیار کردند.
اوشکا گفت: «پادشاه من؟»

ادامه...
  • ناشر انتشارات بهنام
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.81 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۱۲ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب سايه‌های جادو

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

بخش ششم: دغل بازها

I. لندن سفید

هالند این داستان ها را از بر بود.
با آنها بزرگ شده بود... داستان های یک پادشاه، یک پادشاه دیوانه، یک نفرین؛ یک پادشاه خوب، یک پادشاه قوی، یک ناجی. داستان هایی درباره ی اینکه چرا جادو از بین رفت و چه کسی آن را برمی گرداند. و هر بار حاکم جدیدی با خون و ته مانده ی قدرت در رگ هایش بر تخت سلطنتی می نشست، مردم می گفتند اکنون. اکنون جادو بازخواهد گشت. اکنون دنیا بیدار خواهد شد. اکنون همه چیز بهتر خواهد شد. اکنون ما قوی تر خواهیم شد.
این داستان ها در رگ های هر لندن نشینی جریان داشت. حتی وقتی مردم لاغر و رنگ پریده می شدند، حتی وقتی از درون و بیرون می پوسیدند، حتی وقتی غذایی و توانی و قدرتی نداشتند، داستان ها زنده می ماندند. و هالند هم زمانی که جوان بود، آنها را باور داشت. حتی وقتی چشمش سیاه شد، باور کرد که خودش می توانست همان قهرمان باشد. پادشاه خوب. پادشاه قوی. ناجی.
ولی هالند وقتی جلوی آتوس دِین زانو زد، فهمید که این داستان ها در واقع چه بودند: قصه هایی ناامیدانه برای روح های گرسنه.
و با این حال...
و با این حال...
اکنون در میدان وسط شهر ایستاده بود و نامش بر سر زبان ها بود و قدرتی سرشار در رگ هایش می دوید. هر جا قدم می گذاشت، یخ عقب نشینی می کرد. به هرچه دست می زد، دوباره رنگ می گرفت. دورتادورش یخ شهر در حال آب شدن بود (روزی که یخ سیلت باز شد، مردم دیوانه شدند. هالند قیام هایی را رهبری کرده بود، شورش هایی را تماشا کرده بود، ولی هرگز در عمرش شاهد جشن نبود). البته تنش هایی هم وجود داشت. مردم مدت های مدیدی گرسنه مانده بودند، تنها با توسل به خشونت و طمع زنده مانده بودند. نمی توانست آنها را سرزنش کند. ولی یاد می گرفتند. می دیدند. امید، ایمان، تغییر: اینها چیزهای شکننده ای بودند و باید به آنها توجه می شد.
مردم فریاد می زدند: «کوت!» (پادشاه)، در حالیکه صدایی که در سرش می شنید و مصاحب همیشگی اش بود، با خشنودی آواز می خواند.
روز دلپذیری بود، هوا زنده بود و مردم جمع شده بودند تا جدیدترین شاهکار هالند را ببینند. نگهبان های آهنی آنها را عقب نگه داشته بودند. اوشکا کنارش ایستاده بود. مویش در نور آفتاب به رنگ آتش درآمده بود و چاقویی در دست داشت.
شاه! شاه! شاه!
جایی که آنها ایستاده بودند، "میدان خونین" نام داشت. محل اعدام بود و سنگ های زیر چکمه های هالند با لکه های سیاهی پوشیده شده بودند. خراش هایی از انگشت های مستاصل کسانی به جا مانده بود که به خون ریخته شده چنگ انداخته بودند، با این تصور که شاید طعم جادو را در خود داشته باشد. دین ها هفت سال پیش او را از مرگی سریع عقب کشیده و به اینجا آورده و مرگی آهسته را در اختیارش گذاشته بودند.
میدان خونین.
وقتش بود معنای دیگری به این اسم می بخشید.
هالند دست هایش را جلو برد و اوشکا خنجر را به کف دست او فشرد. جمعیت با حس انتظار سکوت اختیار کردند.
اوشکا گفت: «پادشاه من؟» و با چشم زردش از او اجازه خواست. در گذشته بارها دست، دست او بود، ولی نه اراده ی او. این بار دست خدمتکارش بود، ولی اراده ی او دخیل بود.
هالند سری به نشانه ی تایید تکان داد و چاقو به پایین فشرده شد. خون از زخم بیرون زد و روی سنگ های ویران شده ریخت. هر جا فرود می آمد، سطح دنیا را مانند سنگی که داخل حوضچه ای می افتد، می شکست. زمین موج برداشت و هالند از پشت چشم هایش جان گرفتن مجدد میدان را دید. تمیز و کامل. موج ها در حالیکه پخش می شدند، لکه ها را بلعیدند، ترک ها را تعمیر کردند، سنگفرش شکسته را به مرمر صیقلی تبدیل کردند، چاه متروکه ای را به یک فواره تبدیل کردند، ستون های فروافتاده را به ورودی های طاقدار تبدیل کردند.
خدایی که در سرش بود گفت، می تونیم کارای بیشتری بکنیم.
و قبل از اینکه هالند بتواند افکار اوشاک را از افکار خودش جدا کند، جادو پخش شد.
ورودی های طاقدار میدان خونین لرزیدند و شکلی نو به خود گرفتند، از سنگ به آب تبدیل شدند و بعد به شکل شیشه درآمدند. پشت سرشان، خیابان ها لرزیدند و زمین زیر پای جمعیت از سنگ به خاک تیره و حاصلخیزی تبدیل شد. مردم روی زمین زانو زدند، خود را روی زمین خاکی انداختند و دست هایشان را تا مچ در آن فرو بردند.
هالند با خود فکر کرد، کافیه، اوسارون. دست های خونی اش را مشت کرد، ولی موج ها ادامه داشت. پوسته های ساختمان های مخروبه به شن تبدیل شدند، چیزی که از فواره بیرون زد نه آب، بلکه نوشیدنی کهربایی رنگی بود.
ستون ها به درخت های سیبی تبدیل شدند که تنه شان هنوز سنگ مرمری بود و سینه ی هالند درد گرفت. در حالی که جادو مانند خون از رگ هایش بیرون می زد، قلبش به تندی می تپید و هر تپش، قدرت بیشتری را به دنیا منتقل می کرد.
کافیه!
موج ها خاموش شدند.
دنیا آرام گرفت.
جادو فروکش کرد، میدان به هیولایی درخشان از عناصر تبدیل شده بود، لبه های یک ساحل لرزان. مردم سراپا خاک آلود بودند و باران فواره خیسشان کرده بود. چهره هایشان درخشان و چشم هایشان گشاد بود... نه با گرسنگی، بلکه با حیرت آمیخته به احترام.
فریاد زدند: «شاه! شاه! شاه!»، در حالی که اوسارون در سرش یک کلمه را تکرار می کرد.
بیشتر. بیشتر. بیشتر.

II. لندن سرخ

در جاده ی سرگردان، از تعداد جمعیت کاسته شده بود، ولی سگ تازی همچنان در همان جای قبلی جلوی آتش دراز کشیده بود. لایلا به این فکر کرد که آیا واقعاً زنده بود یا نه. به سمت آتشدان رفت، آهسته زانو زد و دستش را به سینه ی سگ نزدیک کرد.
صدایی از پشت سرش گفت: «من چِکش کردم.» لایلا سرش را بلند کرد و لنوس را دید که با اضطراب این پا و آن پا می شد. «حالش خوبه.»
لایلا از جا برخاست. «بقیه کجان؟»
لنوس با سر به میزی در گوشه ی سالن اشاره کرد. «استراس و تاو درگیری بازی ان.»
در حال بازی سنکت بودند و تا جایی که لایلا می دید، مدت زیادی از آغاز بازی شان نگذشته بود، چون هیچکدام چندان عصبانی به نظر نمی رسیدند و علاوه بر آن هنوز همه ی سلاح ها و بیشتر لباس هایشان را داشتند. لایلا علاقه ای به این بازی نداشت، بیشتر از همه به این خاطر که پس از چهار ماه تماشای برد و باخت ملوان ها، هنوز نتوانسته بود درک کافی از قوانین پیدا کند تا بتواند بازی کند، چه برسد به اینکه تقلب کند.
در حالیکه لایلا به سمت میز می رفت، لنوس ادامه داد: «واسری رفت بیرون. کوبیس رفت بخوابه.»
لایلا پرسید: «و الوکارد؟» سعی کرد لحنش بی خیال باشد. لیوان نوشیدنی استراس را برداشت و محتویاتش را سر کشید و توجهی به زمزمه ی اعتراض آمیز دستیار اول ناخدا نکرد.
استراس ورقی را روی میز انداخت؛ مرد باشلق پوشی که دو جام را در دست داشت. در حالیکه نگاهش همچنان روی میز و ورق ها ثابت بود، به او گفت: «دیر کردی. ناخدا گفت می ره بخوابه.»
لایلا با لحن متفکری گفت: «خیلی زوده.»
تاو خنده ای کرد و زیر لب چیزی گفت، ولی لایلا از آن سر درنیاورد. تاو اهل جای دیگری در حاشیه ی امپراتوری بود و هر چه بیشتر نوشیدنی می خورد، سر در آوردن از لهجه اش دشوارتر می شد. و چون لایلا عادت داشت وقتی چیزی را نمی فهمید، دهانش را بسته نگه دارد، راهش را کشید و رفت. پس از چند قدم در جایش ایستاد و به سمت لنوس برگشت. آتش دستی را از کتش درآورد. نور آن کم فروغ شده بود و به ذهنش نرسیده بود که بپرسد آیا راهی برای احیای آن وجود داشت یا طلسمی بود که فقط یک بار می شد از آن استفاده کرد (و این کمی اسرافکارانه به نظر می رسید).
گوی را به سمت لنوس پرت کرد و گفت: «بگیرش.»
لنوس با تعجب پرسید: «این واسه چیه؟»
لایلا گفت: «سایه ها رو دور نگه می داره.» و به سمت پله ها رفت. لنوس در جایش ایستاد و به گوی خیره شد. یا به خاطر خود گوی یا این حقیقت که ساروز به او هدیه ای داده بود، نگران به نظر می رسید.
و واقعاً چرا لایلا آن را به او داده بود؟
صدایی در سرش غرغر کرد، دل نازک شدی. صدای کل یا صدای بارون نبود. نه، این صدا فقط و فقط به خودش تعلق داشت.
لایلا در حال بالا رفتن از پله ها بطری نوشیدنی باریکی را که کش رفته بود، از جیبش درآورد. آن را از مهمانخانه یا بازار کش نرفته بود (عقلش می رسید که از چادرهای محافظ دار چیزی ندزدد). آن را از ذخایر شخصی الوکارد در کشتی دزدیده بود.
اتاق ناخدا روبروی اتاق لایلا قرار داشت و درهایش مانند دو دوئل کننده رودرروی هم بودند (که کاملاً به جا به نظر می رسید). ولی وقتی به درها رسید، بین آنها مکث کرد. این سوال پیش رویش بود که برای ورود به کدام یک آمده بود و خیال داشت کدام یک را باز کند.
لایلا لحظه ای در راهرو مردد ماند.
نمی دانست چرا بیشتر از اتاق خودش، جذب اتاق او شده بود. شاید به این خاطر که بی قرار بود، برای اولین بار دوباره به شهر برگشته بود، جایی که همزمان هم غریبه بود و هم آشنا. شاید به این خاطر که دوست داشت دوباره آسودگی خاطر حرف زدن به زبان انگلیسی را تجربه کند. شاید به این خاطر که دوست داشت چیزهای بیشتری درباره ی مسابقه و شرکت کردن الوکارد بفهمد. یا شاید به خاطر عادت همیشگی اش. هر چه باشد آنها اکثر شب هایشان در دریا را اینگونه می گذراندند، با یک بطری نوشیدنی و یک آتش جادویی، در حالیکه هر کدام سعی داشتند بدون اینکه راز خود را افشا کنند، راز طرف مقابل را از زیر زبانش بیرون بکشند. آیا لایلا آنقدر به این رقص عادت کرده بود که دلش برای آن تنگ شده بود؟
با خود فکر کرد، به درک. اینکه گوشه ای بایستد و این همه درباره ی چیزهای کوچک فکر کند، فقط اتلاف زندگی اش بود. چه اهمیتی داشت که چرا می خواست ناخدا را ببیند؟ فقط دلش می خواست او را ببیند.
به همین دلیل انگیزه را کنار گذاشت و دستش را دراز کرد تا در بزند. همان لحظه صدای قدم هایی را از داخل شنید که با عجله به سمت در می آمدند.
غریزه اش به عنوان یک دزد به جنب و جوش افتاد و بدنش قبل از ذهنش به حرکت درآمد. چکمه هایش بی صدا یک قدم و بعد دو قدم عقب نشینی کردند. بعد با عجله پشت نزدیک ترین پیچ راهرو پنهان شد. دلیلی برای پنهان شدن نداشت، ولی چون این کار را مدت مدیدی انجام داده بود، این حرکت به یک حرکت عادی تبدیل شده بود. تازه، پنهان شدن یعنی دیدن، بدون اینکه دیده شود و این باعث برتری اش می شد. معمولاً چیزی را از دست نمی داد و اغلب چیزی را به دست می آورد.
لحظه ای بعد در باز شد و الوکارد امری به داخل راهرو قدم گذاشت.
اولین چیزی که لایلا متوجه شد سکوت او بود. ناخدای برجک شبانگاهی معمولاً سروصدای زیادی داشت. جواهرآلاتش جرینگ جرینگ می کردند و سلاح هایش تلق و تلوق. چکمه های پاشنه فولادی اش هر قدمی را که برمی داشت اعلام می کردند و حتی وقتی لباسش ساکت بود، خود الوکارد معمولاً در حال زمزمه ی آهنگ بود. لایلا یک بار به این مسئله اشاره کرده بود و الوکارد فقط گفته بود که هیچوقت از سکوت خوشش نمی آمد. لایلا تصور کرده بود او قدرت ساکت شدن را ندارد، ولی اکنون که از راهرو رد می شد، تنها چیزی که قدم هایش را لو می داد صدای قیژقیژ ملایم کف چوبی بود و لایلا متوجه شد او قبلاً از قصد سروصدا می کرد.
جنبه ی دیگری از نقشی که او بازی می کرد و اکنون کنار گذاشته بود و به جای آن... چه چیزی را قرار داده بود؟
الوکارد سر تا پا لباس پوشیده بود، ولی نه لباس های معمولی اش. او همیشه طرفدار لباس های نرم و پرزرق و برق بود، ولی اکنون بیشتر از آنکه به یک ناخدای دزد دریایی شباهت داشته باشد، شبیه یک سایه ی باوقار بود. به جای کت آبی رنگی که در خشکی به تن داشت، یک نیم شنل نوک مدادی پوشیده و شال نقره ای ساده ای را دور گردنش بسته بود. آشکارا سلاحی همراه نداشت و یاقوت روی پیشانی اش را برداشته بود. علاوه بر آن همه ی انگشترهایش غیر از یکی (حلقه ی نقره ای کلفتی که شبیه پر بود) را در آورده بود. موهای قهوه ای روشنش را به عقب شانه زده و زیر کلاه سیاهی پنهان کرده بود و اولین فکر لایلا این بود که با این سر و وضع ساده، جوان تر و تقریباً پسرانه به نظر می رسید.
ولی به کجا می رفت؟ و چرا با لباس مبدل می رفت؟
لایلا پشت سر او از پله های مهمانخانه پایین رفت و به هوای شبانگاهی قدم گذاشت. آنقدر نزدیک بود که بتواند الوکارد را تعقیب کند و آنقدر دور که توجهش را جلب نکند. درست است که چهار ماه گذشته را به عنوان یک مزدور دریایی زندگی کرده بود، ولی سال ها نقش یک سایه را ایفا کرده بود. می دانست چطور با تاریکی یکی شود، چطور هدفش را تعقیب کند، چطور هنگام نفس کشیدن و حرکت کردن با مسیر شب و نه خلاف آن همراه شود. درست است که قدم های الوکارد سبک بودند، ولی قدم های لایلا خاموش بود.
انتظار داشت الوکارد مسیر بازار که پر از آدم بود یا شبکه ی بیابان هایی را که به شکل خطوطی نورانی از رودخانه فاصله می گرفتند، دنبال کند. به جای آن الوکارد در ساحل به حرکت درآمد و درخشش قرمزرنگ آیل را در پیش گرفت، از معبر اصلی جلوی قصر گذشت و به سمت پلی که آن سوی آن بود، رفت. پل از سنگ سفیدی درست شده و به مس مزین بود: نرده های مسی و ستون های مسی و سایبان های حکاکی شده ی مسی. بیشتر به یک تونل درخشان شباهت داشت. لایلا جلوی آن کمی مکث کرد... سراسر مسیر پل در زیر سایبانش حسابی نورانی بود و فلز آن نور را انعکاس می داد و تشدید می کرد و اگرچه چند نفری روی آن ایستاده بودند (اکثراً به صورت جفت جفت یا گروهی) و یقه هایشان را در برابر سرما بالا داده بودند، تعداد کمی از آنها ظاهراً قصد عبور از پل و رسیدن به ساحل مقابل را داشتند. پنهان شدن در بین آنها تقریباً غیرممکن بود.
چند تاجر دکه هایشان را زیر فانوس ها قرار داده بودند و مه و نور شمع آنها را در هاله ای فرو برده بود. لایلا کمی عقب ایستاد تا ببیند آیا یکی از آنها مقصد الوکارد است یا نه، ولی الوکارد در حالیکه چشم هایش را به جلو دوخته بود، با قدم های تندی از کنارشان گذشت و لایلا مجبور شد یا تعقیبش کند، یا جا بماند. دنبال او رفت و در حالیکه آهسته حرکت می کرد، توجهی به دکه های درخشان و سقف فلزی طرح دار پل نکرد، ولی نه آنقدر آشکار که هدفش را لو بدهد. در نهایت تلاش هایش به هدر رفت... الوکارد حتی یک بار هم به عقب نگاه نکرد.
لایلا در حال عبور از زیر سایبان های مسی، متوجه شد که آنها را طوری خال خالی کرده بودند که شبیه درخت هایی به نظر برسند که نور ستارگان لابلای برگ هایشان می درخشد. لایلا بار دیگر به این فکر کرد که وارد چه دنیای عجیبی شده و چقدر از بودن در آنجا خوشحال است.
الوکارد پل را تا انتها طی کرد و از راه پله ی باشکوهی پایین رفت و مسیر ساحل جنوبی آیل را در پیش گرفت. لایلا قبلاً فقط یک بار به آن طرف آمده بود، زمانی که او و کل، رای را به عبادتگاه برده بودند. در آن زمان به این فکر نکرده بود که چه چیزهای دیگری در این نیمه ی تاریک تر شهر قرار دارد. حدس می زد مغازه و میخانه، شاید نسخه ی مرموزتری از ساحل شمالی. ولی حدسش اشتباه بود. این نیمه ی لندن در مقایسه با نیمه ی دیگر کم سروصداتر بود؛ عبادتگاه با وقاری خاموش در آن سوی رودخانه قرار داشت و شهر پشت سر ردیفی از مغازه ها و مهمانخانه های کنار ساحل، جای خود را به باغ ها و باغستان ها و عمارت های مسکونی ای که پشت آنها قرار داشت، می داد.
محدوده ی گشت زنی قدیمی لایلا در مِیفیر(۱) و پارک ریجنت(۲) در مقایسه با این ساحل جنوبی لندن هیچ بود. کالسکه های مجللی که اسب های اصیل آنها را می کشیدند در خیابان های مملو از عمارت های باشکوه (که دیوارهای بلندی داشتند و با مرمر و شیشه و فلز درخشان تزئین شده بودند)، این طرف و آن طرف می رفتند. به نظر می رسید حتی مه عصرگاهی هم برق ثروت را در خود دارد.
الوکارد قدم هایش را تندتر کرده بود و لایلا نیز از او تبعیت کرد. تعداد آدم های داخل خیابان کمتر شده بود و این باعث می شد تعقیب الوکارد خیلی سخت تر شود، ولی حواس او به جاده ی روبرویش بود. تا جایی که لایلا می دانست، اینجا چیزی برای دیدن وجود نداشت. جایی برای معامله وجود نداشت. دردسری در کار نبود. چیزی جز خانه هایی که پنجره های نصفشان تاریک بود، وجود نداشت.
الوکارد سرانجام در انتهای جاده پیچید و از دروازه ی ظریفی وارد حیاطی شد که بوته ها و درخت هایی دو طرف آن قرار داشت. شاخه های زمستانی شان لخت بودند.
وقتی لایلا به آنجا رسید، متوجه شد فلزکاری پیچان دروازه شکل یک "ای" تزئینی را به خود گرفته است. و بعد به داخل سرک کشید و نفسش بند آمد. کف حیاط از موزاییک سنگی آبی و نقره ای براقی درست شده بود. لایلا در سایه ی دروازه ایستاد و الوکارد را تماشا کرد که عرض حیاط را طی کرد و در نیمه راه در، مکث کرد تا خود را جمع و جور کند. کلاهش را از سر برداشت و آن را در خورجینی که به دوش داشت، گذاشت. موهایش را افشان کرد، دست هایش را باز و بسته کرد، چیزی را زیر لب زمزمه کرد که لایلا نشنید و بعد دوباره به راه افتاد. با قدم هایی خونسرد و مطمئن از پله های کوتاه بالا رفت و بعد زنگ در را به صدا درآورد.
لحظه ای بعد یکی از دو در ورودی باز شد و پیشکاری بیرون آمد. با دیدن الوکارد تعظیم کرد. گفت: «لرد امری.» و از جلوی در کنار رفت. «به خونه خوش اومدین.»
لایلا با ناباوری به این صحنه خیره شد. قصد الوکارد ملاقات با ارباب خانه نبود.
خودش ارباب خانه بود.
قبل از اینکه بتواند وارد شود، سر و کله ی دختری جلوی در پیدا شد. با خوشحالی جیغی کشید و بازوهایش را دور گردن او حلقه کرد.
در حالیکه الوکارد او را در هوا تاب می داد، دخترک فریاد زد: «لوک(۳)!» دخترک بیشتر از دوازده یا سیزده سال نداشت و موهای قهوه ای فرفری و چشم های سیاهش شبیه الوکارد بود.
«آنیسا(۴).» الوکارد لبخندی زد که لایلا تا به حال در صورت او ندیده بود. لبخند مغرور یک ناخدا یا پوزخند شیطنت آمیز یک مرد عیاش نبود، بلکه نشانه ی عشق و علاقه ی یک برادر بزرگ تر بود. لایلا هیچوقت خواهر یا برادری نداشت، به همین دلیل این نگاه را درک نمی کرد، ولی عشق ساده و کورکورانه اش برایش آشنا بود و باعث شد چیزی در وجودش بلرزد.
و بعد دخترک با همان سرعتی که جلو دویده بود خود را عقب کشید و به حالت شوخی اخمی کرد که لایلا بارها و بارها روی صورت خود الوکارد دیده بود.
دخترک پرسید: «اسا کجاست؟» و عضلات بدن لایلا منقبض شد؛ نه به خاطر سوال، بلکه به خاطر این حقیقت که دخترک به زبان انگلیسی حرف زده بود. هیچکس این زبان را در لندن سرخ به کار نمی گرفت، مگر اینکه سعی داشت خاندان سلطنتی را تحت تاثیر قرار دهد. یا خودش عضوی از خاندان سلطنتی باشد.
الوکارد خنده ای توگلویی کرد. در حالیکه از در وارد می شد گفت: «البته. سه سال از خونه دور بودم، اونوقت اولین سوالت درباره ی گربه اس...» در داخل از نظر ناپدید شدند و لایلا همینطور هاج و واج به دری که بسته شده بود، خیره ماند.
الوکارد امری، ناخدای برجک شبانگاهی، جادوگر مسابقه و... عضوی از خاندان سلطنتی لندن سرخ؟ کسی می دانست؟ آیا همه می دانستند؟ لایلا می دانست باید تعجب کند، ولی نکرده بود. از همان اولین لحظه ی ملاقاتش با الوکارد در برجک شبانگاهی فهمیده بود که او نقش بازی می کند؛ فقط کافی بود مردی را که پشت این نقش پنهان شده بود کشف کند. اکنون حقیقت را می دانست و حقیقت ورقی برای بازی در اختیارش می گذاشت. و وقتی پای مردهایی مثل الوکارد امری وسط بود، هر امتیازی ارزش بهره برداری را داشت.
یک دیوار تزئینی دورتادور خانه قرار داشت و لایلا به کمک شاخه ای کوتاه خود را از آن بالا کشید. از بالای دیوار می توانست داخل پنجره های شیشه ای بزرگ را که بسیاری از آنها کرکره نداشتند، ببیند. در حالیکه خانه را دور می زد، سایه اش با سایه ی درخت های پشت سرش درهم آمیخت. الوکارد و خواهرش را دنبال کرد که وارد اتاق باشکوهی با پنجره های بلند و آتشی سوزان در آتشدان شدند. یک در دولنگه ی شیشه ای در دیوار مقابل به یک باغ وسیع باز می شد. با ورود مردی غریبه لایلا بالای دیوار قوز کرد. رنگ پوست و مویش شبیه الوکارد بود و همان چانه ی مربعی شکل را داشت، ولی قیافه اش بدون لبخند الوکارد جدی به نظر می رسید. ظاهراً چند سال از او بزرگ تر بود.
الوکارد به رسم احوالپرسی گفت: «بِراس(۵).» لای پنجره باز بود و لایلا از جایی که ایستاده بود، صدایش را شنید.
مرد که براس نام داشت با گام های بلند جلو رفت و برای لحظه ای به نظر می رسید قصد دارد الوکارد را بزند. ولی قبل از اینکه بتواند این کار را بکند، دخترک مانند سپری جلوی برادرش پرید (این حرکتش به نحو وحشتناکی تمرین شده به نظر می رسید، انگار قبلاً بارها آن را انجام داده بود) و براس دستش را در هوا متوقف کرد. قبل از اینکه دستش را پایین بیاورد، لایلا روی یکی از انگشت هایش انگشتری شبیه انگشتر پرمانند الوکارد را دید.
دستور داد: «برو، آنیسا.»
دخترک مکث کرد، ولی الوکارد با ملایمت لبخندی به او زد و سری تکان داد و دخترک اتاق را ترک کرد. به محض اینکه تنها شدند، براس با عصبانیت گفت: «کوبیس کجاست؟»
الوکارد گفت: «پرتش کردم تو دریا.» انزجار بر چهره ی مرد نشست و الوکارد پشت چشم نازک کرد. «به خاطر خدا، براس. شوخی کردم. جاسوس کوچولوی بداخلاقت همراه بقیه ی خدمه ام توی مهمونخونه اس.»
براس با شنیدن اسم خدمه ی برجک پوزخند کمرنگی زد.
ناخدا گفت: «این قیافه اصلاً بهت نمیاد، برادر. تازه، برجک شبانگاهی به پادشاه خدمت می کنه. توهین کردن به مقام من توهین کردن به خاندان مارشه و ما همچین چیزی رو نمی خوایم.»
براس با عصبانیت پرسید: «برای چی اومدی اینجا؟» و لیوانی را برداشت. ولی قبل از اینکه بتواند نوشیدنی اش را بخورد، الوکارد دستش را چرخاند و نوشیدنی از لیوان جدا شد. مانند روبانی در هوا بالا رفت و در همان حال دور خود پیچید. در کمتر از یک ثانیه به شکل تکه یخ سرخ رنگی درآمد.
الوکارد کریستال را در هوا گرفت و با حواس پرتی آن را برانداز کرد. «برای شرکت در مسابقه اومدم شهر. فقط اومدم مطمئن بشم حال خونواده ام خوبه. چقدر احمق بودم که فکر می کردم ازم استقبال می شه.» یخ منجمد را داخل آتشدان پرت کرد و برگشت که برود.
براس چیزی نگفت، نه تا وقتی الوکارد به درهای باغ نرسیده بود.
- اگه به من بود می ذاشتم توی زندان بپوسی.
لبخندی کوچک و تلخ بر لب های دهان الوکارد نشست. «چه خوب که تصمیمش با تو نبود.»
این را گفت و با عصبانیت بیرون رفت. لایلا بالای دیوار صاف ایستاد و محوطه را دور زد و الوکارد را روی بالکن پهنی یافت که به حیاط مشرف بود. می توانست قوس قصر و درخشش رودخانه را آن سوی دیوار ببیند.
چهره ی الوکارد نقابی از آرامش خونسردانه بود که تا مرز بی علاقگی پیش می رفت، ولی انگشت هایش لبه ی بالکن را آنقدر محکم گرفته بودند که به سفیدی می زند.
لایلا کوچک ترین سروصدایی نکرد، با این حال الوکارد آهی کشید و گفت: «زاغ سیاه بقیه رو چوب زدن اصلاً مودبانه نیست.»
لعنتی. فراموش کرده بود الوکارد استعداد دیدن جادو در دیگران را داشت. مهارتی بود که حقیقتاً به درد یک دزد می خورد و لایلا (نه برای اولین بار) به این فکر کرد که آیا راهی وجود داشت تا استعداد را هم مانند اشیاء از دیگران بدزدد یا نه.
از بالای دیوار کوتاه روی لبه ی نرده ی بالکن قدم گذاشت و بعد بی صدا کنار الوکارد روی بالکن فرود آمد.
گفت: «ناخدا.» هم به رسم احوالپرسی و هم عذرخواهی.
الوکارد پرسید: «هنوز هم فقط به فکر منافع خودتی؟» ولی عصبانی به نظر نمی رسید.
لایلا گفت: «ناراحت نیستی.»
الوکارد یک ابرویش را بالا برد و لایلا متوجه شد دلش برای برق آشنای جواهر آبی اش تنگ شده. «فکر نکنم. تازه، گشت و گذار من خیلی بی ضررتر از تو بود.»
لایلا با تشر گفت: «تعقیبم کردی؟»
الوکارد خنده ای توگلویی کرد. «حق نداری دلخور بشی.»
لایلا سرش را تکان داد. در دلش خوشحال شد که تصمیم نگرفته بود وارد قصر شود و کل را غافلگیر کند. راستش هنوز تصمیم نگرفته بود کی او را ببیند. البته اگر او را می دید. ولی وقتی (و اگر) این کار را می کرد، مطمئناً دوست نداشت الوکارد شاهد ملاقاتشان باشد. کل در اینجا شخص مهمی بود، عضوی از خاندان سلطنتی بود، یک قدیس بود، حتی اگر لایلا او را فقط به چشم قاچاقچی احمقی می دید که زیادی اخم می کرد و درگذشته کم مانده بود جفتشان را به کشتن بدهد.
- به چی می خندی؟
لایلا چهره اش را از هر احساسی خالی کرد. «هیچی. خب... لوک، آره؟»
- یه اسم خودمونیه. مطمئنم تو شهر شما هم از این چیزا هست. این رو هم بگم، الوکارد رو ترجیح می دم. یا ناخدا امری.
- افرادت می دونن؟
- چی رو؟
«که تو یه...» به عمارت اشاره کرد و دنبال کلمه ی مناسب گشت.
- این یه راز نیست، بارد. اکثر آرنسی ها اسم خاندان امری به گوششون خورده.
نگاهی به او انداخت که می گفت، عجیبه که تو تا حالا نشنیدی.
- نشنیدی بهم می گن وسترا؟
لایلا شنیده بود. «فکر می کردم یه ناسزاست. مثل پیلس.»
الوکارد بی صدا خندید. «شاید برای اونا باشه. یعنی سلطنتی.»
- مثل شاهزاده؟
الوکارد خنده ای عاری از شوخ طبعی کرد. «حتماً بدجوری ازم ناامید شدی. می دونم دلت یه دزد دریایی می خواست. باید حقه ات رو سر یه کشتی دیگه سوار می کردی. ولی نگران نباش. درهای زیادی بین شخص من و تخت سلطنتی وجود داره. و اصلاً دوست ندارم شاهد بازشدنشون باشم.»
لایلا لبش را گاز گرفت. «ولی اگه همه می دونن، چرا عین دزدا یواشکی اومدی اینجا؟»
الوکارد دوباره نگاهش را به دیوار باغ دوخت. «چون آدمای دیگه ای هم در این شهر هستن، بارد. کسایی که دوست ندارم ببینم. و کسایی که ترجیح می دن منو نبینن.»
لایلا به شوخی گفت: «یعنی چی؟ الوکارد امری بزرگ دشمن داره؟»
- متاسفانه بخشی از حِرفه امه.
- بعید می دونم کسی باشه که تو همون اولین ملاقات نتونی جذب خودت کنیش.
الوکارد چشم هایش را تنگ کرد. «یه جوری حرف می زنی انگار تعریف نیست.»
- شاید هم نیست.
سکوت ناآرامی بینشان حکمفرما شد.
لایلا گفت: «خونه ی قشنگیه.»
حرف اشتباهی زده بود. حالت چهره ی الوکارد سرد شد. «امیدوارم منو ببخشی که دعوتت نمی کنم تو تا به خانواده ی محترمم معرفیت کنم. یه کم سخته که حضور ناگهانی یه دختر با لباس مردونه رو توضیح بدم که می تونه به زبون سلطنتی حرف بزنه، ولی اونقدر ادب و نزاکت نداره که از در ورودی بیاد تو.»
لایلا جوابش را فرو خورد. احساس می کرد مرخص شده، ولی وقتی به سمت لبه ی بالکن رفت، الوکارد گفت: «صبر کن.» و صدایش لحنی داشت که برای لایلا آشنا نبود، چون تا به حال آن را از او نشنیده بود. صداقت. در جایش چرخید و او را که روشنایی اتاق پشت سرش هاله ای را دور سرش انداخته بود، در چارچوب در دید. چیزی بیشتر از یک سایه نبود، پرتره ی ساده ای از یک اشراف زاده.
تصویری از چیزی که شخص باید باشد، نه چیزی که بود.
بعد الوکارد یک قدم جلو آمد و از روشنایی فاصله گرفت و در سایه ها به لایلا پیوست. این نسخه از او واقعی به نظر می رسید. درست به نظر می رسید. و لایلا متوجه شد که وقتی او گفته بود صبر کن، منظورش این بود که منتظر من بمان.
الوکارد گفت: «فکر کنم بهتره جفتمون برگردیم.» سعی داشت بی تفاوت به نظر برسد، ولی موفق نشد.
- نمی خوای خداحافظی کنی؟
- هیچوقت علاقه ای به خداحافظی نداشتم. یا حتی به سلام کردن. وقفه های بی دلیل. تازه، دوباره منو می بینن.
لایلا نگاهی به خانه انداخت. «آنیسا ناراحت نمی شه؟»
- اوه، فکر کنم بشه. متاسفانه به ناامید کردنش عادت کردم.
- ولی چی...
- سوال بسه، لایلا. خسته ام.
آخرین اعتراضات روی زبان لایلا به خاکستر تبدیل شد. الوکارد کنار او روی نرده قدم گذاشت و بعد با یک گام بی زحمت روی دیوار کوتاه پرید.
دیوار باریک بود، ولی الوکارد با قدم های محکمی روی آن راه می رفت. حتی زیر پایش را نگاه نکرد.
انگار تعجب لایلا را حدس زده باشد، گفت: «من اینجا بزرگ شده ام. همه ی ورودی ها و خروجی هاش رو امتحان کرده ام.»

نظرات کاربران درباره کتاب سايه‌های جادو

سلام گلایه از مترجم کتاب دارم که چرا کتابی که یک جلد می باشد را به صورت دو جلد منتشر می کند واقعا این یک نوع سوء استفاده است لطفاً در صورت امکان این گلایه را به گوش مترجم برسانید
در 1 ماه پیش توسط